سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
متحیر و نگران شدند، هما گفت:
- آقای نیاورانی درست می فرمایند، اگر سؤالی یا خواسته ای داری بگو تا همه بدانیم.
گفتم:
- سؤالی ندارم و بی اراده و بی اختیار گفتم نه! شاید این هم از آن ترسهای نابجا بود که به سراغم آمد، باور کنید هیچ حرفی برای گفتن ندارم.
نادیا با گفتن هیجان زده شده ای به یاری ام آمد و نامی پرسید:
- اگر تاریخ عقد را دوست داری تغییر بدهی شاید بشود کمی عقبتر برگزار کرد.
سر تکان دادم و مادربزرگ لیوان نوشیدنی را به دستم داد و گفت:
- جرعه ای بنوش، من هم با نادیا موافقم.
اما آقای یزدانی که متقاعد نشده بود گفت:
- اگر اجازه بدهید من چند دقیقه ای با آریانا خانم صحبت کنم ممنون می شوم.
پدر با پایین آوردن سر موافقت کرد و او بلند شد و از در سالن خارج شد و به ناچار من هم به همراهش رفتم. شب مهتابی زیبایی بود که ستارگان بیشمار در پهنه آسمان بی لک می درخشیدند و نور سیمینگون ماه بر شاخ و برگ درختان تلألو یافته و زیبایی باغ را دو چندان کرده بود. چند گامی هر دو در سکوت راه رفتیم و از عطر گلهای شب بو که فضا را آکنده کرده بود استفاده کردیم، وقتی از سالن دور شدیم یزدانی گفت:
- سایتا به من بگویید چه چیز موجب وحشت تو شد!
گفتم:
- برای آنی حس کردم که در دریایی آرام در حال شنا هستم و تا ساحل فاصله ای ندارم اما یکباره ماسه های زیر پایم خالی شدند و آب مرا به کام خود فرو برد. این بود که بی اختیار فریاد کشیدم.
یزدانی گفت:
- هنوز باور نداری که در کنار من خوشبخت زندگی خواهی کرد و می ترسی به جای زمین سفت و هموار قدم روی ماسه های روان گذاشته باشی. ای کاش می توانستم آینده را پیش چشمت نمایان کنم تا ترس از وجودت رخت بربندد و خوشبخی را باور کنی.
- من می دانم سعادتمند خواهم زیست و می خواهم باور کنی که بی اختیار و نه به عمد ترس به سراغم آمد. بیا و هر دو این حادثه را فراموش کنیم. به قول پدربزرگ روزهای تابناکی در انتظار ماست که نباید با افکار بچگانه ضایع شود. نمی دانید چقدر خوشحالم از این که پدربزرگ تصمیم گرفته تمام باغ را چراغان کند و شب را چون روز روشن کند. دلم می خواهد مادر اجازه می داد تا لباس بخت مادربزرگ را بر تن کنم اما او سخت به عقیدۀ خود چسبیده و مخالف این کار است.
یزدانی روی نیمکت مقابل اتاق سفید نشست و به من هم اشاره کرد تا بنشینم و همانطور که به اتاق چشم دوخته بود گفت:
- با این که برای عقیدۀ مادرتان احترام فوق العاده ای قائل هستم اما به گمانم تو باید لباسی بپوشی که دوست داری. مادر اگر مخالف است من می توانم متقاعدش کنم اما آیا آن لباس هنوز قابل استفاده است و مستعمل نشده؟
گفتم:
- با این که از رنگ سفید به نباتی تمایل پیدا کرده اما لباسی است که هنوز زیبا به نظر می رسد.
با قاطعیت گفت:
- پس همان لباس را خواهی پوشید و دیگر در این مورد گفتگو لازم نیست.
در یک آن از ابراز عقیده خود پشیمان شدم و به نظرم رسید که بحثی تند و شاید هم قهری میان مادر و یزدانی به وجود آید و او محبوبیت خود را در میان خانواده از دست بدهد. خواستم به گونه ای نظر خود را تغییر بدهم که یزدانی گفت:
- بزرگترین حُسن شما در این است که تأثیرپذیر نیستید و آدمها زود نمی توانند روی شما تأثیر بگذارند، وقتی می دانید کاری درست است انجامش می دهید. این اخلاق شما را تحسین می کنم.
در قلبم چیزی فرو ریخت و حرف در دهانم ماند، لذا سکوت اختیار کردم و به خود نوید دادم که می توانم دل مادر را نرم کرده و او را بر سر مهر بیاورم. وقتی با یزدانی به سالن بازگشتیم دانستم که بی اختیار تمام مکنونات قلبی خود را پیش او افشاء کرده و سخنی را پوشیده نگذاشته ام. به هنگام بدرقه وقتی مادر پرسید فردا برای خرید چه کسانی به همراه شما خواهند آمد، یزدانی خونسرد گفت:
- خرید ما بیش از ساعتی طول نخواهد کشید و به همین دلیل مزاحم کسی نمی شویم.
مادر نگاه بهت زدۀ خود را اول به من و سپس به مادربزرگ دوخت و مادربزرگ گفت:
- بهتر است نادیا و هما خانم هم همراهی تان کنند.
سپس نگاه در دیدۀ یزدانی دوخت و با رمز نگاه به او فهماند که روی حرف او دیگر کلامی بر زبان نیاورد. یزدانی هم با گفتن هرچه استاد بفرمایند، به مادربزرگ فهماند که کوتاه آمدن او فقط برای احترام استادی او بوده است. بعد از رفتن آنها وقتی محفل خودمانی شد مادر گفت:
- چه مرد یکدنده و لجبازی است. خیال می کند اینجا اروپاست که دو نفری برای خرید بروند!
نامی گفت:
- اتفاقاً من این رویه را می پسندم. چون هم در وقت صرفه جویی می شود و هم این که وقتی دو نفری باشند زودتر به تفاهم می رسند!
افشین با صدای بلند خندید و گفت:
- به هنگام خرید من و نادیا ده، یازده نفر راه افتاده بودند دنبال ما و از این مغازه به آن مغازه می رفتیم و چیزی که من و نادیا می پسندیدیم اگر مورد پسند دیگران نبود مجبور بودیم بگردیم تا چیزی پیدا کنیم که نظر همه را تأمین کند. صبح کجا، غروب آفتاب کجا. باور کنید بدترین روز زندگی ام روز خرید عروسی بود و من هم به آقای یزدانی حق می دهم که بخواهد دو نفری خرید کنند.
مادر چین بر پیشانی انداخت و به تمسخر گفت:
- و فروشنده هرچه جنس بنجل دارد به این دو تا قالب کند، بله؟ از همه چیز گذشته در موقع پرو لباس یکنفر باید به آریانا کمک کند.
گفتم:
- من تصمیم گرفته ام از لباس مادربزرگ استفاده کنم و این کار را خواهم کرد. لباسی بسیار قشنگ و برازنده است.
صدای مادر اوج گرفت که:
- آن لباس اصلاً برازنده تو نیست و نباید لباس عهد دقیانوس را بر تن کنی.
بعد از لحظه ای از حرف خود پشیمان شد و به عنوان عذرخواهی رو به مادربزرگ گفت:
- منظور لباس است و قصد توهین ندارم.
مادربزرگ گفت:
- من هیچ اصراری ندارم که آریانا از آن استفاده کند و به گمان خودم نیز آن لباس دیگر کهنه و فرسوده است و...
حرف مادربزرگ را قطع کردم و گفتم:
- با این حال من آن لباس را خواهم پوشید. لطفاً در این مورد با من مخالفت نکنید.
پدر مداخله کرد و رو به مادر گفت:
- چه اصراری داری که حتماً لباس دیگری خریداری شود، وقتی خود آریانا موافق است دیگر جای چانه زدن نمی ماند. او خودش باید بیشتر از همه به فکر باشد که نامناسب وارد مجلس نشود.
مادر آه بلندی کشید و ناراضی سکوت اختیار کرد. اما به هنگام مراجعت به منزل لحظه ای کوتاه به اتفاق نادیا لباس را از نزدیک دیدند و اقرار کردند که هنوز هم زیبا به نظر می رسد. دیر هنگام وقتی برای خوابیدن به بستر رفتم از این که توانسته بودم نظر موافق مادر را جلب کنم راحتی خیال داشتم و آسوده و با رویاهای شیرین به خواب رفتم.
در نیمه های شب چشمانم گشوده شدند و برای بیدار شدن هیچ علتی نیافتم. چند بار در بستر غلت زدم و سعی کردم که خواب رمیده را به چشم بازگردانم، اما سعی ام بیهوده بود. امیدوار گشتم که سحر نزدیک است و دیری نخواهد پایید که صبح از راه خواهد رسید. اما عقربه های ساعت شماطه ای امیدم را ناامید کرد. وقتی نتوانستم بخوابم از رختخواب بلند شدم و برای نوشیدن آب به آشپزخانه رفتم و با نوشیدن آب قصد برگشتن به اتاق را کردم که مادربزرگ را در آستانه در دیدم و از وحشت جیغ کوتاهی کشیدم. او با رنگ پریده و موهای ژولیده ایستاده بود و به من زل زده بود، سعی کردم وحشتم را پنهان کنم و بگویم مادربزرگ خیلی ترسیدم اما او بدون سخن راهش را به طرف اتاقش کج کرد و رفت. از عمل او بیشتر نگران شدم و به دنبالش حرکت کردم اما او گویی زودتر از من وارد اتاقش شده بود، از خود پرسیدم آیا از سر و صدا بیدار شده و برای یافتن عامل صدا بلند شده، یا این که در خواب راه افتاده و بی اختیار به سوی آشپزخانه حرکت کرده. فکر دوم مرا به وحشت انداخت و مصمم شدم چند لحظه ای پشت در اتاق به گوش بایستم شاید صدایی بشنوم اما سکوت غریبی بر خانه حاکم بود.
به خود گفتم هیچ چیز غیرعادی اتفاق نیفتاده و بهتر است که برگردی و بخوابی، در بستر دراز کشیدم و تا هنگام سحر که از رختخواب بلند شدم و به حرکت درآمدم اتفاقی رخ نداد و آن دو مثل روزهای گذشته شاد از بستر بلند شدند و پس از اعاده نماز صبحانه را آماده کردند. در چهره مادربزرگ هنوز علائمی از رنگ پریدگی دیده می شد اما نه تنها خودش بلکه پدربزرگ هم متوجه آن نشد. به خود گفتم بهتر است موضوع را فراموش کنم یا این که صبر کنم ببینم خود مادربزرگ در این مورد صحبتی خواهد کرد. بعد از صبحانه بی اختیار گفتم:
- من در نیمه های شب ناخودآگاه از خواب بیدار شدم و دیگر نتوانستم بخوابم.
پدربزرگ گفت:
- دلیلش هیجان بود دختر جان!
مادربزرگ گفت:
- صدایم می کردی تا برایت شربت قند درست کنم.
گفتم:
- اتفاقاً آمدم به آشپزخانه و لیوانی آب خنک نوشیدم و باز به رختخواب برگشتم اما مثل این بود که ساعتهای متمادی خوابیده و دیگر خواب آلود نبودم.
مادربزرگ گفت:
- من آنقدر خسته بودم که تا سرم را روی بالش گذاشتم خوابم برد و تا صبح چیزی نفهمیدم.
خواستم بگویم اما شما یکبار بیدار شدید و به آشپزخانه آمدید و من شما را دیدم. اما این کار را نکردم و مصلحت را در سکوت دیدم، اما برای خودم یقین حاصل شد که در شب گذشته مادربزرگ در خواب به راه افتاده و این می توانست ناشی از خستگی وی باشد. بدون این که متوجه گردد با سرعت بخشیدن به خود تمام کارها را انجام دادم و از فعالیت او جلوگیری کردم. وقتی نادیا به باغ وارد شد. دیگر هیچ کاری نداشتیم و من لباس پوشیده به انتظار آنها نشسته بودم. نادیا چای خود را ننوشیده بود که هما و یزدانی وارد شدند. یزدانی به هنگام احوالپرسی به من نگاه کرد و پرسید:
- دیشب آسوده خوابیدی؟
گفتم:
- راستش را بگویم نه!
خندید و گفت:
- درست مثل من، مثل این که دیشب من و تو نگهبان سایه ها بودیم که مست و خراب خود را به در و دیوار می کوبیدند.
پدربزرگ گفت:
- بی خوابی هر دویتان فقط ناشی از هیجان بوده است و این حالت برای بیشتر زوجهای جوان اتفاق می افتد. زودتر حرکت کنید تا دیرتان نشده.
وقتی همگی از باغ خارج شدیم و در اتومبیل نادر نشستیم او با دادن شاخه گلی از مریم به من گفت:
- هر روز شاخه گلی از من دریافت خواهید کرد.
نادیا به خنده گفت:
- شرط می بندم که این کار بیش از یکی دو ماهی تکرار نشود و بعد به کلی فراموشتان می شود.
یزدانی گفت:
- و من به شما می گویم که هرگز چنین نخواهد شد.
هما رو به نادیا گفت:
- نادر اخلاق بخصوصی دارد، اگر بگوید این کار را می کنم یقین بدانید که در هر شرایطی باشد آن کار را خواهد کرد و یکنواختی و فراموشی در کارش نیست.
نادیا ناباور فقط به گفتن خدا کند چنین باشد، قناعت کرد. همراهان من و یزدانی بسیار محبوب و آرام بودند و فقط تماشاگر خرید ما بودند و هر دو از اظهار عقیده خودداری می کردند گویا خرید ما مطابق با سلیقه آنان بود و لبخند رضایت بر لبانشان، من و یزدانی را خوشحال و راضی نگهداشته بود. هر چهار نفر غذا را در رستوران مجللی صرف کردیم و هنگامی که به سوی خانه حرکت کردیم در لیست خرید نادیا شیئی از قلم نیفتاده بود. پدربزرگ به استقبالمان آمد و با گفتن مادربزرگ استراحت می کند. غیبت او را توجیه کرد. هما و یزدانی وقتی باغ را ترک کردند من و نادیا و پدربزرگ سه نفری در آشپزخانه نشستیم تا برنامه های دیگر را مرور کنیم. استراحت مادربزرگ به درازا کشیده بود و نادیا دوست داشت تا نظر مادربزرگ را نسبت به خرید ما بداند. پس رو به پدربزرگ پرسید:
- مادربزرگ را بیدار نمی کنید؟ شب دیگر خوابش نخواهد برد.
پدربزرگ گفت:
- برو آرام بیدارش کن، به گمانم امروز حالش خوش نبود و احساس کسالت می کرد.
نادیا بلند شد تا برای بیدار کردن مادربزرگ برود و در غیبت او پدربزرگ پرسید:
- موقع خرید که ناراحتی پیش نیامد؟
خندیدم و گفتم:
- خوشبختانه نه. هر دو، هم هما و هم نادیا به هرچه ما انتخاب کردیم مهر تأیید زدند.
می خواستم به گفتن شرح خرید بپردازم که نادیا وارد شد و گفت:
- پدربزگ، مادربزرگ در اتاقش نیست. توی اتاق آریانا هم نبود. به گمانم رفته باشد توی باغ.
پدربزرگ نگران گفت:
- اگر این کار را کرده بود من صدای در را می شنیدم.
او بعد از این سخن چرخ را به حرکت درآورد و خود برای پیدا کردن مادربزرگ به جستجو پرداخت. حق با نادیا بود و مادربزرگ در هیچکدام از اتاقها نبود. همه نگران برای جستجو به باغ رفتیم و هر کدام از سمتی حرکت کردیم و در نهایت هر سه مقابل در اتاق سفید به یکدیگر رسیدیم. چراق اتاق خاموش بود و نشان نمی داد که کسی در آنجا حضور داشته باشد، اما حسی در من برانگیخته شد که می گفت در را باز کن و درون اتاق را نگاه کن. در اتاق را باز کردم و با زدن کلید برق هر سه چشممان به مادربزرگ افتاد که در کف اتاق راحت و آسوده در خواب بود. پدربزرگ متوحش پرسید:
- اینجا چه می کند؟
نادیا به من نگریست و من مجبور شدم که اتفاق شب گذشته را بیان کنم. پدربزرگ ناباور گفت:
- بیدارش کن، حتماً خودش می داند که چرا اینجا آمده!
کنار مادربزرگ نشستم و آرام بیدارش کردم، وقتی چشم باز کرد از دیدن ما در کنارش و آن وضعی که خوابیده بود نگران بلند شد و نشست و از ما پرسید:
- من اینجا چه می کنم؟
پدربزرگ نمی دانست چه جوابی باید بدهد و فقط به تبسمی اکتفا کرد. نادیا زیر بازویش را گرفت و در حینی که سعی داشت تعجب خود را پنهان کند گفت:
- از گرمای داخل ساختمان به اینجا پناه آورده بودید.
مادربزرگ به صورتم نگاه کرد و گفت:
- آریانا تو بگو چه اتفاقی برایم رخ داده؟
گفتم:
- مادربزرگ شما در خواب راه افتاده و آمده اید اینجا.
مادربزرگ به صورت پدربزرگ نگاه کرد و پرسید.
- آیا آریانا راست می گوید؟
پدربزرگ سر فرود آورد و مادربزرگ در حالی که از روی زمین بلند می شد به خنده گفت:
- من از پدرم شنیده بودم که مادرم در اواخر عمرش به همین بیماری دچار شده بود و در خواب راه می رفته به طوری که پدرم مجبور می شده درهای خانه را قفل کند که مادرم از خانه خارج نشود. جای شکر دارد که من عمر خود را کرده ام و جوان مرگ نمی میرم. بیایید برویم و فکر شام شب را بکنیم.
رفتار عادی مادربزرگ به ما دلگرمی داد و وقتی قدم به سالن گذاشتیم و او چشمش به خریدها افتاد کف زد و هلهله کشید و با گفتن زودتر بازشان کن تا ببینم، ما را به وجد آورد. او هم خرید ما را پسندید و با گفتن به راستی یزدانی سنگ تمام گذاشته، رضایتش را نشان داد. دیر وقت بود و ما همگی شام خورده بودیم که افشین به دنبال نادیا آمد و او را به همراه خود برد و ما هم به فکر استراحت افتادیم. در هنگام خواب مادربزرگ خود تمام درها را قفل کرد و به من هم دستور داد تا در اتاقم را از داخل قفل کنم، به دستور او خندیدم و گفتم:
- مادربزرگ بدم نمی آید که شما شب پیش من بخوابید.
گفت:
- اما من هیچ دوست ندارم که نیمه شب وارد رختخوابت بشوم، کاری که گفتم انجامش بده و خیالم را آسوده کن.
برای راحتی خیال او همین کار را هم کردم و با خاموش شدن چراغها همه به رختخواب رفتیم. من در تاریکی اتاقم بیدار نشسته بودم و به مادربزرگ فکر می کردم که چرا یکباره او به این بیماری دچار شده است و از خود پرسیدم با رفتن من چه کسی مراقبت از آنها را به عهده خواهد گرفت؟ و اگر حالش بدتر شود پدربزرگ چگونه خواهد توانست از او نگهداری و مواظبت کند؟ ای کاش آنها را تنها نمی گذاشتم و رهایشان نمی کردم.

فصل 17

از صبح خیلی زود آمد و رفت به خانه پدربزرگ شروع شده بود و تمام اهل خانه همبستگی خود را برای برگزاری جشن نشان داده و هر کس به قدر توان خود مسئولیتی پذیرفته بود. انتشار خبر ازدواج ما در میان هنرجویان اول ناباورانه و سپس به یقین تبدیل شد و سیل تبریکات به سویمان روانه شد. من و نادر رساندن کارت دعوتها را خود به عهده گرفته بودیم و در ته دلم حسی موذی برانگیخته شده بود که بدانم آیا لعیا نیز در این جشن شرکت خواهد داشت یا این که نادر اسم او را حذف خواهد کرد.
نامی مأموریت رساندن من و نادیا و دیانا را به آرایشگاه به عهده گرفته بود اما هنگام بازگشت نادر با اتومبیل خود که آن را به گلهای مریم آذین بسته بود به دنبالمان آمد و ما را به باغ بازگرداند. پدربزرگ همانطور که قول داده بود باغ را با لامپهای رنگین آراسته بود و صدای موسیقی شادی از چند بلندگوی کار گذاشته در باغ شنیده می شد. مرا مستقیم به اتاق سفید بردند و در میان شور و غوغای مهمانان بر سر سفره عقد نشاندند. با همۀ تلاشی که برای برگزاری بی تکلف جشن به خرج داده بودم اما مراسمی باشکوه برگزار گردید. به هنگام خواندن خطبه عقد احساس بخصوصی داشتم و مراسم را در حالتی میان خواب و بیداری به پایان بردم. حس می کردم تمام چیزهایی که از مقابل چشمم می گذرند و مراسمی که یک به یک انجام می شوند رویایی هستند و حقیقی نیستند. حتی به وقتی که حلقه های زرین را به دست یکدیگر کردیم و عکاس از همه لحظات پیاپی عکس گرفت هنوز حس ناباوری با من بود. اما گرمای دست نادر لحظاتی کوتاه انجماد و خواب رفتگی ذهنم را از بین برده و مرا هوشیار می کرد. شاید ما اولین عروس و دامادی بودیم که با یکدیگر نرقصیدیم و شروع جشن را به دیگران محول کردیم. هر دو ساکت و خاموش به تماشا نشسته بودیم و می توانم بگویم که لبخندهایمان نیز غیرارادی بود. یکبار که نادیا کنارم نشست آرام پرسید:
- چیه آریانا، خوشحال نیستی؟
سر فرود آوردم و گفتم:
- آنقدر خوشحالم که شوکه شده ام!
خوشحال شد و گفت:
- اما هر کس به شما بنگرد از قیافه تان اینطور تصور می کند که به زور و جبر به عقد هم درآمده اید. شوک را کنار بگذارید و از جشنتان لذت ببرید.
نگاهم به صورت نادر افتاد و او هم در همان زمان به من نگریست و به روی هم خندیدیم و گفت:
- آریانا انگار خواب هستم و دارم رویا می بینم. خواب خوشی که هیچ دوست ندارم بیدار شوم.
گفتم:
- من هم همین احساس را دارم اما نادیا می گوید قیافه هایمان طوری است که مهمانها گمان می برند. ما به زور و اجبار عقد یکدیگر شده ایم و من خیال دارم دیگر نگذارم خواب به سراغم بیاید و می خواهم بقیه جشن را در بیداری شاهد باشم و از آن لذت ببرم.
نادر دستم را گرفت و گفت:
- این حالت ما ناشی از نشستن و خمودی است. بلند شو تا مثل دیگران رفتار کنیم.
حق با نادر بود و هنگامی که به جمع مهمانهای پر تحرک پیوستیم دیگر احساس گذشته را نداشتیم و همراه آنها از جشن خود لذت بردیم در ساعات پایانی همه مهمانان ما را تا خانۀ نادر بدرقه کردند و در آن جا نیز پس از ساعتی پایکوبی مهمانی را با آرزوی سعادت و نیکبختی برای ما ترک کردند. با رفتن مهمانان به یکباره خود را تنها و در محیطی ناشناس دیدم و قلبم فرو ریخت و از خود پرسیدم آیا می توانی این بار را تا آخر جاده بر شانه حمل کنی؟ اینک تو هستی و این زندگی. همه رفتند و تنهایت گذاشتند تا به تماشای راهبریت بنشینند و تدبیر تو را در زندگی یا تحسین کنند و یا به نقد و انتقاد بنشینند. در پایین پله ها در سالن هنوز گروه فیلمبرداری که از جشن فیلمی آپاراتی تهیه کرده بودند مشغول جمع آوری وسایل خود بودند و صدای همهمه شان به بالا می رسید. نادر در سالن به انتظار پایان کار آنها ایستاده بود و مرا در آن محیط ناشناس تنها گذاشته بود. حجله گاهم را نمی شناختم و هیچ یک از اشیاء گرانبهای آن متعلق به من نبود، اشیایی که قرار بود به عنوان جهیزیه برایم فرستاده شود با خواهش یزدانی از جای خود تکان داده نشده بود و من با یک چمدان که حاوی لباسهایم بود قدم به این خانه گذاشته بودم.
در اتاق بزرگ خواب شروع به قدم زدن کردم و اشیاء را نگاه کردم. تختخواب بزرگ دایره ای شکل به رنگ سپید و آینه میز توالتی به همان سبک، روی میز چند برس و شانه و لوازم آرایشی که در هنگام خرید انتخاب کرده بودم با سلیقه خاصی چیده شده و در کنار انواع عطر و ادکلن ها به میز زیبایی بخشیده بودند. پرده توری آویخته بر پنجره کوچک که نمی دانستم به کجا گشوده خواهد شد و کمد دیواری آینه دار که وقتی آن را گشودم با دیدن لباسهای آویخته شده ام در درون آن احساس بیگانگی ام نسبت به اشیا از میان رفت و با لمس نمودن آنها احساس امنیت کردم. نور چراغ دو آباژوری که در روی میزهای عسلی کنار تخت اتاق را روشن کرده بودند. بی اختیار وادارم نمودند که برای روشنایی بیشتر کلید برق اتاق را روشن کنم تا در پرتو نور بیشتر اتاق را نگاه کنم و تازه در آن هنگام بود که چشمم به در شیشه ای افتاد که پس از گشودن آن با منظرۀ حمام و دستشویی روبرو شدم و تصمیم گرفتم پیش از آمدن نادر حمام کرده و خود را از آن همه آرایش که بر صورتم سنگینی می کرد برهانم. وقتی از حمام خارج شدم یزدانی هنوز در سالن پایین بود، سکوت خانه حاکی از آن بود که خانه از وجود مهمان خالی است اما چرا او هنوز در پایین مانده بود، مرا واداشت که آهسته در را باز کنم و به پایین پله ها نگاه کنم.
لوستر سالن روشن بود اما در سالن بسته بود و نشان می داد که از درون قفل شده است. حسی وادارم کرد که از پله ها سرازیر شده و به دنبال همسرم بگردم، بر روی میز بزرگ پذیرایی هنوز آثار و بقایای میوه جات و شیرینی دیده می شد. از آنجا به سوی آشپزخانه روانه شدم و آنجا را به خوبی می شناختم اما چراغ خاموش آشپزخانه مرا مأیوس کرد و به خود گفتم نکند مرا فراموش کرده و از خانه خارج شده باشد؟ این بار با گامهای سریعتری خود را پشت در اتاقی که می دانستم دفتر کار اوست رساندم و با مشاهده در نیمه باز و نوری که از آن به خارج می تابید خوشحال شدم و خواستم در را باز کرده و داخل شوم که صدای هما را شناختم که پرسید:
- کی خیال داری حقیقت را به او بگویی؟
به دنبال این پرسش صدای نادر را شنیدم که گفت:
- هیچ وقت به شرطی که تو دهانت را باز نکنی و حس دلسوزی ات را کنار بگذاری!
بار دیگر صدای هما شنیده شد که پرسید:
- اما او باید بداند و به عقیده من هرچه زودتر حقیقت عیان شود بهتر است تا این که او ما را به دروغگویی متهم کند.
نادر گفت:
- او خودش نمی فهمد اگر از من و تو حرفی نشنود.
هما گفت:
- من که فردا عازم هستم اما باور کن که با نگرانی شما را ترک می کنم.
نادر گفت:
- برای ما نگران نباش و با خیال راحت سفر کن. من به هیچ چیز و هیچ کس اجازه نمی دهم که زندگی ام را تلخ کند. ما ظرف یکی دو روز آینده سفر خود را آغاز می کنیم و می دانم که همه چیز به خوبی تمام می شود. من باید بروم بالا، او را زیاد منتظر گذاشته ام. فردا اگر زودتر از من از خواب بیدار شدی با آژانس تماس بگیر و مقدمات سفر ما را آماده کن.
آنچنان با سرعت دویدم و پله ها را طی کردم و خود را به اتاق خواب رساندم که قادر به نفس کشیدن نبودم. خود نمی دانم آن همه سرعت در کجای وجودم پنهان شده بود که چون برق مرا به دویدن واداشت و از پله ها بالا برد. برای آن که نادر نفهمد همسرش به گوش ایستاده و به صحبتهایشان گوش فرا داده خود را بار دیگر به حمام رساندم و شیر آب دستشویی را بار کردم. نفس نفس می زدم و به زور توانست جرعه ای آب فرو دهم. تمام وجودم می لرزید و از ترس چیزی نمانده بود که بیهوش شوم. وقتی صدای باز و بسته شدن در اتاق به گوشم رسید بی اراده گریستم و خود را در معرض خطر دیدم. توانایی و قدرت ایستادن نیاوردم و کنار دستشویی چمباته زده و نشستم. احتیاج به زمان داشتم تا به خود مسلط شده و قوایم را به دست بیاورم. نادر با خاموش کردن چراغ لحظه ای پشت در حمام ایستاد و با گفتن آریانا خوابت نبرده، به من هشدار داد که می بایست زودتر از دستشویی خارج شوم.
تمام قدرتم را جمع کردم و روی پا ایستادم، با دستی لرزان دستگیره را پایین کشیدم و از در خارج شدم. خوشبختانه او مشغول تعویض لباس بود و پشتش به من بود، وقتی به سویم چرخید با لحن گله مندی گفت:
- می بایستی می گذاشتی خودم تور را از سرت بردارم.
بعد با صدای بلندی خندید و گفت:
- یک قطعه جواهر از دست دادی.
او به انتظار پاسخ من نماند و وارد حمام شد، هنوز از ترس لرزان بودم و قادر به فکر کردن نبودم، یکبار تصمیم گرفتم که اتاق را ترک کنم و به هما پناه ببرم اما بعد پشیمان شدم و به خود گفتم او حتماً جانب برادرش را خواهد گرفت و مرا حمایت نخواهد کرد. بی دلیل خود را در معرض خطر دیدم و از نادر ترسیده بودم. لرز موجب شد به بستر پناه ببرم شاید که وجودم گرم شود. وقتی نادر از حمام خارج شد پرسید:
- همسر خواب آلود من خوابی؟
بهتر دیدم که سکوت کنم و او را با فکر خواب بودن خود بفریبم. خوشبختانه او فریب خورد و آرام و آهسته در بستر خزید. در ذهن تمام اسماء خدا را که به یادم مانده بود تکرار کردم و همه مقدسات را یک به یک قسم دادم که مرا محافظت نمایند و جانم را به سلامت حفظ کنند. هر آن منتظر بودم که دستی قوی و نیرومند گلویم را بفشارد و مرا از نعمت حیات محروم کند اما این اتفاق رخ نداد. نمی دانم چند دقیقه یا ساعت انتظار کشیدم، وقتی صدای تنفس آرام او به گوشم رسید به خود جرأت حرکت دادم و به سویش چرخیدم. او آرام و آسوده به خواب رفته بود و چهره اش در زیر نور آپاژور معصوم و بیگناه می نمود. فرصت کافی داشتم تا به آن چهره خوب نگاه کنم و از حرفهای شنیده پی به عامل ترس خود ببرم و از خود بپرسم این موجود آسوده خوابیده چه حقیقتی را دارد از من پنهان می کند که به خواهرش اجازه دهان باز کردن نمی دهد و دوست دارد که هرچه زودتر سفر را آغاز کند؟
آیا پای زن دیگری در میان است؟ نکند آنچه مادربزرگ پیش بینی کرده بود درست از آب دربیاید و به راستی پای همسری در میان باشد؟ اما بعد با یادآوری این که او برای پدربزرگ قسم یاد کرده بود که هرگز ازدواج نکرده خیالم کمی آسوده شد اما نه آنقدر که این فکر را رها کرده و دیگر به آن فکر نکنم. در کنار این آسودگی موقتی ناگهان از خود پرسیدم شاید او معتاد است و اعتیادش را دارد از من پنهان می کند. اما من جز پیپ که اینک کشیدنش در میان جوانها به صورت یک مد درآمده و خودش اقرار کرده بود که فقط در وقت خستگی مفرط روشن می کند حتی سیگاری را به دست او ندیده ام. پس چه چیز را او با اصرار زیاد می خواهد از من پنهان کند، ای کاش در آن لحظه نترسیده و پا به فرار نگذاشته بودم، چه خوب می شد اگر در اتاق را باز کرده و می پرسیدم این حقیقت چیست که من نباید بدانم، یا همین حالا به من می گویید یا این که همین شبانه خانه را ترک می کنم و به خانه پدربزرگ برمی گردم. اگر این کار را کرده بودم اینک یا آسوده و با آرامش سر بر بالین گذاشته بودم یا این که در خانه پدربزرگ و در اتاق خودم بودم و هیچ رازی هم وجود نداشت. اما در همان حال دلم به حال خودم سوخت و سیلاب اشکم روان شد. من به همسرم عشق می ورزیدم و او را از جان و دل دوست می داشتم و می خواستم خوشبختش کنم، ای کاش هرگز آن سخنان را نشنیده بودم و اسیر دست بدگمانی نمی شدم. در میان گریه و با قلبی مالامال از غم و اندوه از شدت خستگی به خواب رفتم.

* * *


سرآغاز زندگی وقتی با شک و تردید و بدگمانی شروع شود تمام خوشی ها و خوشبختی ها در هاله ای از ابر پنهان می شوند، در ظاهر من نو عروسی خوشبخت بودم که همسرم با جان و دل دوستم داشت و آرزوهایم را برآورده می کرد اما در اعماق قلبم خار بدگمانی آنچنان نیش به جانم می زد که سوزش آن و درد جانکاهش چشمم را پر از اشک می کرد و از زندگی بیزار می کرد. در میان سبد گلهایی که برایمان ارسال شده بود سبد گل بزرگی بود که وقتی کارت آن را برداشتم تا نامه تشکرآمیز ارسال کنم چشمم به اسم لعیا خورد که برایمان آرزوی سعادت و نیکبختی کرده بود. وجود یک رقیب که همه او را دیده و برای من ناشناس بود تمام اندیشه ام را زهرآگین کرده بود و اثر این سم در بیانم خود را آشکار می کرد.
حرفهای کنایه آمیز و دو پهلو صحبت کردن و گاه تمسخرآمیز که گرچه روزهای اول نادر به شوخی از کنار کنایه هایم می گذشت اما بعد از ماهی لحنش تغییر کرد و رنگ خشونت به خود گرفت و پرسید:
- منظورت از این کنایه ها چیست؟
مضطرب شدم و چون مدرک مطمئنی برای اثبات در دست نداشتم به ناچار متوسل به هزل شدم و گفتم:
- خواستم شوخی کرده باشم، چرا عصبانی شدی؟
نادر کنارم نشست و گفت:
- وقتی به طعنه پای زن دیگری را به میان می آوری قلبم جریحه دار می شود و به خود می گویم تو هنوز عشق و علاقه مرا باور نداری و به حال خود دل می سوزانم. تو بگو من کدام خطا یا اشتباه را مرتکب شده ام که تو در موردم به تردید افتاده ای؟ اگر بدانم پای انسانی در این رابطه است که دارد تخم شک و تردید را در دلت می کارد به خدا قسم پای او را می شکنم که دیگر نتواند در زندگی ما مداخله کند. آریانا تو همیشه راستگو بوده و هستی، این بار نیز ثابت کن که همان سایتای صدیق منی، بگو آیا شخصی وجود دارد که با حرفهایش روح تو را آلوده می کند؟
سر تکان دادم و گفتم:
- هیچکس نیست، فقط حسادت زنانه است، همین.
دستم را در دستش گرفت و با لحنی مهربان گفت:
- به جای این که فکرهای آزار دهنده به خود راه دهی آیا بهتر نیست که راه سفر در پیش بگیریم، روزهای اول ازدواج بهانه مهمان و دوستان و فامیل را آوردی و من هم قبول کردم و برنامه سفر را به تأخیر انداختم اما دیگر فکر می کنم که وقتش رسیده و می توانیم عازم شویم.
از خودخواهی خود و تنها به خود اندیشیدن شرمنده شدم و گفتم:
- هر وقت که بخواهی حرکت خواهیم کرد.
چون کودکان به وجد آمد و چندین بار بر دستم بوسه زد و گفت:
- همین امروز برنامه را تکمیل می کنم و به زودی با هم سفر ایرانگردی خود را شروع می کنیم. آریانا بیا برویم و یکبار دیگر فیلم جشنمان را نگاه کنیم، نمی دانم چرا هر بار که آن را نگاه می کنم چیز تازه ای در آن کشف می کنم.
دستم هنوز در دستش بود و او مرا به دنبال خود تا اتاق کارش کشید و روی مبل نشاند و گفت:
- تو همین جا بنشین تا اتاق را تاریک کنم.
سپس با کشیدن پرده ها و آماده کردن دستگاه آپارات خودش کنارم نشست و کلید روشن شدن دستگاه را زد. فیلمبردار از ورود مهمانها به خانه و منظره باغ و چراغانی لامپها در میان شاخ و برگ درختان شروع کرده بود و آرام آرام به سوی اتاق سفید حرکت کرده و از تمام دیوارها فیلم گرفته و سپس وارد اتاق شده و پیش از آن که سفره عقد را نشان دهد به نقاشی روی دیوارها پرداخته و سپس سفره عقد و آینه و شمعدان ها را گرفته بود. یزدانی در این فاصله بلند شد و ظرف تنقلات را آورد و روی پای هردویمان گذاشت و گفت:
- آیا به تو گفتم که آن شب چقدر زیبا شده بودی و چقدر لباس مادربزرگ بر اندام تو برازنده بود؟
خندیدم و گفتم:
- هر بار که این فیلم را نگاه کردیم به من یادآوری کردی.
نادر با صدای بلند خندید و گفت:
- پس باز هم خواهی شنید!
تأثیری که فیلم در آن شب روی من گذاشت برخلاف دیدنیهای دیگر بود و من هم مثل نادر متقاعد شدم که هر بار در فیلم چیز تازه ای کشف می شود و من در آن شب کشف کردم و پیش خود اقرار کردم که با رفتار
سرد و بهت زده ام بهترین و زیباترین شب زندگی ماه را با دامن زدن به تخیلات واهی هم بر او و هم بر خودم حرام كرده ام و تنها د ساعت باقیمانده جشن ار آن لذت بده ام و این گناهی بود كه خود به تنهایی مرتكب شده و در آتش آن همسر بیگناهم را هم سوزانده بودم. دلم به درد آمد و برای آن كه اشكم جاری نشود سر بر شانه نادر گذاشتم و زمزمه كردم:
- آیا به تو گفته بودم كه تو در آن شب شاهزاده ای شده بودی كه برای بردن دختر فقیری آمده باشد؟
با صدا خندید و گفت:
- نه هرگز این را به من نگفته بودی.
من هم خندیدم و گفتم:
- زین پس هر گاه فیلم را تماشا كنیم به تو خواهم گفت.
چشم از فیلم گرفت و به چشمم نگاه دوخت و گفت:
- تو به من خواهی گفت كه شاهزاده برای بردن ملكه خود آمده بود. آریانا به راستی هم برای من همین بود و من با آودن تو به خانه ام به آرزوی دیرینه ام دست یافتم. خیلی به ندرت اتفاق می افتد كه مردی بتواند با سیمایی كه در پندار خود ترسیم كرده است روبرو شود و آن را برای همیشه در كنار خود داشته باشد. یادت می آید كه به تو گفتم من نقشی را بر آینه قلبت می بینم كه دارد كم كم پر رنگ می شد و تو به من گفتی كه اشتباه می بینم و آن نقش بیدار انوشیروان نیست؟ آرزو داشتم لب باز كنی و بگویی نقشی كه شما می بینید تصویر خودتان است و خیالم را آسوده می كردی اما تو با قساوت از بیان این جمله كوتاه یر باز زدی و مرا مأیوسانه روانه كردی.
به شیطنت گفتم:
- اگر اقرار كرده بودم مرا هم ترك می كردی و كنارم می گذاشتی.
دستم را با خشم از دستش جدا كرد و گفت:
- باز كه شروع كردی اریانا. تو باید به من بگویی كه چه اتفاقی رخ داده. دارم كم كم به تو و رفتارت مشكوك می شوم.
گفتم:
- وقتی تو شوخی می كنی من می بایست تحمل كنم اما طاقت شوخی مرا نداری؟
به چشمم زل زد و پرسی:
- این چه شوخی بی موردی است كه می كنی، من چه زمان زنی در زندگی ام وجود داشته كه او را كنار گذاشته باشم؟ اگر تو می دانی به من هم بگو تا بدانم، شاید در خواب كسی حاضر شده ام و به تو وعده هایی داده ام كه آن فرد جدی گرفته وگرنه در بیداری هیچكس از من قوی نشنیده. این را بزای اولین و آخرین بار گفتم و دیگر هم تكرار نخواهم كرد.
بی اختیار گفتم:
- پس چرا بچه ها می گفتند تو و لعیا به زودی با هم ازدواج می كنید و...
با خشم گفت:
- بچه ها خیلی شایعات دیگر هم ساختند كه حقیقت نداشت. آنها به گوش من هم رساندند كه تو از عشق بیدار است كه ترك مكتب كرده ای و بیدار به خاطر فرار از عشق توست كه راهی همدان شده، اما من این حرفها را باور نكردم چون تو را می شناختم و می دانستم كه حقیقت چیزی جز آن است كه هنرجوها می گویند. ای كاش تو نیز به این شایعات اهمیت نمی دادی و حرفهای مرا باور می كردی.
دستش را گرفتم و گفتم:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
ود،نگاه بهت زده آنها مرا بخنده انداخت و هنگامی که لب به تحسین گشودند به هاتف گفتم:
_آیا هنوز هم معتقدی که مجردی بهتر از متأهلی است؟گفت:_اگر بدانم در همین اتاق عقد می شوم همین امروز همسرم را انتخاب می کنم.آریانا واقعاً که تو دختر هنرمندی هستی._ممنونم.بهادر گفت:_می شود در این پارک زیر درخت میوه چای نوشید و رفع خستگی کرد.مادر گفت:_متأسفانه نه،چون این اتاق باید زودتر چیده شود.هاتف به شانه بهادر زد و گفت:_عجله کن وگرنه داماد پشیمان می شود.سخن او به مذاق مادر خوش نیامد و گفت:_چرا عروس پشیمان نشود؟به مادر گفتم آنها قصد شوخی داشتند و او همچنان رنجیده به چیدن سفره پرداخت. با آوردن آخرین قطعه مادر بزرگ هم وارد شد و با دیدن سفره و شمعدان های روشن گفت:_انقدر زیباست که گمان نکنم مهمانها زود اینجا را ترک کنند.هوا هم که خوب است،کاش میز و صندلیها را همینجا می چیدیم.مادر گفت:_اما ممکن است هوا تا بعد از ظهر تغییر کند، همان داخل ساختمان برگزار شود بهتر است. دست هر دوی شما درد نکند وسایل خنچه هم بسیار زیباست،دیانا باید خیلی ممنون شما باشد.مادربزرگ گفت:_با این که این خنچه و اتاق توسط دیانا و انوشیروان افتتحاح می شود اما در واقع این لوازم به همه عروسهای فامیل تعلق دارد.وقتی اتاق کاملاً آراسته شد در را بستهم و به سالن بازگشتم. بچه ها میز و صندلیها را مثل قبل چیده بودند و پدربزرگ فقط تماشاگر بود. با نواخته شدن زنگ در خانم و اقایی وارد شدند که مادر با دیدن آنها گفت:_خانم و آقای اسدی هستند.وبا شتاب به استقبال آنها رفت. به دنبال آنها چندین جعبه میوه و شیرینی توسط دو مرد به داخل باغ آورده شد. من با خانم و آقای اسدی آشنا شدم و آنها را انسانهایی با محبت و خونگرم یافتم. خانم اسدی که از بیماری ام آگاه بود با مهربانی جویای حالم شد و سپس به اتفاق آقایان به چیدن میوه و شیرینی مشغول شد. به یکباره آتش حسد در دلم افروخته شد و از آنچه دیانا راحت به دست آورده بود خود را سرزنش کردم و به سعادتی که آسان از دست داده و به خواهر واگذار کرده بودم پشیمان شدم. اگر پیش تر به این حقیقت که یزدانی هیچ مهری بر من ندارد واقف شده بودم شاید اینک این تشریفات برای خودم چیده می شد و من بر سر سفره عقد می نشستم.شیطان داشت آتش را در وجودم شعله ورتر می کرد که پدربزرگ بار دیگر به یاری ام آمد و مرا که ایستاده و به منظره باغ نگاه می کردم به خود آورد و پرسید:_خسته ای؟به مادربزرگ که داشت شتابان خودش را به ما می رساند نگاه کردم و گفتم:_دلشوره دارم و دوست دارم هر چه زودتر این مراسم تمام شود.جمله ام را به پایان رسید مادربزرگ گفت:_آریانا بدو خانم آرایشگر منتظر توست.به نگاه متعجب من خندید و گفت:_برایت وقت گرفته بودم اما فراموش کردم به تو بگویم،عجله کن که دیرت می شود.خواستم لب به مخالفت باز کنم که منظورم را فهمید و ادامه داد:_تو خواهر بزرگ عروس هستی و باید مرتب باشی.او با گرفتن زیر بازویم مرا به طرف اتاقم به حرکت درآورد و گفت:_ما به همه کارها می رسیم،نگران نباش.سپس مرا راهی آرایشگاه کرد و به راستی هم که وقتی من به خانه برگشتم همه چیز مرتب و چیده شده بود. دسته ای از مهمانها که از اقوام خودمان بودند رسیده و به کمک مادر و مادربزرگ برخاسته بودند. مادر تا مرا دید با شتاب گفت:_زودتر لباست را بپوش،دیگر چیزی به آمدن مهمانها نمانده.من هم سریع به اتاقم رفتم و لباس پوشیدم. این قسمت را فراموش کرده بودم بنویسم که مادربزرگ لباسی به من هدیه کرده بود که گرچه قدیمی بود اما بسیار زیبا بود، لباس ابریشمی آبی رنگ با بافت گلهای کوچک زرین که هنوز تلألو و زیبایی خود را حفظ کرده بودند. وقتی لباس را پوشیدم و خود را در آینه نگاه کردم به خود لبخند زدم و هنگامی که پا از اتاق بیرون گذاشتم اولین تحسین کننده مادرم بود که گفت:_آریانا این لباس چقدر به تو می آید!نادیا برای آن که زیبایی ام را کامل کند زنجیری کوتاه به گردنم بست و با گفتن همین امشب سیل خواستگار به سویت روانه می شود. از من تعریف نمود. با آمدن باقی مهمانها خانه شلوغ و پر از ازدحام شد و با آمدن اتومبیل عروس داماد پذیرایی به طور رسمی شروع شد. وقتی عاقد از راه رسید پدربزرگ مهمانها را به اتاق سفید دعوت کرد و من هم به همراه مهمانها راهی شدم. از دیدن نیمکت و صندلیهایی که در بیرون اتاق رو به اتاق عقد چیده شده بود دانستم که بالاخره مادربزرگ فکر خود را عملی کرده است. دیدن بهت و تعجب مهمانها و تعریف و تمجید آنها از اتاق عقد به راستی خستگی ام را بر طرف نمود و پس از عقد شنیدم که چند تن از مهمانها گول میوه های زیر درخت را خورده و آنها را طبیعی دانسته اند. وقتی عقد به پایان رسید و مهمانها به عکس گرفتن با عروس و داماد پایان دادند و به سالن بازگشتند من به تنهایی اتاق عقد را مرتب می کردم که کسی مرا به نام صدا زد:_آریانا کمک نمی خواهی؟سر که برگرداندم چشمم به آقای یزدانی افتاد که بسیار آراسته در مقابل در ایستاده بود،به نگاه متعجب من خندید و گفت:_هر چه در میان مهمانها به دنبال شما گشتم پیدایتان نکردم و دانستم که می شود شما را اینجا پیدا کرد._خیلی خوش آمدید،داشتم لوازم عقد را جمع می کردم که آسیب نبینند.سر فرود آورد و بدون آن که کمک خواسته باشم به یاری ام آمد و زود اتاق مرتب شد. وقتی خارج می شدیم با لحنی قاطع گفت:_در را قفل کنید.با انجام دستورش هر دو به سوی سالن به راه افتادیم و او پرسید:_آیا شما خبر دارید که خواهرم به ایران بازگشته؟_قصد نداشتم به جشن بیایم که انوشیروان با دعوت کردن خواهرم مجبورم ساخت بیایم.پرسیدم:_هنوز فراموش نکرده اید؟متعجب پرسید:_چه چیز را؟گفتم:_همان که به خاطرش دوست نداشتید در جشن شرکت کنید!خندید و گفت:_آن را که خیلی وقت است فراموش کرده ام،به خاطر خواهر که تازه رسیده بود..گفتم:_حقیقت را کتمان نکنید،اگر برای آن خاطر هم باشد حق با شما بود چون علاقه و مهر واقعی چیزی نیست که زود فراموش شود.باز هم خندید و گفت:_پس به گمانم مهر من حقیقی نبود چون زود فراموش کردم اما بیدار باید محبتش حقیقی باشد که نتوانست شرکت کند. شما او را به کلی مأیوس کردیدو..._خواهش می کنم ادامه ندهید، آقای بیدار استاد من است و من به پاس استادی احترامی والا برایشان قائلم اما..._اما دوستش ندارید و او را شایسته همسری خود نمی دانید!_من شایسته ایشان نیستم و گرنه استاد مردی است که به راحتی همسرش را خوشبخت می کند._اگر اینطور قاطع و مطمئنید پس چرا او را نپذیرفتید؟_این دیگر یک موضوع شخصی است و..._هان حالا فهمیدم،بله این دیگر به خودتان مربوط است و به من ربطی ندارد!مقابل در سالن رسیده بودیم اما پیش از آن که وارد شویم گفت:_باور کنید که به آن مرد حسادت می کنم، لطفاً بفرمایید!به میان مهمانان رفتیم و من توسط آقای یزدانی با خواهرش آشنا شدم، زنی باریک اندام و گندمگون که بسیار ساده لباس پوشیده بود و می شد گفت که از بقیه مهمانان ساده تر بود و جز یک حلقۀ زرین بر انگشت و ساعتی بر مچ دیگر هیچ زینتی نداشت. او مرا به گرمی در آغوش کشید و گون ام را بوسید و گفت:_برادرم از خانواده هنرمند شما بسیار تعریف می کند و خوشحالم که فرصتی پیش آمد تا با همگی تان از نزدیک آشنا شوم.گفتم:_استاد همه ما را شرمنده می کنند،امیدوارم در این جشن به شما خوش بگذرد و خاطره ای خوب رایتان به یادگار بماند.با گفتن همینطور خواهد بود،او را گذاشتم و به مهمانان دیگر پیوستم و تا زمانی که همۀ مهمانها قصد رفتن به هتل را کردند دیگر فرصت نیافتم تا با او گفتگویی داشته باشم، یکی از اقوام انوشیروان که او هم به تازگی از اروپا بازگشته بود مصاحب خوبی برای هما خانم شده بود به وقت رفتن به هتل هما خانم از من دعوت کرد به خاطر این که تنها نباشد او را همراهی کنم که پذیرفتم و با نیلوفر خواهرم همراه آنها شدیم. در اتومبیل هما از خود و همسرش گفتگو کرد و مرا ترغیب نمود که برای ادامه کار نقاشی سفری به ایتالیا داشته باشم و در میان صحبت خندان گفت:_با آمدنتان مرا مدیون خود می کنید.به نگاه متعجب من خندید و خواست به صحبتش ادامه بدهد که نیلوفر گفت:_آریانا نمی تواند بیاید، او چند ماه دیگر مثل دیانا عروس می شود.این بار نگاه متعجب هما بر من دوخته شد و من به زور خندیدم و گفتم:_نیلوفر شوخی می کند.اما نیلوفر خیلی جدی در حالی که اخم بر پیشانی آورده بود گفت:_نخیر شوخی نمی کنم،خودم شنیدم که...گفتم:_نیلوفر جان بس کن!آقای یزدانی گفت:_چرا نمی گذارید صحبت کند شاید واقعاً دارد این اتفاق می افتد و شما بیخبر هستید.از حرفش رنجیده خاطر شدم و نیلوفر که اجازه صحبت گرفته بود گفت:_پدربزرگ خودش به بهبهم گفت که اریانا را می خواهد شوهر بدهد و از داماد هم خیلی تعریف کرد.آقای یزدانی پرسید:_خوب پدربزرگ نگفت که داماد چکاره است؟نیلوفر گفت:_او دکتر است.آقای یزدانی با ریشخند گفت:_نکند دکتر عنایتی خودمان باشد؟من که از این موضوع به راستی چیزی نمی دانستم گفتم._دکتر عنایتی همسر دارد!آقای یزدانی گفت:_راست گفتید، فراموش کرده بودم، پس باید بگردیم به دنبال آقای دکتر دیگری!خوشبختانه به هتل رسیده بودیم و گفتگویمان ناتمام ماند از پدربزرگ بیش از زبان درازی نیلوفر عصبی بودم و چنین می پنداشتم که پدربزرگ می خواهد به هر طریق که شده مرا به خانه شوهر بفرستد و دیگر نیت و خواسته قلبی من برایش مهم نیست. به هنگام شام وقتی پدربزرگ نزدیکم شد آثار رنجیدگی از صورتم به خوبی نمایان بود و پدر بزرگ را متوجه کرد و پرسید:_آریانا عصبی به نظر می رسی، چیزی شده؟آیا خسته ای؟_نمی دانم، اما فکر می کنم که جشن دارد خیلی به درازا می کشد و احساس خستگی می کنم.پدربزرگ با گفتن حق داری،خستگی ام را تأیید کرد ولی خود خوب می دانستم که خستگی عامل خشمگین بودنم نیست. وقتی معمانی در هتل هم پایان گرفت و اتومبیلها راهی گردش شدند. من و پدربزرگ و مادربزرگ آنها را تعقیب نکردیم و به باغ بازگشتیم. وضع خانه نابسامان و اشفته بود اما هیچ کدام میل و رغبتی برای تمیز کردن در خود سراغ نداشتیم و ترجیح دادیم به بستر رفته و استراحت کنیم. در بستر حرفهای نیلوفر را بار دیگر مرور کردم شاید به نتیجه دلخواه برسم اما او با گفتن شغل دکتر امیدم را از بین برده بود. ای کاش می فهمیدم منظور هما از گفتن مرا مدیون خود می کردید چه بود؟ آه که اگر نیلوفر بی موقع صحبت نکرده بود و می گذاشت هما بقیه حرفهایش را بگوید چه خوب می شد.لحن یزدانی به گونه ای بود که از آن بوی حسادت به مشام می رسید اما زود گذر و ناپایدار،بی اختیار اشکم جاری شد و برای آن که خود را گول زده باشم به خود گفتم هیچکس یادش نبود که دیشب شب تولد من نیز بود. برای فراموشی دیگران به حال خود دل سوزاندم و گریه کردم. صبح سر میز صبحانه همچنان غمگین بودم. چشمم نابسامانی خانه را می دید اما در خود یارای بلند شدن و سرو سامان دادن به اشیاء را نداشتم،اگر مرا به حال خود می گذاشتند دوست داشتم برگردم به رختخواب و استراحت کنم. ای کاش سرماخوردگی داشتم و...پدربزرگ رشته افکارم را از هم گسیخت و پرسید:_آریانا رنگ پریده هستی. آیا مریضی؟نور اندکی به دلم تابیده شد و زیر لب نجوا کردم:_به گمانم!مادربزرگ گفت:_تو بیش از همه ما خسته شدی، یک پایت در سالن بود و پای دیگرت در اتاق عقد، دائم از هوای گرم به هوای سرد رفتی و سرماخوردی بر. استراحت کن، با یک مسکن و سوپ داغ حالت جا می آید.از این که آنها را فریب داده بودم به جای آن که خوشحال شوم و به رختخواب برگردم بغض کردم و احساس کردم چیزی سنگین روی قلبم فشار می آورد. دو قطره اشکی که از چشمم فروچکید هر دو را سخت ناراحت کرد و مادربزرگ را به تکاپو انداخت که این بیماری شدیدتر از سرماخوردگی است. بلند شد کنارم نشست و دستم را در دستش گرفت و با دست دیگر حرارت پیشانی ام را سنجید و گفت:_به ظاهر که تب نداری اما ممکن است تب درونی باشد. بلند شو استراحت کن تا ...گفتم:_نمی توانم این وضع را برای شما بگذارم،اول خانه را تمیز می کنم و بعد می روم بخوابم!پدربزرگ گفت:_نگران این آشفته بازار نباش. مادرت و نادیا قرار است که بیایند و مشدی هم برای کمک می آید،بلند شو برو استراحت کن.اصرار آنها موجب شد تا بلند شویم و به رختخواب پناه ببرم بیماری خیالی گویی صورت واقعی به خود گرفت و استخوانهایم شروع به درد گرفتن کردند،قرص،مسکن را که خوردم خوابی خوش سراغم آمد و از دنیا بیخبر شدم. صدای مادر را نزدیک گوشم شنیدم که گفت:_آریانا بیداری؟چشم باز کردم و به زور به رویش لبخند زدم و سلام کردم،پرسید:_حالت چطور است؟سعی کردم بنشینم و در همان حال گفتم:_استخوانهایم درد می کند.مادر سینی غذا را روی پایم گذاشت و گفت چند قاشق سوپ حالت را جا می آورد. من هم با مادربزرگ هم عقیده ام که هوای سرد و گرم باعث سرماخوردگی ات شده است.مادر با دادن قاشق به دستم خنده ای مرموز بر لب آورد و گفت:_یکی،یکی بچه ها دارند می روند سر زندگی خودشان و مرا تنها می گذارند، بعد از رفتن دیانا دلم به تو خوش بود که تو هم آمدی اینجا و از اینجا هم باید بروی خانۀ بختقاشق در دستم لرزید و گفتم:_من هیچ عجله ای برای رفتن ندارماین بار خنده اش پر رنگتر شد و گفت:_اما قسمت عجله دارد!با تمسخر گفتم:_به قسمت بگویید صبر کند!چه خبر است همه پشت هم،پشت هم،دارد همۀ این مراسم ها لوس می شود. اقلاً سالی میانشان فاصله بیندازید._به من مربوط نیست، تو باید با پدربزرگت و پدرت صحبت کنی. به گمانم او خوابی برای تو دیده._هر کس خواب دیده خیر باشد اما من حالا حالاها خیال ازدواج ندارم. مادر سینی غذا را از روی پایم برداشت و روی میز کنار تخت گذاشت و گفت:_پدربزرگت وقتی کسی را تأیید کند دیگر جای بحث و گفتگو باقی نمی ماند. او بیش از همۀ نوه ها به تو علاقه دارد و باید دانسته باشی که مخصوصاً در مورد تو بی گدار به آب نمی زند.پرسیدم:_این آقای دکتر کیست که تا کنون من او را ندیده ام؟او همکار نزدیک دکتر عنایتی است. دکتر جراح زنان و زایمان است تا چند سال پیش با همسر آمریکایی اش زندگی می کرده اما گویا آن خانم در ایران نتوانسته دوام بیاورد و به کشور خودش برگشته. دکتر عنایتی به پدربزرگت گفته که داماد به هنر علاقمند هم هست و خلاصه او را شایسته دانسته و به پدربزرگت پیشنهاد کرده،او هم با ما در میان گذاشت و به ما گفت که راضی کردن تو را خودش به عهده می گیرد. من مادرت هستم و از همه به تو نزدیکترم،این است که من هم صلاح می بینم لجاجت را کنار بگذاری و قبول کنی تو آقای بیدار و انوشیروان را رد کردی و ما می دانستیم که چرا جواب رد می دهی اما در مورد دکتر پیرنیا دیگر مخالفت بی اساس است. تو شکر خدا صحیح و سلامت هستی و می توانی مسئولیت خانه و زندگی را به عهده بگیری. تنها این نیست من باید...مادر حرفم را قطع کرد و ادامه داد:-می دانم می خواهی چه بگویی بگذار بیاید و از نزدیک او را ببین شاید مهرش به دلت افتاد و پسندیدی ندیده که نمی شود عیب روی دیگران گذاشت.سکوت کردم و به خود گفتم چطور می توانم به آنها بگویم که ایراد از هیچکس جز خودم نیست و من هم دلم می خواهد تا آقای یزدانی ازدواج نکرده به کسی بله نگویم مادر سکوتم را به نشانه موافقت گذاشته و سینی غذا از اتاق خارج شد. 15از بیماری سرماخوردگی در هنگام غروب آفتاب دیگر اثری باقی نمانده بود و همه اذعان می کردند که خستگی عامل استخوان دردم بوده است . مادر و نادیا هر کدام به نوبت مرا به باد پند و نصیحت گرفته بودند. و نادیا بیش از مادر مرا ترغیب به این خواستگاری می کرد انقدر در گوشم نجوا کردند تا به این امر راضی شدم و آنها خوشحال خانه پدربزرگ را ترک کردند. اما به هنگام خواب مادر بزرگ پایین تختم نشست و گفت:-عجله نکن زود تصمیم نگیر هرچقدر که به زمان احتیاج داری فکر کن و بعد تصمیم بگیرد درست است که دکتر از همه لحاظ مورد تایید است اما با شتاب و بدون ندای قلب درست نیست که بله بگویی در درونت کاوش کن و احساس و عقل را با هم در نظر بگیر و بعد تصمیم بگیرد یکی بدون در نظر گرفتن دیگری اشتباه است اما وقتی هر دو باهم باشند تصمیم گیری دست خواهد بود. وقتی مادرت گفت که حاضر شدی خواستکار را ببینی تعجب کردیم هم من و هم پدر بزرگت ما هر دو فکر می کنیم که تصمیم عجولانه تو ناشی از گرفتن انتقام است از ...گفتم: -از خودم-نه از خودت از او که با همه هنرمندی و روشنی بینی اش نتوانسته به علاقه تو پی ببرد.-شاید هم می داند اما برایش مهم نیست چون بر آینه قلبش تصویر لعیا نقش گرفته.-وبه همین خاطر است که تو داری انتقام گیری می کنی و می خواهی به او بفهمانی که خواستگاری بهتر و شایسته تر از تو قدم پیش گذاشته و مرا برد.-همین طور است .مادر بزرگ خندید و گفت:-او را بفریبی با دل خودت چکارخواهی کرد؟ به احساس پاک مردی که می خواهد قدم پیش بگذارد و تو را همسر خود کند چه خواهی گفت؟ هیچ می دانی پایه و اساس زندگی وقتی روی ریا و دروغ بنا شود سست و نااستوار خواهد بود. حالا به این که عقد هم اشکال پیدا می کند کاری نداریم . آریانا تو هرزمان که دیدی به راستی روی آینه دلت هیچ نقشی نیست و پاک پاک است آنوقت بگو تا خواستگار قدم به خانه بگذارد.-من به مادر و نادیا هم همین را گفتم اما به گونه ای دیگر اما آنها اصرار کردند که فقط به آمدن خواستگار رضایت بدهم.مادربزرگ دستم را گرفت و گفت:-آنها از مهری که در قلبت جای گرفته خبر ندارند همانطور که من هم پیش تر نمی دانستم و با قساوت موضوع لعیا را عنوان کردم. اما اگر نظر مرا هم بخواهی می گویم صبر کن ببین کار به کجا می کشد شاید یزدانی به خاطر بیدار دل عقب نشسته و مهر خود را کتمان کرده اگر کمی بیشتر صبر کنی به قول پدربزرگت او اگر علاقه ای به آریانا داشته باشد بعد از شنیدن اسم خواستگار به تکاپو خواهد افتاد و از حاشیه نشینی دست بر می دارد. پدربزرگت به مشدی پیغام داده تا به دکتر عنایتی بگوید که در حال حاضر تو آمادگی ازدواج نداری.-اما این درست نیست که دکتر را در آب نمک نگهداریم و بعد از او استفاده کنیم.-او سالهاست که مجرد زندگی می کند یکی دوهفته به حال او فرقی نمی کند. تو هم در همین زمان خوب فکر کن و بعد جواب بده .وقتی در بستر دراز کشیدم انواع مدیوم ها که از ترکیب روغن بذرک خشخاش یا گرد و باورنی تربانتین بود در خیال به آینه کشیدم تا رنگ شکل گرفته بر آینه رقیق و یاخشک و شکننده شده محو شود اما با همه تلاش نقش روشن تر از پیش مقابل چشمم مجسم شد . خواستم آینه را شکسته و قطعاتش را دور بیندازم اما به جای خرد کردن آینه ان را به آرامی لمس کردم و در حریر خیال پیچیدم و جایی دور از گزند قرار دادم و به خواب رفتم.حق با مادربزرگ بود. زندگی آنقدرها هم بازیچه نبود که بخواهم آسان از کنارش بگذرم و راه بی تفاوتی طی کنم. روز را به امید ظهر و عصر را به امید شب گذراندم و از گذشت روزهای هیچ حاصلی جز انتظار نصیبم نبردم. او مادربزرگ را در خانه اش می دید و اخباری که مادربزرگ می آورد فقط حکایت تکراری مهمانی ها و دوستان هما و هنرجویان بود که چندان مهم نبود . یک هفته ای طی شد بدون آن که او از لاک خود خارج شده باشد و قدمی به سوی خواسته دل برداشته باشد. در تنهایی نقاشی می کردم و همه چیز را به گذشت زمان و دست تقدیر سپرده بودم تا این که مادر بزرگ شبی خبر آورد که آقای بیدار عزم دیار کرده و به زودی راهی می شود. این خبر چرخ کند زمان را در خانه سرعت بخشید و برگی نو در دفتر ورق خود . هرسه دل به رفتن بیدار خوش ساخته بودیم و پدربزرگ گاهی در لفافه از بیرون رفتن رقیب از میدان صحبت می کرد و گاه یزدانی را مردی از خود گذشته و گاهی نیز متذلزل می شمرد. اما در نهایت او هنوز یکی از بهترین هنرجویانش بود و برایش احترامی فوق دیگران قائل بود. دو هفته انتظار به سر رسید و بیدار هنوز جلای نیاوران نکرده بود پدربزرگ از مشدی می گریخت مبادا که او حامل پیغامی باشد. مادربزرگ کسل و افسرده به کلاس می رفت و هنگامی که باز می آمد با کشیدن یک آه از سر خستگی به ما می فهماند که اتفاق تازه ای رخ نداده نمی دانم تحت چه احساسی روزی به مادر بزرگ گفتم: -من هم با شما به کلاس می آیم. مدتی است که تمرین خط نکرده ام و می خواهم شروع کنم.پدر بزرگ گفت:-بهترین کار همین است از خانه نشستن و در خلوت نقاشی کردن بهتر است .می خواستم بروم تا افسار گسیخته احساس را بار دیگر خود به دست بگیرم و نگذارم که انتظار هر لحظه شرنگ اش را به جانم بریزد در روز کلاس لباس پوشیدم و وسایل خط را به جای نقاشی در کیف گذاشتم و به دنبال مادر بزرگ راهی شدم. جای انوشیروان در کنار هاتف و بهادر خالی بود او با ترک کلاس به کار چسبیده و تلاش خود را برای برآوردن نیاز خانه گذاشته بود. با ورودم هنرجویان چون گذشته گرم و صمیمی پذیرایم شدند و من هم به جای انوشیروان نشستم و به کار پرداختم در پایان ساعت کلاس با ورود آقای یزدانی قلبم به تپش افتاد و آشکارا دستم لرزید. اونیز با دیدن من رنگ رخسارش گلگون شد و با شتابی ناخواسته از آمدنم اظهار خوشحالی کرد و با گفتن نمی دانستم تشریف آورده اید و گرنه زودتر خدمت می رسیدم عذرخواهی کرد. مادر بزرگ گفت: -از این به بعد با من خواهد آمد. خسته شد از بس که به تنهایی نشست و نقاشی کرد . نیاورانی صلاح در این دید که یکی از هنرها را فدای دیگری نکند و هم زمان پیش برود.آقای یزدانی تایید کرد و اجازه خواست خواهرش را خبر کند تا دیدارها تازه شود. مادر بزرگ دعو او را برای رفتن به خانه رد کرد و همانجا یعنی کلاس را برای دیدار مناسب دانست . وقتی آقای یزدانی از در کلاس بیرون رفت مادربزرگ پرسید:-رنگش را دیدی که چطور قرمز شد؟ حالا دیگر یقین کردم که او به تو علاقه دارد اما نمی تواند ابراز کند.به صدای خنده من اخم کرد و گفت:-باور نداری باور نکن بالاخره ماه پشت ابر نمی ماند و همه چیز معلوم می شود.دقایق به کندی می گذشتند و انتظار را مشکل می کردند. مادربزرگ بلند شد و به من گفت:-بروپای تخته و شروع کن به نوشتن دوست ندارم که هما فکر کند ما چشم به راهش بودیم.از مادربزرگ این طرز فکر بعید بود اما چون خواسته بود همان کار را کردم و مادربزرگ گفت:-بنویس که صفای خط از صفای دلست.خط را نوشتم و داشتم به کار خود نگاه می کردم که در باز شد و هما و یزدانی با هم وارد شدند. هما اول مادربزرگ را بوسید و پس از آن به سوی من آمد و با گرمی در آغوشم کشید و گفت:-مادر بزرگ و نوه خوب کلاس را برای خود خلوت کرده اند.آقای یزدانی به نوشته روی تخته اشاره کرد و گفت:-نمونه خط آریانا را ببین آنقدر زیبا می نویسد که مرا به حسادت وا می دارد.هما دقیق به تخته چشم دوخت و گفت:-خانواده استاد همگی مایه مباهات هستند.سپس رو به مادر بزرگ کرد و گفت:-خوشا به حالتان ای کاش من نیز ذوق و استعداد این هنر را داشتم اما متاسفانه خطم به قدری بد است که باید به دنبال نسخه ای که نوشته ام بروم.مادر بزرگ گفت:-شکسته نفسی نکنید.آقای یزدانی خندید و گفت:-راست می گوید خانم دکتر گاهی نمی تواند دست خط خودش را بخواند.من تا آن ساعت نمی دانستم که هما پزشک است مادر بزرگ نیز با همین استنباط متحیر و متعجب پرسید:-شما طبابت می کنید؟هما سر فرود آورد و حرف مادر بزرگ را تایید کرد و در همان حال گفت:-به ما افتخار بدهید در خانه از شما پذیرائی کنیم و با نگاهی به پیرامون کلاس ادامه داد:-در اینجا هیچ وسیله پذیرائی نیست.مادر بزرگ گفت:-زحمت نمی دهیم غرض دیدار شما بود که خوشبختانه موفق شدیم و گرنه اجازه بدهید رفع زحمت می کنیم.هما دست مادر بزرگ را گرفت و روی نیمکت نشاند و گفت:-پس اقلا اجازه بدهید کمی از مصاحبتتان بهره مند شویم.آقای یزدانی گفت:-تا شما خانمها با یکدیگر صحبت می کنید من هم فلاسک چای را می آورم اینجا و به اتفاق چای می نوشیم.مادربزرگ دعوتش را پذیرفت و آقای یزدانی با گفتن به من کمک کنید دعوتم کرد که به همراهش بروم مادربزرگ با تکان سر تایید کرد و من به همراه آقای یزدانی راهی شدم قدم که به حیاط گذاشتم گفتم:-یادش به خیر چه روزهای خوبی بودند.منظورم را فهمید و گفت:-زمان مثل برق و باد می گذرد و فقط خاطره است که به جای می ماند.به حاشیه باغچه اشاره کرد و گفت:-شما اینجا بساط داشتید و فروش ما از همگی ما بهتر بود.-شاید دلیلش معلولیتم بود که دل خریداران را نرم می کرد.-چرا نمی گویید زیباییتان .با صدای خنده من چینی بر پیشانی آورد و گفت:-شما دوخواهر هر چه دل در کلاس و بین خلق بود ربوده اید و باز هم حسن تان را انکار می کنید.-در مورد دیانا حق با شماست . اما در مورد خودم جز آقای بیدار دل که به درستی نمی دانم راست است یا دروغ دل دیگری را به سرقت نبرده ام.اینبار او خندید و گفت:-دکتر پیرنیا را فراموش کرده اید.-دکتر را هنوز ملاقات نکرده ام.با گفتن راستی ؟ تردیدش را نشان داد و بعد ادامه داد:-در مدتی که در بیمارستان بودید چطور او را ندیدید؟ یعنی دکتر شما را ندیده خواستگارتان شده است ؟-اولا که بخش من بخش زنان و زایمان نبود و دکتر پیرنیا با بخش اعصاب و روان کار نداشت دوما....-قبول کردم که همینطور بوده است من مرد اندک بین و شکاکی نیستم و چون تا کنون از شما دروغ نشنیده ام باور می کنم . فقط در یک خصوص است که کمی تردید دارم و آن هم در مورد بیدار است .-بپرسید و جواب دریافت کنید.-آیا شما هرگز بیدار را امیدوار نکرده اید؟-نه هرگز هیچگونه صحبتی از آنچه مد نظر شماست میان ما انجام نگرفته .-بیدار چی آیا او هرگز از شما درخواست نکرد که ...-نه هرگز استاد هم حرفی از آن مقوله بر زبان نیاورد چرا که خود استاد خوب می دانست من در شرایط روحی نبودم که بخواهم به اینگونه مسائل حتی فکر کنم.نفس آسوده ای کشید و ضمن ریختن چای در فلاسک گفت:-بیدار روحیه ای بس رمانتیک دارد و پرواز در عالم رویا را بردیدن حقایق ترجیح می دهد . باور کنید خیلی تلاش کردم تا توانستم متقاعدش کنم که زبان و دل شما یکی است و این دو از هم پیروی می کنند . در اوایل حرفهایم را قبول نداشت اما کم کم حقیقت را دریافت و به اصطلاح خود را کنار کشید . شما دانسته یا ندانسته دل نازک او را شکستید در صورتی که به راستی او می توانست خوشبختتان کند.-به طور یقین همینطور می شد که شما می گویید اما یکبار دیگر هم گفتم من لیاقت و شایستگی استاد را ندارم. چون به راستی هیچگونه مهری از استاد در قلبم احساس نمی کنم.فنجانها را درسینی گذاشت و به سوی کلاس به راه افتادیم و او با گفتن دختر سرسختی هستید نمی دانم شماتتم کرد یا آن را ستود. به هنگام داخل شدن به کلاس تبسمی گرم بر لب نشاند و خودش در کلاس را باز کرد و با گفتن وای بر من و آن رنجها که از شما بر من روا خواهد شد .قدم به کلاس گذاشت چهره هر دو خندان بود و از گفتگویی خوشایند خبر می داد هما برای همگی مان چای ریخت و نگاه گرم و مهربانش را به چهره ام دوخت و گفت:-داشتم به خانم نیاورانی می گفتم که چه خوب می شد شما برای ادامه تحصیل راهی ایتالیا می شدید و ما را نیز از تنهایی در می آوردید من و همسرم....آقای یزدانی سخن او را قطع کرد و گفت:-حرفهای وسوسه کننده نزن هما آریانا در همین جا هم موفق است .هما سر فرود آورد و گفت:-می دانم اما تحصیلات آکادمیک می تواند خیلی راهگشای آریانا باشد حالا تو خوشت نمی آید بحث دیگری است .گفتم:-از دعوتتان ممنونم و این دعوت را نگهمیدارم تا روزی که شاید تصمیم گرفتم به طور حرفه ای کار نقاشی را ادامه بدهم اما در حال حاضر به همین مبتدی بودن و مبتدی کارکردن راضی ام .هما ناراضی گفت:-از من به شما نصیحت اجازه ندهید که برادرم شما را در کنج آتلیه اش پیر کند . وقتی تصمیم به آمدن گرفتید او هم به ناچار از شما تبعیت می کند.حرفهای هما ضمن جدی ادا شدن خنده دار بود و من و مادربزرگ را به خنده انداخت و باعث گلگون شدن دوباره صورت آقای یزدانی شد. وقتی پس از نوشیدن چای بلند شدیم تا حرکت کنیم هما همانطور که بدرقه مان میکرد گفت:-به حرفهایم جدی فکر کن و بعد تصمیم بگیر من می توانم خیلی راحت برنامه سفرت را مهیا کنم.تشکر کردم و با مادربزرگ راهی شدیم . در طول راه مادربزرگ ساکت بود و گویی به حرفهایی که از هما شنیده بود می اندیشید و ماندن و رفتن مرا پیش خود ارزیابی می کرد. نمی توانم بگویم که حرفهای هما مرا وسوسه نکرده بود اما این را هم خوب می دانستم که تمکن مالی خانواده اجازه رفتن به من نمی دهد و ندانستن زبان هم مشکل دیگری بود که فکر مرا از رفتن باز می داشت . پدربزرگ را در خانه نیافتیم و هر دو می دانستیم که او به دوره دوستانش رفته و شام را در خانه دوستش خواهد خورد. وقتی هر دو تغییر لباس دادیم و روبروی هم در آشپزخانه نشستیم مادر بزرگ گفت:-پیشنهاد هما اگر عملی می شد خیلی خوب بود و تو در آنجا از حمایت او برخوردار می شدی اما نمی دانم چرا یزدانی مخالف رفتن تو بود . دیدی چگونه خواهرش را از تشویق کردن تو منصرف کرد؟ باید دلیلی وجود داشته باشد وگرنه او آدمی نیست که سدی در راه پیشرفت کسی به وجود آورد.گفتم:-شاید او هم فکر هزینه را کرد و نخواست با وسوسه شدن من تخم حسد در دلم ریشه بگیرد و از این که نمی توانم بروم زجر بکشم.مادربزرگ گفت:-اگر تنها این عاملش باشد باید بداند که من خود به تنهایی می توانم تو را حمایت کنم و به دلسوزی او نیازی نداریم. اما گمان من چیز دیگری است و نمی دانم چرا از برده شدن اسم ایتالیا خوشش نمی آمد. شاید از آنجا خاطره ای ناخوش دارد و نمی خواهد به یاد بیاورد.گفتم:-نمی دانستم که اقای یزدانی ایتالیا بوده است .مادربزگ گفت:-تازه برگشته بود که وارد کلاس شد . حالا که خوب فکر می کنم به یاد می آورم که آن زمان جوانی بود بسیار افسرده و ساکت که کمتر با کسی می جوشید و حتی وقتی صحبت از وسعت کلاس پیش آمد و بعد پدربزرگ بیمار شد این هاتف بود که پیشنهاد پارکینگ را کرد و یزدانی هم قبول کرد هیچکس نمی داند که او در ایتالیا چه می کرده و جرا به وطن برگشته و جرا تاکنون ازدواج نکرده شاید او مجرد نباشد و در آنجا زن و بچه داشته باشد . ای کاش فرصت بیشتری پیدا می کردیم و از طریق هما همه چیز را می فهمیدیم.حرفهای مادربزرگ چنان مرا ترساند که به خود لرزیدم قلبم نهیب می زد که دروغ است اما عقلم می گفت بعید نیست می خواستم از مادربزرگ بپرسم وقتی قلب و عقل با هم به توافق نمی رسند چه باید کرد؟که شنیدم مادر بزرگ گفت:-عقل من می گوید باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و مصر شده ام تا حقیقت را کشف کنم.به ظاهر خندیدم و گفتم:-مادربزرگ کاراگاه نداشتم که حالا دارم.-من از کنجکاوی در زندگی دیگران هرگز خوشم نیامده است اما تو با دیگران فرق داری و حالا که مهر او را به دل گرفته ای باید بدانی که او به راستی کیست و چه گذشته ای داشته است شناخت این چند سال گذشته کافی نیست .-شاید اگر از خودش بپرسید به شما حقیقت را بگوید چون تا به حال مرد دروغگویی نبوده است .مادربزرگ با گفت مردها هیچ وقت در مورد عشق هایشان راست نمی گویند. باردیگر این فکر آزار دهنده را که او قبلا زنی را دوست می داشته در من بیدار کرد و از خود پرسیدم اگر حقیقت داشته باشد چه باید بکنم؟ به فکر راه حل برآمدم و متاسفانه آن را نیافتم مادربزرگ که مرا در فکر دید گفت:-دو راه درپیش داریم یکی این که حقیقت را از زیر زبان هما بیرون بکشیم و دوم این که پدربزرگ با خود یزدانی صحبت کند و از او بخواهد که گذشته اش را بدون هیچ پرده پوشی برای او تعریف کند.گفتم:-اگر آقای یزدانی بپرسد چرا به دنبال گذشته من هستید چه جوابی داریم که به او بدهیم؟ او که هنوز درخواستی مطرح نکرده !مادربزرگ گفت:-نکرده اما بدانیم و بعد آگاهانه تصمیم بگیریم که بهتر است . -اما من فکر می کنم که اگر صبر کنیم بهتر است چون اگر خواستگاری نکند گذشته او برای ما مهم نخواهد بود و اگر سخنی در این مورد گفته شد آنوقت بهانه ای خواهیم داشت تا از گذشته او اطلاعاتی داشته باشیم. در این میان اگر هما خودش هم اشاره ای بکند که ما به مقصودمان نزدیک تر شده ایم.-اما هما از یزدانی جدا نمی شود وگرنه خیال داشتم تا از ایران نرفته دعوتش بکنم یک شب بیاید اینجا.-فکر خوبی است شاید مثل امروز موجبی پیش آمد و شما دونفر تنها شدید.مادربزرگ پرسید:-آیاهما اتاق عقد را دید؟فکر کردم و گفتم:-گمان نکنم چون با او در سالن روبرو شدم.مادربزرگ گفت:-خب این هم حل شد . وقتی آمدند من هما را به بهانه دیدن کارهای تو به اتاق سفید می برم و به پدربزرگ هم سفارش می کنم سریزدانی را گرم کند تا دنبال ما راهی نشود به نظرم هما زنی راستگو و ساده آمد و اگر نظرم درست باشد خیلی زود حقیقت را پیدا می کنیم و می فهمم که آقا آن طرف مرز چگونه آدمی بوده است .از لحن مادربزرگ و نگاهش که به این می مانست تا دستگیری قاتل یا مجرم بیش از یک قدم فاصله ندارد چنان شگفت زده شده بودم که بی اختیار صورتش را بوسیدم و گفتم:-مامان بزرگ نمی دانید چه چهره پرهیبتی پیدا کرده اید.از جایش بلند شد و گفت:-وقتی مسئله خوشبختی تو در میان باشد از این وحشتناکتر هم خواهد شد تو آریانای منی و هیچکس نمی تواند با سعادت تو بازی کند . باور کن اگر مثل دخترهای بی بند و بار امروزی بودی که هیچ حیا و شرمی در وجودشان پیدا نمی شود من بی تفاوت کنار می نشستم و تنها نگاه می کردم اما خوشبختانه تو مثل آنها نیستی به همین خاطر است که برایت نگرانم و می ترسم خدای ناکرده یزدانی آدم سربراهی نباشد همین فردا صبح تلفن می کنم و برای شام دعوتشان می کنم اصلا چرا تا صبح صبر کنیم همین امشب تماس می گیرم.-اما مادربزرگ آخر این همه عجله برای چیست ؟ لطفا کمی دست نگهدارید بد نیست نظر پدربزرگ را هم بدانیم.مادربزرگ که نزدیک تلفن رسیده بود دقایقی درنگ کرد و گفت:-من می دانم که پدربزرگ مخالفت نخواهد کرد بگذار من کارم را انجام بدهم.و با این حرف گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. برای اولین بار از کاری که مادربزرگ قصد انجامش را داشت خوشم نیامد. فکر او را توطئه ای دیدم و ناراضی او را ترک کردم صدای گفتگو که به گوشم رسید پایم از حرکت سست شد و به گوش ایستادم مادربزرگ داشت از پذیرائی چای تشکر می کرد در دل خدا خدا کردم که موضوع مهمانی را مطرح نکند که بدبختانه صدایش را شنیدم که گفت:-تماس گرفتم تا برای فردا شب جایی قول ندهید و تشریف بیاورید شام در خدمتتان باشیم نیاورانی سوالاتی در مورد کالج دارد که اگر لطف کنید و مارا راهنمایی کنید ممنون می شویم.وقتی مادربزرگ گوشی را گذاشت صورتش از فتحی بزرگ می درخشید و با گفتن هما خیلی از دعوتمان خوشش آمد خیال مرا آسوده کرد پدربزرگ وقتی به خانه برگشت که من و مادربزرگ خود را برای خواب آماده می کردیم . من با گفتن شب به خیر به اتاقم وارد شدم و آن دو را با یکدیگر تنها گذاشتم می دانستم که مادربزرگ اتفاقات بعدازظهر را بی کم و کاست برای پدربزرگ تعریف خواهد کرد به بستر رفتم و به خود گفتم صبح سر میز صبحانه حرفهای تازه ای برای شنیدن وجود خواهد داشت تا نیمه های شب حتی به وقتی که تمام چراغهای خانه خاموش شدند بیدار نشسته بودم و خواب به چشمانم نمی آمد. گذشته آقای یزدانی از سیاهی شب به مراتب سیاه تر به نظرم می آمد و در پشت سیاهی چهره معصوم زنی در حالی که دست کودکی را به دست داشت دیده می شد که نگاهم می کردند و با رمز نگاه التماس آمیزشان از من می خواستند که همسر و پدر را به آنها بازگردانم و از تصرف او دست بردارم.باد در بیرون زوزه می کشید و به گمانم رسید که صدای فریاد اعتراض آمیز آن زن شنیده می شود. این توهم آنقدر به حقیقت نزدیک بود که هراسان از جا بلند شدم و چراغ اتاق را روشن کردم هیچکس نبود جز صدای باد که در شاخ و برگهای درختان پیچیده و صدای فریاد و ناله را ساز کرده بود همه جا ساکت و خاموش بود برای آن که وجدان را از بار سنگین گنازه آزاد کرده باشم با خدای


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
انگشتان دستم از بس چرخ را به این سو و آن سو هل داده بودم می سوخت اما این سوزش و التهاب پوست نه تنها ناراحت کننده نبود بلکه احساس رضایت و شعف در وجودم بر می انگیخت. جملات کوتاه آقای یزدانی که می گفت شما استراحت کنید ما هستیم. یا اینکه این همه تقلا برای شما خوب نیست دلم را مالامال از نشاط م کرد و بی اختیار صورت خسته پرستار بیمارستان پیش چشمم مجسم می شد و خستگی خود را فراموش می کردم. دیانا و انوشیروان مامور خرید مایحتاج آن همه کارگزار بودند و مشدی و مادر بزرگ غذا تدارک می دیدند.
در روز سوم چهره ی نمایشگاه تغییر فاحشی کرد و هنرجویان دانشگاه حضور خود را با فرستادن مجسمه و ظروف سفالی و شیشه ای همچنین قالیچه های دستباف اعلام کردند. و طول برگزاری نمایشگاه از یک هفته به ده روز تمدید شد. در پایان روز نمایشگاه که روز اختتامیه خوانده می شد از کثرت بازدید کنندگان جا برای تکان خوردن و فعالیت نداشتیم. هنگام غروب وقتی خانه از جمعیت خالی شد با نگاهی سطحی فهمیدیم که دیگر هیچ چیز باقی نمانده و تمام اجناس به فروش رسیده. تمام اعضا در سالن خانه ی آقای یزدانی گرد آمدند و روی زمین نشستند و بدون مراعات نزاکت پای دراز کردند تا رفع خستگی کنند. وقتی پدربزرگ وارد شد و آن گروه خسته را دید که به احترامش می خواستند برخیزند گفت:
-بچه ها همگی راحت باشید تا من هم راحت باشم.
و با این حرف چشم بر بی نزاکتی هنرجویان بست و با گفتن همگی خسته نباشید خدا به شما اجر بدهد ما را دلگرم و خستگیمان را ذایل کرد. مشدی برای همگی چای آورد و به دنبالش مادر با جعبه ی شرینی داخل شد و جشنی خصوصی برگزار کردیم. در میان جشن بصندوقهای پول به دستور پدر بزرگ آورده شد و با گستردن پارچه ای در صندوقها باز شد و شمارش اسکناسها و پول خرد ها شروع شد. وقتی چشمم به آن همه پول افتاد اشکم بی اختار سرازیر شد و به خودم گفتم قدمی کوچک برای عافیت بخشیدن به بیماران. خوشبختانه موجودی بیش از آن مبلغی بود که پدربزرگ حساب کرده بود و آقای بیدار آخرین هدیه خود را این بار به جای صندوق به هنر جویان اهدا کرد و همگی را برای شام میهمان کرد. و صدای هورا کشیدن و کف زدن هنرجویان سالن را به لرزه درورد. مادر بزرگ ناگهان شروع به سخنرانی کرد و در آخر گفت:
-بچه های من زندگی زمانی زیباست که بدانید روز خود را با انجام کار خیر به شب رسانده اید و در زندگی هیچ خوشگذرانی بالا تر از این نست که دل دردمندی را به دست آورده و لب او را به خنده بازز کنید. شما در اول راه هستید پس بکوشید که انسانهای خوب و با فضیلت باقی بمانید و لباس ریا و حرص و طمع بر تن شما پوشیده نشود.
سپس به سخنرانی اش پایان داد. پدر بزرگ گفت:
-کار را که کرد آن که تمام کرد. بلند شوید و خانه را به صورت اولش در آورید تا بار دیگر هم یزدانی به ما اجازه استفاده از خانه اش را بدهد.
لحن شوخ پدربزرگ بار دیگر هنرجویان را به تکاپو انداخت و لوازم به شکل سابق خود برگشتند. در یکی از همین لحظات بود که یزدانی شاهد نلاش من برای بیرون آوردن پوست میوه ای از زیر پایه مبل بود. وقتی خم
شد و پوست را برداشت گفت:
ــ می دانید من اگربه جای انوشیروان بودم چه می کردم؟
به نگاهم لبخند زد و گفت:
ــ تمام مخارج عروسی را هزینه بیماران می کردم.و خودم نیز اگر روزی قصد ازدواج کردم به همسرم خواهم گفت که چنین هدفی دارم. اگر م.افق است بله بگ.ید.
من به شوخی گفتم:
ــ و اگر نه بگوید؟
شانه بالا انداخت و گفت:
ــ دختری را انتخاب می کنم که با ایده و نظرم موافق باشد.شما پیشنهادم را نمی پسندید؟
گفتم:
ــ چرا، کاری خوب و خدا پسند است.
خندیدو گفت:
ــ پس دیگر مشکلی نیست.
از وقتی رفت باز هم مرا باحرف خود دچار تردید کرد و نفهمیدم که منظورش از دیگر از مشکلی نیست چیست؟ آیا او رضایت شفاهی مرا گرفته بود یا این که از نظر موافق من در مورد ایده اش اطمینان حاصل کرده بود؟ به هنگام صرف شام دیانا ظرف غذایش را برداشت و کنار چرخ من روی صندلی نشست و گفت:
ــ خسته به نظر می رسی. برای تو روزهای خسته کننده ای بود.
ــ اتفاقا برعکس، به نظرم می رسد که همین دیروز بود که تصمیم گرفتم پول جمع آمری کنم . تابلو ها را به فروش برسانم. دارم فکر می کنم که چه روزهای خسته کننده ای زین پس خواهم داشت. تو که با انوشیروان خواهی بود و مادر به خانه بر می گردد. تا مواظب نیلوفر و باشد، نامی و ملاحت هم که با یکدیگر هستند. و نادیا هم که زندگی خودش را دارد. باز من می مانم و باغ بزرگ پدربزرگ.
دیانا با لحنی طعنه آمیز گفت:
ــ تو هم که هر روز سرت گرم است و کار نقاشی را دنبال می کنی! من اگر به استادم علاقه مند باشم هیچ دوست ندارم که روز، شب شود!
گفتم:
ــ با این که منظورت را درک می کنم اما دوست ندارم به این فکر کنم و در موردش صحبت کنم. مراسم شما کی برگزار می شود؟
ــ دیانا رنجیده خاطر گفت:
ــ تو با این اخلاق پنهان کاری ات هیچ وقت موفق نمی شوی که همسری برای خودت دست و پا کنی. اگر تو را نمی شناختم می گفتم که دختری تودار و اب زیر کاه هستی اما خوشبختانه چنین نیستی و می شود بهت اعتماد کرد. انوشیروان برای عمه اش که اروپاست نامه نوشته تا اگر می تواند کمکمان کند و اگر عمه موافقت کند و برایمان ارز حواله کند عروسی مجللی می گسریم. من لباس عروسی ام را انتخاب کرده ام و باید بدهم خیاط بدوزد. شش نفر می بایست دنباله لباسم را بگیرند. می خواهم زیباترین عروس شوم که تا به حال چشم کسی دیده. اما اگر عمه یاری نکند مجبوریم با عروسی کوچکتر بسازیم. آه آریانا دعا کن عمه حمایتمان کند. نمی دانی چه نقشه های شیرینی کشیده ام. دوست دارم مثل پرنسس ها در مجلس حاضر شوم و با انوشیروان به مهمانها خوشامد بگویم. تعداد مهمانها زیاد است و اگر پدربزرگ قبول کند مراسم عقد کنان را در باغ پدربزرگ برگزار می کنیم. وبعد به اتفاق مهمانها به هتل می رویم.
گفتم:
ــ می دانی آقای یزدانی چه عقیده ای دارد؟
نشان داد که سراپا گوش است و من نظر او را بازگو کردم. دیانا پیشانی اش را پر چین کرد و گفت:
ــ عروسی در طول زندگی انسان یکبار رخ می دهد، من دلم نمی خواهد که حسرت به دل بمانم. در ثانی آقای یزدانی دیگر سنش از اینجور کارها گذشته و باید هم طالب یک عروسی ساده باشد. در نظر بگیر که او بخواهد مثل جوانها رفتار کند، چقدر مضحک و خنده دار می شود.
ــ اما فراموش نکن که او فقط یکی دو سال از انوشیروان بزرگتر است و هنوز عمری از او نگذشته!
دیانا شانه بالا انداخت و گفت:
ــ اما به نظر من که خیلی مسن تر می آید.او باید نظرش را برای خودش نگهدارد و رای انوشیروان را تغییر ندهد. نمی دانم چرا دلم را به شور انداختی و نگرانم کردی. باید مواظب باشم که آن دو با هم تنها نباشند چون هیچ دلم نمی خواهد که برنامه مان تغییر کند.
دیانا ناراضی از کنارم بلند شد و صورتش را به گونه ای از من برگرداند که گویی این من هستم که می خواهم مانعی در راه رسیدن به آرزویش به وجود آورم. انوشیروان ما را به خانه رساند و همگی پس از روزی پر تلاش به بستر رفتیم خوابیدیم. صبح پیش از آن که مادر عزم رفتن کند با مادر و دیانا به خلوت نشسته بودم و مادر داشت از روز خواستگاری برایم صحبت می کرد و چندین بار در میان صحبتهایش به این اشاره کرد که می بایستی لباس شیک برای خودت انتخاب کنی! و در آن لحظات به کلی بیماری من فراموشش شده بود. پدربزرگ مادر و دیانا را مقابل در بدرقه کرد و به گمانم صحبتهایی داشت که می خواست تنها آنها بشنوند. با مادربزرگ خانه را مرتب می کردیم که آقای یزدانی وارد شد و هنوز در رانبسته پدربزرگ او را دید و به اتفاق هم به سوی آخر باغ به راه افتادند. این فرصت خوبی بود تا با شتاب خانه را مرتب کنم و وسایل کار را آماده بگذارم. مادربزرگ با گفتن:
ــ نمی دانم جوتنها چه خیالاتی در سر دارند.
نشان داد که به دنبال گوش شنوایی می گردد. پرسیدم:
ــ منظورتان کدام جوانهاست؟
ــ منظورم دیانا و انوشیروان است. آنها با نقشه های نسنجیده خود همه را به درد سر می اندازند.
مادربزرگ داشت بازور کتابی را در میان کتابهای دیگر جا می داد و متوجه نشد که یکی از کتابها افتاده و به سوی زمین پرتاب شد. اما پیش از آن که به زمین برسد به دست و پایم اصابت کرد و صدای آخم را بلند کرد.مادربزرگ متوحش متوجه من شد و با نگرانی پرسید:
ــ آریانا من با تو چه کردم؟
نگاه بهت زده ام او را بیشتر نگران کرد و گفت:
ــ خدا مرگم بدهد. آریانا بگو چه بلایی سرت آمد؟
گفتم:
ــ مادربزرگ من حس کردم، لطفا... لطفا ببینید انگشتانم تکان می خورند؟
جرات نداشتم خودم به دستم نگاه کنم و با چشم بسته سعی کردم آرام انگشتانم را حرکت بدهم که صدای فریاد شادی مادربزگ به هوا بلند شد و گفت:
ــ آریانا حرکت می کنند، خدای من. آریانا تو خوب شدی!
به آرامی چشم باز کردم و با چشم خود حرکت انگشتانم را دیدم و بعد آهسته و آرام دستم را بلند کردم. زیر پوستم احساس گز گز کردم اما این گز گز به منزله نوازشی بود که جانم را آرامش می بخشید. دستم را روی صورتم گذاشتم و گرمی مطبوعی حس کردم. مادربزرگ کخ هیجان زده شده بود طاقت نیاورد و با شتاب و بانگ بلند پدربزرگ را صدا زد. در یک لحظه به خودم گفتم شاید پایم نیز به مهربان شدن برخاسته باشد پس تمام قوایم را برای تکان دادن انگشتان پایم بکار گرفتم و با دیدن حسی در انگشتان سیلاب اشک را رها کردم. در هال با شدت باز شد و چزخ پدربزرگ گویی به پرواز در آمده باشد با حرکت سریع آقای یزدانی به درون رانده شد و به دنبال آنها مادربزرگ وارد گردید که گریان و هیجان زده پیاپی خدا را شکر می کرد. پدربزرگ وقتی به چرخ من نزدیک شد چشم ناباور خود را به من دوخت و گفت:
ــ آریانا، عزیزم به پدربزرگ نشان بده تا من هم یقین کنم.
دستم را برای بار دیگر بلند کردم و در مقابل چشمان حیرت زده ی آنها انگشتانم را به حرکت در آوردم و میان گریه گفتم:
ــ پدربزرگ من پیش از بیماران دیگر لباس عافیت پوشیدم.
پدربزرگ طاقت نیاورد و خود را از روی چرخ بلند کرد و مرا در آغوش کشید و او هم در میان گریه گفت:
ــ همینطور است عزیزم، همینطور است.
آقای یزدانی که سعی داشت اشک خود را مهار کند با صدایی به بغض نشسته گفت:
ــ تبریک می گویم. باور کنید انقدر خوشحالم که نمی دانم چه باید بگویم.
مادربزرگ صورتم را بوسید و سپس گفت:
ــ آریانا شاید پایت را هم بتوانی تکان بدهی، یکبار امتحان کن
گفتم:
ــ می توانم مادربزرگ. فقط می ترسم بلند شوم.
آقای یزدانی مقابلن ایستاد و رو به من گفت:
ــ سعی کنید آرام و آهسته بلند شوید. دستتان را بدهید به من تا کمکتان کنم.
پدربزرگ و مادربزرگ از چرخ فاصله گرفتند و من آرام پای سالم خود را بر زمین گذاشتم و با تعدل دست آقای یزدانی ایستادم. و بعد به آهستگی پای دیگر را بلند کردم و بر زمین گذاشتم، لحظه ای کوتاه بر روی هر دو پا ایستادم. آقای یزدانی پرسید:
ــ می توانی قدمی برداری؟خیلی کوتاه و فقط یک قدم. من مواظب هستم از هیچ چیز نترسید. اول پای چپ را بردارید که توان بیشتری دارد. بله درست است حالا پای دیگر را. عجله نکنید و خیلی آرام این کار را انجام دهید.
یک گام برداشتم و صدای فریاد شادی مادربزرگ و پدربزرگ به هوا بلند شد آقای یزدانی گفت:
ــ حالا یک قدم دیگر. فقط این با اول پای راست را بلند کنید و بعد پای چپ.
او مرا چند گام در اتاق راه برد و بعد روی صندلی نشاند و گفت:
ـ- فکر می کنم کافی است.استراحت کنید.
پدربزرگ کنارم نشست و دستم را در دستش گرفت و به صورت خود فشرد و گفت:
ــ حس می کنی که از شوق گریستن مرطوب است؟
ــ بله پدربزرگ حس می کنم.
مادربزرگ که همچنان هیجان زده بود به سوی تلفن دوید و با گرفتن شماره خانه خواست که به مادر مژده خوب شدنم را بدهد. نادیا گوشی را برداشته بود و هنگامی که فهمید من سلامتی خود را به دست آورده ام انقدر هیجان زده شد که تلفن را قطع کرد.پدربزرگ گفت:
ــ برای آریانا آب میوه بیاور. بعد به همه خبر خواهیم داد.
آقای یزدانی گفت:
ــ من این کار را می کنم. می توانم درک کنم که خانم نیکویی چه حالی دارند.
در فاصله ای که مادربزرگ به کارگاه زنگ زد و آقای یزدانی برای آوردن آب میوه رفت من بار دیگر سعی کردم دست و پایم را تکان بدهم. می ترسیدم که فقط آن یکبار موفق به حرکت دادن آنها شده باشم و برای بار دیگر موفقیتی به دست نیاورم. اما خوشبختانه قادر به حرکت بودم. قلبم لبریز از شادی و شعف بود و چنین احساس می کردم که خداوند پاداش مرا با بازگرداندن نیرو و توان به دست و پایم پرداخته است. پدر حرفهای مادربزرگ را باور نکرد و ترجیح داد که خودش با من صحبت کند. وقتی گفتم پدر می توانم حرکت کنم، صدای گریستن بلند پدر در گوشی پیچید و بعد از او با نامی و عمو صحبت کردم. آنها با این وعده که هم اکنون برای دیدنم می آیند به گفتگو پایان دادند. همه به قدری ذوق زده بودیم که گرسنگی را فراموش کرده بودیم اما بعد از آن که توانستیم کمی خود را باز یافته و بر احساس خود فائق شویم پدربزرگ گفت:
ــ حالا ما هیچ، اما یزدانی را گرسنه نگه داشته ایم.
آقای یزدانی گفت:
ــ نه ممنون زیاد گرسنه نیستم، فقط اجازه می خواهم کمی بنشینم تا آرامش پیدا کنم و بعد رفع زحمت می کنم.
پدربزرگ با صدا خندید و گفت:
ــ می توانم حالت را درک کنم. حالا باید به شاگردت به دو طریق آموزش بدهی و این کار آسانی نیست.
پدربزرگ قصد شوخی داشت و می خواست به نوعی حالت هیجان زدگی را از ما دور کند. در وجودم ترس و امید با هم خانه کرده بودند و هنوز تردید و ترس در وجودم خانه داشت. نگاه از انگشتانم بر نمی گرفتم و آن را گاهی باز و گاه مشت می کردم و هر بار هم بیم و ترس با من بود تا تین که برخود نهیب زدم دیگر خوب شده ای و ترس بیهوده است. حتی اگر بخواهی می توانی بار دیگر برخیزی و بدون کمک حرکت کنی، اگر باورنداری امتحان کن. با این فکر مصمم به بلند شدن شدم و به مادربزرگ که قصد کمک داشت گفتم:
ــ خواهش می کنم بنشینید، می خواهم ببینم ایا قادر هستم بدون کمک دیگری حرکت کنم یا نه؟
مادربزرگ به ناچار نشست و من در چهره اش بار دیگر آثار نگرانی را دیدم. سعی کردم لبخند بزنم و با امیدواری گام بردارم. حالت کودک نوپایی را داشتم که می ترسد قدم بردارد و از یک سوی اتاق تا سوی دیگر به نظرش راهی دراز می رسد. وقتی دو گام کوتاه برداشتم عرق بر روی پیشانی ام نشسته بود و تنها خودم می دانستم که این عرق ترس است. در زیر نگاه کنجکاو آقای یزدانی بیشتر دچار تشویش شدم و خواستم همانجا بنشینم اما صدای او را شنیدم که گفت:
ــ فرشته ها آرام بر روی زمین راه می روند.
و مرا ترغیب کرد که به راهم ادامه بدهم. وقتی موفق شدم و خود را پشت شیشه سالن دیدم به خنده گفتمک
ــ اگر بخواهم در باغ را باز کنم یک روز تمام طول می کشد.
پدربزرگ گفت:
ــ فردا از این بهتر حرکت خواهی کرد. فقط نباید عجله داشته باشی.
آقای یزدانی حرف پدربزرگ را با این سخن که دختر حرف شنویی باشید. تایید کرد و من همانجا کنار شیشه روی صندلی نشستم و به آفتاب که با عظمت خود سخاوتمندانه به زمین نور و گرمی هدیه می کرد نگاه کردم و به خود گفتم چقدر زندگی زیباست. آه خدای بزرگ این لطفی که به من عنایت کردی وجودم را گرم ساخته و جانی دوباره گرفته ام. سوگند به نام خودت که تا پایان عمر از عضوهای باز یافته ام در طریق خشنودی بندگانت به کار گیرم تا آنها نیز چون من از گرما و زیبایی زندگی بهره مند گردند. مادربزرگ از آشپزخانه صدا زد:
ــ غذا آماده است.
دو مرد به من نگریستند و من این بار با امیدی باز یافته بلند شدم و با گامهایی ارام اما مطمئن به سوی اشپزخانه حرکت کردم.
خواهر خوبم. زیبایی و لطافت زندگی در این است که با هم بسازید و به دست بیاورید هر آنچه که معقول و دست یافتنی است. آنچه را که با تلاش و کوشش خود کسب کنید به شما لذت و خوشی می بخشد. آرامش کنونی و خوشبختی که تا این لحظه بر شما عطا شده را قدر بنهید و شاکر باشید چرا که به راستی هیچکس نمی داند که ساعتی و حتی لحظه ای دیگر چه خواهد شد. نباید آن روز که حسرت چنین روزی را بخورید و بخاطر از دست دادنش آه حسرت بکشید. اگر چشم به روی مال دیگران ببندید و به ان چه که خود دارید قانع باشید به توانگری می رسید. روزگار را خیلی سخت نگیرید که چون سخت بگیرید بر شما سخت خواهد گذشت. به جای زانوی غم بغل گرفتن و حسرت بیهوده خوردن و دوران خوش نامزدی را به کام چون زهر کردن، فکر کنید که با کمترین چگونه می توانید بهترین ها را بسازید. از ذوق هنری تان بهره بگیرید و تا فرصت هنوز باقی است کارهایی که می توانیم بدون هزینه کردن انجام دهید. انجام بدهید وبعد از اتمام به آنچه ساخته اید خوب نگاه کنید و ببینید آیا قلبتان مالامال از شادی نمی شود؟
من بر خلاف تو خوشحالم که عمه انوشیروان حمایتتان نکرد. حالا شما می توانید فکر کنید و معقولانه تصمیم بگیرید. عروس زیبا شدن در لباس فاخر پوشیدن نیست. تو در لباس ساده هم زیبایی چون آنچه از قلبت بگذرد نقش اش بر پیشانی ات مجسم می گردد و سیرت تو آنقدر زیبا هست که به لباس فاخر احتیاج ندارد. من به سهم خود سفره عقدی برایت فراهم کنم که تو را متعجب کند و رضایتت را جلب کند بلند شو و این قیافه ماتم گرفته را از خود دور کن!
مادر در اتاق را باز کرد و گفت:
ــ حالا هم که به مهمانی آمده ایم باز هم دوتایی خلوت کردید؟
گله مادر وادارمان کرد بلند شویم و به میان جمع برگردیم. پدر به خاطر باز یافتن سلامتی ام مهمانی داده بود و از آغاز مهمانی با چهره افسرده و مغموم دیانا روبرو شده بودم. می دانستم که عمه انوشیروان به درخواست آنها هنوز پاسخ نداده و آنها را منتظر گذاشته است. دیانا سکوت او را به نشانه بی اعتنایی . جواب رد وی گذاشته و از این که نمی توانست آرزوهای طلایی اش را بر آورده کند غمگین بود. به دیانا قول داده بودم اما بعد خودم به تردید دچار شدم که آیا از عهده مسئوولیتی که به شانه خود گذاشته ام
بر خواهم آمد یا نه! با حرفهایم توانسته بودم کمی روحیه شاد را به دیانا بازگردانم و به وضوح دیدم که انوشیروان وقتی با چهره خندان دیانا روبرو گردید چگونه رنگ چهره اش باز شد و لبش به لبخند گشوده شد. در آخر مهمانی وقتی قصد مراجعت داشتیم عمو بغلم کرد و در جیب پالتوام کاغذی گذاشت و در گوشم گفت:
ــ سمیرا برایت نامه نوشته و از تو طلب بخشش کرده است. می دانی که او چقدر به تو و دیانا علاقمند است و از ایم که همه او را ترک کرده اند غمگین و ناراحت است اگر تو او را ببخشی دیگران هم فراموش می کنند.
گفتم:
ــ عمو جان از قول من به سمیرا بگویید که هرگز از او کینه ای به دل نگرفته ام و خوشحال می شوم که باز هم در جمع خانوادگی او را ببینم.
عمو صورتم را بوسید و ما را روانه کرد، مادربزرگ گفت:
ــ تو کار خوبی کردی که او را بخشیدی اما هیچ دلم نمی خواهد که چون گذشته رفت و آمد کند. او نوه ی من است اما هیچ وقت اخلاق خودسرانه و متکبرانه اش را دوست نداشته ام. پدربزرگ هم با من هم عقیده است. او هرگز نخواست قبول کند که مسبب بیماری تو بوده است و لااقل با تلفن عذر خواهی کند.
دست مادر بزرگ را گرفتم و گفتم:
ــ با این که هنوز نامه را باز نکرده و نخوانده ام اما به گمانم می دانم که چه نوشته و شما هم مهرتان را از او دریغ نکنید و به قول خودتان جوانی رفتارهای خام بسیار دارد.
مادربزرگ دستم را نوازش کرد و دیگر هیچ نگفت. نامه را فراموش کرده بودم تا زمانی که به بستر رفتم و خواستم خواب را مهمان چشمانم کنم که یکباره صحنه خداحافظی با عمو در مقابل چشمم ظاهر شد و مرا وا داشت که بلند شوم و نامه سمیرا را بخوانم. چراغ اتاق را روشن کردم و نامه تا شده را در آوردم و چنین خواندم:
سلام سایتا، دختر عموی مهربانم.
تو را سایتا نامیدم چرا که استاد یزدانی هر گاه می خواست از تو نام ببرد سایتا خطابت می کرد و آرینا اسمی است که انوشیروان روی تونهاده و خبر دارم که هنوز هم تو را آرینا خطاب می کند، اما به عقیده من تمام اسمهای زیبا برازنده توست. برازنده دختری که برای نجات انسانی کمربند ایمنی اش را برکمر او بست و وی را از پرتگاه نجات داد و آسیب فراوان دید، اما هیچ گاه شکایت نکرد و لب به تحسین و شجاعت خود نگشود.
آریانا، اما من نجات دهنده ی خود را از یاد نبرده ام و شرح شهامت او را پیش همه بازگو کرده ام و دلم برای تو و آن روزهای خوب و خوش تنگ شده و اغلب در تنهایی به آن روزها فکر می کنم. نامه ام به درازا کشید و می دانم از حوصله ات خارج است که پر چانگی های مرا بخوانی، پس نامه ام را با این جمله که خوشحالم سلامتی ات را به دست آوردی و امیدوارم مرا بخشیده باشی پایان می دهم.
سمیرا
وقتی به بستر برگشتم آرامشی ژرف در خود احساس می کردم واز این کینه به دل نگرفته و زبان به لعن و نفرین باز نکرده بودم خدا را شکر کردم و با این فکر که من هم دلم برایش تنگ شده به خواب رفتم.
فکر درست کردن لوازم سفره عقد را با مادربزرگ در میان نهادم و او با این عقیده که با خمیر وسایل را درست کنیم و بعد با رنگ و اکلیل به آنها زیبایی ببخشیم موافقت کرد و هر دو دست به کار شدیم. هر دو در یک عقیده به زبان نیامده با هم مشترک بودیم که تا پایان کار کسی وسایل ساخته شده مان را نبیند. این کار انقدر سرگرم کننده بود که گاه پدربزرگ را فراموش می کردیم و صدای اعتراض او را در می آوردیم. وقتی به آخرین قطعه که خنچه اسپند بود رسیدیم مادر بزرگ مواد تشکیل دهنده اسپند را جدا، جدا به شکل گل رز تزئین کرد و بعد هر دو با چیدن آنها در کنار هم به تماشا ایستادیم. سفره مان بس زیبا شده بود و مادربزرگ پیشنهاد کرد که روی سفره را انداخته و در اتاق را تا روز موعود قفل کنیم. کار ما نه روزتمام طول کشیده بود. اما هر دو خوشحال بودیم که نتیجه کارمان خوب و با سلیقه از آب در آمده بود. مادربزرگ گفت:
ــ این خنچه برای همه به صورت یادگار باقی خواهد ماند و باید در نگهداشتنش سعی تمام بکنیم.
گفتم:
ــ حالا که می خواهیم این کار را بکنیم چه خوب است که لباس عروس را هم چون میراث خانواده داشته باشیم. اما متاسفانه لباس عروسی مادر کرایه ای بود و مال خودش نبود.
برقی در چشم مادر بزرگ درخشید و گفت:
ــ اما لباس من هنوز قابل استفاده است. من لباس عروسی ام را مثل جواهری کمیاب حفظ کرده ام. اما نمی دانم مورد پسند قرار می گیرد یا نه. بیا برویم تا نشانت بدهم. شاید احتیاج به دست کاری داشته باشد.
مادر بزرگ مرا به سر صندوق قدیمی خود برد و از ته صندوق لفافی پارچه ای بلند بیرون آورد و آن را به قدری آرام روی زمین گذاشت که اگرنمی دانستم پارچه است فکر می کردم شیئی چینی و شکستنی است. مادربزرگ با دقت سنجاق قفلیهای اطراف پارچه را گشود و بوی نفتالین که با باز شدن در صندوق شامه ام را پر کرده بود به من این باور را داد که لباس غیر قابل استفاده خواهد بود. با گشودن آخرین سنجاق و پس زدن لفاف پارچه ای چشمم به لباس سفیدی افتاد که بی اختیاراشکم را در آورد. لباس را مادربزرگ به دستم داد و من به بلندای قامتم گرفتم. بلند بود و از سر تا پا با سنگهای درخشان تزئین شده بود. رنگ کاملا سپید آن به رنگ نباتی تمایل پیدا کرده بود اما همچنان زیبا و درخشنده بود. مادربزرگ توری سفید و ساده را نیز نشان داد و گفت:
ــ می شود روی این تور را هم تزئین کرد. آن وقتها ساده مد بود.
گفتم:
ــ با تاج اگر مورد استفاده قرار بگیرد همینطور ساده زیبا تر است.
مادر بزرگ پرسید:
ـ- می پوشی تا بر تن تو تماشا کنم؟
خواسته اش را اجابت کردم و در مقابل چشمانش لباس را پوشیدم. گویی آن را برای قامت من دوخته بودند. مادربزرگ اشکی که از چشمش بر روی گونه اش غلطید را پاک کرد و گفت:
ــ آریانا تو تابلوی جوانی من هستی. باور کن که من وقتی جوان بودم درست همین شکل را داشتم.
ــ مادربزرگ این لباس حتما برای شما روی زمین می کشیده در حالی که برای من تا مچ پایم می رسد.
ــ همینطور است. اما تنها تفاوت همین است.
سپس از من خواست تا چند قدمی در اتاق راه بروم. من تور را با یک دست بر سرم نگهداشته بودم و به فرمان مادربزرگ در اتاق شروع به راه رفتن کردم که دیدم پدربزرگ با چشمهای بهت زده دارد مرا از پشت شیشه اتاق نگاه میکند. از صدای وایی که از گلویم خارج شد مادربزرگ متوجه در اتاق شد و پدربزرگ را دید و با دست اشاره کرد داخل شود و به من گفت:
ــ خواهش می کنم تکان نخور. می خواهم نظر پدربزرگت را هم بدانم. عرق شرم بر بدنم نشست و گونه هایم آتش گرفتند. وقتی پدربزرگ چرخ را به داخل اتاق هل داد با همان نگاه لحظه ای مبهوت مرا نگریستو سپس گفت:
ــ الهه ی من به بیست سالگی اش برگشته.
ــ مادربزرگ با صدا خندید و گفت:
ــ من هم به آریانا همین را گفتم. ببین چقدر این لباس به او می آید.
پدربزرگ گفت:
ــ همانطور که به تو می آمد. یادت هست که فروشنده چقدر اصرار داشت که تو این لباس را انتخاب کنی و به ما می گفت مطمئن باشید که این لباس حتی برای دخترتان هم قابل استفاده است. حالا او کجاست تا ببیند بجای دخترمان، نوه مان آن را بر تن کرده. راستی پارچه هم( ) پارچه های قدیم که مرگ نداشت. آیا پوسیده نیست؟ رنگش نغییر کرده اما سنگها همچنان درخشش دارند.
بعد با لحن شوخ گفت:
ــ هر کس این را بر تن می کند اصلا نباید بنشیند چون دیگر دوام ندارد.
مادربزرگ به صندلی اشاره کرد و به من گفت:
ــ بنشین آریانا و امتحان کن.
حرف پدربزرگ مرا ترسانده بود و می ترسیدم بنشینم. مادربزرگ متوجه ترس من شده بود و گفت:
ــ باید امتحان شود تا بفهمیم دوام دارد یا نه. اگر پاره هم شد ایراد ندارد. نترس و بنشین.
به آرامی نشستم و هیچ صدایی از شکافته شدن به گوشمان نرسید.
مادربزرگ گفت:


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
مادر که در همین حین وارد شده بود با دیدن دامادِ سینی به دست نتوانست از خنده خودداری کند،پدربزرگ گفت:صحنه جالبی است،مهمان دارد از میزبانان پذیرایی می کند،پس این دیانا کجاست؟
گفتم:دارد لباس عوض می کند،من می توانستم پذیرایی کنم اما....
اونوشیروان گفت:ایرادی ندارد من خانه زاد هستم.
پدر بزرگ گفت:تو هم مثل نوه ام می مانی،خب چایت را بنوش و بعد حرف دلت را بگو
صورت انوشیروان گلگون شد و پس ار نوشیدن چای گفت:مزاحم شدم تا از شما کسب اجازه کنم که اگر مرا شایسته می دانید خانواده ام را بیاورم خدمتتان
پدربزرگ خندید و گفت:با من اینگونه صحبت نکن،خودت خوب می دانی که هم دوستت دارم و هم لیاقتت را تایید می کنم،اینطور که معلوم است دیانا هم راضی است.
انوشیروان فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:استاد به گمانم اشتباهی رخ داد،من باری آریانا می خواستم اجازه بگیرم.
فنجان از دست مادر رها شد و همان زمان هم صدای بلند نه گفتن دیانا به گوشمان رسید،پدربزرگ که مات مانده بود حیران به همه ما نگریست و بعد سعی کرد خود را کنترل کند و بگوید:اما ما همگی فکر کردیم که تو....
انوشیروان سر به زیر انداخت و گفت:من به دیانا خانم گفتم که احساسم نسبت به آریانا چیست و آرزویم همیشه این بوده که همسری چون او داشته باشم من.... من نمی دانم چرا دیانا منظورم را نفهمیده است.
پدر بزرگ گفت:من هم گیج شده ام،چون ظواهر امر هم حکایت از این داشت که شما دو نفر... جشن دیشب هم .... خُب حالا قضیه فرق کرده
پدربزرگ به من نگاه کرد و من را که چون چوب خشک بی حرکت مانده بودم نگریست و پرسید:نظر تو چیست؟
من فقط توانستم سر تکان بدهم و ناراضی بودنم را نشان بدهم و بعد از سالن خارج شوم.دیانا را در اتاقم گریان یافتم،دستش را گرفتم و نجوا کردم:متاسفم
نگاه اشکبارش را به چهره ام دوخت و گفت:دروغ می گوید،او دیشب به من نگفت که برای خواستگاری تو می آید.حرفهایی که به من زد همانهایی بود که دیشب برایت گفتم،آه آرینا او نمی تواند اینقدر بیرحم باشد.
گفتم:من هم همینطور فکر می کنم و به گمانم می رسد که می خواهد با ما شوخی کند.کمی صبر کن شاید واقعیت را بگوید
دیانا گفت:او هرگز در برابر پدربزرگ شوخی نمی کند و یقینا منظورش تو بوده ای
_ با این حال صبر کن تا حقیقت روشن شود،انوشیروان به خوبی می داند که من نمی توانم همسر کاملی برای او باشم.تو او را به خوبی من نمی شناسی،من یقین دارم که دارد شوخی می کند.باور نداری همین جا بنشین تا من برگردم،خواهی دید که خندان می آید و به تو می گوید دیانا می خواستم درجه علاقه تو را امتحان کنم
دیانا به صورتم خیره شد و پرسید:راست می گویی؟
_ بله فقط کمی صبر کن
این را گفتم و از اتاق خارج شدمانوشیروان و بقیه در فکر بودند و سکوت سالن را فراگرفته بود.وقتی وارد شدم نگاهها متوجه من شد،به انوشیروان گفتم:می شود کمی باهم صحبت کنیم،البته با اجازه ی پدر بزرگ

پدربزرگ گفت:بروید به آشپزخانه،یا نه بهتر است شما بمانید و ما برویم
وقتی آنها سان را ترک کردند،روبروی انوشیروان قرار گرفتم و گفتم:شاید درست نباشد که از مکنونات قلبی خواهرم برای شما صحبت کنم اما او آنقدر ساده و یکرنگ است که به راختی می شود احساس درونش را در حرکاتش خواند.آنچه دیشب بین شما گفتگو شده به یقین به خاطر علاقه ای که او نسبت به شما دارد به خود نسبت داده.دیانا دختر کاملی است،من می دانم که در این میان یک شوخی رخ داده و شما...
انوشیروان حرفم را قطع کرد و گفت:اما من شوخی نکردم
نگاهم را در چشمش دوختم و گفتم:بازی کردن با احساس یک عاشق درست نیست،من همیشه جایگاهی بلند و رفیع برای شما قائل بوده ام و داشتم به مادر می گفتم که شما جوانی هستید مهربان،خوش قلب و رئوف،مخصوصا روی خوش قلبی شما بسیار تاکید داشتم،لطفا این باور نرا با سنگدلی خود ویران نکنید،من می دانم که در خواستگاری شما از من خوش قلبی با ترحم آمیخته شده در صورتی که من خود را مستحق ترحم نمی دانم،بیایید و یه آوای دلتان گوش کنید و آن را بشنوید،من مطمئنم که در این آوا به جای اسم آرینا،دیانا به گوشتان خواهد رسید،من همیشه برای شما یک خواهر باقی خواهم ماند،خواهری که خوب حرف و احساس برادرش را می فهمد.به من بگویید آیا دیانا را دوست دارید؟
_ به من اجازه بدهید فکر کنم
_بله فکر کنید و به یاد داشته باشید آنچه که مهم است سیرت پاکی است مه دارد بدون آلودگی تقدیمتان می شود.گلویم آنقدر خشک شده که دیگر نمی توانم صحبت کنم،اجازه بدهید به آشچزخانه بروم و پدربزرگ بیاید خدمتتان
از جا بلند شد و گفت:من نمی توانم بار دیگر با استاد رو برو شوم،با اجازه تان رفع زحمت می کنم.
_باران خیلی شدید است پس صبر کنید تا آرام شدو،من همین جا می نشینم
هر دو سکوت کردیم و با فکر خود مشغول شدیم،صدای رگبار بر بام ششیروانی ضرب آهنگی تند می نواخت،نمی دانم چقدر طول کشید تا انوشیروان گفت:اگر درخواستم را مجدد تکرار کنم دیانا خیال خواهد کرد که دارم او را به بازی می دهم و ....
_او این فکر را نخواهد کرد چرا که به دیانا گفتم شما قصد شوخی دارید و به او خواهید گفت که خواسته اید درجه علاقه اش را محک بزنید
_ پدربزرگ و مادر....
_خیالتان از جانب آنها هم آسوده باشد؛فقط من نگران خود شما هستم که تن به ازدواجی ناخواسته ندهید.
_ چون می دانم که از لحاظ روحیه هر دو خواهر مانند هم هستید مطمئنم که پشیمان نمی شوم.
_ می خواهید فکر کنید و بعد جواب بدهید
سرتکان داد و گفت:نه،چون با اقرار شما می بایست خیلی نادان باشم که چشمم را به روی این همه محبت و علاقه ببندم.من با احساسی خیلی کمتر از این هم همسرم را پرستش می کنم.
_پس بیایید تا دیانا را پیش از غرق شدن در دریای اشک نجات دهیم.
وقتی در اتاق را باز کردم به او گفتم:بهتر است خودتان با او روبرو شوید و بهتر است حقایق را بگویید که هرگز به من مهری نداشته اید و خواسته اید ترحم کنید.
وقتی انوشیروان وارد اتاق شد من به آشپزخانه رفتم و به گوشهایی که آماده شنیدن بودند گفتم:داماد خانواده جای عشق و ترحم را اشتباه گرفته بود.او به دیانا عشق می ورزید و نسبت به من حس ترحم داشت.مجبور شدم اشتباهش را خاطر نشان کنم و بگویم که زندگی با عشق ممکن است نه ترحم
مادر گفت:من نمی فهمم منظورت چیست؟او بالاخره از تو خواستگاری کرد یا از دیانا؟
به پدر بزرگ نگاه کردم و گفتم:پدربزرگ خوب منظور را درک کرد و همینطور مادر بزرگ،اما باید به شما بگویم مامان جان که دامادمان عاشق دیاناست اما وقتی من روی چرخ با سینی چای وارد شدم دلش به حالم سوخا و در یک آن تصمیم گرفت که از من خواستگاری کند و من او را از اشتباه در اوردم،حالا او دارد به دیانا می گوید که قصد شوخی داشته و تصمیمی عجولانه گرفته بوده است.بیایید ما هم اشتباه او را نادیده بگیریم و فراموش کنیم این درست نیست که دیانا فکرهای زهر آلود به خود راه دهد
پدربزرگ با گفتن من هم موافقم،چرخ را به حرکت درآورد و گفت:اما انوشیروان را اینطوری نشناخته بودم
خوشبختانه خواستگاری به خوشی به پایان رسید و هنگامی که انوشیروان باغ را ترک م کرد دیانا خوشحال و خندان او را تا دم باغ همراهی کرد و همان شب به هنگام خواب به من گفت:انوشیروان اقرار کرد که داشت اشتباه فاحشی را مرتکب می شد و نمی دانست تحت چه احساسی از تو خواستکاری کرد
و سپس شروع کرد به بیان آروزهای تکراری اش و من این بار به جای گوش کردن چشم بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.صبح زود مادر پس از خوردن صبحانه راهی خانه شد تا به وضع آنجا سر و سامان دهد.هنگام جدایی مرا سخت به خود فشرد و با لحنی اندوه بار گفت:مواظب خودت باش،من می دانم که دیانا هرگز پرستار خوبی نخواهد بود،تا پیش از آن که نامزد کند سر به هوا بود و نمی دانست کجا دارد قدم می گذارد وای به حالا که به جای راه رفتن توی آسمان پرواز می کند،اما با این حال هر چه احتیاج داشتی بگو تا دیانا برایت آماده کند و خودت را خسته نکن،من به امید پدربزرگ و مادربزرگ تو را تنها می گذارم اما اگر حس کردی که به من نیاز داری تلفن کن تا بیایم.اگر بخاطر نیلوفر و ناجی نبود هرگز تو را تنها نمی گذاشتم اما از آن طرف نادیا هم به خاطر سینا گرفتار است و نمی توانم بیشتر از او بخواهم که مراقب آنها باشد.
_مامان می فهمم و از زحمتی که به همه دادم متاسفم
صورتم را بوسید:تو هیچ وقت زحمتی برای ما نداشتی و همیشه گفته ام تنها دختری که حرفم را می فهمید و به آن عمل می کرد تو هستی،مواظب خودت باش،اما بهتر است بگویم مراقب خواهرت هم باش تا بیش از این با بچگی هایش مرا شرمنده نکند.
_مادر مطمئن باشید و خیالتان آسوده باشد
خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که زین پس مرا از نعمات زندگی بی نصیب بگذاری پس بیقراری و پریشان خاطری را از من دور کن که به ازای آن همه نعمت که ستاندی متاعی اندک به من می بخشی. اگر مرا از نعمت عافیت بی نصیب کردی روح ظغیانگر را هم از من بگیر که به سوی ناراستی پرواز نکند. اگر از من مواهب و عطای خود را دریغ می داری به آنان که زحمت مرا بر دوش دارند نعمت آسایش و قدرت تحمل عطا کن. اگر خیر من در سوختن و ساختن است از چشم دیگران نگاه ترحم را بگیر که قلبم را بیش از آتش دوزخ می سوزاند و خاکستر می کند. اگر بر تو گستاخ شده و ناسپاسی می کنم، زبانم را از همه چیز جز نام خودت کوتاه کن که آهنگ نام تو مرا از نعمتهای دیگر بی نیاز می کند.
پدربزرگ پرسید:
_ باز با خودت خلوت کردی. این بار به چی داری فکر می کنی؟
_ داشتم خدا را وادار می کردم که بر احوالم نظر کند و به حالم رقت آورد اما به جای تضرع زبان به طغیان باز نمودم و راه الحاد در پیش گرفتم اما او که شنوندۀ شنونده هاست خوب می داند که این بندۀ زبون وقتی از دست روح طغیانگر خسته می شود پیش او لب به شکایت باز می کند.
پدربزرگ گفت:
_ همه به خواب رفته اند و تنها من و تو بیداریم، به من بگو روح طغیانگرت خیال دارد تو را با خود به کجا بکشاند که چنین بر او خشم گرفته ای؟
_ تا مهارش را سست می کنم راه کوهستان پر برف در پیش می گیرد و مرا می برد تا ...
پدربزرگ گفت:
_ تا اسد آبادان همدان، درست است؟
_ بله، اما نمی داند که باید از چه گردنۀ خطرناکی عبور کند و از آوار بهمن نمی ترسد. روحم سگ هاری شده که دائم زوزه می کشد و افسار پاره می کند.
_ اشتباه تو اینجاست، چه اگر بند گسسته بود اینک اینجا نبودی. تو باز به مبارزه با خودت برخاسته ای!
_ دیگر یقین دارم که آنچه در گذشته بوده دیگر وجود ندارد. من با واقع بینی و نه به وسیله خود فریبی، رسیدم به جایی که می دانم اگر شب را با افروختن تمام چراغها چون روز روشن کنیم باز هم در حقیقت شب تغییری نداده ایم. آقای یزدانی به من گفت عمیق نگاه کن و پس از این که حس اش کردی بکش. من دارم همان کار را تمرین می کنم و اول از وجود خودم برای نگاه کردن شروع کرده ام، اما تا می خواهم به درونم نگاه بیندازم روحم نگاهم را می دزدد و با خود راهی پیچ و خمهای کوه می کند گویی به راستی در آنجا حضور دارم و سردی برفها و برودت هوا را حس می کنم.
می دانید پدربزرگ، اگر موفق شوم تا درونم را ببینم می توانم بفهمم که کجا بند حس پاره شده یا به خواب رفته و درمانش می کنم. من حالا به جای جادو به چشمی نیاز دارم که قادر باشد ببیند و به گمانم تفاوت داشتن عشقها با هم در همین است که در عشق ظاهری پس از دیدن نیاز پیدا می شود که لمس شود تا باور شود یعنی دید ناقص است و به مکمل احتیاج دارد، اما در عشق باطنی
چون چشم درست و دقیق می بیند احتیاج به تکمیل کننده ندارد. آقای یزدانی گفت اگر بتوانی با چشم درون نگاه کنی شاهد زیبایی های فوق العاده ای خواهی بود که با چشم ظاهر قادر به دیدن آن نیستی. حالا به من حق می دهید که از دست این روح ناآرام خشمگین باشم؟
پدربزرگ با صدا خندید و گفت:
_ دلم برای روحت می سوزد که دایم متهم می شود و تازیانه خشم را تحمل می کند. دختر جان مگر خودت نگفتی که تصویری ر وشن و زنده بر آینه قلبت نقش گرفته که به هر چه نگاه کنی آن صورت را می بینی، خب روح بیچاره ات هم همان فرمانی را اجرا می کند که قلبت به او فرمان می دهد. من حتم دارم که صاحب آن تصویر اگر در همین اتاق بغل دستی بود روحت به جای پرواز کردن به کوهستان و تحمل سردی برف و برودت هوا، در همین اتاق پرواز می کرد و از شعله آبی بخاری و گرمی اتاق منظره ای به تو می داد. فردا روحت از بیقراری دست بر می دارد و آرام می گیرد، فقط از من بشنو و اینقدر شکنجه اش نده. دیدن با چشم درون نیاز به آزار و شکنجه روح ندارد، آتش عشق را شعله ورتر کن آنوقت هم می بینی و هم لمس می کنی. اگر یزدانی به راستی قادر به دیدن باشد پس توانسته درون تو را نگاه کند و نقش خود را ببیند پس بند را آب داده ای، اما اگر برخلاف گفته اش هنوز قادر به نگریستن نشده که دیگر قدمی از تو پیش نیست و خواسته درس شناخت معرفت بدهد. اما اگر نظر مرا بخواهی می گویم که او منظور دیگری از دیدن داشته و خواسته به تو بفهماند که دیدن فقط به گل و آسمان و ستاره و خورشید نیست، او خواسته تا بدین طریق نظر تو را به افراد پیرامونت جلب کند که بی تفاوت و بی اعتنا از کنارشان عبور نکنی.
****
نامی و افشین یک روز بیخبر به دیدن انوشیروان رفته و با او به صحبت نشسته بودند و نتیجه این شده بود که انوشیروان و کارش را با هم مورد تأیید قرار دادند. پدر و مادر انوشیروان برای خواستگاری بهتر دیدند که به خانه پدر بروند و از نزدیک با خانه و محیطی که عروسشان در آن رشد و نمو یافته آشنا شوند. در این خواستگاری دیگر پدربزرگ حضور نداشت و مادربزرگ به عنوان وکیل راهی خانه مان شده بود. من و پدربزرگ و باغبان هر سه تنها در خانه بودیم و برای سرگرم نمودن خود به گلخانه رفتیم تا شاهد فعالیت او باشیم. پدربزرگ باغبان مخصوص نداشت و به وقت نیاز باغبان همسایه را به عاریت می گرفت. باغبان ضمن کار رو به پدربزرگ کرد و پرسید:
_ آقای نیاورانی دیگر از ما و همسایه ها یاد نمی کنید، آن وقتها مهربانتر بودید!
پدربزرگ گفت:
_ جمع شدن با دوستان دل و دماغ می خواهد که من دیگر ندارم. عارضه پیری آدم را خمود و بی تحرک می کند.
باغبان که حرف پدربزرگ را قبول نداشت سر تکان داد و گفت:
_ کم لطفی نکنید، شما ماشاالله با این همه جوان که دور خودتان جمع کرده اید بی تحرک نیستید منتهی بفرمایید که دیگر حال و حوصله همسایه ها را ندارید. اتفاقا چند روز پیش بود که ذکر خیر شما پیش آمد و ارباب گله مند بود که شما دیگر حتی تلفنی هم حال و سراغ نمی گیرید. یادش بخیر آن روزها که همگی جمع می شدیم و من برایتان قلیان چاق می کردم و صدای خنده از باغ به آسمان می رفت. یادتان هست که چه کبابهایی سیخ می کشیدید و می فرمودید که هیچکس به خوبی شما کباب درست نمی کند و الحق هم که کبابهای شما تعریف هم داشتند. چقدر دلم هوای آن روزها را کرده، اما حیف.
آن مرد باغبان و خوردن حسرت گذشته، پدربزرگ را به فکر فرو برد و پس از لحظاتی گفت:
_ حق باتوست روزگار خوبی بود.
باغبان گفت:
_ در جشنی که به تازگی در باغ به راه انداخته بودید ارباب منتظر دعوت از طرف شما بود و به من می گفت، نیاورانی آدمی نیست که در موقع سرور و شادی همسایگان و دوستانش را فراموش کند و ...
پدربزرگ گفت:
_ آن جشن مخصوص جوانها بود و فقط بر حسب سنت چند پیر و پاتیل چون خودم حضور داشتند و گرنه جای ما هم در آن جشن نبود اما به زودی جشن دیگری هم به یاری خدا برگزار می کنیم که اگر در آن جشن هم جایی برای ما پیرها نباشد ترتیب یک مهمانی خصوصی را می دهم و بار دیگر دور هم جمع می شویم. راستی مشهدی دلم می خواهد چند گلدان گل بنابر سلیقه نوه ام بگیری و بیاوری، این نوۀ من گل سرسبد دخترهای فامیل است و از هر پنجه اش هنر می ریزد.
باغبان پرسید:
_ نقاش اتاق مش عباس خدا بیامرز کار نوه تان است؟
پدربزرگ تأیید کرد و مرد باغبان گفت:
_ با این که من از نقاشی سر در نمی آورم اما وقتی نگاهم به دیوار می افتد بی اختیار می ایستم و نگاه می کنم، به چشم ایشان بفرمایند چه گلی می خواهند من برایشان می آورم.
پدربزرگ رو به من کرد و گفت:
_ این مشدی ما آدم بسیار خوبی است و بچه های خوبی هم تربیت کرده، همه فرزندانش تحصیل کرده و باعث افتخار جامعه هستند. مشدی شغل و پستهای مهم را بین بچه هایش تقسیم کرده، هم دکتر دارد، هم مهندس، هم وکیل و ... نمی دانم آن دوتای وسط چه کاره هستند!
باغبان خندید و گفت:
_ غلامرضا حسابدار است و تو شرکت پسر ارباب کار می کند و آن یکی هم خلبان است.
پدربزرگ به من گفت:
_ دیدی دروغ نگفتم! دکتر عنایتی را به خاطر می آوری که تو بیمارستان به عیادتت آمد؟
وقتی تأیید کردم پدربزرگ ادامه داد:
_ پسر کوچیکه مشدی، دکتر عنایتی است، جوانی خوب و شایسته و لایق، خدا همه شان را حفظ کند.
مشدی با گفتن همه کوچیک شما هستند، قد راست کرد و من در صورتش اوج رضایت و آرامش را دیدم، گویی که خستگی مشدی با تعریف و تمجید پدربزرگ از وجودش رخت بر بسته بود. پدربزرگ گفت:
_ فرزند خوب و صالح نعمت بزرگی است که اگر خدا به انسان عطا کند او را از همه ثروتها مستغنی کرده است. مشدی حاصل پول حلال همین است!
بعد رو به من ادامه داد:
_ از در باغ که بیرون بروی دوتا خانه آنطرفتر مال یک مرد با نفوذ است که کلی عنوان و عناوین به دنبال خود یدک می کشد و توی پارکینگ خانه اش همیشه دو سه تا اتومبیل پارک است. ثروتش خدا می داند چقدر است اما آب از دستش نمی چکد و خیرش به کسی نمی رسد، به جایش فرزندانش مال او را پای میز قمار و مشروب بر باد می دهند.
باغبان آه بلندی کشید و او در ادامه حرف پدربزرگ گفت:
_ من چند سال پیش آنجا کار می کردم، وقتی دوتا از بچه ها با هم وارد دانشگاه شدند برای مخارجشان به مضیقه افتادم و رفتم پیش ارباب تا مگر کمکی بگیرم، اما می دانید به من چه جوابی داد، گفت، مگر بچه باغبان دانشگاه هم می رود؟ منظورش این بود که دانشگاه رفتن و درس خواندن حق آدمهای زحمتکش نیست و آنها می بایست راه مرا بروند. اما همین پارسال بود که آپاندیس اش عود کرد و نزدیک به ترکیدن بود که پسرم به دادش رسید و آن را عمل کرد. می خواستم بروم و به ارباب بگویم که جانتان را مدیون پسر باغبان هستید اما نرفتم و به خودم گفتم ولش کن زخم زبان زدن خشم خدا را نصیب آدم می کند و من از خشم و غضب خدا ترسیدم. خانم جان خوبی دنیا در این است که می گذرد حالا چه سخت باشد چه آسان، چه خوشبخت باشی، چه بدبخت و شکر در هر دو حالت واجب است. شکر خدا بچه ها آنقدر دارند که احتیاجی نباشد من کار کنم اما از خدا خواسته ام تا آخرین لحظه که شیشه عمرم پر می شود از دسترنج خودم زندگی را بگردانم و دست پیش احدی جز خودش دراز نکنم و به حمدالله تا این ساعت هم به کسی محتاج نبوده ام!
پدربزرگ با گفتن الهی شکر، در فلاسک چای را باز کرد و در سه لیوان چای ریخت و به مشدی گفت:
_ چای جشن را بخور تا بعد کبابش از راه برسد. تصمیم گرفته ام که جشن خودمان را زودتر از جشن جوانها برگزار کنم. دل ما کم طاقت تر است. به جواد بگو فردا شب بچه ها را خبر کند و همگی بیایید شام و مهمان من باشید. بگو فراموش نکند قلیانش را بردارد و بیاورد. خودت هم مشدی فردا صبح بیا تا به من عاجز کمک کنی و سور و ساط را آماده کنیم.
مشدی چشم بلندی گفت و هر سه در سکوت چایمان را نوشیدیم. هوای دم کرده گلخانه برایم سخت و سنگین شده بود و به پدربزرگ گفتم:
_ اگر بامن کاری ندارید بروم.
خودش هم به دنبالم حرکت کرد و هر دو گلخانه را ترک کردیم، روزی آفتابی و زیبا بود، شکوفه های سیب و ریاحین باغ را آکنده از بوهای خوش ساخته بود. پدربزرگ زیر یکی از درختها ایستاد و به من گفت:
_ آریانا برو از داخل کمد مادربزرگت دوربین را بیاور، فکر می کنم هنوز از جشن نامزدی نامی چندتایی فیلم باقی مانده باشد.
چرخ را به حرکت درآوردم و برای اجرای فرمان پدربزرگ حرکت کردم. از صبح زود وقتی دیانا و مادربزرگ آماده می شدند که به خانه مان بروند در من نیز حسی برانگیخته شده بود و چشم انتظار ورود مهمانی بودم. از میان لباسهایم، لباسی سفید برگزیده بودم و دیانا آن را به من پوشانده بود و موهایم را با سلیقه خود در بالای سرم جمع کرده بود. وقتی دوربین را از کمد خارج کردم در آینه قدی کمد به خود نگریستم و چند تار مویی را که باد آشفته کرده بود مرتب نمودم و بار دیگر به سوی باغ حرکت کردم. پدربزرگ را همانجا زیر درخت سیب دیدم که به انتظار نشسته بود، دوربین را به دستش دادم و او ضمن گرفتن دوربین گفت:
_ دعا کن که چندتایی فیلم باقی مانده باشد.
با نگاه به شماره فیلمها لبخند زد و گفت:
_ شانس آوردیم دو سه تایی هنوز باقی است، خب حالا آماده شو تا من عکس بگیرم.
خود را روی چرخ مرتب کردم و به پدربزرگ که داشت از عدسی مرا تماشا می کرد نگاه کردم، پدربزرگ گفت:
_ لبخند بزن و با حس و درک زیبایی به دوربین نگاه کن، خیال دارم عکسی هنری از تو بگیرم.
بی اختیار به کلام پدربزرگ خندیدم و او در همان زمان عکس گرفت. با شنیدن صدای زنگ خانه قلبم بی اختیار شروع به طپیدن کرد و نگاهم در دیده پدربزرگ نشست که پرسید:
_ چه کسی ممکن است باشد؟
مشدی زودتر از من و پدربزرگ به در رسید و آن را باز کرد، وقتی آقای یزدانی از در داخل شد پدربزرگ خنده معنی داری تحویلم داد و با تکان دست یزدانی را متوجه خود کرد و او به سمت ما پیش آمد. مثل همیشه آراسته بود و قدمهایش را به خاطر حضور ما بلندتر بر می داشت، وقتی مقابلمان رسید با سلامی گرم صورت پدربزرگ را بوسید و حال مرا پرسید و اضافه کرد:
_ در این هوای دلنشین پدربزرگ و نوه خوب خلوتی برای خود انتخاب کردید، من با آمدنم خلوت شما را بر هم زدم.
پدربزرگ گفت:
_ نه تنها خلوتمان را برهم نریختی بلکه به موقع هم آمدی، من خیال دارم با آریانا عکسی بیندازم، این دوربین قدیمی است و خودکار نیست و تو با آمدنت مشکل ما را حل کردی.
یزدانی گفت:
_ خوشحال می شوم کمک کنم.
او دوربین را گرفت و پدربزرگ چرخش را نزدیک چرخ من آورد و هر دو زیر درخت در حالی که دست یکدیگر را گرفته بودیم به فرمان یزدانی که پرسید آماده اید، لبخند زدیم و عکس گرفتیم. پدربزرگ گفت:
_ به گمانم یک فیلم دیگر داشته باشد، حالا شما کنار آریانا بایستید تا من عکس بگیرم. عکسهای خصوصی ام را خودم دوست دارم بگیرم.
یزدانی کنار چرخ من ایستاد و پدربزرگ آخرین عکس را گرفت و همانطور که در دوربین را می بست پرسید:
_ سفر خوش گذشت؟
یزدانی نگاهی گذرا به من انداخت و در جواب پدربزرگ گفت:
_ سرما بیداد می کرد و برف آنقدر زیاد بود که نتوانستیم از خانه خارج شویم. به بیدار گفتم که نقطۀ دیگری را انتخاب کند اما به خاطر دیدن خانواده هر سال مرا مجبور می کند که به همراهش بروم، اما روی هم رفته خوب بود و در جمع خانوادگی آنها خوش گذشت.
پدربزرگ گفت:
_ مهم این است که آدم از مصاحبت جمع کسل و افسرده نشود و گرنه طبیعت که کسل کننده نیست. امروز من و آریانا تنها هستیم و تصمیم داریم که غذایی ساده تهیه کنیم. بیا تو هم با ما باش و شریک غذایمان شو که خوشحالمان می کنی.
یزدانی گفت:
_ مزاحم نمی شوم استاد، فقط آمده بودم عرض ادبی کرده و جویای حالتان بشوم که می بینم بحمدالله سلامتید، اگر اجازه بدهید رفع زحمت می کنم.
پدربزرگ گفت:
_ اگر کسی مرا نشناسد و به اخلاقم وارد نباشد تو یکی هم خوب مرا می شناسی و هم می دانی که اهل تعارف نیستم، اگر کار ضروری داری برو خدانگهدارت اما اگر کاری نداری ماهم مثل خودت بیکاریم و می توانیم سه نفری روز را شب کنیم.
_ راستش کار مهمی ندارم منتهی نمی خواهم مزاحم باشم.
پدربزرگ چرخ را به حرکت در آورد و همانطور که به سوی سالن پیش می رفت گفت:
_ پس کمک کن تا غذا آماده کنیم، اینطور که معلوم است آریانا قصد غذا درست کردن ندارد.
گفتم:
_ پدربزرگ شما هنوز نگفته اید که چه دوست دارید تا برایتان آماده کنم.
پدربزرگ در سالن را باز کرد و اول خودش وارد شد و من و آقای یزدانی هم به دنبال او حرکت کردیم، همانطور که به سوی آشپزخانه می رفتیم پدربزرگ گفت:
_ یک غذای آسان مثل خورشت فسنجان، قورمه سبزی و اگر هم قیمه بادمجان باشد بد نیست!
به گفته خود با صدا خندید و یکراست به سوی یخچال رفت و سر درون آن کرد و گفت:
_ باید ببینم چه داریم و چه می توانیم درست کنیم.
یزدانی گفت:
_ اگر اجازه بدهید من غذای آماده از بیرون می گیرم می آورم، اینطوری فرصت بیشتری پیدا می کنیم که باهم صحبت کنیم.
پدربزرگ گفت:
_ هر چه بخواهی از بیرون بگیری همینجا درست می کنیم، بنشینید و تنها نگاه کنید. آنطورها که شما فکر می کنید من پیر و از کار افتاده نیستم فقط وقتی خانم در خانه باشد کمی خود را برای او لوس می کنم. خب این گوشت، این هویج و این هم نخود فرنگی آماده، فقط کمی برنج درست کنیم و چند عدد سیب زمینی پوست بگیریم و بعد خلال کنیم.
من برای خیس کردن برنج اقدام کردم، پدربزرگ خورشت را آماده کرد و یزدانی هم سیب زمینی هایی را که پدربزرگ مقابلش گذاشت پوست می گرفت، در ضمن کار پدربزرگ گفت:
_ خودت را باید برای جشن دیگری آماده کنی، به زودی باز هم مراسم نامزدی خواهیم داشت.
من بی اختیار به او نگریستم و شاهد رنگ پریدگی صورتش شدم، هر دو دستش را توی سینی گذاشت تا لرزش دستش آشکار نشود و به سختی توانست بگوید مبارک است.
پدربزرگ گفت:
_ انوشیروان هم به دام افتاد و دل نوه ام را چنان سریع ربود که همه را متعجب کرد، باورت می شود که انوشیروان صبور و سر به زیر آنقدر زرنگ باشد؟ من که هنوز باورم نشده اما همین امروز او رفته به خانۀ پسرم که کار را تمام کند. خوشبختانه هوا رو به گرمی است و می شود جشن آنها را در باغ برگزار کرد.
یزدانی سکوت کرده بود و فقط گوش می کرد، او در فرصتی که پدربزرگ سکوت کرده بود پرسید:
_ پس کلاس نقاشی نیمه تمام می ماند.
پدربزرگ متعجب پرسید:
_ کلاس نقاشی برای چه باید تعطیل شود؟
و خودش پس از لحظه ای فکر به قهقهه خندید و ادامه داد:
_ هان حالا منظورت را فهمیدم، اما پسر جان آن کسی که انتخاب شده آریانا نیست بلکه دیاناست.
دیدم که یزدانی نفس بلندی کشید و بدون نگریستن به ما سیب زمینی را به دست گرفت و شروع به خلال کردن آن نمود و زمزمه کرد:
_ می دانستم!
پدربزرگ که نجوای او را شنیده بود به تمسخر گفت:
_ پس مثل این که فقط من خواب بودم و از اتفاقات اطرافم بی خبرم.
یزدانی گفت:
_ در جشن آقا نامی من متوجه توجه انوشیروان به دیانا خانم بودم و در همان شب هم به آریانا گفتم که برای یکدیگر جفت مناسبی هستند.
پدربزرگ پرسید:
_ پس اگر می دانستی چرا گمان بردی که عروسی آریاناست، نکند انوشیروان حقیقت را به تو گفته.
یزدانی گفت:
_ کدام حقیقت؟! باور کنید من دیشب دیر هنگام بود که از سفر بازگشتم و صبح در اولین فرصت به دیدار شما آمدم.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
گرچه ریختن چای هم زمان گرفت و هم تمیز از کار در نیامد اما بالاخره موفق شدم و فنجان را به دست پدر بزرگ دادم و فنجان چای خود را هم روی میز گذاشتم و مثل دیگران روی صندلی پشت میز صبحانه نشستم و چایم را هم زدم.کندن نان و گذاشتن پنیر در اولین لقمه دشوار بود اما برای لقمه بعدی بعد از دست بی جان استفاده کردم و همچون نقطه اتکایی روی نان گذاشتم و به راحتی تکه ای جدا کردم.می دانستم که با تمرین بیشتر قادر به انجام کارهایم خواهم بود،همگی به کارم نظارت داشتند و وقتی توانستم صبحانه ام را بدوون کمک دیگران بخورم پدر بزرگ برایم کف زد و هورا کشید و به هنگام بوسیدن صورتم گفت:آریانا را هیچکس به خوبی من نمی شناسد،این دختر اگر اراده کند کوه را از زمین بلند می کند.
بعد از خوردن صبحانه به پدر بزرگ گفتم:باید تمرین با دست چپ را شروع کنم و خیال دارم اول با مداد شروع کنم تا طرز دست گرفتن آن را یاد بگیرمپدر بزرگ گفت:هر کاری که می دانی درست است انجام بده و هر وقت کمک خواستی فقط کافی است صدایم بزنی.تشکر کردم و چرخ را به سوی اتاقم به حرکت در آوردم،با دیدن دیانا که هنوز در خواب بود بلند خندیدم و ضمن بیدار کردنش گفتم:بلند شو دختر خواب آلود،باید کمکم کنیاو هراسان بلند شد و وقتی مرا مرتب و منظم دید پرسید:تو کی بیدار شدی؟- من صبحانه ام را هم خورده ام،بلند شو تا شاگردان نیامده اند صبحانه بخور،آشپزخانه باید زودتر شکل بوفه را به خود بگیرد.- دیانا با عجله بلند شد و بدون آن که رختخوابش را مرتب کند از اتاق خارج شد.فکر کردم آیا می توانم هر دو تخت را با یک دست مرتب کنم؟تردید نکردم و شروع به مرتب کردن رختخوابها کردم و وقتی به نتیجه کارم نگام کردم راضی بودم.با این که خسته شده بودم و نفس نفس می زدم اما چون موفق شده بودم خستگی را ز.د فراموش کردم.از کشوی میز کارم دفتری بیرون آوردم و به دنبال مداد گشتم،اقرار می کنم که وقتی مداد را به دست گرفتم دچار احساس شدم و پنهانی دور از چشم دیگران گریستم.یکی دو بار مداد را زمین گذاشتن و خواستم منصرف شوم اما بعد پشیمان شدم و مجددا آن را به دست گرفتم.نوشتن با مداد آن هم با دستی که تجربه گرفتن قلم را نداشت دشوار بود،سعی کردم خود را کودکی تازه به دبستان راه یافته تصور کنم که می خواهد برای اولین بار قلم به دست بگیرد و بنویسد.از الف شروع کردم به نوشتن،الفی که به صورت یک بود و می بایست حرف الف را روی خط کرسی و به اندازه معمولی سه نقطه تقریبا عمود،قسمت بالای آن به سمت راست و پایین به سمت چپ.مداد ارضایم نکرد و جعبه قلمها را در آوردم و با قلم درشت شروع به نوشتن کردم.مقدار زاویه قلم گذاری ام نسبت به خط افق کمتر می شد که صحیح نبود و نمی توانستم درست نوک قلم را دور بزنم و جای سمت ها را اشتباه می کردم،به طوری که خودم از نوشتن الف آنقدر عصبانی شدم که کاغذ را پاره کردم و مداد به دست گرفتم و به خود گفتم هیچ دانش آموز ابتدایی اینگونه شروع نمی کند.نمی دانم چند صفحه را سیاه کرده و الف نوشته بودم اما می دانم کار نوشتن الف به همان روز ختم نشد و تا مطمئن نشدم که درست می نویسم یا نه،به سراغ حرف ب نرفتم.به آقای یزدانی که برای تعلیمم آمده بود گفتم:ممکن است بتوانم نوشتن خط با دست چپ یاد بگیرم اما مسلما نمی توانم با یک دست نقاشی و طراحی کنم.او گفت: اما من خلاف نظر شما را دارم،به دستم نگاه کنید من با دست چپ هم می توانم به راحتی دست راستم کار کنم فقط باید همان همتی را که برای یادگیری در خط به کار می برید در مورد نقاشی هم همان کوشش را بکنید.حالا بیایید از کاغذ شطرنجی برای کشیدن خطوط عمودی و افقی کمک بگیریم.به سختی توانستم شکل مربع ، مستطیل و مثلث را روی کاغذ شطرنجی بکشم،اما لبخند آقای یزدانی حاکی از رضایت او بود.وقتی احساس کرد خسته هستم گفت: ما هیچ عجله و ستابی نداریم.خودتان را خسته نکنید.- نمی خواهم خودم و شما را گول بزنم اما فکر می کنم که دستم قدرت لازمه را نداردخندید و گفت:برعکس،دست چپ شما توانایی اش بیش از گذشته است و تمام نیروی دست راست شما اکنون منتقل شده به دست چپتان،پس از این بابت خیالتان راحت باشد.بیایید فکر دست راست را از مخیله تان خارج کنید و به خود بباورانید که دختری هستید چپ دست و می خواهید از ابتدا طراحی بیاموزید.خواهید دید که ترس پنهان شده در وجودتان به راحتی از بین خواهد رفت.وقتی به زودی توانستید از دست راست هم استفاده کنید خانم هنرمندی خواهید بود که از هر دو دست خود به یک نسبت استفاده می کند.حالا روی همین صفحه شطرنجی یک بطری و لیوان بکشید.در هنگام کشیدن،او با گفتن بسیار خوب است خواست که دایره ای هم بکشم که دایره را مجبور شدم چندین بار امتحان کنم و در آخر وقتی موفق شدم،آقای یزدانی کاغذ سفید دیگری پیش رویم گذاشت و گفت:حالا روی این کاغذ برایم دایره بکش.دایره ها بیشتر شکل بیضی به خود می گرفتند اما او با شکیبایی تمام صبر کرد تا این که توانستم دایره را ترسیم کنم.هر دو خسته بودیم،استاد مداد را از دستم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:می رویم کمی هوای تازه تنفس کنیم.بعد بدون اینکه نظر مرا بپرسد چرخ مرا به حرکت در آورد و از کلاس خارج نمود.در سالن مادرم را دید و خواهش کرد بالاپوشی به او بدهد که بتواند مرا کمی در باغ بگرداند.آفتاب نیم روز تمام سطح باغ را پوشانده بود و برفها روی شاخه ها آنقدر درخشش داشتند که چشم از تلالو آن عاجز از دیدن بود.آقای یزدانی مرا به سوی اتاق آخر باغ پیش می راند و توجهم را به زیبایی شاخه ای از یک درخت جلب کرد و گفت:توجه کنید،گویی این شاخه چون شما آنقدر استوار است که با این همه برفی که رویش نشسته سرخم نکرده و همچنان محکم و استوار مانده است.یا این که می گفت:به این توده برف نگاه کنید،مشکلات زندگی مثل این توده برف هستند و عزم و اراده انسان مثل اشعه خورشید،که کم کم آن را ذوب و نابود می کند.وقتی مقابل در کلبه رسیدیم چرخ را از حرکت بازداشت و به نقاشی مادر بزرگ اشاره کرد و پرسید:هیچ باورتان می شد که مادر بزرگتان با آن دستهای نحیف بتواند این کار را به پایان ببرد؟وقتی من آمدم تا کار خودم را شروع کنم در مقابل عزم و اراده این زن سر خم کردم و به خود گفتم،وقتی او با این اراده و همت دارد بر دیوار فائق می شود پس چگونه است که ما مردان از مشکلات فرار می کنیم یا این که زبان به گله و شکایت باز می کنیم؟و حالا باز هم با نگاه کردن به این تابلوی بدیع یکبار دیگر می گویم احسن و آفرین به این همّ والا و یقین دارم که شما هم همچون مادر بزرگتان از اراده ای محکم و پولادین برخوردار دارید و هرگز یاس و نومیدی را به دلتان راه نمی دهد.خب خانم جوان بیایید سیری در چهار فصل کنیم و زودتر از دیگران به بهار و جاودانگی طبیعت سلام کنیم.او در اتاق را باز کرد و چرخ مرا وارد اتاق کرد و گفت:با این که هوا کمی سرد است اما وقتی با حس طبیعت قرین شوی حس را حس نمی کنی.خب از کجا شروع کنیم،از بهار که سرآغاز سلام است.آقای یزدانی در مقابل دیوار به گونه ای استاد که روبروی من قرار گرفت و با پایین آوردن سر گفت:سلامم را بپذیرید اس دوشیزه جوان( فصل لطف و صفا که در آن غنچه و شکوفه پدید می آید،گل و دشت تن به جامعه سبز می پوشد،بلبل شاهپر نو به در آورده بخنیاگری می پردازد،لاک پشت با جفت خویش داستان مشتاقی می خواند،بهار آمده است.زمستان از فصل ماتم گلها و ریاحین است از زمانه رخت بربسته است.بدین گونه می بینم که در میان این همه شادمانی و نشاط زمانه،هر غمی کاستی می گیرد،جز درد من که سر افزونی دارد و چون چشمم دایم در فوران است).خب چطور بود؟- زیبا بود.سر فرود آورد و گفت: از آوسری شاعر انگلیسی وام گرفتم.خب حالا می رویم به تابستان،چه هوای گرمی دارد،بیایید زیر این درخت سیب روی نیمکت بنشینیم،چه جای آرام و چه هوای مطبوعی است(شما نیز ای اونیاس،فرشته صدق و راستی کمی در کنارم بنشینید و از این طبیعت زیبا بهره بگیرید.قلب من آنقدر از اندوه آکنده است که اگر پروای شرمساری نبود سیل اشک می باریدم و فریاد می زدم آه ای خدا آیا سزاوار بود که در اثر رشک و حسد بدکاری این چنین فرشته راستی را به بلا گرفتار کنی؟دل در قفس سینه به تنگ آمده و می خواهد آن را بشکافد و بیرون بیاید،اما ای دوشیزه زیبا در ایام بلا تقربی است به درگاه خداوند مهر،روزی که سلامت به تو بازگردد باغ را چراغان می کنم و زبان به اقرار می گشایم و بار دیگر شور و نشاط را به این منظر زیبا بر می گردانم) آقای یزدانی سکوت کرد و من به گمان این که از شاعر دیگری وام گرفته است خندیدم و گفتم: _ از پاییز برایم بگویید. آقای یزدانی حرکت کرد و در مقابل تابلوی پاییز ایستاد و گفت: _ ای درختان نیمه عریان که برگهای سایه دار خویش را که روزی پرندگان به شادی و خرمی در آن آشیان می نهادند از کف داده و اینک جامه ای ژنده و رنگین پوشیده اید، به جای آن همه شکوفه که بر اندام خویش آراسته بودید امروز رخسار زرد شما را می نگرم که به دست باد از شاخسارها جدا شده و بر زمین شکسته شده و صدای فغانتان به گوش می رسد، مرا نیز برگ و بار زندگانی خشکیده و غنچه های امیدم ناشکفته تباه گشته اند، اما به خداوند عشق که بر دل باختگان رحم و شفقت دارد امید دارم و می دانم که خداوند نالۀ حزین مرا به لطف خویش شادمان می گرداند. خب دوشیزه جوان یا بهتر است بگویم آریانای صدیق، زمان آن رسیده که این طبیعت زیبای رویایی را ترک کنیم و به دامن طبیعت سرد زمستانی برگردیم. دیگر تا آمدن بهار و آغاز شکوفایی طبیعت چیزی نمانده. آقای یزدانی چرخ مرا به حرکت در آورد و هر دو اتاق فصول را ترک کردیم. هوای بیرون مطبوعتر و گرمتر از هوای سرد و مسدود اتاق بود. او با گفتن امیدوارم خسته تان نکرده باشم، چرخ مرا به سوی ساختمان پیش راند و گفت: _ گردش خوبی بود و از این که وقتتان را صرف من کردید ممنونم. هنوز پاسخم را نداده بود که دیانا را دیدم که به طرفمان می آید. استاد گفت: _ به گمانم دیگران را نگران کردیم و گردشمان به درازا کشیده است. من با گفتن فکر می کنم سکوت کردم تا دیانا به ما رسید و پرسید: _ حالت خوب است؟ گفتم: _ ای کاش می بودی و همراه ما در میان فصول گردش می کردی. استاد در آنی مرا در میان فصل بهار و تابستان و پاییز گردش داد و بعد به سمت زمین برگرداند. دیانا گفت: _ غذا خیلی وقت است که آماده است و همه منتظر شما هستند. آقای یزدانی آرام زمزمه کرد: _ من مقصر بودم که در میان فصول ایشان را زیاد نگهداشتم. دیانا با گفتن عیب ندارد فقط عجله کنید، بر سرعت چرخ افزود. در سالن را که باز کردیم هوای گرم مطبوعی بر صورتمان نشست، بانگ پدربزرگ را از آشپزخانه شنیدیم که گفت: _ بچه ها عجله کنید که دیگر از گرسنگی رمقی برایم نمانده. وارد آشپزخانه که شدیم همگی را منتظر پشت میز غذاخوری دیدیم، گفتم: _ پدربزرگ از هوا بوی بهار می آید! از نشاطی که در لحنم هویدا بود خوشحال شد و گفت: _ همینطور است عزیزم، دیگر چیزی به تازه شدن سال نمانده. پدربزرگ اشاره کرد که روی صندلی کنار دستش بنشینم و آقای یزدانی را که قصد داشت ما را ترک کند به زور نگهداشت و در طرف دیگر خود نشاند و به مادربزرگ گفت: _ حالا غذا را بیاورید که دلمان بیاید بخوریم، صبحانه که هیچ مزه نداد. دیانا گفت: _ پدربزرگ اگر می دانستم که بدون من صبحانه به شما مزه نمی دهد اولین نفری بودم که بیدار می شدم. پدربزرگ با صدای بلند خندید و گفت: _ اما عزیزم منظور من هم تو هستی و هم آریانا! پدر گفت: _ یعنی وجود ما هیچ؟ پدربزرگ سر تکان داد و کلام پدر را با این حرف رد کرد: _ آریانا حضورش همچون عسل است که وقتی سر میز نباشد ناشتایی ناقص است. سری که آقای یزدانی به عنوان تأیید فرود آورد برایم جالب بود و در همان حال اندیشیدم که او به جای اسم من اسم دیانا را در حافظه جایگزین کرده و بی اختیار تأیید می کند. غذا در سکوت صرف شد و تنها گاهی پدربزرگ با جملات کوتاهی همچون، وقت هرس شاخه ها گذشته و یا امسال می خواهم تعدادی گلدان بنابر سلیقه آریانا به گلدانها اضافه کنم، سکوت را برهم می زد. میز غذا را جمع نکرده بودیم که صدای برهم خوردن در آهنی شنیده شد و مادربزرگ پرسید: _ مگر در باز بود؟ و با این حرف پدر را واداشت تا بلند شود و از شیشه سالن بیرون را نگاه کند. او وقتی برگشت گفت: _ دو نفر هنر جو هستند که اسمشان درست به خاطرم نیست. مادربزرگ گفت: _ باید هاتف و بهادر باشند. وقتی در سالن باز شد و دو مرد جوان داخل شدند به جای بهادر، انوشیروان بود که به همراه هاتف آمده بود. پدربزرگ گفت: _ بیایید تا غذا هنوز گرم است میل کنید. هاتف گفت: _ استاد غذا خورده ایم، راستش ... چطور بگویم، من و انوشیروان آمدیم تا اگر ... انوشیروان حرف او را قطع کرد و گفت: _ استاد ما می خواهیم به نوبۀ خود اگر خدمتی از دستمان بر می آید برای آریانا انجام دهیم. هاتف می گوید اگر آریانا ببیند که او با چه مشقتی می نویسد... من گفتم: _ از لطف هر دوی شما ممنونم و از این که در این هوای سرد رنج آمدن دوباره را تحمل کردید شرمنده ام و می خواهم باور کنید که هنوز عشق به خطاطی و نقاشی در وجودم زنده است و آن را رها نمی کنم و لزومی نمی بینم که از لرزش اندک دست هاتف بخواهم شادمان شوم و کار را دنبال کنم. آقا هاتف هنرمند بزرگی است و عزم و اراده ایشان خیلی پیش از اینها برایم سرمشق بوده است. پدر گفت:لطفا بنشینید،من وقتی صفای روح شما جوانها را می بینم از یک طرف خوشحال و از سوی دیگر غمگین می شوم که چرا چون شما جوان نیستم و به پدرم حق می دهم که نخواهد به هیچ وجه این مکتب خانه را تعطیل کند.به عقیده من اینجا مکتب خانه نیست بلکه یک فرهنگستان است که انسانهای فرهیخته ای در آن آمد و شد دارند.من به نوبه خود از همه شما که قصد دارید به دخترم یاری برسانید تشکر می کنم و امیدوارم که روزی آریانا بتواند تلافی این همه محبت شما را بکند.مادر بزرگ برای همگی چای ریخت و دیانا که آن همه تعریف و تمجید از زبان پدر در مورد انوشیروان و هاتف شنیده بود روی سرخ کرده و غرق در لذت با قندان روی میز بازی می کرد.هاتف و انوشیروان ساعتی نشستند و سپس خداحافظی کردند و رفتند.مادر وادارم کرد که به رختخواب بروم و استراحت کنم.دیانا دارویم را داد و من تحت تاثیر داروها به خواب رفتم.وقتی چشم باز کردم که مادر کنارم نشسته بود و گفت:تا آفتاب غروب نکرده نمازت را بخوان.خانه را ساکت و خاموش یافتم،از مادر پرسیدم:بقیه کجا هستند؟گفت: پدر و پدر بزرگت با هم رفتند خانه مان،مادر بزرگ و دیانا رفتند خرید،من هم ماندم پیش تو تا تنها نباشی_ خیلی وقت بود که دلم هوای خلوتی و خلوت نمودن خودمان را کرده بود.مادر فکر می کنم که بهار عمرم سر آمده و باید برگردم.رنگ مادر چون گچ سفید شد و با صدایی که از ترس لرزان شده بود پرسید:چرا این حرف را می زنی؟آیا درد داری؟در تنفس ات اشکالی به وجود آمده؟سر تکان دادم و گفتم:نه از چیزی ناراحت نیستم اما فکر می کنم که چیزی دارد در وجودم منجمد می شود.مثل آبی که در اثر سرما کم کم یخ ببندد.مادر دستم را گرفت و پریشانتر از پیش گفت:شاید سرما خورده ای،امروز در هوای سرد بیرون ماندی.خوب است با دکترت تماس بگیرم_ دکتر که خدا نیست تا از زمین سرد و یخ بسته گل و گیاه برویاند.همانطور که گفتم حسی با من است که نمی توانم بیان کنم.مادر کمکم کرد تا روی چرخ نشستم و همانطور که مرا به طرف دستشویی می برد گفت: ای کاش نمی خوابیدی و بیدار می ماندی،چون پیش از این که بخوابی دختر شاد و سرحال بودی و با قاطعیت به انوشیروان گفتی که هنوز عاشق خطاطی هستی.آیا آن دختر که این کلمات را گفت تو نبودی؟_ خودم هم نمی دانم چه هستم،حقیقت تلخ را آسان پذیرفته ام اما به گمانم دارم خودم را گول می زنم که هیچ چیز تغییر نکرده و من همان آریانای سابق هست،اما مادر حالا که هر دو تنهائیم و می توانیم با هم راحت صحبت کنیم به شما می گویم که دوست داشتم پس از بیهوشی هرگز اینگونه بیدار نمی شدم.من از هیبت مرگ همان قدر می ترسم که از هیبت زندگی که در آینده خواهم داشت،موجودی ناتوان و محتاج کمک.باور کنید دوست دارم اگر قرار باشد از این ناتوان تر شوم هر چه زودتر با زندگی وداع کنم.این فکر که دیگران را به رنج و زحمت نینداخته ام و برنامه زندگی تان را برهم نزده ام به من توان رویارویی با مرگ را می دهد اما ....مادر با صدایی از سر خشم گفت:دیگر تمامش کن،نمی خواهم از زبانت کلمه مرگ را بشنوم.اگر از بودن در اینجا ناراحتی به محض این که پدرت برگشت تو رو را برمی گردانیم خانه تا در آنجا استراحت کنی،این را هم بدان که بخاطر شرایط کنونی تو هیچکس در روند زندگی اش تغییری نداده که فکر کنی برنامه دیگران را برهم زده ای.من به کمک و یاری هیچکس نیاز ندارم و خودم می توانم به تنهایی پرستاری ات را برعهده بگیرم.وقتی دست بی جانم را مسح می کردم با بغضی که در گلویم نشسته بود گفتم:مادر لطفا این انگشتر را از دستم خارج کنید.مادر به آرامی آن را از انگشتم در آورد و هنگامی که پس از وضو وارد سالن شدیم خواست انگشتر را بار دیگر به انگشتم بازگرداند که گفتم:نه پیشتان باشد برای روزی که انگشتم حس اش را به دست آورد.نگذاشتم که مادر انگشتر را در دست دیگرم بکند و او هم با چشمی که لبریز از اشک بود،با صدایی که میلرزید گفت:باشد برایت نگه می دارم.نمازم که به پایان رسید صدای هاهای گریستن مادر از آشپزخانه به گوشم رسید،بر خود خشم گرفتم که چرا دل نازک دل را با حرفهای اندوهبارم شکسته ام،سر یه آسمان بلند کردم و گفتم: خداوندا اگر مشییتت بر آن قرار گرفته که مرا سوی خود بخوانی زودتر مرا ببر تا این چشمهایی که فروغش از آن توست اینقدر گریان نباشد.سعی کردم غمم را به همراه مهری که بر روی لب طاقچه گذاشتم،بگذارم و با لبخندی به نشانه فروکش کردن احساس از اتاق خارج شدم.فصل 10مادر عصرانه ای سبک فراهم آورده بود.وقتی روبرویش نشستم گفتم:متاسفم مامان،نمی بایست شما را ناراحت می کردم اما همانطور که گفتم خیلی وقت بود که دلم می خواست با شما و تنها با شما صحبت کنم اما نمی دانم چرا به جای حرف و سخن از دلتنگی ام حکایت کردم.من وقتی گفتم که عاشق نقاشی و خوشنویسی ام قصد فریب کسی را نداشتم و هنوز هم عاشقم،بیایید حرفهای دلتنگی ام را فراموش کنید و به رویم بخندید.مگر خودتان همیشه نمی گفتید که بخند تا دنیا به رویت بخندد؟مادر به رویم لبخند زد و گفت:از بچگب همین اخلاق را داشتی و طاقت دیدن نگرانی دیگران را نداشتی،من همیشه گفته ام که تنها آریانا از میان بچه هایمروحیه حساس و شکنده دارد.روح تو آینه شفافی است که غبار نمی پذیرد.من در این آینه تصویر خیلی از خوبیها را دید ام که شاید در دیگران ندیده و یا کمرنگ دیده ام.تو همیشه بار سنگین دیگران را به دوش کشیده ای و خود را سپر بلای دیگران کرده ای.من وقتی فهمیدم که به خاطر نجات سمیرا چه کرده ای و چگونه نگاه شماتت آمیز و با سوء ظن پدربزرگ را برای خود خریدی و حاضر نشدی که نامی از سمیرا ببری به مادربزرگ گفتم آریانا خیلی بیشتر هم اگر مجال می یافت بار سمیرا را بر دوش می کشید اما هیهات که آن دختر به جای قدردانی کردن از تو،تو را با تهمت هایش از پای در آورد.گفتم:سمیرا تحت تاثیر علاقه شدید حسود شده بود و حقایق را نمی دید.مادر به تمسخر گفت: علاقه اش آنقدر شدید بود که بلافاصله مهر مرد دیگری را جایگزین کرد و به خواستگارش جواب مثبت داد!این دیگر از آن عشق و علاقه هاست که از دل برود هر آن که از دیده برفت است. به گمانم عمویت هم می خواست زودتر سمیرا را روانه کند تا بیشتر آبرویش ریخته نشود وگرنه آدمی نبود که وقتی تو بیمار و بستری بودی بساط عقد کنان دخترش را ترتیب بدهد،اما با همه مصیبتی که سرمان آورد نفرینش نمی کنم و دعا می کنم که در زندگی زناشویی با تدبیر و عقل رفتار کند،اما آنچه مسلم است این است که اگر عشق و علاقه هم بود عشق های گذشته بود که با روح و روان آدم سر و کار داشت نه با مقام و منصب.همین پدر بزرگت که چون پدر خودم دوستش دارم مخالف ازدواج من و پدرت بود و نمی خواشت مشکلات و مصایبی که خودش در زندگی متحمل شد بود را پسرش نیز تجربه کند به همین دلیل برایش دختری خوب از خانواده اسمی انتخاب کرده بود اما پدرت به من که دختر سمسار و به قول شما امروزی ها عتیقه فروش بودم علاقه پیدا کرده بود و در برابر مخالفت پدرش ایستادگی کرد تا موفق شد.گفتم:از پدر بزرگ که خود به خاطر علاقه اش پشت پا به تمام سنت های خانوادگی زده بود این کار عجیب بود.مادر آه بلندی کشید و گفت:همانطور که گفتم دلش نمی خواست پسرش مخصوصا پسر بزرگش ریسک کند،میترسید هر دوی ما در نیمه راه خسته شده و از یکدیگر جدا شویم،اما بعد ها خودش اقرار کرد که عشق در خانواده نیاورانی ریشه در روح و روان دارد و احساسی زودگذر نیست.این را برایت گفتم تا بدانی که همه ما ناز پرورده و روی تشک پر قو بزرگ شده نیستیم و هر کدام به قدر کافی از دست این زندگی تازیانه خورده ایم.پرسیدم:پدربزرگ حمایتتان نکرد؟_ اگر منظورت از لحاظ مالی است که پدر حاضر به پذیرفتن هیچ کمکی نمی شد اما از لحاظ حمایت کردن و خواستار شدن،چندان با رغبت پای پیش نگذاشت،اما مادر بزرگ همیشه حامی من بود حتی وقتی که من و پدرت حرفمان می شد او جانب مرا می گرفت و پسرش را توبیخ می کرد.نمی دانم تو این مدت متوجه اختلاف اخلاقی که میان پدرت و پدر بزرگت وجود دارد شده ای یا نه؟پدرت کمتر زبان به علاقه باز می کند و با کارهایش علاقه اش را نشان می دهد،همیشه اخلاق پدر بزرگت را دوس داشتم و گاهی هم به مادر بزرگت حسادت کرده ام.اما کم کم پذیرفتم که پدرت انسانی نیست که مهرش را و دوست داشتنش را به زبان بیاورد و به اخلاق او عادت کردم.گرچه در زمان آشنایی فکر می کردم که او مردی جسور و زبان باز است اما اشتباه کردم.برداشتهای جوانی جای تامل دارند.گفتم:هنوز نتوانستم پدر را بشناسم و به خصوصیات اخلاقی اش پی ببرم،شناخت من نسبت به پدر بیشتر از طریق گفته های شماست،دوست دارم که بدانم شما و پدر چگونه و کجا با هم آشنا شدید.مادر خندید و گفت: برای نادیا تعریف کرده ام و حالا که تنها هستیم برای تو هم تعریف می کنم.همانطور که گفتم پدرم یک عتیقه فروشی کوچک داشت که یکی از اتاقهای خانه به صورت دکان در آمده و دری به خیابان داشت،این دکان ویترین کوچکی داشت که پدرم از ظروف نقره و تسبیح و انگشتر برای جلب توجه مشتری استفاده کرده بود.در میان ظروف نقره یک جا قلمی نقره ای هم بود که گویا چشم پدرت را گرفته بود و هر وقت از مقابل دکان عبور می کرد می ایستاد و نگاه می کرد.پدرم که فهمیده بود این جا قلمب به چشم مشتری نشسته و بالاخره آن را خریداری می کند یک کلام می شود و از نرخ خود پایین نمی آید.من آن وقتها سال آخر دبیرستان بودم و سرم به درس و امتحان گرم بود تا این که پدرم سرما خورد و چند روزی در رختخواب خوابید و من به ناجار دکان را گرداندم.در یکی از همین روزها پدرت که مرا از پشت شیشه دید ه بود به نیت این که می تواند جا قلمی را ارزانتر بخرد وارد شد و یکسر سراغ جا قلمی رفت و پرسید می شود بفرمایید قیمت این جا قلمی چند است؟قیمتی که من عنوان کردم گویا از قیمتی که همیشه پدر به او گفته بود گرانتر بود.پدرت خشمگین جا قلمی را سر جایش گذاشت و گفت انصاف هم خوب چیزی است خانم،صاحب قبلی با انصاف تر بود.گفتم پس چندد روزی صبر کنید تا آقا انصاف برگردد و بعد خرید کنید. از کلام نیش دارم رنجیده خاطر شد و رفت،شب وقتی ماجرای مشتری را برای پدرم گفتم خندید و گفت،چشم این جوان جا قلمی را گرفته است و بالاخره می خرد خوب شد که تو گرانتر از من گفتی،حالا می فهمد که اگر باز هم بخواهد دست نگه دارد باید قیمت گرانتری بپردازد.فردا غروب هم او را دیدم که به ویترین نگاه می کرد اما داخل نشد و پس از تماشا رفت.حال پدرم خوب شده بود و خودش ادکان را اداره می کرد،ما را هم چند روزی برده بودند اردوی تابستانی،وقتی از اردو برگشتم پدرم اولین سوالی که پرسید این بود که،جا قلمی را تو از ویترین برداشته ای؟گفتم پیش من است،یعنی همین جا پشت قلیان ناصرالدین شاهی.پدرم خشمگین پرسید آنجا چه می کند؟مگر جایش در جلوی ویترین چه ایرادی داشت که ورش داشتی؟مرا بگو که به آن جوان تهمت ناحق دزدی زدم و یقه اش را گرفتم که الا لله تو برداشته ای چون جز او کسی آنقدر طالب جا قلمی نبود.می خواستم از او شکایت کنم که گفت من هر روز از اینجا عبور می کنم اگر جای شما بودم صبر می کردم تا دخترم بیاید و از او هم سوال می کردم،اگر دخترتان هم از مفقود شدن جا قلمی اظهار بی اطلاعی کرد آنوقت از من شکایت کنید،کلاس خطاطی من فقط یک چهارراه با شما فاصله دارد و از هر کس سراغ نیاورانی خوشنویس را بگیرید آدرس مرا به شما نشان خواهد داد.من همم این اسم را خیلی شنیده بود اما خود استاد خوشنویس را ندیده بودم،این بود که عذرخواهی کردم و او هم رفت،حالا چطور می توانم توی صورتش نگاه کنم؟گفتم بهتر است جا قلمی را خودتان ببرید به کلاس و تقدیمش کنید و تخفیف هم بدهید تا قبول کند که هر دو اشتباه رفتار کرده ایم.پدرم قبول کرد و جا قلمی را کادو پیچ کرد و به کلاس استاد رفت و ضمن دادن جا قلمی از او معذرتخواهی کرده بود و از همان جا دوستی میان پدرت و پدرم به وجود آمد و پدرت مرا خواستگاری کرد.همانطور که گفتم پدرت مرد خوشنام و پر آوازه ای بود که خیلی ها طالب بودند با او وصلت کنند،اما من انتخاب شده بودم وقتی مخالفت پدر بزرگت به گوشم رسید تصمیم گرفتم که من هم قبول نکنم چرا که از اول هم با ازدواجی که در آن مخالفت وجود داشته باشد موافق نبودم و به همین خاطر به پدرم گفتم تا خود پدر داماد نیاید من جواب بله نخواهم داد و او به اکراه آمد و بیشتر از آنچه که تصور کنی نگران دوام زندگی ما بود.پدرت دو اتاق در خیابان ناصر خسرو اجاره کرده بود و ما در همان خانه جشن عروسی گرفتیم،در حالی که پدر بزرگت این باغ را داشت ولی پدرت نمی خواست روزی روزگاری منتی بر سرش باشد.آره دختر جان ما هم از صفر شروع کردیم و من هم می خواستم کمک حالش شوم و در بیرون خانه کار کنم اما پدرت مخالف کار کردن زن بود،اینجاست که می گویم خیلی از لحاظ اخلاقی با پدربزرگت تفاوت دارد.او که مردی قدیمی تر است روشنفکر تر از پدرت بود.به هر حال من خانه دار شدم و به کارهای خانه رسیدم و پدرت فعالیتش را بیشتر کرد و کم کم توانستیم برای خود خانه ای بخریم و زندگیمان را تکمیل کنیم.وقتی نامی و نادیا به دنیا آمدند پدربزرگن پذیرفت که علاقه ما قلبی است و زودگذر نیست و کم کم نظرش نسبت به ما تغییر کرد و کارگاه نقاشی اش را به نام پدرت و عمو به ثبت رساند تا آنها با هم کار کنند و خودش کارگاه را به خانه آورد و شاگردانش را همین جا تعلیم داد.فقر و گرسنگی و نداری چهره کریه ای دارد اما استقامت و صبر و بردباری انسان را زیاد می کند.من صبر کردم و خدا هم نتیجه صبرم را با دادن فرزندان خوب تلافی کرد و این از هر ثروتی برای من و پدرت با ارزشتر است.صدای بر هم خوردن در آهنی به گوشمان رسید و مادر گفت:به گمانم مادر بزرگ و دیانا از خرید آمدند.هوا کاملا تاریک شده بود و شب از راه رسیده بود،مادر بزرگ بسته های خرید را که به دستش بود روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت:دیر کردنمان به این خاطر بود که رفتیم امامزاده و من نذرم را ادا کردم.مادر گفت:ایرادی ندارم،هنوز آقایان نیامده اند._فکرش را بکن در بازارچه چه کسی را دیدیم ؟من نگاهم به نگاه خوشحال دیانا افتاد و بی اختیار گفتم:انوشیروانمادر بزرگ متعجب نگاهم کرد و پرسید:آیا می دانستی که او به بازارچه می رود؟سر تکان دادم و گفتم:همین طوری اسم بردم،آیا او را دیده اید؟مادر بزرگ گفت:بله خرید کرده بود و داشت از بازارچه بیرو ن می رفت که ما او را دیدیم،حالت را پرسید و سلام هم رساند.تا مردها نیامده اند باید ترتیب شام را بدهیم.گفتم:من هم می روم تا کمی تمرین کنم.دیاما مرا به طرف اتاقم حرکت داد و به محض ورود به اتاق گفت:وقتی او را دیدم شوکه شدم،دست و پایم را گم کردم.به گمانم فهمید که هول شدم چوت به شیطنت پرسید چرا ترسیدید؟به جای من مادر بزرگ گفت نترسیدیم بلکه خوشحال شدیم تو را دیدیم،آنگاه انوشیروان با نگاهش پرسید مادر بزرگ راست می گوید،که من سر به زیر انداختم تا گمان نکند پررو هستم.گفتم:کار درستی کردی،تو دیگر نباید خبط و خطای سمیرا را تکرار کنی.همان یک لکه بر دامنمان بماند کافی است.دیانا خندید و گفت :مطمئن باش که من اشتباه نمی کنم و او اگر به من علاقه پیدا کرده باشد باید به اتفاق خانواده اش برای خواستگاری بیاید_ این فکر صحیح است،حالا آرام بگیر تا وضو دارم نمازم را بخووانم و بعد کمکم کن تا تمرین کنم.قبول کرد و روی تخت به انتظار نشست و بعد با آوردن دفتر و مداد کنارم نشست تا شاهد تمرین کردنم باشد.به گمانم بهتر نوشته بودم و مداد در دستم دیگر به لجبازی در نمی آمد.برای نوشتن حروف دیگر مشکلی نداشتم،وقتی هر سی و دو حرف را نوشتم از دیانا پرسیدم:چطور است؟گفت:با چپ هم خوش می نویسیخندیدم:باید نظر پدر و پدر بزرگ را بپرسم،دلم نمی خواهد برای دلخوشی ام بگویند که خوب وشته ام.من خوب نوشتن را در درست نوشتن می خواهم،اگر توانستم با قلم و دوات هم درست بنویسم آنوقت امیدوار می شوم.بعد از شام بود که دفتر را یه دست پدر بزرگ دادم و گفتم:لطفا تصحیح کنید.پدر بزرگ لای دفتر را باز کرد و صفحه ها را ورق زد و با دقت نگاه کرد و گفت:خوب است اما عالی نیست،باید بیشتر تمرین کنی.به جای اینکه رنجیده شوم ذوق زده شدن چرا که به خوبی می دانستم پدربزرگ برای شاگردانی که خوب می نویسند همیشه این جمله را بکار می برد تا به خود غره نشوند. برخلاف پدربزرگ بقیه اهل خانه نوشته ام را تحسین کردند و پدر با گفتن دیدی توانستی؟تشویقم کرد،پدر بزرگ اخم هایش را در هم کرد و گفت:برو با قلم بنویس،هر بچه ای هم می تواند اینگونه بنویسد.در مقابل صدای اعتراض جمع او سکوت کرد و مرا روانه کرد تا نیم مصرعی را که خودش خواسته بود با قلم درشت بنویسم که ،صفای خط از صفای دلست.به اتاقم بازگشتم و نیم مصرع را با قلم درشت نوشتم و چون بار دیگر نشانش دادم گفت:همانطور که گفتم با تمرین بیشتر بهتر خواهی نوشتاین بار از او رنجیدم چون به راستی برای نوشتن آن تلاش فراوانی کرده بودم و به نظرم می رسید که اگر با دست راست هم می نوشتم از این بهتر نمی توانستم بنویسم،اما بار دیگر بازگشتم و تمام دفتر را سیاه کردم و حتی در سر میز شام هم حاضر نشدم،می خواستم ببینم که آیا به راستی خط ها با یکدیگر تفاوت می کنند یا این که پدربزرگ خواسته سر به سرم بگذارد.وقتی دیانا برای خوابیدن به اتاق آمد و مرا مشغول نوشتن دید آرام گفت:به حرف پدربزرگ توجه نکن،پدر وقتی می گوید عالی است پس قبول کن که خوب نوشته ای.مادر بزرگ هم دست کمی از پدر بزرگ ندارد و او هم خط ات را تایید کرد پس بی خودی خودت را خسته نکنگفتم:شاید منظور پدر بزرگ این است که قلم های دیگر را هم امتحان کنم.دیانا گفت:مگر قلم ات دزفولی نیست؟ _ چرا همان است که همیشه داشته ام،اما نمی فهمم که چرا پدربزرگ کارم را تایید نکرد؟دیانا چرخم را به سوی خود برگرداند و گفت:بس کن،من که به تو گفتم زیاد فکر نکنسپس وادارم کرد که تغییر لباس بدهم و خود را آماده خواب کنم.در بستر تمام قواعدی را که آموخته بودم یکبار دیگر در ذهن تداعی کردم و با اطمینان از اینکه اشتباهی نکرده ام دیده بر هم گذاشتم و به خواب رفتم.در نیمه های شب از خوابی که دیده بودم بیدار شدم،دیانا راحت خوابیده بود و دلم نیامد برای یک لیوان آب بیدارش کنم.وقتی نشستم به نظرم رسید که تمام حروف الفباء در زیر نور چراغ خواب به رقص در آمده و بالا و پایین می روند و پس از لحظه ای حروف به نوبت و پشت سر هم وارد دفتر مشقم شدند.این برخلاف خوابی بود که دیده بودم.در خواب همه حروف بلند شده و پرواز کنان از در اتاق بیرون رفته بودند و تنها دفتری سفید روی میز بر جای مانده بود و در بیداری شاهد بازگشت حروف به دفترم بودم.تصمیم گرفتم تا با نگاهی به دفتر اطمینان حاصل کنم و بعد بخوابم،وقتی روی چرخ نشستم و به سمت میز رفتم دستم از هیجان و ترس می لرزید،با این حال آرام و ترسان دفتر را باز کردم و چشمم به حروف افتاد که سر جایشان نشسته بودند.نفس آسوده ای کشیدم و با بوسیدن قلم و دفتر به رختخواب بازگشتم و به خود گفتم من خطاط خواهم بود اگر چه خوشنویس نشوم.صبح ظبق روال گذشته از خواب بیدار شدم و با پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر سر میز صبحانه نشستم.حال خوبی داشتم و احساس سبکی می کردم و تاثیر رویا و یا وقعیتی که به چشم دیده بودم هنوز با من بود،پدر پرسید:امروز حالت چطور است؟در لحنش حزنی بود که گمتن بردم مادر از آنچه گه مابین من و خودش گذشته پدر را با خبر کرده،گفتم:خوبم و دیشب راحت خوابیدم،اگرچه اوایل شب از کابوسی که دیدم بیدار شدم اما بعد با آرامش خوابیدممادر پرسید:دیانا بیدار شد؟_ بیدارش نکردم چون به چیزی احتیاج نداشتم.پدر گفت:عجب پرستاری برای آریانا انتخاب کردی؟اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می بردگفتم:باور کنید که حالم خوب بود و احتیاجی نبود که بیدارش کنم.پدربزرگ گفت:با این حال او می بایست هوشیار بخوابد نه آنکه عمیق به خواب برود.مادر گفت:با این وضعیت نمی توانم تو را به دست او بسپارممارد بزرگ گفت:خودم از امشب مراقبتش را بر عهده می گیرم،دیانا روز مواظبت می کند و من مراقبت شب را به عهده می گیرم.گفتم:چرا به خودتان را به زحمت می اندازید،من واقعا حالم خوب است و نیاز به این همه مراقبت ندارم.پدر بزرگ گفت:نوبت فیزیوتراپی ات امروز صبح است.خ.دت را آماده کن تا به اتفاق برویم.نگاهم به نگاه مادر افتاد و ا اضافه کرد:من هم همراهت می آیم تا تنها نباشیوقتی از خانه خارج می شدیم به دیانا گفتم:به آقای یزدانی بگو که به زودی بر می گردم.دیانا گفت:او را مشغول می کنم تا شما برگردید.نگران نباشاز وقتی از خانه خارج شدیم و تا زمانی که بازگشتیم سه ساعت از روز را تلف کرده بودیم.دلم بی جهت شور میزد و دلم میخواست هر چه زودتر به باغ برگردیم.شاید در انتظار گذاشتن آقای یزدانی پریشانم کرده بود و شاید هم دلم برای شعرهایی که برایم خوانده بود تنگ شده بود.به درستی حالم را نمی فهمیدم،وقتی اتوموبیل پدر به در باغ نزدیک شد چون کودکان به وجد آمدم و گفتم:آخیش رسیدیم.مادر گفت:دیدی که دکتر چه گفت،باید بیشتر استراحت کنی و کمتر فعالیت داشته باشیگفتم:من که کار سخت انجام نمی دهم،همه کارها من نشسته و به جالت استراحت انجام می شود.شما هم شنیدید که دکتر گفت هر کس بهتر از دکتر حال خودش را می فهمد.من هر وقت خسته شدم استراحت می کنم.پدر پیاده شده بود و در باغ را باز می کرد،پدر بزرگ به رویم لبخند زد و گفت:هیچکس چون من نمی داند که تو در چه حالی هستی،من می دانم که در آن سر کوچکت چه می گذرد،با این حال سعی کن آرام باشی و شتاب به خرج ندهیحرف پدر بزرگ به یادم آورد که آن همه شور و شوق برای رسیدن به چه منظور در من ایجاد شده بود.تصمیم داشتم که مشق شبم را به آقای یزدانی نشان بدهم و نظر او را هم جویا شوم.پدر بزرگ همیشه می گفت در بین هنر جویان من روی سه تن انگشت می گذارم که از آن سه تن فقط آقای یزدانی را می شناختم و آن دو نفر دیگر را ندیده بودم.اما از میان هنرجویان،مادر بزرگ علاوه بر آقای یزدانی به هاتف و انوشیروان و آن دو خواهر اشاره می کرد و بعد از بهادر و دیگران اسم می برد.نظر یزدانی می توانست نظر پدر بزرگ باشد!وقتی ما وارد سالن شدیم صدای آقای یردانی از کلاس به گوش می رسید که داشت هنرجوها را آرام می کردپدر بزرگ گفت:باز هم بحث آزادپدر نگران پرسید:نمی ترسید از این که هنرجوها بحث به راه می اندازند؟پدربزرگ نگاهش کرد و گفت:تا جوان بحث نکند که چیزی یاد نمی گیرد.اما خوشبختانه بحث بچه ها پیرامون مسائل خودشان است و وارد سیاست نمی شوند.بروم که کار دارد بالا می گیرد.پدر بزرگ ضربه آرامی به در اتاق زد و وارد شد و آقای یزدانی را از دست هنرجویان نجات داد.آقای یزدانی در غیبت پدربزرگ کلاس او را اداره کرده بود و مادر بزرگ کلاس خودش را داشت.دیانا در آشپزخانه به تهیه غذا مشغول بود.وقتی اقای یزدانی وارد آشپزخانه شد تا فنجانی چای بنوشد با دیدن همگی ما عذر خواست و خواست از آنجا خارج شود که پدر با گفتن خواهش می کنم بفرمایید او را از رفتن بازداشت،من گفتم:اشتباه از ما بود که دور هم اینجا نشستیم در صورتی که تا پایان کلاسها آشپزخانه به هنرجویان و اساتید تعلق دارد.پدر با این یادآوری بلند شد و گفت:پس بهتر است تا فرصت باقی است به جای خودمان برویم و آنجا چای بنوشیم.آقای یزدانی هم ما را همراهی کرد و همه به سالن و کنار بخاری دیواری تجمع کردیم.دیانا برایمان چای آورد،آقای یزدانی از من پرسید:امروز حالتان چطور است؟به جای من مادر از فیزیوتراپی سخن گفت و خاطر نشان کرد که می بایست خود را زیاد خسته نکنم.آقای یزدانی به چهره رنجیده من لبخند زد و رو به مادر گفت:اما خانم نیاورانی،غیبت این بار آریانا خانم به خاطر دکتر موجه شناخته شد اما آریانا می داند که من هیچ غیبتی را موجه نمی دانمدیانا که کلام یزدانی را جدی تلقی کرده بود با گفتن چه استاد سختگیری رنگ چهره استاد را گلگون کرد اما کوتاه نیامد و ادامه داد::من هرگز نمی توانم حتی لحظه ای در کلاس استادی که گذشت ندارد دوام بیاورم،چه خوب شد که هنرجوی شما نیستمیزدانی که کوتاه آمدن را به نشانه شکست خوردن گذاشته بود پرسید:شما هنرجوی چه رشته ای هستید،ممکن است به من بگویید؟دیانا که انتظار این پرسش را نداشت گفت:من در کارگاه پدرم کار می کنم مگه نه پدر؟او پدر را به شهادت گرفته بود و پدر به ناچار پاسخ داد:همینطور است اما هنرجوی مرتبی نیست،هر وقت بخواهد می آید و هر وقت دوست نداشته باشد نمی آید.استاد رو به پدر گفت:پس معنی سختگیری را فهمیدم و از امروز به معنای نظم و انضباط می گویم سختگیریپدر با صدا خندید و من برای آن که دامنه این گفتگو بالا نگیرد پرسیدم:استاد وسایلم را بیاورم؟آقای یزدانی به ساعتش نگریست و گفت:بله لطفاآنوقت از جا بلند شد و با گفتن با اجازه تان،از پدر و دیگران اجازه مرخصی گرفت و به دنبال چرخ من به راه افتاد.به همراه وسایل طراحی،دفتر مشقم را هم برداشتم و به کلاس رفتم،آقای یزدانی نشسته بود و انتظار می کشید.گفتم:از اینکه منتظر ماندید عذر می خواهملبخند زد و گفت:هر چه زمان بیشتر می گذرد بیشتر خدا رد شکر می کنم و به درگاه او پناه می برممی دانستم منظورش از بیان این صحبتها چیست،شرمنده گفتم:دیانا منظور بدی نداشت و ... یزدانی سر فرو آورد و حرفم را تایید کرد،اما گفت:من هرگز گمان نمی کردم که با خواهرتان هم سلیقه و هم فکر باشم،چیزی که بیش از ظاهر فرد مورد توجه


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic