تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان مسافر عشق
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
زیور خانم که از تعجب من در بهت و حیرت به سر می برد، گفت: آره مادر جون. اون دفعه که بهت گفته بودم. منتهی قرار بود پدر و مادر دختره که در آمریکا بودند 3 ماه بمانند ولی نمی دونم چطور شد که سر و کله شان اینقدر زود پیدا شد. قراره امشب به ایران بیایند و همگی به فرودگاه برند. در ضمن ناهار همگی مهمان مینا خانم هستند. من و باقر هم دعوت داریم. فکر می کنم چند ساعت دیگه سامان به دنبال ما و مهناز خانم بیاد. بهتره تو هم اینجا بمونی و با هم بریم. مطمئنم که هم مهناز و هم سارا و مینا خوشحال خواهند شد.
دیگر از صحبت های زیور خانم چیزی نمی شنیدم. چشمانم پر از اشک شد. تصمیم گرفتم بمانم تا با سامان ملاقات کنم و از او توضیح بخواهم ولی بعد از اینکه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که بروم بهتر است. شاید او پشیمان شده و در تمام این مدت برای او یک بازیچه بیشتر نبودم. شاید می خواسته تلافی سالهای گذشته را به سرم دربیاورد.
وای خدایا باورم نمی شود. پس آن همه حرف و دلبستگی ها دروغ بود؟
بغضی که در گلویم بود مانند گلوله ای سربی در حلقم بالا و پایین می رفت. نمی توانستم آنجا بایستم و شاهد بدبختی ام باشم.
به قاب عکس یگانه که روی دیوار بود نگریستم. چقدر معصومانه به من نگاه می کرد. آرزو می کردم که او زنده بود و با وی حرف می زدم. حتماً در آن لحظات می توانست به کمکم بشتابد ولی افسوس که در سخت ترین ثانیه ها و دقایق زندگیم تنها بودم.
زیور که به آشپزخانه رفته بود با یک سینی چای به داخل آمد. به چهره ام نگاهی انداخت و گفت: چی شد دختر جون تو که اینجا آمدی حالت خوب بود.
از جایم برخاستم و گفتم: نمی دونم زیور خانم چرا هر وقت به اینجا می آم دلم می گیره و یاد یگانه می افتم.
او دستم را گرفت و گفت: بشین برات چای آوردم بخور بعد برو.
در این فاصله مهناز هم بیدار شده و خوشحال می شه تو رو ببینه.
با حالتی نزار به او گفتم: نه باید برم قراری دارم که اگر سر وقت به آنجا نرسم خیلی بد می شه.
سپس صورت او را بوسیدم و از آن خانه بیرون آمدم.
وقتی داخل اتومبیل شدم سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و با صدای بلند گریستم. آن روز پنجشنبه بود. با تلفن همراهم با کوکب تماس گرفتم و گفتم می خوام به بهش زهرا بروم. تو خودت به دنبال یگانه برو.
کوکب بیچاره که از صدای گرفته ام تعجب نموده بود بدون آنکه سوالی کند چشمی گفت و تلفن را قطع کرد. با سرعتی دیوانه وار به سوی بهشت زهرا حرکت کردم. اشک روی گونه هایم همچون بارانی تند روان بود و من با خودم حرف می زدم و می گفتم: رامتین چرا رفتی؟ برای چه مرا در عنفوان جوانی تنها گذاشتی؟ من به تو احتیاج دارم و تو نیستی. چرا هر وقت صدات می کنم پاسخ را نمی دی. آری من خودم را گول می زدم تو همه چیز و همه کسم بودی و بدون تو عشق معنایی نداره.
وقتی به مزار رامتین رسیدم با صدای بلند اشک ریختم. پیرمردی به سویم آمد و گفت: دخترم اینگونه ضجه نزن. من برای کسی که اونو اینقدر دوست داری قرآن می خونم تا روحش آرام بگیره.
سپس شروع به خواندن قرآن کرد. پولی به او دادم و از آنجا به مزار یگانه رفتم و گفتم: یگانه جان، آقا باقر راست می گه که عمر شادی ها کوتاه و عمر غم ها بلند و طولانیه. خوش به حالت که راحت در اینجا غنوده ای و هیچ فکر و خیالی نداری.
با یگانه حرف می زدم که سایه ی کسی را بالای سرم حس نمودم. فکر کردم پدر یگانه است. وقتی از جایم برخاستم سامان را دیدم. دلم نمی خواست که او مرا با چنین حالی آنجا ببیند.
به صورتم زل زد و گفت: به تلفن همراهت چندین بار زنگ زدم. اونو خاموش کرده بودی. مجبور شدم با منزلت تماس بگیرم. کوکب خانم گفت که به اینجا آمده ای.
دسته گلی را که همراه خود آورده بود بر روی سنگ قبر یگانه نهاد و گفت: می خواستم باهات حرف بزنم . بهتره از اینجا بریم.
پشتم را به وی کردم و گفتم: احتیاجی به صحبت نیست. وقتی تلفن نزدی فهمیدم اتفاقی افتاده. به همین دلیل صبح زود به دیدن زیور رفتم. او گفت که به زودی ازدواج می کنی. بهت تبریک می گم.
پشت سرم قرار گرفت و گفت: این چه حرفیه که می زنی؟ خودت می دونی که بدون تو لحظه ای نمی تونم به زندگی ادامه بدم.
با پوزخندی به او گفتم: پس برای همین بود که حدود هفت هشت روز منو معطل خودت کردی؟! حتی تلفن همراهت رو هم خاموش کردی.
- نه، باور کن اینطور که تو می گی نیست. نمی خواستم در این مورد چیزی به تو بگم ولی باشه،حالا همه چیز رو برات تعریف می کنم.
به چهره اش نگاهی انداخته و گفتم: اتفاق بدی افتاده؟
سرش را پایین انداخته و اینگونه ادامه داد: بعد از اینکه درباره ی تو با مامان صحبت کردم کمی با هم حرفمان شد. به این خاطر به منزل خودم رفتم. سارا و کامران و آذر مرتب با تلفن همراهم و منزلم تماس می گرفتند. به این خاطر تلفن را قطع کردم.

دیروز که به سرکار رفته بودم مامان آنجا تلفن کرد و گفت که سارا و کامران دارند از پاریس برمی گردند و قراره از فرودگاه به منزل خاله مهناز بریم. من هم به خاطر آن دو به فرودگاه و از آنجا به خانه ی خاله مهناز رفتم. مامانم که طبق معمول داشت قرار عروسی را می گذاشت و سارا هم مرتب در گوشم حرف می زد و به اصطلاح نصیحتم می کرد.
همین الان هم مطمئنم که زمین و زمان را به هم دوخته اند تا منو پیدا کنند تا ناهار بخوریم و شب به فرودگاه بریم چون پدر و مادر آذر از آمریکا برمی گردند. اگر به تو تلفن نکردم به خاطر این بود که نمی دونستم چه چیزی بهت بگم. حالا دیگه هیچ چیز برام مهم نیست، دلم می خواد خودم همه ی کارها رو انجام بدم.
هر وقت تو بگی می آم با خانواده ت صحبت می کنم. اگر دوست داشته باشی در ایران زندگی می کنیم، اگر هم نخواستی با هم به خارج از کشور می ریم. می دونی که من اقامت کانادا و آمریکا را دارم و همین حالا هم دعوتنامه های معتبری از بهترین بیمارستان ها و مراکز پزشکی در دست دارم. حالا هر کاری که تو بگی انجام خواهم داد.
با هم قدم زنان از آنجا دور شدیم. او منتظر بود تا پاسخی از من بگیرد و من باز هم در فکر فرو رفته بودم.
شاید من خیلی خودخواه بودم که می خواستم با او ازدواج نمایم، به هر حال من یک زن بیوه بودم که یک بچه داشتم. در صورتی که سامان پسری بود زیبا و جذاب و ثروتمند و تحصیل کرده. او اگر لب تر می کرد بهترین دختران را می توانست به عقد خود درآورد. شاید مادرش حق داشته که از دست او عصبانی شده. او می تواند با آذر خوشبخت شود و مادرش را شاد کند. من این وسط چکاره ام.
این فکرها از مخیله ام خارج نمی شد. مدام به اطرفام می نگریستم تا شاید راهی پیدا کنم که سامان مرا فراموش کند. در آن لحظه او دستانم را گرفت و گفت: رها به چی فکر می کنی؟ چرا حرف نمی زنی؟ خواهش می کنم بگو در مغزت چه می گذره؟
با حالی نزار به او گفتم: سامان شاید مادرت راست می گه. حق با اونه. من به درد تو نمی خورم. بهتره حرف مادرت را گوش کنی و به دنبال زندگیت بری. من راضی نمی شم که دل اونو بشکنی. تو تنها پسر اویی باید به حرفش اهمیت بدی. او صلاح تو رو می خواد.
به چشمانم نگاه کرد و من نگاهم را از او دزدیدم. سامان با ناراحتی گفت: به من نگاه کن رها. نگام کن می خوام ببینم که از ته قلبت این حرف رو می زنی؟
به او نگریستم و با صدای بلند گریستم و از دستش فرار کردم. با عجله خودم را به اتومبیلم رساندم و با سرعت سرسام آوری رانندگی کردم. دلم نمی خواست که دیگر او را ببینم.
وقتی به منزل رسیدم، یگانه به انتظارم نشسته بود و ناهار نخورده بود. او را بوسیدم و گفتم: می خوام به حمام برم. اگر گرسنه ای می تونی غذات رو بخوری.
او گفت: نه مامان جون، منتظر می مونم تا از حمام بیایی.
وقتی به حمام رفتم زیر دوش آنقدر گریستم تا به هق هق افتادم. نمی دانم که این همه اشک را از کجا آورده بودم. از خودم بدم آمد. باید سامان را فراموش می کردم و به زندگیم ادامه می دادم. گویی از روز اول در طالع من تنها زندگی کردن را بارها و بارها نوشته بودند و من باید به آن عادت می کردم.
پس از دو روز دوباره به زندگی عادی رو آورده بودم. یادم می آید یک روز که در منزل تنها بودم و کوکب به مرخصی رفته بود، زنگ خانه به صدا درآمد و از پشت اف اف زنی گفت که باز کن.
تعجب کردم چون صدا ناآشنا بود و وی را نمی شناختم. وقتی نامش را از او پرسیدم، گفت: مینا هستم، خاله ی یگانه.
با تعجب در را باز نمودم و تا او از پله ها بالا بیاید، لباسم را عوض کردم و به سوی در رفتم. مینا خانم همانند آن موقع ها هنوز هم زیبا و شیک پوش بود. به استقبالش رفتم. او را بوسیدم و به داخل دعوتش کردم.
وقتی روی مبل نشست، از او اجازه خواستم که برایش چای بیاورم. لبخندی زد و تشکر کرد. با خود گفتم: چرا بی خبر آمده. کاش قبلاً تلفن می زد تا حداقل آوا را خبر می کردم که اینجا بیاد.
چای را به همراه ظرف میوه ای که در یخچال گذاشته بودم به داخل اتاق بردم. هر دو در سکوتی طاقت فرسا دست و پا می زدیم که بالاخره او به حرف آمد و گفت: رها جان متأسفم از اینکه شوهر جوانت را از دست دادی. وقتی سامان بهم گفت چقدر ناراحت شدم. راستی حال دخترت چطوره؟ دیگه پاش خوبه شده و مشکلی براش پیش نیامده؟
گفتم: نه خدا را شکر. اون هیچ مشکلی نداره.
خندید وگفت: خب ببخشید که بدون اطلاع مزاحمت شدم. سارا هم می خواست به دیدنت بیاد ولی یک پسر شیطونی داره که نگو و نپرس. به او گفتم بهتره بمونه در خونه و از پسرش مراقبت کنه.
در حالی که فنجان چایش را برمی داشت جرعه ای نوشید و ادامه داد: نمی دونم در جریان هستی یا خیر، به سلامتی سامان می خواد ازدواج کنه ولی یه مشکلی پیش اومده که فقط به دست تو حل می شه. البته نمی دونم چگونه برات بازگو کنم. روم نمی شه.
من که سرم را پایین انداخته بودم، بلند کرده و گفتم: خواهش می کنم بگویید. رودربایستی نکنید. هر کاری که بتونم برای شما انجام خواهم داد.
فنجان چای را به روی میز نهاد و گفت:البته که می تونی.
سپس ادامه داد که من برای سامان دختر بسیار خوب و تحصیل کرده و اسم و رسم داری را مدتها در نظر گرفته بودم تا اینکه بالاخره ماه پیش از او خواستگاری کردم. سامان هم آن موقع قبول کرد و هیچ حرفی نزد. ولی تازگی ها بازی درآورده. حرفهایی می زنه که اصلاً با عقل جور در نمی آد. آخر عزیزم من با خانواده ی آقای معتمد صحبت کرده ام و قول و قرار گذاشتم. نمی دونم چی شد که یک دفعه این پسره فیلش یاد هندوستان کرد و همه ی قول و قرارها را از یاد برد.
به صورتش نگریستم و گفتم: حالا چه کمکی از دست من برمی آد؟
سرش را به این طرف و آن طرف تکانی داد وگفت: رها خواهش می کنم که خودت را به آن راه نزن. تو با او حرف زدی و قول و قرار گذاشتی. حالا می گی که چه کمکی از دستت ساخته است؟
سعی کردم که آن لحظه خودم را کنترل کنم، چون مهمانم بود ترجیح دادم هر چه دلش می خواهد بگوید. آنگاه وی با گریه ای ساختگی گفت: تو اگر سامان را دوست داشتی چرا همان روزها که اون در ایران زندگی می کرد و دربدر و عاشقت بود و ازت خواستگاری کرد جواب مثبت ندادی و به دنبال دل خودت رفتی؟ حالا که شوهرت رو از دست داده ای و یک بچه داری به خواستگاری او جواب مثبت دادی؟ نه این انصاف نیست که با بچه ی من چنین رفتاری داشته باشی.
آن لحظه از حرفهای مینا خانم آنقدر عصبی و ناراحت شدم که نمی دانستم چه بگویم. چشمانم پر از اشک شده بود، ولی اصلاً دلم نمی خواست گریه کنم و غرور خودم را جلوی این زن متکبر خرد نمایم.
بغض گلویم را فرو خوردم و گفتم: معذرت می خوام، مثل اینکه پسرتان همه ی ماجرا را برای شما تعریف نکرده. من به او جواب مثبت ندادم. او نه تنها یکبار بلکه چندین بار با من صحبت کرد. فکر نکنید که بعد از چند سال که او را دیدم از من خواستگاری کرده، بلکه همان روزها که برای معالجه ی یگانه به آمریکا سفر کرده بودم یک جورهایی در این مورد با من حرف زد و وقتی به ایران آمدم بارها و بارها خواست با من تلفنی حصبت کنه، ولی من هر بار طفره رفتم و پاسخ تلفن هایش را ندادم تا اینکه ماه پیش در منزل مهناز خانم اونو دیدم و او باز برای چندمین بار از من خواستگاری کرد. من هم از او خواستم اجازه بده تا خوب فکرهام رو بکنم و پس از اینکه خوب اندیشیدم با او تماس گرفتم و به او گفتم باید حتماً رضایت شما را جلب کنه و وقتی چند روز پیش دونستم شما با این امر مخالفت نموده اید، من هم به پیشنهادش پاسخ منفی دادم و از او خواستم به دنبال زندگیش بره و براش آرزوی خوشبختی نمودم. بعد از آن باز هم با من تماس گرفت و من هر بار با شنیدن صداش تلفن را قطع کردم.
در حالی که در صدایم لرزشی خفیف ایجاد شده بود، باز خودم را کنترل نمودم و از جای برخاستم و گفتم: حالا هر کمکی که از من ساخته باشه برایتان انجام خواهم داد.
مینا خانم از جای برخاست. به طرفم آمد وگفت: به خاطر همه چیز متأسفم. باور کن روزی آرزو داشتم تو عروسم باشی. خدا شاهده که چقدر به مهناز اصرار م یکردم که از تو خواستگاری کنه، ولی او هر بار می گفت امکان نداره پدر و مادرش با چنین درخواستی موافقت کنند. حتی او بعد از اینکه خبر عروسی تو رو شنید تا مدتها در تعجب به سر می برد و می گفت باورم نمی شه که رها به این زودی ازدواج کرده باشه. آخر پدر و مادرش خیلی دوست داشتند او همانند خواهر بزرگش درس بخونه. عزیزم حالا هم دیر نشده، تو می تونی با بهترین مردان این شهر ازدواج کنی. خواهش می کنم با سامان صحبت کن. به او بگو که می خوای به زودی با یکی از اطرافیانت ازدواج کنی. عزیزم من پیش خانواده ی معتمد آبرو دارم. این گره ی کور فقط به دست تو باز می شه. باور کن که سامان تلفن منزلش رو قطع کرده و به موبایلش نیز جواب نمی ده. نمی دونم شبها کجا می خوابه، چون در منزلش هم نیست. دو روزه که به اتفاق کارمان به دنبالش می گردیم، ولی بی نتیجه است. اونو پیدا کن و با او حرف بزن.
به صورتش نگریستم. آثار نگرانی و اندوه را می توانستم به وضوح در چهره اش ببینم. من هم مادر بودم و دلواپسی او را به خوبی درک می کردم. دستانش را گرفتم و گفتم: کجا می تونم اونو پیدا کنم؟
با محبت دستانم را فشرد و گفت: در محل کارش. در بیمارستانی در همین نزدیکی هاست و بعدازظهرها هم به مطب می ره.
سپس یک قلم و کاغذ از کیفش درآورد و آدرس بیمارستان و مطب سامان را نوشت و به من داد و گفت: هیچ وقت محبت هات را فراموش نخواهم کرد.
آنگاه بدون آنکه حرفی بزند آنجا را ترک کرد.
از پشت پنجره رفتنش را به نظاره نشستم. یادم می آید چند سال پیش با مادر رامتین که برخورد کردم او هم رفتار خوبی از خود نشان نداد. آن روزها دختر جوانی بودم که سرم پر از شر و شور و عشق جوانی بود و حاضر نبودم در آن جنگ نابرابر تسلیم شوم و تا آنجا که توانستم برای رسیدن به رامتین همه ی سختی ها و مرارت ها را پشت سر گذاشتم تا به وصالش برسم، ولی حالا ازمن چه مانده بود؟
زنی غمگین و تنها که دیگر حوصله ی مبارزه را هم نداشتم و درهمان لحظه ی اول تسلیم شدم. دیگر دلم نمی خواست اخم و تخم عده ای را تحملکنم. همان دفعه برایم کافی بود.
نشستم و به آینده ی تاریکم فکر کردم. نه، نباید چنین می اندیشیدم. من بدون تکیه به یک مرد هم می توانستم زندگی کنم و آینده ی روشنی داشته باشم. مهم تر از همه این است که فرزند سالمی دارم. می توانم بعدها به عشق و محبت او امیدوار باشم.
در همین فکرها بودم که زنگ خانه به صدا درآمد. این بار تعجبم بیشتر شد. چه کسی قرار بود به دیدنم بیاید؟ گوشی درباز کن را برداشتم و گفتم: کیه؟
صدای آشنای آوا از آن سو به گوشم رسید. خوشحال شدم که بالاخره کسی آمد تا بتوانم برایش حرف بزنم. وقتی آوا به طبقه ی بالا رسید و فنجان های چای و میوه و پیش دستی روی میز را دید، گفت: به سلامتی مهمان داشتی؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
روزها منتظرم و شب ها چشم براه
گوش به زنگ صدایی
ز تو از آن دورها
آهنگ سازت را هنوز می شنوم
تو کجایی تو کجا
با تو خواهم آمد تا ابدیت تا نور
من هنوز منتظرم چشم براه
تو کجایی تو کجا ...

فصل جدیدی از زندگی پر فراز و نشیب من آغاز شده بود. حالا باید در خانه ای که روزی مأواری عشقم بود زندگی را به همراه فرزندم یگانه می گذراندم. به همین سبب مجبور بودم که چرخ زندگی را نیز خودم بچرخانم.
آن روزها پدر و مادرم خیلی اصرار می کردند که با آنان زندگی کنم و خانه ی موروثی را اجاره بدهم ولی من قبول نمی کردم و همچنان مصر بودم چراغ آن خانه را روشن نگاه دارم. به همین علت طبقه ی بالای منزل را که چند وقتی بود کسی آنجا زندگی نمی کرد، توسط بنگاهی محل به یک زن و شوهر جوان اجاره دادم و خودم در روزنامه ها به دنبال کار گشتم. ولی جستجوی من بی ثمر بود و کاری برایم پیدا نمی شد تا اینکه تصمیم گرفتم کلاس موسیقی رامتین را خودم دایر نمایم.
چون در گذشته نتوانسته بودم مدرکی دراین زمینه بگیرم، در یک کلاس موسیقی ثبت نام نمودم و خیلی زود توانستم مدرک معتبری دریافت کنم و پس از طی مراحل قانونی بالاخره کلاس موسیقی را دایر نمودم و بر حسب علاقه ای که به این کار از خود نشان دادم، توانستم خیلی زود پله های ترقی را یکی یکی طی کنم.
آن روزها شاگردان زیادی به من مراجعه می کردند و من خوشحال و مسرور از اینکه توانسته بودم هم کاری برای خود پیدا نمایم و هم یاد او را (رامتین عزیزم) را در اذهان زنده نگاه دارم.
یگانه دیگر پنج سالش تمام شده بود و پا به شش سالگی می گذاشت. او دختری بود بسیار فهمیده و باهوش که از سن خودش بیشتر می فهمید.
یادم می آید آن روزها وقتی او را به مهدکودک می سپردم، مربی و مدیر مهد از او خیلی تعریف می کردند. او آنقدر به رشته ی موسیقی علاقه داشت که همان روزها او را در یک کلاس موسیقی نونهالان ثبت نام نمودم و پس از آن وقتی که وارد کلاس های پیش دبستانی شد، به علت استعداد و هوش سرشاری که داشت او را در کلاس اول قبول نمودند و بالاخره یگانه ی قشنگم پا به مدرسه گذاشت.
آن روزها به تنها چیزی که فکر نمی کردم، خودم بودم. بعضی وقتها که به آینه می نگریستم، زنی را می دیدم که دیگر آن رهای پر شر و شور گذشته نبود، تنها دل خوشی ام قاب عکس رامتین بود که ساعتها بدون حرکت می نشستم و به او می نگریستم.
با این که خواستگاران زیادی داشتم ولی دلم نمی خواست ازدواج نمایم. خیال می کردم با ازدواج به حریم خصوصی خودم و رامتین تجاوز کرده ام. و آن را خیانتی بس عظیم می پنداشتم.
همان روزها که خانم سپهر را به خاک سپرده بودیم و من در خانه ی آرزوهایم زندگی می کردم، سامان بارها و بارها تلفن کرد و من هر بار به کوکب می گفتم که بگو نمی تواند صحبت کند.
من خواسته ی او را می دانستم. خیلی هم دلم برایش می سوخت ولی چه کنم که نمی توانستم دست به کاری بزنم که به هیچ عنوان از من ساخته نبود.
من خودم و روحم و همه ی وجودم را متعلق به رامیتن می پنداشتم و دلم نمی خواست مردی به من دست بزند و جایدستان او را از زوایای روحم زخم خورده ام پاک نماید.
بارها آوا و مادرم با من صحبت کردند که تو جوانی، باید ازدواج کنی و یگانه هنوز کوچکه، او به یک پدر خوب و دلسوز نیاز داره، و من هر بار از صحبت کردن راجع به این مسأله سرباز می زدم و به آنان گوشزد م یکردم که اگر باز هم در این مورد با من حرف بزنند، دیگر هرگز مرا نخواهند دید و آنان نیز به ظاهر سکوت می کردند، ولی من در چشمان پدر و مادرم غمی بزرگ را می دیدم که به خاطر من به روی خود نمی آوردند.
کارم این شده بود که هر پنجشنبه به مزار رامتین و یگانه بروم و گل سرخی را روی سنگ مزارشان به همراه قطرات اشک به یادگار بگذارم.
یک روز پنجشنبه وقتی یگانه را به مدرسه گذاشتم، چند شاخه گل خریدم و به سوی بهشت زهرا حرکت کردم. وقتی به مزار یگانه رسیدم، از دور مردی را دیدم که دسته گلی را روی سنگ قبر می گذارد. چون پشتش به من بود، او را نشناختم.
مرد کنار قبر نشسته بود و از شدت گریه، شانه هایش تکان می خورد. درنگ را جایز ندانستم و خودم را به نزدیکی آن مرد رساندم. وقتی به موهای سپیدش چشم دوختم فهمیدم که پدر یگانه است. چقدر پیر و دل شکسته شده بود.
یادم می آید آن روزها یگانه هرگز از او به خوبی یاد نمی کرد و برحسب گفته های وی من هم از او خوشم نمی آمد ولی وقتی او را با چنان دل شکسته ای دیدم، دلم برایش سوخت.
گلی را که در دست داشتم بر روی سنگ قبر نهادم. گویی پدر یگانه از حضور من مطلع شد. سرش را بلند نمود و با چشمانی گریان به من نگریست. سپس گفت: رها جان، دخترم خودت هستی.
و دوباره شروع به گریستن نمود.
سلامی به او کردم و گفتم: بله خودم هستم رها، آقای پرتو حال شما چطوره؟
سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت: دیگه حالی برام نمانده، می بینی که چقدر تنهایم. دلم برای یگانه می سوزه. من پدر خوبی برای او نبودم. حالا وقتی به گذشته ها می نگرم می بینم که در حق او اصلاً پدری نکردم. من همیشه به دنبال خوشگذرانی و عیاشی های خودم بودم، غافل از اینکه عزیزانی دارم که همیشه چشم به راه منند. رها جان من خودم رو در مرگ یگانه مقصر می دونم. اگر با او مهربان بودم، اگر تنهایش نمی گذاشتم، حالا او زنده بود و همانند تو برای خودش خانمی شده بود. ولی صد افسوس و صد افسوس که دیگه نمی شه کاری کرد.

آقای پرتو گریه می کرد و از شدت گریه حالش به هم خورد. من به او کمک کرده و وی را کناری نشاندم و کمی آب به او خوراندم تا حالش بهتر شد.
او به نقطه ای دور خیره شد و گفت: با وجود خانه و زندگی که در ایران دارم باید در هتل اقامت داشته باشم، چون مهناز (همسرم) به خاطر یگانه قسم خورده که دیگه نمی خواد منو ببینه. آره من هم به او حق می دم، دلم برای او، کامران و نوه ی قشنگم لک زده ولی افسوس که دیگر گذشته ها گذشته و هیچ راهی برایم باقی نمانده است.
من که با تأسف به صورت آقای پرتو می نگریستم به او گفتم: بهتره خودتان را اینگونه ناراحت و غمگین نکنید. باور کنید که روح یگانه هم آزرده خاطر می شه. اگرچه او از دست شما خیلی ناراحت بود، ولی شما به هر حال پدر او بودید. مطمئنم اگر او زنده بود شما را می بخشید. به نظر من سعی کنید راهی برای این کار پیدا کنید و به آغوش خانواده بازگردید. شاید آنها هم شما را ببخشند و عفو نمایند.
آقای پرتو که کمی آرام شده بود، از جای برخاست و گفت: دخترم از تو متشکرم. باور کن که از دیدنت خیلی خوشحال شدم. تو منو یاد یگانه ی عزیزم می اندازی. اگر تونستی به من سری بزن. من در هتل آزادی اقامت دارم. در ضمن فرزندت را هم با خودت بیار. یادم می آد آن زمان یگانه خیلی مایل بود به ایران بیاد و فرزندت را ببینه. ولی دختر بیچاره ام چه زود پرپر شد و آرزوهاش را به گوری سرد و تاریک برد.
راستی تا یادم نرفته بهت بگم که یکسالی می شه که مهناز به همراه خواهرش به ایران بازگشته و در همان منزلی که تو به آنجا رفت و آمد داشتی، سکوت کرده. اگر می تونی به او هم سری بزن. می دونم که همانند من از دیدنت خوشحال خواهد شد.
آقای پرتو پس از اینکه کمی با هم قدم زدیم و صحبت کردیم، آن محل را ترک نمود. هر چه اصرار کردم که با اتومبیل او را به محل اقامتش برسانم قبول نکرد و خودش به تنهایی راهی شد.
من هم که به گفته های او فکر می کردم، راهی منزل شدم. تصمیم گرفتم روز جمعه که به دیدن پدر و مادرم می روم، سری هم به خانم پرتو بزم. می دانستم که بعد از چند سال هنوز هم دلش برای فرزند از دست رفته اش می تپد.
روز جمعه به اتفاق یگانه راهی منزل پدرم شدم. یگانه را به آنان سپردم و توضیح دادم که می خواهم به دیدن مادر یگانه بروم. چون از قبل ملاقاتم با پدر یگانه را برای آنان شرح داده بودم دیگر سوالی نکردند و من با دلی پر از غم و اندوه پا به محلی گذاشتم که روزی به همراه یگانه در آنجا می دویدیم و بازی می کردیم.
وقتی به دم در منزلشان رسیدم، زنگ را فشردم و با دلواپسی به اطرافم نگریستم. گویی انتظار کسی را می کشیدم که وجود خارجی نداشت. ناخودآگاه چشمانم را بستم و در اندیشه ام یگانه را دیدم که در خانه را باز کرد و با صورتی خندان و شاداب مرا در آغوش کشید.
هنوز چشمانم را باز نکرده بودم که صدای باقرخان را شنیدم که می گفت: به به. باد آمد و بوی عنبر آورد. رها خانم خوش آمدید. چه عجب یاد ما کردید.
من که در خیال یگانه به سر می بردم با چشمانی مبهوت به باقرخان نگریستم. از ته دل آهی کشیدم و سلامش را پاسخ داده و گفتم: حالت چطوره؟ شما هم که هنوز مشغول کار هستید. پس کی خود را بازنشسته می کنید؟
وقتی پا به داخل نهادم بغض گلویم را فشرد. بوی عطر گل یاس امین الدوله در آن پاییز سرد هنوز هم در حیاط پیچیده بود. عطر گل اقاقیا و گل سرخ چنان مست کننده و سکرآور بود که آدمی را به رویای دور می برد.
با بغض گفتم: باقرخان یادته که من و یگانه چقدر عطر این گلها را دوست داشتیم؟ هیچ وقت فراموشم نمی شه که شما با قیچی که همیشه در دست داشتی، برایمان گل می چیدی. یاد آن روزها بخیر. چقدر خوب می شد که زمان به عقب برمی گشت و دیگه عقربه های ساعت هرگز حرکت نمی کرد.
باقرخان در حالی که اشک می ریخت، گلی را از باغچه کند و به من داد وگفت:دخترم راست می گی، عمر خوشی ها کوتاهه و عمر غم های زندگی طولانی و بلند. باور کن صدای خنده های تو و یگانه هنوز هم در گوشم می پیچه. گاهی وقتها زیور صدام می کنه و می گه باقر باز که در رویا به سر می بری و با خودت حرف می زنی. چرا هر چه صدا می کنم جواب نمی دی؟ رها خانم آن خانه پر از شادی و خنده حالا به محنت کده ی ساکت و سردی تبدیل شده. یک سالی می شه که خانم جان به منزل بازگشته اند من که اوایل حال و حوصله ی رسیدگی به باغچه را نداشتم به خاطر ایشان دست به کار شدم. باز هم به این باغ کوچک صفایی دادم، ولی خانم نه تنها از من تشکر نکرد، بلکه اصلاً متوجه هم نشد. ای کاش می شد به او شوکی وارد کرد که اینگونه غمگین و ناراحت نباشه.
از باقرخان به خاطر گلی که به من داده بود تشکر کردم و از پله های حیاط بالا رفتم و وارد سالن شدم. زیور خانم با دیدنم فریادی کشید و گفت: سلام به روی ماهت رها جان. چه خوب کردی آمدی. خوش آمدی. نمی دانی که دلم چقدر برات تنگ شده بود.

سپس مرا در آغوش کشید و بوسه ای بر روی گونه هایم نشاند و گفت: بشین برات چای و شیرینی بیارم.
لبخندی به او زدم و گفتم: مهناز خانم کجا تشریف دارند. ایشون رو نمی بینم.
آنگاه زیور خانم سرش را به علامت تأسف تکان داد و گفت:عزیز دلم کجا می خوای باشه. در اتاق یگانه خودش را زندانی کرده. از روزی که به اتفاق خواهرش به ایران آمده، اون اتاق را ترک کرده. مگر به خاطر کارهای ضروری که گاهی خواهرش و گاهی هم سامان خان به دنبالش می آیند، آنگاه مجبور به ترک آن اتاق کذایی می گردد.
سرم را پایین انداختم و گفتم: آخر چر زندگی را به کام خود تلخ میکند. اینطوری که بدتر افسرده و بیمار می شه.
زیور در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، گفت: بمیرم الهی برایش. من که مادر نشده ام، ولی درد او را به خوبی حس می کنم. چه خوب شد که شما به دیدنش آمدی. مطمئنم که از دیدارت خوشحال می شه. شاید خنده ای رو که سالها به صورتش ندیده ایم هم اکنون ببینیم.
سپس گفت: بهتره خودت به تنهایی به ملاقاتش بری.
از او تشکر کرده و از پله های سالن بالا رفتم. وقتی به نزدیکی اتاق یگانه رسیدم، باز هم نتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. سعی کردم خودم را کنترل کنم. وقتی کمی حالم بهتر شد، در زدم. ولی پاسخی نشنیدم. دستگیره را چرخاندم و وارد اتاق شدم.
خانم پرتو جلوی پنجره ی اتاق نشسته بود و گویی به بیرون نگاه می کرد ولی می دانستم که حواسش جای دیگری است. دلم برایش سوخت. چقدر لاغر و پیر شده بود و از آن خانمی که چند سال پیش با خوشحالی داشت ایران را به مقصد پاریس ترک می کرد، خبری نبود.
آن لحظه گویی اصلاً مرا نمی دید و متوجه حضور من نشده بود. جلوی پاهایش روی زمین نشستم و گفتم: سلام خانم پرتو. منم رها. مرا به خاطر دارید؟
به چهره ام براق شد. لبخندی زد و گفت: بالاخره آمدی رها.
دستانش را گرفتم و بوسه ای روی آن نشاندم و گفتم: مرا ببخشید که اینقدر دیر به دیدنتان آمدم.
سرم را از روی دستانش بلند کرد و گفت: نمی دونی چقدر به این پنجره زل زدم تا تو و یگانه را با هم ببینم. بهار و پاییز و زمستان آمدند و رفتند ولی شما دو تا نیامیدید. عزیزم دلم حالا هم که آمدی تنهایی. باز هم اونو با خودت نیاوردی.
وی را در آغوش گرفتم و با صدای بلند گریستم. من نیز همانند او دلم برای یگانه پر می زد ولی چه کنم که نمی توانستم او را از خانه ی ادبیش بیرون بکشم. می دانستم که مهناز خانم دچار افسردگی حاد و پیشرفته ای شده و نیاز به یک شوک واقعی دارد تا از بحران خارج شود، ولی از دست من هم کاری ساخته نبود. از آغوشش خارج شدم. عجیب اینکه او قطره اشکی هم نریخته بود.
او باید گریه می کرد و مرگ یگانه را باور می داشت. ولی پس از چند سال باز هم نخواسته بود قبول کند که فرزندش را برای همیشه از دست داده است.
از جایم برخاستم و یک صندلی آوردم و روبرویش نشستم. او هنوز به کوچه زل زده بود و دستانم را محکم در دست گرفته بود. به او گفتم: خانم پرتو خواهش می کنم کمی به فکر خودتون باشید. با این حالی که دارید فقط خودتان را از آزار نمی دید، بلکه روح یگانه رو هم آزرده خاطر می سازید.
ولی گویی او نمی خواست به حرفهای من توجه کند. لبخندی به لب آورد و گفت: اون می آید، مطمئنم. حالا تو اینجایی به خاطر تو هم که شده می آد.
من هم به همراه او به کوچه زل زدم. در همین حین ضربه ای به در خورد. اول فکر کردم زیور است،ولی وقتی به پشت سرم نگریستم، سامان را دیدم.
با تعجب از جای برخاستم و اشکهایم را پاک نمودم و با یکدیگر سلام و احوالپرسی کردیم.
سامان به طرف خاله اش رفت و کنارش ایستاد و گفت: خاله جان حالتون چطوره؟
مهناز خانم دستان سامان را گرفت و لبخندی زد و گفت: دیدی سامان جان رها آمده. حالا مطمئنم که یگانه هم به منزل می آد. اون با من قهر کرد که به زور اونو به خارج از کشور بردم ولی با رها که قهر نیست. تو هم بشین اینجا کنار پنجره و آمدن اونو به من اطلاع بده. دیگه چشمام نمی بینند و سویی ندارند. از بس به آن دورها نگاه کردم خسته شدم.
سپس نگاهی به من کرد و گفت: رها جان دستام رو بگیر، می خوام بروم کمی استراحت کنم.
به سویش رفتم، دستانش را گرفتم. با لبخندی مهرآمیز به صورتم نگریست. آنگاه از جای بلند شد و من او را روی تختخواب یگانه خواباندم. همانند بچه ها خیلی زود به خواب رفت.
من که با تعجب به او می نگریستم، با صدای سامان به خود آمدم که گفت: از اینکه به این زودی به خواب رفت، تعجب نکن. اثر آرامبخش هایی یه که پزشکان برایش تجویز نموده اند. اکثر شبها بیداره و چشم به راه. می گه هوا تاریکه، باید به خیابان نگاه کنم که یک وقت یگانه راه خانه را گم نکنه.
با گفتن این حرف سامان دلم از جا کنده شد. می خواستم از آنجا فرار کنم و فریاد بزنم آخه چرا، خدایا چرا این زن بیچاره را اینقدر عذاب می دهی. مگر او در گذشته چه گناهی مرتکب شده که مستحق این همه عذاب است.
با صدای زیور که پا به داخل اتاق می گذاشت به خود آمدم که گفت: رها خانم، آقا سامان وسایل پذیرایی را مهیا کردند، بفرمایید.
کیفم را از روی میز برداشتم. کمی به چهره ی مهناز خانم نگریستم و اتاق را ترک کردم. وقتی به اتفاق سامان وارد سالن پذیرایی شدیم از او معذرت خواستم و گفتم باید بروم که زیورخانم خودش را فوری به من رساند و گفت: کجا می خوای بری. یک ساعت به ظهر بیشتر نمانده. من ناهار درست کرده ام، نمی گذارم بری. ما تازه تو را پیدا کرده ایم. به ارواح خاک یگانه قسم می خورم که نمی گذارم ناهار نخورده بری.
دستان زیور را گرفتم و گفتم: باید برم، دخترم رو منزل پدرم گذاشتم، مطمئنم که بهانه ام رو می گیره.
زیور خانم ابرو در هم کشید و گفت: خوب عزیز دلم برو به دنبالش او را هم بیار. این که دیگه غصه نداره.
گفتم: آخه نمی شه.
زیور خانم به تلفن اشاره کرد وگفت: به منزل پدرت زنگ بزن، ببین اگه بچه بهانه می گیره برو دنبالش.
از اینکه اینقدر زیور خانم اصرار می کرد خجالت کشیدم. گوشی تلفن را برداشتم و شماره ی منزل پدرم را گرفتم. آوا گوشی را برداشت. می دانستم که آنها هم آنجا هستند چون تقریباً ما هر دو به اتفاق قرار می گذاشتیم و به منزل پردم می رفتیم.
پس از سلام و احوالپرسی به او گفتم: ناهار در منزل خانم پرتو می مانم. از آوا احوال یگانه را جویا شدم. خندید و گفت: می دونی که وقتی این دو وروجک شیطون به هم می افتند حال هیچ کس را نمی پرسند. تو هم راحت باش و دلت شور نزنه.
گوشی تلفن را قطع کردم و روی یکی از مبل ها نشستم. همان موقع چشمم به سامان افتاد که در حیاط خانه به اتفاق باقرخان قدم می زد. دعا می کردم که او هر چه زودتر آنجا را ترک کند. حرفهای زیادی داشتم که باید با زیور خانم در میان می گذاشتم ولی از شانس بد من سامان به داخل سالن آمد و زیور خانم نیز با دو فنجان چای از آشپزخانه وارد سالن شد.
خنده ای کرد و گفت: چقدر دلم می خواست که مثل گذشته ها این خانه شلوغ می شد و همه ی بچه ها دور هم جمع می شدید، ولی افسوس که هر کدام از شما بچه ها برای خود به راهی رفتید و ما را فراموش نموده اید. باور کن رها جان اگر این آقا سامان سری به این خانه نزنه، من و باقر دیوانه می شیم. به سلامتی همین روزها هم که می خواهند ازدواج کنند. با برقرار شدن بساط عقد و عروسی انشاءا... باز هم خوشی و خنده به این خانه راه پیدا می کنه. مینا خانم (مادر سامان) قول داده اند بعد از ازدواج آقا سامان برای همیشه به این خانه نقل مکان کنند. می دونم که وقتی میناخانم پا به این خونه بگذارند کامران و سارا هم از فرانسه می آیند و سامان و همسرش هم به اتفاق خواهند آمد.
زیور خانم یکسره حرف می زد و من با تعجب به سامان می نگریستم که بالاخره قبول نموده تا ازدواج نماید. وقتی چشمان هر دو نفرمان به هم افتاد از خجالت سرخ شدم.
زیور خانم که طبق معمول از پادرد می نالید به آشپزخانه رفت تا بساط ناهار را مهیا سازد. فنجان چای را به دست گرفتم و مشغول خوردن شدم. سپس به چهره ی سامان نگریستم. او نیز به نقطه ای دور خیره شده بود.
بالاخره زبانم را در دهان چرخاندم و به او تبریک گفتم و برایش آرزوی خوشبختی کردم. همان لحظه از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت و گفت: خیلی بهت تلفن کردم، چرا پاسخ تلفن ها را نمی دادی.
با لکنت زبان به او گفتم: معذرت می خوام اون روزها حال درست و حسابی نداشتم. البته رسم ادب ایجاب می کرد که با شما تماس بگیرم و به خاطر زحماتی که به شما دادم ازتان تشکر کنم ولی باور کنید که دست خودم نبود و هزار گرفتاری داشتم. حالا واقعاً خجالت می کشم و نمی دونم چگونه از این بابت از شما عذرخواهی کنم. انشاء الله در مراسم ازدواجتان جبران خواهم کرد.
به صورتم نگریست و گفت: من برای این به تو تلفن نکرده بودم تا تو از من تشکر کنی، بلکه می خواستم پاسخ سوالی را بگیرم که سالها منتظر شنیدن آن هستم.
از جایم برخاستم و به نزدیکی شومینه رفتم. به آتش داغ شومینه چشم دوختم. دستانم را نزدیک آتش بردم تا گرمای آن را بیشتر حس کنم. صدای سامان را از پشت سرم شنیدم که گفت: رها جوابم را بده و مرا از این برزخ تلخ نجات بده، برزخی که سالها در آن اسیرم. کمکم کن، خواهش می کنم به من نگاه کن و پاسخم را بده.
ناخودآگاه برگشتم و به صورتش خیره گشتم. در چشمانش تمنای وصال را دیدم ولی من دیگر آدمی نبودم که بتوانم یک زندگی مشترک دیگر را تحمل کنم.
سرم را پایین انداختم و گفتم: می دونی که ازدواج با من به نفعت نخواهد بود. من یک بیوه زنم که یک بچه شش ساله دارم. از نظر تو ازدواج با من یک ازدواج منطقیه؟ مطمئن باش اگر حرفی از من به مادر و خواهرت بزنی تو رو دیوانه می پندارند و با تو از در مخالفت بیرون خواهند آمد، در ضمن من هنوز آمادگی ازدواج را ندارم. تو هم که به سلامتی داری سر و سامان می گیری. پس علت ناراحتیت چیه؟
پوزخندی زد و گفت: سر و سامان. مامان خودش برید و خودش هم دوخت و حالا داره تن ما می کنه. آره زنی که می خواد برام بگیره از هر نظر شایسته است، خودش یک خانم دکتره، پدر و مادرش هم وکیل اند. از نظر خانه و زندگی و زیبایی و ثروت چیزی کم نداره. فقط من دلم راضی نیست. هر چقدر هم که به اونها می گم گوششان بدهکار نیست و حرف خودشان را می زنند. بارها به اونها گفته ام که نمی خوام ازدواج کنم و این تجربه ی مجرد بودن را دوست دارم، ولی به قول معروف کو گوش شنوا؟ حالا اگر تو قبول کنی باور کن که من مادرم رو راضی می کنم. آرزوی او ازدواج منه. یادم می آد آن روزها چقدر به خاله مهناز اصرار می کرد که به خواستگاری تو بیام و خاله می گفت رها زوده که عروس بشه، اون هنوز یک دختر دبیرستانیه. مطمئنم که خانم و آقای مهرجو قبول نخواهند کرد.
در حالی که از صحبت های سامان عصبانی شده بودم به او گفتم: خواهش می کنم بس کن. اینقدر حرف گذشته را نزن. این رهایی که جلوی تو ایستاده با آن رهایی که سالها پیش می دیدی و دوست داشتی از زمین تا آسمان فرق کرده. به چهره ام نگاه کن آیا جز آنچه که گفته ام چیز دیگری می بینی؟ من ازدواج کرده ام. شوهرم مرد و مرا با یک بچه تنها گذاشت. ببن این رها با آن رهایی که تو می شناسی از زمین تا آسمان فرقه. تو می تونی با یک دختر خوب ازدواج کنی و خوشبخت باشی، بدون آنکه با خانواده ات درگیر بشی. پس خواهش می کنم مرا فراموش کن. من به این زندگی قانعم و فقط خوشبختی فرزندم را زا خدا می خوام و دیگر چیزی برام مهم نیست.
سامان در حالی که عصبانی شده بود و دندان هایش را به هم می فشرد به نزدیکم آمد و گفت: چرا به خودت فکر نمی کنی؟ مگر چند سالی داری؟ تو که در این چند سال زندگی جز غم و اندوه چیزی ندیده ای، باور کن تو می تونی خوشبخت و سعادتمند بشی. همینطور دخترت. مطمئن باش که من در حق او پدری خواهم کرد. این رو به تو قول می دم.
سرم از حرفهای سامان به شدت درد گرفته بود. فقط برای اینکه او را ساکت کنم، گفتم: باید فکر کنم، ولی قول نمی دم. خواهش می کنم اگر با تو تا سه روز دیگه تماس نگرفتم به دنبال زندگی خودت برو و اگر خواستم تماس بگیرم سه روز دیگه همین موقع، همین جا، به تو تلفن خواهم کرد.
سپس کیف دستی ام را برداشتم و بدون آنکه از زیور خانم و باقرخان خداحافظی کنم آنجا را ترک کردم. می دانستم که اگر آنان بفهمند که برای ناهار نمانده ام و بی خبر آنجا را ترک کرده ام ناراحت خواهند شد، ولی دیگر نمی توانستم آن محیط را تحمل کنم. نیاز داشتم کمی با خودم خلوت کنم و به آینده ی خود نیز بیندیشم.
قدم زنان به پارکی که نزدیک آن محل بود رفتم و به حرفهای سامان فکر کردم. او راست می گفت مگر من چند سال داشتم که از همه ی لذات و خوشی های زندگی خودم را محروم ساخته بودم.
یاد صحبت های مادرم و آوا افتادم. آنها نیز بارها همین حرفها را به من زده بودند و هر بار از اندیشیدن به آن سخنان تنم می لرزید. شنیده بودم که مادرم به آوا گفته بود که رها باید دلش بلرزه و بار دیگه عاشق بشه تا بتونه ازدواج کنه.
همیشه در دل به حرفهای آنان می خندیدم و می گفتم مگر آدمی در طول زندگی چند بار دلش به معنای واقعی می لرزد و عاشق می شود. عشق من به استاد سپهر عشقی پاک بود و عاری از هرگونه گناه، عشقی که منجر به امری مقدس شد و هر روز و هر روز بیشتر و بیشتر می شد.
آیا می شود دوباره آن لحظات سکرآور عاشقی تکرار شود و من بار دیگر در رویاهای عاشقانه ام غوطه ور شوم و اطرافیانمان را فراموش کنم. نه امکان نداشت، من عشق واقعی را فقط در وجود او دیده بودم و نمی توانستم خود را مجاب به عشقی دیگر کنم.
یک ساعتی در پارک نشستم و فکر کردم و بالاخره راهی منزل پدرم شدم. وقتی پا به داخل خانه گذاشتم یگانه و آرمین خودشان را در آغوشم انداختند و من هم بوسیدمشان و گفتم: پدربزرگ و مادربزرگ را که اذیت نکردید.
یگانه خندید و گفت: نه مامان جون، تازه عمو آرمان قول داده که غروب ما را به پارک ببره.
سپس هر دو جیغی کشیدند و دوباره به دنبال هم دویدند. من هم از این فرصت استفاده کرده، به سالن رفتم و با پدر و مادر و آوا و آرمان سلام و علیکی کردم.
مادر تا چشمش به من افتاد، گفت: چقدر رنگ و روت سفیده شده. فکر کنم نتونستی آنجا خوب ناهار بخوری. بیا با من به آشپزخانه بریم تا برات غذا بکشم.
من هم که از گرسنگی دلم به قار و قور افتاده بود، به دنبالش روان شدم و پس از اینکه پشت میز نشستم، مادرم از خانم پرتو پرسید. من هم به اختصار برایش گفتم که او چه حالی داشت.
مادرم چشمانش پر از اشک شد و گفت: زن بیچاره چه روزهای سختی را باید تحمل کنه. یادم باشه در این هفته یک روز را در نظر بگیرم و به دیدنش برم. او احتیاج به یک همصحبت داره.
در حالی که غذایم را با اشتها می خوردم با مادرم هم صحبت می کردم که آوا وارد آشپزخانه شد و گفت: به به چه اشتهایی! ببینم مگه در روز چند دفعه ناهار می خورند.



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
مادرم که با دیدن مادر رامتین گریه می کرد، گفت: خانم از شما عذرخواهی می کنیم. باور کنید دست خودمان نیست. باز هم از شما پوزش می خواهیم.
خانم پرستار دیگر حرفی نزد و رفت. سپس چند پزشک به همراه آرمان به اتاق او رفتند و شروع به معاینه نمودند. خانم سپهر حالش اینقدر بد بود که نتوانست روی پاهایش بایستد. مادرم او را به اصرار به اتاق پزشک عمومی برد و بعد ازخوراندن چند آرامبخش او را به منزلش رساند.
در آنجا با خانم حسینی خواهرزاده اش تماس گرفت و حال خاله اش را به او گفت و قرار شد که او برای پرستاری به منزل ما برود. مادرم هم دوباره به بیمارستان بازگشت ولی ماندن همه ی ما در آنجا بی تأثیر بود. چون رامتین هیچ عکس العملی نشان نمی داد.
آرمان با دادن چند قرص آرامبخش با اصرار مرا به همراه پدر و مادرم روانه ی منزل کرد و قول داد اگر هر اتفاقی بیفتد ما را در جریان بگذارد.
بعد از رسیدن به منزل با آوا تماس گرفتم تا حال یگانه را جویا شوم. او هم گفت که حال یگانه خوب است. با آرمین مشغول بازی است. بعد از قطع تلفن به خوابی عمیق فرو رفتم.
وقتی از خواب برخاستم ساعت دو بعدازظهر بود. با عجله با تلفن همراه آرمان تماس گرفتم و حال رامتین را جویا شدم. او هم گفت که هنوز هیچ تغییری در او مشاهده نشده است. سپس ادامه داد که بهترین پزشکان و پرفسوران را به بالین وی آورده ولی آنها نیز همه با هم هم عقیده بودند که او باید به هوش بیاید تا علایم حیاتی او تحت کنترل قرار گیرد.
بعد از خداحافظی با او نشستم به بخت سیاهم گریستم. در آن وقت مادرم به کنارم آمد و گفت: تو رو خدا اینگونه اشک نریز. دلم را ریش کردی. پاشو بیا یه چیزی بخور. از صبح تا حالا چیزی نخوردی. تو باید قوی باشی. یک دختر داری که به تو احتیاج داره. بیا یه چیزی بخور. شماره ی تلفن آوا را نیز بگیر با یگانه صحبت کن. بگو برات کاری پیش آمده که مجبوری اونو چند روزی تنها بگذاری. البته اگر گریه نکنی و اشک نریزی می تونی او را به اینجا بیاری. ولی با گریه هات این بچه رو دیوانه می کنی.
سپس دستانم را گرفت و مرا از جا بلند کرد و به دستشویی برد. درست مثل بچگی هایم دستانم را زیر آب یخ گرفت و گفت: زود باش صورتت را بشوی.
چشمانم از بس گریه کرده بودم، متورم شده بود. بعد از شستن دست و رویم مرا به آشپزخانه برد و گفت: بیا یه چیزی بخور وگرنه از پا می افتی.
من دوباره با صدای بلند گریه کردم و گفتم: آخر مادر من به درگاه خدا چه گناهی کرده بودم که باید اینگونه تقاص پس می دادم. اگر خدا می خواست رامتین را از من بگیره، چرا مهر او را به دلم انداخت. چرا میوه ی زندگیم باید اینگونه علیل باشه. آخر چرا من؟ تمام رنج های دنیا را باید به تنهایی به دوش بکشم. کاش به جای رامتین من روی آن تخت خوابیده بودم و از هیچ چیز خبر نداشتم. اگر من می مردم شما دو فرزند داشتید، مادر آوا هم بود که موقع پیریتان دستتان را بگیره، ولی مادر بیچاره ی رامتین جز او کسی را نداره.
سرم را به سمت آسمان بلند کردم و گفتم: خدایا این چه عدالتی است؟ تو که بندگانت را خیلی دوست داری،حتی بیشتر از پدر و مادر، تو که عشق و مهرت وصف ناپذیر است، چرا سرنوشتم را اینگونه رقم زدی؟
مادرم به طرفم آمد و دستش را روی دهانم نهاد و گفت: عزیزم این حرفها چیه که می زنی؟ به درگاه خدای بزرگ دعا کن و شفای اونو از خدا بخواه. مطمئن باش که خدای بزرگ تو رو آزمایش می کنه چون دوستت داره. به او توکل کن که تنها با یاد او دلت آرام می گیره.
صحبت های مادرم کمی آرامم کرد. از جایم برخاستم و وضو گرفتم و به اتاقم رفتم. از کمد اتاقم که همان طور دست نخورده مانده بود، سجاده ام را بیرون آوردم. وقتی آن را باز نمودم، هنوز هم عطر گل یاس خشک شده به مشام می رسید. یاس های امین الدوله حیاط منزلمان همیشه پر از گل بود و عطر آن هر رهگذری را به وجد می آورد. باز هم آن عطر و بو در فضا پراکنده شده بود.
از جا برخاستم و نماز خواندم و به درگاهش دعا نمودم تا پدر فرزندم را از مرگ رهایی بخشد و بعد از نماز، شماره ی تلفن آوا را گرفتم. تا گوشی را برداشت و صدای یکدیگر را شنیدیم، من گریستم، او هم با من گریه کرد و گفت: نگران یگانه نباش. تا هر وقت که بخواهی اینجا نگهش می دارم. الان هم اونو حمام کردم و حالا خوابه. البته خیلی بهانه تو و پدرش را می گیره. اونو قانع کردم که برات کاری پیش آمده و مجبور شدی اونو پیش من بگذاری. رها دختر فهمیده ای داری، بهت تبریک می گم.
بعد از قطع تلفن با منزل خانم سپهر تماس گرفتم. خانم حسینی گوشی را برداشت. بعد از احوالپرسی و جویا شدن حال رامتین گفت: خاله جان هم اصلاً حالش خوب نیست. یک ساعت پیش یک پزشک را به بالینش آوردم، سرم به او وصل کرد و آرامبخش هم تزریق نمود و رفت. به کوکب هم تلفن کردم، قراره خودش را برسونه. تا آمدن او اینجا می مانم.
از او تشکر و خداحافظی کردم.

بعد از یک ساعت پدرم از محل کارش به منزل آمد و هر دو با هم به دیدن رامتین رفتیم. حال او هیچ گونه تغییری نکرده بود و هنوز در کما به سر می برد.
تا پاسی از شب آنجا بودم. سپس همراه پدر راهی منزل شدیم. تا صبح به درگاه خدا دعا کردم و گریستم و خواب لحظه ای چشمانم را در برگرفت. دل شوره امانم را بریده بود، ولی کورسویی از امید هنوز دلم را روشن نموده بود و من درمانده به آن ذره از امید چشم داشتم.
هشت روز و هشت شب گذشت. روزها و شبهای طاقت فرسا و دردآلود سپری شد و بالاخره رامیتن عزیزم در نهمین شب پس از بیهوشی بدون آنکه لحظه ای چشمش را باز کند، از دنیا رفت و دار فانی را وداع گفت.
یادم می آید وقتی آن شب نماز گزارم و به بیمارستان رفتم، باران به شدت می بارید. وقتی به همراه پدرم وارد بخش شدیم، دیدم که کنار درب اتاق او شلوغ است. به سرعت خودم را به آنجا رساندم. آرمان و چند پزشک دیگر مشغول صحبت بودند. قلبم از شدت طپش، داشت از سینه ام بیرون می زد.
وقتی پزشکان سری به تأسف تکان دادند، مو بر تنم راست شد. ناگهان چشمم در اتاق به پزشکانی افتاد که تجهیزات وصل شده به رامیتن را باز می کردند.
به آرمان نگریستم و از او پاسخ خواستم. با بغضی که در گلو داشت، گفت: رها متأسفم. ما هر کاری که می توانستیم کردیم، ولی فایده ای نداشت. خواست خدا چنین بود.
سرم را روی دیوار نهادم و بر خلاف همیشه با صدای بلند گریستم و نام او را بر زبان جاری ساختم. سپس به سوی آرمان که در حال گریستن بود رفتم و گفتم: ازت خواهشی دارم، بگذار برای آخرین بار صورتش را از نزدیک ببینم و برای همیشه با او وداع نمایم. سرش را به علامت مثبت تکان داد و مرا به داخل اتاق برد.
به عشقم، به کسی که بعد از پروردگار بزرگ او را می پرستیدم نزدیک شدم. چه آرام خفته بود. دستانش هنوز گرم بود و گرمی آن را میان دستهایم حس کردم. چقدر چهره اش رنگ پریده بود. به او سلام کردم و گفتم: عزیزم چه زود قول و قرارهایمان را از یاد بردی و مرا تنها گذاشتی. بگو جواب گیانه را چی بدم! جواب مادرت، پیرزن بیچاره انتظارت را می کشه. رامتین از جا برخیز مگه به یگانه قول نداده بودی براش جشن تولد بگیری و هدیه بخری؟ او منتظره عزیزم به من بگو جواب دل زخم خورده ام را چی بدم؟ تو با من پیمان بستی،بدون تو چه کنم؟ فرزندت منتظره هنوز اول راهه، مگه همیشه به من نمی گفتی غصه ی پاهاش را نخور، اونو به کشورهای خارج می برم و معالجه می کنم. حالا راحت خوابیده ای و مرا با کوهی از مشکلات تنها گذاشتی. نمی تونم دوریت را تحمل کنم. به خدا نمی تونم. فراقت من و یگانه را از پا درخواهد آورد.
با رامتین حرف می زدم و می گریستم که دیگر هیچ نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم دیدم روی تخت بیمارستان خوابیده ام. سرم به شدت درد می کرد. با یادآوری همه ی خاطراتم دلم به درد آمد و غمگین و افسرده به اطرافم نگریستم. شاید آشنایی را پیدا کنم.
سرنگ سرم را از دستانم جدا ساختم که دستم شروع به خونریزی کرد. دست دیگرم را روی محل خونریزی نهادم. از جایم برخاستم. تا چشم پرستار به من افتاد. به طرفم آمد و گفت: عزیزم چرا از جات بلند شدی. هنوز حالت خوب نیست، فشار خونت نوسان داره.
به حرفهایش توجهی نکردم و گفتم: خواهش می کنم یکی از اقوام را خبر کنید. باید حتماً یگی از آنها را ببینم.
پرستار در حالی که مرا به سوی تخت اتاقم می برد، گفت: خواهرتان تا همین الان اینجا بود. سه چهار دقیقه ای می شه که رفته. فکر می کنم همین حالا بازگرده.
وقتی مرا روی تخت خواباند، سرم را دوباره وصل کرد. در همین اثنا، آوا از راه رسید. به طرف تخت آمد و دستانم را گرفت و گفت: رها جان حالت چطوره؟
گفتم: خوبم، چند روزه اینجا خوابیده ام؟ یگانه کجاست؟
به صورتم لبخند زد و گفت: حال یگانه خوبه. اونو به خواهرشوهرم سپرده ام. تو هم اکنون سه روزه که اینجایی.
با تعجب گفتم: سه روزه که اینجام. آخر چرا؟
آوا گفت: حالت اصلاً خوب نبود. در اتاق رامتین با او حرف می زدی که از هوش رفتی. مرتب نام رامتین را فریاد می زدی و اونو می خواستی. آرمان مجبور شد که آرامبخش های قوی تجویز کنه. به همین علت در بیهوشی بودی ولی حالا الحمدلله حالت بهتره.
من که صورتم را از آوا برگردانده بودم و به پنجره ی اتاقم می نگریستم، گفتم: ای بی انصاف ها حتماً رامتین را نیز دفن کرده اید و نگذاشتید برای آخرین بار صورتش را ببینم.
آوا با گریه گفت: عزیزم حالت خیلی بد بود. پزشکا متفق القول بودند که اگر برای تو آرامبخش قوی تجویز نشه، به مرز جنون خواهی رسید. من می دونم که برات خیلی سخته. تو عزیزترین کسی را که داشتی از دست دادی ولی تو کسانی را داری که انتظار بهبودیت را می کشند. یگانه طفلک کوچولو به تو احتیاج داره. به من قول بده از اینجا که می ری، دیگه داد و فریاد راه نیندازی.
آوا اشک هایم را پاک کرد، پیشانیم را بوسید و گفت: بهت قول می دم تا سرمت تمام شد ما هم از اینجا می ریم.
سپس به سوی پرستار رفت و با او صحبتی کرد تا وقتی که آوا بیاید آرام آرام اشک ریختم و نام رامتین را به زبان آوردم. به یاد آن روزی افتادم که می خواست برود. چشمانش جوری به من و یگانه می نگریست که از نگاهش ترسیدم.
ای کاش نمی گذاشتم برود یا حداقل من و یگانه هم با او می رفتیم تا همگی با هم بمیریم. ای خدای بزرگ بی او چه کنم؟
در حال گریستن بودم که آوا از راه رسید. لباسهایم را از داخل کمد بیرون آورد و گفت: دکتر اجازه ی مرخصی را داد. حاضر شو می خوایم بریم.
سپس کمک کرد و لباسهایم را پوشیدم و گفت: یادت نرود قول دادی که جلوی یگانه خودت را کنترل کنی. او به تو محتاجه. تو به وجودش آوردی و مسئولیتش هم با توست. تو در برابر او مسئولی.
اشکهایم را پاک کردم و گفتم: اصلاً به خاطر اوست که زنده ام. فقط به خاطر او وگرنه زندگی بدون رامتین برام پشیزی ارزش نداره. حالا از این به بعد باید با خیال او نفس بکشم و با یاد او زندگی کنم.
لباسهایم را پوشیدم و به اتفاق او از بیمارستان خارج شدیم و به منزل رفتیم. منزلمان شلوغ بود. در خانه ای که هیچ گاه رنگ مهمان به خود نمی دید، حال پذیرای مهمانان بسیاری شده بود. مرگ عزیزی که هرگز نبودش در مخیله ام نمی گنجید.
وقتی وارد سالن شدم، عکس بزرگ رامتین روی میز خودنمایی می کرد. در آن خانه ی پر از خاطرات تلخ و شیرین به او نگریستم. آنچنان با نگاه نافذش مرا می نگریست. درست مثل همیشه، همانند آن استادی که به شاگردش می نگرد، استادی که من شیفته اش بودم. هنوز هم عاشقانه او را دوست داشتم.
با آمدن من به منزل بلوایی به پا شد. همه به طرفم آمدند و تسلیت گفتند. ولی من هیچ چیز جز او نمی دیدم. وقتی همه ی مهمانها رفتند مادرم از من خواست که به منزلشان بروم، قبول نکردم. دوست داشتم در اتاق خاطراتم با او خلوت کنم.
خانم سپهر همچنان بیمار بود و به دستانش سرمی وصل بود. کوکب هم این چند روز مسئول نگهداری از او بود. به اتاقم رفتم. شمیم عطر دلپذیر او هنوز در اتاق پیچیده بود. به هر طرف که نگاه می کردم او را می دیدم. روی تخت، کنار کمد، لباسها، جلوی میز ارایشم، حتی بخار نفس هایش روی شیشه ی اتاق نقش بسته بود.
با صدای بلند نامش را صدا زدم و گریستم. کوکب بیچاره که از ترس دستانش به لرزه افتاده بود، خودش را به اتاق رساند و گفت: خانم چه اتفاقی افتاده؟
گریستم و گفتم: حالم خوبه.
کوکب دستانم را گرفت و مرا روی تخت نشاند و گفت: خانم جان شما، تنها عزیزتان را از دست نداده اید. او برای ما نیز عزیز بود. نمی دانید که چقدر به فرزندان یتیمم کمک می کرد. این آخری ها پسر بزرگم بیکار بود. خدابیامرز برای او کار پیدا کرد. وقتی می خواستم دختر شوهر بدم، جهیزیه ی آبرومندانه ای براش جفت و جور کرد. با اینکه هفته ای یکبار این جا می آمدم، ولی حقوق خیلی خوبی به من می داد. البته این کارها را طوری انجام می داد که کسی نفهیده. اوایل که شما همسر آقا شده بودید، پیش خودم می گفتم آقا دیگه مثل سابق به ما نمی رسه چون ازدواج کرده و خودش خرج داره اما آقا با گرفتن همسر نیز ما را از یاد نبرد. به همین خاطر آن موقع ها روی خوش به شما نشان نمی دادم، ولی وقتی با شما بیشتر آشنا شدم فهمیدم که خود شما هم مثل آقا یک فرشته اید. حالا فهمیدید که چرا می گم شما تنها کسی نیستید که عزیزتان را از دست داده اید. ما را نیز در غم خود شریک بدانید. من و فرزندانم کسی را از دست دادیم که از همه لحاظ یار و یاور ما بود. این آخری ها خیلی دلم می خواست به زیارت کربلا برم. به من قول داده بود در اولین فرصت مرا راهی کنه، ولی عمرش کوتاه بود. از خدا می خوام که به روح بزرگش رحمت فرسته چون یتیمانم را به ثمر رسانید و نگذاشت کسی بفهمه.
کوکب حرف می زد و می گریست و من متعجب به او می نگریستم. چون هیچ کدام از این کارهایی را که او کرده بود را نمی دانستم. خدیا بزرگ او چه روح بزرگی داشت و من خبر نداشتم. راست می گویند که خدا باغبان است و گل ها را می چیند.
صحبت های کوکب به پایان رسید. از جایش بلند شد و رفت.
شب هفت رامتین وقتی همه ی مهمان ها رفتند، خانم سپهر به دیدنم آمد. وارد اتاق شد، اول فکر کردم کوکب است ولی وقتی خانم سپهر را دیدم، از جایم بلند شدم و به او تعارف کردم که بنشیند.
عصازنان خود را روی یکی از صندلی های اتاق نشاند. سپس گفت: رها از تو خواهشی دارم که می خوام نه نیاری.
من سکوت کرده بودم و به او می نگریستم. او ادامه داد که، بعد از مرگ رامتین دیگه نمی تونم در این خانه زندگی کنم. یاد او و خاطراتش منو عذاب می ده. من می خوام این خانه را بفروشم و به زادگاهم شهر شیراز بازگردم. نمی دونم خبر داری یا نه. من در آنجا یک خانه موروثی دارم که خالی از سکنه است. می خوام به همراه کوکب به آنجا برم. خواستم به تو بگم اگه دوست داری میی تونی به همراه یگانه با من بیایید، اگر هم دوست نداشتید خودت می دونی.

سپس یک دستش را داخل جیشب کرد و یک دفترچه ی حساب پس انداز درآورد و به من داد و گفت: این را بگیر و برای خودت و یگانه یه آپارتمان بخر. این همه ی پس انداز منه. آن را برای یگانه کنار گذاشته بودم و حالا این را به تو می دم. اگر این خونه را هم فروختم باز هم مبلغی به همین حساب واریز می کنم. از تو هم می خوام به دنبال زندگیت بری. تو هنوز جوان و شادابی. هزاران آرزو در دل داری.
سپس از جایش بلند شد، خواست برود. پشت سر او قرار گرفتم و گفتم: مرا از اینجا بیرون می کنید؟
با صورتی غمزده به چهره ام نگریست و گفت: هرگز این فکر را نکن، بهت که گفتم تو در عنفوان جوانی به سر می بری. به دنبال زندگیت برو. دیگه هم سوال نکن، فقط خوب فکرهایت را بکن. راستی قبل از اینکه از اینجا بری، از تو خواهشی دارم. یگانه را بیار این جا تا یک بار دیگه اونو ببینم. شاید دیگه عمرم کفاف نده تا بتونم شماها رو دوباره ببینم.
اشکهایش را که روی گونه هایش غلطان بود، پاک کرد و از اتاق خارج شد. همان موقع با منزل آوا تماس گرفتم و از او خواستم که یگانه را به منزل بازگرداند. او هم وقتی لحن صدایم را شنید، اصرار نکرد.
او را پس از نیم ساعت به منزل آورد. او را در آغوش گرفتم. بوسیدم و بوییدم. او هم مرا تنگ در آغوش گرفته بود و فکر می کرد باز هم می خواهند ما را از یکدیگر جدا کنند.
او را بوسییدم و خاطرجمعش کردم که دیگر از او جدا نخواهم شد. از آوا و شوهرش سپاسگذاری کردم و آنان را روانه ساختم.
وقتی داخل خانه شدیم با فریادی بلند رامتین را صدا زد. وقتی جوابی نشنید، گفت: ماما جون، بابایی کجاست؟ دلم براش تنگ شده. قول داده بود که خیلی زود بیاد و برام جشن تولد بگیره.
او را به آغوش خود چسباندم و گفتم: عزیزم بابایی رفته پیش خدا. نمی تونه بیاد.
دستان کوچکش را روی صورتم کشید و گفت: اگر او نمی تونه بیاد، ما پیش او بریم. دلم براش خیلی تنگ شده.
سرش را روی شانه هایم نهادم و برایش لالایی خواندم:

لالا لالا گل پونه
بابات رفته، نگیر بونه
لالا لالا گل پسته
بابت رفته، نخور غصه

برایش لالایی می گفتم و می گریستم. سپس او را به اتاق مادربزرگش بردم.
خانم سپهر نیز تا چشمش به یگانه افتاد، او را در آغوش گرفت و با صدای بلند گریست. می گفت: دختر قشنگم این مدت کجا بودی؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود.
سپس او را در آغوش خود خواباند و برایش قصه گفت. من هم برای جمع آوری وسایلم به اتاقم رفتم. وقتی یگانه به خواب رفت، به اتاق خانم سپهر رفتم. او روی صندلی اتاقش نشسته بود و به یادگار تنها فرزندش چشم دوخته بود.
وقتی مرا دید، گفت: بگذار همینجابخوابه، مثل فرشته ها می مونه. زیبا و قشنگ. فقط دو بال کم داره.
به سویش رفتم و گفتم: اجازه بدید همین حالا از اینجا بریم. نمی خوام یگانه در بیداری با شما وداع کنه، اینطوری بهتره.
خانم سپهر با گریه از جایش بلند شد و گفت: متأسفم. برای همه چیز. اگرچه امروز برای تأسف خوردن دیره، ولی دیگه نمی تونم کاری انجام بدم.
قبلاً به کوکب گفته بودم آژانس بگیره. او به اتاق آمد و گفت: خانم جان ماشین دم در منتظره. عجله کنید. یگانه را در آغوش گرفتم. کوکب هم چمدان هایم را به دست گرفت و در آن شب سرد، من و کودکم با آنان و خانه ی آرزوهایم وداع کردیم.
مادر و پدرم با دیدن من و یگانه در آن موقع شب، متعجب شدند. از آن شب به بعد، من و دخترم ساکن منزل پدرم شدیم. مادرم نیز اتاق خودم را که همانگونه دست نخورده باقی مانده بود در اختیارم نهاد. فردای آن روز خانم سپهر وسایل یگانه را به آنجا فرستاد و مادرم اتاق قدیمی آوا را برای یگانه در نظر گرفت و آن را به بهترین شکل آراست.
مادرم از بودن من و یگانه در کنارش خیلی خوشحال بود. وقتی یگانه از من پرسید که چرا دیگر به منزلمان نمی رویم، پاسخ دادم: مادربزرگ به مسافرت طولانی رفت. ما هم چون تنها بودیم به اینجا آمدیم.
یگانه روزهای اول خیلی بهانه ی رامتین را می گرفت ولی بالاخره او هم عادت نمود. این خصلت بشر است که مجبور است به همه چیز خو بگیرد.
یک سال از تاریخی که من منزل شوهر مرحومم را ترک نموده بودم گذشته بود. یگانه وارد چهار سالگی شده بود و من امیدوار بودم که پزشکان او را مورد عمل جراحی قرار دهند. وقتی بعد از یکسال به مطب دکتر سازگار فتم، دل تو دلم نبود که دکتر اجازه ی عمل جراحی را بدهد.
پزشک معالج وقتی پرونده ی پزشکی یگانه را خواند همه چیز را به یاد آورد. بعد از معاینه ی کاملی که روی پای او انجام داد، گفت: خانم سپهر اگه بخواید این عمل جراحی رو در ایران انجام بدید، عامل موفقیت پنجاه درصد خواهد بود. ولی اگه اونو به خارج از کشور روانه سازید، شانس موفقیت بیشتره. من نظرم اینه که چون او خیلی بچه است این عمل جراحی خارج از کشور انجام بگیره.
از دکتر تشکر کردم و از مطب خارج شدم. خوشحال بودم که پزشک این بار اجازه ی عمل جراحی را داده، ولی باز هم به نوعی هیجان داشتم.
وقتی به منزل رسیدم و ماجرا را برای مادرم تعریف کردم، مادرم گفت بهتره به اردلان تلفن کنیم. پرونده ی پزشکی یگانه هنوز اونجاست، از او می خواهیم که یک بار دیگه با پزشکان آنجا مشورت کنه.
توصیه ی مادرم را قبول نموده و شب با دایی اردلان تماس گرفتم. وقتی صدایم را شنید، خیلی خوشحال شد و قبول کرد که از فردا پرونده ی پزشکی یگانه را به چند پزشک کارآزموده و ماهر نشان دهد و نتیجه را خیلی زود خبر دهد.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
متأسفانه آن سال پزشک معالجم اجازه ی سفر را به من نداد ولی خوشحال بودم که بعد از تعطیلات عروسی خواهرم است و قبل از آن مراسم جهاز بردن و آرایشگاه رفتنش است که قرار بود من هم همراهش راهی شوم.
شبها به عشق فرزندم به خواب می رفتم و وقتی اولین لگدش را به شکمم زد و وجودش را اینگونه به من نشان داد از خوشحالی سر از پا نمی شناختم.
مراسم عید هم با سردی هر چه تمام تر در منزلمان برگزار شد. نه از سفره ی هفت سین خبری بود و نه از دید و بازدید عید و نه بوی سبزی پلو و ماهی خانه را پر کرده بود.
رامتین می گفت: مادرم بعد از مرگ پدر هرگز عید را جشن نگرفته است.
ما هم روز اول عید به دست بوسش رفتیم و او یک اسکناس به من و یک اسکناس به رامتین عیدی داد. بعد از کمی گفتگو که بیشتر طرف صحبتش با رامتین بود از او عذرخواهی کردیم و به خانه ی پدرم رفتیم.
مادرم می دانست که من سبزی پلو ماهی خیلی دوست دارم. همان روز ناهار درست کرده بود و عطر غذایش در خانه پیچیده بود. وقتی وارد سالن پذیرایی شدم از تعجب جیغی کشیدم.
پدربزرگ و مادربزرگم از آمریکا آمده بودند و با دیدن آنها به طرفشان دویدم و هر دو را در آغوش گرفتم و بوسیدم و به مادرم گله کردم کهچرا به من نگفتید تا به فرودگاه بیایم.
پدربزرگم دستانم را گرفت و مرا کنار خود نشاند و گفت: با این حال و روزت ما به این کار تو راضی نبودیم. به همین خاطر به پدر و مادرت سپردیم که به تو چیزی نگویند.
دست هر دو را در دست گرفتم و گفتم: چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. مادربزرگ هم گفت که ما هم همین طور ولی اردلان اجازه نمی داد بیاییم و می گفت بهتره بمانید تا حال پدر خوب خوب بشه. ولی رها جان باور کن که هیچ جا وطن آدم نمی شه، مخصوصاً ما که پیر هستیم و احتیاج به همزبان داریم.
با خنده گفتم: حالا کی آمدید که من نفهمیدم؟
أوا خندید و گفت: دو روز پیش. به قول مادربزرگ می خواستیم سورپریزت کنیم.
سپس همه با صدای بلند خندیدیم. آن شب در خانه ی پدر ماندیم و خیلی به همه ی ما خوش گذشت و آخر شب هم به خانه آمدیم.
در ایام عید فقط دختر خاله ی رامتین خانم حسینی به اتفاق خانواده اش به دیدنمان آمدند که او هم فقط نیم ساعتی نشست و بعد رفت.
یک روز از رامتین پرسیدم شما هیچ کس را ندارید که به دیدنتان بیاید؟
او هم خندید و گفت: تعجب کردی؟ نه ما هیچ کس را نداریم. مادرم یک خواهر داشت که مادر همین فتانه (خانم حسینی) است که فوت کرده. او هم همین یک دختر را داشته. اقوام دور و نزدیک پدر و مادرم اکثراً در خارج از کشور به سر می برند. چند تا از دوستام هستند که آنها هم ازدواج کرده اند و بعد از ازدواجشان چون من مجرد بوده ام فقط از طریق تلفن با هم صحبت می کنیم.
با لبخند گفتم: حالا که ازدواج کردی، چرا دعوتشان نمی کنی تا با هم آشنا بشیم؟
رامتین هم گفت: تو که می دونی، مادر زیاد از سر و صدا خوشش نمی آد. من و تو هم باید به این وضع عادت کنیم.
به جشن عروسی آوا زمان زیادی نمانده بود. مادرم سخت در تکاپو بود و با او به خرید جهیزیه اش می رفت. قرار بود پانزدهم فروردین آنها ازدواجشان را جشن بگیرند.
خانواده ام از هفته ی قبل برای خانم سپهر کارت دعوت داده بودند. ولی او باز هم عذرخواهی کرد و نیامد. من هم دیگر به اخلاق او که یک انسان منزوی و گوشه گیر بود، عادت کرده بودم.
برای جشن عروسی با یگانه تماس گرفتم و او و خانواده اش را نیز دعوت کردم. ولی او به خاطر دانشکده اش نتوانست که بیاید و توسط یکی از دوستان برادرش که می خواست به ایران بیاید، هدیه ی زیبایی برای آوا و شوهرش فرستاد و ضمیمه ی آن یک بسته بزرگ اسباب بازی و لباس هم برای فرزندم فرستاده بود.
جشن عروسی آوا و آرمان هم بالاخره برگزار شد و آن دو را روانه ی آپارتمان زیبایشان که پدر آرمان به آنها هدیه داده بود کردیم. و قرار بود آنها برای ماه عسل به جزیره ی زیبای کیش سفر کنند.
در آن چند روز مادرم خیلی کار داشت و من به خانه ی آنها رفته بودم. با این که کار زیادی نمی توانستم انجام دهم ولی قوت قلب مادرم بودم.
وقتی به چهره ی مادرم می نگریستم می خندید و می گفت: رها جان بعد از رفتن آوا چقدر من و پدرت تنها می شیم، ولی من تنهایی را بعد از ازدواج تو بیشتر حس کردم. تو همیشه کنارم بودی و با من صحبت می کردی ولی آوا را که می شناسی همیشه سرش در کتاب و درس بود و کمتر با من حرف می زد. تو شاد بودی و ویولون می زدی و آواز می خواندی و می رقصیدی و خانه را پر از شور و شادی می کردی. بعد از رفتنت این خانه سوت و کور شد.
پدرت که هیچ وقت از ساز بودن تو دل خوشی نداشت یک روز گفت: چقدر دلم برای ویولون زدن رها تنگ شده.
با گفتن این حرفها از دهان مادرم، چشمانم پر از اشک شد و او را در آغوش گرفتم.
ماه فروردین نیز به پایان رسید و من بر اثر سرماخوردگی شدید در بستر بیماری افتادم. آن روزها حال درست و حسابی نداشتم. چند وقتی هم بود که از یگانه خبر نداشتم و هر چه برایش نامه می نوشتم، پاسخی نمی آمد. وقتی به رامتین گفتم، او گفت: شاید به مسافرت رفته و سرش گرمه.
با خودم گفتم امکان نداره. در این چند وقتی که یگانه به پاریس رفته بود مرا هر جور بوده از حال و روز خودش با خبر کرده.
باز هم رامتین مرا دلداری داد که به دلت بد راه نده. سعی می کردم که دیگر از این فکرها نکنم، ولی وقتی ماه اردیبهشت نیز به نیمه رسید، تصمیم گرفتم به منزلشان تلفن کنم.
وقتی با او تماس گرفتم هیچ کس گوشی را برنداشت. تلفن منزل برادرش نیز روی انسرینگ بود و با زبان فرانسوی به مشترک می فهماند که پیغام خود را بگذارد. تلفن را قطع نمودم. دلشوره امانم را بریده بود.
وقتی فردا شبش هم کسی گوشی را برنداشت، تصمیم گرفتم به منزل آنها بروم. می دانستم که زیور خانم و آقا باقر باغبانشان هنوز در آنجا سکونت دارند. شاید او از آنها خبری داشته باشد.
وقتی موضوع را با رامتین در میان نهادم گفت فکر خوبیه، ولی گفت تلفن کن اگه گوشی را برداششتند سوال کن ببین چه اتفاقی افتاده.
ولی منزل آنها هم کسی گوشی را برنداشت. عزمم را جزم کردم که فردا صبح که جمعه بود به دیدنشان بروم. رامتین نیز قبول کرد که همراهم باشد. تا صبح جز کابوس های وحشتناک خواب به چشمانم نرفت.
صبح وقتی رامتین گفت که بروم و صبحانه بخورم، نتوانستم حالت تهوع عجیبی به سراغم آمده بود. پای رفتن از خانه را نداشتم. به زور رامتین یک لیوان شیر خوردم.
هر دو راهی شدیم و به سوی منزل یگانه حرکت کردیم. وقتی به آنجا رسیدیم ناخودآگاه گریه ام گرفت. صورت زیبای یگانه از جلوی چشمانم محو نمی شد. چقدر این مدت او به من اصرار کرده بود که به دیدن زیور خانم بروم ولی من حال و حوصله نداشتم. حالا آنجا بودم و تمام خاطرات آن چند ساله برایم زنده شده بود.
رامتین اتومبیل را پارک کرد. در آن فاصله من که از اتومبیل پیاده شده بودم، زنگ خانه را به صدا درآوردم. بعد از چند دقیقه صدای آقا باقر گوشهایم را نوازش داد. با صدای تقریباً بلندی گفتم: باز کنید. من هستم رها.
سپس در باز شد. چهره ی درهم رفته ی آقا باقر با لباسی مشکی که در تن داشت دلم را لرزاند.
سلامی کردم و گفتم: باقر خان من هسم رها. حالتان چطور است.
چشمان او پر از اشک شد و گفت: سلام خانم رها حال شما چطوره؟ چه عجب یاد ما کردید. بفرمایید تو، دم در بده.
به اتفاق رامتین به داخل رفتیم. به حیاط خانه ی آنها نگریستم. عجیب این بود که هر جا نگاه می کردم صور یگانه را می دیدم. جای جای آنجا پر از خاطرات تلخ و شیرین زندگیمان بود. چقدر در این باغچه می دویدیم و گل می چیدیم و باقرخان دنبالمان می کرد که روی گل ها پا نگذاریم. بیلش را بالای سرش تکان می داد ولی ما به او می خندیدیم و فرار می کردیم.
جلوی در زیور خانم را با لباس مشکی دیدم. وقتی چشمانش به من افتاد شروع به گریستن کرد. دیگر نتوانستم راه بروم. دستانم را به دست رامتین دادم. تا خدای ناکرده بر زمین نیفتم. خدایا چه می دیدم. زیور خانم چرا این چنین می گریست. او که هر وقت مرا می دید با روی باز از من استقبال می نمود.
جرأت پرسش نداشتم. وقتی به زیور خانم رسیدم دستانش را گرفتم و گفتم: سلام حالت چطوره؟ چرا گریه می کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟
صدای هق هق زیور خانم بیشتر شد و صدای گریه ی باقر خان که با او یکی شده بود امانم را برید. فریاد زدم و گفتم: به من بگید اینجا چه خبره؟
نگرانی دیوانه ام کرده بود. رامتین دستانم را گرفت و مرا به داخل خانه برد. در سالن چشمم به عکس زیبای یگانه افتاد که در کنار عکسش دو شمع روشن بود که با روبان مشکی تزئین شده بود. چشمان زیبایش با من حرف می زد گویی می گفت: ای بی معرفت چقدر دیر آمدی؟
دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، چهره ی زیور خانم را در کنارم دیدم که به صورتم آب می ریخت و رامتین به زور در دهانم آب قند می کرد. با یادآوری همه چیز با صدای بلند گریستم و فریاد زدم و نام یگانه را به زبان آوردم.
شانه های زیور خانم را گرفتم و گفتم: بگو چه شده. بگو بر سر یگانه چه بلایی آمده؟
وقتی هق هق زیور خانم دوباره به آسمان رفت، از جایم بلند شدم و به طرف شوهرش رفتم. این بار شانه های او را تکان دادم و گفتم: تو بگو بر سر عزیزترین دوستم چه آمده. تو دیگه گریه نکن.
صورت رامتین نیز غرق اشک بود. خودم را در آغوشش انداختم و گفتم: تو دیگه گریه نکن که طاقت گریه های تو رو ندارم.
در آغوش رامتین یگانه را صدا می زدم و می گریستم. به طرف عکسش رفتم و گفتم: ای بی معرفت کجا رفتی؟

مگر قول نداده بودی که برگردی؟ این بود قول و قرارت؟
رامتین دستانم را گرفت و مرا روی مبل راحتی نشاند. زیور خانم به طرفم آمد و گفت: رهای عزیزم، گریه نکن. برای فرزندت خوب نیست. به او فکر کن. به خدا قسم روح یگانه آزرده می شه. یادم هست هر وقت به منزل تلفن می کرد از من می خواست هر وقت تو فارغ شدی به دیدنت بیام و از فرزندت برای او بگم.
به زیور خانم نگریستم و گفتم: کی اتفاق افتاد؟ چرا به من خبر ندادید؟ عزیزترین عزیزم پژمرده شد و من نفهمیدم.
زیور خانم اشکهایم را پاک نمود و گفت: اواخر فروردین بود که یگانه با یک ماشین تصادف سختی می کنه. چند روزی بیمارستان بستری بود. ولی گویی مرگ مغزی شده بود و بالاخره شورای پزشکان اینگونه پاسخ می دهند که او برای همیشه چشمانش را به روی این دنیا بسته. باورت می شه، رها جان. قلب یگانه ی عزیزم تا آخرین لحظات می زده چون او عاشق زندگی بود. عاشق کشورش. همیشه به من می گفت زیور خانم مطمئن باش یک روزی برمی گردم و برای خودم خانه ای می خرم و برای همیشه تو رو پیش خودم می برم و نمی گذارم اینقدر کار کنی. حالا گل قشنگم پر پر شد بدون آنکه بتونم بار دیگه اونو ببینم.
زیور خانم حرف می زد و من ضجه می زدم.
زیور خانم ادامه داد که چون پدر و مادر یگانه می دانستند که او چقدر کشورش را دوست داره، جنازه اش را اینجا آوردند و دفنش کردند. ده روز پیش بود که آنها به ایران آمدند. حتماً همان موقع شما به منزلشان تلفن کردید و کسی گوشی را برنداشت. من خیلی به خانم گفتم که اجازه بده تا شما را خبر کنم، ولی خانم اجازه ندادند، چون می دونستند شما باردارید، قبول نکردند. گفتند برای فرزندتان مشکل ساز خواهد شد.
از او پرسیدم که یگانه را کجا دفن کردند. او هم آدرس خانه ی ابدی یگانه را به من داد. از جایم برخاستم. حالم خیلی بد بود. رامتین ازم خواست که به خانه برویم.
به صورتش نگاه کردم و گفتم: اگر عزیزترین کسی را که داری، روزی از خارج از کشور بخواد بیاد آیا به استقبالش نمی ری؟
او سرش را پایین انداخته بود و هیچ چیزی نمی گفت. به او گفتم: از من نخواد که به دیدن منزل ابدی او نرم. من که به استقبالش نرفتم، حداقل اجازه بده به دیدنش برم، مطمئنم که او منتظر ماست. هیچ وقت آن شب را از یاد نمی برم.
همان شب که خواب بدی دیدم. او لباس سپید زیبایی پوشیده بود. وقتی می خواستم دستش را بگیرم از من دور شد. خواهش می کنم مرا به سر مزار او ببر. حتی اگر تو نیایی با پای پیاده خواهم رفت.
آنقدر گریستم که بالاخره رامتین قبول کرد که مرا به بهشت زهرا ببرد. در راه صورت و چشمان یگانه از خاطرم محو نمی شد. وقتی به مزار او رسیدیم سنگ قبرش نمناک بود. به او سلام کردم، گویی منتظر پاسخی بودم.
یادم می آید گفتم: یگانه ی عزیزم جوابم را نده با من حرف نزن، فقط بگو چرا رفتی و چشمان زیبایت را به روی من بستی.
خودم را روی سنگ قبرش انداختم و گریستم. رامتین مرا به زور از روی مزار یگانه جدا کرد و در آغوش گرفت. او هم با من می گریست. سپس گفت: عزیزم خواهش می کنم بیا از اینجا بریم، برای فرزندمان خوب نیست.
من می گریستم و می گفتم: بگذار با او حرف بزنم. تو که نمی دونی سنگ صبور زندگیم اون بود، حالا برای چه کسی درد دل کنم.
من که دست خودم نبود، همانند دیوانه ها ضجه می زدم و گریه می کردم. با فریاد رامتین به خود آمدم که گفت: دیگه نمی گذارم لحظه ای این جا بمونی، هم خودت رو آزار می دی، هم روح اونو. در ضمن اگر می خواهی با او صحبت کنی همه جا می تونی این کار رو انجام بدی. مطمئن باش اون هم هر جا که تو بری، روحش با توست. فقط نمی تونی اونو ببینی. خواهش می کنم اینقدر خودت رو آزار نده. همین حالا هم تو رو به خونه ی پدر و مادرت می برم. تو به اونها نیاز داری. فقط بیا از اینجا بریم.
آنگاه مرا داخل اتومبیل کرد و با تلفن همراهش شماره ی منزل پدرم را گرفت و مشغول صحبت شد. من نمی فهمیدم که او چه می گوید. بیهوش روی صندلی افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، خودم را روی تخت اتاقم دیدم و پدر و مادرم بالای سرم بودند.
از سرخی چشمان مادرم فهمیدم که او هم جریان را می داند. آوا و آرمان هم آنجا بودند.
آوا دستانم را گرفت و گفت: خوشبختانه نبضش طبیعی شد، فکر می کنم حالش بهتره.
چشمم به سرمی که به دستانم بود، افتاد. مادرم با ملایمت گفت: رها جان عزیزم حالت چطوره؟ باز هم صورتم خیس از اشک شد و گفتم: مادر، یگانه او پر پر شد و من موقع وداعش اونو ندیدم.
دستانم را فشرد و گفت: عزیزم به چیزی فکر نکن. یگانه مثل گل پاک بود. مطمئن باش جاش خوبه.
پدرم که دیگر نتوانست جلوی گریه خود را بگیرد از اتاق خارج شد.

آوا دستانم را گرفت و گفت: عزیزم به فرزندت فکر کن، به سلامتی اش که تا چند لحظه پیش به خطر افتاده بود. باور کن صدای قلب کودکت تا چند لحظه پیش ضعیف شده بود، ولی خوشبختانه باز به حالت اول بازگشته. پس کاری نکن که کودکت را از دست بدی.
سپس به همراه مادر و آرمان از اتاق خارج شد. رامتین کنارم نشست. موهایم را نوازش کرد. به صورتم خیره شده بود. آنقدر به هم نگریستیم که من خوابم برد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.
آن روزها بیشتر اوقات را در خواب سپری می کردم. به علت آرام بخش هایی که توسط پزشکم تجویز شده بود، فقط برای خوردن ناهار و شام و یا صبحانه از خواب برمی خاستم که آن هم به زور مادرم در گلویم ریخته می شد. رغبت به زندگی در من مرده بود. فقط برای کودکم دلم می سوخت و غذا می خوردم تا او زنده بماند.
وقتی به شکمم لگد می زد، روح زندگی در وجودم زنده می شد. عشق به فرزند و مهر مادری باز هم کار خود را کرد و میل زندگی را در من زنده کرد. تصمیم گرفتم به خاطر او هم که شده روحیه ی از دست رفته ام را بازیابم.
دلم برای رامتین هم می سوخت. در این مدت خیلی لاغر شده بود و صورتش را نتراشیده بود. غم بیماری من که بیشتر حالت روحی داشت، او را از پا انداخته بود. در آن چند روزی که خانه ی پدرم بودم، مادرم از او و آرمان خواسته بود که بیشتر به آنجا سر بزنند. آنها هم بیشتر وقتشان را آنجا می گذراندند.
وقتی حالم بهتر شد، تصمیم گرفتم به خانه برگردم. مادرم ابتدا راضی نبود، ولی به علت مشغله ی کاری رامتین و تنهایی مادرش بالاخره راهی منزل شدیم. دیگر دلم نمی خواست صدای ویولون را بشنوم. عکس های یگانه را که در پاریس انداخته بود و برایم فرستاده بود از همه جا جمع کردم و به صورتش نگریستم. او با من حرف می زد و طنین زیبای صدایش هنوز در گوشم پیچیده بود.
عکس ها و نامه هایش را جمع کردم و در پاکتی بزرگ نهادم و آن را در کمد اتاقم مخفی کردم. همانند یک گنج و یک یادگاری باارزش.
صبح روز بعد، وقتی با چشمان پف کرده از خواب برخاستم و به آشپزخانه رفتم، رامتین رفته بود و خانم سپهر هم در سالن مشغول مطالعه بود. آن روز صبح هم سلامم را با بی میلی پاسخ داد. من هم بی توجه به او به سوی آشپزخانه رفتم و برای خودم یک چای ریختم و به فکر فرو رفتم.
هر روز می گذشت و وقت وضع حملم نزدیک می شد. بالاخره آن روز از راه رسید و با درد شدیدی از جایم برخاستم.
رامتین را صدا زدم و از درد نالیدم. او هم با عجله لباس پوشید و تلفنی مادرم را در جریان قرار داد و دست مرا گرفت. سوار اتومبیل شدیم و به سوی بیمارستان حرکت کردیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، پدر و مادرم هم منتظر ایستاده بودند.
بعد از کارهای اولیه ی بیمارستان بستری شدم و فرزندم بالاخره به دنیا آمد. یک دختر زیبا با موهای مشکی و چشمان روشن، درست مثل پدرش.
وقتی پزشک فرزندم را روی سینه ام نهاد، تمام دردها را فراموش کردم. تازه فهمیدم که مهر مادری چه زیبا و لذت بخش است. لذتی که با هیچ عشقی در این دنیای بزرگ قابل قیاس نیست.
بعد از یک روز که در بیمارستان بستری بودم، مرخص شدم و برای استراحت به منزل پدرم رفتم. آنجا یک گوسفند برای قربانی کردن انتظار من و فرزندم را می کشید و مادرم هم از خوشحالی این طرف و آن طرف می دوید تا همه چیز مرتب باشد.
رامتین از این همه محبت در تعجب بود. هیچگاه از مادرش این چنین محبتی را ندیده بود. محیط خشک و بی روح زندگی آنان با محیط شاد و پر جنب و جوش اعضای خانواده ی من قابل قیاس نبود.
مهربانو کارگر منزلمان هم برای کمک آمده بود و با یک قابلمه ضرب گرفته بود و آواز می خواند و ورود کودکمان را تبریک می گفت و پدر هم که با ضرب مهربانو دست می زد و شادی می کرد، ظرف اسپند را بالای سر من و نوزادم می گرداند.
وقتی در جایم نشستم، کودکم را از آغوش مادرم گرفتم و سخت به خود فشردم و به او شیر دادم. با اجازه ی رامتین نام فرزندم را یگانه نهادم تا یاد یگانه ی عزیزم هیچگاه از خاطرم نرود.
بعد از ده روز که حالم بهتر شد، به خانه بازگشتم. فکر می کردم حتماً به خاطر فرزندم خانم سپهر با من حرف می زند و به استقبالمان خواهد آمد، ولی دریغ که قلب او از سنگ بود و در سالن کوچکترین صدایی نمی آمد.
در گوش یگانه کوچولو گفتم این مادربزرگ سرسخت و لجباز تو برای استقبال تو هم نیامده، کاش لااقل خدا مهر تو رو در قلبش می انداخت تا کمی هم او با من مهربان می شد.
وقتی رامتین وارد خانه شد، به چهره ی او نگریستم. گویی او هم فهمیده بود که در دل من چه می گذرد ولی سرش را پایین انداخت و هیچی نگفت. برای اینکه غرورش را خدشه دار نسازم حرفی نزدم. سرم را پایین انداختم و به اتاق یگانه رفتم. اتاقی که با سلیقه ی خاصی آراسته بودم.
مادرم هم آنچه که یک نوزاد احتیاج داشت تا سن هفت سالگی را به یگانه هدیه کرده بود. اتاقش پر از اسباب بازی بود.
او را در تختش نهادم. یگانه در خوابی شیرین فرو رفته بود. در اتاقش را نیز باز گذاشتم تا اگر گریه کرد صدایش را بشنوم. سپس به اتاق خودم رفتم که چشمم در آینه به خودم افتاد. کمی چاق شده بودم و رنگم هم پریده بود. باید از فردا صبح به خودم می رسیدم.
خواستم از اتاق بیرون بروم که دیدم سایه ای به اتاق یگانه نزدیک می شود. خودم را پنهان کردم. دیدم خام سپهر است که دم در اتاق ایستاده و مردد است که برود یا خیر. ولی بالاخره عشق پیروز شد و او داخل اتاق پا نهاد.
خودم را آهسته به دم در اتاق یگانه رساندم تا ببینم چه می کند. او روی تخت یگانه خم شده بود و به کودک می نگریست. او را از تختش بلند کرد و در آغوشش گرفت و سخت به خود فشرد.
در دل خوشحال شدم. نخواستم خلوتش را به هم بزنم. رامتین را که پشت سر من ایستاده بود و به آن صحنه می نگریست به کناری کشاندم و به او گفتم مزاحمشان نشو، بگذار کمی با نوه اش اختلاط کنه.
سپس آرام خندیدم و اضافه کردم: امیدوارم با یگانه مهربون باشه.
فردای آن روز زندگی به روال عادی خود بازگشت. خانم سپهر، یگانه را از من می گرفت و روزها با او بازی می کرد و در آغوش خودش می خواباند. فقط برای شیر دادن او را به نزد من می آورد. من که دوست داشتم رابطه ام را با او خوب کنم، هیچی نمی گفتم و به این امر راضی بودم.
مثلاً یگانه را قنداق می کرد و به او آب قند می داد. کاری که پزشکان منع کرده بودند ولی من دم نمی زدم و چیزی نمی گفتم.
وقتی رامتین به او می گفت این کارها را نکند درست نیست، او می گفت: چه حرفها خودتو اینگونه بزرگ شدی و حالا منو قبول نداری.
گاهی شب ها بلند می شدم تا به یگانه سر بزنم، می دیدم او در اتاقش نیست. خانم سپهر او را به اتاق خودش می برد و در کنار خود می خواباند. اینگونه بود که یگانه بزرگ می شد.
آن روزها خانم سپهر باز هم با من خوب نبود. همانند سابق با من رفتار می کرد گویی من یک طفیلی در خانه او بودم و مزاحمی برای پسر و نوه و مهم تر از همه خودش. دیگر به این وضع عادت کرده بودم و به خاطر رامتین دم نمی زدم.
هر ماه یگانه را برای چکاب نزد دکترش می بردم. روزی که یگانه شش ماهه شده بود، وقتی می خواستم او را عوض کنم متوجه شدم او پای راستش را خوب حرکت نمی دهد. خیلی ترسیدم، وقتی او را نزد پزشک بودم او را معاینه کرد و گفت بهتر است یگانه را نزد یک پزشک اورتوپد ببرید.
وقتی موضوع را به آرمان گفتم آدرس یکی از دوستانش را به من داد که به تازگی از آمریکا آمده بود. من هم بدون معطلی یگانه را نزد پزشک متخصص بردم.
او بعد ازمعاینه ی کامل گفت حتما باید از پای او عکس بگریم. تمام مدت که عکس پای یگانه حاضر شود و دکتر جواب بدهد، قلبم در تب و تاب بود و آن چنان می زد که صدای تپش های قلبم را به وضوع می شنیدم.
وقتی دکتر سازگار عکس را ملاحظه نمود گفت: متآسفانه خانم مهرجو فرزندتان از پای راست دچار مشکل مادرزادی است.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
پدرم هم پس از مدتی به آنان اجازه داد که برای مراسم بعدی بیایند که مادر رامتین خیلی جدی عذرخواهی نمود و گفت: گفتنی ها در جلسه ی قبلی گفته شده است. بهتر است که مراسم عقد را تعیین کنید.
مادرم گفت: خانم سپهر والله هنوز زوده، بگذارید این دو با هم نامزد باشند تا یکدیگر رو بهتر و بیشتر بشناسند. او هم بدون معطلی پاسخ داده بود که خانم مهرجو پسرم عجله داره و می خواد هر چه زودتر عروسش رو به خونه بیاوره، اگر منظورتان هم فراهم کردن جهیزیه است باید بگم ما در منزلمان همه چیز داریم، با همسرتان هم صحبت کنید و تاریخ عقد و عروسی رو به ما اطلاع بدید.
مادرم وقتی که تلفن را قطع نمود، با تعجب گفت: این دیگه چه جور آدمیه؟ از من توقع داره که دخترم رو بدون جهیزیه به خانه ی بخت بفرستم. آن هم خانه ی خودش که همه ی وسایلش قدیمی و کهنه است. آخه مگه می شه؟ می خوام دختر شوهر بدم نه این که بیوه به خونه ی بخت بفرستم.
من گفتم: اصلاً نیازی به وسایلی که شما می خواید برام تهیه کنید نیست. خانم سپهر راست می گه، مثلاً می شه در یک آشپزخانه دو اجاق گاز و دو یخچال وجود داشته باشه؟
مادرم با تحکم گفت: چرا می خواهی با مادرشوهرت یک جا زندگی کنی. به رامتین بگو مستأجرشون رو جواب کنه و به طبقه بالا برید.
با اخم گفتم: مادر باز که شروع کردید. رامتین مادرش رو ترک نمی کنه. چون می گه مادرش کسی را غیر از او نداره.
پدرم که تا آن لحظه شنونده بود، گفت: ناهید ولش کن. ظاهراً این عشق چشمانش رو کور کرده است، بگذار که هر غلطی می خواد بکنه.
سپس از جا برخاست و به اتاقش رفت. مادرم که هاج و واج به پدرم می نگریست گفت: من نمی گذارم که تو دستی دستی خودت را بدبخت کنی. اگه تو اینقدر اونو دوست داری و کوتاه می آیی او هم باید برای تو کاری انجام بده و به حرفت گوش کنه.
سرم از این حرفها درد گرفته بود و به ناچار گفتم: باشه، با او صحبت می کنم و به اتاقم رفتم.
بعد از دو هفته از این ماجرا من در لباس عروس در آرایشگاه منتظر او بودم. هر چه مادرش به رامتین دیکته کرده بود، من با کمال میل پذیرفتم و هیچگاه با او صحبت نکردم که چنان چیز را می خواهم. من فقط او را می خواستم و جز او آرزویی نداشتم. چه روزگار غریبی بود و من با مراسمی بسیار ساده راهی خانه ی بخت شدم.
وقتی می خواستم از پدر و مادرم جدا شوم هر سه می گریستیم. پدرم چسمانش آنقدر سرخ بود که معلوم بود چند روزی نخوابیده است. او به مادر می گفت همیشه با دیدن رها به یاد ندا خواهرم می افتم. رها هم مثل او کله شق و لجبازه.
به هر حال خانواده ام مرا با دلی پر از خون روانه ی خانه ی بخت نمودند و نمی دانستند سرنوشت دخترشان به کجا خواهد کشید. ولی من با شادی و شعفی پایان ناپذیر پا به خانه ای گذاشتم که قصر آرزوها و رویاهایم بود، ولی افسوس که نمی دانستم خانم سپهر خود را ملکه ی آن قصر می پندارد و من در آنجا هیچ نقشی نخواهم داشت.
روز بعد به همراه رامتین بار و بندیلمان را جمع کردیم و عازم سفر شدیم. آن یک هفته که به شهرهای زیبای شمال رفته بودیم یکی از بهترین خاطرات زندگیم محسوب می شود. در آن روزها حس می کردم که در بهش به سر می برم و طعم خوشبختی را با تمام وجودم می چشیدم و لذت می بردم.
در آن دوران هر چه از رامتین می دیدم جز مهر و محبت و صفا و پاکی چیز دیگری نبود. چشمان محسور کننده اشت، حرفهای عاشقانه اش، مرا به ملکوت می برد.
بعد از یک هفته به منزل آمدیم. یادم می آید شبی که از ماه عسل بازگشتیم اصلاً مورد استقبال قرار نگرفتیم. خانم سپهر در اتاقش بود و از آن جا بیرون نیامد و رامتین هم برای این که مادرش را ضایع نکند گفت: حتماً مادر خوابیده، بهتره مزاحمش نشیم.
فردای آن روز که به آشپزخانه رفتم تا صبحانه رامتین را آماده نمایم مادرش میز را چیده بود. سلام کرده و گفتم: معذرت می خوام، من باید این کار را می کردم.
با سردی پاسخ سلامم را داد و گفت: حالا که نکردی.
من ساکت به او نگریستم. سپس دو فنجان برداشت و برای خودش و رامتین چای ریخت، بدون اینکه به من تعارف کند که سر میز بنشینم. سپس خودش مشغول خوردن شد.
با ناراحتی از آشپزخانه بیرون آمدم و به طرف اتاقم رفتم. حتی برای دیدن رامتین هم از اتاق خارج نشدم. او هم فکر می کرد که خواب هستم و نخواست مزاحمم بشود و از مادرش خداحافظی کرد و رفت.
دلم از گرسنگی ضعف می رفت. از جایم برخاستم و به طرف آشپزخانه رفتم. او نشسته بود و از سفره صبحانه که روی میز پهن بود خبری نبود.
وقتی وارد آشپزخانه شدم گفت: در این خانه مقرراتی هست که باید بدانی. سر ساعت سفره ی صبحانه پهن و سر ساعت جمع می شه و اگر سر وقت از خواب بیدار نشی دیگه از صبحانه خوردن خبری نیست. امیدوار بودم که رامتین این چیزها را به تو گفته باشه. این را باید بدانی که غذا اینجا فقط توسط من طبخ می شه، چون مزاج من و رامتین به دستپخت هر کسی عادت نداره. ناهار و شام هم همین طور سر وقت سرو می شه.
لبخندی زدم و گفتم: حالا من خیلی گرسنه و تشنه هستم، باید چکار کنم؟
با خونسردی گفت: تا وقت ناهار صبر کنی سر ساعت یک می تونی برای خوردن غذا به اینجا بیایی. الان هم اینجا نایست، مگر هیچ کاری نداری که انجام بدی؟
از آشپزخانه بیرون آمدم. گریه ام گرفته بود. آنجا همانند یک سربازخانه بود که باید هر کاری را سر وقت انجام داد. انقدر گرسنه بودم که سرگیجه و سردرد، امانم را بریده بود.
به یاد مادرم افتادم که چقدر نازم را می کشید تا لقمه ای غذا بخورم . به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم و به گذشته هایم اندیشیدم. چقدر رامیتن را دوست داشتم و از بودن در کنارش لذت می بردم ولی نمی دانستم چرا اینقدر غمگینم. چرا حالا که او را از آن خود می دانستم این چنین در خود فرو رفته بودم.
از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. با خود گفتم بهتره به مادرم تلفن کنم و رسیدنم رو به اون اطلاع بدم. به سالن نشیمن رفتم. گوشی را برداشتم و شماره منزل پدرم را گرفتم.
مادرم خودش گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی حال او، پدر و آوا و آرمان را جویا شدم. مادرم با شنیدن صدای من سر از پا نمی شناخت و گفت که چقدر دلش برایم تنگ شده است و اضافه کرد که روز پنج شنبه قرار است که من و رامتین را پاگشا نماید و تأکید کرد که حتماً خانم سپهر را نیز با خود همراه کنیم و سپس گفت که خودم دوباره تلفن می کنم و شخصاً از ایشان دعوت می کنم.
بعد از اینکه با مادرم خداحافظی نمودم آنقدر خوشحال بودم که نمی دانستم شادیم را چگونه ابراز نمایم. وقتی از جایم برخاستم چهره ی خانم سپهر مرا میخکوب کرد. سراسیمه کناری ایستادم و گفتم: با مادرم تماس گرفتم، می خواستم رسیدنمان را به ایشان اطلاع بدم. به شما خیلی سلام رساندند و برای شب جمعه یک مهمانی کوچک ترتیب داده اند و شما را نیز دعوت کردند، البته خودشان قراره که تلفن کنند و شما را هم دعوت کنند.
او پوزخندی زد و گفت: اگر دلواپس شما بودند خودشان تماس می گرفتند. در ضمن گفته بودم که نمی تونم به مهمانی و اینجور جاها بیام، حال مساعدی ندارم. سپس به سمت اتاقش رفت و در را به شدت به هم کوبیدن.
سرخورده و ناراحت به سمت اتاقم رفتم و گوشه ای کز کرده در خود فرو رفتم. چه آرزوهایی در سر داشتم و حالا چه شد. نمی دانستم جواب این پیرزن خودخواه و متکبر را چه بدهم. وقتی به او می نگریستم حرف زدن از یادم می رفت و زبان در دهانم نمی چرخید. دعا می کردم که رامتین زودتر کلاسش تمام شود تا بتوانم با او صحبت کنم. ولی نتوانستم انتظار بکشم. می دانستم که رامتین هم اکنون در طبقه ی پایین مشغول تدریس است.
سریع لباس پوشیده و از در خارج شدم و خودم را به طبقه ی پایین رساندم. خانم حسینی را دیدم که با تعجب گفت: سلام خانم مهرجو حالتون چطوره؟ چی شد یاد ما کردید؟
خندیدم و سلامش را پاسخ دادم و گفتم: حوصله ام سر رفته بود، می خواستم سری به کلاس رامتین بزنم.
با تعجب گفت: خاله جان در جریان هستند؟ با حرص گفتم: نمی دونستم برای پایین آمدم و بودن در کنار همسرم باید از ایشون اجازه بگیرم. سپس بدون معطلی به سمت کلاس رفتم و در زدم.
رامتین در را به رویم باز کرد و با تعجب گفت: رها جان عزیزم اینجا چه می کنی؟
با اخم گفتم: حوصله ام سر رفته. نمی دونم چکار کنم؟ اجازه بده بیام داخل.
خودش را از کلاس بیرون کشید و گفت: عزیزم نمی شه، قرار نیست که هر وقت حوصله ات سر رفت به طبقه پایین بیای. مگر بالا کاری برای انجام دادن نداری؟
با اخم گفتم: نه، مادرت اجازه ی انجام هیچ کاری رو به من نمی ده.
دستانش را روی موهایش کشید و گفت: حالا برو بالا. وقتی کارم تمام شد و به منزل آمدم با او صحبت می کنم.
به حالت قهر از او جدا شدم و از پلکان بالا رفتم و زنگ را به صدا درآوردم. خانم سپهر در را به رویم باز نمود و با تحکم گفت: خانم رها کجا رفته بودید؟
با حیرت گفتم: از تنهایی حوصله ام سر رفته بود. به طبقه پایین رفتم تا سری به رامتین بزنم. ولی او در کلاس راهم نداد. من هم آمدم بالا. از نظر شما اشکالی داره؟
از جلوی راهم کنار رفت و گفت: خواهش می کنم قبل از ترک منزل به من اطالع بده.
به صحبت هایش توجهی نکردم و از کنارش رد شده و به سمت اتاقم رفتم و خودم را روی تخت انداختم و هق هق گریستم و با حالت زار گفتم: چرا نمی توانم هر کاری که می خوام انجام بدم. مگر من یک زندانیم؟ حتی زندانی ها نیز یک ساعت هواخوری لازم دارند.
از جایم بلند شدم. اشکهایم را پاک نمودم و گفتم: اشکالی نداره، شاید اون هنوز به حضورم عادت نکرده. تصمیم گرفتم به حمام بروم.
وقتی از حمام بیرون آمدم و لباس پوشیدم و خودم را در آینه نگریستم. صورتم به زردی می زد. کمی ارایش کردم. منتظر رامتین نشستم تا او بیاید و با هم ناهار بخوریم. حدود ساعت دوازده و پنجاه دقیقه او آمد.
به حالت قهر کنار پنجره ایستادم و به او محل نگذاشتم. وقتی داخل اتاق شد و دید به او بی محلی می کنم به طرفم آمد. دستانم را گرفت و گفت: سلام به همسر خوشگلم. حالت چطوره؟
باز هم به او بی محلی کردم و به حالت قهر دستانم را از دستانش بیرون آوردم. او شانه هایم را گرفت و گفت: معذرت می خوام، مرا ببخش. طاقت ندارم که با من قهر کنی. هر چه تو بگی انجام می دم، فقط با من قهر نکن.
نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و گفتم: باید قول بدی که ترتیب تدریس یک کلاس ویژه ی مبتدیان رو به من واگذار کنی، باور کن که حوصله ام سر رفته. نمی دونم چه کنم.
خندید و گفت: حتماً قول می دم. اتفاقاً بعضی وقتها سرم خیلی شلوغه و بسیاری از هنرجوها رو رد می کنم. به خانم حسینی می سپارم که از این به بعد یک سری از هنرجوها رو برای تو ثبت نام کنه. خوب حالا راضی شدی؟ پس بیا بریم ناهار بخویم که از گرسنگی غش کردم.
دستانش را گرفتم و او دستانم را بوسید و هر دو به سمت اشپزخانه رفتیم. وقتی وارد آنجا شدیم مادر رامیتن مشغول چیدن میز بود.
با محبت به سویش شتافتم و گفتم: خسته نباشید مادر، اجازه دهید کمکتان کنم.
بدون آنکه سرش را به طرفم برگرداند، گفت: خواهش می کنم مادر خطابم نکن. در ضمن کاری نمانده که بخواهی انجام بدی.
وقتی به میز غذا نگریستم غیر از یک ظرف کوچک پلو و یک ظرف خورشت و یک کاسه ماست چیزی ندیدم. با خودم گفتم این غذا که خیلی کمه، کفاف شکم دو نفر رو به زور می ده.
رامتین که محو تماشای من شده بود، گفت: رها جان بشین غذا یخ شد.
سپس برایم غذا کشید. با اینکه لحظاتی قبل از گرسنگی ضعف کرده بودم، ولی با شنیدن صحبت مادر رامتین اشتهایم کور شد. فقط قاشق و چنگار را به دست گرفته و با غذایم بازی می کردم. وقتی ناهار را خوردیم، رامتین و مادرش میز غذا را ترک گفتند و من میز را جمع و ظرفها را شستم و به اتاق خودمان رفتم.
رامتین را حال استراحت بود، نخواستم آرامشش را بر هم بزنم ولی فهمید که من وارد اتاق شدم به طرفم برگشت و گفت: رها از دست مادرم ناراحت شدی؟
گفتم: نه. چرا اینطور فکر می کنی؟
از جایش برخاست و به طرفم آمد و گفت: آخه اصلاً غذا نخوردی.
گفتم: میل نداشتم، آخه خیلی حوصله ام سر می ره. نمی دونم چه کنم؟ هیچ کاری ندارم که انجام بدم.
خندید و با موهایم بازی کرد و گفت: خواهش می کنم از او عصبانی نباش. در قلب او هیچ بدی وجود نداره. اون خیلی مهربونه، فقط کمی لجباز و یکدنده است، مطمئن باش وقتی بفهمه عروس خوبی چون تو پیدا کرده از مادر هم برات مهربان تر می شه. اون به زمان نیاز داره. در مورد بی حوصلگی ات بهت گفتم که سعی می کنم چند هنرجو برات دست و پا کنم. در این مدت تو هم کتاب بخون، ویولون بزن. اصلاً بشین درس بخون، کاری که قبل از ازدواج مصر به انجام آن بودی. حالا خودت رو امتحان کن، ضرر نداره. من که اصلاً حوصله ی درس خوندن نداشتم.
به او گفتم: باز هم که حرف درس خوندن را پیش کشیدی. اصلاً ولش کن حوصله ام سر نمی ره. راستی مادرم برای شب جمعه ما را به منزلشان دعوت نموده و قراره خودش به مادرت تلفن کنه و او را نیز دعوت کنه. البته من به ایشان گفتم ولی دعوتم رو رد کرد و تأکید کرد که بیماره.
رامیتن که از چشمانش غم و غصه می بارید گفت: به مادرت بگو نمی خواد تلفن کنه، چون او واقعاً با کسی رفت و آمد نمی کنه و صد در صد جوابش منفی خواهد بود.
من هم دیگر چیزی نگفتم. وقتی بعدازظهر مادرم تلفن کرد تا خود شخصاً مادر رامتین را دعوت نماید او با لحنی خشک و سرد دعوت مادرم را رد نمود. با اینکه تازه وارد آن خانه شده بودم ولی هیچ کسالتی در او مشاهده نکردم. از اینکه می خواست خود را بیمار جلوه دهد تعجب می کردم.
نزدیک غروب رامیتن شال و کلاه کرد تا به کنسرتی که از او دعوت کرده بودند، برود. باز هم من با مادرش تنها ماندم. وقتی از خانم سپهر پرسیدم که شام چی میل دارند تا برایشان درست کنم، از بالای عینکش نگاهی به من انداخت و گفت: من شبها شام نمی خورم، رژیم دارم. رامتین هم در کنسرت چیزی می خوره.
آنگاه روزنامه اش را برداشت و به سمت اتاقش رفت. از رفتارش متعجب بودم. او حتی به خود اجازه نداد که از من سوال کند تو شام چی می خوری؟ اگر هر چه دوست داری می تونی برای خودت درست کنی.
حالم از این همه خست و تنگ نظری داشت به هم می خورد. گریه امانم را بریده بود. باز هم طبق معمول به سوی اتاقم رفتم و در کنار پنجره ایستادم و شروع به گریستن کردم.
چه روزهای دردناکی را می بایست پشت سر می گذاشتم. ناگهان به یاد یگانه افتادم. تصمیم گرفتم برایش نامه بنویسم و کمی درد دل کنم. کاغذ و قلم را برداشتم و هر چه در دلم بود نوشتم. از رامتین و از ازدواجمان. از ماه عسل و مادر رامتین. همه را مو به مو برایش نوشتم.
وقتی نامه تمام شد، بی اختیار سرم را روی نامه گذاردم و گریستم، طوری که کاغذ نامه ازاشکهایم تر شد. نامه را با آن که خیس از اشک بود، تا کردم و درون پاکت نامه گذاشتم تا صبح زود آن را پست نمایم.
در آن یک هفته روزگارم به سختی می گذشت. بیشتر اوقات خودم را در اتاق زندانی می کردم و حوصله ی بیرون رفتن را نداشتم و به امید روز پنجشنبه که می توانستم خانواده ام را ببینم، خوشحال بودم و ساعتها و دقایق را می شمردم.
روز پنج شنبه که رامتین کلاس داشت به طبقه ی پایین رفته بود که صدای فریاد مادرش به هوا برخاست و گفت: رها امروز حالم هیچ خوب نیست. غذا را خودت درست کن، من می رم تا در اتاقم استراحت کنم.
با شتاب از اتاق خارج شدم و چشم بلندبالایی گفتم و به آشپزخانه رفتم و مشغول آشپزی شدم. در این فکر بودم که شب چه لباسی را بپوشم که صدای ناله های خانم سپهر از اتاقش بلند شد و مرا به خود آورد. با شتب به سوی اتاقش رفتم. روی تخت خوابیده بود و ناله می کرد.
صدایش زدم و گفتم: خانم چیزی شده. اگر قرصی و دارویی می خورید بگویید کجاست تا به شما بدم. او هیچ چیز به من نگفت و فقط ناله می کرد و در بین ناله هایش اسم رامتین را شنیدم.
از اتاق خارج شده و با تلفن خانم حسینی را در جریان گذاشتم. پس از مدتی کوتاه، رامتین به طبقه بالا آمد و گفت: چیزی شده؟
به او گفتم: نمی دونم، مادر حالش خوب نیست.
با سرعت به سمت اتاق مادرش رفت و پس از دقایقی بیرون آمد و گفت: فکر می کنم سرمای شدیدی خورده. رها جان اگر برات زحمتی نیست براش کمی سوپ بپز.
گفتم: معلومه که زحمتی نیست.
سپس به سوی آشپزخانه رفتم تا برایش آب پرتقال بگیرم و به رامتین گفتم: اگه مادرت قرص و شربتی می خوره بگو تا به او بدم تا با آب میوه اش بخوره.
او سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت: او اصلاً دکتر نمی ره که دارو بخوره. و با سرعت آپارتمان را ترک کرد و رفت.
من با تعجب به رفتنش نگریستم. سپس به خود آمدم تا برای خانم سپهر آب میوه بگیرم و سوپی بپزم. وقتی در یخچال را باز کردم در آن پر از مواد غذایی و شیرینی و میوه و سبزیجات بود، ولی در این چند روزی که من آنجا به سر می بردم همیشه ی اوقات گرسنه بودم. خجالت می کشیدم که به آشپزخانه بروم و چیزی بخورم.
اکثر شبها رامتین با دست پر به خانه می آمد ولی دریغ از یک کاسه میوه و یا یک ظرف شیرینی که روی میز باشد. بیشتر مواد غذایی و میوه جات درون یخچال فاسد شده بود. همه را جمع کردم و بیرون ریختم و میوه های سالم را درون ظرفشویی ریختم و همه را شستم و در ظرفی چیدم و برای خانم سپهر هم آب میوه گرفتم و به سمت اتاقش رفتم.
او هنوز روی تخت خوابیده بود و آه ناله می کرد. دستانم را روی پیشانیش نهادم ولی تب نداشت. دمای بدنش معمولی بود. دستم را روی شانه هایش نهادم و به او گفتم: لطفاً بلند شید و آب میوه بنوشید، برایتان خوبه.
صورتش را به سمت دیگر برگرانید و گفت: خواهش می کنم از اینجا برو. من به کمک تو هیچ احتیاجی ندارم. اگه کمک خواستم پسرم هست.
نیم نگاهی به صورتش افکندم و گفتم: در حال حاضر پسرتون خونه نیست و از من خواسته که از شما مراقبت نمایم. حلا اگه کمک نمی خواید باشه، هر جور راحتید.
سپس از اتاق خارج گشتم و به سمت آشپزخانه رفتم تا برایش سوپ درست کنم. وقتی غذایش حاضر شد، ظرف سوپ را به اتاقش بردم. او اصلاً آب میوه اش را دست نزده بود. سوپ را کنار تختش نهادم و بیرون آمدم. از اینکه او اینقدر راحت خوابیده بود متعجب شدم. با آن همه آه و ناله و درد از او بعید بود که این چنین آسوده بخوابد. یک ساعت بعد رامتین به طبقه ی بالا آمد و سراغ مادرش را گرفت. همه ی ماجرا را به او گفتم.
او هم به اتاق مادرش رفت. از داخل اتاق صدای مشاجره می آمد ولی نمی فهمیدم که چه می گفت. وقتی از اتاق خارج شد صورتش از عصبانیت به سرخی می زد. به سمت اتاقش رفت تا لباسش را تعویض نماید. من ه در این فاصله میز ناهار را چیدم.
وقتی به سر میز آمد تعجب نمودم. گفت: رها اینقدر با سلیقه بودی و من خبر نداشتم.
خنده ای کردم و گفتم: بفرمایید غذا یخ شد. معلومه که با سلیقه ام چون تو رو به همسری انتخاب نمودم.
او هم خندید و سر جایش نشست و گفت: بوی عطر برنج زعفرانیت تا هفت خونه آن طرفتر می ره.
بر خلافه هر روز دل سیر برای خودم غذا کشیدم و خوردم. رامتین گفت: مثل اینکه امروز خیلی گرسنه ای.
با دهان پر گفتم: هر روز گرسنه ام ولی اگر راستش را بخواهی دسپخت مادرت رو دوست ندارم، مرغ اب پز و گوشت آب پز هم شد غذا.

رامتین گفت: او به خاط رخودش از اینجور غذاها درست می کنه. من هم از بس از این غذاها خوردم عادت کرده ام، البته بعضی وقت ها به رستوران می رم و غذای بیرون رو می خورم، ولی می دونی که مادر خیلی حساسه و زودرنج. من هم نمی خوام اونو ناراحت کنم.
به صورتش نگریستم و گفتم: آخه ما چه گناهی کرده ایم که غذای آب پز دوس نداریم.
برای خودش لیوانی نوشابه ریخت و گفت: به هر حال دستت درد نکنه، دست پختت حرف نداره.
سپس دستانم را گرفت و گفت: رها جان می شه از تو خواهشی کنم؟
دستانش را فشردم و گفتم: عزیزم هر چه می خواهی بگو.
با شرمساری گفت: امشب نمی تونم به مهمانی بیام چون مادرم مریضه، نمی تونم تنهاش بگذارم. تو می تونی بری. از آنها هم از جانب من عذرخواهی کن.
به صورتش چشم دوختم و اندوه را در چشمانش دیدم. نخواستم که بیشتر ناراحتش کنم. گفتم: باشه، هر چه تو بخوای، ولی این رو بدون که بدون تو نخواهم رفت. پدر و مادرم چه فکر می کنند؟ چه بهانه ای برای اینکه با تو نیستم می تونم بیارم؟ اشکالی نداره، تلفن می کنم و یه بهانه می آرم و عذرخواهی می کنم.
از جایش برخاست و شروع به جمع آوری میز کرد و گفت: نه تو باید بری، این درست نیست به دروغ بهانه بیاری. اونها چشم به راهت هستند.
دستکش در دست کرده و شروع به ظرف شستن کردم و در همان حال گفتم: بدون تو نمی رم، امکان نداره. موقعی که دو نفر ازدواج می کنند دیگه خودشان تنها نیستند و یکی بودن معنا نداره.
اگر تو می خوای از مادرت پرستاری کنی، من هم خونه می مونم و به تو کمک می کنم. البته اگه حضورم ناراحتت نکنه.
دستانش را دور کمرم پیچید و مرا محکم در آغوش گرفت و گفت: عزیزم با این که سن کمی داری ولی خیلی می فهمی. من همیشه فکر می کردم که فاصله سنی ما مشکل ساز خواهد شد، ولی اینطور نشد. رها جان تو قلب بزرگی داری. این همه محبتت را فراموش نخواهم کرد.
وقتی رامتین از آشپزخانه خارج شد چشمانم پر از اشک بود سرم را بالا نمودم تا اشک هایم به روی صورتم نریزد. ولی با رفتن او دیگر نتوانستم جلوی اشکهام و بغض فرو خورده ام را بگیرم. چقدر آن یک هفته برای دیدار خانواده ام خوشحال بودم، نمی دانستم بیماری مادر رامتین تا چقدر صحت دارد. تازه اگر می فهمیدم که به دروغ خود را به بیماری زده کاری از دستم برنمی آمد.
بالاخره با بیماری خانم سپهر از ملاقات با پدر و مادرم چشم پوشیدم و به طرف تلفن رفتم. نمی دانستم برای مادر چشم به راهم چه بهانه ای بیاورم. تصمیم گرفتم که به آنها چیزی نگویم، به سمت اتاقم رفتم.
آن شب رامتین بیشتر وقتش را در کنار مادرش گذارند. من هم مزاحمشان نشدم چون می دانستم که خانم سپهر از من دل خوشی ندارد. ساعت هشت شب بود که آوا تلفن کرد و پرسید چرا هنوز نیامده اید؟ با غصه و ناراحتی گفتم: خانم سپهر حالش خوب نیست و سپس به دروغ گفتم که رامتین او را به بیمارستان برده.
مادرم که گویی در کنار او ایستاده بود گوشی را از او گرفت و گفت: رها، عزیزم چی شده؟ برای رامتین اتفاقی افتاده؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان مسافر عشق , دانلود رمان , دانلود رمان مسافر عشق ,
تاریخ انتشار : چهارشنبه 16 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.