سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
خانوم از این خیابون نمیتونم برم انگار بسته است !
از شدت گرما و غرغرهای حشمت کلافه شده بودم این شال مسخره هم انگار حکم طناب دار رو داشت با عصبانیت گفتم به جهنم که بسته است برو از یه مسیر دیگه فقط زود منو برسون به یک خراب شده ای تا سریع کارم رو انجام بدم ! حشمت - چشم خانوم ! میدونستم اون بدبختم کلافه است ولی وقتی عصبانی میشدم خودی و غریبه نمیشناختم اخلاق سگیم رو همه میشناختن ! حشمت - خانوم رسیدیم اینم کوچه بوستان هیمنجاست ؟یه نگاه به اطراف کردم آره همین خونه همین ساختمون بعد از بیست سال هنوز عوض نشده درست کنار خونه یه بنگاه املاک بود رو به حشمت گفتمهمینجاست میدونی که چیکار کنی ؟حشمت - بعله خانوم ! یه کم شیشه ماشین رو دادم پایین هنوز نمای ساختمون مثل عکسی بود که مامان نشون داده حوصله تجدید خاطرات و حرفهای مامان رو نداشتم اه این حشمتم که دیر کرد خم شدم سمت فرمون و چندتا بوق زدم اونم مثل جت اومد سمت ماشین حشمت - بعله خانوم ! کلافه گفتم - پس کجایی رفتی خونه بسازی؟حشمت - آخه خانوم این آقاهه ادا میاد من - هر چی رو من گفتم تکرار کردی ؟حشمت - بعله خانوم گفتم دنبال خونه ام توی همین منطقه برای خرید ولی گفت برو خدا روزیت رو جای دیگه بده ! یه نگاه به سرو وضع حشمت کردم آره راست میگفت این کت و شلوار معمولی با اون زخم گوشه ابروش و هیکل غول مانندش منم باور نمیکردم با حرص میگم بیا تو از توی داشبورد جعبه منو بده حشمت - چشم خانوم ! اومد توی ماشین و داشبورد رو باز کرده و جعبه رو داد دستم حشت - بفرمایید خانوم من - ایندفعه کدوم رو بندازم ؟حشمت جسارت نباشه خانوم اونی که قرمزه و برق میزنه انگشتر یاقوتم رو میگفت انگشتر رو از جعبه درآوردم انداختم دستم اشاره کردم آیینه رو هم بده یه نگاه توی آیینه انداختم خوب ظاهرم هم که خوبه ! من - حشمت در رو باز کن و تا بنگاه منو راهنمایی کن در ضمن اونجا تو محافظ منی از اون اخمهای وحشتناک یادت نره ! حشمت - چشم خانوم ! در رو که باز کرد خیلی خونسرد با ظاهری بی تفاوت رفت سمت بنگاه میدونستم تیپم ظاهرم و حتی اون ماشین مدل بالا توی اون منطقه تک و خاصه ! حشمت مثل یه بادیگارد و خدمتکار حلقه به گوش در رو برام باز کرد بنگاه تقریبا شلوغ بود چندنفری سروصدا میکردند که با وارد شدن من همهمه ها خوابید و یه مرد شکم گنده با اخم گفت بفرمایید ! من - علیک سلام ! مرد - ببخشید خانوم سلام بنده در خدمتم ! من - دنبال یه خونه هستم برای خرید همین نزدیکی ولی جوابی که به محافظم دادین جواب درستی نبود ! با دست اشاره به حشمت کردم که با اون هیکل و اخم کنارم وایستاده بود مرد یه کوچولو رنگش پرید و با من من گفتم ببخشید اون زمان سرمونشلوغ بود ! من - به هر حال من یه مورد میخوام نهایت تا یکساعت دیگه قیمتش هم مهم نیست ! مرد - بعله بفرمایید بشینید ! با طعنه گفتم چه عجب ! روی مبلی نشسته ام و رو به حشمت گفتم برو توی ماشین منتظر باش ! اونم بدون هیچ حرفی رفت بیرون دو سه نفری مردی که اونجا بودند مثل اینکه در حال خرید خونه بودند ولی با دیدن و من ساکت شدند و خیلی عجیب و غریب نگام میکردند رو به اونا خونسرد گفتم آقایون فکر نکنم سند ملکی که میخواین بخرید روی پیشونی من نوشته شده باشم ! از حرفم ناراحت شدند و سرهاشون رو انداختن پایین مرد شکم گنده با معذرتخواهی الکی گفت شرمنده خانوم ! محیط اینجا یه کم مردونه است ! من - آهان نمیدونستم اینجا هم تبعیض مرد و زنه ! مرد - سوء تفاهم شد خانوم ! من - به هر حال بنده منتظره موردی هم که به من پیشنهاد میدین اگر در حال حاضر موردی ندارید من برم جای دیگه ! الکی نیم خیز شدم که یعنی میخوام برم مرد شکم گنده با عجله گفت نه خانم تشریف داشته باشید ! منم بی میل نشسته ام به نیم ساعت نکشید شروع کرد به توضیح دادن درباره موردهای مختلف ولی هیچکدوم به درد من و کارم نمیخورد با لحن کلافه ای گفتم همه موردهاتون همینا بود ؟مرد - والا اینا توی این منطقه جزء بهترینها هستند ! یکی از اون مردهای خیره گفت اون مورد کنار عمارت آجری رو نگفتین ؟مرد اخمی کرد و گفت اون رو حاجی میخواد برای پسرش ! گوشم تیز شد سریع گفتم کدوم مورد ؟مرد شکم گنده - کنار این خونه قدیمی یه ساختمون ویلایی هست جنوبی کامل از همه نظر امنیتش هم خوبه ولی حاجی فتاحی خواستند برای پسر بزرگش که از خارج چند وقت دیگه میاد ! با شنیدن اسم اون مردک با حرص گفتم قیمتش! مرد شکم گنده - چهارصد میلیون تومن ! زیا هست ولی ارزش داره ! حرفهاش رو یکی درمیون میشنیدم گوشیم رو از کیفم در آوردم و بی توجه به نگاه اونا زنگ زدم به حشمت و با حرص گفتم سامسونت منو بیار ! رو به مرد بنگاهی هم گفتم میخرمش همین الان نقد دوبرابر قیمت ! چشمای همشون زده بود بیرون مرد با من من گفت ولی گفتم که خانوم اون خونه ...من - سه برابر قیمت ! مرد - خانوم مسئله قیمتش نیست اون خونه رو قولش رو به حاجی دادم ! عینک دودیم رو که تا اون موقع به چشمام بود و برداشتم میدونستم چشمهای درشتم الان از عصبانیت خمار شده برعکس همه چشمهای دیگه ! همشون میخ چشمام بودن و من با خونسردی گفتم الان زنگ بزنید به همین آقا ( و توی دلم اضافه کردم مردک ) و بگین مشتری دست به نقد الان بنگاه نشسته ببینید چی میگن ! حرفی نداشت فقط منگ گوشی رو برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن اون سه تا مرد هم مات چشمام بودند با ورود حشمت و اخم من به خودشون اومدند حشمتم تا دید من عینکم رو برداشتم فهمید اون مردها خیره منن اومد کنارم وایستاد و اخمی کرد که کافی بود انا سرشون رو سمت من کنند خورده بودشون ! مرد شکم گنده - الو سلام حاج آقا حال شما ! ...بعله ممنون ! ...اهل منزل خوبن؟ ...غرض از مزاحمت اون مورد خونه که یادتون هست ؟...بعله میخواستم بگم اگه هنوز طالبین ؟...بعله که اینطور چشم ... حتما پس خدانگهدار ! رو به من با نیش باز گفت حاج آقا فرمودند آقا پسرشون هنوز برنامه برگشتش مشخص نیست برای همین اجازه دادن خونه رو بفروشم ! با خودم گفتم مردک خودخواه داغ تمام این بیست سال رو به دلت میزارم صبر کن ! من - پس زنگ بزنید به خریدار تا بیاد میخوام فردا صبح توی اون خونه صبحونه بخورم ! مرد - صاحبخونه اش خارجه بنده وکالت تمام دارم تا خونه رو بفروشم من - پس هر کاری لازمه الان انجام بدین ! شاید به دو ساعت نکشید قولنامه رو نوشتن و من نصف پول رو بهش دادم و باقی زمان تحویل سند مردک شکم گنده از ذوقش داشت سکته میکرد با آخرین امضاء و گرفتن کلید از بنگاه در مقابل چشمهای حیرتزده اونا زدم بیرون حشمتم اومد دنبالم حشمت - خوب خانوم حالا چی ؟من - ساعت چنده ؟ حشمت - شش بعدازظهر ! من - بریم تا خونه رو ببینیم رو به بنگاهدار که دنبالمون اومده بود گفتم کدوم خونه است ؟با دست اشاره به یه خونه ویلایی با در بزرگ و تمام نمای سفید کرد حشمت خانوم مثل خونه شما توی آمریکاست ! حرفش رو مهم ندونستم فقط به عمارت آجری کنارش خیره شدم رو به حشمت گفتم باقی راه رو خودمون میریم کلید ها رو از آقا بگیر ! و بدون توجه به مرد شکم گنده رفتم سمت خونه ضربان قلبم روی هزار میزد به عمارت که رسیدم چشمم رو بستم وزیر لب گفتم از همتون متنفرم ! حشمت - خانوم چرا چشماتون رو بستین ! میخوردید زمینها من - الان جلوی خونم ؟حشمت - بعله خانوم ! من - در رو باز کن ! حشمت - چشم خانوم صدای باز کردن در که اومد چشمام رو باز کردم نمای حیاطش خیلی خوشگل بود یه استخر بزرگم توی حیاط بود درختها پر از برگ بودند نمای خود ساختمون هم به دلم نشست رو به حشمت گفتم چطوره ؟حشمت با لحن ذوق زده ای گفت خوبه خانوم ! من - پس همی الان برو کرج دنبال خانوم بچه هات بیارشون گلی وسایلش رو جمع کرده ؟ حشمت - بعله خانوم ! من - پس خوبه الان برو که حداقل تا آخر شب با وسایل برگردی ! با من من گفت خانوم جسارت نباشه همین که شما رفتین توی خونه من به گلی زنگ زدم تا با داداشش وسایل رو با کامیون بیارن ! با لبخند بی روحی گفتم خوبه تیز شدی ! کی زنگ زدی ! حشمت - وقتی رفتین توی بنگاه میدونستم چیزی رو که بخواین میخرین ! راست میگفت تا الان هرچی خواستم بدست آوردم من - خوب پس بیا بریم توی خونه ببینم وضعش هم مثل بیرونش خوبه یا نه ؟تا به ساختمون برسیم سعی کردم حتی یه نیم نگاه هم به عمارت آجری نکنم حشمت در سالن رو که باز کرد با خودم گفتم خوش اومدی سیوا !
گلی .. گلی ... بعله خانوم اومدم ! با حرص به کارگرهایی نگاه میکردم که داشتند مبلمان مسخره ای رو می آوردند توی خونه با فریاد گفتم گلییییی ؟با فریادی که من کشیدم کارگرها میخ وایستادن و مبلمان رو ول کردند و با برخوردش روی سرامیکهای خونه توی این سالن خالی صدای بدی دادرو به همشون گفتند برید بیرون تا تکلیف صاحبکار شما رو هم معلوم کنم ! عصبی قدم میزدم این چیزی نبود که من میخواستمگلی با یه لیوان آب یخ اومد سمتم و با هول میگه خانوم چرا حرص میخورین بخدا زبونم لال یه بلایی سرتون میاد ها ! من - به جهنم بمیرم و از دست این احمقهایی که دور برم هستند راحت بشم این آبم ببر تا با لیوانش نکوبوندم روی سرت ! اونم دید سگ شدم سریع از جلوی روم ناپدید شد صدای نکره اون افضلی وکیل احمق اومد رو به کارگرها که بیرون وایستاده بودند گفت چرا اینجاوایستادین ؟ به این زودی خسته شدین ؟یکیشون گفت خانومه عصبانی شد اومدیم بیرون ! افضلی - چرا حتما چیزی رو خراب کردین ها ؟ تمام این وسایل عتیقه هستند ! مردک احمق منو خر فرض کردی جنس بنجل آورده میگه عتیقه سمساری اینا رو مجانی انداخته بهش ! دیدم داره زیاد زر میزنه داد زدم حشمت ! حشمت بدو بدو اومد توی خونه بعله خانوم ! من - این آشغالها رو بار بزن برگردون به کامیون به اون کارگرها هم پولی رو که قول دادی دوبرابر بده ! حشمت - چشم خانوم ! افضلی اومد تو و با چرب زبونی گفت سلام خانوم آریانمهر مشتاق دیدار ! من - گیرم علیک لطفا سر راه واینستین ! افضلی - چشم خانوم امر شما مقبول ! با خودم گفتم دم تو رو میچینم حالا تا میتونی زبون بریز ! حشمت با کارگرها اومدند و دوباره وسائل رو بردند بیرون افضلی هم داشت با تعجب نگام میکرد تا میخواست حرفی بزنه ساکتش میکردم با صدای نسبتا خونسردی گلی رو صدا زدم و گفتم برای من و افضلی یه قهوه بیاره یه کم میوه و چای برای کارگرها ! گلی بعد از پذیرایی اومد کنارم و آروم گفت خانوم اون خانومه از صبح دوبار زنگ زده ! من - میدونم خودم بهش زنگ زدم آدرس اینجا رو که درست دادی ؟گلی - یعله خانوم از روی نوشته خوندم ! مرخصش کردم و گفتم خانومه اومد خبرم کنه ! وقتی یکی از کارگرها آخرین وسیله رو از خونه برد بیرون افضلی با لبخند گل گشادی گفت خوب این وسایل مثل اینکه نظر شما رو جلب نکرده ؟ من - نه اینا یه مشت تیر و تخته فسیل شده بود ! افضلی - نگین خانوم من برای هر کدوم از اینا میدونید چقدر تهران رو گشتم ! با خودم گفتم تو که راست میگی ! من - به هر حال این وسایل به درد من نمیخوره در ضمن من اون عکس رو مگه به شما نشون ندادم ؟ سرش رو تکون داد و گفت بعله ولی میدونید بیست سال گذشته پس باید خیلی تا الان تغییر کرده باشن ! تا اومدم جوابش رو بدم گلی اومد و گفت خانوم مهمونتون اومدن ! من - قبل اینکه تعارفشون کنی یه صندلی براشون بیار بزار کنار من در ضمن تا صدات نکردم دعوتشون نکن ! چشمی گفت و تر و فرز یه صندلی گذاشت کنار من و رفت بیرونافضلی - اگه مهمان دارین مزاحم نشم !با پوزخندی گفتم نخیر حضور شما لازمه ! چیزی نگفت و زل زد به من مردک هیز من اگه تو رو به جز جز ندازم سیوا نیستم ! من - خوب افضلی چند وقت با هم همکاری میکنیم ؟افضلی - حدود چهارماه من - یعنی از وقتی من اومدم ایران درسته ؟ سرش رو مثل گاو تکون داد من - تا الان چقدر من به شما حق وکالت دادم ؟نیشش باز شد مردک پول پرست من منی کرد و گفت شما همیشه لطف داشتین به من شاید حدود صد میلیون ناقابل بشه ! البته جسارت نشه نرخ وکیل درجه یک اینه ! با پوزخند گفتم - من سند یا مدرک یا حق امضایی پیش شما ندارم ؟سرش رو تکون دا و گفت نخیر! من - خوب پس ما یه جورایی بی حسابیم ؟ افضلی - بعله خانوم ! من - خوب پس من دلیلی برای ادامه همکاری نمیبینم ! میخ توی جاش نشست !! خوب که میخوای منو تلکه کنی مردک احمق ! افضلی - یعنی چی خانوم ؟ من - شما خوب از عهده وظایفی که من برعهده شما گذاشتم بر نمیاین ! قرار بود دوماه پیش این شخص رو که توی بازار چهره سرشناسی داره پیدا کنید که گفتین امکانش نیست عکسی نشونتون دادم که یه سری وسایل قدیمی بود باید برام پیدا میکردین که رفتین یه مشت آشغال با قیمت خداتومن برام آوردین ! افضلی - خانوم بنده که گفتم یه مدتی زمان میبره تا کارها درست بشه این وسایل هم همه قدیمی و با ارزش هستند ! حوصله و عادت نداشتم یه حرفی رو دوبار بزنم با صدای نسبتا بلندی گفتم خوش ندارم هر حرفی رو دوبار تکرار کنم ! بعد حشمت رو صدا زدم و گفتم آقا رو راهنمایی کن تشریف میبرند ! به گلی هم بگو مهمونم رو راهنمایی کنه ! افضلی - خانوم آریان مهر شما الان عصبی هستید بعله این وسایل شاید چیزهایی نبوده که شما میخواستین بنده که جنس شناس نیستم وکیلم ! من - حرفم رو زدم طلب حسابم از هم نداریم ! شما اخراجین ! با حرص گفت تا اومدن وکیل جدیدتون بنده در خدمتتون هستم ! من - برای چی ؟ نه دفتری دستت دارم نه مدرکی که بخوای تحویل بدی ؟نمیدونست چی بگه تا اومد حرفی بزنم گلی رو صدا زدم اول خودش بعد مهونم اومد داخل زنی با نگاه جدی و روپوش و مقعنه مرتب و شیک حتی نگاهی هم به افظلی نداخت با احترام به سمتش رفتم و گفتم سلام سیوا آریانمهر هستم ! زن جوان - سلام خوشبختم مهری پرتو هستم وکیل پایه یک دادگستری ! افظلی از بهت در اومد و گفت به خاطر چند میلیون ناقابل رفتی سراغ زن سابق من ها ؟ یه وکیل دون پایه ! بی توجه به صدای بلندش رو به حشمت گفتم زحمت بدرقه اش رو میکشی یا نه ؟حشمتم رفت سمتش و کیفش رو داد زیر بغلش و با صدای خشنی گفت بفرمایید ! از عصبانیت کبود شده بود بدون هیچ حرفی زد بیرون ! رو به خانوم پرتو گفتم شرمنده ولی واقعا این مرد چی داشت که باهاش ازدواج کردی ؟لبخند تلخی زد و گفت یه حماقت بزرگ بود خدا رو شکر قبل از بچه دار شدن از هم جدا شدیم ! من - خوب مهم نیست من آدم رکی هستم پس برخورد الانم رو با افضلی دیدی ؟حدود چهرماهه از آمریکا برگشتم دنبال یه سری کارهای خانوادگی ام هیچ آشنایی ایران ندارم تنهام و فقط با حشمت و زن و بچه اش در ارتباطم این خونه رو پریروز خریدم که به لطف اون مردک احمق افضلی هنوز وسایل نداره چون دنبال یک سری وسایل خاصم ! در ضمن من وارث یه ثروت عظیم هستم فقط دارایی داخل ایرانم از مرز ده میلیارد البته به پول شما رد میشه حق هیچونه امضاء ای برداشت و کپی مدارک نداری سوالی رو که نخوام جواب نمیدم فقط موظفی کارهایی که میگم از لحاظ قانونی دنبال کنی ! منم توی کاهای قانونی دخالت نمیکنم فقط نظارت دارم ! میدونستم گیج شده ولی مهم نیست یه کم کار کنه یاد میگیره دوباره و به چهره گیجش شده اش گفتم الانم یه عکس نشونت میدم با یک اسم مال بیست سال پیش باید بگردی دنبالش خودت یا هر کی رو سراغ داری این شخص برام خیلی مهمه ! مهری - ببخشید ولی شما خیلی رک و سریع توضیح میدین و البته گیج کننده ! من - میدونم ولی تا کارت رو شروع نکنی متوجه نمیشی الانم پاشو با حشمت برو دنبال وسایل خودش بهت توضیح میده در ضمن دوست ندارم وقتی میای اینجا به همسایه یا کسی توضیح بدی چون من تازه اومدم و دختری تنهام و این جماعت هم فضول پس بدون حرف با کسی میای داخل زمانی هم که میخوای بیای اینجا قبلش هماهنگ کن هر جا باشی حشمت میاردت و برت میگردونه شماره موبایلت رو که دارم آدرس خونه و تلفن اینجا را یاداشت کن و آدرس خودت رو بده به حشمت ! مهری - باشه من میتونم سیوا خانوم صداتون کنم ؟من - نه همون آریانمهر خالی بگو ! با تعجب قبول کرد میدونم در نظرش دختری نرمالی نیستم ولی مهم نیست ! بعد از خوردن قهوه و میوه ای که گلی آورد با حشمت رفت دنبال عکس و وسایل با خودم گفتم خوب این از وکیل حالا بریم سراغ باقی کارها ! تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به یه شرکت خدمات کامپیوتری ! من - سلام جناب مهرآفرین هستم ! قرار بود اون وسایل رو برام بفرستید نیم ساعت گذشته ولی خبری نشد ؟ ..آهان بعله ممنون نصاب هم با وسایل فرستادین ؟..ممنون خدانگهدار ! خوب اینم از این بهتره تا میاد برم اتاق بالا از پله ها رفتم بالا اتاق سمت راست رو که دید بهتری به عمارت داره برای نصب وسایل درنظر گرفته بودم الان که درختها مانع از دید حیاط بود ولی پاییز دید بهتری دارم ! مشغول نقشه کشیدن بودم که گلی صدام زد گلی - خانوم از شرکت کامی پیوتر اومدند ! از بالا داد زدم بفرستشون اتاق بالایی ! یه مرد جوون با کلی وسایل بعد از چند دقیقه اومد بالا و بعد از سلام کردن گرفتمش به کار من - میخوام تمام دوربینها و دستگاها توی این اتاق باشه تمام دیوارهای بیرون هم مجهز به دوربین کنید ! اول از در ورودی شروع کنید میخوام تا آخر هفته تمام خونه دوربین داشته باشه جز اون ساختمون سرایداری کنار حیاط متوجه منظورم شدین ؟مرد جوون - بعله فقط ممکنه هزینه تون بالا بره و زمان بیشتری ببره ! بی حوصله گفتم قیمت مهم نیست فقط زمان برام مهمهزودتر کارهاش رو تموم کنید الانم مشغول بشید ! چشمی گفت و وسایلش رو باز کرد منم بعد از چند دقیقه که بالای سرش بودم رفتم پایین سراغ گلی که توی آشپزخونه بود من - خسته نباشی صیح که رفتی بیرون کسی از این عمارت آجری نیومد بیرون ! گلی - چرا خانوم یه زن اومد رفت صف نونوایی یه چندکلمه در حد سلام و خداحافظ باهاش حرف زدم ! من - خوبه باب آشنایی رو باهاش باز کن گلی نبینم تمام جیک و پوک منو بگی ها فقطاینکه دختری تنهام خانواده ام هم خارج زندگی میکنند بیشتر ازش بپرس فهمیدی مخصوص درباره اون مردی که گفتم ! گلی - چشم خانوم تلاشم رو میکنم الانم ناهار آماده است بکشم ؟ من - نه صبر میکنیم حشمت بیاد ! یه نیم ساعتی توی آشپزخونه کنارش نشستم و حرفهام رو براش تکرار کردم با اومدن حشمت و گزارش کاراشناهار رو خوردیم برای اون نصاب هم حشمت ناهار برد بالا بعد از ناهار حشمت گفت خانوم این خانوم وکیله خیلی زرنگه توی این دوساعت کلی از وسایل اون عکس قدیمی رو پیدا کرد ! من - مطمئنی همون وسایل بود ؟حشمت - بعله خانوم قرار شد فردا یکسری از وسایل رو بیارم ! من - خوبه این زنه به خاطر رو کم کنی شوهر سابقش اون افضلی احمق هم شده یک هفته نشده هم طرف رو پیدا کرده هم وسایل خونه رو کامل میکنه ! حشمت - درسته خانوم ! در حال گزارش دادن باقی کاراش بود که مرد نصاب هم اومد و گفت باید یه جا دیگه هم بره ولی دوتا از اتاقهای بالا تموم شد ! با رضایت دستمزد روز اولش رو دادم و حشمت همراهیش کرد بیرون ! با عجله رفتم بالا و خودم رو انداختم داخل اتاق یه تلسکوب و دوربین شکاری بزرگ جلوی پنجره نصب بود عالیه امشب دید کامل دارم باید زودتر برم سراغ برنامه های دیگه زمان کم دارم توی تلسکوب نگاه کردم عمارت آجری حیاط بزرگ و قشنگی داشت دوتا ماشین داخل حیاط بود یه پاجرو سیاه و یک کادیلاک قدیمی یشمی ! خبری نبود دید خوبی برای ساختمون اصلی نداشتم چشمم یه زنی افتاد که چادر به سر داشت از خونه میرفت بیرون یه سبد دستش بود پس خدتکارشون اینه خوبه گلی راحت میتونه به حرفش بگیره میمونه معرفی خودم که باید صبر کنم وسایل خونه کامل بشه ! کلافه تلسکوب رو ول کردم و روی زمین خالی از فرش که فقط یه موکت داشت دراز کشیدم و با خستگی گفتم دیگه آرامش بسه میخواد یه کم شلوغ بشه این عمارت آجری .... اونشب تا نزدیک چهار صبح از توی تلسکوب خونه رو نگاه میکردم خبری نبود با وجود برگهای زیاد درختها چیزی قبل دیدنی وجود نداشت ! خوابم گرفته بود به همون حالتی که بودم خوابم برد صبحش کمر درد بودم انگار خشکم کرده بودند با دیدن ساعت اخمام رفت توی هم اه امروز به بانک نمیرسم اومدم پایین گلی رو صدا زدم خبری ازش نبود حشمت گفت گلی برای یه سری خرید رفته بود بیرون نصاب سیستمها اومده بود که کارش رو شروع کنه هیچوقت صبحونه نمیخوردم فقط یه چای تلخ برای خودم ریختم و رو به حشمت گفتم زنگ بزن به این پرتو بگو چقدر از این وسایل رو پیدا کرده دیشب روی صندلی خوابم برد دارم از کمردرد میمیرم ! حشمت - چشم خانوم ! وقتی تماس گرفت پرتو گفت نصف بیشتر وسایل رو پیدا کرده و داره با یه کامیون میاد طرف خونه دوس نداشتم روز اول بهش سخت بگیرم ولی گفتم باید قبل از اومدن هماهنگ میکرد اونم گفت فرصت نشده ولی داره دست پر میاد ! گلی از خرید که برگشت گرفتمش به حرف گفت فقطفهمیده اسمش کوکبه و چهل ساله اینجا کار میکنه ! پس ننه کوکب هنوز با اونا زندگی میکنه چیزی زیاد دیگه نگفت اونم مثل اینکه فقط از گلی پرسیده کدوم خونه میشینن ! از تماس مهری نیم ساعت نگذشته بود که با وسایل رسید و چندتا مرد هیکلی باهاش بوند که دوساعت نشده پذیرایی و اتاقهای پایین رو پر کردند پذیرایی چهار تا فرش میخورد که دو دست مبلم احتیاج بود برای هر کدوم از اتاقها یک تخت و یه سری وسایل هم تهیه کرده بود لبخند رضایتم بهترین پاداش برای پرتو بود مهری - سلام شرمنده خانوم اینجوری شد ! من- اشکال نداره حالا مطمئنی همش کامله ؟مهری - یه سری دست مردمه یا از بین رفته مخصوص اون تخت دونفره ای که توی عکسها بود متاسفانه طرف گفت چون همش چوب بوده کلا موریانه خوردش ! از شنیدن حرفشم ناراحت شدم ولی مهم نیست من - خوب از روی همون میبری میدی یه نجار قدیمی نه از حالایی ها بسازه ! با ذوق گفت اتفاقا عموی خودم نجاره میخواست همین پیشنهاد رو بهتون بدم ! من - خوبه پس امروز اقدام کن چون آخر ماه میخوام جشن ورودم رو بگیرم ! مهری - چشم راستی یه خبر دیگه ام دارم !من - بگو چی پیداش کردی زنده است ؟مهری - بعله ! ار هیجان قدرت نفس کشیدن نداشتم رنگم حسابی پریده بود با دین حالم هول شد و گلی رو صدا زد گلی هم تند قرص زیر زبونیم رو گذاشت دهنم گلی - خانوم قربونتون بشم چرا مواظب خودتون و قلبتون نیستید ! با بی حالی حالیش کردم که ساکت باشه رو به مهری که ترسیده بود گفتم خوبم اینو بفرست سرکارش ادامه حرفت رو بزن ! مهری - خانوم آریانمهر میخواین بعدا وقتی حالتون بهتر شد براتون تعریف کنم ؟من - نخیر همین الان منم حالم خوبه در ضمن آریانمهر صدام کن ! سری تکون داد و گلی رو که دلواپسم بود فرستاد توی آشپزخونه روی مبلی که توی پذیرایی گذاشته بودند نشسته ام و سرم رو تکیه دادم و چشمام رو بستم و با بی حالی گفتم تعریف کن ! مهری - دیروز که از اینجا رفتم شب به چند نفری تلفن کردم این آقا اسمش همونه فقط چون یه بیست سالی گذشته کسی یادش نمیومد ولی تا میگفتم حاحی بازار فرش میشناختنش ! میخواستم برم بازار دنبالش که فهمیدم خیلی بد میشه که خبر برسه بهش یه زن داره درباره اش پرس و جو میکنه برای همین هم بیخیال شدم و صبح ساعت شش رفتم دم مغازه سمساری که نصف بیشترخریدهای تهران رو انجام میداد توی خیابون مولوی بود ! خونه اش کنار مغازه اش بود با دیدن عکس اون موقع صبح شروع به غرغر کرد ولی تا مبلغ رو گفتم جا خورد و زود گفت تا نه وسایل رو هر چیش رو داشت برام پیدا میکنه اونم بار شده توی کامیون ! بعد هم فقط توی بازار فرش به بهانه خرید فرش درباره اش پرس و جو کردم فهمیدم خودش دوسالی که نمیاد ولی پسرش زیر نظر پدرش حجرهها رو میگردونه خیلی خوشنام بودند حاجی ام شده حاج ستار توکلی صادر کننده فرش خونشه ام توی الهیه است ! حرفش که تموم شد حاله منم برگشت بود سر جاش من - خوب تا اینجا که خوب بود الانم اگه ناهار وایمیستی برو به گلی بگو میز رو بچینه اگه نه حشمت برسونت خونه ؟میدونستم انتظار این برخورد رو نداشت چشمام رو باز کردمو زل زدم به قیافه ناراحتش و گفتم ببین پرتو من زمانی میگم ممنون که طرف رو شخصا ببینم در ضمن ما درباره حق الزحمه صحبت نکردیم من به اون افضلی احمق مالی پنج میلیون میدادم توام همون قدر میدم فقط پول خوب میدم کار خوبم میخوام انتخابت کردم چون لیاقت دشتی و منم با شرایط تنها بودنم با یه زن بهتر کنار می اومدم تا یه مردک هیز احمق مثل افضلی متوجه حرفهام شدی ؟مهری - بعله آریانمهر الانم اگه اجازه بدین مرخص بشم من - صبر کن کارگارها کامل کارشون تموم بشه ناهار بخور بعد برو برای امروز بسه راستی تا من هستم موکل جدید نگیر چون بیست و چهارساعته لازمت دارم ! مهری - باشه ! من - خوب میتونی بری توی یکی از اتاقهایی که کارش تموم شده استراحت کنی تا ناهار صدات کنم ! معلوم بود خسته است چون بدون تعارف رفت توی یکی از اتاقها تا نزدیک ساعتهای سه چیدن وسایل طول کشید نصاب هم دوربینهای دیوار رو تموم کرده بود در آخر بهش گفتم یه کابل برق با فشار متعادل وصل کنه که کسی نتونه از روی نردهها هرچند بلند بود رد بشه بعد از رفتن و حساب کردن کارگرها و نصاب گلی میز رو برای ناهار آماده کرد مهری رو صدا زدم معذب بود ولی بهش گفتم از تعارف کردن متنفرم بعد از ناهار قول داد تا آخر هفته باقی وسایل رو برای سه تا اتاق بالا پیدا کنه منم گفتم مهم نیست فقط اون دست مبل تاجداری رو که توی عکس هست برام پیدا کنه گلی هم گفت پس اتاقهای بالا چی ؟منم کارت عابرم رو دادم به گلی و گفتم با مهری برن برای اتاقهای بالا وسیله پیدا کنند با رفتن اونا حشمت رو فرستادم دنبال یه باغبون تا یه کم به باغچه ها برسه ولی بیشتر میخواستم درختها رو حرص کنه تا دیدم بهتره بشه ! یک هفته از اومدن من به این خونه ی سفید گذشته کار سیستم ها تموم شده حشمت هم یه باغبون پیدا کرد که درختهارو همچنین باغچه رو ظرف سه روز سروسامون داد مهری هم اون مبل رو برام پیدا کرد الان باورم نمیشه همونیه که مامان بارها برام ازش گفته بود با دیدنش قلبم به تپش افتاد یه کم کثیف بود ولی خوب مونده بود اونم بعد از بیست سال مهری - آریانمهر این یه مبلش کم بود مثل اینکه از اول نداشته من - میدونم ! با خودم گفتم اون یکی مبل توی اون عمارت آجری جا مونده رو به حشمت که چشماش اشک نشسته بود گفتم همینا بود ؟حشمت - بعله خانوم این همون دست مبل جهیزیه است ! دیگه نزاشتم ادامش رو بگه رو به مهری گفتم - خوب حالا از اون مرد چه خبر ؟مهری - قراره اون چندتا قالیچه ها رو که گفتن ازشون بخرم ولی پسره بدقلقی میکنه میگه فروشی نیست ! من - غلط کرده بعدازظهر خودم با حشمت میرم دم مغازه اش ! تا عصر مثل مرغ سرکنده بودم وقتی که حشمت گفت ماشین آماده است تازه به خودم اومدم سیوا تو میتونی قرر نیست کسی تو رو بشناسه تو فرق کردی ! توی آیینه به خودم نگاه کردم شال سفیدی سرم بود کلاگیس مشکی پرکلاغیم رو گذاشته بودم لنز مشکی دماغم که عملی بود ابروهام رو با مداد پررنگ کرده بودم که پر به نظر بیاد مهری گفته بود پسرش خیلی سر به زیره ولی من رامش میکنم اون قالیچه ها حقه منه ! مانتو و شلوار خاکستری پوشیده بودم کیف و کفشم ست بود گلی با دیدنم مونده بود پس توی تغییر قیافه موفق شده بودم من - من رفتم حواست باشه اون جلسه قرآنی ام که گفتی برو شاید کوکب رو ببینی ! گلی - چشم خاتوم برید به سلامت ! حشمت هم با دیدنم مونده بود توی ماشین نشسته ام رو به حشمت که میخ من از توی آیینه بود گفتم حواست به رانندگیت باشه زودترم راه بیوفت تا دیر نشده ! سریع خودش رو جمع جور کرد و گفت ببخشید خانوم ولی خیلی شبیه هاله خانوم عمه تون شدین ! با حرص گفتم میدونم حرکت کن ! هر چی به مقصد میرسیدیم بیشتر استرس میگرفتم فکر میکردم اگه الان خودش باشه منو میشناسه ولی ... با صدا ی حشمت از جا پریدم حشمت - خانوم رسیدیم ! من - خوب از این جلوتر نیا ماشینم جایی پارک کن تا دید نداشته باشه ولی من راحت بتونم پیدات کنم ! حشمت - چشم خانوم از ماشین پیاده شدم و یه نفس عمیق کشیدم بازار فرش فروشها مثل بازارهای قدیمی بود که مامان عکسهاش رو نشون داده بود ! با وارد شدنم خیلی هم بهم نگاهشون به من افتاد چندتا باربر در حال جابجا کردن فرشها بودند نسبتا شلوغ بود اولین مغازه که رسیدم تا اسم حجره توکلی رو آوردم سریع شناختن و نشونم دادند تقریبا انتهای بازار بود چندنفری داخل مغازه بودند یه مرد جوون هم پشت به من داشت باهاشون حرف میزد رفتم داخل سعی کردم خونسردی خاص خودم رو داشته باشم شدم سیوا با ظاهری سرد و سنگ ! دور تا دور پر از فرشهای خیلی خوشگل بود یه میز کوچیک گوشه مغازه بود که بالای دیوارش یه قاب عکس بود خودش بود همون مردک ... هیسس سیوا آروم نباید خودت رو ببازی ! خانوم ... امری داشتین ؟با شنیدن صدای مرد جوونی برگشتم خدای من مثل سیبی که از وسط نصف شده بوده پس باید پسر توکلی باشه با اخم گفت - کاری دارید خانوم ؟میدونستم منگش شدم برای جبران خیره شدنم بهش با لهجه انگلیسی باهاش شروع به صحبت کردم و نشون دادم زبونش رو بلد نیستممن - سلام شما میتونید انگلیس صحبت کنید ؟اول جا خورد ولی بعد صداش رو صاف کرد و خیلی سلیس جوابم رو داد پسرجوون - بعله سلام .. در خدمتم ! من - اوه خدا رو شکر من الان نیم ساعته توی این بازار سرگردونم ! پسرجوون - بفرمایید بشینید ! با سنگینی و متانت نشسته ام و خیره شدم بهش ولی اون سرش رو انداخته بود پایین پسرجوون - خوب بنده در خدمتم چه کمکی از من برمیاد ! من - چندروز پیش وکیل من اومده بود مغازه شما ولی متاسفانه شما چیزی رو که مدنظر من بود به ایشون ندادین ؟ ابروهاش رو بالا برد و با تعجب به من نیم نگاهی کرد و گفت متوجه منظورتون نمیشم ! من - دو روز پیش خانومی به نام پرتو اومدند و طالب خرید دوتا قالیچه شدند که .. نذاشت حرفم رو بزنم و با عجله گفت بعله من هم خدمت خانوم عرض کردم اون قالیچه ها فروشی نیست ! من - قیمتش دستم هست هر چی شما تعیین کنید من دوبرابر پرداخت میکنم ! پسر - ولی خانوم مسئله قیمت نیست اونا .. حرفش رو قطع کردم و با زبون فارسی گفتم جناب توکلی من سه برابر قیمت میدم ! بهت زده نگام کرد و گفت شما فارسی بلدید ؟ من - بعله برای انگلیسی صحبت کردنم دلیل دارم از وقتی وارد مغازه تون شدم اون آقای به ظاهر محترم میخوان بنده رو جای شام میل کنند امیدوارم انگلیسی بلد نباشن ! مرد جونی که از اول ورودم زل زده بود بهم با لبخند مسخره ای اومدجلو و گفت اتفاقا من خودم به علی جان زبان یاد دادم ! پس این علی پسر یزرگ توکلیه فکر کردم پسر کوچیکش محمده ! علی با اخم گفت شما که باز اینجایی عماد جان ! معرفی میکنم پسرعمه ام عماد محبی ! و ایشون خانومه ؟دوست داشتم گلدون روی میز رو بکوبمونم توی سرش پس این پسر همون زن هرزه بود با حرص گفتم آریانمهر هستم ! بعد رو به علی گفتم قیمت رو چهار برابر میکنم این آدرسم و شماره تماسم لطفا کنید حداقل یک جفتش رو بدین گویا دوتاست من علاقه خاصی به اون قالیچه ها دارم ! علی - من که خدمتتون عرض کردم ده برابر هم بدین پدر من راضی به فروش نمیشن اونا جزء میراث خانوادگی ما هستند ! اصلا چرا دارم به توی احمق التماس میکنم از جام بلند شدم و رو بهش گفتم این کارت من اگه نظرشون عوض شد تماس بگیرید بعد ازش خداحافظی کردم رو به اون پسر احمقم لبخند شیطانی زدم و به لهجه فرانسوی گفتم خداحافظ دلقک ! صدای خنده ریز علی رو شنیدم با لحن خاصی به فرانسه گفت خداحافظ خانوم ! پس فرانسه هم یاد داره عماد گیج داشت نگاهمون میکرد با لحن بدی گفتم پس به دوستتونم بگید و منتظر جوابش نشدم و از مغازه زدم بیرون تا وقتی که ماشین رو پیدا کنم از عصبانیت در حال منفجر شدن بودم حشمت با دیدن حالم یه آب معدنی یخ برام از سوپری نزدیک گرفت که یک نفس سر کشیدم و با داد گفتم راه بیفت فردا سمت خونه امشب باید استراحت کنیم فردا صبح زود میریم دماوند ! تا خود خونه حرص میخوردم با خودم گفتم سیوا نیستم اگه تک تک شما احمقها رو به زانو درنیارم ! سلام آقا ببخشید میشه چند لحظه بیاید پایین ؟صدای نکره مدر گفت باشه اومدم بابا ! یه چند ساعتی میشه رسیدیم دماوند طفلی حشمت از بس کوچه ها خیابونها رو بالا و پایین کرد خسته و کلافه شد سعی میکردم سرش غر نزنم ولی فایده نداشت من بودمو اخلاق سگیم حشمت - خانوم داره میاد پایین شما دخالت نکیند ! تا در خونه رو باز کرد با دیدنش چندشم شد مردک احمق با یه شلوارک اومده دم در با اون هیکل لاغر مردنیش شیشه رو میدم بالا تا چشمم بهش نیوفته چند دقیقه ای میگذره حشمت میاد توی ماشین و میگه خانوم جواب درست حسابی نمیده میگم خاتون مادرتون کجاست ؟ میگه ننه ام نیست رفته بیرون شما هم هری ! خانوم برم ادبش کنم ؟ من - نه برو یه مهمانسرایی هتلی باغی جایی رو پیدا کنبرای استراحت بعد از ناهار برمیگردیم ! از کوچه که پیچیدیم بیرون حشمت طبق عادتش بوقی زد تا کسی سرراهش نباشه که پیرزنی با شنیدن بوق ماشین هول شد و با شبد خریدش افتاد زمین حشمت تزمز بدی گرفت که من با سر رفتم توی شیشه شانس کمربندم رو محکم بسته بودم حشمت - خوبین خانوم ؟با حرص میگم برو پایین ببین پیرزنه چیزیش نشده ! تازه به خودش میاد و سریع میره پایین و زن رو بلند میکنه کمکش میکنه و خریدهاش رو جمع میکنه تا به خودم میام میبینم سوار ماشین شدند بهش سلام میکنم و حالش رو میپرسم اونم با صدای آرومی میگه ممنوه دخترم ! ظاهرش خاکی شده چادر کهنه ای سرشه که گوشه اش پاره شده با ناراحتی میگم شرمنده خانوم باور کنید اصلا ما سرعتی نداشتیم چیزیتون که نشد ؟زن - نه دخترم حواسم نبود یا صدای بوق ترسیدم به صورتش زل میزنم چشمهای آبیش خیلی آشناست با دودلی میگم ببخشد اسم شما چیه ؟با لبخند کم جونی میگه خاتون ! باورم نمیشه یعنی این زن با این صورت خسته و شکسته خاتون گلیه ؟با ذوق میگم وای خاتون گلی منو نشناختین ؟با تعجب میگه نه ! من - سیوام دختر مارال عمارت آجری یادتون اومد ! اول با گیجی نگام میکنه بعد چشماش برق آشنایی میزنه و دست میندازه به گردم سرم رو میکشه عقب بیچاره گردنم که شکست با نفس نفس میگم خاتون گلی گردنم درد گرفت با شرمندگی دستش رو برمیداره و میگه الهی باورم نمیشه تو دختره مارالی ؟ نوه حاجی توکلی ؟توی دلم با حرص میگم آره ولی نه نوه اش قاتل جونش ! خاتون - خوب بگو ببینم چجوری اومدی دماوند ؟من - اومدم دنبال شما ؟ با تعجب میگه - دنبال من چرا ؟من - چند لحظه صبر کنید ! دست میبرم سمت داشبورد و صندوق مامان رو درمیارم و کاغذ رو برمیدارم و میگیرم سمتش و میگم - خاتون گلی اینو یادتونه ؟کاغذ رو از دستم میگیره و تا بازش میکنه خیره میمونه خاتوه - اینو از کجا آوردی ؟ من - پس یادتون اومد ؟خاتون - مگه میشه یادم بره من با این نقشه زندگی کردم این نقشه رو پدربزرگت به نیت جهیزی مادرت کشید اون موقع مادرت ده سال بیشتر نداشت ولی خواستگارها حاجی رو بیچاره کرده بودند ولی دلش به هیچکدوم رضا نبود رج اولم رو که شروع کردم کار و بار حاجی سکه شد و گفت دستم برای قالی خوبه ! گریه بهش فرصتی نمیده و زار میزنه هر چند صدای گریه اش عصبیم میکنه ولی میزارم خودش رو خالی کنه سرد و بی احساس دارم اشک ریختنش رو نگاه میکنم از وقت ده سالم بود و مامان برام داستان زندگیش و تنهایش رو تعریف کرده بود و من پا به پاش اشک ریختم دیگه اشکی نریختم من - خاتون من اومدم دنبالت نه برای تجدید خاطرات اومدم که برام جفت همون قالیچه ها رو ببافین ! یه کارگاه هم توی کرج دارم با یه خونه نقلی ! مات با چشمهای گریون داشت نگاهم میکرد خاتون - چرا ؟ آخه دخترجوناون قالیچه ها میدونی هر نخش با یه رنگ طبعی درست شده قرمزیش از انار ساوه گرفته شده و زردیش از زعفرون خراسان و ... بیحوصله میگم میدونم مهم بافت اوناست که میخوام بافنده شون شما باشین ! خاتون - من نه دستی دارم نه چشمی برای بافتن ! من - اول بریم ناهار که من یکی دارم تلف میشم رو به حشمت که ساکت نشسته میگم برو سمت یه رستورانی تا دلی از غذا دربیاریم خاتون - وا خدا مرگم نوه حاجی اومده دیدن من بره بیرون غذا بخوره یه کلبه خرابه هست یه لقمه نون و پنیر هم پیدا میشه من - نه خاتون وقت نداریم شما اگه چیزی لازم داری بریم از خونه بردار که تا الان هم از برنامه عقبیم ! خاتون - نه چیزی که ندارم ولی آخه ... با لبخندی تلخ میگم نکنه نگران آقا پسرت هستی ؟سرش رو میندازه پایین و با لحن سوزناکی میگه اون پسر من نیست بچه شوهرمه من بچه ای ندارم ! بی خیال میشم و میگم خوب پس پیش به سوی فسنجون ترش مامان گفت عاشق فسنجون ترش بودی آره ؟سرش رو بالا میاره دیگه از غم توی چشماش خبری نیست فقط لحن صداش غمگینه خاتون آهی میکشه و میگه آره ولی نه هر فسنجونی دستپخت آهو خانوم مادربزرگتون عالی بود ! خدا حفظشون کنهراستی همه خوبن الان عمارت پیش اونا هستین ؟با حرصی زیاد میگم آره همه خوب و سرو مرو گنده دارن زندگیشون رو میکنند خاتون بدون فهمیدن حال من میگه مارال خانوم خوبن ؟من - آره من تنها اومدم مامان آمریکاست ! حشمت - ببخشید خانوم حرفتون رو قعع میکنم رسیدیم خاتون به خاطر سر و وضعش معذب بود بیاد پایین منم که از رستوران رفتن متنفر بودم رو به حشمت گفتم برو یه پرس فسنجون ترش برای خاتون گلی برای منم ماهیچه پلو خودتم هر چی دوست داشتی سفارش بده ! خاتون با شرمندگی اصرار میکرد لازم نیست زیادی خرج کنم منم مطمئنش کردم که اینجوری دوست دارم وزحمتی نیست و مامان کلی سفارش کرده که اگه پیداتون کردم حسابی تحویلتون بگیرم ! بعد از خورن ناهار تا خود کرج برای خاتون از نقشه و بافتن قالیچه صحبت میکردم هنوز دودل بود ولی با دیدن کارگاه و خونه راضی به موندن شد شماره تماس خودم و مقداری پول بهش دادم و از خونه زدم بیرون تا خود تهران خواب که نه توی خواب و بیداری بودم نزدیک ساعت یازده شب بود حشمت حسابی خسته شده بود بهش گفتم بهتره برازه من رانندگی کنم که اون با دلیل اینکه گواهینامه اینجا رو ندارم بین خواب و بیداری بودم


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
خاله اینا به جای دو روز یک هفته موندن و مقدمات عروسی من و سهره رو فراهم کردن.قرار شد یه صیغه محرمیت خونوادگی بینمون خونده بشه و عروسی بمونه اخر مرداد.
سهره هیچ حرفی نمی زد.حتی جواب بعله رو هم نداد و گفت : هرچی مامانو بابا بگن.
من جواب بعله رو از خودش می خواستم.
این یک هفته شرکت و تعطیل کردم و کارا رو سپردم به معاون شرکت و با هم رفتیم خرید با روشا و گاهی هم هم روشا هم سارنج.اما در تمام مدت همون سهره شیطون و پر حرف سکوت کرده بود . تو ماشین کنارم می نشست و اما نگاهش فقط به بیرون بود.
یعنی دوسم نداشت ؟ به اجبار من و می خواست ؟ برای خرید حلقه که وارد طلا فروشی شدیم.روشا و سارنج ازمون دور شدن و مشغول بررسی گردنبندا شدن.نگاهی به حلقه ها انداختم و با اشاره به یه حلقه که روش چهار پنج تا نگین بود کردم اما سهره بی توجه به فروشنده گفت : حلقه هایی که روش دوتا نگین داشت و لاو نوشته شده بود رو بده.
فروشنده هم اونا رو روی میز گذاشت و گفت :
اینا طرح جدیدن.
رو به من گفت : سلیقه همسرتون خیلی خوبه.
لبخندی زدم و گفتم : بله همینطوره.
می خواستم بگم خوش سلیقه هست که من و پسندیده اما باید کاری می کردم باهام راه بیاد.
سهره بدون اینکه حرفی بزنه حلقه ی من و جلوم گذاشت.
به جای حلقه خودم حلقه اون و برداشتم و دست چپش و به دست گرفتم.
سر بلند کرد و تو چشمام خیره شد.
لبخندی به روش زدم و حلقه رو تو انگشتش کردم.
نگاهی به جواهر فروش که به ما خیره شده بود انداخت و حلقم و برداشت انگشتر و تو دستش نگه داشت.دستم و جلوش گرفتم.در حالی که سعی می کرد دستش به دستم نخوره حلقه رو تو انگشتم فرو برد.
بعد از خرید همون حلقه ها و یه سرویس برای سهره از اونجا بیرون اومدیم.
سارنج و روشا جلوتر می رفتن.سهره با من هم قدم بود اما نگاهش به همه جا بود جز من.
یه پسر زیگول که به سهره چشم دوخته بود مستقیم به طرف سهره میومد.سهره هم بیخیال به مغازه ها چشم دوخته بود.
دستم و به بازوش حلقه کردم و به طرف خودم کشیدمش.
با تعجب به طرفم برگشت و نگام کرد.گفتم : چیزی می خوای بگیری ؟
با سر نه ای گفت و دوباره به اطراف چشم دوخت.
چرا این کار و می کرد.چرا سکوت کرده بود ؟ می خواست من بگم اشتباه کردم ؟
گرمای بدنش و احساس می کردم.
اما نمی تونستم از این نزدیک تر احساسش کنم.قرار بود زنم باشه اما نه به این شکل.من اینطور نمی خواستم.
یکدفعه خودش و بیشتر بهم نزدیک کرد.نگاهش کردم.سهره خودش و بهم چسبوند و سرش و به طرف شونم خم کرد.نگاهی به اطراف انداختم چند تا پسر بهش خیره شده بودن و یکی براش چشمک می زد.
چشم غره ای به پسرا رفتم و دستم ودورش حلقه کردم.اونم خودش و بیتشر بهم نزدیک کرد.کاش اون لحظه زمان متوقف می شد و من می تونستم برای همیشه تو این نزدیکی احساسش کنم.
بعد از خرید طلا رفتیم مغازه یکی از دوستانم می خواستیم لباس بخریم.درسته قرار بود مراسم خصوصی باشه و فقط خونواده های خودمون حضور داشته باشن اما مامان اینا پیشنهاد کردن من کت شلوار بخرم و سهره هم یه لباس شب بگیره.کت شلوار من و همون اول گرفته بودیم.وارد مغازه که شدیم نگاه دخترا روی لباسا می چرخید.
به سارنج و روشا هم پیشنهاد کردم یه لباس انتخاب کنم.
سارنج یه لباس پوست پیازی کوتاه و پر چین انتخاب کرد و روشا یه پیراهن ابی تیره بلند انتخاب کرد.
اما سهره هنوز میان لباسا می چرخید.
وسط لباسا به طرف یه پیراهن سرخ و شیک چشم دوخته بود.پیراهن دکلته بود و سنگ دوزی زیادی داشت.
مطمئن بودم نگاهش اون لباس و گرفته.از دوستم خواستم اون لباس و بده.
سهره با یه لبخند و نگاه تشکر امیز بهم خیره شد و بعد از گرفتن لباس به اتاق پرو رفت.
میون لباسا می چرخیدم و به لباسا چشم دوخته بودم.درسته خوشم نمی اومد سهره زیاد از این لباسا تو جمع بپوشه اما امشب فقط خودمون بودیم.تازه بابا هم بهش محرم میشد پس مشکلی نبود.
منتظر بودم صدام کنه اما خبری نشد.لحظاتی بعد دخترا به طرف اتاق پرو رفتن.صداشون میومد که با هم پچ پچ می کنن.به طرفشون می رفتم که روشا در و بست و گفت : شما نمی تونی ببینی.
ابروهام و بالا دادم : چرا ؟
-:تو هنوز نامحرمی.خوب نیست ببینیش.
چشم غره ای به روشا رفتم و گفتم : روشا خانم تلافی می کنما.
سارنج و روشا خندیدند.
مامان سالن بالا رو تزیین کرده بود.روشا و سارنجم به شوخی می گفتن : مامان و خاله تولد گرفتن.
رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم.
بابا و عمو کلی سر به سرم گذاشتن.از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.اما چیزی که ازارم می داد سکوت سهره بود.
اگه دوسم نداشت چرا قبول کرد ؟
روشا چند ضربه به در زد و گفت : بیا اقا داماد.مهمونا اومدن.
بابا بزرگ و عمو اینا اومده بودن.
مامان و خاله همون روز به بابا بزرگ خبر داده بودن ، اما بابابزرگ بخاطر بیماریش قول داده بود فقط امشب و بیاد.
وارد سالن شدم و به طرف بابا بزرگ رفتم و دستش و بوسیدم.اونم دستم و گرفت و سرم و بوسید
-: خوشبخت بشی پسرم.
-:ممنون اقاجون.
به طرف عمو رفتم.
عمو هم صورتم و بوسید و برام ارزوی خوشبختی کرد.
با رضا دست دادم و احوالپرسی کردم.زیر گوشم گفت : کلک نگفته بودی...
نیشخندی زدم و چیزی نگفتم .
زن عمو باهام دست داد و بهم تبریک گفت.
لیدا هم برام ارزوی خوشبختی کرد.
مامان و خاله هم خیلی خوشحال بودن و هر دوتا بوسیدنم.
اخر سر به طرف بابا و عمو که گوشه سالن ایستاده بودن و پچ پچ می کردن رفتم و گفتم : دارین غیبت می کنین ؟
بابا گوشم و گرفت و گفت : داری داماد میشی.خجالت بکش پسر.
خندیدم و خواستم دستش و ببوسم که دستش و کشید و گفت : مواظبش باش و خوشبختش کن.یادت نره من ریشم و گرو گذاشتم.
به طرف عمو رفتم و خواستم دست اونم ببوسم که صورتم و بوسید و گفت : مواظب دخترم باش.من اون و تو پر قو بزرگ کردم.نبینم اشکش و در بیاری.
-:قول می دم خوشبختش کنم.
-:ازت همین انتظار و دارم.
تو همین زمان روشا و سارنج دست و سوت زنان از اتاق بیرون اومدن و پشت سرشون سهره اومد.
لیدا هم به جمع دخترا پیوست و با هم کل می کشیدن.
سهره به طرف بابابزرگ رفت .
اقا بزرگ بیشتر از همه مون سهره رو دوست داشت. همه این و خوب می دونستیم.
اقابزرگ سرش و بوسید.
سهره پیراهنی که خریده بودیم و پوشیده بود و روش یه چادر سفید سر کرده بود.
بابابزرگ صدام کرد و گفت : رایش بیا اینجا.
کنار سهره جلوی بابابزرگ ایستادم.
بابابزرگ دستم و گرفت و دست سهره رو تو دستم گذاشت و گفت : این گل سر سبد منه.میسپرمش دست تو.مواظبش باش.نبینم اشکش و در بیاری.نبینم اذیتش کنی.نبینم ناراحتش کرده باشیا.
با لودگی گفتم : کی جرات داره عزیزدردونه شما رو اذیت کنه.
اقابزرگ به شوخی سیلی ارومی به صورتم زد و گفت : داماد باید سنگین رنگین باشه.
و رو به سهره ادامه داد : مگه نه بابا ؟
سهره با صدای ارومی گفت : این همیشه دیوونه بوده.بار اولش نیست.
بابابزرگ خندیدو گفت :
راست میگه دخترم
-:دست شما درد نکنه اقاجون.داشتیم ؟
-: دخترم همین اول کار گربه رو دم حجله بکش.یادت نره ها.
سهره با شیطنت گفت : پاش و له کنم یا گوشش و بکشم ؟
بابابزرگ اینبار با صدای بلندتری خندید که صدای مامان اینا در اومد.
-:اقاجون بگین ما هم بخندیم.
-:دارم با نوه هام اختلات می کنم.کسی حرفی داره ؟
بابا گفت : شما راحت باشین اقاجون.
اقاجون بازم صورت هر دومون و بوسید و گفت : مبارکتون باشه.خوشبخت بشین.
سهره با همه احوالپرسی کرد و روی یکی از صندلیا نشست.
اقا جون به دوتا صندلی که کنارش خالی بود اشاره کرد و گفت : عجب عروس و داماد بی جنبه ای داریم پاشین بیاین اینجا بشینین ببینم.
هر دوتا بلند شدیم و به طرف صندلیا رفتیم.کنار هم نشستیم.
دستای سهره با اون لاکای سرخش خیلی شیک شده بود.
دلم می خواست دستش و بگیرم.اما در سکوت به زمین چشم دوختم.
دلم می خواست صورتش و ببینم.اما یکمی از صورتش زیر چادر پنهون شده بود.
اقاجون صیغه محرمیت و خوند و مهریه سهره برابر تاریخ تولدش تعیین شد.این پیشنهاد خودم بود.قرار بود نصف شرکتم به نامش بکنم.اینطوری می خواستم بفهمه چقدر دوسش دارم.
ساعت نزدیکای 1 بود که عمو اینا عزم رفتن کردن.تازه متوجه شدم خبری از لیلا نیست.اما بیخیال برام اهمیتی نداشت.
با رفتن عمو و خانوادش اقاجون گفت : خوب بچه ها حالا هرکی می خواد برقصه بیاد وسط.
رو به روشا و سارنج گفت : مگه عروسی خواهر و برادرتون نیست بیاین وسط ببینم.
روشا با خوشحالی سراغ ضبط رفت و روشنش کرد و با سارنج شروع کردن به رقصیدن.
مامان و خاله هم تو مدت کوتاهی به جمع اونا پیوستن و بابا و عمو به همراه اقاجون تشویقشون می کردن.
اقاجون با صدای بلند که ما بشنویم گفت : شما نمی خواین برقصین ؟
نگاهی به سهره که هنوز چادر سرش بود انداختم.
می خواستم زودتر اون چادر و از سرش باز کنه تا توی اون لباس ببینمش.
مامان و خاله به طرفم اومدن و دستم و گرفتن و کشیدن وسط.
شروع کردیم به رقصیدن با مامان اینا.
روشا به طرفم اومد و گفت : نمی خوای از سهره هم دعوت کنی ؟
من که از خدامه.به سرعت به طرف سهره رفتم و دستم و در برابرش گرفتم.
سر بلند کرد .
چشمای درشتش با اون ارایش زیباتر و دوست داشتنی تر شده بود.
گونه های سرخش با اون لبای خوش رنگی که با رژ لب صورتی تیره سرخ و دلفریب به نظر میومدن.
یاداون شبی که بوسیدمش افتادم.از این به بعد قرار بود این اتفاق تکرار بشه.سهره مال من بود.نه مال کس دیگه ای...
دستش و بلند کرد و دستم و گرفتبا خوشحالی دستش و مجکم تو دست فشردم.
مامان و خاله چادر و از سرش باز کردن و سهره ای که همیشه با لباس پوشیده در برابرم ظاهر می شد حال با اون پیراهن سرخ در برابرم بود.
سهره لاغر و قد بلند بود.
اندامش مثل مانکن ها بود .
با صدای اهنگ به خودم اومدم و شروع کردیم به رقصیدن.در تمام مدت چشمم فقط به سهره بود و چیزی از اطرافم نفهمیدم.
اقاجون بلند شد و گفت : دیر وقته دیگه.جمع کنین من خوابم میاد.بابا و عمو از خدا خواسته بلند شدن و گفتن : ما هم میریم بخوابیم.
با رفتن بابا و عمو به اتاق بالا و اقاجون به اتاقی که همیشه در زمان حضورش تو خونه ما اونجا حضور داشت ضبط خاموش شد و مامان و خاله با خستگی خودشون و روی مبل انداختن.
مامان رو به روشا گفت : بیا برو چند تا لیوان اب خنک بیار بخوریم.
روشا با سارنج به اشپزخونه رفتن.
سهره روی یکی از مبلا نشست و به حرفهای مامان و خاله گوش سپرد.چند باری نگاهش کردم.
با اشاره سعی کردم باهاش حرف بزنم.دوبار دید و بیخیال چشم چرخوند.انگار داشتم با در و دیوار حرف می زدم.
روشا لیوان اب و جلوم گرفت و گفت : تو نمی خوری ؟
سهره بلند شد.لیوان و از دست روشا گرفت و گفت : اون که کاری نکرده خسته بشه.
یک نفس همه ی اب توی لیوان و سر کشید و گفت : مرسی خیلی تشنم بود.
لبخندی زدم و گفتم : نوش جون.
روشا لیوان و می گرفت که زودتر گرفتم و به طرف پارچ اب رفتم.
روشا با خنده گفت : ببینین رایش چیکار می کنه.
سهره پرید و دستش و روی دهان روشا گذاشت و مانع حرف زدنش شد.



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختر خاله , دانلود رمان , دانلود رمان دختر خاله ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
با خستگی پشت میزم نشسته بودم و درگیر پروژه جدید بودم.اصلا حال خوشی نداشتم.دلتنگ بودم.دوماهی میشد ندیده بودمش و این اذیتم می کرد.راست می گنا بسوزد پدر عاشقی.حالا این ماجرای من بود.
دلم می خواست برم ببینمش اما هم کارای شرکت زیاد بود و هم نمی دونستم با چه زبونی باید برم سراغش.
با زنگ تلفن نگاهم و از کاغذای روی میز گرفتم و گوشی و برداشتم
صدای مامان تو گوشی پیچید : سلام رایش مادر خوبی؟
-:سلام مامان.شما خوبین ؟
-:اره مادر خسته نباشی.
-:سلامت باشی.تنهایی ؟
-:نه مادر روشا امروز دانشگاه نرفت.پدرتم بیرونه.
-:مراسم کی شروع میشه ؟
مامان هر سال این موقع مراسم انعام برگزار می کرد.
-:ساعت 4 شروع میشه.رایش جان مادر امشب زود بیا مهمون داریم.
مهمون.لعنتی اصلا حوصلش و نداشتم.
-:عمو اینا میان ؟
-: فکر نکنم برای شام بمونن.خالت اینا دارن میان.
انگار برق 220بهم وصل شد.نه بیشتر یه لبخند گنده نشست رو لبام.یه انرژی بهم دادن.
در حالی که سعی می کردم به خودم مسلط باشم گفتم : چشم مامان ساعت 7خونه ام.چیزی لازم داری بگیرم بیارم.
-:نه مادر.منتظرتم.
-:به روی چشم.
-:برو مادر به کارت برس.
-:چشم.خداحافظ.
بعد از قطع گوشی با لبخند رفتم تو رویا.صورتش جلوی چشمم قوت گرفت.
صورت برنزش , موهای مشکی خوش حالتش.همیشه پیش من شال می بست اما چند باری غافلگیرش کرده بودم. موهای بلندی داشت که تا زانو هاش می رسید.چشمای درشت مشکیش.
بینی خوش فرمی نداشت اما لبای کوچیکش خیلی زیبا بود.بینیشم به صورتش می اومد.
از اینکه ارایش کنه خوشم نمی اومد دلم می خواست فقط برای من ارایش کنه.یعنی اونم من و دوست داشت ؟
وقتی به اون لبای کوچیکش رژ لب براق صورتی می زد خیلی به چشم می خورد.

ماشین و جلوی خونه پارک کردم و وارد خونه شدم.
صدای حرف زدنش توی خونه پیچیده بود.همیشه وقتی میومد شور و نشاط با خودش می اورد.با صدا می خندید و شیطونی می کرد.منم عاشق همین شیطونیاش بودم.
وارد خونه شدم و سلام کردم.به طرف بابا و عمو رفتم و با هر دو دست دادم.
بعد هم به طرف خاله چرخیدم و باهم رو بوسی کردیم.
با مامان هم رو بوسی کردم.خیلی وقت بود حال و حوصله کسی رو نداشتم.
نگاهم بهش افتاد.بلوز و شلوار نارنجی به تن داشت که خیلی بهش میومد.یه شال سفیدم به سر بسته بود.
سر که بلند کرد به سرعت چشم چرخوندم و به طرف سارنج رفتم.
سارنج یه بلوز و شلوار صورتی به تن داشت و روسری مشکی هم به سرش بسته بود.روی اونا هم خطای صورتی وجود داشت.
باهاش دست دادم و حالش و پرسیدم-: چطوری سارنج ؟
-:خوبم پسر خاله.
روشا از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
به طرف روشا که کنار سهره وایستاده بود چرخیدم و سلام کردم.
با سر به سهره هم سلام کردم : احوال سهره خانم.
لبخندی زد و گفت : سلام.
بازم مثل همیشه ارایش کرده بود.دلم می خواست همین الان بگم سهره عاشقتم.اما به طرف روشا برگشتم : چطوری روشا.
-:خوبم.برو لباس عوض کن بیا.چای می خوری ؟
-:اره دستت درد نکنه.نری بشینی به حرف زدن یادت بره چایی بدیا اشاره ای به سهره کردم.
همه خندیدند و بابا گفت : رایش سر به سرشون نزار.
چشمکی به بابا و عمو زدم و وارد اتاقم شدم.
امروز خوشکل شده بود.همیشه شال سفید که به سر می کرد صورتش نورانی تر میشد.
خدایا کمکم کن.
ز اتاق که بیرون اومدم نگاهی به اشپزخونه انداختم.سهره و روشا با هم حرف می زدن.وارد اشپزخونه شدم .
-:روشا باز که داری حرف می زنی.بیا برو به کارت برس.کلی کار داریم واسه فردا.
سهره چپ چپ نگام کرد و گفت : روشا به کارت برس درد این از تنهایی خودشه.
راست می گفت از اینکه با روشا حرف می زد می سوختم اما لبخندی زدم : اشتباه می کنی.اخه عین این پیره زنا وقتی می شینین به حرف زدن از کاراتون می مونین.در ضمن نمی خوام این همه با هم غیبت کنین به نفع خودتونه.
چشم غره ای بهم رفت و گفت : گناهش پای ماست پسر خاله.شما الکی حرص نخور.
روشا فنجان چای و دستم داد و گفت : بیا برو تو کاریت نباشه.
لیوان و گرفتم و در حالی که بیرون می رفتم گفتم : در کل بخاطر خودتون میگم.بالاخره باید نهی از منکر و امر به معروف کنم یا نه.
به سرعت از اشپزخونه بیرون اومدم.مستقیم رفتم و روی مبلی که کنار ستون قرار داشت و مخصوص خودم بود نشستم.
مامان و خاله مشغول حرف زدن بودن.
بابا و عمو هم مثلا داشتن تلویزیون می دیدن اما راجع به مسائل سیاسی مملکت بحث می کردن.
کنترل و از روی میز کش رفتم و رفتم سمت ترکیه.می خواستم اونجا رو کشف کنم.عاشق خواننده های ترکیه بودم.
یه جورایی هم برای جلب توجه سهره بود.اون عاشق اهنگای ترکیه بود اما معنیش و نمی دونست و برای اینکه براش معنی کنم میومد سراغم.
منم با جون و دل معنی می کردم.
داشتم کانالای تی وی رو عوض می کردم که نگاهم به طرف سهره کشیده شد که داشت به طرف اتاق می رفت.
لبخندی زدم.در همین حین سارنج گفت : اخه شما اگه از سیاست سر در میارین سیاست خانواده های خودتون و کنترل کنین چیکار به مملکت دارین ؟
همه خندیدن.سارنج 15 سال داشت و 2 سال از سهره کوچیکتر بود.بر عکس سهره که شیطون بود سارنج اروم بود. زیاد حرف نمی زد اما وقتی حرف می زد به جا و منطقی بود.شباهتی به سهره نداشت سارنج درست شبیه هانیه توسلی بود.البته مامان و خاله می گفتن درست شبیه منه.اما من مطمئن بودم شبیه هانیه توسلیه.
بابا هم به شوخی می گفت : سارنج شبیه هانیه توسلیه و توام شبیه اون پس تو نوع پسرونه هانیه توسلی هستی.
از حق نگذریم راست می گفت.
با زنگ در از جا پریدم و به طرف ایفون رفتم.
صدای عمو که توی گوشی پیچید هنگ کردم.اینا برای چی اومدن ؟ لعنت بر هر چی مزاحمه.
مامان پرسید : کیه رایش ؟
-:عمو اینا.
روشا اشاره کرد : در و باز کن.
در و باز کردم.در عرض چند ثانیه سالن خالی شد.بابا و عمو برای عوض کردن لباس وارد اتاق پایین شدن.
اخه ما و خاله اینا خیلی صمیمی بودیم و تنها کسایی بودن که وقتی میومدن خونه ما همه راحت بودیم.انگار یه خونواده بودیم و هر جا می رفتیم با هم می رفتیم.
مامان و خاله با دخترا رفتن تو اتاق روشا و منم چپیدم تو اتاق خودم.شلوارم و پوشیدم و تیشرتی طوسی که به تن داشتم و با یه پیراهن ابی عوض کردم.
در اتاق و که باز کردم سهره هم در اتاق روشا رو باز کرد.
لبخندی زدم.نگاهی بهم انداخت و گفت : پسر خاله یقه پیراهنت و درست کن.
ابروهام و بالا دادم.
-:یقه پیراهنم ؟
قبل از اینکه چیزی بگم به طرفم اومد و یقه پیراهنم و مرتب کرد.
بوی عطری که زده بود خیلی شبیه عطر من بود.
اره خودش بود.همون عطری که من می زدم بود.
از این عادتش خوشم نمی اومد همیشه عطرای مردونه میزد.تلخ و تند.
-:درست شد پسر خاله.
لبخندی زدم ویه تشکر خشک خالی .
صورتش و جمع کرد و با اخم به طرف اشپزخونه می رفت . یه مانتو سفید پوشیده بود و شلوار لی.
وارد سالن شدم و به طرف عمو و پسر عمو رفتم با اون احوال پرسی و رو بوسی کردم.
به طرف زن عمو رفتم و باهاش دست دادم و نگاهی هم به لیلا و لیدا انداختم و بدون اینکه بهشون نزدیک بشم سلام کردم و به سرعت ازشون دور شدم و به طرف جای همیشگیم رفتم و نشستم.
نگاهم و به صفحه تلویزیون دوختم.
با صدای رضا نگاهم و از تی وی گرفتم.اشاره کرد برم پیشش.
بلند شدم و به طرف رضا رفتم و کنارش نشستم.
-:چه خبرا ؟
-:خبری نیست.تو چیکار کردی ؟تونستی معافی بگیری ؟
-:نه.بابا.بابا راضی نمی شه.می گه باید بری.
-:راست میگه.
-:تو خودت نرفتی سربازی نمی فهمی بابای تو که مثل بابای من نیست.
-:اما بری به نفعته...
در همین زمان سهره با سینی چای وارد شد.نگاهش کردم و گفتم : مرد میشی.
رضا چیزی نگفت.نگاهش کردم.به سهره حیره شده بود.ای خاک تو سرت.داره جهار چشمی می خورتش.پسره عوضی.
به سرعت بلند شدم و به طرف سهره رفتم و سینی و ازش گرفتم : من می برم.
با لبخند تو چشمام خیره شد و گفت : مرسی.

نگاه رضا از روی سهره دور نمیشد . این ازارم می داد.
با چیده شدن میز شام همه به طرف میز رفتیم.
نگاهی به میز انداختم.
بابا و عمو و شوهر خاله کنار هم نشستن و رضا هم سمت چپ عمو نشست. بقیه هم کنار هم نشستن.سه تا صندلی کنار هم خالی موند.روشا و سهره تو اشپزخونه بودن.
زود کنار رضا روی یکی از اون سه صندلی نشستم . سارنج سمت دیگه بود.مطمئن بودم روشا بین سارنج و سهره می شینه .
حدسم درست بود سهره کنارم نشست.برای خودم که غذا می کشیدم برای سهره هم کشیدم.لبخندی زد و تشکر کرد.به یه لبخند شیرین مهمونش کردم.
سر که بلند کردم نگاههم به لیلا که به ما خیره شده بود افتاد.داشت با چشماش ما رو می خورد.با حرص سرم و به زیر انداختم و مشغول خوردن شدم.
از بین حرفهای داستان به گذشته ها و بچگیا و شیرین زبونیای ما کشیده شد.مامان با ذوق و شوق فراوان از بچگیای سهره می گفت.
-:یادش بخیر هر وقت گریه می کرد باید براش بستنی می خریدی.
با این حرف مامان خندیدم.
خاله چشمکی زد و گفت : خودت و دست کم گرفتی ؟ بستنیا رو که تو می خریدی.
مامان ادامه داد : مهر که شروع شد از همون روز اول ظهر شد این نیومد خونه.دلم هزار راه رفت.اخه این بچه کجا رفته ؟
تو همین زمان خواهرم زنگ زد که نگران نباش رایش اینجاست.
نگو اقا بعد از مدرسه میره دیدن دختر خالش.ناهارم خونه خاله بخوره بعد بیاد خونه.
بعد از اون تا وقتی اینا برن قزوین همین شکلی بود.رایش برای ناهار نمیومد خونه.
همه خندیدن.نگاهم به طرف سهره کشیده شد.لبخندی بر لب داشت.نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیر خنده.
بابا گفت : بله بایدم بخندی.دارن شاهکارای شما رو تعریف می کنن.
سهره خندید و گفت : عمو خود شما از اینکارا نکردین ؟
بابا نیشخندی زد : چرا عمو جون.اما نگیم بهتره.
بعد از شام دخترا مشغول جمع کردن میز شدن.اقایون و خانم ها هم به سالن رفتن.
رضا هم درست رو به روی اشپزخونه جای گرفت.
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم.حالا انرژی گرفته بودم.دلتنگیم از بین رفته بود.
تو همین حال بودم که کم کم خوابم گرفت.


با سر و صدایی که از سالن میومد چشم باز کردم.نگاهی به اطراف انداختم.بلند شدم ساعت نزدیک 12بود.
از اتاق بیرون رفتم.مامان و خاله تو سالن حرف می زدن
گفتم : رفتن ؟
مامان بلند شد :اره فدات شم مادر همه رفتن.
-:بابا اینا کجان ؟
-:رفتن بخوابن.
کنار خاله نشستم:احوال خاله خانم ؟
-:سلامتی.صحت خواب.خسته بودیا.
-:اره بابا.بیدارم می کردین.زشت شد رفتم خوابیدم.
مامان گفت : نه.بابات گفت خسته بودی.می دونن دیگه سرت خیلی شلوغه.
-:مامان چایی داری تشنم شد.
-:هنوز نه.اما سهره الان داشت اماده می کرد.یکم صبر کن اماده بشه.
اینم یه شباهت من و سهره بود که قبل از خواب چایی می خوردیم.
-:کجا رفتن ؟
مامان کنارم نشست : کیا ؟
-: دخترا دیگه.
حاله گفت : سارنج و روشا اتاق روشا هستن.
سهره هم رفت بالا الان میاد.
رفت بالا ؟ هی هی . چطوری پاشم برم بالا ؟ یکم می تونم باهاش حرف بزنم.
یکم این پا و اون پا کردم و بالاخره بلند شدم و رفتم اتاقم.لباسام و عوض کردم و حولم و برداشتم.
این بهترین بهونه بود.من عادت داشتم بالا برم حموم.طبقه پایین احساس خفگی می کردم.
مامان گفت : میری دوش بگیری ؟
-:اره برم یه دوش بگیرم.خستگیم رفع شه.
-:باشه.زود بیا.
به سرعت از پله ها بالا رفتم.
در و اروم باز کردم تا بابا و عمو بیدار نشن.
نگاهی به اتاق انداختم.سهره نبود.
یکدفعه نگاهم به سالن افتاد.توی تاریکی سالن.روی کاناپه نشسته بود.
چراغ و روشن کردم : اینجا چرا نشستی؟
-:هیچی.هیمنطوری.
-:مامان گفت چای دم کردی.
-:اره می خوری ؟
-:البته.یه دوش بگیرم میام.
-:باشه.پس من میرم پایین.
بلند شد.از کنارم که رد میشد.مغزم به کار افتاد.تا کی می خواستم خفه بشم ؟ تا کی می خواستم دوست داشتنم و پنهون کنم ؟
من عاشقش بودم.باید ساکت می موندم.دوسم داشت ؟ الان چیکار باید می کردم ؟
به خودم که اومدم سهره رفته بود و من همونطور وسط سالن ایستاده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و به طرف حموم رفتم.
بازم سکوت.بازم غرور.بازم...
با لباس زیر دوش ایستادم و چشمام و بستم.
من دوسش داشتم.همیشه دوسش داشتم.بیش از اندازه می خواستمش.حتی بیشتر از خودم.
چشمام و باز کردم.نمی تونستم زمان با اون بودن و از دست بدم.سریع دوش گرفتم و بیرون رفتم.چراغا خاموش بود. از کمدم توی این طبقه لباس برداشتم و پوشیدم.
جلوی اینه ایستادم تا موهام و خشک کنم.
موهای من به قهوه ای مایل به سیاه می زد.
موهام و تقریبا با حوله خشک کردم.یه شلوار ورزشی ابی و تیشرت ابی پوشیدم و پایین رفتم.
مامان و خاله برای خواب به اتاق مامان رفته بودن.
تنها چراغ اتاق روشا و چراغ خوابای سالن روشن بود.
چند ضربه به در اتاق روشا زدم :بیام تو ؟
صدای فریاد سارنج بلند شد : نه.نیا.
خندیدم و گفتم : من اومدم.
صدای داد سارنج بلندتر شد.وارد اتاق شدم.
سارنج روی تخت کنار روشا نشسته بود و سهره روی زمین.
رو به سارنج گفتم : نمی خوای بخوابی ؟ دیر وقته بچه ها باید زود بخوابن.
-:هر وقت تو بخوابی منم می خوابم پسر خاله.
ماشاا...هیچ کدوم از زبون کم نمی اوردن
رو به سهره ادامه دادم : نمی خوای به ما یه چایی بدی ؟
سهره بلند شد و گفت : خودت دست داری می ریختی دیگه.
-:خدایا خدایا از دست بچه های این دوره زمونه.
سهره در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت : انگار خودت از ما نیستی.چند سال بزرگتری مگه ؟
-:سهره خانم من هشت سال از تو بزرگترم.همینم زیادیه.
سهره از اتاق بیرون رفته بود.
سارنج گفت : بابا دنیال کاراشه.تا شهریور می ره.
با تعجب پرسیدم : کی ؟
روشا گفت : مگه نمی دونی ؟ سهره داره میره فرانسه.
چی ؟ اینبار مثل برق گرفته ها شدم.سهره داره میره ؟ مگه به همین اسونیه ؟ داشت می رفت ؟ روشا انگار متوجه حالم شد.
-:رایش حالت خوبه ؟
-:اره.اره.خوبم.میرم چایی بخورم.
به طرف اشپزخونه رفتم.سهره بره چه غلطی بکنم ؟ سهره بره ؟ نباید بره. مگه می تونه بره ؟ پس من چی ؟
18 سال بخاطر اون زندگی کردم.بخاطر اون تلاش کردم.کار کردم درس خوندم همش بخاطر اون.تا اون و خوشبخت کنم.حالا می خواست بره ؟ با چه حقی می خواست بره هان ؟
من بدون اون می میرم.
نفهمیدم چطور جلوش ایستادم و تو تاریکی به چشماش زل زدم.
-:چیزی شده پسرخاله ؟
-:نگفته بودی می خوای بری ؟
لبخندی زد -: فکر می کردم می دونی.
-:کسی به من چیزی نگفته.
-:حالا مگه چی شده.هنوز دوماه وقت هست.
-:فقط دوماه ؟ چرا نگفتی ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختر خاله , دانلود رمان , دانلود رمان دختر خاله ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات