تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
به قول پدربزرگ ایده های هوس انگیز و به قول خودم تغییر و تحول و ابتکارات جدید، کار خود را کردند و خانه را از حالت سکون به در آوردند و به حقیقت خانه پدربزرگ به هنرستان تبدیل شد. هنر کده ای که فضای آموزشی اش هنرجویان را چون آهن ربا به خود جذب می کرد و هنگامی که برای دیدن می آمدند پای سست می کردند و طالب می شدند عضو شوند. سمیرا امور ثبت نام را به عهده گرفته بود و بنابر درخواست پدربزرگ آقای یزدانی هم کلاس نقاشی خود را به آنجا منتقل کرد. هر روز از صبح تا هنگام غروب آمد و رفت هنرجویان در باغ آرامش اولیه محیط را برهم می زد و برخلاف تصور من و دیانا که فکر می کردیم پدربزرگ و مادربزرگ به زودی خسته شده و بساطمان را برخواهند چید چنین نکردند و علاوه بر تعلیم، نظارت بر کارها را هم به عهده گرفتند. من و مادربزرگ کم کم عادت کردیم که در مقابل چشم کنجکاو هنرجویان کار نقاشی روی دیوار خود را دنبال کنیم و آقای یزدانی هم در هنگام فراغت ما را همراهی می کرد و غالبا هنرجویانش دوست داشتند که بایستند و کار استاد خود را از نزدیک مشاهده کنند. پائیز از راه رسیده بود و سوز گزنده ای پیکرمان را می لرزاند. خوشبختانه کار به اتمام رسیده بود و هم زمان با پایان گرفتن دیوار مادربزرگ، کار نوشتن خط روی دیوار هم تمام شده بود و جلوه باغ به کلی دگرگون شده بود. تا پیش از فرا رسیدن پائیز کلاس های درس همانطور که خواسته سمیرا بود در محوطه باغ برگزار شد و هیچ یک از هنرجویان خود را در کلاس خشک و بیروحی احساس نکردند اما با رسیدن پاییز و شروع بارندگی، همگی علی رغم میلشان پذیرفتند که به درون کلاس باز گردند. پدربزرگ از نجار خواسته بود که وسط سالن در بگذارد و کلاس دیگری به کلاسها اضافه کند. حس می کردم که هر چه جایمان تنگ تر می شود نسبت به یکدیگر صمیمی تر و مهربانتر می شویم و هیچ کدام گله ای از جای تنگ نمی کردیم. سمیرا و دیانا به اتاق ته باغ کوچ کردند و اتاق سابق جمیله خانم هم مورد استفاده هنرجویان قرار گرفت. وقتی در ساعت هشت و نیم شب در باغ قفل می شد و ما فرصت می کردیم کنار هم بنشینیم تازه زمان گزارش فرا می رسید و اتفاقات مرور می شد. کلاس من که با حضور پنج هنرجو آغاز شد به هفت نفر و تا آخر سال به ده نفر رسید و این تعداد برای من کلاسی شلوغ به شمار می آمد. پدرم توسط تلفن دانسته بود که ما چه تغییراتی در باغ به وجود آورده ایم و دو دخترش چگونه از خانه یک هنرستان به وجود آورده اند. گرچه عمو مهدی سمیرا را عامل این تحول بزرگ به همه معرفی کرد اما در نهایت همه خوشحال بودیم و پاییز را با همه زیبایی افسانه سازش به سردی زمستان رساندیم و کم کم سرها در اثر برف زمستانی در یقه ها پنهان شد و از تعداد ساعتها کاسته شد. ماه دی را به پایان می بردیم که شبی پس از شام پدربزرگ رو به دیانا کرد و گفت: _ برایت خبری دارم که شاید متعجبت کند، می دانی که هاتف تا چه اندازه برای ما عزیز است و صحبت دربارۀ او شاید کاری تکراری و کسالت آور باشد. خواستم بگویم که او از تو تقاضای ازدواج کرده. یعنی تو را از من خواستگاری کرده و اجازه خواسته که اگر نظر تو هم موافق باشد مراحل مقدماتی را انجام دهد. من خواستم اول نظر تو را جویا شوم و پس از آن پدرت را در جریان بگذارم. گونه های دیانا همچون دانه های اناری که در کاسۀ روبرویش بود گلگون شد و سر به زیر انداخت و با شرمساری گفت: _ نه پدربزرگ، لطفا این کار را نکنید. پدربزرگ پرسید: _ کدام کار را نکنم؟ دیانا گفت: _ هاتف جوان مؤدب و خوبی است و شما هم او را تأیید می کنید اما من هیچ علاقه ای به او ندارم و نمی توانم همسر خوبی برای او باشم. مادربزرگ پرسید: _ بخاطر دستش؟ دیانا سر تکان داد و گفتۀ مادربزرگ را رد کرد و گفت: _ عیب ظاهرش اصلا مهم نیست فقط من نسبت به او علاقه ای در خود نمی بینم! پدربزرگ سر فرود آورد و با گفتن کلمۀ بله منظورت را درک می کنیم، رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ ازدواج از روی بی علاقگی عاقلانه نیست، من به هاتف می گویم که تو آمادگی نداری. پدربزرگ با سکوت طولانی خود به ما فهماند که می توانیم به اتاقمان برویم و استراحت کنیم، دیانا و سمیرا بلند شدند و من داشتم زیردستی های میوه را جمع می کردم که پدربزرگ اشاره کرد بنشینم، من سر جایم نشستم و آن دو خارج شدند. پدربزرگ گفت: _ حیف از این جوان است که بخواهد ضربه ای دیگر بپذیرد، به گمانم دیانا نتوانسته جانب احتیاط را نگهدارد و با احساس هاتف بازی کرده است. گفتم: _ عکس این هم صادق است که دیانا با احتیاط خود مورد توجه قرار گرفته باشد. آنطور که من شاهد بوده ام دیانا هیچ وقت با هاتف برخوردی بسیار گرم و صمیمی نداشته است و ... پدربزرگ حرفم را قطع کرد و گفت: _ به هر حال کاری است که شده و او به دیانا علاقمند شده، راستش امیدوار بودم که دیانا با خوشحالی بپذیرد و حالا آرزو می کنم که ای کاش او فرد دیگری را انتخاب کرده بود. منظور پدربزرگ را درک کردم اما سکوت کردم تا او کلام خود را پایان دهد و من هم برای استراحت بروم. پدربزرگ وقتی سکوت مرا دید گفت: _ برو بخواب، فردا یک کاری خواهم کرد! و به این ترتیب مرا هم مرخص کرد. وقتی از باغ قدم به اتاق گذاشتم هوای بسیار گرم اتاق نفس کشیدن را برایم مشکل ساخت و کمی پنجره را باز کردم که با اعتراض دو دختر روبرو شدم و به ناچار آن را بستم. نمی دانم آیا به راستی هوای اتاق اختناق کننده بود یا از حرفی که پدربزرگ زده بود کلافه شده بودم. سمیرا پرسید: _ پدربزرگ به تو چه گفت؟ به جای بازگویی کلمات پدربزرگ گفتم: _ پدربزرگ خواست تا به شما بگویم که جانب احتیاط را بیش از پیش نگهدارید و با احساسات جوانها بازی نکنید. اگر شما خیلی جدی رفتار کنید این مسائل پیش نخواهد آمد. دیانا با خشم گفت: _ اما من هرگز کاری نکردم که مورد توجه او قرار بگیرم، تو می بایست این را به پدربزرگ می گفتی. گفتم: _ همین کار را کردم و او هم خوشبختانه قانع شد، حالا تو باید سعی کنی که با هاتف کمتر هم کلام شوی تا او کم کم فکر تو را از سرش بیرون کند. سمیرا با لحن ناراضی در حالی که حق را به دیانا می داد گفت: _ او اصلا نمی بایست چنین تقاضایی از پدربزرگ می کرد، مردک نه صورت ظاهرش چنگی به دل می زند و نه مال و مکنتی دارد. چطور به خود جرأت داد که این تقاضا را بکند؟ من هم اگر جای دیانا بودم همین کار را می کردم و به او جواب رد می دادم. در مقابل استدلال سمیرا ساکت ماندم، گرچه دلایل او را قبول نداشتم اما حال و حوصله بحث را نداشتم و با خاموش کردن چراغ به گفتگو خاتمه دادم. به گمانم همان شب پدربزرگ با پدر و عمویم تماس گرفت و هر دو را به باغ نیاوران فرا خواند چرا که صبح زود هنگامی که ما سه نفر تازه پشت میز صبحانه نشسته بودیم صدای زنگ خانه شنیده شد و همه ما را متعجب کرد جز پدربزرگ که خونسرد گفت: _ باز کنید، غریبه نیستند. با ورود پدر و عمو رنگ از چهرۀ دیانا و سمیرا پرید و قلب من هم شروع به طپیدن کرد. دیانا نجوا کرد: _ پدربزرگ حرف تو را باور نکرد و می خواهد ما را دست بسر کند. سمیرا هم گفت: _ او هاتف را بیشتر از ما دوست دارد. اما نمی دانم چرا من را می خواهد روانه کند. کسی که از من خواستگاری نکرده! دیانا گفت: _ شاید دارد علاج واقعه را قبل از وقوع می کند و می ترسد برای تو هم چنین وضعیتی رخ بدهد. با ورود پدر و عمو به استقبال رفتیم و گرم در آغوششان گرفتیم. از چهرۀ هیچ کدام آنها نمی شد به راز درونشان واقف شد. مادربزرگ برای آن دو نیز صبحانه آورد و آنها ضمن بررسی با نگاه از تحولی که ایجاد شده بود اظهار خرسندی کردند و کار پدربزرگ را ستودند. عمو صبحانه اش که به پایان رسید رو به سمیرا کرد و گفت: _ دخترم وسایلت را جمع کن تا به خانه برگردیم. و در مقابل چرای سمیرا ادامه داد: _ زمستان اینجا خیلی سرد و طولانی است و پدربزرگ و مادربزرگت هم امکاناتشان محدود شده و دیگر نمی توانند هر سه شما را سرویس بدهند. این است که من و عمویت تصمیم گرفته ایم که تو و دیانا را برگردانیم تا زمستان بگذرد. سمیرا گفت: _ اما من و دیانا در اتاق ته باغ جایمان راحت است و مشکلی نداریم. پدربزرگ مداخله کرد و گفت: _ با باریدن برف آنجا غیر قابل سکونت می شود و رفت و آمدتان از اینجا تا ته باغ به شکل برخورد می کند. آریانا هم می بایست رختخواب و وسایلش را بردارد و برگردد پیش ما. لحن قاطع پدربزرگ دیگر جایی برای گفتگوی بیشتر باقی نگذاشت و دو دختر مغموم بلند شدند و راه اتاق ته باغ را در پیش گرفتند تا وسایلشان را جمع کنند. من می خواستم برای کمک به آنها روانه شوم که پدربزرگ دستور جمع آوری میز صبحانه را داد و با گفتن اینطور بهتر است به من فهماند که حکم صادره جای تغییر ندارد. از رفتن آنها غم بزرگی به دلم نشست و فکر این که سراسر زمستان را بدون هم صحبت می بایست بگذرانم اندوهگینم کرد و آرزو کردم که ای کاش من به جای دیانا می رفتم و زمستان را در کنار خانواده سپری می کردم. جدا شدن از آنها سخت و دشوار بود به گونه ای که موقع رفتنشان همه گریستیم و پدربزرگ مجبور شد بگوید: _ کاری نکنید که کلاس را تعطیل کنم و یا شما را نگهدارم یا این که خودمان همراه شما شویم! پدرم زودتر از عمو از در باغ خارج شد و به دنبالش عمو و دخترها خارج شدند. وقتی پدر اتومبیلش را به حرکت درآورد آن دو هنوز ما را می نگریستند و امیدوار بودند که پدربزرگ از رأی خود برگردد اما چنین نشد. من آنقدر صبر کردم تا اتومبیل از دیده ام پنهان شد و آن وقت در را بستم و به راه افتادم. به گمانم رسید که با رفتن آنها زیبایی باغ هم از بین رفت و عریانی درختان چهره ای زشت و نازیبا به باغ داده بود. وقتی وارد سالن شدم مادربزرگ گفت: _ ای کاش در را نمی بستی، دیگر چیزی به آمدن بچه ها نمانده. با افسردگی گفتم: _ برمی گردم باز می کنم. پدربزرگ گفت: _ من این کار را می کنم، تو خودت را برای کلاس آماده کن. و با این حرف مانع بازگشتم به حیاط شد. مادربزرگ با یک نگاه به چهره ام فهمیده بود که تا چه اندازه غمگینم، برای آن که تسلایم داده باشد گفت: _ جمعه هیچ قراری نمی گذاریم و می رویم خانه تان، فکرش را نکن! برو لباس بپوش خوب نیست خانم معلم نامرتب باشد. آن چینهای ابرویت را هم باز کن که خیلی صورتت را زشت کرده اند! کلمات مادربزرگ با مهربانی و شوخ طبعی همراه بود و پیش خود فکر کردم که حتما جدا شدن از دو نوه هم برای او آسان نبوده ولی اندوهش را پنهان می کند. سعی کردم همچون او نقاب بر چهره بزنم و خودم را برای ورود هنرجویان آماده کنم. هیچ یک از هنر جویان همچون هاتف و آقای یزدانی از رفتن سمیرا و دیانا متعجب و بهت زده نشدند. آن دو در فرصتهایی که به دست آوردند علت رفتن آنها را جویا شدند و من هم همان حرفهای پدربزرگ و مادربزرگ را که گفته بودند سمیرا دلتنگ خانواده بود و وجود دیانا در کلاس درس پدرش الزامی بود را تکرار کردم اما به خوبی متوجه بودم که هیچ یک از آن دو گفته های ما را باور نکردند و هر دو تا پایان ساعات کلاس، دیگر آن مردان شادی که به هنگام صبح از در باغ وارد شده بودند نبودند. پس از تعطیل شدن کلاس پدربزرگ هاتف را مقابل در بدرقه کرد و به گمانم حرفهای دیانا را برای او بازگو می کرد. من از پشت شیشه سالن آن دو را می دیدم که پدربزرگ صحبت می کرد و هاتف سر به زیر انداخته در کنار چرخ پدربزرگ راه می رفت. من فکر کردم که با رفتن دخترها من هم بایست نقل مکان کنم و به سالن برگردم اما هیچ حرفی از آن دو مبنی بر نقل مکان نشنیدم و با خود گفتم که شاید با باریدن برف فرمان صادر شود که باز هم چنین نشد و من تنها در اتاق مش عباس ماندگار شدم. گویی پدربزرگ انتخاب جا را به عهدۀ خودم گذاشته بود تا هر زمان دوست داشتم از آن اتاق دل کنده و با آنها همجوار شوم. شبی از شبهای برفی وقتی برق خانه قطع شد آنچنان دچار ترس و وحشت شدم که بی اختیار فریاد کشیدم و مادربزرگ را صدا زدم. بعد مسافت اجازه نمی داد که آنها صدایم را بشنوند، تصمیم گرفتم که درنگ نکنم و خود را به آنها برسانم. با شتاب و در تاریکی لباس پوشیدم و به راه افتادم و سعی کردم از غریزه ام کمک بگیرم و همانگونه که در روز راه را طی می کردم در تاریکی هم آن را طی کنم. برف تا ساق پایم بر زمین نشسته بود، من راه نمی رفتم بلکه می دویدم، تا هر چه زودتر خود را به ساختمان برسانم به نزدیک ساختمان رسیده بودم که صبر و شکیب خود را از دست داده و بار دیگر با صدای بلند مادربزرگ را صدا زدم و خوشبختانه او صدایم را شنید و با باز کردن در سالن مرا که پوشیده از برف شده بودم به داخل ساختمان برد و گفت: _ داشتم می آمدم دنبالت که تو رسیدی. زودتر پالتوات را درآورد تا سرما نخورده ای! به سختی توانستم بگویم که از تاریکی دچار وهم شدم. مادربزرگ دستم را گرفت و مرا کنار آتش نشاند و گفت: _ به پدربزرگت نگو که ترسیده ای چون او شهامت مردان را در تو می بیند، اما من گویم خوب شد که ترسیدی و آمدی. باور کن که شبها چندین بار از خواب می پرم و به گمانم می رسد که تو داری صدایم می زنی، می دانم که آن اتاق چقدر برایت عزیز است اما بهتر است که در آن را تا رسیدن بهار ببندی و پیش خودمان بمانی. چای گرمی که مادربزرگ به دستم داد را نوشیدم و توانستم بگویم: _ اگر شما بخواهید من دیگر در آنجا نخواهم ماند و زمستان آن اتاق را به خود مش عباس واگذار می کنم. مادربزرگ بلند شد و گفت: _ امشب باهم می خوابیم تا فردا که تختخوابت را به اتاق من منتقل کنی. پرسیدم: _ پس بدربزرگ کجاست؟ صدای پدربزرگ به گوشم رسید که گفت: _ من جای بسیار گرمی دارم. مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته روی نیمکتها بخوابد که چند شبی است این کار را می کند. گفتم: _ ما نمی بایست تمام اتاقها را کلاس می کردیم. چطور در آن زمان فکر حالا را نکرده بودیم. مادربزرگ با گفتن این دوران هم برای خود دورانی است، مرا به اتاقش برد و در همان زمان برق هم آمد، اما آمدن برق هم از درجۀ ترسم نکاست و مرا از تصمیم منصرف نکرد. من از همان زمان ساکن اتاق مادربزرگ شدم و خواب راحت و آرامی هم کردم. صبح هنوز پشت میز صبحانه نشسته بودیم که تلفن زنگ زد و چون گوشی را برداشتم صدای آقای یزدانی را شناختم. سلام و صبح بخیر گفتم و او با عذرخواهی فراوان از تلفن زود هنگامش خواست که با پدربزرگ صحبت کند. گوشی را به دست پدربزرگ دادم و خودم نشستم اما تمام حواسم متوجه مکالمه پدربزرگ بود و هنگامی که پدربزرگ گفت، انشاالله که خیر است، نگاه من و مادربزرگ به هم افتاد و هر دو کنجکاو به مکالمه گوش سپردیم. پدربزرگ پس از اندکی گوش کردن پرسید: _ زیاد که طول نمی کشد؟ و سپس شنیدم که بازهم گفت: _ ایرادی ندارد اما سعی کن خودت زودتر برگردی، مراقب خودت باش. و پس از لحظه ای سکوت با گفتن خوش بگذرد تماس را قطع کرد. مادربزرگ پرسید: _ اتفاقی افتاده؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ اتفاق که نه، یزدانی قصد کرده چند روزی برود سفر، تلفن کرد تا اطلاع بدهد یکی از دوستانش کلاس او را اداره می کند تا برگردد. مادربزرگ متعجب گفت: _ سفر آن هم در این موقع سال؟! پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ لحنش غمگین بود اما خودش گفت که حالش خوب است! مادربزرگ به من نگاه کرد و گفت: _ من فکر می کنم دیانا به جای یک دل، دو دل را در چمدانش گذاشت و برد! پدربزرگ با گفتن من هم همینطور فکر می کنم، از من پرسید: _ نظر تو چیست؟ نکند خواهرت به یزدانی علاقمند بود و به خاطر او هاتف را جواب کرد! گفتم: _ باور کنید من در این مورد هیچ چیز نمی دانم، همانطور که شاهد بودید بیشتر وقت من در تنهایی اتاقم گذشت و دیانا با سمیرا بود. هر دو تأیید کردند و مادربزرگ گفت: _ اگر واقعا به خواهرت علاقمند باشد قدم پیش می گذارد و او را خواستگاری می کند. به این ترتیب گفتگو را کوتاه کرد و از پشت میز بلند شد. پدربزرگ با به حرکت درآوردن چرخش زمزمه کرد: _ دیگر به چشمان هنرمندان هم نمی شود اعتماد کرد. آنها هم سطحی نگر و ظاهر بین شده اند! خواستم به پدربزرگ بگویم که اشتباه می کند و بر عکس آقای یزدانی چیزی در صورت دیانا دید که من هرگز ندیده بودم و اولین درسی که به من آموخت این بود که به عمق توجه داشته باشم و از روی هر شیئی سطحی عبور نکنم اما لب فرو بستم و خاموش ماندم و اندیشیدم که باست حتما در وجود دیانا جاذبه ای وجود داشته که دو مرد را به سوی خود جذب کرده. چرا که در میان این همه دختر که در کلاس آمد و شد می کنند تنها او مورد توجه قرار گرفته است؟! غیبت هاتف هم در کلاس خطاطی نگرانی پدربزرگ را برانگیخت و مجبور شد از بهادر در مورد غیبت او سؤال کند. بهادر بدون هیچ پرده پوشی گفت: _ استاد قلبش مجروح است و احتیاج به عمل جراحی دارد. و به این طریق پدربزرگ را واقف کرد که علت نیامدنش به کلاس رنجشی است که از شنیدن پاسخ منفی دیانا به وجود آمده و تا این رنجش برطرف شود به زمان نیاز خواهد داشت. پدربزرگ سفر رفتن یزدانی را آسان پذیرفت اما از غیبت کردن هاتف سخت پریشان شد و با گفتن با او تماس می گیرم ناراحتی خود را بروز داد. در سر کلاس داشتم نمونه خط برای هنرجویان می نوشتم که یکی از هنرجویان کلاس پدربزرگ در اتاق را باز کرد و با گفتن استاد، استاد کارتان دارند صدایم زد. کلمه استادی من که برابر با پدربزرگ بیان شد وجودم را لرزاند. گچ را پایین گذاشتم و گفتم: _ دوستان خواهشی از شما دارم و آن این است که لطفا از کلمه استاد در مورد خطاب به من استفاده نکنید. معنای استادی به معلم عالیمرتبه هستم، پس لطف کنید مرا با نام خودم آریانا و یا به نام فامیلم، نیاورانی خطاب کنید، ممنون می شوم. یکی از شاگردان گفت: _ من خیلی دوست دارم که شما را فقط آریانا صدا کنم، اسم شما طنین قشنگی دارد! گفتم: _ پس همه مرا آریانا خطاب کنید، همانطور که من هم فقط از اسمهای شما استفاده می کنم. تا از روی این خط بنویسید من بر می گردم. کلاس را که ترک کردم پدربزرگ را مقابل در سالن به اتفاق آقایی دیدم، پدربزرگ تا مرا دید لبش به تبسمی شکوفا شد و گفت: _ آقای بیدار دل با نوه ام آریانا آشنا شوید. مرد به طرف من چرخید و تا مرا دید لبخند بر لب آورد و اظهار خوشوقتی کرد. پدربزرگ رو به من نمود و ادامه داد: _ آقای بیدار دل از دوستان صمیمی آقای یزدانی هستند که در غیبت ایشان عهده دار کلاسهای نقاشی می شوند و زحمت تو هم خواهی نخواهی بر شانۀ ایشان گذاشته شده. آقای بیدار دل با گفتن برای من کمال افتخار است که بتوانم کاری انجام بدهم رو به من نمود و گفت: _ آقای یزدانی از شما و کار شما آنقدر تعریف کرده اند که کنجکاو شده ام کلبه سفید برفی تان را تماشا کنم. البته اگر اجازه بفرمایید! گفتم: _ کلبه سفید برفی کار من تنها نیست، بفرمایید نشانتان بدهم. با اجازه پدربزرگ آقای بیداردل را در برف به دنبال خود روانه کردم و او گفت: _ جسارتم را ببخشید. با تعریفهایی که نادر کرد گمان می کردم که با خانمی جا افتاده و کمی مسن روبرو می شوم و وقتی شما را دیدم تعجب کردم. _ نمی دانم آقای یزدانی از من به شما چه گفته اند اما امیدوارم با دیدن نقاشی مأیوس تان نکنم. گامهای آرام و آهسته ای که آقای بیدار دل بر می داشت مسافت را طولانی تر کرد و او ادامه داد: _ نادر به این خانه و به اعضاء این خانواده خیلی دلبستگی دارد و دائم نقل سخنش خانواده شماست. من نیز بدون آن که افتخار آشنایی نزدیک با شما و افراد خانواده تان را داشته باشم دورادور گویی همگی را می شناسم و خیلی تمایل دارم که دیانا خانم را هم ببینم. _ متأسفانه خواهرم دیگر در اینجا نیست و برگشته خانه مان. آقای بیداردل گفت: _ حسی درونی به من می گوید که میان رفتن خواهرتان به خانه و سفر نادر ارتباطی وجود دارد، با شناختی که من از او دارم می دانم که سفر کردن در زمستان را دوست ندارد اما به یکباره تصمیم گرفت که چند روزی از اینجا دور شود و این نمی تواند بدون علت باشد. ضمن آن که افسرده و غمگین بود و حال و حوصله نفاشی هم نداشت. سربلند کردم و به چهره آقای بیداردل نگاه کردم و گفتم: _ اگر درست منظورتان را درک کرده باشم باید بگویم که هیچ رابطه ای میان خواهرم و آقای یزدانی وجود نداشته و از این جهت کاملا مطمئن هستم، اما در مورد دوست شما آقای یزدانی نمی دانم، شاید شما درست حدس زده باشید اما یقین بدانید که اگر محبتی ریشه گرفته باشد یک سویه است و خواهرم نقشی ندارد. نمی دانم آقای بیداردل از کلامم چه برداشتی کرد که بلافاصله صحبت را تغییر داد و پرسید: _ خیلی راه مانده تا به کلبه سفید برفی برسیم؟ از سؤالش تعجب کردم چرا که بیش از دو گام با کلبه فاصله نداشتیم. با انگشت به اتاق اشاره کردم و گفتم همین جاست. او نگاهی به دیوار انداخت و چشم به منظره زمستانی که مادربزرگ کشیده بود دوخت و لب به تحسین گشود و گفت: _ خیلی زیباست، چقدر برای این مرد پشت برف مانده دلم می سوزد آیا این تصویر عینیت داره؟ گفتم: _ نمی دانم این نقاشی کار مادربزرگم است و باید از خود او سؤال کنید. با چشمانی فراخ شده و دهانی باز مانده پرسید: _ راست می گویید آیا این نقاشی را مادربزرگتان کشیده؟ چه زن فوق العاده ای است این خانم! _ بله او واقعا زن هنرمندی است. آرام آرام حرکت کردم تا آقای بیداردل دیوار متعلق به دوستش را نیز بنگرد و او هم با من همگام شد، وقتی به دیواری که توسط آقای یزدانی کشیده شده بود رسید بار دیگر لب به تحسین گشود و گفت: _ این کار را به خوبی می شناسم. و نشان داد که چندان هم ناآگاه نیست. او از روی منظره ای که دوستش کشیده بود گذشت و این بار خودش دیوار را دور زد و در مقابل کار من ایستاد و موشکافانه به آن چشم دوخت و زیر لب زمزمه کرد: _ عالی است! دقیقه ای سکوت میانمان حاکم شد و او نشان داد که دارد دقیق نگاه می کند و بعد انگشت روی خورشید گذاشت که انوار طلایی اش را بر کوه و درختان و دشت برفی تابانده بود و گفت: _ چه زیباست به هنگام مرگ درخشش نور حیات و امیدوار بودن به جاودانگی زندگی. یقین دارم که این کار شماست و اقرار می کنم که نادر از آن بسیار تعریف کرده و حالا خودم با دیدن این منظره زیبا می گویم که او راه غلو در پیش نگرفته و کارتان عالی است. به تشکری کوتاه اکتفا کردم و او ادامه دادم: _ نادر از چهار فصل صحبت می کرد، آیا آنها را هم می شود ببینم؟ در اتاق را باز کردم و او با گرفتن اجازه قدم به درون اتاق گذاشت و به تماشا ایستاد. من هم فرصت یافتم تا خود او را دقیق نگاه کنم، او همچون آقای یزدانی بلند قامت و کمی درشت اندام تر از او به نظر می رسید، صورتی با پوست سفید و موهایی به رنگ خرمایی و چشمانش را در لحظه ای که در مورد احساس آقای یزدانی گفتگو می کرد به نظرم رسید که چشمانی قهوه ای رنگ دارد. او برای دیدن هر تابلو از عینک استفاده کرده بود اما بعد از تماشا عینک را از چشم برداشته و در جیب کوچک کتش گذاشته بود. به نظرم رسید که دیدار او دارد به درازا می کشد و از این که ایستاده و تماشایش می کنم خسته شده ام. گرچه دوست داشتم نظر یا نظریاتش را هم در مورد مناظر درون اتاق می شنیدم اما تأمل او روی هر منظره خسته کننده شده بود. خواستم لب باز کنم و او را به گذشتن ساعت واقف کنم که خودش به سخن درآمد و گفت: _ باور کنید شناخت روحیه شما از میان این تابلوها که یکی از دیگری زیباتر است چندان هم آسان نیست. در منظره پاییز آنچنان دست از زندگی شسته اید که گویی با افتادن این تک برگ از درخت روح خودتان هم به ملکوت پرواز می کند و به همراه برگ از شاخسار زندگی جدا می شود و بعکس در منظره بهار آنچنان شور و نشاط جوانی با شماست که گویی تمام شکوفه ها بدون آسیب و گزند تا مرحله باروری بر شاخه زنده خواهد ماند و در تابستان می شود نهایت آرزو را در شما دید که درختان از باروری سر به سوی زمین خم کرده و تسبیح گویان خالق را سجده می کنند، امیدوارم برداشت حسی من زیاد از احساس شما دور نباشد و راه به خطا نرفته باشم! سر تکان دادم و پیش از آن که او باز هم به صحبت ادامه دهد از اتاق خارج شدم و او هم بیرون آمد، به هنگام بازگشت پرسید: _ آیا شما دختر بزرگ خانواده هستید؟ باز هم سرتکان دادم و او سکوتم را به حساب خستگی ام گذاشت و گفت: _ شما را بسیار خسته کردم، مرا ببخشید! سپس او هم سکوت کرد و ادامه راه را با گامهایی سریع تر پیمود. کلاس آغاز شده بود و من با گفتن ببخشید کلاسم را شروع کرده و او را تنها گذاشتم و شاهد بودم که پدربزرگ از کلاسش خندان خارج شد و چرخش را به طرف او به حرکت درآورد. وقتی هنرجویان مشغول نوشتن شدند فرصت یافتم تا به حرفهای او مخصوصا کنجکاوی کردنش در مورد دیانا فکر کنم و به این نتیجه رسیدم که سؤالات او جز درخواستی از جانب یزدانی نمی تواند باشد و آقای بیداردل نقش کارآگاه خصوصی را در کنار آموزگاری نیز به عهده گرفته است و خوشحال شدم از این که نگذاشته بودم او اطلاعات جامعی جمع آوری کند و قلبا از این که از دیانا پشتیبانی کردم خشنود بودم. با تمام شدن ساعت کلاس هنرجویان، وقت استراحت فرارسید و پدربزرگ از بیداردل دعوت نمود تا فنجانی چای با ما بنوشد و پس از آن تدریس خصوصی آغاز شود. او هم با کمال میل پذیرفت و من به هنگام چای آوردن شنیدم که بیداردل دارد از پدربزرگ در مورد خانواده و آیا این که همه اهل هنر هستند سؤال می کند و من دانستم که شروع سؤالش به کجا ختم می شود و او باز هم می خواهد در مورد دیانا اطلاعات بیشتری کسب کند. خاموش نشستم تا آنچه را که پدربزرگ صلاح می بیند بیان کند. مادربزرگ هم همچون من آرام و خاموش به نوشیدن چایش پرداخت و آثارخستگی از این مصاحبت در چهره اش هویدا بود. آقای بیداردل می خواست در مورد دیانا اطلاعاتی جمع آوری کند اما به جای آن پدربزرگ به دادن اطلاعات وسیع و جامع در مورد من و هنز خطاطی و نقاشی ام پرداخته بود. از این که دیدم تیر آقای بیداردل به سنگ خورد و نقشه اش نقش بر آب شد خنده ام گرفت و برای این که دیگران متوجه نگردند کاغذ نقاشی ام را به صورتم نزدیک کردم و چهره ام را از آنها پنهان کردم. گمان می کردم که آقای بیداردل از تعاریف پدربزرگ خسته شده و سخن او را ناتمام بگذارد اما وقتی کاغذ را از صورتم پایین آوردم در کمال تعجب دیدم که او سراپا گوش نشسته و بدون حرکت کاملا به حرفهای پدربزرگ گوش می کند. دلم به حالش سوخت. از جا بلند شدم تا ضمن جمع آوری فنجانها پدربزرگ را متوجه ساعت کنم که خوشبختانه متوجه شد و گفت: _ وقت شما را باحرف زدن گرفتم. آقای بیداردل بلند شد و گفت: _ شما باید مرا ببخشید که با سؤالاتم خسته تان کردم. لطفا بگویید کجا باید بروم؟ پدربزرگ خندید و گفت: _ فقط دو سه قدم که به سمت جلو بردارید کلاس نقاشی را خواهید دید. و آقای بیداردل دانست که پشت دیوار چوبی نیز کلاس است. او زودتر از من وارد سالن شده بود لذا هنگامی که من وارد شدم داشت از شیشه بزرگ سالن به تاریکی باغ نگاه می کرد. وقتی فهمید من وارد شدم روی پاشنه پا چرخید و گفت: _ اینطور که مشخص است استاد تمام فضای خانه را کلاس کرده! من سرفرود آوردم و او ادامه داد: _ افرادی همچون پدربزرگ شما کم پیدا می شوند. گفتم: _ اما آقای یزدانی هم چنین کرده اند. این بار سر فرود آورد و گفت: _ اقرار می کنم که من در اوایل با کار او موافق نبودم اما وقتی او اقدام کرد و پارکینگ خانه اش را بصورت کلاس در آورد نه تنها دیگر ناراضی نبودم بلکه یکی از ستایشگرانش شدم خب امروز به قدر کافی سر همگی را درد آوردم، لطفا بدهید نقاشی را ببینم. خیلی دلم می خواست من نیز اطلاعاتی از آن مرد بلند قامت مو خرمایی که وقتی عینک به چشم دارد تیپ مردان ژورنال مد را پیدا می کند داشتم، شاید آن وقت شخصیت اش آنقدر گنگ و مرموز نبود. ساعت کلاس که تمام شد او با گفتن به امید دیدار از ما جدا شد و به علت باریدن برف پدربزرگ مرا برای بدرقه راهی نکرد، بلکه از او خواهش کرد در را پشت سر خود ببند. با رفتن او، خسته خود را روی مبل رها کردم و گفتم: _ چه روز خسته کننده ای بود و چه خوب که تمام شد. پدربزرگ گفت: _ خستگی ات ناشی از استاد جدید است، تا بخواهی به او هم عادت کنی چند روزی وقت می برد. _ او مرد کنجکاوی است و از کنجکاویش ناراحتم، او هر چه می خواست بداند پرسید و فهمید در صورتی که هیچ گونه اطلاعاتی از خود به ما نداد. پدربزرگ گفت: _ من آنچه که باید از او بدانم می دانم، حالا اگر تو می خواهی بدانی گوش کن تا برایت بگویم. بلند شدم و گفتم: _ من اطلاعاتی لازم ندارم، همانقدر که شما می دانید او کیست و چرا این همه سؤال می کند کافی است. باور کنید داشتم کم کم به او مظنون می شدم. صدای خندۀ بلند پدربزرگ به من فهماند که در مورد او اشتباه فکر کرده ام و او انسان قابل اعتمادی است. به یاد نمی آورم که از سمیرا و دیانا در باره صبح روزی که چهار نفری به کوه رفته بودند تعریفی شنیده باشم و حالا که فکر می کنم به گمانم می رسد که آن روز جمعه یک جمعه معمولی و ساده نبوده است و کوهنوردی حادثه آفرین بوده است، اما چرا هر دو مرد نظرشان به دیانا معطوف شده بود و سمیرا حاشیه نشین گشته بود را نمی دانم. روز جمعه مادربزرگ به وعده اش عمل نمود و همگی به خانه ما رفتیم. مادر و نادیا برای ما سنگ تمام گذاشته بودند و مادر غذاهایی را که می دانست خیلی دوست دارم تهیه کرده بودند. سینا به سختی با من انس گرفت و ترجیح می داد در آغوش نیلوفر و دیانا باشد. نامی با گفتن دستت را بلند کن ببین به سقف می رسد، بلندی قدم را با لحن شوخ به تمسخر گرفت و هنگامی که فهمید از سخنش رنجیده ام بغلم کرد و گفت:
_ ناراحت نشو، تازه باید خوشحال باشی که به خدا نزدیکتری!پدر مرا کنار خودش نشاند و گفت:_ شنیده ام شاگردانی برای خودت دست و پا کرده ای؟ تا وقتی که با ما بودی از اسم قلم و دوات فرار می کردی اما حالا ...پدربزرگ گفت:_ هنوز هم خوشش نمیاد و تنها برای دل خوش ساختن من و مادرت تعلیم می دهد تا با ما را سبکتر کند. آریانا روزی نقاش بزرگی می شود، این جمله مرا همه خوب به خاطر بسپارید.دوست داشتم با مادر ساعتی تنها می بودم و تنها با او صحبت می کردم مثل همان صبحی که بیدارم کرد تا برای رفتن به خانه پدربزرگ آماده شوم و با هم ساعتی گپ زدیم، اما او کنار مادربزرگ نشسته بود و گوش به حرفهای او داشت. از کنار نیلوفر و ناجی که سخت خود را به من چسبانده بودند بلند شدم و از اتاق خارج شدم، دیانا هم از من پیروی کرد و هر دو به اتاقمان رفتیم. تغییرات محسوسی در اتاق به وجود آمده بود، تختخواب یک نفره و میز کار و یک صندلی گردان و چند تابلو از دست خط پدر بر دیوار اتاق، نگاه کردم و گفتم:_ اتاق زیبایی درست کرده ای.اما او به جای تشکر پرسید:_ انوشیروان هنوز به کلاس می آید؟ آیا حال مرا می پرسد؟خندیدم و گفتم:_ تا به من نگویی که در آن روز جمعه چه اتفاقی افتاد به هیچکدام از سؤالهایت جواب نمی دهم.متعجب نگاهم کرد و پرسید:_ منظورت کدام جمعه است؟_ همان جمعه ای که به اتفاق سمیرا و هاتف و یزدانی کوه رفته بودید؟انگشتش را به نشانۀ قسم پیشاهنگی نشانم داد و گفت:_ قسم می خورم که هیچ اتفاقی نیفتاد، چطور مگر؟_ هیچ می دانی که دل استاد یزدانی را هم برده ای و از وقتی که به خانه برگشته ای او هم ترک درس و مکتب را کرده و آواره کوه و بیابان شده است؟حرفم را باور نکرد و متعجب تر از پیش پرسید:_ یزدانی؟ چرا من؟ شاید به خاطر سمیرا است که ...حرفش را قطع کردم و گفتم:_ نه خواهر عزیز به خاطر سمیرا نیست، او به تو علاقه پیدا کرده و من فکر می کردم که این علاقه از کوه رفتنتان سرچشمه گرفته!دیانا چند بار سر تکان داد و گفت:_ باور کن که در آنجا هیچ چیز که به قول تو پایه علاقه شود رخ نداد و اتفاقا من بخاطر آن که تو با ما نبودی زیاد هم حال و حوصله حرف زدن نداشتم و بیشتر سمیرا و هاتف سخنران بودند. _ اما قضیه علاقه او به تو جدی است و یقین دارم که اگر تو برگردی و او بفهمد در اسرع وقت خودش را می رساند. دیانا خشمگین گفت:_ بیخود این کار را می کند، من دارم زمینه چینی می کنم که برای اسفند ماه بیایم نیاوران، اما اگر این آقا بخواهد ادا و اطوار بچه ها را دربیاورد مسلما پدربزرگ موافقت نخواهد کرد. آه آریانا من دوست دارم برگردم آنجا!پرسیدم:_ آیا تو دختری به نام الناز می شناسی؟دیانا سر فرود آورد و گفت:_ با او در کوه آشنا شدیم، کوه نور خوبی است چطور مگر؟_ او هم سراغ تو را می گرفت و اینطور که از بهادر و انوشیروان شنیدم علاوه بر کوهنوردی، اسکی باز خوبی هم هست و بچه را به پیست اسکی دعوت کرده.آه دیانا بلند شد و گفت:_ او دختر زیبایی است، من حتم دارم که خیلی راحت نظر انوشیروان را به خودش جلب می کند. لعنت بر هاتف و این یکی، یزدانی که مرا از آنجا آواره کردند. آریانا خواهش می کنم با پدربزرگ صحبت کن و مرا همراهتان ببر، من اگر اینجا بمانم از فکر و خیال دیوانه می شوم. _ خوشبختانه هاتف عاقلانه تر رفتار کرد و پس از دو جلسه غیبت برگشت اما یزدانی هنوز نیامده و به جای خودش فرد دیگری را فرستاده که به خوبی خود یزدانی تعلیم می دهد. من می ترسم که او هم تا چشمش به تو بیفتد دل ببازد و مجنون شود!دیانا مشت گره کرده اش را بر شانه ام کوبید و گفت:_ قول می دهم که با هیچکس حرف نزنم و از کنار تو تکان نخورم، فقط مرا با خود ببر.بلند شدم و گفتم:_ باید زمینه را آماده کنم، بیا برویم تا پدربزرگ گمان نکند که توطئه چینی می کنیم.هر دو به آشپز خانه رفتیم و نادیا را مشغول فراهم کردن سفره دیدیم، او با لحن گله آمیز گفت:_ چند ماه است که از خانه دوری حالا هم که آمده ای وقتت را در اتاق و با دیانا می گذرانی.بغلش کردم و گفتم:_ آنقدر در قلب و روحم جا برای خودت اشغال کرده ای که هرگز گمان ندارم که از تو دور بوده ام!خودش را در آغوشم رها کرد و گفت:_ اگر این حرفها را هم بلد نبودی چه بهانه ای می آوردی؟_ آنوقت گوشه نشین کنج اتاقت می شدم تا حرفهایم را باور کنی. وقتی به لبش تبسم نشست یقین کردم که رنجش اش از میان رفته، کمکش کردم تا غذا کشید و در همان حال سؤالاتی از افشین شوهرش پرسیدم که جواب شنیدم:_ خیلی دلش برایت تنگ شده و قرار است تا شما برنگشته اید خودش را برساند و تو را ببیند._ از پدر شنیدم که دو برادر مهندس دست به دست هم داده اند و شرکتی دائر کرده اند، درست است؟نادیا سر فرود آورد و گفت:_ ابراهیم دیگر خیال سفر نداشت و تصمیم گرفت برای همیشه بماند، به همین خاطر با افشین شریک شد و کارشان هم بد نیست و شکر خدا هر دو راضی هستند.با فراخوانده شدن به سر میز غذا گفتگویمان به آخر رسید و ما هم به دیگران ملحق شدیم در سر میز غذا هر بار نگاهم با نگاه دیانا تلاقی می کرد او به من اشاره می کرد که به نوعی موضوع بردن او را عنوان کنم و مرا در تنگنا قرار می داد. نمی دانستم باید از کجا شروع کنم تا این که خود پدربزرگ با مطرح ساختن دو خواهر هنرجوی کلاسش به نامی تلنگر زد که اگر خیال ازدواج دارد آن دو خواهر شایستگی کامل را دارا هستند و دیانا نیز با مطرح کردن این که او نیز آنها را دیده شروع کرد به برشمردن محاسن آنها و در آخر گفتۀ خود اضافه کرد: _ حیف که پدربزرگ دیگر مرا نخواست و اخراجم کرد و گرنه حتم داشتم که من هم روزی چون آن دو موفق می شدم. لحن غمبار دیانا مادربزرگ را متأثر کرد و گفت: _ چه کسی گفته که تو و سمیرا را نخواستیم و اخراجتان کردیم؟ امکانات ما محدود شد، خودت که شاهد بودی. پدربزرگت از بی اتاقی روی نیمکتهای کلاس می خوابد و آریانا هم مجبور است تنگی اتاق مرا تحمل کند، اما در تابستان وضعیت فرق می کند. پدر حرف او را تأیید کرد و مادر نیز گفت: _ اگر تو ذوق کافی داشته باشی پدرت و نامی می توانند کمکت کنند. و به این طریق به بحث خاتمه داد. در صورت دیانا شکست را آشکارا دیدم و دلم به حالش سوخت و بی اختیار گفتم: _ می خواهی به جای من به آنجا برگردی؟ حرفم با هجوم اعتراضات مواجه شد و پدربزرگ اولین نفری بود که اعتراض کنان پرسید: _ پس شاگردان چه می شوند؟ کلاس نقاشی ات هم نیمه کاره می ماند. مادربزرگ هم حرف او را تأیید کرد و پدر با گفتن هر کاری باید در موقع خودش انجام شود، پیشنهادم را رد کرد و مادر هم با گفتن آریانا نباید کلاسهایش را تعطیل کند، بر گفته آنان مهر تأیید نهاد. به دیانا نگاه کردم به بفهمد من تلاش خود را کرده اما شکست خورده ام. دیانا غمگین بلند شد و میز غذا را ترک کرد و نگاه ناراضی مادر و پدر را پشت سر خود بدرقه کرد. در انتهای غذا بودیم که افشین از راه رسید و مستقیم به پشت میز غذا خورد هدایت شد. او را شاد و سرحال دیدم و از این که هنوز هم همان محبت گذشته را نسبت به من داشت شاد شدم و با او به گفتگو پرداختم. به آفتاب کمرنگ زمستانی که می رفت غروب کند خشم گرفتم چرا که هر چه او به افق دامن می کشید لحظه جدایی ما را نزدیکتر می کرد. افشین می بایست بر می گشت، به موقع خداحافظی گفت: _ می خواهم از گوته برایت سخنی بگویم که دوست دارم آن را همیشه به یاد داشته باشی، او می گوید "زندگی بدون کوشش، مرگ قبل از وقت مقرر است" پس کوشش کن آنقدر که دلت تسلا پیدا کند. گفتم سعی می کنم فراموش نکنم و از یکدیگر جدا شدیم. پدربزرگ به پدر گفت: _ همیشه از افشین خوشم آمده، جوان فعال و خانواده دوستی است. پدر حرف او را تأیید کرد و نادیا از خوشحالی خود را در آسمان رقصان دید. *** در امتحانات هنرجویان خط از میان آقایان هاتف و از میان دختر خانمها مریم بیشترین امتیاز را آوردند و مینا و انوشیروان رتبه دوم را کسب کردند. پدربزرگ برای آنان جشن کوچکی گرفت و هدایایی تقدیمشان کرد، در جشن آقای یزدانی هم شرکت داشت ولی متأسفانه او به هنگام امتحان حضور نداشت و همه می دانستند که اگر آقای یزدانی شرکت می کرد شانس اول شدنش بیشتر از هاتف بود. حضور دو آموزگار نقاشی در جشن مرا معذب کرده بود و سعی داشتم از هر دو یکسان پذیرایی کنم، وقتی جشن با سخنرانی پدربزرگ به پایان رسید هاتف که در کنارم نشسته بود آرام گفت: _ من با دست خود آتشی در وجودم افروخته بودم که خوشبختانه پیش از آن که تمام وجودم را بسوزاند موفق به خاموش کردن آن شدم و خوشحالم که این آتش به دامان کسی سرایت نکرد و تنها به خودم آسیب رساند. گفتم: _ با کمی صبر آسیب هم ترمیم می شود و زخم هم التیام می پذیرد. من هم خوشحالم که با تدبیر و پیروزی از عقل توانستید راه درست را انتخاب کنید، نمی دانم در کجا خواندم قلبی که زودتر با گلها بیدار می شود، همیشه زودتر هم آزار خار را احساس می کند. برای تأیید سخنم سر فرود آورد و گفت: _ وقتی شنیدم که خواهرتان به یزدانی هم پاسخ منفی داده اندیشه های زهر آگین را از خود دور ساختم و یقین نمودم که او به خاطر نقص جسمانی مرا جواب نکرده بلکه به حقیقت به دنبال جفتی است که دوستش بدارد و بخواهد با او همراه شود. _ بله همینطور است، خواهرم به عشق بعد از ازدواج اعتقاد ندارد و شاید هم حق با او باشد! صبح روز بعد نیز در کلاس، آقای یزدانی غیبت اش را اینگونه توجیه کرد: _ گفتن این که در انتخاب راه به خطا پیموده بودم دشوار است اما فکر می کنم اقرار کردن خود شجاعت به حساب می آید. اگر چنین باشد من مرد شجاعی هستم "نه هر که چهره برافروخت دلبری داند". گفتم: _ همینطور است و آرزو می کنم این بار همسفر همدلی نصیبتان شود. تشکر کرد و راه کلاس را در پیش گرفت. بسیار دلم می خواست که یزدانی هم در این مسابقه شرکت کرده بود و خط نوشته اش را به مسابقه گذاشته بود، اما متأسفانه چنین نشد. داشتم به هنرجویان شیوه نوشتن کلمه "واو" را روی تخته سیاه تعلیم می دادم که در کلاس باز شد و آقای یزدانی سر درون کلاس کرد و پرسید: _ می شود چند لحظه وقت کلاس را بگیرم؟ اشاره کرد که از کلاس خارج شوم، گچ را زمین گذاشتم و از کلاس که خارج شدم آقای یزدانی گفت: _ من باید با شما درباره مطلبی صحبت کنم و می خواستم خواهش کنم بعد از تمام شدن کلاستان به کلبه سفید برفی بروید و آنجا بمانید تا من هم بیایم. خواهش می کنم در این مورد به کسی حرفی نزنید. با این که تعجب کرده بودم اما با گفتن بسیار خب، او را خوشحال روانه کردم و خودم به کلاس بازگشتم. داشتم می گفتم: _ حرف واو تا حدی شبیه به حرف ق و یا قاف است با اندک تفاوتی در دور زدن و همچنین میزان دور، اما زاویه شروع در هر دو یکی است. در همین زمان یکی از هنرجویان گفت: _ آریانا ببخشید،


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هنگام برگشت به او فکر کردم و او را با دیگر هنرجوها مقایسه کردم، همانطور که گفتم او مسن ترین هنرجوی کلاس بود و فکر می کنم سی سال سن را به خوبی داشت. مردی بلند قامت و باریک اندام، با چهره ای استخوانی و رنگ پوستی تیره. چشمهایش ریز بودند و دهان و بینی اش کشیده و کوچک اما نه آنقدر زیبا که قابل مدل شدن باشد. روی هم رفته مرد شیک پوش و جالبی به نظر می رسید، یک شخصیت و یا بهتر بگویم یک نوع وقار و متانت خاصی در او وجود داشت که انسان را ملزم می کرد هنگامی که حرف می زند کاملا گوش به حرفهایش داشته باشی و اگر راه می رود می بایست با او گامهایت را تنظیم کنی. شاید شخصیت او را داشتم با دبیران دبیرستانم مقایسه می کردم، نمی دانم اما او را قابل احترام دیدم و کلاس شروع نشده احترام یک استاد را برایش قائل شدم. وارد سالن که شدم پدربزرگ داشت از برگزاری کلاس برای مادربزرگ صحبت می کرد و داشت می گفت: _ باور کن که در چهرۀ هاتف وقتی گفت استاد بنویسید عجز کامل را دیدم و در همان حال به خود گفتم اگر امتناع کنی هاتف هم به راه تو می رود و مأیوس می شود. نمی دانی با چه مشقتی گچ را برداشتم و شروع کردم، اما هاتف به آن هم راضی نشد و قلم را داد به دستم و خواست که روی کاغذ خودش بنویسم، تو که می دانی من بدون وضو قلم به دست نمی گیرم. گفتم باید وضو بگیرم و بعد برایت بنویسم، در واقع قلم من دست او بود، وقتی قلم را گرفتم همه چیز فراموشم شد و از یاد بردم که دستم لرزش دارد، محکم و مطمئن گذاشتم روی کاغذ و نوشتم. اِلیِ من، باورت می شود که من بدون خطا نوشته باشم؟ مادربزرگ گفت: _ تو همیشه مرد توانایی بوده ای و هیچ چیز حتی بیماری نمی تواند تو را به زانو درآورد. من به تو همیشه افتخار کرده ام و از این پس نیز می کنم. لحن عاشقانه آنها موجب شد که قدمی به عقب بردارم و خلوت آنها را برهم نریزم و پاورچین، پاورچین وارد آشپزخانه شوم و همانجا بنشینم تا احضار شوم. از زمانی که خود را شناخته ام هرگز به یاد نمی آورم که پدرم نام مادر را به اسم خودش صدا زده باشد، هر گاه مادر در حیاط است و پدر می خواهد از اتاق و ار صدا بزند او را به نام خواهرم نادیا خطاب می کند و اگر برعکس باشد او را به نام برادرم نامی مخاطب قرار می دهد و اگر هر دو داخل اتاق باشند اسم مادر (ببین) می شود و در زمان خشم مادر خانم خانمها لقب می گیرد. اما پدربزرگ، مادربزرگ را خیلی شاعرانه خطاب می کند و او را الهۀ من، الی من و آرام جانم خطاب می کند. شاید اگر خانۀ ما هم مثل اینجا خلوت بود و این همه بچه دور پدر و مادر را نگرفته بودند آن دو نیز به همین شیوه رفتار می کردند. با ورود پدربزرگ به آشپزخانه در حالی که متعجب بود، پرسید: _ تو چرا تنها نشسته ای؟ با سؤال پدربزرگ رشته افکارم پاره شد، پدربزرگ ادامه داد: _ ذهنت مشغول است، می دانم داری به چی فکر می کنی اما باور کن اگر یقین نداشتم که موفق می شوی هرگز تو را تشویق نمی کردم. من عادت ندارم که بیخودی به کسی دلگرمی و امیدواری بدهم مگر آن که در او استعداد کار را ببینم، می دانی نظر مادربزرگت چیست؟ او پس از دیدن نقاشی های تو گفت من اگر نیمی از استعداد آریانا را داشتم هرگز نقاشی را رها نمی کردم. تو دختر خوشبختی هستی که هم در کار خط تبحر داری و هم نقاشی ات خوب است و می دانم پیش یزدانی که تعلیم بگیری حتما موفق خواهی شد. گفتم: _ پدربزرگ به خودم فکر نمی کنم و ترسم از این است که من از اصول و قواعد خطاطی هیچ نمی دانم پس چگونه می توانم آقای یزدانی را تعلیم بدهم؟ پدربزرگ دستش را روی دستم گذاشت و گفت: _ با خواندن جزوه های من و یا مادربزرگت می توانی. بلند شو تا به تو بگویم که چه باید بکنی. من به همراه چرخ پدربزرگ حرکت کردم و او بار دیگر مرا به اتاقش برد و این بار از کشو میز کارش دفتری درآورد و به طرفم گرفت و گفت: _ این را بگیر و مطالعه کن. دفتر را گرفتم و پدربزرگ گفت: _ با جلسه فردا که مخصوص خانمهاست کارت را شروع کن تا ترس اولیه ات از بین برود. خواهی دید که آنطورها هم که فکر می کنی سخت و دشوار نیست. به اضطراب درونی ام اضطراب دیگری افزوده شد و آشکارا رنگم پرید. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ فرار هیچ وقت مشکلی را حل نکرده، تا زمانی که شجاعت و شهامت برای روبرو شدن با مشکل را به دست نیاوری این دیو یخی همچنان پابرجاست اما همین که با آن روبرو شوی خواهی دید که به سرعت آب و سپس بخار می شود و به هوا می رود. فراموش نکن که تو نوه الهه هستی، زنی که وقتی تصمیم گرفت به جنگ فقر و مشکلات برود، رفت و پیروز هم شد. پس به خودت و به توانایی هایت اعتماد کن و با توکل به این که خدا کمکت می کند پیش برو. من روزی را می بینم که تو به ترس امروزت بخندی و به من بگویی پدربزرگ چه ترس بچگانه ای داشتم! امیدواریهای پدربزرگ دلم را گرم کرد اما نه آنقدر که بتوانم شجاعانه اقدم کنم. آن شب تا نزدیک صبح جزوه های پدربزرگ را خواندم و چون درس مدرسه از بر کردم، صبح سر میز صبحانه چشمانم پف آلود بود. آن دو به هم نگاه کردند و مادربزرگ که حالش بهتر شده بود گفت: _ اگر تا بعد از ظهر حالم بهتر شود با هم می رویم و من کمکت خواهم کرد. آنقدر خوشحال شدم که خواب آلودگی ام از بین رفت و روحیۀ شاد خود را به دست آوردم و هنگامی که فرصت یافتم آنچه را که شب گذشته خوانده بودم برای مادربزرگ تعریف کردم و او با تأیید گفته هایم مرا دلگرم تر ساخت. ساعت دو بعد از ظهر از خانه خارج شدیم و به سوی کلاس را افتادیم. در کلاس با آقای یزدانی روبرو نشدیم و شاگردان دختر را بر روی نیمکتها دیدیم. کلاس حالت خشک و منضبط مدرسه را نداشت. همه مثل اعضاء یک خانواده در یک جا جمع بودند و هر کس به کار خود مشغول بود. مادربزرگ وقتی خط ها را نگاه می کرد به من هم اشاره کرد نگاه کنم و ایراد خط را بگیرم. با تردید از درست بودن نظرم شروع کردم اما وقتی مادربزرگ هم به همان نکات اشاره کرد قوت قلب گرفتم و تردیدم از میان رفت. تنها دو نفر کارشان ایراد نداشت و آن دو نفر همان دو خواهری بودند که پدربزرگ تأییدشان کرده بود. خواهر بزرگتر مریم نام داشت و خواهر کوچکتر مینا. برای دادن سر مشق مادربزرگ همان نیم بیت شعری را که به آقایان داده بود انتخاب کرد و از من خواست آن را روی تخته بنویسم و من هم این کار را بدون ترس و دلهره انجام دادم. بعد از پایان گرفتن کلاس در زمانی که همه شاگردان خارج شده بودند و تنها من و مادربزرگ مانده بودیم آقای یزدانی از دری که به گمانم به حیاط باز می شد وارد پارکینگ شد تا در دیگر را که به کوچه راه داشت ببندد و کلاس را تعطیل کند. او با گرمی حالمان را پرسید و از مادربزرگ بیشتر دلجویی کرد و از من پرسید: _ استاد کار خط چطور پیش می رود؟ گفتم: _ بد نیست، البته به لطف مادربزرگ! مادربزرگ لبخند زد و به آقای یزدانی گفت: _ جانشین من دارد به امور کار وارد می شود و کم کم خیال من هم آسوده می شود. فکر می کنم برای من هم زمان بازنشستگی فرا رسیده و دیگر باید کار را به جوانها بسپارم. یزدانی گفت: _ خدا به شما و استاد طول عمر بدهد و سایه تان همچنان بر سر ما شاگردان باشد، ما هرگز به پای شما و استاد نخواهیم رسید. مادربزرگ این بار خندید و گفت: _ شما بهتر از ما خواهید شد. ما هم روزی چون شما شاگرد بودیم و هرگز گمان نمی کردیم که خود روزی معلم شویم اما شدیم و شما هم استاد خواهید شد. هر روز نوبت یکی است. اما من خوشحالم که می بینم زحماتم بیهوده نبوده و به راستی استادان خطی قابل تربیت کرده ام. دیگر موقع آن رسیده که شما این بار سنگین را از روی شانه های نحیف ما بردارید و خود به دوش بکشید. زیاد سخنرانی کردم و وقتت را گرفتم، اخلاق استاد را که می دانی، اگر کمی دیر کنم با چرخش راه می افتد و می آید اینجا. آقای یزدانی سر فرو آورد و با گفتن به امید دیدار ما را بدرقه کرد و در پارکینگ را پشت سرمان بست. مادربزرگ در طول راه ساکت بود و افکارش با من نبود. من هم داشتم به تابلوهایی که آقای یزدانی کشیده و به دیوار کلاس آویخته بود فکر می کردم و به خود گفتم، حاضرم چندین سال شاگردی او را بکنم تا بتوانم همچون او نقاشی کنم. نزدیک خانه که رسیدیم مادربزرگ متعجب گفت: _ پدربزرگ به استقبالمان نیامده؟ حرف مادربزرگ که با نگرانی ادا شد مرا نیز مضطرب کرد و هر دو با گامهایی تند به سوی سالن حرکت کردیم و از مشاهده پدربزرگ که نشسته بود و خط می نوشت هر دو نفس آسوده ای کشیدیم و به روی هم خندیدیم. با ورود ما پدربزرگ قلم را زمین گذاشت و کاغذ را برداشت و به ما نشان داد و پرسید: _ چطور است؟ و ما خواندیم: مگذار که انتظار زارم بُکشد نادیده رخت زار و نزارم بُکشد گر کُشتنیم تو خود بِکش تیغ و مرا زان پیش که رنج انتظارم بُکشد پرسیدم: _ پدربزرگ شعر از کیست؟ خندید و گفت: _ از یک عاشق دلشکسته! مادربزرگ گفت: _ من انتظار داشتم مقابل در باشی و چون نبودی نگرانت شدم! پدربزرگ گفت: من نه آنم که سپر از خط وفا بردارم گرچه بسازند جدا چون قلمم بند از بند _ آرام جان، این بار سرم به عشوۀ این مرکب و قلم گرم شد و ساعت را فراموش کردم! مادربزرگ به خنده گفت: _ با این حرفها خام نمی شوم باید جبران کنی. پدربزرگ پرسید: _ خب چه می خواهید، بگویید تا انجام دهم. _ نوه مان احتیاج به وسایل کار دارد آن هم از بهترین نوعش! پدربزرگ چشم بلندی گفت و پرسید: _ حالا بگیرم یا فرصت دارم؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ تا پس فردا فرصت هست اما هر چه زودتر تهیه شود بهتر است با خود آریانا بروید تا وسایل کار را خودش انتخاب کند. از شوق دلم می لرزید و ابر چشمم قطره ای بارید و به گمانم اشکی هم که از چشم آسمان بارید از سر خوشحالی بود. همان شب به این فکر کردم که چه چیز سبب شد تا خودم فراموش کنم که به لوازم نقاشی احتیاج دارم. آیا ترسهای گوناگون و هیجانات مختلف آنچنان احاطه ام کرده اند که از چنین چیز شادی آفرینی غافل شده ام. به خود نمی توانستم دروغ بگویم و پیش خود اقرار کردم که تاکنون آنچه دیده و شنیده و آنچه که رخ داده همه را رویایی تصور کرده و به آن جدی نیاندیشیده بودم. سایه ناپایداری خوشبختی به دست آمده مجال باور و یقین را از من سلب کرده بود و هنوز نیز نمی توانستم به طور قطع باور کنم که این مادربزرگ بود که از شوهرش خواست تا وسایل کار برایم مهیا کند. وسایل کار رسید. شاید بهتر است بنویسم خریداری کردیم آن هم از بهترین نوعش و در این مورد تخصص مادربزرگ به کارم آمد و او با دقت و آگاهی کامل برایم ابزار انتخاب کرد. هر سه برای خرید راهی شده بودیم و در این خرید من فقط نقش تماشاچی داشتم و از این تکه کلام پدر که همیشه می گوید کار را باید به کاردان سپرد استفاده کردم و کار را به مادربزرگ سپردم و همان شب بود که مادربزرگ چند اثر نقاشی را که کار خودش بود به من نشان داد و مرا در بهت و حیرت فرو برد و دانستم که او چه زن هنرمند و در عین حال فروتنی است که هرگز از هنر خود ابزار فخر نساخته و خود را مهم جلوه نداده است. او در مقابل این سؤالم که پرسیدم: _ مادربزرگ چرا نقاشی ها را قاب نکرده و به دیوار نیاویخته اید؟ خندید و گفت: _ این نقاشی ها برای من مهم هستند اما ارزش آویخته شدن به دیوار را ندارند. انشاالله نقاشی های تو را به دیوار خواهیم آویخت و نمایشگاهی از آثار برپا خواهیم کرد. مادربزرگ مرا تشویق به کار کرد و پشتکار را عامل موفقیت در هر زمینه دانست و گفت: _ تو چه بخواهی خطاط خوبی باشی و چه نقاش خوب، این را فراموش نکن که اول باید عاشق هنرت باشی و بعد از آن پشتکار داشته باشی، ممکن است که کاهای اولیه ات آن ارزش هنری که می بایست دارا باشد نداشته باشد اما یقین بدان در سایه همت و پشتکار بالاخره ارزش هنری پیدا خواهد کرد. من خوشحالم که می بینم در تو عشق و علاقه وجود دارد و هنوز بر عقیده خود پابرجایی. خطاطی برای تو حرفه دوم خواهد بود چرا که به قول انوشیروان تو از آن به حد کافی برخورداری پس بایست بیشتر هم و غم خودت را روی نقاشی بگذاری. من با این که سالهاست نقاشی نکرده ام اما گاهی در کنار خطاطی نقاشی هم می کنم. البته به جای بوم روی پارچه نقاشی می کنم و بعد آن را گلدوزی می کنم. در یک فرصت دیگر کارهای گلدوزی شده را نشانت می دهم. به مادربزرگ گفتم: _ من هم به شما غبطه می خورم و هم به شما افتخار می کنم. شما و پدربزرگ هر دو هنرمندان بزرگی هستید! مادربزرگ نگاه حق شناس خود را به دیده ام دوخت و گفت: _ پدر و عمویت از ما بهترند فقط شما بچه ها عادت ندارید که به کار آنها و به هنر آنها توجه کامل داشته باشید. پدرت خطاط چیره دستی است و این تعریف را به نشانه بزرگ جلوه دادن پسرم نمی گویم، می خواهم بدانی تا به وقت خودش از هنر او هم استفاده کنی. فردا کارت را با یزدانی شروع می کنی، سعی کن آنچه را که می گوید خوب به حافظه بسپاری و به آن عمل کنی. من هم اگر هنوز چیزهایی از استادانم به یادم مانده باشد برایت باز خواهم گفت، البته فکر نکنم که چیز به درد بخوری به یادم مانده باشد. صورت مادربزرگ را بوسیدم و خیلی خوب درک کردم که مادربزرگ باز هم دارد هنر خود را کوچک می شمارد. صبح زود از خواب بلند شدم و علت زود بیدار شدنم را می توانم به دلشوره ای که مبتلا شده ام نسبت بدهم. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ از خواب بلند شدند و با میز چیده شده صبحانه روبرو شدند هر دو تعجب کردند و علت را پرسیدند و من با گفتن پس از ورزش صبحگاهی دیگر خوابم نبرد به ظاهر آنها را متقاعد کردم. صبحانه به پایان رسیده بود که زنگ تلفن پدربزرگ را به حرکت واداشت از شیوۀ گفتگویش فهمیدیم که پدرم تماس گرفته و پس از قطع مکالمه پدربزرگ رو به مادربزرگ کرد و گفت: _ علی تماس گرفت تا بگوید که دیانا درخواست کرده او را زودتر از تابستان به اینجا دعوت کنیم و اینطور که معلوم است صبر و طاقت از دست داده و می خواهد زودتر بیاید. آنگاه رو به من کرد و پرسید: _ میانۀ تو با دیانا چطور است؟ _ خیلی خوب است پدربزرگ، من وقتی خانه مان بودم بیشتر با او رابطه داشتم تا با دیگران. پدربزرگ گفت: _ شاید علت بی تابی خواهرت هم همین باشد که می خواهد هر چه زودتر پیش تو بیاید. آنگاه رو به مادربزرگ کرد و پرسید: _ نظر تو چیست، آیا وجود نوه جوان را می تونی تحمل کنی؟ مادربزرگ کمی به فکر فرو رفت و بعد نگاهش را به چشم من دوخت و پرسید: _ زحمت تو را زیاد نمی کند؟ به نشانه نه! سری تکان دادم، مادربزرگ گفت: _ من حرفی ندارم چون گمان من همین است که تقاضای دیانا فقط برای در کنار آریانا بودن است و گرنه از آموزشهای عملی هم می توانست استفاده کند. پدربزرگ گفت: _ پس بگوییم بیاید. بعد با لحن شوخ ادامه داد: _ باید منتظر تلفن مهدی هم باشیم، چون که اگر او بفهمد ما دو دختر علی را پذیرفته ایم او هم سمیرا را روانه اینجا خواهد کرد. مادربزرگ گفت: _ کلاس خصوصی خانوادگی! و هر دو با صدا خندیدند. پدربزرگ اشتباه نکرده بود و روزی که قرار بود دیانا وارد شود تنها نبود و سمیرا هم او را همراهی می کرد. پدربزرگ و مادربزرگ با پذیرفتن آن دو به ظاهر خوشحال بودند اما می توانستم درک کنم که آرامش خانه شان دستخوش ناآرامی شده و از این بابت خشنود نبودند. همسن بودن سمیرا و دیانا و بازگویی نظراتشان در امور مختلف که با سر و صدا همراه بود آنها را خسته می کرد و به خوبی آثار خستگی را در چهره پدربزرگ و مادربزرگ می شد دید، اما متأسفانه آن دو غافل از آنان به گفتگوهای خود ادامه می دادند و من مجبور شدم برای اینکه سکون و آرامش خانه و راحتی روان آن دو را حفظ کنم به دیانا تذکر بدهم که بهتر است بقیه صحبتشان را در اتاق انجام دهند. دیانا زودتر از سمیرا منظورم را درک کرد و خاموشی گزید اما سمیرا همچنان به تعریف خود ادامه داد تا جایی که پدربزرگ را خسته کرد و او مجبور شد بگوید: _ سمیرا جان بقیه تعریف هایت را بگذار برای فردا! و به این طریق او را از گفتن بیشتر بر حذر کرد. دیدم که او ناخشنود لب فروبست و از سکوتی که حاکم شد حوصله اش به تنگ آمد و از جا بلند شد و با گفتن من می روم کمی قدم بزنم سالن را ترک کرد. تحمل آن وضع برای دیانا هم دشوار بود و به دنبال بهانه ای بود که او نیز سالن را ترک کند. مادربزرگ با یک نگاه به چهره خواهرم همه چیز را فهمید و خطاب به او گفت: _ تو هم برو تا سمیرا تنها نباشد. و به این طریق او را از یکجا نشستن و سکوت اختیار کردن نجات داد. وقتی آن دو رفتند مادربزرگ رو به پدربزرگ کرد و گفت: _ با آنها کنار آمدن مشکل است، روحیه جوان آنها شلوغی و تحرک طلب می کند که دیگر در حوصله ما نیست. پدربزرگ گفت: _ بگذار این دو روز تعطیلی تمام شود آنها خود به خود خسته شده و به خانه برمی گردند. در مورد سمیرا حق با پدربزرگ بود و او روانه خانه شان شد اما دیانا ماند تا از کلاس مادربزرگ استفاده کند. دیانا بیشتر وقت خود را صرف مرور کتابهای درسی اش می کرد و به من در مورد امور خانه نمی توانست کمک کند. پدربزرگ و مادربزرگ وقتی دیانا را مشغول مطالعه می دیدند و بر عکس مرا مشغول کارخانه، نگاهی ناراضی بین خود مبادله می کردند. اما من خوشحال بودم که سکوت خانه این امکان را به دیانا می دهد که بتواند درس بخواند، در دومین جلسه ای که من در کلاس آقای یزدانی شرکت کردم مجبور شدم به تنهایی عازم شوم و دیانا با مادربزرگ راهی کلاس شود. آقای یزدانی را چشم به راه خود دیدم و هنگامی که وارد شدم او نگاهی به ساعت دستش کرد و زمزمه کرد: _ دیر کردید! مجبور شدم به او علت دیر آمدنم را بگویم و حضور دیانا را بهانه سازم. پرسید: _ خواهرتان هم چون شما استاد است؟ _ باید از مادربزرگ این سؤال را بپرسید. آقای یزدانی نشست و نشان داد که آماده است و من هم از او تبعیت کردم. وقتی شاگردان دیگر وارد شدند کلاس خصوصی آقای یزدانی به پایان رسید. با ورود مادربزرگ و دیانا پیش از آن که شاگردان لب به سخن باز کنند مادربزرگ گفت: _ من دارم یکی، یکی نوه هایم را به شما معرفی می کنم تا به نمونه خط نستعلیق و شکسته بیشتر آشنا شوید. دیانا برخلاف من کوچکترین واهمه ای از نوشتن نداشت و حتی وقتی اشتباه کرد و مادربزرگ به او تذکر داد که درست بنویسد اصلا خجالت نکشید. من در زمانی که آنها خط می نوشتند پشت میز کار مادربزرگ نشسته بودم و روی نقاشی گلدان کار می کردم و آنطور که آقای یزدانی تعلیم داده بود به گلبرگها تیرگی و روشنی می بخشیدم. کلاس خطاطی با نوشتن بیتی از حافظ که مادربزرگ خواست و من نوشتم به پایان رسید و کلاس خصوصی من شروع شد. خوشبختانه مادربزرگ به دیانا اجازه داد در کنار من بماند و پس از پایان کلاس ما هر دو باهم راهی خانه شویم. دیانا پشت میز مادربزرگ نشست و به نوشتن مشغول شد و من و آقای یزدانی کار نقاشی را آغاز کردیم. حس کردم که آقای یزدانی مثل جلسه گذشته راحت و آزاد نیست و با وجود دیانا کمی مضطرب است و نمی تواند درس بدهد. گلگون شدن گونه هایش به هنگام توضیح دادن، نظرم را تأیید کرد و باید بگویم که کلاس را ناراضی به پایان رساندم. هنگام خداحافظی آقای یزدانی گفت: _ متأسفانه نتوانستم خوب منظورم را بیان کنم! به این طریق به ضعف خود اقرار کرد و ما را راهی کرد. به هنگام مراجعت دیانا گفت: _ به گمان من آقای یزدانی مرد عصا قورت داده ای است و در کارهایش اصلا ظرافتی وجود ندارد. تعجب می کنم که چطور این مرد به این خوبی نقاشی می کندو تنها نقطه مثبت در صورت او عینکش است که وقتی از چشم بر می دارد آن نقطه هم محو می شود. اما بر خلاف ظاهر او انوشیروان خیلی زیباست و او می بایست نقاش می شد. به خنده من لبخند زد و ادامه داد: _ من اگر بخواهم روزی مردی را برای همسری خود انتخاب کنم حتما تیپی مثل انوشیروان را انتخاب می کنم و با روحیه شاد بهار، دوست دارم که همسر آینده ام مجلس گرم کن باشد و مثل یزدانی فقط به گفتن بله و نخیر اکتفا نکند. من عقیده دارم مردانی که اطلاعات وسیع دارند لب به صحبت باز می کنند و آنها که چیزی توی چنته ندارند ناچارا خاموش می نشینند. بعد با لحن تمسخر آمیزی ادامه داد: _ هاتف باید از سمیرا خواستگاری کند، شکل ظاهرشان خوب به هم می آید. بهادر هم باید از گلناز خواستگاری کند، آن دو هم به هم می آیند. من هم با پدربزرگ موافقم که خوب است نامی با یکی از این دو خواهر ازدواج کند، دیدی که چقدر قشنگ نوشته بودند؟ آدم در مقابل آنها احساس کوچکی می کند. به خنده گفتم: _ انوشیروان را که برای خودت کاندید کردی، هاتف را برای سمیرا مناسب دیدی و بهادر را هم برای گلناز گذاشتی، پس سهم من چه می شود؟ دیانا که فکر می کرد به راستی دارد کار تقسیم را انجام می دهد کمی به فکر فرو رفت و گفت: _ یزدانی چندان هم بد نیست و گرچه با روحیۀ تو همخوانی ندارد اما من یقین دارم که تو می توانی اخلاقش را تغییر بدهی و از او مردی خوش مشرب و اجتماعی بسازی. این دیگر به هنر تو بستگی دارد! برای آن که سر به سرش گذاشته باشم گفتم: _ اما من مهارت تو را ندارم پس بهتر است خودت او را تعلیم بدهی و انوشیروان را برای من کاندید کنی. به وضوح دیدم که اخمهایش در هم رفت و ناراضی گفت: _ تنها این من نیستم که باید قبول کنم، شاید انوشیروان نخواهد تو را انتخاب کند! موقعیت خودمان را در خیابان فراموش کردم و با صدای بلند خندیدم که پس از یادآوری آن از شرمندگی سر به زیر انداختم و بر سرعت قدمهایم افزودم. در باغ را که باز کردیم به این اندیشیدم که اصرار دیانا برای مقیم شدن در خانۀ پدربزرگ بدون دلیل نبوده است. با شروع امتحانات آخر سال دیانا به خانۀ پدر بازگشت و جای خالی اش به خوبی مشهود بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ از رفتن او و جای خالی اش اظهار اندوه کردند اما کشیدن نفس های بلند از سر آسودگی این باور را به من داد که چندان هم ناراضی نیستند. دیانا برنامه زندگی آنها را بدون آن که بخواهد برهم زده بود و در مدت اقامتش در اینجا رژیم غذایی اهل خانه را برهم زده بود و می توانم بگویم که بیشتر نوع غذا را دیانا انتخاب می کرد و با گفتن هوس کرده ام که ناهار یا شام این غذا را بخورم همگی را به نوعی پذیرفتن اجباری وادار کرده بود. گرچه پدربزرگ و مادربزرگ خود از میان غذای انتخابی دیانا سعی در انتخاب آن چه که به رژیمشان نزدیکتر بود می کردند اما به خوبی مشخص بود که از این روند خشنود نیستند و نارضایتی خود را باگفتن دستم درد می کند و می دانم به خاطر نمک غذای دیشب بود و یا این که خوب نمی توانم نفس بکشم گمان می کنم که چربی خونم بالا رفته و سرگیجه گرفته ام ابراز می کردند. هشدارهای من هم به دیانا بی فایده بود و او بدون توجه به احوال دیگران نظر خود را ابراز می کرد و خوشحال بود که دیگران به عقیده اش احترام گذاشته و اطاعت کرده اند. چیزی که دیانا نمی فهمید این بود که پذیرفتن عقیده از روی میل با اجابت کردن آن از روی اکراه تفاوت دارد و آنها نمی خواستند برخلاف رأی مهمان عقیده ای ابراز کرده باشند. با رفتن دیانا برنامه هفتگی غذاها مجددا از سر گرفته شد و خوشبختانه دست و پا درد و سرگیجه آن دو نیز خوب شد. در اولین جلسه پس از غیبت دیانا در سر کلاس وقتی به تنهایی وارد شدم و او همراهم نبود نگاه آقای یزدانی را جستجو گر دیدم و او بی اختیار پرسید: _ پس دیانا خانم کجاست؟ گفتم: _ برای دادن امتحانات به خانه برگشته. آقای یزدانی گفت: _ امیدوارم بعد از امتحانات بار دیگر ایشان را ملاقات کنم. من با گفتن شاید، حرف را کوتاه کردم و شاهد چهره درهم فرو رفته آقای یزدانی شدم. او در میان کار یکباره سر بلند نمود و از من پرسید: _ هیچ متوجه نیمرخ دیانا خانم شده اید؟ نیمرخ زیبایی دارند! به نگاه متعجب من لبخند زد و ادامه داد: _ طرح نیمرخ خواهرتان برای نقاشی مدل مناسبی است. اگر اجازه بدهند دوست دارم از نیمرخشان طرحی بکشم. گفتم: _ من زیاد به این مسئله فکر نکردم. لبخندش را تکرار کرد و گفت: _ یک هنرمند نقاش باید در درجه اول نگاه هنرمندانه داشته باشد و سطحی نگر نباشد. وقتی به عمق شیئی نگاه کنی و از زوایای مختلف به آن نگاه کنی چیزهایی خواهی دید که افراد سطحی نگر نخواهند دید. با تعمق به درون یک شیئی قادر خواهی بود که حرکت مولکولها و شکل گیری آنها را ببینی و آن را واضح حس کنی، همین حس است که به تو امکان می دهد نقاشی جانداری خلق کنی و به طور ساده، نقاشی بیروح نداشته باشی. به کارهای اولتان نگاه کنید، آنها زیبا هستند اما روح ندارند، چرا که فقط کشیده شده اند بدون آن که حس شده باشند. اگر از جمله ام نرنجید باید بگویم در کارتان عشق به زیبایی شناسی ضعیف است. آناتول فرانس می گوید اگر بنا باشد میان زیبایی و طبیعت یکی را انتخاب کنم بی درنگ زیبایی را انتخاب می کنم زیرا اطمینان دارم که در زیبایی حقیقت نهفته است، هیچ چیز در دنیا حقیقت ندارد به جز زیبایی، البته این یکی جمله از (ویز) بود که نقل کردم. خوب به کارمان بپردازیم که استادان نگران دیر آمدنتان نشوند. به هنگام مراجعت به خانه به گفته های آقای یزدانی می اندیشیدم و از نگاه او به طبیعت نگریستم و آن را زیبا و دوست داشتنی یافتم. برای باروری عشق در وجودم به نگاهم و به اندیشه ام عمق دادم و نگاهم را بیش از زبان به کار گرفتم و دیگر آن دختر پر تحرک و شلوغ گذشته نبودم. سکوتم و به نقطه ای خیره شدن هایم کم کم حوصله میزبانها را سر آورد و لب به شکایت گشودند. پدربزرگ کسالت جسم و مادربزرگ مشغولیات ذهنی را عامل سکوتم دانستند و از این که مرا به دو رشته سخت تشویق کرده اند خود را شماتت نمودند. خواستم همان شوم که بودم تا رضایت آنها را به دست آورم اما در این کار موفق نشدم و کارم نوعی رل بازی کردن و نمایش از آب درآمد و به ناچار پذیرفتم که خودم باشم و به آن چه که روی می دهد راضی باشم. بعد از پایان امتحانات وقتی دو دختر جوان و پر تحرک بار دیگر قدم به خانه پدربزرگ گذاشتند این بار آمدنشان با بی میلی استقبال نشد و به راستی پدربزرگ و مادربزرگ با شادی از آنها استقبال کردند. روحیه شاد آنها خانه سرد و بیروح نیاوران را چراغانی کرد و صدای خنده افراد به آسمان بلند شد. خودم را دیدم که گرفته و ساکت در آن جمع نشسته و بدون آن که لذتی از هم صحبتی آنها ببرم دارم به ناچار تحملشان می کنم. حس کردم باید از آن جمع بگریزم و جای آرامی برای خود پیدا کنم و در یک آن اتاق ته باغ مش عباس را مناسب دیدم و در موقعیتی که پیش آمد به مادربزرگ گفتم اجازه می دهید من به اتاق مش عباس نقل مکان کنم؟ مادربزرگ بدون لحظه ای اندیشیدن قبول کرد و من به اتفاق سمیرا و دیانا مقداری لوازم خانه که مادربزرگ در اختیارمان گذاشت را به اتاق گوشه باغ انتقال دادم. حالا دیگر می توانستم آزادانه بنشینم و ضمن نگاه کردن فکر کنم. از آنها جدا نبودم اما هر لحظه که اراده می کردم این اختیار را داشتم که حرکت کنم و به اتاق خودم پناه ببرم. کاری که آرزویش را در سر پرورانده بودم، یعنی نقاشی دیوارها بار دیگر ذهنم را به خود مشغول کرد و تصمیم گرفتم آن را عملی کنم، البته مخفیانه و به دور از چشم دیگران، این کار چندان هم آسان نبود و می بایست کاملا مراقب باشم که کسی تا پایان کار از نقشه ام خبردار نشود. وجود باغبانی که هر هفته می آمد و پدربزرگ هم او را همراهی می کرد و بودن دو دختری که دائم حوصله شان سر می رفت و هوس گردش در باغ به سرشان می زد را نمی توانستم نادیده بگیرم و از همه مهمتر رسیدگی کردن به امور خانه و پرستاری از پدربزرگ و مادربزرگ و در کنارش کلاسهای خط و نقاشی. فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بهترین موقع شب، وقت خوابیدن اهل خانه است. در شب اول شروع کار پرده اتاق را کشیدم و تا مطمئن نشدم که همه خوابیده اند دست به کار نشدم. زیرسازی کار چندان هم آسان نبود و آوردن نردبان به اتاق و گردگیری سطح دیوارها تا هنگام سحر و خواندن خروس همسایه وقتم را گرفت و چون از شدت خستگی از پای درآمدم، صبح دیرتر از دیگران سر میز صبحانه حاضر شدم و اگر صدای زنگ در خانه بیدارم نکرده بود همچنان خوابیده بودم. وقتی بیدار شدم با عجله اتاقم را ترک کردم و برای باز کردن در رفتم. ظاهری نامرتب و خواب آلود داشتم، وقتی در را گشودم با دیدن آقا هاتف در پشت در پریشان شدم و او که فهمید بی موقع آمده لب به عذرخواهی گشود و گفت: _ مرا ببخشید که از خواب بیدارتان کردم، استاد به من در این وقت صبح وقت ملاقات دادند. گفتم: _ لطفا بفرمایید، من دیر از خواب بیدار شده ام و به گمانم دیگران صبحانه هم خورده اند. با او به طرف سالن به راه افتادم و در میان راه سعی کردم وضع آشفته خود را مرتب کنم. حدسم درست بود و دیگر افراد خانواده صبحانه خورده و مرتب بودند و از هاتف همانطور استقبال کردند که می بایست. به سرعت صبحانه خوردم و وقتی خیال رفتن به سالن را داشتم شنیدم که پدربزرگ به دخترها گفت: _ تا ما برگردیم به اتفاق اتاق مرا آماده کنید. بعد از صدای برهم خوردن در سالن آرام بیرون آمدم و تنها مادربزرگ را دیدم و پرسیدم: _ رفتند؟ مادربزرگ گفت: _ پدربزرگت تصمیم گرفته کلاس دایر کند و چون گذشته شاگردان را همین جا تعلیم دهد. با هاتف رفتند تا وسایل را از خانه یزدانی بیاورند. بی اختیار دلم گرفت و پرسیدم: _ یعنی کلاس شما تعطیل می شود؟ مادربزرگ سر تکان داد و گفت: _ نه کلاس تعطیل نمی شود، بلکه مکان تغییر می کند و چون گذشته می شود. با اندوهی که به خوبی از کلامم هویدا بود پرسیدم: _ پس آقای یزدانی چه می کند؟ مادربزرگ گفت: _ او هم چون گذشته نقاشی خود را دنبال می کند و شاگردان خودش را دارد. او به خاطر ما خیلی به زحمت افتاد و حالا دیگر کلاسش مال خودش می شود. همۀ بچه ها که خیلی خوشحال شدند اما به گمانم تو چندان خوشحال نیستی. سعی کردم لبخند بزنم و بگویم: _ چرا خوشحالم، اما تعجب کردم چون قبلا چیزی در این مورد نشنیده بودم. مادربزرگ تأیید کرد و گفت: _ اخلاق پدربزرگت همین است، یکباره تصمیم به کاری می گیرد و همان را اجرا می کند. بیا برویم لوازم اتاق پدربزرگت را به اتاق من ببریم و آنجا را خالی کنیم. وقتی با مادر بزرگ به اتاق پدربزرگ رفتیم سمیرا و دیانا مشغول جمع کردن لوازم تخت پدربزرگ بودند. مادربزرگ نظارت بر کار را به عهده گرفت و آنها را با سلیقۀ خود جای داد و در ساعتی اتاق خواب پدربزرگ نیمه عریان شد و تنها لوازم و میز کار پدربزرگ بر جای ماند. وقتی همگی از کار فارغ شدیم سمیرا و دیانا هر دو به روی هم لبخند معنی داری زدند که من مفهوم آن را نفهمیدم. فراهم ساختن غذا آن روز به عهده خود مادربزرگ بود و من چون دیگر در آنجا کاری نداشتم به بهانه مرتب کردن اتاقم از آنها جدا شدم و به ته باغ رفتم و شروع به کار کردم. دو دختر جوان خوشبختانه قدم به باغ نگذاشتند و خود را در سالن مشغول کردند. دیوار مربوط به بهار را زیر سازی کردم و با روغن تمام سطح را آماده پذیرش رنگ کردم. وقتی مجددا صدای زنگ در بلند شد کار آن قسمت از دیوار هم به پایان رسیده بود. دیانا برای باز کردن در رفته بود و چون آن را گشود مجبور شد لنگۀ دیگر در را هم باز کند تا وانت باری داخل شود و تا نزدیک در سالن حرکت کند.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
لحن پدربزرگ بعد از سخنرانی من دیگر خشک و بی مهر نبود و او را برشمردن امتیازات نوه هایش دل مادر را نیز نرم کرد و مهر خود را برای او هم خرید. ربع ساعتی نگذشته بود که پدربزرگ بلند شد و روی چرخ دستی نشست و به پدرم رو کرد و گفت: _ بیا برویم گلخانه کمی کمکم کن. با بلند شدن پدر، پدربزرگ از نامی هم دعوت کرد و سه مرد به دنبال هم از سالن بیرون رفتند. مادربزرگ که دلش به حال دو نوه خردسال خود سوخته بود رو به آنها کرد و گفت: _ شما هم بروید بازی کنید، فقط مواظب باشید توی باغچه ها نروید که خود را گلی نکنید. نیلوفر و ناجی هنوز حرف مادربزرگ تمام نشده بود که از روی مبل پایین پریدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند و گمان می کنم که سخن آخر مادربزرگ را نشنیدند. من به دیانا گفتم: _ بیا تا اتاقی که مادربزرگ در اختیار من گذاشته را نشانت بدهم، نمی دانی چقدر قشنگ است و چه منظره زیبایی دارد. وقتی با دیانا به اتاقم رفتیم نفس بلند آسوده ای کشیدم و با گفتن آخیش بخیر گذشت به او گفتم: _ نمی دانی وقتی پدر و مادربزرگ در مورد من صحبت می کردند چقدر زجر کشیدم و دلم می خواست می توانستم بگویم سوژۀ دیگری برای حرف زدن پیدا کنید و مرا راحت بگذارید. دیانا گفت: _ توی اتاق دلم می گیرد، بیا ماهم برویم بیرون و در ضمن مواظب بچه ها باشیم. من هم پذیرفتم و هر دو به حیاط رفتیم و ضمن قدم زدن آن چه از کلاس دیده بودم برای او شرح دادم و دیانا با کشیدن آه بلندی گفت: _ خوش به حالت، ای کاش من جای تو بودم و آنها مرا انتخاب کرده بودند. من پیش بینی می کنم که تا چند ماه دیگر تو راهی خانه بخت شوی و با کسی که شایسته است ازدواج کنی. با صدا خندیدم و به تمسخر گفتم: _ تو هم خلی دختر، چه کسی حاضر است با من ازدواج کند؟ من نه زیبایی تو را دارم و نه زیبایی نادیا و نیلوفر را، داماد باید کور باشد تا مرا بپسندد. به قول پدربزرگ قدم هم که هی دارد درازتر می شود و شده ام نردبان دزدها! دیانا مشت گره کرده اش را به بازویم کوبید و با گفتن خفه شو، تو خیلی هم از ما بهتری به من دلگرمی داد اما خودم را که نمی توانستم گول بزنم، با این که از چشمهایی درشت و بینی و دهان کوچک برخوردار هستم اما صورتم آن زیبایی و گیرایی لازم را ندارد و خودم صورتم را عروسکی و بی نمک می بینم. طرز نگاهم خشک و بی روح است که اصلا با روحیه شلوغ و پرتحرکم همخوانی ندارد، رنگ پوستم پریده و بیشتر به بیمارها شباهت دارم تا موجودی سالم و سرزنده. خود به خوبی می دانم که در اولین برخورد تأثیری خوشایند روی کسی نمی گذارم و کسی را مشتاق مصاحبت مجدد نمی بینم. یکی، دو خواستگاری که داشتم به همین دلیل رفتند و دیگر برنگشتند. به قول مادر وقتی خواستگار با قیافه برج زهر مارم روبرو می شود از آمدن پشیمان می شود و در دل آروز می کند که ای کاش نیامده بود. اما در مورد نادیا موضوع کاملا متفاوت بود، او چنان رفتار کرده بود که در همان جلسه اول کار به بله بران کشیده بود. با صدای دیانا که پرسید به چی فکر می کنی؟ خندیدم و گفتم: _ به این که پدربزرگ و مادربزرگ چون می دانستند من شانس ازدواج ندارم و برای همیشه بیخ گیس شان می مانم مرا انتخاب کردند، چون هم تو زیبایی و هم سمیرا که به حق از تو و نادیا هم زیباتر است. دیانا سر فرود آورد و من برای این که با او شوخی کرده باشم گفتم: _ دیدی تو هم تأیید کردی! دیانا وای بلندی گفت و ادامه داد: _ من زیبایی سمیرا را تأیید کردم نه ترشیده شدن تو را. آه آریانا باور کن که منظور من تو نبودی! زیر بازویش را گرفتم و گفتم: _ اگر منظورت من هم باشم دروغ نگفته ای و دلگیر نمی شوم، بیا از مقوله ای دیگر صحبت کنیم. دیانا با گفتن، ای کاش مادربزرگ مرا هم به کلاسش می برد آرزوی خود را بر لب آورد و مرا به این فکر انداخت که چرا دیانا آرزوی پدربزرگ را برآورده نکند و خطاط نشود. به او گفتم: _ نقشه ای دارم. بهتر است برگردیم به اتاق تا در آنجا برایت بگویم که تو چکار باید بکنی. اینبار به حالت دو به اتاق برگشتیم و او را پشت میز تحریر نشاندم و گفتم: _ همین جا بنشین تا برگردم. و خودم یکراست رفتم پیش مادربزرگ و هر دو را سر سجاده نماز یافتم، صبر کردم تا مادربزرگ سجاده اش را جمع کرد و گفتم: _ مادربزرگ اجازه بدهید قلم و دوات شما را ببرم برای دیانا، او می خواهد این بیت شعر سعدی را با خط درشت بنویسد که کم گوی و گزیده گوی چون چون در، تا از سخنت جهان شود پر. آیا این اجازه را می دهید؟ مادربزرگ با پایین آوردن سر موافقت کرد و من وسایل او را برداشتم و به اتاقم برگشتم و آنها را مقابل دیانا گذاشتم و گفتم: _ بنویس. مخصوصا این بیت سعدی را که می دانستم پدربزرگ دوست دارد انتخاب کردم و او هم نوشت و در همان زمان آقایان به سالن برگشتند در حالی که دیگر کم حرفی صبح را به همراه نداشتند. به دیانا گفتم: _ تا تو برای آنها چای بریزی من هم می روم زمینه را فراهم کنم. و با این حرف نوشته را برداشتم و خارج شدم. خوشبختانه پدربزرگ را شاد و سرحال مثل روزهای دیگر دیدم و این به من اطمینان خاطر داد لذا مستقیم رفتم کنارش نشستم و نوشته را مقابل چشمش گرفتم و گفتم: _ پدربزرگ این بیت را دیانا نوشته، با این که پر شتاب نوشته اما فکر می کنم زیباست. پدربزرگ به خط نوشته نگاه کرد و خیلی زود از آن گذشت و فقط گفت: _ خوب است، تمرین کند بهتر می شود. جواب پدربزرگ جوابی نبود که من انتظارش را می کشیدم و به همین خاطر مأیوس شدم و ناامید کاغذ را لوله کردم. مادربزرگ که به من توجه داشت و فهمید که پدربزرگ دلم را شکسته است لبخند زد و گفت: _ بده من هم ببینم. حرف مادربزرگ بارقه امید را بار دیگر در قلبم تاباند، این بار به او دل بستم و کاغذ لوله شده را به دست او دادم و در دل خدا، خدا کردم که لااقل مادربزرگ تعریف کند. دیانا با سینی چای وارد شده بود و داشت به دیگران تعارف می کرد که مادربزرگ گفت: _ دیانا احتیاج به معلم دارد تا خطش پخته شود و ... پدربزرگ نگذاشت مادربزرگ جمله اش را تمام کند و گفت: _ چه معلمی بهتر از پدرش! او بهتر از همه می تواند به دیانا کمک کند. البته اگر او ذوق این کار را داشته باشد چه اگر اشتباه نکرده باشم علی گفت که دیانا ورزشکار است و تنیس روی میز را به خطاطی ترجیح می دهد. پدرتأیید کرد و کاغذ بار دیگر لوله شد و روی میز گذاشته شد. من در اوج ناامیدی گفتم: _ پدر وقتی به خانه بر می گردد انقدر خسته است که به زور چشمهایش را باز نگهمیدارد. پدر که از حرف من رنجیده شده بود گفت: _ پس ناجی را چه کسی تعلیم می دهد؟ خواهرت اگر واقعا طالب آموختن است من حرفی ندارم، از همین امشب شروع می کنم. دیدم که هرچه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم و آخرین تیر در ترکش را ناامیدتر رها کردم و گفتم: _ ای کاش مادربزرگ تعلیمش می داد، پدر خیلی سختگیر است! گمان می کنم که مادربزرگ از اول هم به نقشه ام پی برده بود و می دانست که از این همه حرافی کردن چه منظوری دارم، در حالی که می خندید گفت: _ دیانا را باید یک روز ببرم سر کلاس خودم ببیند خوشش می آید یا نه، شاید تابستان دعوتش کردم. مادربزررگ با این حرف به من فهماند که می بایست تا تابستان و تعطیلات تابستانی صبر کنم. به نظرم آمد که ایده مادربزرگ زیاد هم بد نیست و دیانا در تعطیلات وارد کلاس شود بهتر است و به دروس دبیرستانی اش هم لطمه ای وارد نمی شود. لبخند رضایتم را مادربزرگ دید و از روی آن با گفتن میوه تعارف کن گذشت.   خورشید می رفت در دامنه افق غروب کند که خانواده به پاخاستند و عزم رفتن کردند و هیچ کس حرفی دال بر این که من نیز می بایست بروم از زبان پدربزرگ و مادربزرگ نشنید. به هنگام خداحافظی وقتی مادرم بغلم کرد زیر گوشم نجوا کرد: _ آرام و متین باش و دست از شلوغ بازی بردار. فکر می کنم که آنها استنباطهای خود را در قالب شلوغ بودن من ریخته و یکجا از زبان مادر بیان شد. وقتی اتومبیل از باغ خارج شد یکباره سکوتی وحشتناک محیط را فرا گرفت و غمی بزرگ بر دلم نشست. با پاهای نا استوار و دلی گرفته به سوی مشایعت کنندگان پشت پرده حرکت کردم و در دل به خود گفتم اگر دیانا می ماند دیگر هیچ چیز کم نبود. به اتفاق مادربزرگ خانه را سر و سامان دادیم و هنگامی که سه نفری کنار بخاری دیواری نشستیم پدربزرگ گفت: _ فراموش کردم به علی بگویم که می تواند تلفن کند و حال تو را بپرسد، اینطور که پدرت می گفت از روزی که از پیش آنها آمده ای خانه شان ساکت و بیروح شده، در صورتی که با وجود ناجی و نیلوفر این حرف عجیب به نظر می آید. مادربزرگ گفت: _ علی همیشه در حرفهایش راه غلو پیش می گیرد، من برخلاف نظر او باورم این است که آریانا دختری ساکت و صبور است و اصلا سبکسری ندارد. پدربزرگ گفت: _ میان تحرک داشتن و سبکسری کردن تفاوت وجود دارد، تحرک آریانا نه تنها سبکسرانه نیست بلکه به عقیده من شور و نشاط آفرین هم است و کسل کننده نیست. گفتم: _ ممنونم و امیدوارم که با بودنم در اینجا خسته تان نکرده باشم. هر دو سر تکان دادند و مادربزرگ گفت: _ من که به نوبۀ خود از بودن تو در کنارم خوشحالم. پدربزرگ گفت: _ نمی خواهم تو را به عصای دست تشبیه کنم اما برای من هم خیلی بهتر از عصایی! سپس به صدای بلند خندید. صبح اولین روز هفته با مادربزرگ برای خرید هفتگی از خانه خارج شدیم و لیستی از مایحتاج که مادربزرگ نوشته بود در کیف دستی ام گذاشته و به راه افتاده بودیم. سوپر مارکت را مادربزرگ قبول نداشت و ترجیج می داد سوار ماشین شده و سر پل تجریش برویم و از بازار روز آنجا خرید کنیم، من هم بدون اعتراض به همراه مادربزرگ سوار شدم و سر پل تجریش پیاده شدیم و مادربزرگ با این پرسش که آیا تا به حال امامزاده صالح را دیده ام به پیش افتاد. من در جوابش گفتم: _ چند باری با مادر و پدر آمده ام. مادربزرگ گفت: _ اول می رویم زیارت و بعد از بازار خرید می کنیم و برمی گردیم. به همراه او وضو گرفتم و داخل شدم، خوشبختانه خلوت بود و تعداد زوار اندک بود و ما به راحتی زیارت کردیم و هنگام خارج شدن مادر بزرگ گفت: _ من با پدربزرگت همین جا روبرو شدم، هر دو داشتیم به کبوترها دانه می دادیم که نگاهمان با یکدیگر تلاقی کرد و او لحطه ای بهت زده به من زل زد که مجبور شدم دانه دادن را فراموش کنم و پیش مادرم برگردم، اما او مرا رها نکرد و مثل یک سایه دنبالمان آمد تا خانه مان را یاد گرفت. ما آن موقع در شاه آباد زندگی می کردیم و وقتی با پدربزرگت ازدواج کردم سالها در دربند زندگی کریدم و با فوت پدر آنها آمدیم همین جایی که اینک هستیم. البته آن وقتها این باغ به اینگونه نبود و فقط ساختمانی کوچک و آجری داشت که بعدها آن را تخریب کردیم و همین بنا را ساختیم. مادربزرگ با گفتن گوشه ای از اسرار زندگی اشان کنجکاوم نمود و حرفهای پدربزرگ به یادم آمد که گفته بود برای این که در کنار هم زندگی کنند خیلی زجر کشیده بودند. هر دو نزدیک کبوتر خانه ایستاده بودیم و مادربزرگ داشت از پاکت کوچکی که ارزن درون آن بود برمی داشت و برای کبوترها می ریخت. _ مادربزرگ ای کاش وقت داشتیم و شما برایم از آن روزها صحبت می کردید، خیلی دلم می خواهد بدانم که شما و پدربزرگ چکونه با هم آشنا شدید و چطوری با هم ازدواج کردید. مادربزرگ خندید و گفت: _ من که گفتم همین جا یکدیگر را دیدیم، البته کبوتر خانه تغییر کرده اما می شود گفت که به هر حال در همین محوطه بوده است. من آن وقتها تازه از فرنگ برگشته بودم و آمده بودم تا خانواده را ببینم و بار دیگر راهی شوم. من برای فراگیری نقاشی و نقاش شدن عازم شده بودم و حالا معلم خط هستم. زندگی برگهای بسیاری در آستین دارد که به موقع رو می کند و یا شاید هم بی موقع رو می کند. به هر حال من اینک همین هستم که هستم و از دورانی که پشت سر گذاشتم زیاد هم ناراضی نیستم. علاقه من هم به پدربزرگ آنقدر بود که با اتکاء به همان مهر و علاقه مشکلات و مصائب را تحمل کنم و در کنارش بمانم، اما اگر کسی امروز نظر مرا در مورد اختلاف طبقاتی بپرسد و عقیده ام را مبنی بر این که آیا ازدواج آنها را تأیید می کنم یا مخالف هستم، بدون لحظه ای درنگ مخالفت می کنم و با قاطعیت می گویم که کبوتر با کبوتر، باز با باز! من در زندگی با پدربزرگت خیلی سختی کشیدم و ناملایمات زیادی را تحمل کردم، من تنها دختر تاجر معروف نیکویی بودم و از زمانی که چشم به دنیا باز کردم پرستار و آشپز و نوکر و خدمه خانه به خود دیدم و می توانم بگویم عزیز دردانه ای بودم که هر چه آرزو می کردم به آنی فراهم می شد. من در زندگی با واژه فقر، گرسنگی، نداری و بی چیزی بیگانه بودم. پدرم اهل سفر و تجارت بود و مادرم زنی هنرمند و نقاش، مادرم زنی گرجی و بسیار زیبا بود، من خیلی زود او را از دست دادم و به درد یتیمی مبتلا شدم اما چون از کودکی پرستار داشتم و به او بی اندازه علاقمند بودم کمتر این درد مرا آزرد و سالها بعد پدرم با گرفتن همان پرستار به زنی، چراغ خانه را روشن نگهداشت. من معلم خصوصی داشتم و در خانه درس می خواندم و هنگامی که پدر ذوق مرا در هنر نقاشی دید مرا روانه فرنگ کرد تا آنجا تعلیم بگیرم. شانزده سال داشتم که با پدربزرگت آشنا شدم و وقتی فهمیدم که پدربزرگت آمده شاه آباد و یک اتاق گرفته و آنجا دارد درس خطاطی می دهد پدرم را واداشتم تا مرا به همان کلاس بفرستد اما پدرم مخالفت کرد و با گفتن این که من می بایست برگردم و نقاشی را دنبال کنم روی حرفش ماند و تغییر عقیده نداد. من هم که تمام شور و شوق نقاشی را از دست داده بودم کارم شده بود گریه کردن و فغان راه انداختن که دیگر برنمی گردم می خواهم در کشورم بمانم. ملک تاج خانم هم که بی اندازه به من علاقه داشت یادم می داد که اگر بر حرف خود باقی بمانم و کوتاه نیایم پدر بالاخره راضی می شود و حکم به ماندنم می دهد بیشتر ترغیبم کرد و کار من تا آنجا پیش رفت که به راستی مریض و بستری شدم و اطباء حکم به این دادند که آب و هوای غربت مرا علیل تر می کند و حالا که دوست دارم بمانم صلاح نیست که راهی ام کنند. رأی پدر را نیز با این نظریه خود دگرگون کردند و من ماندکار شدم. شاید باور نکنی که من خانۀ بزرگ و درندشت پدری را قفسی می دیدم و برعکس تک اتاق اجاره ای پدربزرگت برایم حکم قصر و کاخ را داشت و ساعتها می نشستم و به آن اتاق و چیزهایی که می توانست در آنجا وجود داشته باشد فکر می کردم و گاهی در ذهن آنجا را به سلیقه خودم تزئین می کردم. چه دوران خامی است این جوانی و چه اسب تیزپایی است آرزوهای جوانی! هر شب در بستر سوار بر توسن خیال می شدم و دهانه آن را رها می کردم تا مرا با خود ببرد و خوب می دانستم که توسن راه را می شناسد و مرا به جایی که دوست داشتم می بودم می برد، راه کوتاه اما رسیدن مشکل! ملک تاج خانم را که دیگر مادر صدا می زدم وادار کردم تا پدر را متقاعد کند حالا که نرفته ام هنر خطاطی را امتحان کنم و زیر نظر معلم خط بیاموزم. پدر هم به ناچار پذیرفت و چیزی نگذشت که پای پدربزرگت به عنوان معلم سرخانه به خانۀ ما باز شد، اما گمان نکن که با آمدن پدربزرگت به خانۀ ما درهای سعادت به رویم گشوده شد نه، برعکس حضور پدربزرگت در خانه و آمد و رفت او باعث شد که پدرم تمایل پیدا کند با او همنشین شود و از این همنشینی و مصاحبت ها بود که پدرم فهمید پدربزرگت کلاس خود را رها کرده و شاگردان متعددش را گذاشته و به شاه آباد آمده برای چه خاطر است. از همان موقع آمدن پدربزرگت را منع کرد و مانع رفتن من به سر کلاسهای دیگر شد. سالی گذشت و من هر روز را به امید روز دیگر سپری می کردم تا شاید پدر روی صلح خود را نشان دهد اما چنین نکرد و این بار در سفری که به آناتولی، ترکیه امروزی داشت مرا با خود همراه ساخت و البته ملک تاج خانم هم با ما بود. پدرم مرا برد نزدیک دریاچۀ وان و ما آنجا مستقر شدیم. یک ماهی نگذشته بود که شبی پدرم با مردی بلند قد و چشم آبی از درخانه آمد تو و او را شریک خود معرفی کرد ملک تاج خانم همان شب رازی را برایم گفت که پدر قادر به بازگویی آن نبود. این مرد نورماندی الاصل بود و سالهایی خیلی پیش اجدادش به ترکیه آمده و ماندگار شده بودند و این مرد خواستگاری بود که پدرم می خواست. مردی نجیب و به قول خودش اصیل زاده و ثروتمند که می توانست دخترش را خوشبخت کند. وقتی از این قضیه خبردار شدم به دامان ملک تاج چسبیدم و با اشک و زاری خواستم که مانع از این کار شود و مادر بیچاره که می دانست من در ایران دل به یک معلم خطاط بسته ام شروع کرد به نصیحت کردن و آن چه را که می دانست در گوشم خواند تا بلکه بتواند مرا متقاعد کند اما من لجبازتر از این حرفها بودم و گوشم حرفهای او را نمی شنید تا این که مادر بیچاره مجاب شد و طرف مرا گرفت و این بار سعی کرد تا پدر را قانع کند اما او هم لجبازتر از من بود و گوشش به حرفهای مادر نبود. آنها خرید عروسی کرده بودند و چیزی نمانده بود که قضیه تمام شود که به خود گفتم حالا که آنها گوش شنوا ندارند بهتر است خودم اقدام کنم و دست به حیله بزنم. همان شبانه مقداری زردچوبه را به همراه روغن بادام به چهره ام مالیدم و تمام بدنم را زرد کردم و بعد شروع به آه و فغان کردم. مادر بیچاره ام با دیدن صورت من چیزی نمانده بود قالب تهی کند. می دانستم که اگر پای دکتر به خانه برسد حیله ام آشکار شده و به قول معروف دستم رو می شد این بود که برای مادر حقیقت را گفتم و خیالش را آسوده کردم. شایعه یرقان گرفتن من به گوش داماد رسید و فکر می کنم که مادر آن را طوری مطرح کرده که دیگر نه تنها من او را ندیدم بلکه پدر هم دیگر او را ندید و من با ملک تاج به ایران برگشتم واضح است که بلا فاصله بهبودی یافتم و بیماری مصلحتی ام از بین رفت. پدرم که برای ادامه کارش ماندگار شده بود پیاپی نامه و قاصد می فرستاد تا جویای حالم باشد و وقتی فهمید که من سلامتی ام را به دست آورده ام در آخرین نامه اش اشاره کوچکی کرد مبنی بر این که زن شیطان را هم درس می دهد. پدربزرگت در هنگام سفر ما با این فکر که ما مهاجر شده و دیگر باز نمی گردیم کلاس را تعطیل کرده و به جای اول خود بازگشته بود و این بار من بودم که مادر را وادار ساختم بیائیم نیاوران و آنجا خانۀ اجاره کنیم یا این که اجازه بدهد من در کلاس پدربزرگت حاضر شوم. او که بدون اجازه پدر حق نقل مکان نداشت و در ضمن نمی دانست که آیا به رفتن به کلاس هم اجازه می دهد یا نه، توسط یکی از دوستانمان که عازم آناتولی بود پیغام فرستاد و ما پاسخ گرفتیم که تا آمدن خودش به ایران حق هیچ کدام از دو کار را نداریم. پاسخ پدر خیلی روشن و آشکار بود. و مادر از این بابت راضی و خشنود بود، اما برای من هر یک روز که می گذشت سالی به نظرم می رسید تا این که بالاخره پدرم بازگشت و این بار به راستی مرا بیمار و در بستر یافت. پدرم برای این که مرا از خمودی برهاند استاد نقاشی را به استخدام درآورد تا شاید علاقه دیرین در من زنده و بارور گردد و می توانم بگویم تا حدی هم موفق شد ولی با رسیدن این خبر که پدربزرگت خیال دارد با یکی از هنرجویاش ازدواج کند شعلۀ حسادت در من برافروخت و تصمیم گرفتم که او را از این کار بازدارم. حالا که من نامزدی شایسته را جواب کرده بودم او نیز نمی بایست ازدواج کند. می دانستم که اگر بفهمد من بازگشته ام و ازدواج نکرده ام امیدوار می شود و بر می گردد، به همین خاطر یک روز صبح با مادر به قصد خرید از خانه بیرون آمدیم و من او را به بهانه خرید لوازم نقاشی فریفتم و با خود به کلاس نیاورانی آوردم. مادر بیچاره وقتی چشمش به تابلوی سر در خانه افتاد آه از نهادش برآمد و گفت تو مرا گول زدی و من دیگر به تو اعتماد ندارم، گفتم مادر می دانم که می بایست به شما حقیقت را می گفتم اما باور کنید چاره ای نداشتم حالا هم به شما قول می دهم که حتی یک کلام با او صحبت نکنم فقط می خواهم بداند که من بازگشته ام. خوشبختانه نزدیک ظهر بود و هنگام تعطیل شدن کلاس، آنقدر صبر کردیم تا پدربزرگت از در خارج شد و من و مادر را دید. اول بهت زده نگاهمان کرد، گویی به آن چه که چشمش می دید اعتماد نداشت. لحظاتی مکث کرد و بعد آرام به ما نزدیک شد. من راه افتادم و مادر هم حرکت کرد اما او خودش را به مادر رساند و از سر آشنایی با او سر صحبت را باز کرد و بالاخره با سؤالاتی که کرد متوجه شد ما بازگشته ایم و ازدواجی صورت نگرفته. نمی توانم خوشحالی پدربزرگت را از این خبر برایت توصیف کنم اما همینقدر می گویم که چیزی نمانده بود دست مادر بیچاره را ببوسد، از خوشحالی بال درآورده بود و به مادر گفت، شما فکر می کنید که آقای نیکویی اجازه می دهد بار دیگر مزاحم شوم و درخواستم را مطرح کنم؟ مادر در بلاتکلیفی مانده بود و نمی دانست چه جوابی بدهد، فقط گفت شما اجازه بدهید من زمینه را آماده کنم و بعد خودم شما را خبر می کنم و پدربزرگت را با این امید روانه کرد. رفتار مادر از آن ساعت به بعد با من خصمانه شد و دیگر هر چه می گفتم اهمیت نمی داد، من با اشتباهم حامی خود را از دست داده بودم و با دست خودم او را به جبهه پدر روانه کرده بودم. پدربزرگت نیز در بلاتکلیفی مانده بود و آنطور که از خودش شنیدم کلاس صبح را به امید کلاس عصر می گذرانده و چشم به راه مادر یا رسولی بوده. وقتی که ناامید می شود خودش اقدام می کند و یکراست می رود بازار پیش پدرم و در خواستش را آنجا مطرح می کند. پدرم آنچنان برآشفته می شود که می گوید من تابوت دخترم را روی شانه تو نمی گذارم، تو لیاقت دامادی مرا نداری و پدربزرگت را ناامیدتر از گذشته برمی گرداند و او مجبور می شود با پدرش در خصوص من صحبت کند. پدرِ پدربزرگت که مردی خوشنام و پر آوازه در حرفه اش بود این خواستگاری را صلاح نمی بیند و شهرتش را به خاطر پسرش لکه دار نمی کند. پدربزرگت مجبور به تهدید می شود و قسم می خورد که اگر پدرش برای خواستگاری اقدام نکند ترک خانواده می کند و فامیل خود را نیز تغییر می دهد. در آن روزها تازه گرفتن شناسنامه باب شده بود و وقتی این تهدید هم کارگر نمی افتد پدربزرگت نام فامیل خود را تغییر می دهد و می گذارد نیاورانی و از خانه پدرکوچ می کند و می رود در همان کلاس ساکت می شود. برادرش که چنین می بیند به حمایت او قیام می کند و از دوستانی که در آن هنگام در دربار داشت می خواهد که شغلی دفتری برای پدربزرگت بیابند تا شاید در سایه آن شغل بتوانند دل سنگ پدرم را نرم سازند. پدربزرگت برادرش را در جبهه خود داشت اما من در اثر یک خطا و اشتباه مادر مهربان خود را به دشمنی کینه جو بدل ساخته بودم و سرشت پاک او را تغییر داده بودم. مادر دیگر دوست من نبود بلکه جاسوسی بود که کوچکترین حرکتم را به گوش پدر می رساند و در واقع زندانبان من شده بود. پدربزرگت روزی دوبار از مقابل خانۀ ما عبور می کرد، یکبار صبحها و یکبار هم شبها، او آرام از زیر پنجره خانه ما می گذشت و بدون هیچ مزاحمتی فقط حضورش را نشان می داد و همین کار او در خانه بیشتر آتش بر پا می کرد و من به تنهایی در این آتش می سوختم و کسی به کمکم نمی آمد، تا این که شبی از شبهای زمستان در خانه ما کوبیده شد و مردی درخواست دیدن پدر را کرد. پدر برای دیدن او رفت و دقایقی بعد من مردی را دیدم بلند قامت و بسیار آراسته که به همراه پدرم وارد اتاق پذیرایی شد و پدر به صدای بلند فرمان چای داد. من از شباهتی که میان او و پدربزرگت دیدم حدس زدم که پیکی از جانب اوست و قلبم در سینه شروع به طپیدن کرد. جرأت نداشتم تا از مادر و یا از قربانعلی، نوکرمان بپرسم که او کیست و آن موقع شب برای چه کاری آمده است. صحبتهای آنها به درازا کشیده بود و گویی هیچ قصد خارج شدن از اتاق را نداشتند. من آنقدر بیدار نشستم تا بالاخره در اتاق باز شد و هر دو خارج شدند، از لحن صدای پدر توانستم درک کنم که از مصاحبت آن مرد راضی و خشنود است و هنگامی که از هم جدا شدند لبخند روی لب پدرم به من دلگرمی داد و با همین امید به خواب رفتم. بعدها باز هم از پدربزرگت بود که شنیدم آن مرد برادر او بود که آمده بود تا به پدرم بگوید که برادرش تنها یک خطاط ساده نیست و شغل دبیری گرفته و افراد با نفوذی از او حمایت می کنند و به زودی زود راهی دربار می شود. پدرم گرچه حرفهای مهمان را با شکیبایی شنیده بود اما در آخر باز هم مخالفت خود را ابراز کرده و از او درخواست کرده بود که نگذارد برادرش بیش از این با آبرو و حیثیت خانواده نیکویی بازی کند و در واقع او را شفیع خود ساخته و از او کمک طلبیده بود. کم کم علاقۀ ما به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و همه فهمیدند و عده ای به حمایت و عدۀ دیگر به مخالفت دامن زدند و عرصه را بر ما تنگ کردند و برادر پدربزرگت از او خواست برای این که شایعات تمام شود و آرامش برقرار گردد کلاس را از آنجا منتقل کند و خودش نیز عبور از کوچه ما را ترک کند و کار را از جاده ننگ و رسوایی خارج کند و به صراط راست برگرداند. چه ممکن بود با پخش بیشتر این شایعات او کارش را نیز از دست بدهد. آریانا ساعت چند است؟ _ یک بعد از ظهر. مادربزرگ پریشان شد و گفت: _ دیدی دیرمان شد و پدربزرگت گرسنه ماند. یادآوری مادربزرگ مرا متوجه حال کرد و هر دو با شتاب به سوی بازار حرکت کردیم و بدون آن که قیمتها را سؤال کنیم فقط خرید کردیم و باز هم با عجله سوار شدیم و سوی خانه به راه افتادیم. مادربزرگ ناخشنود گفت: _ این اولین بار است که پدربزرگت تا این وقت ظهر گرسنه می ماند و من توضیحی ندارم که بدهم. گفتم: _ به زودی می رسیم و من توضیح خواهم داد که شما را خیلی معطل کردم. نمی گذارم پدربزرگ اوقاتتان را تلخ کند. مادربزرگ سکوت کرده بود و فقط به خیابان نگاه می کرد و دوست داشت که هر چه سریعتر به خانه بازگردد. پدربزرگ را نشسته روی چرخ کنار در باغ یافتیم که چشم به راه ما دوخته بود، وقتی از تاکسی پیاده شدیم در حالی که سعی می کرد خشم خود را پنهان کند پشت به ما نمود و وارد باغ شد. مادربزرگ با صدای آرام گفت: _ خیلی عصبانی است و حق هم دارد! هر دو با احتیاط وارد شدیم و پدربزرگ سریع تر از ما چرخهایش را به جلو می راند. به مادربزرگ نگاه کردم و بعد بدون حرف با قدمهای تند و بلند خود را به چرخ پدربزرگ رساندم و مقابل او ایستادم. چرخ از حرکت ایستاد و من در حالی که می خندیدم گفتم: _ پدربزرگ مرا ببخشید، بازارتان آنقدر شلوغ و دیدنی بود که چشم من گرسنه را سیر نمی کرد و مادربزرگ را با خود به هر سو کشیدم. اگر عصبانی هستی مقصر من هستم، به رویم بخندید تا یقین کنم که خطایم را بخشیده اید. پدربزرگ چشمش به دو کیسه خریدی افتاد که دستم بود و با گفتن سنگین است ببر تو، با من حرف زد. کیسه ها را زمین گذاشتم و خم شدم گونه اش را بوسیدم و گفتم: _ فدات شم پدربزرگ، باور کنید آنقدر دوستتان دارم که حتی حاضرم جانم را برایتان فدا کنم، حالا به رویم بخندید! پدربزرگ با صدا خندید و به مادربزرگ که به ما رسیده بود نگاه کرد و گفت: _ خوب شفیعی برای شفاعت فرستادی. وقتی اینطوری حرف می زند بند دلم پاره می شود. خوب حالا دیگر بس است، می گذاری حرکت کنم؟ تعظیمی غرا کردم و کیسه خرید را برداشتم و راه را برای عبور پدربزرگ باز کردم. همه چیز به خوبی تمام شد و قهر جای خود را به مهر داد. در سر میز غذا از آنچه که دیده بودم مفصل برای پدربزرگ تعریف کردم و بعد شیطنتم گل کرد و گفتم: _ فکر می کنم امامزاده صالح را خیلی دوست دارم، مخصوصا کبوتر خانه اش را . این یادآوری موجب شد تا نگاه پدربزرگ در چشم مادربزرگ خیره شود و مادربزرگ با جمله کوتاه برایش تعریف کرد. به پدربزرگ فهماند که من به نقطه آشنایی آنها با یکدیگر آگاهم. پدربزرگ گفت: _ اگر آن روزها عقل امروز را داشتم ... وقتی نگاه کنجکاو مادربزرگ را برای شنیدن بقیه جمله دید لبخند زد و گفت: _ خیلی زودتر اقدام می کردم. و با چشمکی به من فهماند که منظورش این نبوده است. آه بلند و سرد مادربزرگ را هر دو شنیدیم و پدربزرگ با گفتن، چه چیز در دل داری بیرون بریز! رنگ رخسارش گلگون شد و خشم وجودش را فرا گرفت. مادربزرگ گفت: _ داشتم فکر می کردم که اگر تو آن روزها مجنون نمی شدی و به خواستگاری ام نمی آمدی من حتما از فرط ناراحتی دیوانه شده بودم. لحن مادربزرگ تمسخر آمیز بود و موجب شد پدربزرگ با قاطعیت بگوید: _ همین طور هم می شد مگر غیر از این بود؟ مادربزرگ خونسرد گفت: _ نه، فقط من بودم که پای پیاده تو برف از شب تا صبح پشت در خانه راه گَز کردم و هی کوچه را بالا و پایین رفتم تا بلکه بتوانم قربانعلی را خام کنم که ... پدربزرگ جمله همسرش را قطع کرد و با همان لحن قاطع گفت: _ چه کسی اول پیغام فرستاد که پدرم خیال دارد مرا به یک روس شوهر بدهد و اگر دیر اقدام کنی من را دیگر نخواهی دید؟ مادربزرگ خونسرد گفت: _ مگر دروغ گفتم؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ پس حق داشتم که تحت تأثیر نامه جنابعالی از شب تا صبح راه بروم و دل قربانعلی را نرم کنم تا نامه مرا به تو برساند. مادربزرگ پرسید: _ حالا پشیمانی؟ پدربزرگ سر تکان داد و گفت: _ چه کسی گفت که پشیمانم، خدا را شکر می کنم که به آنچه که می خواستم رسیدم و رنجهایی که کشیدم بی نتیجه نبودند. آنگاه رو به من کرد و گفت: _ هیچ وقت نشد جرأت داشته باشم به مادربزرگت بگویم که بالای چشمت ابرو است، آنقدر نازک دل است که زود می شکند. اما از حق نگذریم هیچ زنی را به استواری و مقاوم بودن مادربزرگت ندیده ام و توی زندگی مان هر وقت من پایم از سختی و ناملایمات خم می شد او بود که زیر بازویم را می گرفت و به من قوت قلب می داد تا بار دیگر سر پا بایستم. مادربزرگت نمونه یک زن با گذشت و وفادار است! بعد بار دیگر چشمکی مخفیانه به من زد و ادامه داد: _ و یک عاشق عقل رهیده. به پشت چشمی که مادربزرگ نازک کرد با صدای بلند خندید و سپس رو به من گفت: _ بلند شو تا دوباره مشاجره شروع نشده برایم چای بریز تا عقل من هم بیاید سر جایش! از روی صندلی که بلند شدم مادربزرگ گفت: _ یک لیوان پر لطفا برایش بریز تا کاملا عقلش بیاید سر جایش از مشاجرۀ آن دو خنده ام گرفته بود و آن را جالب یافتم. از خلال حرفهایی که میان آن دو رد و بدل شده بود به این حقیقت واقف شدم که هنوز هم آن دو عاشقانه یکدیگر را دوست دارند و از یادآوری خاطرات گذشته لذت می برند. لیوان چای را که مقابل پدربزرگ گذاشتم، مادربزرگ با گفتن من می روم نماز بخوانم ما را تنها گذاشت. پدربزرگ گرمی لیوان را با دو انگشت خود حس می کرد و نگاهش به ما وراءِ بود و به خوبی می شد تشخیص داد که مرغ خیالش دارد در آسمانی دور پرواز می کند. پدربزرگ زیر لب گفت: _ نادرند زنانی که دست از رفاه بشویند و با فقر مرد بسازند! من و مادربزرگت دو سال تمام در فقر کامل زندگی کردیم، زیر اندازمان یک پتوی سربازی بود که روی گونی برنج که کف اتاق پهن کرده بودیم انداخته بودیم تا ضخیم تر شود و گونیها مشخص نشود. درآمدم آنقدر نبود که بتوان با آن چرخ زندگی را گرداند همه ما را طرد کرده بودند و ما را به حال خود گذاشته بودند، می خواستند ما را امتحان کنند و به شکست ما بخندند، اما خدا نخواست و آنها هرگز این توفیق نصیبشان نشد. آنها نمی دانستند خداست که به بنده ای عزت و یا خفت می دهد و بنده خدا هیچ کاره است. من و مادربزرگت آنچنان با آبرو زندگی کردیم که هیچ کس نفهمید ما در طول شبانه روز فقط یک نوبت غذا می خوریم و در واقع ما با سیلی صورتمان را سرخ نگهمیداشتیم که دشمنان زردی چهره مان را نبینند. مادربزرگت با ازدواج با من به راستی پشت پا بر خوشبختی و سعادت خود زد و پدرش حق داشت که با ازدواج ما مخالفت کند. او تا پیش از ازدواجش با من هرگز معنی و مفهوم فقر و نداری را نمی دانست و با جمله ندارم آشنایی نداشت. من هم مزه فقر را نچشیده بودم اما به قدر مادربزرگت از تنعم زندگی برخوردار نبودم و زندگی متوسط اما خوبی داشتیم، مخصوصا از زمانی که برادرم به عنوان معلم خصوصی خط وارد دربار شد زندگی ما خیلی تغییر کرد و پدرم توانست در همین باغ خانه ای بسازد. برادرم تا زمانی که زنده بود به دنبال تأهل نرفت و فقط من بودم که در بیست و دو سالگی عشق چشمم را کور کرده بود و هیچ هوایی را جز هوای شاه آباد برای تنفس کافی نمی دیدم. می دانم که دارم کاری دور از عقل می کنم و درست نیست که پدربزرگی از دوست داشتن در نزد نوه گفتگو کند اما من از بیان و شرح آنها منظوری دارم و دلم می خواهد تو که نوۀ من هستی درس بگیری و زندگی را شوخی تلقی نکنی و با آن جدی برخورد کنی. هر چند در زمانه شما عشق بازیچه ای شده که هر لحظه دست کسی است و روی هر احساس زودگذر نام عشق می گذارند و تازه با ریتمهای مختلف خود را می جنبانند و اسمشان را هم هنرمند می گذارند. عشق کودکی است چشم و گوش بسته که باید کاملا مواظبت شود تا بتواند پا بگیرد و بایستد. چطور برای راه افتادن یک کودک مراقب هستی که زمین نخورد و آسیب نبیند برای عشق هم باید کاملا هوشیار باشی و او را از انواع بیماریهای مزمن مصون کنی! وقتی پدر تهدید کرد که می دهد اسم مرا از سجلش خط بزنند آنقدر به مادربزرگت علاقه داشتم که بخاطر او از میراث پدر صرفنظر کنم و خودم رفتم فامیل دیگری برگزیدم که خیال آنها راحت باشد. پدر مادربزرگت مرا دیوانه خواند و با گفتن همان بهتر که تو شهرت و آوازۀ پدرت را بدنام نکردی به من اهانت کرد اما من خودم را باور داشتم و همینطور به پای بندی و علاقه مادربزرگت امید و اطمینان داشتم، به همین خاطر ناامید نبودم و تلاش می کردم. بعد از آن برادرم را به خواستگاری فرستادم و او هم با دست خالی بازگشت و شروع کرد به نصیحت کردن و این که میان ما دو خانواده دره ای عمیق وجود دارد که با هیچ چیز پر نمی شود و از من خواست از این وصلت چشم پوشی کنم و دختر دیگری را انتخاب کنم. برادرم تحت گفته های نیکویی آنچنان تأثیر گرفته بود که با صراحت به من گفت که دیگر امید یاری به او نداشته باشم و من با صدای بلند خندیدم و نتوانستم به او بگویم که من چشم یاری فقط به خدا دوخته ام و گمان دارم که شما وسیله ای هستید از جانب او. همانطور که مادربزرگت گفت قربانعلی از اتفاقاتی که در آنجا می گذشت به من خبر می داد و توسط او بود که شنیدم مردی از خطه روسیه به آن خانه آمد و شد دارد و علاوه بر شراکت با نیکویی می خواهد داماد خانواده هم بشود. سفرهای کوتاهی که آنها انجام می دادند مثل رفتن به اصفهان و شیراز، عذاب الیم را برای من سوغات می آورد و فکرم را مشغول می کرد و توانایی کار کردن را از من می گرفت و به کارهایی که انجام می دادم واقف نبودم. به جای آن که نان بر دهان بگذارم گویی زهرمار می خوردم و روزها را شمارش می کردم که کی آنها بر می گردند. وقتی قربانعلی خبر آورد که چرا نشسته ای، مرغ دارد از قفس می پرد، مانده بودم که دیگر به چه کسی متوسل شوم و او را روانه کنم. هیچ کس را پر نفوذ تر از پدر خودم نمی شناختم، او مرد خوشنامی بود و با این که از تمکن مالی بالایی برخوردار نبود اما شخصیت علمی اش در مجامع هنری زبانزد بود. به بهانه برداشتن لوازمی که بر حسب ظاهر جا گذاشته بودم روانه خانه پدر شدم و دیدم دارد لب حوض وضو می گیرد. سلام کردم و او زیر لبی جوابم را داد و همانطور که به اتاقم می رفتم با صدای بلند گفتم، در سر نماز دعا کنید که خداوند زودتر جانم را بگیرد تا همگی تان از شر من راحت شوید. جمله ام پدر را گویی تکان داد و لحظاتی بهت زده کنار حوض ایستاد و بعد به اتاق رفت. سر صندوقچه خالی نشسته بودم و داشتم فکر می کردم که عاقبت کار چه خواهد شد که دیدم مادرم کنار درگاه اتاق ایستاده و دارد نگاهم می کند. اشک در حدقه چشمش جمع شده بود و به راستی مرا دیوانه تصور می کرد. وقتی دید مات و مبهوت به یک نقطه زل زده ام دلش به درد آمد و گریست و در میان گریه گفت بیا آقات کارت دارد. توی دلم انگار چیزی فرو ریخت و قدرت بلند شدن و سرپا ایستادن را از من گرفت. بالاخره با هر جان کندنی بود بلند شدم و به دنبال مادر حرکت کردم. پدرم نمازش را تمام کرده بود و داشت ذکر می گفت. جلوی در ایستادم و پدر با اشارۀ سر نقطه ای را نشانم داد و من همان جا نشستم. وقتی ذکرش تمام شد به مادر گفت اگر چای آماده است دو تا استکان بریز و بیاور. وقتی مادر ما را تنها گذاشت پدرم گفت، تو و برادرت هر دو مخ خر توی کله تان دارید، به او می گویم زن بگیر می گوید نمی خواهم، به تو می گویم زن نگیر می گویی می خواهم. آیا هیچ از خودت پرسیده ای که با چه امکاناتی می خواهی قدم پیش بگذاری؟ فرض بگیر که نیکویی قبول کرد و دخترش را به تو داد، تو او را می خواهی کجا منزل بدهی؟ نکند چشمت به دنبال ثروت پدر دختر است؟ به نشانه نه! سری تکان دادم، پدر ادامه داد، پس اگر چنین نیست به من بگو منزلت کجاست! گفتم او را می برم کلاس، دو تا اتاق دارد یکی را برای مشق مهیا می کنم و در یکی هم خودمان زندگی می کنیم. پدر با صدا خندید و گفت همسرت را می بری سر کار خودت، خوب دیگر چه می کنی، از کجا می آوری که هم کرایه بدهی و هم خرج خانه کنی؟ گفتم تعداد شاگردان را بیشتر می کنم و بعد از ظهرها هم به جای مشق خط توی بازار میوه فروشها دفتر می نویسم و حساب نگهمیدارم. (الهه) دختر پر توقعی نیست و خودش به وضعیت من آگاه است اما پدرش حرف حساب سرش نمی شود. پدرم با تمسخر گفت او حرف حساب سرش نمی شود یا تو که می خواهی با دست خالی آتش بازی کنی؟ گفتم دستم اگر خالی است امید دارم و می توانم خوشبختش کنم. پدر از روی تأسف سر تکان داد و گفت حرف، حرف و فقط حرف، خوشبختی با حرف به دست نمی آید. من نمی گویم که دست از این علاقه بردار بلکه خیلی هم خوب است که انسان به امید کسی تلاش کند اما تو به زمان احتیاج داری تا بتوانی اقدام کنی. گفتم حرف شما صحیح است اما نیکویی دارد الهه را شوهر می دهد آن هم به یک روس، من اگر اقدام نکنم او کار خودش را می کند. پدر کمی نگران شد و پرسید خوب دختر چه می گوید، آیا او هم راضی است؟ گفتم اگر راضی بود به نوکرشان نمیگفت که برایم پیغام بیاورد، من می دانم که او هم به این وصلت راضی نیست. مادر با سینی چای وارد اتاق شد و آن را پیش روی پدر گذاشت و می خواست بنشیند که پدر اشاره کرد برود. وقتی پدر استکان چای را برداشت تا بنوشد از سردی چای خنده اش گرفت و با صدای بلند که از اتاق بیرون برود گفت، شما زنها مثل گربه اید اگر از یک در بیرونتان کنند از در دیگری داخل می آئید تا ببینید چه خبر است. چای سرد شده حکایت از این داشت که مادر پشت در اتاق به گوش ایستاده بوده، پدر چایش را لاجرعه سر کشید و گفت با این که می دانم رفتن من هم دردی را دوا نمی کند و کوچک می شوم اما این کار را می کنم فقط به یک شرط، شرطم این است که اگر این بار هم جواب نه شنیدی دیگر برای همیشه آنها را فراموش کنی و بیش از این وسیله خفت و خواری ما را فراهم نکنی. سر به زیر انداختم و گفتم قبول می کنم. پدر گفت روی تکه کاغذی آدرس محل کارش را یادداشت کن و به من بده. یکی از لحظاتی که هرگز فراموش نکردم همین لحظه بود، به نظرم همه چیز روشن و تابناک آمد، از جیب بغلم زود کاغذ و مدادی درآوردم و آدرس را نوشتم و دو دستی تقدیمش کردم و او گفت فردا شب بیا تا نتیجه را بگویم. بلند شدم و گفتم آقا جون شما اگر بخواهید می توانید راضی اش کنید و سپس با عجله از اتاق بیرون آمدم. آنقدر خوشحال بودم که فراموش کردم حتی از مادر خداحافظی کنم و وقتی به خیابان رسیدم تازه به یاد آوردم ولی چون فاصله تقریبا زیادی را طی کرده بودم برنگشتم و یکسر رفتم به کلاس و به انتظار نشستم. انتظار پیه چشم را آب می کند از بس که چشم به در می دوزی. با این که من چشم به راه کسی نبودم تا از در تو بیاید اما به خود امیدواری می دادم که اگر پدر موفق شود حتما مادر را برای رساندن خبر راهی خواهد کرد. شب دلهره آوری را صبح کردم و در سر کلاس مشق آنقدر حواسم پرت بود که اشتباه درس دادم و تعداد نقطه ها را کم و زیاد گفتم و شاگردان که خوشبختانه زیاد هم مبتدی نبودند فهمیدند که هوش و حواس معلمشان سر کلاس نیست و جای دیگری سیر می کند. هنگام ظهر در خانه نماندم و راه امامزاده را پیش گرفتم و آن چه که گفتنی بود بازگفتم و کمک طلبیدم. غذا فراموشم شده بود، تو بازارچه تازه کار سیاق نویسی را شروع کرده بودم و می بایست حواسم به حساب و کتاب کاملا جمع می بود و برای این که مرتکب اشتباهی نشده باشم مجبور شدم هر حسابی را دوباره بررسی کنم. از بازارچه یکسر رفتم خانه تا ببینم خبر یا پیغامی هست یا نه و بعد با هزاران فکر به سوی خانه پدر روانه شدم. پشت در شجاعت و شهامت خود را از دست داده و نمی توانستم حلقه در را بکوبم.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
شب بود و همه اهل خانه پس از خوردن شام هر یک به کار خود مشغول بودند، پدر پای تلویزیون نشسته بود و داشت به صحبتهای گوینده که از بازگشایی مدارس و آغاز سال تحصیلی گفتگو می کرد گوش می داد و خواهر و برادر کوچکترم داشتند با ذوق کیف و لوازم درون آن را بین خود تقسیم می کردند و صدای مشاجره اشان که بر سر انتخاب خط کش بود به گوش می رسید. خواهر بزرگم بچه خود را با شیشه شیر می داد و مادر در کمد چوبی را باز کرده بود و از میان تلی از لباس آنها را که مربوط به من بود کنار می گذاشت و زیر لب حرفهایی میزد که می دانستم منظورش به من است اما گوش من به حرفهای او نبود. برادرم روزنامه عصر را که با خود از اداره آورده بود مطالعه می کرد و من داشتم با چشم اتاق و اثاث را می کاویدم تا شاید چیزی جدید ببینم یا خاطره ای را به یاد آورم اما به نظرم رسید همه چیز عادی و یکنواخت است و حسی در من بر نمی انگیزد. حتی گوبلنی که از غروب دریا بود و خودم آن را دوخته بودم و در قاب چوبی بالای میز تلویزیون به دیوار آویخته شده بود حسی در من برنینگیخت و بی حوصله تر شدم. با ورود خواهر دیگرم به اتاق که سینی چای به دست داشت و مستقیم به طرف پدر می رفت چشمم به بسته ای افتاد که زیر بغل زده بود و تلاش می کرد که توازن میان سینی و بسته را نگهدارد. وقتی با دقت سینی را زمین گذاشت بسته از زیر بغلش سر خورد و در مقابل پای برادرم روی روزنامه افتاد و نظر او را به خود جلب کرد. (نامی) سر از روی روزنامه بلند کرد و چشمش که به بسته افتاد پرسید: _ این چیه؟ خواهرم بسته را برداشت و به طرف مادر گرفت و گفت: _ مال آریاناست مادر، لطفا این را هم بگذار توی ساک او. مادر بسته را از دست دیانا گرفت و کمی سبک سنگین کرد و پرسید: _ این چیه؟ دیانا با بی حوصلگی گفت: _ کتاب است، برای آریانا گرفتم که اگر تو خونه پدربزرگ حوصله اش سر رفت مطالعه کنه. خواهر بزرگم نادیا که دادن شیر بچه فارغ شده بود در حالی که از کار دیانا زیاد خوشش نیامده بود گفت: _ آریانا که برای تعطیلات نمی رود! مادر بسته را در پهلوی ساک جا داد و گفت: _ همه وقت هم که کار نمی کند. شبها کتاب می خواند. توجهم به گفتگوی آن دو جلب شده بود و زمانی که دیدم پدر پیچ تلویزیون را کم کرد و سینی چای را مقابل خود کشید حس کردم که این کار را برای منظور خاصی انجام می دهد که چنین هم بود و او با نوشیدن جرعه ای از چای رو به من کرد و گفت: _ آریانا خوب می داند که چگونه وقتش را تقسیم کند تا از عهده همه کار برآید، بیخود نبود که پدربزرگ و مادر بزرگ انگشت روی او گذاشتند و انتخابش کردند، آنها می توانستند دختر عمویش سمیرا را انتخاب کنند و پیش خودشان ببرند اما چون از کارآیی و زبر و زرنگی آریانا مطمئن بودند او را انتخاب کردند. روی سخن پدر به همه بود اما نگاهش به من بود و داشت با نگاهش تمام زوایای فکر مرا باز می کرد تا ضمن تعریف مرا نسبت به مسئولیتی که بر شانه ام قرار داده بودند آگاه کند. مادر نا خرسند زیر لب گفت: _ آنهم با این انتخابشان، من توی خونه فقط دلم به این دختر خوش بود و تنها این دخترت حرف شنوی داشت که آن هم از دستم بیرون آوردند. نامی بار دیگر سر از روزنامه بلند کرد و گفت: _ شما به فکر خودتان هستید یا اینکه به آیندۀ او فکر می کنید؟ مادر بغض خود را فرو خورد و در جواب نامی فقط آه کشید و سکوت کرد. شب به درازا کشیده بود و با این که نیلوفر و ناجی ساعت های پیش می بایست به رختخواب رفته باشند و خود را برای رفتن به مدرسه آماده می ساختند اما هنوز بیدار بودند و هر دو یکی در سمت راستم نشسته بود و دیگری در سمت چپم و هر دو دستم در اختیارشان بود و مهر خود را با نوازش کردن دستهایم نشان می دادند. حرکت آنها شور عاطفه را در قلبم به غلیان درآورد و گویی پرده ای از مقابل چشمانم کنار رفت و خود را خوشبخت و سعادتمند دیدم. فکر از دست دادن این سعادت موجب شد تا اشکم سرازیر شود و سر هر دو را به سینه بچسبانم و موهایشان را با بوسه های نمناک خود تر کنم و زیر لب بگویم بچه ها بروید بخوابید، فردا دیرتان می شود. پدر که فکر می کنم او هم احساساتی شده بود به ساعت روی دیوار نگاه کرد و گفت: _ آریانا درست می گوید بروید بخوابید تا صبح زود بیدار شوید. بچه ها وقتی به فرمان پدر بلند شدند هر دو گویی دارند مرا همان شبانه بدرقه می کننند خم شدند و صورتم را بوسیدند و هر دو به حالت دو از اتاق خارج شدند. حرکت آنها موجب شد تا مادر رو به دیانا کند و بگوید: _ برو نگذار بچه ها با چشم اشک آلود بخوابند. و خودش بی حوصله لباسهای زیادی را نامرتب در کمد ریخت و درش را بست. (نامی) روزنامه را با کشیدن آه آسوده ای زمین گذاشت و او هم به ساعت نگاه کرد و گفت: _ برویم بخوابیم، فردا صبح زود باید آنجا باشیم. دلم نمی خواهد آنها از رأی شان برگردند. در لحن نامی هم شوخی وجود داشت و هم حقیقتی را بازگو می کرد که همگی از آن به خوبی آگاه بودند و می دانستند دیگ ابراز محبت پدربزرگ و مادربزرگ زود جوش است و اگر اهمال شود از جوشش می افتد و بلافاصله تغییر رأی می دهند و یکی دیگر را جایگزین می کنند. همانطور که زود انتخاب می کنند زود هم برکنار می کنند. مادر به سخن نامی فقط پشت چشمی نازک کرد و پدر تنها کسی بود که بعد از بلند شدن نامی بلند شد و از اتاق خارج شد. مادر به ساک نه چندان نویی که برای من آماده کرده بود نگاه کرد و گفت: _ فکر نمی کنم چیزی کم و کسر باشد. فقط صبح یادت نرود که مسواکت را توی ساک بگذاری. می دانی که پدربزرگ و مادربزرگت به لوازم شخصی چقدر اهمیت می دهند. خواهر بزرگم نادیا که در کنار بچه اش دراز کشیده بود و به خوبی خواب آلودگی از چهره اش هویدا بود گفت: _ سعی کن آنجا دختری متین و آرام باشی و دست از شیطنت برداری، آن دو پیرند و حال و حوصله شلوغی را ندارند. دیانا دلخور گفت: _ مگر داریم او را روانه زندان می کنیم؟ و سپس روی خود را به من کرد و گفت: _ من اگر به جای تو بودم سعی می کردم آنطور که دوست دارم زندگی کنم و از زیبایی آنجا کاملا بهره بگیرم و به حرف هیچ کس هم گوش نمی کردم. من که با اختیار خود نمی روم. پس آنها باید مراعات حال مرا بکنند. مادر از این پیشنهاد و راهنمایی گره به پیشانی انداخت و گفت: _ همین بهتر که تو را انتخاب نکردند و گرنه نرفته بر می گشتی! بعد روی خود را به من کرد و ادامه داد: _ تو همینجوری هم رفتارت پسندیده و خوب است فقط کمی شلوغی که به قول نادیا می بایست کمی مراعات پیرها را بکنی. حالا پاشو برو بخواب تا صبح خسته و کسل نباشی. وقتی من بلند شدم دیانا هم بلند شد و هر دو برای زدن مسواک به دستشویی رفتیم. در حال زدن مسواک بودیم که دیانا با دهان کف کرده گفت: _ درست است که پدربزرگ و مادربزرگ هر دو کمی خسیس تشریف دارند اما خودشان آدمهای مهربانی هستند. من برای تأیید حرف او سر فرود آوردم و پس از زدن مسواک از ترس فراموش کردن، آن را خیس به اتاقم بردم تا در کیف دستی ام بگذارم. توی رختخواب من و دیانا هر دو بیدار بودیم و چشم به سقف دوخته بودیم و هر دو با رویای خود سرگرم بودیم که یکباره گفت: _ شاید آنجا شوهر خوبی برایت پیدا شد و ازدواج کردی، اگر مادربزرگ تو را شوهر بدهد مجبور می شود خودش جهیزیه تو را هم فراهم کند که خودش امتیاز خوبیست و همه می دانیم که او برای این که جای حرف برای کسی نگذارد سنگ تمام می گذارد. دیدی که برای جمیله که مستخدم هم بود چکار که نکرد و او بهتر از نادیا به خانه شوهر رفت و حرص مادر را در آورد که هنوز هم مادر آن را فراموش نکرده. من احساس می کنم که تو در آنجا به سعادت می رسی و خوشبخت می شوی. با این که فاصله ما زیاد نیست اما فکر می کنم که تو داری خیلی دور می شوی و ما را فراموش می کنی. به طرفش چرخیدم و گفتم: _ مهمل نگو، من همه شما را دوست دارم و در هیچ کجا مثل این خانه احساس خوشبختی نمی کنم و امیدوارم که ماهی یکبار پدربزرگ اجازه بدهد بیایم و شما را ببینم. دیانا در میان آهش گفت خدا کند و بیش از این دیگر چیزی نگفت و به خواب رفت. سوز سرد آخرین فصل سرما از زیر پنجره به درون اتاق می آمد و با وجود بخاری گرمی که با شعله آبی می سوخت حس کردم که سردم شده و سر به زیر لحاف پنهان کردم و در تاریکی بغض نهان شده در گلو را فرو ریختم. نمی دانم چقدر خوابیدم، وقتی با تکان دست مادر بیدار شدم خورشید هنوز طلوع نکرده بود. مادر با اشاره به من فهماند که بلند شوم و به دنبالش حرکت کنم. همۀ اهل خانه هنوز در خواب بودند و تنها چراغ آشپزخانه روشن بود. وقتی به دنبال مادر وارد آشپزخانه شدم سماور و چای آماده بود. مادر مرا روی صندلی نشاند و گفت: _ تو زودتر صبحانه بخور تا بچه ها بیدار نشده اند. در ضمن می خواستم حرفهایی به تو بگویم که دلم نمی خواست کسی جز من و خودت بشنود. مادر در یک لیوان بزرگ برایم چای ریخت و خودش آن را شیرین کرد و بعد سر سفره را باز کرد و گفت تا من حرف می زنم تو مشغول خوردن شو، و خودش ضمن لقمه گرفتن برای من مثل کاری که هر روز برای ناجی می کرد گفت: _ تو دختر بزرگی هستی و خودت می دانی که چگونه از خودت مراقبت کنی اما با این حال بد نیست که حرفهای مرا هم بشنوی و آنها را به کار بگیری. تو در خانه پدربزرگ تنها هستی و کسی از ما نیست که تو را در مورد لزوم یاری کند و یا این که از تو حمایت کند. آنها می خواهند تو کمک حالشان بشوی و از آنها مراقبت کنی، پس خوب حواست را جمع کن و مسئله را ساده نگیر. رفتار تو نشانگر تربیت خانواده توست و تو هر گونه که رفتار کنی آنها از چشم من و پدرت می بینند و در واقع تو نماینده رفتاری این خانواده هستی، پس سعی کن به اعمالت کاملا مسلط باشی و کاری را از روی بی تدبیری انجام ندهی. خواسته هایت را نگهدار وقتی به خانه برگشتی ابراز کن و در آنجا خود را بی نیاز نشان بده. با کسی طرح دوستی نریز و به او اعتماد نکن. هر حرف و سخنی که آنجا می شنوی و هر حرکتی که می بینی مثل یک راز پیش خودت نگهدار و پیش کسی افشا نکن. می دانم که روزهای اول سخت و دشوار است تا با محیط انس بگیری اما عادت می کنی ضمن آن که پدربزرگت چون آدم سرشناسی است تو در آنجا با آدمهای زیادی روبرو می شوی که می توانی از آنها خیلی چیزها یاد بگیری که در آینده به کارت بیاید. اینها را به تو می گویم که یک وقت بچگی نکنی و آنها را از پذیرفتن خودت پشیمان نکنی، به آنها نشان بده که خوب تربیت شده ای و نه تنها چیزی از جمیله کمتر نداری بلکه بهتر هم هستی. درست است که پدربزرگ و مادربزرگ تو را به این عنوان که هم همصحبتشان باشی انتخاب کرده اند اما من به تو می گویم که وظیفه تو تنها مصاحبت نیست و می بایست از آنها پرستاری هم بکنی و احتیاجاتشان را برآورده کنی. حواست را جمع کن یک وقت در دادن داروهای آنها اشتباه نکنی و خودت را به دردسر نیندازی، هر چند که مادربزرگت آنقدرها هم پیر نیست اما مراقب باش. من همیشه سعی کرده ام که همگی شما را در ناز و نعمت بزرگ کنم و خودت شاهدی که تو زندگی پدرت هرگز چیزی برای خود نخواستم و آنچه بهترین بود برای تو و خواهر و برادرهایت خواستم در عوض توقع و انتظار دارم که خوب و پاکدامن باشید و زحمات من و پدرت را هدر ندهید. مادر بلند شد و از زیر مشمعی که روی کابینت آشپزخانه انداخته بود مقداری پول درآورد و مقابلم گذاشت و گفت: _ این پول را بردار و در جایی پنهانش کن و تا ضرورتی پیش نیامده از آن استفاده نکن. حالا به من نگاه کن و بگو فهمیدی چه گفتم؟ به صورتش نگاه کردم و گفتم: _ بله فهمیدم. مادر لبخندی بر لبش نشست و گفت: _ خوشحالم کردی، حالا بلند شو و کم کم خودت را آماده کن تا من هم (نامی) را صدا کنم. وقتی از آشپزخانه بیرون رفتم پدر هم برای گرفتن وضو بیدار شده بود و با دیدن من گفت: _ مادرت گمان می کند دارد تو را به سفر قندهار می فرستد یا پیش آدمهایی می فرستد که غریبه اند و تو را نمی شناسند. از اینجا تا نیاوران مگر چقدر راه است، تازه مگر بار اول است که تو به خانه آنها می روی؟ ولی طوری رفتار می کند انگار که ما این طرف دنیا هستیم و تو را داریم روانه می کنیم بروی آن طرف دنیا. دختر جان ما فقط نیم ساعت راه با هم فاصله داریم آن هم اگر خیابان شلوغ و پر ترافیک باشد در غیر این صورت با ده دقیقه پیمودن راه بهم می رسیم. امان از دست این زنها که همه چیز را بزرگ می کنند و زندگی را سخت می گیرند. به راستی حرفهای پدرم درست بود و من از زمانی که فهمیدم توسط پدربزرگ و مادربزرگ انتخاب شده ام که در خانه وسیع آنها ماندگار شوم در خانه طوری انعکاس پیدا کردم که گویی دارم به سفری دور می روم و امید دیدن یکدیگر را از دست می دهیم و این رفتار بیشتر از جانب مادر بود و من تحت تأثیر رفتار او فراموش کردم که محل اقامت جدیدم در همین تهران است و تنها چند خیابان با یکدیگر فاصله داریم. یاد آوری از پدر موجب آرامش خیالم شد و نفس آسوده ای کشیدم و به خود گفتم حق با پدر است و به اتاق رفتم تا خود را آماده کنم، اما با تمام دلخوشی هایی که بخود دادم هنگام خداحافظی بار دیگر فراموشمان شد و چون مسافری که به راه دوری می رود از یکدیگر خداحافظی کردیم و گریه سر دادیم. در اتومبیل که نشستم این بار نامی بود که به عنوان آخرین موعظه لب به نصیحت گشود و من پیش خود فکر کردم که نامی اخلاقش بیشتر شبیه مادر است تا پدر و او هم همان نگرانی هایی را دارد که مادر دارد. خیابان در آن وقت صبح خلوت بود و هنوز از ترافیک و شلوغی خبری نبود. نمی دانم چرا احساس می کردم که خیابانها را نمی شناسم و چنین فکری کردم که دارم در مسیر ناشناسی حرکت می کنم. وقتی به نیاوران رسیدیم هوای سرد صبحگاهی را بیشتر احساس کردم و به برفهای انباشته شده در هر کوی و خیابان نگاه کردم و گفتم: _ اینجا چقدر برف آمده؟ نامی همانطور که به مقابلش نظر داشت گفت: _ کوههای شمیران پر از برف است، زمستان امسال زمستان پر نعمتی بود. به خیابان پشت کاخ که پیچیدیم نامی گفت: _ من تو را مقابل در باغ پیاده می کنم و خودم بر می گردم، اگر آنها پرسیدند با چه آمدی بگو آژانس تو را رساند. راستش حال و حوصله آنها را ندارم. قبول کردم و نامی یک درمانده به در باغ مرا پیاده کرد و ساکم را به دستم داد و با گفتن حرفهایم یادت نرود از من جدا شد. ایستادم تا او سوار شد و حرکت کرد و بعد خودم به راه افتادم. هوا سوز عجیبی داشت که موجب شد با گامهایی تند حرکت کنم تا زودتر به مقصد برسم، وقتی زنگ را فشردم لحظاتی طول کشید تا صدای مادربزرگ را از آیفون شنیدم که پرسید: _ کیه؟ گفتم: _ منم مادربزرگ، آریانا. صدای تیلیک باز شدن در را شنیدم، وقتی در را باز کردم از دیدن صحن سراسر سفید از برف لحظه ای ایستادم و نگاه کردم، خانه یکپارچه سفید پوش بود و برفهای نشسته روی شاخ و برگ درختان چنار و کاج مثل دانه های الماس زیر نور خورشید صبحگاهی می درخشیدند. خم شدم و از روی سکوی بلند باغچه مشتی برف برداشتم و در دستم گلوله کردم و خواستم آن را نثار شاخه درختان کنم که پند نرگس به یادم آمد و شیطنت را چون طفل خطاکاری کنار گذاشتم و به سوی ساختمان حرکت کردم. مادربزرگ پشت پرده تور به استقبال ایستاده بود. هفت پله ساختمان از سطح باغ بلندتر بود، وقتی پله را پیمودم و در سالن را باز کردم مادربزرگ را روبروی خود دیدم که خندان آغوش برویم گشود و سخت مرا در برگرفت و صورتم را بوسید و با پرسیدن تنها آمدی؟ حرفهای نامی را به یاد آوردم و گفتم: _ با آژانس آمدم. مادر بزرگ خندید و گفت: _ خیلی خوش آمدی، بیا تو و پالتو و رو سری ات را آویزان کن. به دستورش عمل کردم و مادربزرگ ضمن اشاره به ساک که بردارم و دنبالش بروم حال اهل خانه را پرسید و از تک تک آنها جویا شد. وقتی مادربزرگ در اتاقی را که سابقا به جمیله اختصاص داشت برایم باز کرد بیکباره دلم گرفت و حرف مادر یادم افتاد که من فقط برای مصاحبت انتخاب نشده ام و در حقیقت جای جمیله را گرفته ام. مادربزرگ در کمد دیواری را باز کرد و گفت: _ ساکت را بگذار اینجا و لباسهایت را هم آویزان کن. از این اتاق خوشت می آید؟ ببین چه پنجره بزرگی دارد. مادربزرگ پرده کشیده شده را کنار زد و من توانستم به صدق گفته اش پی ببرم. وقتی چشم از پنجره گرفتم و نگاهی به اتاق انداختم به نظرم رسید که تمام لوازم درون اتاق از تختخواب گرفته تا میز توالت و فرش همگی مال همان ساکن قبلی است و تنها به نظرم رسید که روی دیوار به خوبی نمایان بود. مادربزرگ به دمپایی کنار تخت اشاره کرد و گفت اینها را بپوش هم نرم است و هم گرم. دمپایی شکل گربه بود که آن را بیشتر مناسب نیلوفر دیدم اما عقیده ام را برای خودم نگهداشتم و با گفتن چشم آن را پوشیدم که خوشبختانه اندازۀ پایم بود و مشکلی نداشتم به دنبال مادربزرگ به راه افتادم و او مرا با خود به جای اتاق به آشپزخانه برد. پدربزرگ روی صندلی پشت میز غذا خوری نشسته بود و داشت با خیال راحت سیگار می کشید. وقتی ما وارد شدیم سیگار را در زیر سیگاری انداخت و با چهره ای بشاش دو دستش را به طرفم دراز کرد و گفت: _ آریانا، عزیزم خیلی خوش آمدی بابا. سلام کردم و به طرفش رفتم و با بوسیدن صورتش او مرا در صندلی کنار دست خود نشاند و گفت: _ هر وقت تو را می بینم از دفعه قبل بلندتر شده ای، تو چرا اینقدر قد می کشی دختر جان؟ مادربزرگ گفت: _ اشتباه نکن او قدش طبیعی است اما این من و تو هستیم که آب می رویم و قدمان کوتاه می شود. پدربزرگ با ظاهری رنجیده رو به من کرد و پرسید: _ راست می گه آریانا، ما دیگر پیر شده ایم؟ خندید و گفتم: _ در خانواده و طایفه نیاورانی پیری مفهومی ندارد. پدربزرگ از استدلالم خندید و گفت: _ همینطور است که تو می گویی، خب تعریف کن دختر جان، حالت چطور است، پدر، مادر و بقیه چطورند؟ کوتاه گفتم: _ خوبند و سلام می رسانند، راستی پدربزرگ شما چقدر برف دارید! نگاه پدربزرگ و مادربزرگ در هم گره خورد و یک صدا خندیدند و مادربزرگ پرسید: _ مگر شما ندارید؟ _ برف ما زود آب می شود اما اینجا ... پدربزرگ گفت: _ معلوم است که توی مدرسه درس جغرافی ات خوب نبوده و گر نه می دانستم که ما در دامنه کوه البرز در دره نیاوران هستیم. گفتم: _ پدربزرگ جغرافی من چندان هم بد نبود، شاید با دیدن این همه برف دچار شگفتی شدم و سؤال کردم. پدربزرگ دستش را روی دستم گذاشت و گفت: _ بنوش تا در این هوای سرد یخ نکرده. رفتار آنها را گرم و صمیمی و خودشان را مهربان یافتم و فراموش کردم که به چه منظور انتخاب شده ام. خودم را همان نوه ای می دیدم که وقتی کوچکتر بودم در تابستان اجازه می یافتم چند روزی مهمان پدربزرگ و مادربزرگ باشم و در باغشان خوش بگذرانم. خوشیهای دوران کودکی چنان در حافظه ام نقش بسته بود که اقرار می کنم وقتی فهمیدم مرا انتخاب کرده اند نه تنها غمگین نشدم بلکه در دلم حس خوشایندی نشست و با دیانا بیشتر موافق بودم تا مادر و نادیا و همان احساس موجب شد که باز هم موقعیت خود را فراموش کنم و بشوم کودکی که آزادانه بازی می کرد، شلوغ می کرد و گاهی حرص مادربزرگ را در می آورد. پدربزرگ پرسید: _ به چه فکر می کنی؟ به خود آمدم و گفتم: _ داشتم فکر می کردم که زمان چقدر سریع می گذرد، گویی همین دیروز بود که من توی باغ می دویدم و مش عباس را دنبال خودم می دواندم. خدا رحمتش کند، من او را خیلی اذیت کردم. پدربزرگ گفت: _ با همه اذیتی که می کردی او تو را بر دیگر نوه های ما ترجیح می داد و همچین که تابستان فرا می رسید با خوشحالی می گفت وقتش رسیده که آریانا بیاید ییلاق و به ما یادآوری می کرد که تو را پیش خودمان بیاوریم. مش عباس باغبانی کردن تو را دوست داشت و می گفت آریانا آنچنان گلها را نوازش می کند و با آنها حرف می زند انگاری که آنها آدمند و حرفش را می فهمند. روی هم رفته تو خودت را پیش او جا کرده بودی و دوستت داشت. مادربزرگ با گفتن حالا دوست نداشته باشد، رو به من کرد و گفت: _ آریانا بگو ناهار چی بخوریم. از وقت سحر تا حالا از پدربزرگت می پرسم و می گوید بگذار خودش بیاید او هر چه دوست داشت برایش درست کن. حالا تو بگو تا دیر نشده. با شوق بلند شدم و گفتم: _ لطفا شما بنشینید تا من غذا درست کنم. مادربزرگ گفت: _ اما آریانا غذایی که تو درست می کنی برای من و پدربزرگت خوب نیست، ما تحت رژیم هستیم. گفتم: _ اینها را می دانم و به رژیم غذایی شما هم آگاهی دارم و مطمئن باشید در مصرف نمک و چربی رعایت حال شما را می کنم. پدربزرگ خوشحال شد و گفت: _ خانم اجازه بده امتحان کند، برای ذائقه امان بد نیست که دست پخت جدیدی را امتحان کنیم. دست پخت لیلا که حرف ندارد و حتما آریانا به قدر کافی از تجربه مادر استفاده کرده است. تعریف او از طبخ غذای مادر آنچنان به دلم نشست که بار دیگر صورتش را بوسیدم و گفتم: _ پدربزرگ از اعتمادتان متشکرم. پدربزرگ نشان داد که خیال بلند شدن دارد، مادر بزرگ چرخ دستی را به کنار صندلی آورد و پدربزرگ خود را روی آن انداخت و همانطور که چرخ را به حرکت درمی آورد و از آشپزخانه خارج می شد گفت: _ دوست دارم غذا برایم تازگی داشته باشد و ندانم که می خواهم چه درست کنی. در مقابل در آشپزخانه لحظه ای ایستاد و بعد بدون آن که نگاهم کند گفت: _ آریانا خوشحالم که اینجایی. و بعد دور شد. مادربزرگ وقتی مطمئن شد پدربزگ صدایمان را نمی شنود گفت: _ پدربزرگت تو را طور دیگری دوست دارد و تو بیش از بقیه نوه ها برایش عزیزی، من هم تو را دوست دارم، یعنی همگی تان را دوست دارم اما پدربزرگت تو را ترجیح می دهد. وقتی قرار شد یکی از نوه ها را انتخاب کنیم تا با ما زندگی کند او بدون لحظه ای تأمل گفت فقط آریانا. گفتم: _ شاید به این خاطر است که من بیش از نوه های دیگر در اینجا اوقات گذرانده و با شما بوده ام. مادربزرگ در حالیکه در یخچال را باز می کرد گفت: _ پدربزرگت عقیده دارد که تو خیلی به جوانی من شباهت داری، اما من که چنین شباهتی نمی بینم. حرف مادربزرگ به یادم آورد که در میان فامیل همگی هم عقیده بودند که من چهره ام به مادربزرگ بسیار شبیه است. مادربزرگ نسبت به پدربزرگ جوانتر و شاید می توان گفت که خیلی جوانتر است و کلمه زن جاافتاده مناسبتر از پیر برای مادربزرگ است. به گمانم مادربزرگ به سختی شصت سال را داشت در صورتی که پدربزرگ سن هفتاد را پر کرده بود و صورتش کاملا گذشت عمر را نشان می داد. مادربزرگ وقتی مرا در فکر دید به گمان این که من نمی توانم تصمیمی برای درست کردن غذا بگیرم گفت: _ زیاد خودت را ناراحت نکن و با یک غذای ساده تمامش کن. خندیدم و گفتم: _ داشتم فکر می کردم که شما مادربزرگ جوان و خوشگلی هستید و داشتم خودم را در سن شما می دیدم. مادربزرگ گفت: _ می دانم که داری تعارف می کنی چون تو خیلی از من قشنگتری و اگر حرف پدربزرگت را باور کرده ای باید بگویم که شباهت من و تو تنها در دهان و بینی مان است. چشمهای تو درشت و گیرا است اما چشمهای من ریز است. خندیدم و گفتم: _ شما طوری می گویید ریز که بیننده نمی داند چشمها را باور کند یا حرفتان را. چشمهای من کمی درشتتر از چشمان شماست. فقط همین. مادربزرگ تبسمی نمود و خودش برای طبخ غذا کمکم کرد. وقتی هر دو از این کار آسوده شدیم از مادربزرگ پرسیدم: _ جمیله هنوز اینجا می آید؟ مادربزرگ سر فرود آورد و گفت: _ آنها وقتی تهران بیایند مستقیم می آیند پیش ما. بیا برویم ببینیم پدربزرگت چه می کند. مادربزرگ با این حرف به من فهماند که دوست ندارد بیشتر از این در مورد جمیله سؤال کنم. ما پدربزرگ را در سالن و کنار بخاری دیواری یافتیم که نشسته بود و کاغذی روی پایش بود و به ظاهر سرگرم کار بود. من می دانستم که پدربزرگم آن وقتها که هنوز سکته نکرده بود و دستش به لرزش نیفتاده بود خطاطی می کرد و شاگردان زیادی را تعلیم خط داده بود. در خانواده نیاورانی خط خوب داشتن موروثی بود و همه از این هنر بهره مند بودند. پدربزرگ وقتی بازنشسته شد کارگاهش را به پدرم سپرده بود و پدرم با نامی اکنون آن را می گرداند. ضمن آن که نامی حرفه اصلی اش این نیست و در اداره هم کار می کند. پیش از آن که بنشینم از پدربزرگ پرسیدم: _ دوست دارید برایتان چای بیاورم؟ لب پدربزرگ به لبخند متبسم شد و با گفتن نیکی و پرسش مرا بار دیگر به سوی آشپزخانه روانه کرد. مادربزرگ میلی به نوشیدن چای نداشت و من تنها برای پدربزرگ چای آوردم و هنگامی که فنجان را روی پیشخوان بخاری گذاشتم دیدم که پدربزرگ دارد روی کاغذ با مداد صورتی را ترسیم می کند که هنوز در مرحله ابتدایی طرح بود. او بار دیگر به رویم لبخند زد و من کنار مادربزرگ نشستم. دیگر کاری وجود نداشت. هوای گرم سالن در وجود من و مادربزرگ رخوت آفرید و هر دویمان را خواب آلود کرد. من خمیازه ام را سعی کردم پنهان کنم اما نتوانستم. مادربزرگ با دیدن این حالت پرسید: _ خسته شدی. بلند شو برو کمی استراحت کن. اینطور که معلوم است دیشب خوب استراحت نکردی. خواستم حرفش را تکذیب کنم که ادامه داد: _ من مواظب غذا هستم برو استراحت کن. به ناچار بلند شدم و راه اتاقم را در پیش گرفتم. وقتی وارد اتاق شدم دیدم که به راستی خسته ام و احتیاج به خواب دارم. ساعتی بعد با نوازش دست مادربزرگ بر موی سرم دیده باز کردم و چشمم به صورت خندان او افتاد که گفت: _ بلند شو تا غذایت یخ نکرده بخور. با شتاب بلند شدم و نشستم و متحیر به اطرافم نگاه کردم، گویی مشاعرم خوب کار نمی کرد، لحظه ای که سعی کردم کاملا بیدار شوم به موقعیت خود پی بردم و شرمنده بلند شدم و گفتم: _ متأسفم مادربزرگ، خیلی خوابیدم. او ایستاد تا من هم همراهش شوم سپس گفت: _ خسته بودی و زود خوابت برد، اشکالی ندارد. اگر پدربزرگت می خواست که تو سر میز حاضر باشی دلم نمی آمد بیدارت کنم. _ خوب کاری کردید، من بی موقع خوابیدم. وقتی قدم به آشپزخانه گذاشتم و چشمم به میز غذای آماده افتاد عرق شرم بر پیشانی ام نشست و گرسنگی را فراموش کردم. پدربزرگ تأسفم را در نگاهم خواند و با خوشحالی گفت: _ بنشین و زودتر برایم غذا بکش که از رنگ و رویش معلوم است باید غذای خوشمزه ای باشد. برای آنها غذا کشیدم و پدربزرگ با اولین قاشقی که به دهان برد زبان به تمجید گشود و با گفتن دستت درد نکند چه خوشمزه شد آنقدر شرمسارم کرد که با بغض گفتم: _ متأسفم. پدربزرگ بار دیگر خندید و گفت: _ از چی متأسفی، از این که بعد از مدتها غذای خوشمزه می خوریم. _ از این که خوابم برد و مادربزرگ به زحمت افتادند. پدربزرگ رو به هر دوی ما کرد و پرسید: _ من نفهمیدم این غذا را کدام یک از شما پخته؟ مادربزرگ گفت: _ خورشت را آریانا و برنج کار من است. پدربزرگ قاشقی دیگر برداشت و گفت: _ این ضرب المثل اشتباه است که وقتی دو آشپز در خانه باشد غذا یا شور می شود یا بی نمک. چون این غذا هم خورشت اش عالی است و هم برنج اش. حرفهای دلگرم کننده پدربزرگ کم کم حالم را بهبود بخشید و اشتهایم تحریک شد. هنگامی که اولین قاشق غذا را به دهان گذاشتم تعجب کردم چرا که به راستی خورشتی خوشمزه شده بود. بعد از غذا این من بودم که پرسیدم: _ خب به من بگویید دارو دارید یا نه! پدربزرگ نگاهی به من انداخت و گفت: _ البته که داریم، مال من بالای تختم است و مال مادربزرگ همین جاست. به دنبال آوردن دارو رفتم و هنگامی که برگشتم مادربزرگ در حال جمع آوری ظرفهای غذا بود. او را از این کار بازداشتم و گفتم: _ شما تا دارویتان را بخورید من میز و ظرفها را تمیز می کنم. دیدم که بر لبهای هر دوی آنها لبخند رضایت نشست و آنها بعد از خوردن دارو برای استراحت رفتند و من فرصت پیدا کردم آشپزخانه را مرتب کنم. بعد از انجام کار وقتی بیرون آمدم از سکوت خانه و آفتابی که بی دریغ از پنجره های بزرگ سالن به درون می تابید به وجد آمدم و آرام و بیصدا از در سالن خارج شدم تا از منظره زمستانی نهایت بهره را ببرم. برف نشسته بر روی شاخه ها بر اثر تابش خورشید یا مقاومت از دست داده و فرو می ریختند یا آن که قطره قطره آب شده فرو می چکیدند. برای دیدن بقیه زیبایی طبیعت شروع به قدم زدن کردم و در حالی که ژاکتم را محکم به خود پیچیده بودم رفتم در انتهای باغ جایی که درختان سیب قرار داشت و باغ به آخر می رسید و دیوار گلی نمور خانه همسایه دیده شد. در ردیف دیوار به حرکت در آمدم و رسیدم به اتاقی که روزی مش عباس در آن زندگی می کرد. با احتیاط در را باز کردم و اتاق را سرد و خالی از سکنه دیدم. روی دیوار تنها یک تقویم وجود داشت و چون به آن نگاه کردم دیدم روی تقویم نوشته نوروز مبارک و سال هزار و سیصد و چهل و دو با حروف درشت روی آن چاپ شده بود. یک برگ بیشتر نبود. خواستم آن را از دیوار جدا کنم و دور اندازم اما پشیمان شدم چرا که قدمت خود تقویم به صاحبان خانه می آمد سعی کردم منظره اتاق مش عباس را به خاطر بیاورم اما از تلاشم سودی نبردم چرا که شاید یکبار و شاید هم هرگز در این اتاق را باز نکرده بودم، چون از کودکی به ما آموخته بودند که حق وارد شدن به ملک دیگران را نداریم و این قسمت از باغ ملک مش عباس بود و فکر می کنم به همین خاطر از منظره اتاقش چیزی در خاطرم نمانده بود. از آنجا بیرون آمدم و وقتی اتاق مش عباس را دور زدم چشمم به گلخانه افتاد و از شوق به نشاط آمدم. این قسمت را برخلاف اتاق مش عباس خوب به یاد داشتم و به خاطرم مانده بود که چگونه گل را به گلدان بزرگتر منتقل می کردیم و یا میان تقسیم کردن سیبهای درشت و ریز میان خودمان مسابقه می گذاشتیم که چه کسی زودتر جعبه را پر می کند. وقتی در گلخانه را باز کردم هوای دم کرده گلخانه آمیخته با بوی گیاه به صورتم خورد و شمامه ام را پر کرد و من با نفس بلندتری آن هوای نمور را به جان کشیدم و بی اختیار صدا زدم: _ مش عباس کجایی؟ به نظرم رسید گلها خا خوش کرده در گلدان آن طراوت و زیبایی زمان مش عباس را ندارد و از این که در یک جا حبس شده اند و از نوازش نسیم دور مانده اند. آزرده خاطرند. به گلبرگ گل زرد دست کشیدم و گفتم: دیگر چیزی به آغاز بهار نمانده و شما به زودی از زندان آزاد می شوید و بوی طبیعت را احساس می کنید. از گلخانه که خارج شدم دیگر هوای گردش در سر نداشتم و تصمیم گرفتم که به اتاقم برگردم. راه رفته را بازگشتم و باز هم به آرامی و سکوت در را باز کردم و داخل شدم. سکوت محیط این یقین را به من داد که آنها هنوز خوابند و بیدار نشده اند. وقتی قدم به اتاقم گذاشتم تختخواب درهم ریخته را مرتب کردم و لحظه ای بر جای نشستم و به این فکر کردم که حالا چکار می توانم انجام دهم. داشت حوصله ام از سکوت و سکون خانه سر می رفت و دلم هوای خانه را می کرد. می دانستم که نیلوفر و ناجی از مدرسه بازگشته اند و همگی دور میز غذاخوری نشسته و دارند غذایی را که مادرم فراهم کرده میل می خورند و شاید به فکر من باشند و دارند از من حرف می زنند. می دانم که دیانا بیش از دیگران جای خالی مرا حس می کند، من و او بیش از دیگران به هم نزدیک و از زمانی که نادیا ازدواج کرد و رفت من و او بیشتر به هم وابسته شدیم چرا که با بودن نادیا من تمایلم به سوی او بود تا دیانا. شاید هم اینطور نبود چرا که وقتی فکر می کنم می بینم که همه را به یک نسبت دوست داشته و همه برایم عزیز هستند. ناگهان به یاد کادوی دیانا افتادم و بلند شدم داخل ساکم را جستجو کردم و چون آن را یافتم لفاف آن را باز کردم و دیدم که به جای کتاب، دفتر خاطراتی است که رویش منظره زیبایی به چاپ رسیده. در اول صفحه دیانا با دست خطی خوش نوشته بود امیدوارم تمام برگ برگ خاطراتت با شادی توأم باشد. دفتر را به سینه فشردم و به خود گفتم چه کار خوبی کرد. حالا می توانم آن چه را که می بینم و می شنوم در این دفتر یادداشت کنم. از درون کیف دستی ام قلمی درآوردم و نشستم به نوشتن و شرح دادن صبح تا آن ساعت و چون کارم تمام شد خوشحال و سرحال بلند شدم تا ببینم پدربزرگ و مادربزرگ بیدار شده اند یا نه. وقتی به سالن رفتم در کمال تعجب مادربزرگ را در پالتواش دیدم که داشت دستکش هایش را به دست می کرد و روسری و شال گردن هم


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.