سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
بعد او را به داروخانه برد و یك بسته بیبی چك گرفت و هر دو به فروشگاه بازگشتند. به اندازه ی كافی دیر كرده بودند و نمی خواستند بیش از آن رئیس را عصبانی كنند.
سوفی او را به دستشوئی فرستاد وخودش با نگرانی بین رگال های لباس مضغول قدم زدن شد. دقایقی طولانی گذشت. او چند مشتری را راه انداخت و داشت در مورد طرح لباس توضیحاتی به یك مرد میان سال می داد كه دید آنی با رنگ و رویی به شدت پریده و حالی نزار دی یكی از اتاق های پرو تكیه زده. به سرعت توضیحاتش را كامل كرد و به سوی او رفت. نیاز به پرسش نبود. چهره ی آنی به قدر كافی گویای همه چیز بود. آن شب آنی نفهمید چگونه ساعت كاری پایان یافت . با تنی بی حس و ذهنی كه انگار قفل شده بود به خانه اش برگشت و روی كاناپه افتاد. نگاهی به عكس دو نفره ای كه با كورش كنار ساحل گرفته بود انداخت و چشمانش پر از اشك شد. هنوز نمی دانست باید ناراحت باشد كه در آن وضعیت نامشخص مسئولیت موجودی دیگر به دوشش می افتد یا باید خوشحال باشد كه یادگاری از وجود كورش برایش مانده. تمام شب بیدار ماند و فكر كرد. به بود یا نبودن بچه و به پیش آمدهای بودن یا نبودن او. و بالاخره همزمان با طلوع خورشید تصمیم خود را گرفت. او یادگار كورش را می خواست. با تمام وجود او را می خواست و در حقیقت از همان لحظه كه از وجود بچه مطمئن شده بود، انگار زندگی اش سمت و سویی تازه یافته بود. حالا او انگیزه ای قوی برای ادامه ی زندگی داشت. انگیزه ای كه روح و جسمش را دوباره به دنیا پیوند زده بود.
در نیمه تاریك اتاق به سمت آینه رفت و مقابل آن ایستاد. به چشمان خودش زل زد و با چهره ای مصمم به خود گفت: من این هدیه رو با تمام وجودم نگه می دارم و با تمام قدرتم ازش محافظت می كنم.
چهار ماه دیگر به سرعت گذشت . آنی در آن مدت بیشتر مراقب خود بود. تغذیه اس را بهتر كرد، و تحت نظر یك پزشك زنان و زایمان خوب قرار داشت.
به كارش در فروشگاه نیز هم چنان ادامه می داد. او می دانست برای نگهداری از بچه و زایمان باید به قدر كافی پس انداز داشته باشد. گر چه تنهایی سخت بود و گاهی شب ها او باز هم به یاد كورش و گذشته می افتاد اما له خودش قبولانده بود كه باید قوی باشد و به آن همه تنهایی عادت كند . یك شب وقتی خسته و بی حال از فروشگاه به خانه باز می گشت، مقابل در خانه اش مرد جوانی را دید كه به انتظار ایستاده. با تعجب به او نگاه كرد و قبل از این كه حرفی بزند مرد گفت: شما باید صاحب این آپارتمان باشید. من همسایه ی طبقه ی پایین شما هستم. حدود یك ماهی می شه كه این جا ساكن شدم . اما تا به حال شما رو ندیدم. آنی با چهره ای سرد و صامت پرسید: كاری داشتید؟ مرد كه از رفتار او كمی جا خورده بود با دستپاچگی گفت: نه . . . یعنی راستش فكر می كنم لوله های حمام شما ایراد پیدا كرده چون سقف حمام من چكه می كنه.
- لوله كش خبر كردید؟
- نه. من خودم لوله كش هستم . یعنی كارهای فنی و تاسیساتی انجام می دم. كارهای تاسیساتی ساختمون خودمون رو هم به عهده گرفتم.
آنی جلو رفت و با كلید خو در را گشود و داخل شد.
- بفرمائید. . . حمام رو كه بلدید؟
مرد به آرامی پشت سر او وارد شد و پس از نگاهی اجمالی به وسایل ساده ی خانه به حمام رفت. دقایقی بعد از آن خارج شد و رو به آنی كه در آشپزخانه ی اپن، غذا گرم می كرد گفت: بله. لوله ها مشكل پیدا كرده و بایذ تعمیر بشه. البته هزینه ها به عهده ی صاحب اصلی خونه است.
- بله می دونم. كارتون رو كی شروع می كنید؟
- فردا ساعت هشت صبح من و همكارم این جا هستیم.
- اما من اون موقع باید برم سركار. نمی شه شب ها كار كنید؟
مرد با تردید پرسید: یعنی شما تمام طول روز رو منزل نیستید؟
- از نه صبح تا نه شب.
مرد با تعجب ابرو بالا انداخت.
- اوه . . . !كه این طور.
آنی از آشپزخانه خارج شد و در حالی كه دست هایش را صلیب وار روی سینه گره می زد گفت: حالا باید چی كار كرد؟
مرد جوان تازه متوجه شكم اندك برجسته ی او گشت كه از زیر پیراهن گشاد و راحت او نمایان شده بود. به چهره ی جوان همسایه ی زیبایش نگریسن و فكر كرد چقدر برای مادر شدن و پذیرفتن آن مسئولیت سنگین جوان است.
- پرسیدم باید چی كار كنیم؟
با پرسش دوباره ی آنی كه كمی عصبی بیان شده بود به خود آمد و گفت: كار توی شب باعث اعتراض همسایه ها می شه.
- پس من مجبورم شما رو توی خونه ام تنها بذارم و بهتون اعتماد كنم. گر چه چیز گران قیمتی این جا ندارم.
مرد جوان لبخندی از صراحت لهجه ی او بر زبان آورد ، قدمی جلو گذاشت و در حالی كه دستش را به سمت آنی دراز می گرد گفت: من جِیكوب هستم. می تونید جِیك صدام كنید.
آنی بی آن كه پاسخی به لبخند او بدهد او دستش را به سردی فشرد و گفت: من هم آنی هستم.
- من فردا راس ساعت هشت با همكارم می آیم.
- باشه، اشكالی نداره. فردا می بینمتون .
جیك كه می دید او مودبانه دارد از خانه بیرونش می كند با همان لبخند به سمت در خروجی رفت و خداحافظی كرد.
كار تعمیر لوله های حمام دو روزه تمام شد و همكار جیكوب سرامیك های حمام را نیز بازسازی كرد. در آن دو روز جیكوب مراقب بود خانه ی همسایه اش را تا آن جا كه می تواند كثیف نكند و پس از پایان كار، خودش همه جا را با جاروبرقی تمیز كرد و خاك وسایل خانه را گرفت. تا آن روز سابقه نداشت آن كارها را برای كسی انجام دهد، اما نمی دانست چرا زن جوان تنها و حامله ای كه در همسایگی اش زندگی می كند، آن قدر توجه اش را جلب كرده. رفتار سرد، زیبایی، غرور و تنهایی او چیزهای بود كه جیكوب را نا خودآگاه به سوی او سوق می داد و به ایجاد یك رابطه ی دوستانه ترغیبش می كرد.
آنی وقتی به خانه برگشت و آن جا را تمیز و مرتب یافت تعجب كرد. همه چیز آن قدر تمیز بود، انگار اصلا تعمیراتی صورت نگرفته . با خودش فكر كرد حتما جیكوب از مستخدمش خواسته سوئیت او را هم تمیز كند. با آن فكر به طبقه ی پایین رفت تا هم تشكر كند و هم دستمزد مستخدم را بپرسد . جیكوب كه منتظر او بود با چهره ای خندان در را به روی او گشود.
- سلام آقای جیكوب. برای تعمیر واقعا ممنونم و البته بابت این كه مستخدمتون رو هم برام فرستادید تشكر می كنم. دستمزدِ . . .
هنوز حرفش تمام نشده بود كه جیكوب گفت: من هفته ای یك بار بیشتر مستخدم ندارم. خونه ی شما رو هم خودم مرتب كردم.
آنی با چشمان گرد شده پرسید: شما مرتب كردید؟ آخه چرا؟
- برای این كه ما همسایه هستیم و من می دونستم كه شما خسته ار كار بر می گردید و با این وضعتون درست نیست بیشتر از این كار كنید.
آنی با اشاره ی او به شكمش، كمی خود را جمع و جور كرد و گفت: نیازی نبود شما این كار رو انجام بدید. من خودم فردا تمیزش می كردم.
- نگران نباشید من دستمزدم رو از شما می گیرم!
حالا تعجب آنی بیشتر شده بود. به زحمت پرسید: چقدر . . . چقدر می شه؟
- چند روز پیش . . . یعنی تعطیلات آخر هفته ی پیش بود كه فكر كنم مهمون داشتید. اون شب بوی خیلی خوبی از خونه تون می اومد كه دیوونه ام كرده بود. نمی دونم چه غذایی بود، اما عطر خاصی داشت. می تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزید.
آنی معذب مانده بود چه بگوید . آیا درست كردن غذا برای مرد جوان همسایه به صلاحش بود.

 می تونم ازتون خواهش كنم به عنوان دستمزد از اون غذا برام بپزید.
آنی معذب مانده بود چه بگوید . آیا درست كردن غذا برای مرد جوان همسایه به صلاحش بود. او واقعا حوصله و تحمل یك همسایه ی پر رفت و آمد را نداشت. در حقیقت در آن مدت هم به جز سوفی با شخص دیگری ارتباط نداشت. تعطیلات قبل هم، سوفی میهمانش بود كه او برایش زرشك پلو با مرغ زعفرانی درست كرده بود. زرشك پلو یكی از غذاهای مورد علاقه اش بود و گاهی به یاد ایران آن را می پخت. جیكوب كه تردید او را دید شانه بالا انداخت و چشمان آبی تیره اش را كمی تنگ كرد و گفت: اگر مایل نیستی اشكالی نداره. در واقع باید من رو ببخشی كه همچین درخواستی ازت كردم.
رفتار او دل آناهیتا را نرم كرد، طوری كه ناخودآگاه لبخند بر لب آورد و گفت: اشكالی نداره. تعطیلات آخر همین هفته براتون درست می كنم.
داشت می رفت كه جیكوب صدایش زد.
- ببخشید آنی . . .
آنی به سمت او برگشت و جیكوب ادامه داد.
- اون . . . اون چه غدایی بود؟
- زرشك پلو. یك غذای ایرانی.
- جیكوب سعی كرد لبخند بزند. ظاهر و لهجه ی آنی به هیچ وجه شبیه خارجی ها نبود.
- یعنی تو ایرانی هستی؟
- بله. البته پدرم نیمه ایرانی، نیمه ایتالیایی هست.
وقتی به خانه برگشت باور نمی كرد با همسایه ی تازه اش آن قدر حرف زده، از خودش اطلاعات به او داده و حتی قبول كرده برایش غذا بپزد. در واقع جیكوب مردی بود كه انگار انرژی مثبتی از خود ساطع می كرد. لبخند و رفتارش جذاب و در عین جال به شدت بی غرض و دوستانه به نظر می رسید و در كل آدمی بود كه نگاهش تو را وادار می كرد به او اعتماد كنی!
آخر هفته، همان طور كه قول داده بود غذا را پخت و به اصرار سوفی كه از ماجرا مطلع بود، جیكوب را به منزلش دعوت كرد. سوفی به شدت نگران تنهایی و وضعیت خاص آنی بود و به نظرش خیلی خوب بود كه او با یكی از همسایه ها مراوده داشته باشد تا اگر مشكلی برایش پیش آمد كمك بخواهد. آنی هم كه واقعا از سقط جنین و زایمان می ترسید قبول كرد كه آن فكر بدی نیست. بالاخره جیكوب با سبدی پر از شیرینی های خانگی به خانه ی آنی آمد. سوفی هیجان زده از دیدن آن شیرینی های تازه و خوش تركیب گفت: وای ! چقدر عالی به نظر می رسند. این ها رو از كجا آوردید؟
جیكوب با لبخند مخصوص خودش گفت: از مادرم خواهش كردم درست كنه.
- اوه! چه ماد ر با سلیقه و هنرمندی!
بعد با سر و صدا در حالی كه بابت رژیم غذائیش به خود لعنت می فرستاد ، سبد شیرینی ها را گرفت و به آشپزخانه برد.

پس از رفتن او جیكوب به آنی كه مستاصل وسط اتاق ایستاده بود نگاه كرد و لبخندش را پر رنگ تر كرد. آنی اما بی آن كه حتی سعی كند پاسخ لبخند او را بدهد با دست تعارف كرد كه او روی یكی از مبل ها بنشیند.
در حین صرف چای و شیرینی جیكوب گفت: هنوز اون عطر مخصوص غذا رو حس نمی كنم.
آنی گفت: برای این كه زعفران رو باید در مرحله ی آخر پخت اضافه كنم. و زرشك رو هم همون موقع درست می كنم.
جیكوب ابرویی به نشانه ی تفهیم بالا انداخت. بعد ناگهان نگاهش را به قاب عكس روی شومینه دوخت و بی مقدمه گفت: اون . . . مرد جذابیه . . . مگه نه سوفی؟!
سوفی كه حالا تا حدودی از زندگی آنی خبر داشت گفت: اون همسر آنی یه.
جیكوب نگاهی به آنی انداخت و سعی كرد لحنش در حد امكان عادی باشد.
- تا به حال ندیدمش. حتما رفته سفر.
آنی سری به نشانه ی تایید حرف او تكان داد و جرعه ای از چایی اش نوشید.
- باید برای هر دو تون سخت باشه.
این بار هم آنی به گفتن بله ای خشك و خالی اكتفا كرد. جیكوب دوباره به عكس نگاه كرد و گفت« بر خلاف تو شوهرت، ظاهری كاملا شرقی داره.
چشمان آنی بی اختیار در امتدا نگاه جیكوب، به عكس و روی چهره ی كورش ثابت ماند. چشمانش پر از اشك شد و در حالی كه فشاری خفیف را در قلب خود حس می كرد، زمزمه كرد « درسته . . . كاملا شرقی . . . »
آخر شب، جیكوب پس از تشكر زیاد بابت غذا، آن جا را ترك كرد. هنگام خداحافظی هم چنان لبخند بر لب داشت، اما به محض بسته شدن در پشت سرش چهره اش رنگ اندوه به خود گرفت. نمی دانست چرا ته قلبش امیدوار بود آنی شوهری نداشته باشد و از دوست پسر بی وفایش حامله شده باشد. نمی دانست چرا فهمیدن این كه آنی زن آزادی نیست آن قدر برایش گران آمده!
از آن شب به بعد سعی كرد از آنی فاصبه بگیرد و فقط یك همسایه ی ساده باشد،اما یك روز كه او را دید با ساك های سنگین خرید از پله ها بالا می رود دلش طاقت نیاورد و تمام ساك ها را تا جلوی در آپارتمانش برد. همان دیدار و دلسوزی باعث شد دیگر نتواند در مقابل آن زن سرد و مرموز مقاومت كند. از آن پس گاهی هنگام خریدهای خودش، برای آنی هم خرید می كرد. برایش كتاب می برد و یك بار هم كه آنی به شدت سرما خورده بود، برای او سوپ ساده ای درست كرد و ساعتی كنارش ماند تا مطمئن شود حال او بهتر شده.

شب از نیمه می گذشت. آنی و سوفی كنار هم روی تخت دراز كشیده بودند و از پشت پنجره ی بزرگ رو به آسمان، ستاره ها را تماشا می كردند.
- این جا انگار آسمونش پر ستاره تره.
آنی این را گفت و آه كشید.
- یادت نره اومدیم كوهستان . هم ارتفاعمون بیشتره، هم هوا تمیز تره و هم خونه های زیادی اطراف مون نیست كه نور چراغ شون، درخشش ستاره ها رو كم كنه.
- آره . . . این جا همه چیز آروم تر و بهتره.
- این سفر واقعا برای هر دو مون لازم بود. گر چه به خاطر وضعیتت خیلی آهسته رانندگی كردم و كم كم داشت حوصله ام سر می رفت.
- تو دوست خیلی خوبی هستی سوفی... می دونی، من هیچ وقت توی زندگیم یك دوست واقعی نداشتم. یعنی اصلا دوستان زیادی دور و برم نبود. همیشه فكر می كردم تنهایی از پس خودم و كارهام بر می یام . اگر هم ازكسی كمك گرفتم بیشتر دلم می خواست باهام همكاری كنه تا اینكه كاری برام انجام بده. . . اما تو واقعا دوست خوبی هستی و وقتی كمكم می كنی و نگرانم می شی احساس بدی پیدا نمی كنم.
- داری با تعریف هات هیجان زده ام می كنی! البته بد هم نشد كه به مهربونی و خوبی من اعتراف كردی!
آنی داشت لبخند می زدكه سوفی دستش را زیر سرش گذاشت و به سمت آنی به پهلو دراز كشید.
- حالا كه می دونی من نگرانتم و نسبت به تو حسن نیت دارم، بذار یك چیزی بهت بگم. . . ببین آنی! درسته که من دوستت هستم اما نمی تونم همیشه و هر لحظه كنارت بمونم و تمام نیازهات رو برآورده كنم. آدم ها توی زندگی به جز دوست، به همسر هم احتیاج دارن . یك همسر خوب و مهربون كه بتونه توی غم ها و شادی ها كنارشون باشه. به خصوص تو موقعیت های خاصی مثل موقعیتی كه تو الان داری . . . آنی تو باید تكلیف خودت رو با زندگی ات مشخص كنی. یا برگرد پیش كورش و یا ازش به صورت رسمی و غیابی جدا شو و یك زندگی تازه شروع كن.
آنی با بی حوصلگی گفت: قبلا هم به این موضوع اشاره كردی و جوابت رو گرفتی.
سوفی با هیجان روی تخت نشست و گفت: این كه فعلا هیچ تصمیمی نداری، واقعا یك تصمیم بزرگه! تو الآن شش ماهه بارداری. چه طور می خوای تنهایی این بچه رو به دنیا بیاری و بزرگ كنی؟
- به هر حال من دیگه نمی تونم برگردم. نمی تونم تو چشم های اون آدم ها نگاه كنم و نفرت رو توشون ببینم.
- باشه برنگرد. اما این جا یك زندگی تازه شروع كن. . . ببین آنی،به نظر من جیكوب خیلی از تو خوشش می یاد. طوری كه حتی خالا كه می دونه تو شوهر داری باز هم تنهات نمی ذاره. جیك از اون مردهای خاصه. از اون مردهای خانواده كه امروزه كمتر پیدا می شوند. وقتی تو جلویش راه می ری نمی دونی با چه حالت خاصی نگاهت می كنه . وقتی سرما خورده بودی اون قدر نگرانت بود ، انگار تو واقعا همسرشی. حتی نگران بچه هم بود. می ترسید داروهایی كه مصرف می كنی برای بچه مضر باشه... آنی این یك فرصت خوبه كه هر كسی نمی تونه اون رو به دست بیاره. فكرش رو بكن! هنگام زایمان دیگه تنها نیستی.مردی هست كه می دونی دوستت داره و كنارت می مونه. كه آروم و نجیبه و برای بچه ات پدر خوبی می شه. شما رو حمایت می كنه و نمی ذاره بچه ات احساس بی پدری بكنه. جیك واقعا مرد خوبیه. ظاهر خوبی هم داره. شاید فوق العاده به نظر نیاد اما هیچ ایراد خاصی نداره. . . فقط یك كم سنش زیاده كه اتفاقا بد نیست. چون دیگه تجربه اش بیشتره و با این رفتار سرد تو هم بهتر كنار می یاد.
سوفی به آنی كه سكوت كرده و به شدت در فكر فرو رفته بود نگاه كرد و در حالی كه احساس می كرد او را وسوسه كرده، لبخندی بر لب آورد و با صدایی ملایم تر ادامه داد: شاید الآن دوستش نداشته باشی اما وقتی به تو و بچه ات محبت كنه. . . وقتی بچه ات اون رو پدر صدا بزنه، تو هم بهش علاقه مند می شی.
حالا آنی بغض كرده و دستش را بی اختیار روی شكمش گذاشته بود. چهره ی كورش با وضوح تمام مقابل دیدگانش بود. چهره ای خشك و جدی كه با نگاهی سرزنش آمیز ثابت مانده بود. با حس ضربه ای شدید كه به زیر دستش وارد آمد، نا خودآگاه دستش را پس كشید.
- چی شده؟ چی شد آنی؟
آناهیتا انگار با خودش حرف می زند با چشم های پر از اشك گفت: تا به حال این طوری ضربه نزده بود. اون هم درست زیر دستم! بجه ی من . . . بچه ی من خودش پدر داره.
- اما پدرش این جا نیست و حتی از وجودش بی خبره.
آنی كمی به خود آمد. بغضش را فرو داد و قبل از آن كه سوفی متوجه اشك هایش شود، پشتش را به او كرد و گفت بهتر است زوتر بخوابند. سوفی با اندوه به دوستش نگاه كرد و پس از كمی تردید، بالاخره او هم به خواب رفت. به خاطر خستگی سفر سوفی خیلی زود خوابش برد، اما آنی تا سپیده ی صبح چشم بر هم نگذاشت. گاهی با جنینش حرف می زد، گاهی برای تنهائیش یا به یاد مادرش اشك می ریخت و در آخر فهمید كه دلتنگی اش برای كورش از هر حسی در وجودش قوی تر است. او آرزو داشت حتی اگر شده فقط یك بار دیگر كورش را ببیند. چند روز بعد به خواست پزشك، آنی برای سونوگرافی رفت تا از سلامت جنین مطمئن شوند. وقتی همراه سوفی به خانه باز می گشتند ، یك كیك ساده خریدند تا به خاطر سلامتی جنین و تعیین جنسیت او جشن بگیرند. از پله ها بالا می رفتند كه جِیك در آپارتمانش را گشود تا خارج شود. با دیدن آنی لبخندی زد و گفت: خیلی خوشحال به نظر می رسید.
سوفی با شادمانی گفت: معلومه كه خوشحالیم. همین الآن از سونوگرافی بر می گردیم و فهمیدیم به زودی صاحب یك دختر مامانی و سالم می شیم.
جیكوب لبخندش را پر رنگ تر كرد و به آنی تبریك گفت. آنی هم داشت تشكر می كرد كه سوفی گفت: ما داریم به خاطر این خبرهای خوب جشن می گیریم . تو هم اگر دوست داری به ما ملحق شو .
جِیكوب با تردید به آنی نگاه كرد و او كه در معذورات قرار گرفته بود با تانی سوفی را تایید كرد . جیكوب كه از هر فرصتی برای بودن كنار آنی استفاده می كرد با گفتن این كه تا یك ساعت دیگر خودش را می رساند ، از پله ها پایین رفت. به محض دور شدن او، آنی به سوفی اعتراض كرد.
- بس كن آنی. با این دعوت ساده تو چیزی رو از دست نمی دی. ندیدی چقدر به خاطر این خبر خوشحال شد. انگار خبرسلامتی بچه ی خودش رو بهش دادند. . . به نظر من این یك مورد عالیه. چند وقت پیش كه با جیك صحبت می كردم فهمیدم كه چند ماهی می شه كه حتی یك دوست دختر هم نداشته . بعد هم از تو تعریف كرد و آخر سر هم گفت خیال داره ازدواج كنه.
- چقدر عالی! دیگه از دستش راحت می شم.
سوفی ناباورانه او را گریست .
- احمق نباش آنی . منظور اون فقط تو هستی. خودت هم خوب می دونی.
- من كه شوهر دارم. اون باید خیلی بی تحمل باشه كه . . .
- اما واقعیت اینه كه تو شش ماهه شوهر نداری . فكر كردی یك اسم توی شناسنامه ات می تونه جیك رو قانع كنه. آنی با حرص وارد سوئیت كوچكش شد و فریاد زد: تو هیچ معلوم هست طرف من هستی یا اون؟!
- معلومه كه طرف تو هستم . من دلم نمی خواد بی خودی یك همچین مردی رو از دست بدی. راستش آرزو می كردم ای كاش جیكوب به جای تو عاشق من بود.
- اولا كه اون عاشق نیست. بعد هم . . . بعد هم . . .
- باشه ،باشه . دیگه راجع بهش حرف نمی زنیم. بهتره صبر كنیم تا زمان همه چیز رو حل كنه.
یك ساعت بعد وقتی جِیك آمد، دختر ها آرام گرفته بودند. قهوه آماده ی سرو بود و كیك ساده روی میز قرار داشت.
آنی فنجان های قهوه را روی میز گذاشت و خودش هم پشت میز قرار گرفت. داشتند در مورد اسم بچه حرف می زندند و نظر می دادند كه با سوفی تماس گرفته شد و او مجبور گشت با عجله برود. هنگام رفتن، نگاه معنی داری به جیك انداخت و با لبخند خداحافظی كرد.
پس از رفتن او آنی كمی معذب شده و در خود فرو رفت اما جیك نمی خواست فضا را سنگین كند.
- بالاخره نگفتی چه تصمیمی در مورد اسمش گرفتی.
- حالا كه فكر می كنم می بینم دلم می خواد اسم مادرم رو روی دخترم بذارم.
- خیلی عالی یه! اسم مادرت چیه؟
- صبا.
با بر لب آوردن نام مادر، چشمانش پر از اشك شد . سر به زیر انداخت . جیكوب متاثر از حالت او پرسید: دلت برای مادرت تنگ شده؟
- بله، خیلی زیاد. . . من دختر خوبی براش نبودم. غیر از رنج و ناراحتی براش چیزی نداشتم و آخرین هدیه ام به اون، مرگ بود!
حالا جیك حیرت زده شده بود.
- منظورت چیه؟
- من . . . بی اون كه بخوام،باعث مرگ مادرم شدم.
- اوه، متاسفم . واقعا متاسفم . . .
آنی سعی كرد خود را كنترل كند، اما قطرات اشك از چشمانش روان شده و دستش روی میز می لرزید.جِیك نیز با افسوس او را نگاه می كرد و با دیدن دست لرزانش ، به خود جرات داد و به آرامی دست گرم خود را روی دست یخ زده ی آنی گذاشت و كمی فشرد. آنی كه در حال خود نبود چندان توجهی به آن حركت نكرد. جیك با جرات بیشتر دست او را میان دو دست خود گرفت و كمی خود را جلو كشید.
- آروم باش آنی. خودت الآن گفتی ناخواسته، پس تو باعث مرگ مادرت نیستی. تو مستحق این همه رنج و تنهایی هم نیستی. به دخترت فكر كن. به صبای كوچولو. به این كه اون به یك مادر قوی با روحیه ی بالا نیاز داره.
آناهیتا با تمام قوا سعی كرد خوددار باشد. اشك هایش را پاك كرد و با عذرخواهی كوتاهی به دستشویی رفت. دقایقی بعد وقتی بیرون آمد، بر خود مسلط بود، اما سرگیجه ای عجیب عازضش شده بود كه چهره اش را رنگ پریده و چشمانش را خمار كرده بود. جیكوب با مشاهده ی حالت او با نگرانی جلو دوید و پرسید: حالت خوبه؟
آنی او را پس زد و به سمت كاناپه رفت.
- خوبم. یك كم استراحت كنم بهتر می شم.
جیكوب هم چنان نگران، كنار او حركت كرد و خواست كمك كند كه او روی كاناپه دراز بكشد كه باز هم آنی دستش را پس زد.
- بهتر نیست روز تختت دراز بكشی؟



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل هشتم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

آن سفر انگار برای خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزیه وتحلیل مسائل پیش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره ای اساسی باشد.
وقتی به سرسبزی بیكران كوه های البرز رسیدند متوجه شد آنی تكانی به خود داد اما پلك هایش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جایی برای پارك پیدا كند . با دیدن تابلوی قهوه خانه ای محلی كمی از سرعت ماشین كاست و پس از طی مسافتی، نزدیك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
- خانمی! یعنی این قدر خوابت می اومد؟!
آنی آهسته چشمانش را گشود و بی آن كه به كورش نگاه كند گفت: قرص خورده بودم. حوصله ی جاده نداشتم.
- ولی هنوز دو ساعتی مونده به مقصد برسیم و من حسابی حوصله ام ازسكوت سر رفته.
آنی قدكشه ای كرد و نگاهی به اطراف انذاخت. بعد به دنبال كورش از ماشین پیاده شد.
پس از نوشیدن چای، دیگر، خواب از سرش پریده بود و با نگاهی خالی از شور و شوق، اطراف را تماشا می كرد.كورش متوجه بود دوباره نگاه های سرد و یخی آنی در چهره اش پدیدار می شوند و او به راحتی درهای اندوه و نا امیدی را به روی خود گشوده. با این تفاوت كه این بار به جای آن كه از دیگران انتقام بگیرد خود را آماج تیر انتقام خودش قرار داده بود.
عصر هنگام بود كه وارد ویلای نوید شدند. روز قبل نوید كلید .یلایش را به او داده بود و با لبخندی معنا دار گفته بود « ناه عسل خوش بگذره!» كورش با اخمی كه از روی شرم به ابرو نشانده كلید را از او گرفته و با خود فكر كرده بود چرا به آن موضوع نیاندیشیده! در حقیقت او آن قدر نگران آنی و صبا بود كه خود و احساسات خود را فراموش كرده بود.
چمدان بزرگ را همراه ساكی دیگر از پشت ماشین برداشت و داخل ویلا برد. آنی اما به سمت دریا رفت. نگاه سبز و خاكستری اش را به آبی دریا دوخت و به امواج آرام آن حسرت برد.
با احساس كورش در كنارش، سر برگرداند و به او كه نگاهش می كرد خیره شد. دلش فرو ریخت و فكر كرد مبادا روزی او را از دست بدهد!
صدای رعد و طوفان همراه بارش تند باران كورش را از خواب پراند. اولین شب حضورشان در ویلا بود و او جلوی تلویزیون خوابش برده بود. از فكر این كه مبادا آنی از آن صداهای وهم آور بترسد از جای بلند شد تا سری به او بزند. آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را باز كرد. در تاریكی اتاق كمی طول كشید تا متوجه شود تخت خالی ست. نفهمید چرا دلش ناگهان به شور افتاد. با سرعت به سمت دستشویی رفت و چند ضربه به در زد. اما پاسخی نشنید . در را باز كرد اما آنی آن جا نبود. به حمام و تك تك اتاق ها سرك كشید. اما آنی نبود. وحشت زده و با سرعت كاپشن بهاره ی خود را به تن كرد و از ویلا خارج شد. طوفان با بی تابی قطره های درشت و هراسان باران را به این سو و آن سو می كوبید و صدای امواج خروشان دریا، خشم طبیعت را با همه یوجو به نمایش می گذاشت. صدای فریاد كورش كه آنی را صدا می زد در میان آن همه هیاهو گم شد. او به حالت دو اطراف ویلا را گشت و بعد انگار از اول می دانست آنی كجاست به سمت ساحل دوید. از همان فاصله پیكر آنی مشخص بود كه رو به دریا چون مجسمه ای سنگین ایستاده و باد و باران بارانی اش را تكان می داد.
كورش خود را به او رساند. سعی داشت خشم خود را مهار بزند و حال او را درك كند. وقتی بازوی او را گرفت دختر چنان جا خورد كه یه وضوح می لرزید.
- نترس. منم . . . مگه دیوونه شدی كه این وقت شب توی این هوا اومدی این جا؟!
آنی زمزمه ای كرد اما كورش نشنید. آنی دوباره كمی بلندتر حرفش را تكرار كرد و این بار كورش به آن چه می شنید شك داشت. « می خواستم خودم رو بكشم!»
ناباورانه و با چشم های از حدقه درآمده غرید: تو چی گفتی؟
فریاد آنی چنان بلند بود كه حتی باد و طوفان در مقابل او كم می آورد. ضجه اش چنان جگر خراش بود كه انگار تخته سنگی امواج دریا را پاره پاره می كند و حركاتش به راستی مانند دیوانگانی بود كه دیگر قید همه چیز را زده اند.
- می خواستم خودم رو بكشم! . . . از خودم بدم می یاد . . . از خودم بیزارم . . . نمی دونم چرا به این دنیا اومدم؟ . . . چرا؟ هر چی فكی می كنم دلیل بودنم رو نمی فهمم . . . خودم رو نمی فهمم . . . من كی هستم؟ چی هستم؟ فرشته ی عذابم یا فرشته ی مرگ؟! حتی برای تو هم خوب نیستم. من چه فایده ای برای تو دارم؟ . . . چه نقشی توی زندگیت دارم؟ . . . تو به خاطر من خیلی چیزها رو از دست دادی . . . به خاطر من راحله رو از دست دادی . . . اون می تونست تو رو خوشبخت كنه . . . من فقط برای تو دردسر آوردم. . . فقط ناراحتی . . . من هیچی نمی فهمم . . . با نفهمی خودم بابام رو كشتم . . . اون مرده كورش . . . جهانگیر مرد . . . مامان ژانت مرد . . . صبا هم معلوم نیست چی بشه. . . از خودم بدم می یاد. . . از دست هام . . . از پا هام. . . از موهام . . . از همه چیزم . . .
و با حالتی هیستیریك ضرباتی محكم بر بازوها و ران های خود وارد می آورد. كورش كه از شنیدن آن حرف ها و دیدن آن رفتارها شوكه شده بود با دیدن فرود آمدن مشت ها بر بدن او به خود آمد و سعی كرد دست های او را نگه دارد. آنی تقلا می كرد و كورش با قدرت تمام دست های او را گرفت و او را به سینه ی خود چسباند تا توان حركت را از او بگیرد. او كمی دیگر تقلا كرد و بالاخره از شدت ضعف و ناتوانی بی حال شد و آرام گرفت. باران هم چنان ضربات خود را بر پیكر آن دو فرود می آورد. كورش با یك حركت او را از روی زمین بلند كرد و در حالی كه آب از سر و لباس شان روان بود به سمت ساختمان ویلا رفت. وقتی وارد ساختمان شدند، او را روی مبل نشاند و خواست برود كه آنی دستش را محكم گرفت. كورش فهمید هنوز مامنی برای هراس اوست.كمی خوشحال شد و كنار او نشست. آنی به آغوشش خزید و سرش را بر سینه ی او گذاشت. مانند نوزادی كه از صدای تپش قلب مادر آرام بگیرد از شنیدن صدای ضربان قلب كورش آرامش گرفت و كم كم به خواب رفت. كورش با افسوس و اندوهی فراوان او را كه برایش موجودی عزیز بود در آغوش گرفته و امیدوار بود آن فریاد ها و ناله ها كمی روح نا آرام و خفقان زده ی او را سبك كرده باشد.
دو هفته ی تمام از حضورشان در ویلا می گذشت. آنی به طرزی غریب آرام می نمود. آن قدر راحت و آرام كه كورش را می ترساند. در آن مدت چند مرتبه ای برای خرید، قایق سواری و گشت و گذار در جنگل از ویلا خارج شده بودند و هر بار عكس های یادگاری زیبایی با دوربین حرفه ای كورش گرفته بودند. وقتی كه فیلم ها را برای چاپ به شهر بردند آنی با خنده گفت نیمی از عكس ها متعلق به اوست.
شب هنگام، عكس ها را روی زمین چیدند تا بهترین ها را برایی گذاشتن در قاب عكس انتخاب كنند. آنی عكسی را كه از كورش هنگام باد زدن كباب در حیاط ویلا گرفته بود برداشت و گفت: این جا خیلی با مزه ای! شكل اون آقاهه شدی كه توی بازار كباب درست می كرد.
كورش از یادآوری مرد ژنده پوش جگركی فریادی كشید و بر سر او هوار شد.
بالاخره بعد از یك ساعت سه عكس به عنوان بهترین ها انتخاب شد. دی یكی آنی با حالتی رویا گونه به دور دست های دریا خیره بود: سبزی پاك چشمانش بیش از هر زمان زیر نور خورشید نمایان بود و موهای زیتونی روشنش درخشش خاصی داشتند.
یكی از عكس ها هم از كورش بود كه مستقیم به دوربین زل زده بود و لبخند جذاب و مهربان خاصش را بر لب آورده بود. آخرین عكس هم دو نفری در قایق گرفته بودند كه مرد قایق ران از آن ها انداخته بود. در آن عكس هر دو می خندیدند و كورش زوری دست دور شانه ی باریك آنیتا انداخته بود كه انگار او در میان بازویش گم شده!
روز قبل از بازگشت شان، آنی تصمیم گرفت از روی كتاب آشپزی، یك غدای خوب ایرانی برای كورش درست كند. تا آن روز یا در رستوران ها غذا می خوردند یا غذاهای حاضری یا غذاهایی كه زمان كمی برای پخت لازم داشتند، درست می كردند. در حقیقت كورش هنوز چیز چندانی از دست پخت همسرش نمی دانست.
آنی با وسواس لپه ها را همراه با پیاز و گوشت تفت داد و بعد رب گوجه فرنگی و زردجوبه را اضافه كرد. بعد مدام محتویات درون قابلمه را هم زد تا غذا شو زد. آب را اضافه می كرد كه كورش وارد آشپزخانه شد. حوله ی حمام به تن داشت. موهای خیسش روی پیشانی ریخته بود. با لبخند به قابلمه نزدیك شد و نیم نگاهی به آنی انداخت.
- قیمه درست می كنی؟
- بله، اما باید قول بدی تا وقتی میز رو نچیدم،به غذا ناخنك نزنی.
- اِ ! باریك ا . . . . پس معنی ناخنگ زدن رو هم فهمیدی!
- بله. از صبا و عفیفه خانم یاد گرفتم.
- خوبه.
آنی در قابلمه را گذاشت و به سمت ظرفشویی رفت تا برنج را بشوید. كور ش هم انگار با نخی نامرئی به او متصل بود به دنبالش حركت كرد.
- برنج رو پاك كردی؟




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل هفتم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

زوده . . . ای كاش صبر می كرد.
دكتر هوشمند لبخندی مهربان بر لب آورد و گفت: فراموش نكن این جا ایرانه. تو با كورش توی یك خونه زندگی می كنی. هر دو به هم علاقه دارید و این علاقه به طور قطع از چشم اطرافیان دور نمی مونه. اگر این كشش جهت درستی پیدا نكنه دردسرهای زیادی براتون درست می شه كه به صلاح هیچ كس نیست. درسته تو برای ازدواج خیلی جوونی و شاید از نظر روحی هنوز آمادگی نداشته باشی، اما این رو در نظر بگیر كه كورش مرد فهمیده و عاقلیه. من مطمئنم اون نمی ذاره ازدواج مانع اهداف خاص تو بشه. و البته فكر هم نمی كنم منظورش از ازدواج این باشه كه خونه ی مستقلی بگیرید و زندگی تازه تون رو شروع كنید. احتمالا منظورش فقط یك عقد ساده بوده كه نامزدی و ارتباط تون قانونی و شرعی باشه و به كژ راهه نرید.
- چی راهه؟
- كژ راهه عزیزم. یعنی راه خطا.
آنی شانه بالا انداخت و گفت: چرا باید راه خطا بریم؟
دكتر آرام خندید و گفت: بعدا می فهمی. حالا برو باز هم فكر كن. دلایلی كه ازدواج با كورش رو مطابق میلت نشون می ده و دلایل خلاف اون رو روی صفحه ی كاغذ بنویس. بعد ببین كدوم دلایل بیشتر و منطقی تره. اون وقت می تونی راحت تر تصمیم بگیری. بعد اگر ازدواج رو انتخاب كردی به شرایطی فكر كن كه احساس می كنی باید برای كورش بگی و یا چیزهایی كه حس می كنی لازمه اون بدونه و . . . البته لازم نیست از مسائل خیلی شخصی و خصوصی ات حرف بزنی. مردهای ایرانی گاهی اگر بعضی چیزها رو ندونن بهتره! متوجه منظورم كه هستی!؟
از شنیدن خبر ازدواج آن ها همه به جز نوید چنان شوكه شدند كه حتی قادر به اظهار نظر نبودند! اما وقتی به خودآمدند كار آن ها را دیوانگی خواندند. به خصوص كه هنوز وضعیت صبا روشن نبود. منصور وقتی دید چه طور همه با تردید و ناراحتی به رفتار كورش نگاه می كنند مجبور شد حقایق را برای همه، حتی مامان مهین توضیح دهد تا علت عجله ی كورش سوء تعبیر نشود. مهین وقتی حقیقت را شنید از شدت ناراحتی برای دخترش در بستر بیماری افتاد و صنم نیز دست كمی از او نداشت. ناراحتی آن ها تا آن جایی ادامه داشت كه منصور مجبور شد برای شان قسم بخورد صبا بعد از به هوش آمدن می تواند تحت عمل جراحی قرار بگیرد و بهبود یابد. او نگفت احتمال این بهبودی كم تر از سی درصد است.
یك هفته طول كشید تا كم كم صنم و مهین توانستند با آن مسئله كنار بیایند و كمی خود را جمع و جور كنند. آن مدت فرصت خوبی بود تا آنی هم بیشتر فكر كند. طی آن یم هفته كورش هم كم تر مقابل چشم آنی می آمد تا او راحت تر باشد و بهتر فكر كند. او نمی دانست با آن رفتارش چقدر دختر را دل تنگ و بی قرار خود می كند. طوری كه آنی فهمید زندگی اش بدون كورش چقدر سرد و خالی خواهد بود. او مطمئن شد، وجود كورش جزو ملزومات زندگی اش شده و گذشتن از او ممكن نیست! بالاخره یك روز به خواست منصور برای صحبت های رسمی معین شد. ده روز از درخواست ازدواج كورش می گذشت. مهین، نوید، صنم و آقا مجید به خانه ی منصور آمده بودند تا نقش اقوام عروس را به خوبی ایفا كنند. ابتدا مهین خواسته بود مراسم در خانه ی خودش برگزار شود اما منصور گفته بود خانه ی آناهیتا خانه ای است كه مادرش در آن سكونت دارد. پس همه به آن جا آمدند و منتظر شدند كورش كه برای خرید گل و شیرینی رفته بود به خانه بازگردد. روز جمعه بود و هوا نیمه ابری اما برفی نمی بارید و به نظر می رسید كم كم آفتاب پیروز میدان شود.
كورش در كت و شلوار رسمی نوك مدادی و پیراهن و كراوات زرشكی برازنده و مقبول می نمود. با سبد بزرگی از گل های رز قرمز در یك دست و جعبه ای كیك در دست دیگر از راه رسید.
مامان مهین با دیدن او بی اختیار اشك ریخت. صنم نیز در آستانه ی گریستن بود كه با تشر شوهرش سعی كرد خود را كنترل كند.
به سفارش صنم آنیتا در اتاق خودش مانده بود تا هر وقت ثمره صدایش كرد پایین بیاید. ثمره با وجودی كه به خاطر اخلاق و رفتارهای خاص آنیتا از عاقبت آن ازدواج می ترسید، از این كه خواهر و برادرش با هم ازدواج می كنند هیجان زده بود و می دانست وقتی مادرش بیدار شود چقدر از آن بابت خوشحال خواهد شد.
آنی در اتاقش مقابل آینه نشسته بود و خود را نگاه می كرد. بلوز و دامن آبی رنگ بسیار زیبایی بر تن كرده بود و آرایشی ملایم روی صورت نشانده بود كه زیبایی و ملاحتش را بیشتر به رخ می كشید. موهای بلندش را صاف كرده و صنم قسمت اطراف شقیقه ها را برایش بافته، با حریر آبی رنگی بسته و روی باقی موها رها كرده بود. با خوردن چند ضربه به در از جا پرید. ثمره با احتیاط وارد اتاق شد و گفت: مامان مهین گفت بهتره بیایی پایین.
آنی با اضطراب خواست دنبال او برود كه ثمره با خنده ای پر شیطنت گفت: پا برهنه؟!
آنی به پاهای لختش نگاهی انداخت بعد به سرعت كفش های پاشنه كوتاه آبی اش را كه كنار میز نحریر گذاشته بود به پا كرد و از اتاق خارج شد. تا قبل از آن در مورد مراسم خواستگاری چیز زیادی نمی دانست اما صنم هنگام بافتن تقریبا همه چیز را با آب و تاب برایش توضیح داده بود و حالا او می ترسید نتواند به سفارش های خاله اش درست عمل كند.
وقتی وارد سالن پذیرایی شد، كورش بی اختیار از روی صندلی اش بلند شد. آنی با خجالت و ناراحتی از جو رسمی حاكم نفسش رل در سینه حبس كرد و سعی كرد سلام كند. منصور كه متوجه معذب بودن او شده بود با لبخندی گفت: بیا اینجا دخترم پیش خودم بنشین.
اما آنی به طرف اولین صندلی خالی كه كنار صنم بود رفت و گفت: نه! من باید این جا بنشینم .
منصور كه كمی جا خورده بود متعجب پرسید: چرا؟
و آنی انگار درسی را كه قبلا از حفظ كرده جواب می دهد گفت: چون من از همه كوچك تر هستم و باید خانم تر از همیشه باشم و وقتی عفیفه خانم صدام زد زودتر بتونم برم آشپزخونه چایی بیارم!
شلیك خنده ی حاضرین فضای سالن را پر كرد. آنی حیرت زده به آن ها نگاه می كرد و صنم كاملا سرخ شده بود و آرام تر از دیگران می خندید. آنی نیم نگاهی به كورش كه با شیفتگی خاصی در میان خنده نگاهش می كرد، انداخت و خودش هم خندید.
كم كم مجلس دو مرتبه جدی شد و مهین و منصور حرف های مربوط به آن ازدواج را پیش كشیدند و كم كم به مسئله ی مهریه رسیدند. منصور می خواست یك تكه زمینی را كه در لواسان داشت پشت قباله ی آنی بیاندازد اما كورش عقیده داشت چون مهریه دینی بر گردن اوست باید خودش آن را بپردازد. هر كس در آن مورد عقیده ای ابراز كرد تا این كه بالاخره آقا مجید از آنی پرسید: نظر خودت چیه دخترم؟
آنی كه قبلا توضیحات كاملی از خاله صنم در مورد مهریه شنیده بود گفت: ولی من كه نباید حرف بزنم!
منصور حیرت زده گفت: یعنی چی؟ تو اصل كاری هستی.
- آخه من نباید توی حرف بزرگ تر ها دخالت كنم.
صنم كه تیر نگاه های ناباورانه را متوجه خود می دید با كمی حرص رو به آنی گفت: من گفتم بی موقع حرف نزن. نگفتم حتی وقتی نظرت رو پرسیدند باز هم چیزی نگو.
آنی با ناراحتی سر به زیر انداخت و گفت: مگه مهریه برای وقت طلاق نیست؟! من فكر می كنم این خیلی بده كه هنوز عروسی نشده، حرف طلاق بزنیم.
كورش بر آن همه سادگی و صداقت لبخندی عاشقانه زد و منصور با مهربانی گفت: ببین دخترم مهریه برای طلاق نیست. مهریه یك سرمایه و پشتوانه برای دختره. مثل یك هدیه می مونه كه داماد به عروس می ده . . . اگر می بینی خیلی ها موقع طلاق حرف مهریه رو وسط می كشند برای اینه كه مهریه باید در طول زندگی مشترك به زن داده بشه و وقتی زندگی داره تموم می شه و هنوز داده نشده مرد موظفه اون رو تقبل كنه. خیلی از مردها هم هستندكه در طول زندگی مشترك یا همون اول زندگی مهریه رو به همسرشون تقدیم می كنند تا آن برای خودش دلگرمی و پشت گرمی داشته باشه .
آنی با لحنی مطمئن و آرام گفت: اگر باید قبول كنم پس من می خوام مهریه ام رو اول بگیرم!
شلیك خنده ی نوید و لبخند معنی دار دیگران باز به آنی فهماند حرف خوبی نزده. نوید در حالی كه از شدت خنده اشك به دیده آورده بود گفت: بابا این درس نخونده دكترا گرفته! خودش ختم روزگاره. . . بیخود نیست میگن حلال زاده به دائیش می ره.
برای اولین بار در طول مراسم كورش مستقیم آنیتا را مورد خطاب قرار داد و با لحنی جدی گفت: تو مهریه چی می خوای؟
قبل از این كه آنی بتواند جواب بدهد صنم گفت: ببین عزیزم رسمه كه مهریه رو یا چند صد تا سكه تعیین می كنند یا سند زمینی چیزی . . .
آنی با خونسردی گفت: ولی من این ها رو دوست ندارم .
نوید گفت: تازگی ها مد شده اعضای بدن هم مهر می كنند. مثلا دستی، پایی، قلبی . . . معده و روده ای !
آنی همراه دیگران به حرف های نوید خندید و گفت: من چیزی نمی خوام. یعنی نمی خوام من بگم. نباید من هدیه رو بگم. كورش هر چی دوست داشت به من هدیه بده.
آقا مجید با خنده گفت: برگشتیم سر خونه ی اول.
و بالاخره كورش با قاطعیت گفت خیال دارد قبل از عروسی رسمی خانه ای تهیه كند كه آن را به عنوان مهریه به نام آنی خواهد كرد. بعد از آن هم قرار شد برای پنج شنبه ی آتی، آنی و كورش طی مراسم ساده ای به عقد یك دیگر در آیند و بعد از به هوش آمدن صبا به صورت رسمی ازدواج كنند و زندگی مشترك خود را شروع كنند.




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل هفتم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

. لحظه ای سرش را زیر آب برد تا آرام شود. نمی خواست بیش از آن كورش و منصور را بیازارد.
وقتی بالا آمد اشك هایش بی صدا با هق هقی خفه سیل آسا بر گونه هایش جاری بود.
منصور با دیدن پسرش كه با ناراحتی در راهرو قدم می زد ایستاد و پرسید: چی شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشمانی نگران گفت: هنوز داره گریه می كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمی به پستی جهانگیر ندیدم. اون آشغال حتی به دختر خودش رحم نمی كنه.
منصور اندوهگین، آهی از سینه بیرون فرستاد و گفت: با این كارش ضربه ی سختی به این دختر می زنه. با شناختی كه من از آنیتا پیدا كردم می دونم این براش شكست بزرگی محسوب می شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحویل بدیم، آنی شكست خورده محسوب می شه. امیدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتی گفت: تازه همه چیز داشت درست می شد.
منصور دست زیر بازوی پسرش انداخت و در حالی كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش می یرد گفت: من برای آنی خیلی نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ی دوستش بود اما عفیفه خانم مشغول گردگیری طبقه ی پایین بود و ممكن بود حرف هایش را بشنود.
منصور روی تخت دو نفره شان نشست و در حالی كه ناراحتی و غم از چهره اش می بارید با صدایی اندك لرزان گفت: آنی یك شوك دیگه هم تو راه داره! . . . باید مطلب مهمی رو به تو بگم . . . تو دیگه یك مرد كامل و عاقل هستی . . . می دوتم می تونی تحمل كنی . . . صبا . . . به احتمال زیاد بعد از بیداری . . . حس نیمه ی چپ بدنش رو از دست می ده! البته امكان بهبودی با عمل جراحی هست اما درصد بهبودی خیلی كمه. . . من مطمئنم این مسئله برای آنی كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر می دونه شوك بزرگی خواهد بود. البته این در صورتی یه كه صبا به هوش بیاد! یعنی چه صبا بیدار بشه چه نه ما مصیبت بزرگی رو در راه داریم. سرش را بالا گرفت تا تاثیر حرف هایش را بر پسرش ببیند كه با دیدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نیز اشك به دیده آورد. كورش نالید: یعنی صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ی مثبت تكان داد. بغضی بزرگ بر حنجره ی كورش چنگ انداخت و او برای این كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه برای تولین مرتبه در دوران بزرگسالی اش گریست. او نمی توانست باور كند صبای عزیزش، آن كه چون مادری دلسوز و مهربان همیشه كنارش بوده حالا به آن روز بیفتد. از طرفی هم برای آنی دل می سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضیه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر می كرد همه چیز دارد درست می شود ناگهان آواری از مصیبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آنی یك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفیفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما یك صبحانه ی مقوی برایش ببرد. اما ساعت دوازده عفیفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتی لیوان آب میوه ای را كه دقایقی قبل برایش برده را نیز نیمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگیرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعیت آنی را از عفیفه خانم جویا شده بود. دلش می خواست می توانست كنار آنی بماند اما احساس می كرد او به كمی زمان نیاز دارد تا آن مسئله را برای خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آنی به جز چند قاشق سوپ چیز دیگری نخورده ، رنگش به شدت پریده و وقتی او سعی كرده دستش را بگیرد آنی دستش را پس كشیده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ی قطع تماس را فشرد و به روی دكتر عظیمی لبخندی عصبی زد. دكتر عظیمی با ناراحتی گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشی اش را در جیب روپوش پزشكی اش انداخت و با آهی گفت: ثمره می گه رنگش پریده و دستش هم خیلی سرده.
- خب معلومه كه بعد از بیست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف می كنه و فشار خونش پایین می یاد.
هر دو به سمت انتهای كریدو حركت كردند.
- خیلی نگرانم احمد. اوضاع حسابی به هم ریخته شده. از یك طرف صبا، از یك طرف آنی. . . از طرف دیگر هم كورش. هر كدوم یك مسئله ی بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. می ترسم نتونم طاقت بیارم. می ترسم آنی هم نتونه طاقت بیاره.
دكتر عظیمی دستی به شانه ی دوستش زد و با امیدواری گفت : همه چیز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست می شه.
- فكرم خیلی مشغوله. فردا صبح هم كه باید مهندس پیرنیا رو عمل كنم.
- اگر فكر می كنی نمی تونی بسپرش به من.
- نه. روحیه ی مهندس حسابی به هم ریخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربیارم.
عظیمی خندید و گفت: هنوز دو پایی روی حرفش ایستاده كه تومورش خطرناكه و داره می میره.
- هر چی براش توضیح می دم مشكل حادی نداره قبول نمی كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمی تونم تشخیص قطعی بدم.
- از این موارد چند نفر داشتم اكثریت خوب شدند.
منصور بی مقدمه گفت: باید برم خونه. این دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سینی بزرگی را كه یك طرفش بشقاب سوپ ماهیچه و طرف دیگرش یك سرنگ و یك كیسه ی سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آنی می رفت. پشت در لحظه ای ایستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روی تختش نشسته و با موهای ژولیده و حالتی رقت انگیز پتویش را تا زیر چانه بالا كشیده و از میان چشمان پف كرده اش به نقطه ای نا معلوم خیره بود.
منصور سینی را كنار تخت گذاشت و در حالی كه سعی می كرد تحت تاثیر آشفتگی او قرار نگیرد روی لبه ی تخت نشست. آنی با اندوه سرش را به زیر انداخت.
- فكر كنم به اندازه ی كافی برای مردنِ اسمت توی شناسنامه ی پدرت عزاداری كردی!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آنی با بغض و حیرت نگاهش كند.
- برام مهم نیست . . . من خیلی وقت هست دختر اون نیستم . . . شما ناراحتی من رو نمی فهمید.
- « نمی فهمید» حرف خوبی نیست. باید بگی متوجه نمی شید. به خصوص كه داری با بزرگترت صحبت می كنی. تو فرق « نمی فهمید » با « متوجه نمی شید » رو درك می كنی؟
آنی شانه بالا انداخت و گفت: شاید این یكی با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آنی كمی عصبی گفت: چه فرقی می كنه؟
- خیلی فرق می كنه. حرفی كه تو زدی از لحاظ دستوری كاملا اشتباهه.
- دستوری؟
- یعنی گرامری. دستور زبان فارسی. تو باید سواد خودت رو بیشتر كنی. . . حالا پاشو انتخاب كن. یا سوپ یا سرم و آمپول. سه ثانیه فرصت داری. یك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم باید برم.
آنی به چهره ی جدی منصور خیره شد و بعد نگاهی به سینی كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضی آشنا به گلویش چنگ انداخت. با چشمانی پر از اشك و صدایی لرزان گفت: سرم!
منصور حیرت زده نگاهش كرد و گفت: یعنی حاضری دو تا سوزن توی تنت فرو كنم اما سوپ نخوری. تو با كی لجبازی می كنی؟ جهانگیر كه این جا نیست این حركات تو رو ببینه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكیل بی وجدانش نمی دم.
بغض آنی شدید تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلویش برد و به سختی گفت: نمی تونم چیزی بخورم . . . انگار این جا یك چیزی هست كه نمی گذاره . . . غذا پایین بره . . . از گلوم، غذا . . . پایین نمی ره.
و دست جلوی دهانش فشرد تا صدای گریه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ی حالت او در دل جهانگیر را نفرین می كرد. برای تسلط بر خود سریع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه ای گفت: برگرد ببینم.
آنی با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزریق را انجام داد. حالا آنی به بهانه ب درد آمپول با خیال راحت اشك می ریخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتی كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل یافته و لحنش جدی و محكم شده بود.
- اون می خواد تو رو تنبیه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختی و در مقابل من كه به نوعی دشمن سر سخت و رقیب خودش می دونه ، سرشكسته كردی. جهانگیر مردی نیست كه بتونه در مقابل این حركات آروم بمونه. اون به خاطر التیام زخم غرورش هر كاری می كنه . . . این روش اونه . اما دلیل نمی شه تو رو دختر خودش ندونه و دلیل نمی شه تو به خاطر این كه فكر می كنی شكست خوردی خودت رو از بین ببری یا شكنجه كنی. . . ببینم تو كتاب كنت مونت كریستو رو خوندی؟ یا احیانا فیلمش رو دیدی؟
آنی به نشانه ی مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگی و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ی اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگیره و تو وقتی به پایان نزدیك می شی همراه او احساس راحتی می كنی اما درست در پایان كتاب تو هم مثل ادموند یا همون كنت مونت كریستو به این نتیجه می رسی كه حتی انتقام نتونسته دردهای تو رو كاملا آروم كنه. حتی فكر می كنی شای می تونستی بنشینی و ببینی خداوند چه طور انتقام تو رو می گیره. عدل الهی همیشه به آدم آرامش بیشتری می ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمایتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعی كن زودتر رو به راه بشی. تو باید با خوشبختی و خوشحالی خودت كنار ما، به جهانگیر بفهمونی شكست نخوردی!
سپس سینی را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو یك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما این بار حرفی نزد. فقط لبخندی كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتی كورش به خانه آمد و فهمید آنی هنوز غذایی نخورده از عفیفه خانم خواست ظرفی غذا بكشد تا او خودش برای آنی ببرد اما در كمال حیرتش عفیفه گفت: آقا دستور دادند دیگه براشون غذا نبریم. به خصوص اصرار كردند شما این كار رو نكنید.
كورش حیرت زده پرسید: برای چی؟
عفیفه سرش را كمی كج كرد و گفت: چی بگم!؟
كورش به سرعت شماره ی پدرش را گرفت در حالی كه از رفتار او متعحب بود.
- سلام بابا. جریان چیه؟ چرا كفتید برای آنیتا غذا نبریم؟
- علیك سلام . . . هر وقت گرسنه اش شد خودش غذا می خوره.
- اما اون الآن حال خوبی نداره. اگر ما . . .
- آروم باش پسر. به من اطمینان كن و حتی به دیدنش هم نرو. این تنهایی براش لازمه. هم با خیال راحت تصمیم می گیره و هم قدر حضور ما و به خصوص تو رو بیشتر می فهمه!
كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.

كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.
ترفند منصور بالاخره جواب داد و شب وقتی همه برای خواب به اتاق های خواب رفتند آنی پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و كمی غذا از یخچال برداشت و برای خود گرم كرد. صبح روز بعد هم كاغذی روی میز كنسول نزدیك در ورودی گذاشت كه روی آن آدرس صندوق امانتی در شهر خودشان را كه مدارك را در آن گذاشته بود نوشته و كلید صندوق را نیز كنار آن قرار داده بود. منصور با دیدن كاغذ و كلید لبخندی بر لب آورد و آنها را به كورش داد كه عصر، هنگام بازگشت به خانه، تحویل بصیر بدهد.
كورش هم خوشحال بود كه آنی بالاخره با خود كنار آمده و توانسته تصمیم قطعی اش را بگیرد. فقط امیدوار بود آن بحران را نیز هر چه زودتر پشت سر بگذارد. گر چه فاجعه ای حتمی در راه بود كه كورش مانده بود برای پیشگیری از عوارض آن چه باید بكند!
به سفارش منصور، کورش دوباره آنی را به دیدار با دكتر هوشمند و شركت در كلاس های ورزشی ترغیب كرد . آنی نیز با این كه كمی به رفتار سابقش بازگشته و غمی عمیق در چهره اش نمایان بود به آن كارها تن می داد. دكتر هوشمند معتقد بود شكست آنی در مواجه با پدر تاثیر بسیار بدی در روح و روان او داشته و به نوعی اعتماد به نفسش را تضعیف كرده. وقتی منصور از شرایط صبا و نگرانی اش بابت عكس العمل آنی برای دكتر هوشمند گفت، او را هم بسیار دلواپس و ناراحت كرد. دكتر هوشمند هم عقیده داشت وضعیت صبا ضربه ی بزرگ دیگری است كه می تواند به راحتی تعادل روانی آنی را بر هم بریزد.
كورش با شنیدن حرف های پدر بیش از گذشته پریشان بود و احساس می كرد كلید حل آن مشكل فقط به دست خودش است. گرجه می دانست احساسش نو پاست و كمی نگران بود اما برای خودش هم عجیب بود آنی در آن مدت كوتاه آن قدر برایش مهم شده !
با صلاح دید دكتر هوشمند در یك موسسه ی آموزش زبان كاری برای آنی یافت و او بعد از مصاحبه بلافاصله پذیرفته شد. شاگردان آنی دختر بجه هایی بین هشت تا دوزاده ساله بودند كه با معصومیت و نشاط كودكانه ی خود تاثیر مثبتی بر روحیه ی غمگین آنی داشتند . دیگر تمام اوقات آنی پر بود. یا به كلاس شنا می رفت یا كلاس زبان و یا انواع كتاب های درسی و غیر درسی را مطالعه می كرد تا در ایران ادامه ی تحصیل دهد.
منصور دست گرم صبا را در دست فشرد و نگاه اندوهگینش را به چهره ی ساكت و صامت او دوخت.
كورش كه طرف دیگر تخت نشسته بود غصه دار ، آن دو موجود عزیز را می نگریست.
- كورش! فكر می كنم چند وقتی یه خیال داری حرفی بزنی اما . . .
كورش كمی مضطرب شد، آب دهانش را فرو داد و گفت : چه حرفی؟
منصور در حالی كه دست صبا را به آرامی نوازش می كرد گفت: فكر كنم حالا وقتشه حرف بزنی. حالا صبا هم این جاست و مطمئنم حرف هاتو به صبا هم مربوط می شه.
كورش سعی كرد لبخند بزند اما چندان موفق نبود.
- فكر می كردم ما جزو پدر و پسرهایی هستیم كه خیلی راحت حرف هامون رو به هم می زنیم.
- بله . . . درسته . . . اما. . .




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل ششم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

آنی كه كاملا سرحال و هوشیار بود با علاقه مندی خاص گفت: نه ! نه! خیلی خوبه. من دوست دارم بشنوم . . . واقعا دوست دارم بشنوم.
منصور به روی او لبخندی زد. به پشتی صندلی بزرگ و چرمی اش تكیه داد و گفت: قبل از اون چند مورد ازدواج برای من پیش اومده بود اما من اون قدر گرفتار درس و كار بودم كه نمی تونستم زنی رو درگیر این گرفتاری ها بكنم. تصمیم داشتم وقتی كارم تثبیت شد و دیگه درس و دانشگاه در كار نبود به زندگی ام سر و سامون بدم. نمی خواستم دختر جوونی كه با هزار امید و آرزو به خونه ام می یاد رو با تنهایی خودش رها كنم. اما فهیمه با همه فرق داشت. به طرز غریبی قانع و صبور بود و می دونست چطور باید تنهایی خودش رو پر كنه. اون به تنهایی عادت داشت. اصلا یك جورهایی عاشق تنهایی بود و نكته ی جالب این جا بود كه صبا با وجود تمام حساسیت های كودكانه اش نسبت به زن های جوانی كه سعی داشتند خودشان رو به من نزدیك كنند،از فهیمه خوشش می اومد و حتی یك بار هم از من پرسید چرا با اون ازدواج نمی كنم !
- یعنی صبا به زن های دیگه حسودی می كرد؟!
- نه اون طور كه فكر می كنی. . . مثل یك دختر بچه ای كه عمو یا دایی یا حتی پدر خودش رو خیلی دوست داره و فكر می كنه با وجود یك زن كه همسر اون ها بشه محبت عزیزانش رو از دست می ده.
- و بالاخره شما با فهیمه ازدواج كردید.
- بله. . . حدود دو سال بعد از ازدواج مون كورش به دنیا اومد و از همون موقع بیماری های مختلف فهیمه هم شروع شد. من می دونستم زایمان ضعیفش می كنه اما فكر نمی كردم تا اون حد. در حقیقت یك بیماری نهفته در وجودش بود كه با حاملگی نمایان شد و من با تمام تلاشی كه كردم نتونستم نجاتش بدم. . . كورش هنوز دو سالش تموم نشده بود كه فهیمه از دنیا رفت. در تمام اون مدت خانواده ی یاوری به راستی یار و یاور ما بودند. صبا كه مدام خانه ی ما بود و از كورش مراقبت می كرد. صنم و مهین هم گاهی می آمدند. البته فهیمه زمین گیر نشده بود اما قادر نبود به تنهایی هم از خود مراقبت كند و هم از كورش. در آن مدت رابطه ی او با صبا آن قدر صمیمی شده بود كه گاهی او را خواهر كوچولو صدا می زد. صبا هم دختری چهارده ساله و عاقل بود مثل یك خاله ی خوب و مهربان مراقب كورش بود. با او بازی می كرد به او غذا می داد و او را روی پاهایش می خواباند. بعد از مرگ فهیمه هم كه وابستگی عجیبی به كورش پیدا كرده و باز هم ما را تنها تگذاشت. . . در آن بحران روحی كه بر اثر مرگ همسرم داشتم وجود صبا و خانواده اش واقعا برای من قوت قلب بود.
- شما با پدر صبا دوست بودید؟
- اوایل نه. اما بعد از مرگ پدرم خواه نا خواه روابطم با او كه وكیل ما بود بیشتر شد. رفتار صمیمانه و خانواده ی گرمش كم كم مرا جذب كرد و به مرور زمان دوستی عمیق بین من و نادر به وجود آمد. او حتی از برادران خودش بیشتر به من اعتماد داشت.
- پدربزرگم چرا مرد؟
منصور اندكی مكث كرد. آلبوم بزرگ و سیاه را بست و گفت: تصادف كرد.
آنی به خوبی متوجه چهره ی گرفته و لحن سرد او بود و احساسش به او می گفت پدربزرگش یك مرگ عادی نداشته! اما می دانست منصور توضیح بیشتری در آن مورد نخواهد داد پس سوال دیگری مطرح كرد.
- بعد از مرگ فهیمه چرا با صبا ازدواج نكردید؟
- اون فقط یك بچه بود.
- وقتی بزرگ شد. . . صبا بیست ساله بود كه عروسی كرد. چرا اون موقع عروسی نكردید؟
منصور به روی او لبخندی زد و گفت: من یك مرد زن از دست داده بودم با چهل سال سن و یك پسر هشت ساله. . . و صبا دختر جوون و زیبایی بود كه خواستگار از در و دیوار خانه شان بالا می رفت. . . چطور می تونستم اینقدر خودخواه باشم. تازه مسئله ی نادر هم در بین بود. اون سال ها به من اعتماد كرده بود و همه من رو به چشم دایی بچه ها می دیدند. حتی خواستگارهای صنم و صبا روی من حساسیت جندانی نداشتند و من رو به عنوان دایی و محرم خانواده می پذیرفتند. . . شرایط خاصی بود. . . من حتی تصور ازدواج با صبا رو هم نمی تونستم بكنم.
- اما دوستش داشتید.
- همیشه دوستش داشتم اما نه اون طور كه تو فكر می كنی. صبا واقعا یك دختربجه بود و من نمی تونستم اون رو به عنوان همسر خودم قبول كنم. حالا هر چقدر هم كه كورش اون رو دوست داشت و بهش وابسته بود.
- پس به صبا هم گفتی كه باهاش عروسی نمی كنی.
- نه. ما هیچ حرفی در این مورد نزدیم. جهانگیر به خواستگاری صبا اومد. . . من می فهمیدم كه صبا دچار تردیده. . . حس كرده بود علاقه اش به من خطرناكه. . . اما . . . من نمی تونستم به احساسات خام یك دختر جوون اعتماد كنم . نه به خاطر خودم. به خاطر خودش. . . می ترسیدم روزی پشیمون بشه كه جوونی خودش رو به پای یك مرد میان سال ریخته باشه.
- و گذاشتید اون اشتباه كنه.
- من باهاش صحبت كردم. . . ازش خواستم بیشتر فكر كنه. اما جهانگیر اون قدر سماجت به خرج داد تا بالاخره رضایت صبا رو گرفت. البته تیپ و قیافه ی خوب و خوش سر و زبونی جهانگیر تاثیر بسیار زیادی در جواب مثبت صبا داشت.
بعد آهی كشید و ادامه داد: در حقیقت رفتار صبا طوری بود كه انگار با زبون بی زبونی می گفت یا تو یا جهانگیر. . . مثل این كه من باید انتخاب می كردم. . . و من ترجیح دادم صبا تجربه ی زندگی با یك مرد جوون رو داشته باشه. . . راستش رفتار عاشقانه ی جهانگیر من رو هم فریب داد. . . شاید هم اون موقع واقعا عاشق بود. . . دلم نمی خواد از پدرت بدگویی كنم. . . اما اون واقعا مادرت رو آزار می داد. اون می خواست صبا تسلیم محض باشه و فقط كارهایی رو انجام بده كه اون صلاح می دونست. جهانگیر صبا رو به شدت تحت فشار می گذاشت و این طور كه بعدها فهمیدم از هفت روز هفته شش روزش با هم جر و بحث های شدید داشتند. حتی چند مرتبه هم كار به جاهای باریك كشید.
- یعنی چی؟
منصور كه نمی خواست مستقیم و آشكار از رفتارهای وحشیانه ی جهانگیر حرف بزند در لفافه گفت: یعنی دعواهاشون شدید شد.
آنی با چهره ای در هم رفته و اندك متغیر گفت: صبا رو كتك زده. . . اون وقتی خیلی عصبانی باشه كتك می زنه.
منصور به سختی لبخندی زد و گفت: دیگه مهم نیست. حالا همه چیز تموم شده.
- بعدش چی شد؟
- جی چی شد؟
- می خوام همه چیز رو بدونم.
- صبا تقاضای طلاق داد. تو سه سالت بود و تا هفت سالگی طبق قانون به مادرت تعلق می گرفتی. صبا امیدوار بود بعد از اینكه تو هفت ساله شدی جهانگیر كوتاه بیاد و حضانت تو رو به اون بده. . . من اول حیلی تلاش كردم كار به حدایی نكشه اما. . . اما جهانگیر به همه بدیبین بود. به خصوص به من كه یك بار به خاطر رفتار بدش با صبا با اون درگیر شده بودم. در جریان كارهای طلاق بودیم كه پدربزرگت فوت كرد. اون موقع فهمیدیم كه صبا بارداره. . . اوضاع بدی بود. مرگ نادر همه چیز رو به هم ریخت. دیگه هیچ كس دل و دماغ هیچ كاری نداشت و مسئله ی طلاق حتی از یاد خود صبا هم رفت. مرگ پدر واقعا او رو داغدار كرده بود. مهین و صنم هم حال روز خوبی نداشتند. . . اون وضعیت به جهانگیر فرصت داد تا كارهاش رو انجام بده و وقتی به خودمون اومدیم دیدیم تو رو برد به جایی كه هیچ كس نمی دونست. جهانگیر و خانواده اش كه سابقه ی بد سیاسی هم داشتند ناگهان ناپدید شدند. شوك خبر اون قدر زیاد بود كه صبا رو از پا انداخت. بچه سقط شد و خودش هم تا پای مرگ رفت. . . هنوز گاهی فكر می كنم چه نیرویی اون روزها اون قدر به من قدرت می داد كه همه چیز رو كنترل كنم. از طرفی مرگ بهترین دوستم. از طرفی بیماری روحی و جسمی صبا كه گاهی حس می كردم حتی از كورشم بیشتر دوستش دارم. . . و مثل همیشه رسیدگی به كار مطب و بیمارستان كه گر چه كمترش كرده بودم اما قادر نبودم ازشون دست بكشم. خوشبختانه اقوام صبا دور و بر خانواده ی اون بودند. . . اما من نمی تونستم صبا رو به حال خودش رها كنم. . . پس از مشورت با مهین و عموی بزرگ صبا اون رو خونه ی خودم بردم تا از اون شلوغی و فضای پر از غم دور باشد. یكی از بهترین پرستارهای بازنشیته ی بیمارستان مون رو به صورت شبانه روز استخدام كردم و خودم هم مدام به صبا سر می زدم. حال صبا خیلی خراب بود. . . یك مرتبه با ارزش ترین چیزهای زندگیش رو از دست داده بود. پدرش، تو ، . . . زندگیش و بچه ای كه در شكم داشت. انگار یك مرتبه تابود شده بود. . . بهش قول دادم تو رو براش پیدا كنم، اما سعی و تلاشم به جایی نرسید. . . پس وكیل گرفتم تا از راه قانونی و حتی غیر قانونی ردی از تو پیدا كنم. اما شما انگار آب شده بودید و به زمین رفته بودید. . . صبا روز به روز بدتر می شد. اون صبای سرزنده و پرهیاهو یك مرتبه خاموش و پژمرده شده بود. عزیز ترینم داشت جلوی رویم پرپر می زد و كاری از دست من بر نمی اومد.
منصور برای چندمین بار هوای درون سینه اش را با صدا بیرون داد. دستی به گردنش كشید و ادامه داد:
كارش به روانكاو و روان پزشك كشیده شد. من و اطرافیانم هم تمام سعی مون رو می كردیم كه بهش امید بدیم. حتی یك بار به دروغ گفتم كه ردی از شما توی ایتالیا پیدا كردم . . . بیشتر از دو سال طول كشید تا اون یك كم رو به راه شد. حالا اون فهمیده بود واقعا تنها نیست. . . محبت اطرافیان و امید به پیدا شدن تو دوباره اون رو سر پا كرد. توی اون مدت وابستگی ما به هم شدید تر از قبل شده بود و خوب می دونستیم توی این دنیای بزرگ هیچ كس مناسب تر از ما برای هم پیدا نمی شه. . . اون قدر هم روابط مون صمیمانه نزدیك شده بود كه حتی اطرافیان منتظر بودند عن قریب خبر ازدواج ما رو بشنوند و بالاخره من از صبا خواستم كنار من و كورش زندگی كنه. ازدواج ما ساده و بی سر و صدا اما با یك دنیا عشق و امید بود. من به جرات می تونستم بگم خوشبخت ترین مرد روی زمینم و شاید اگر تو بودی صبا هم همین احساس رو داشت. اما عدم حضور تو همیشه مثل یك سابه ی كم رنگ اما پایدار تو بهترین لحظات زندگی صبا و مسلما زندگی من تاثیر داشت. . . ما هنوز دنبال تو بودیم و من هنوز صدای گریه های شبانه ی صبا رو كه سعی می كرد خفه شون كنه می شنیدم. گاهی شب ها از خواب می پرید و انگار دچار كابوس شده بود، خودداری از دست می دادو با گریه و زاری اسم تو رو می برد و نگران می شد كه تو در چه حالی هستی؟ چی می خوری؟ جات راحته؟ باهات خوش رفتاری می شه؟ بهت محبت می شه؟ به درس هات رسیدگی می كنند؟ به درد و دل هات گوش می كنند؟ . . . و این نگرانی ها با بزرگتر شدن تو بیشتر می شد.
چشمان منصور از یادآوری دل شوره های صبا به اشك نشست لبخندی تلخ بر لب آورد و ادامه داد: روز تولد شانزده سالگیت با غصه گفت اگر دخترم عاشق بشه یا از كسی خوشش بیاد. . . با كی می تونه مشورت كنه. . . نكنه فریب كسی رو بخوره. اون داره وارد حساس ترین سال های زندگیش می شه. . .
نگاه آنی به فضای تاریك و روشن مقابل دوخته و چشمانش غرق اشك شد. بی اختیار لب باز كرد و با صدایی لرزان زمزمه كرد: من هیچ وقت فرصت نكردم عاشق بشم!
منصور با تعجب و اندوه از زیر چشم نگاهی به چهره ی غمگین و چشمان براق از اشك او انداخت. می خواست بپرسد منظورش از فرصت نداشتن چه است؟ اما به جای آن با لبخند گفت: تو هنوز خیلی جوونی و برای عاشق شدن فرصت زیادی داری دخترم.
آنی سر به زیر انداخت تا چهره ی مغمومش را از منصور پنهان كند. منصور به سمت او چرخید و دستان سرد و ظریفش را در میان دست های بزرگ و گرم خود فشرد.
-گذشته دیگه تموم شده. اگر امروزت رو خوب بسازی آینده ی خوبی خواهی داشت. صبا در بدترین شرایط زندگی سر پا ایستاد و خودش رو حفظ كرد . . . تو دختر اونی . . . و حالا داری چیزهای خوب و تازه ای به دست میاری. . . اگر گذشته ات رو دیگران تباه كردند آینده ات رو خودت بساز. همه ی ما هم كمكت می كنیم. اما اولین قدم رو باید خودت برداری كه فكر می كنم برداشتی. . . از نظر من تو با اون دختری كه دو ماه پیش به خونه ی ما اومد خیلی فرق داری. . . خودت چی فكر می كنی؟
آناهیتا شال پشمی اش را بیش تر روی موهای خیسش كشید و در حالی كه دندان هایش از شدت سرما به هم می خورد گفت: حالا دارم فریز می شم.
راحله به حرف او خندید. دستش را زیر بازوی او انداخت و او را واداشت كه سریع تر حركت كند.
-تا ماشین راهی نمونده، بدو آنی.
قدم های بعدی را بلندتر و سریع تر برداشتند. راحله دكمه ی ریموت ماشین را زد و هر دو با هیجان خود را درون ماشین انداختند . راحله جیغ كوتاهی از سرما كشید و ماشین را با دستانی لرزان روشن كرد.
-لباس مون خیلی كمه دختر. فكر كنم هر دو مون سرما بخوریم و حسابی مامان رو عصبانی كنیم.
آنی بخاری ماشین را روی درجه ی بالای آن گذاشت و با خنده گفت: اما استخر و سونا عالی بود.
-باید موهامون رو خشك می كردیم.
-اون وقت به بیمارستان دیرمی رسیدیم.
-آره، ساعت ملاقات تموم می شد.
وقتی ماشین به حركت درآمد راحله سی دی را درون پخش هل داد. صدای گرم فرهاد فضای داخل ماشین را دلپذیرتر كرد.

بوی عیدی بوی توت بوی كاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی خوب جانماز ترمه ی مادربزرگ
آنی لبخندی بر لب آورد و گفت: این میوزیك رو خیلی دوست دارم.
-آره، من هم همین طور. . . من رو یاد اون وقتایی می اندازه كه همه خونه ی مامان مهین جمع می شدیم تا سال تحویل بشه. . . یا وقت هایی كه با بچه ها توی حیاط یا جلوی در خونه بازی می كردیم.
آنی با اندوهی كم رنگ گفت: من اما این چیزها یادم نمی آد!. . . فقط شعری رو كه می خونه دوست دارم. یك جوری می شم. . . انگار به یه قصه ی قدیمی گوش می كنم.
راحله كه او را درك می كرد برای تغییر حال او گفت: یادت نره هفته ای سه روز اینجا كلاس داری ها. روزهای زوج از ساعت 11 تا 15/12 . به ثمره هم می گم یادت بیاندازه. . . گر چه تو شنا رو خیلی خوب بلدی. امیدوارم حوصله ت سر نره.
-شنا همیشه به من آرامش می ده. تازه می تونم شنای پروانه هم یاد بگیرم.
-راستی كتاب هایی رو هم كه بهت قول داده بودم برات آوردم. توی صندوق عقبه. . . عمو منصورگفتبه زودی ترتیب ثبت نامت رو توی مدرسه ی بین المللی می ده. فقط مونده تلاش و پشتكار خودت . . . من كه مطمئنم تو یك ضرب دیپلم می گیری و راهی دانشگاه می شی.
آنی نگاهش را به خیابان پر برف دوخت و گفت: بعضی وقت ها از این كه باید این جا زندگی كنم یك جورهایی می ترسم.
راحله در میان خنده گفت: این كه ترس نداره. تو این مدت فارسی ات خیلی بهتر شده مطالعه هم كه داشتی. . . فكرش رو بكن وقتی خاله صبا به هوش بیاد ببینه كه تو داری درس می خونی چه حالی می شه! در مورد فرهنگ هم بالاخره عادت می كنی نگران نباش.
در بیمارستان منصور مانند اكثر اوقاتی كه فرصتی به دست می آورد بالای سر صبا بود. روز قبل همه برای ملاقات صبا رفته بودند و آن روز اتاق، خالی و خلوت بود.




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل ششم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات