تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر رمان آناهیتا فصل سوم
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
آنی كمی از آب قند نوشید و سعی كرد لبخند بزند.
- نوید ممكنه برام یه ماشین بگیری.
- خودم می رسونمت. بدار یك كم حالت جا بیاد.
- من خوبم . این حالتم عادیه. همیشه این ساعت ها دچار سرگیجه می شم.
نمی خواست بیش از آن جلوی كورش بشكند. دوست نداشت ضعفش آن چنان آشكار باشد. اما هر دو مرد خوب می فهمیدند او چقدر سعی دارد خودش را كنترل كند.
كورش گفت: به نظر من هم بهتره زود تر ببریش تا استراحت كنه.
نوید بی توجه به كورش از آنی پرسید: چقدر مونده؟
آنی گیج نگاهش كرد و نوید لبخند زد.
- تا دنیا اومدن نی نی كوچولو رو می گم.
آنی این بار از ته دل لبخند زد.
- دو، سه روز دیگه .
نوید دست دور شانه ی آنی انداخت و با خنده گفت: قربونش بره دایی.
كورش پوزخندی زد و به سمت اتاقش رفت، اما هنوز وارد اتاقش نشده بود كه صدای ناله ی آنی او را بر جا میخ كوب كرد. نوید هراسان از جا برخاسته و با وحشت به مایعی كه زیر پای آنی جمع شده بود نگاه می كرد. آنی به شدت هول كرده و ضربان قلبش انگار به صد رسیده بود. كورش جلو دوید و با دیدن خیسی لباس او با نگرانی و دستپاچگی گفت: چیزی نیست! كیسه ی آبت پاره شده . . . هول نكن . . . هول نكن . . . نوید برو ماشین رو بیار جلوی در . . . زود باش .
با فریاد او نوید كمی خود را جمع و جور كرد و از دفتر بیرون دوید. آنی از دلهره و اضطراب به گریه افتاده بود. كورش به سمتش رفت.
- آروم باش . . . خوب . . . نفس عمیق بكش و نترس. . .
آنی خواست بلند شود كه كورش تقریبا فریاد زد: نه! نباید راه بری. نباید حركت كنی. من می برمت . صبر كن.
قسمتی از موهایش را كه روی پیشانی ریخته بود عقب زد و آنی را به آرامی روی دو دست بلند كرد. آنی تلاش می كرد نگرید اما اشك هایش بی آن كه بخواهد روی گونه روان بود. هم زمان گرفتار چند احساس متفاوت شده بود و قادر به كنترل خود نبود. از طرفی ترسیده بود و از طرفی دیگر از این كه پس از مدت ها در آغوش همسرش است دچار احساس خاصی شده بود و حسرت از دست دادن كورش را بیش از هر زمان دیگر لمس می كرد.
آنی بلافاصله در بیمارستان بستری شد و به اتاق انتظار زایمان رفت. با وجود پاره شدن كیسه ی آب، سر بچه هنوز در جای مناسب قرار نداشت و درد زایمان هم شروع نشده بود.
به تشخیص پزشك آن ها بالاخره مجبور می شدند برای عمل سزارین اقدام كنند، پس بهتر بود زودتر دست به كار می شدند. با آمدن منصور و ثمره و رضایت كورش، آنی به اتاق عمل رفت. كمتر از یك ساعت بعد، دختر آناهیتا به دنیا آمد. دختری كوچك و سرخ و سپید با صورتی گرد و لب هایی كه از شدت سرخی با گلبرگ های رز قرمز برابری می كرد. و چشمانی كه خاطره ی صبا را در زهن همه تداعی می كرد. منصور با دیدن نوزاد، گریست. از گریه ی آرام او بقیه هم به گریه افتادند. منصور حس می كرد صبایش دوباره جان گرفته و به سویش بازگشته. در آن مدت اگر عشق به فرزندانش نبود شاید در برابر غصه ی مرگ صبا دوام نمی آورد. حالا نوه ی صبا و خودش، جزئی دیگر از وجود خودشان را در بغل داشت و آن نهایت آرزویی بود كه می توانست داشته باشد. ثمره هم از همان لحظه ی اول عاشق نوزاد شد و وقتی او را در آغوش گرفت با لبخند گفت: حالا من عمه اش هستم یا خاله اش؟!
نوید گفت: می تونه وقتی بزرگ شد عمه خاله صدات كنه!
كورش كه با وجود اشتیاق هنوز آمادگی در آغوش گرفتن فرزندش را نداشت، بی حرف، او را تماشا می كرد. مهین بچه را از بغل ثمره گرفت و به سمت كورش برگشت.
- نمی خوای دخترت رو بغل كنی، بابا جان!
كورش سعی كرد لبخند بزند. هنوز باورش نمی شد پدر شده. حتی از شوك بارداری آنی هم خارج نشده بود و تمام آن ها را تقصیر آنی می دانست. به آرامی و با ترس نوزاد نحیف را از آغوش مهین گرفت. بچه تكان خورد و لب هایش را جمع كرد. با آن حركت صورتش سرخ تر شد و كورش را خنداند. بعد انگشتان كوچكش را باز و بسته كرد و صورتش جمع تر شد. انگشت ها وقتی به دهان نزدیك می شدند، لب هایش از هم باز می شد و تكان می خورد.
كورش با خنده گفت: چرا بغل من كه اومد، این طوری می كنه؟!
نوید به شوخی گفت: فكر می كنه تو مادرشی! شیر می خواد.
كورش گفت: پس چقدر خنگه این بچه!
نوید با لحنی معنا دارگفت: اتفاقا خیلی هم باهوشه، تو بوی مادرش رو می دی. یادت رفته تا همین دو ساعت پیش آنی توی بغلت بود!
كورش كمی سرخ شد. منصور كه جلوی در اتاق عمل رفته و با پزشك آنی صحبت می كرد جلو آمد وگفت: آنی به هوش اومده. دارن میارنش.
مهین خدا را شكر كرد. ثمره گفت: وقتی رسیدم خونه عفیفه خانم گفت آنی خیلی می ترسیده موقع زایمان تنها باشه، خیلی خوب شد كه كورش پیشش بود.
با خروج تخت روانی كه آنی به رویش حمل می شد، همه دور او جمع شدند. هنوز كامل به هوش نیامده و همه را از میان چشمان نیمه بازش می دید. حتی رمقی برای ناله كردن هم نداشت.
ساعتی بعد خانواده ی صنم هم آمده بودند و همگی در اتاق جمع بودند.
منصور بلند بلند می خندید و نمی توانست شادی اش را پنهان كند. هر چند وقت یك بار هم بوسه ای از پیشانی آنی بر می داشت یا نوزاد را در آغوش می گرفت و غرق صورت معصومش می شد.
آنی با نگاهی بی رمق و چهره ای گرفته آدم هایی را كه دور و برش بودند از نظر می گذراند و سعی می كرد نگاهش به كورش كه مثل غریبه ها عقب تر از همه ایستاده و با شوهر خاله صنم حرف می زد نیفتد.
با گریه ی ضعیف نوزاد كه مدام دهانش را به این سو و آن سو می چرخاند باز هم صدای خنده ی منصور بلند شد.
- بچه ام شیر می خواد. لطفا خلوت كنید تا نوه ی خوشگلم شیرش رو بخوره.
آنی كمی دستپاچه به او نگاه كرد و منصور رمز نگاه او را فهمید.آن اولین مرتبه ای بود كه آنی می هژخواست بچه را شیر دهد.
- الآن پرستار رو خبر می كنم تا كمكت كنه.
بعد زنگ بالای سر او را فشرد. كورش نیم نگاهی به آنی كه بچه را درآغوش می گرفت انداخت . چقدر به نظرش مادر جوان و در عین حال تكیده ای می آمد. ای كاش آنی برایش دل و دماغ ذوق و شوق گذاشته بود. اما او دلگیر تر از آن حرف ها بود.
پرستار كه آمد فقط مهین و صنم و ثمره در اتاق ماندند. آنی كمی خجالت می كشید اما پرستار بی توجه به او بچه را زیر سینه اش خواباند. دقایقی بعد ثمره با ذوقی كودكانه از اتاق بیرون دوید و گفت: داره می خوره! خیلی هم شكمو تشریف داره!
بعد انگار تازه فهمید چه می گوید ، خود را جمع و جور كرد و با صورتی سرخ دوباره به اتاق بازگشت. با رفتن او صدای خنده ی مردها به هوا برخاست. كورش اما فقط پوزخندی تلخ بر لب آورد.
روز بعد آنی مرخص شد و عفیفه خانم برای پرستاری از او آمد. البته مهین و صنم و راحله هم هر روز به او سر می زدند، یك هفته به سرعت سپری شد و كورش بالاخره برای دیدن بچه آمد، نیم ساعتی ماند، در اتاق نشیمن بچه را دید و بعد رفت. با رفتن او بغض آنی در هم شكست. گریه اش چنان بلند و خارج از اختیارش بود كه صبای كوچك هم به گریه افتاد. عفیفه خانم که دست تنها بود گیج شد، و در حالی كه خودش هم اشك می ریخت نمی دانست به بچه برسد یا به مادر.
بالاخره با هر بدبختی ای بود هر دو را آرام كرد. آنی بی حال روی تختش دراز كشیده و نوزادش را در آغوش گرفته بود. عفیفه به او كه چشمانش هنوز خیس گریه بود نگاه كرد و گفت: چرا خودت رو آزار می دی مادر؟ هر كس سرنوشتی داره. تو هم باید با سرنوشت كنار بیایی. كورش خان هم بالاخره سر عقل می یاد. وقتی این بچه بزرگ تر بشه خود به خود شما رو به هم نزدیك می كنه. غصه نخور قربونت برم.
صدای خش دار آنی دل او را ریش می كرد.
- دلم گرفته . . . گرفتن دلم ربطی به كورش نداره. اصلا نمی دونم چرا گریه كردم . . . لطفا به كسی نگو. باشه؟
- باشه مادر . . . حرفی نمی زنم.
اما عفیفه نتوانست سر حرفش بماند . به محض خوابیدن آنی گوشی را با خود به حیاط برد و با منصور تماس گرفت و همه چیز را تعریف كرد. حتی گفت آنی با چه امید و آرزویی سراغ كورش رفته تا عذرخواهی كند. گفت كه از تنهایی و بی محلی های او چقدر رنج می كشد. گفت كه صدای گریه های آن مادر و بچه دلش را آتش زده و طاقتش را از او گرفته.
روی سكوی كنار باغچه نشسته بود و پشت سر هم حرف می زد. آمده بود آن جا كه راحت تر باشد و آنی و بچه از خواب بیدار نشوند، همان طور از كورش گله می كرد كه ناگهان در جای خود خشك شد. كورش رو به رویش ایستاده و با چشم های سرخ نگاهش می كرد.
چند لحظه مات ماند. بعد با لكنت پرسید: چیزی جا گذاشتید؟
كورش با لبخند گفت : دلمو!
منصور پرسید: چی شده عفیفه خانم؟ با كی حرف می زنی؟
- با . . . كورش خان ! اون برگشته.
- به بابا بگید اگه اجازه بده از این به بعد من اجاره ی این خونه رو بدم.
عفیفه خانم اشك به دیده آورد.
- الهی پیر بشی مادر . . . معلومه كه بابات اجازه می ده.
عفیفه نفهمید چگونه تماس را قطع كرد و از روی سكو بلند شد.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل هشتم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

آن سفر انگار برای خودش هم لازم بود تا به ذهنش فرصت تجزیه وتحلیل مسائل پیش آمده را بدهد و او را وادارد به فكر چاره ای اساسی باشد.
وقتی به سرسبزی بیكران كوه های البرز رسیدند متوجه شد آنی تكانی به خود داد اما پلك هایش را نگشود. چشم گرداند تا در جاده جایی برای پارك پیدا كند . با دیدن تابلوی قهوه خانه ای محلی كمی از سرعت ماشین كاست و پس از طی مسافتی، نزدیك قهوه خانه ، كنار جاده پارك كرد.
- خانمی! یعنی این قدر خوابت می اومد؟!
آنی آهسته چشمانش را گشود و بی آن كه به كورش نگاه كند گفت: قرص خورده بودم. حوصله ی جاده نداشتم.
- ولی هنوز دو ساعتی مونده به مقصد برسیم و من حسابی حوصله ام ازسكوت سر رفته.
آنی قدكشه ای كرد و نگاهی به اطراف انذاخت. بعد به دنبال كورش از ماشین پیاده شد.
پس از نوشیدن چای، دیگر، خواب از سرش پریده بود و با نگاهی خالی از شور و شوق، اطراف را تماشا می كرد.كورش متوجه بود دوباره نگاه های سرد و یخی آنی در چهره اش پدیدار می شوند و او به راحتی درهای اندوه و نا امیدی را به روی خود گشوده. با این تفاوت كه این بار به جای آن كه از دیگران انتقام بگیرد خود را آماج تیر انتقام خودش قرار داده بود.
عصر هنگام بود كه وارد ویلای نوید شدند. روز قبل نوید كلید .یلایش را به او داده بود و با لبخندی معنا دار گفته بود « ناه عسل خوش بگذره!» كورش با اخمی كه از روی شرم به ابرو نشانده كلید را از او گرفته و با خود فكر كرده بود چرا به آن موضوع نیاندیشیده! در حقیقت او آن قدر نگران آنی و صبا بود كه خود و احساسات خود را فراموش كرده بود.
چمدان بزرگ را همراه ساكی دیگر از پشت ماشین برداشت و داخل ویلا برد. آنی اما به سمت دریا رفت. نگاه سبز و خاكستری اش را به آبی دریا دوخت و به امواج آرام آن حسرت برد.
با احساس كورش در كنارش، سر برگرداند و به او كه نگاهش می كرد خیره شد. دلش فرو ریخت و فكر كرد مبادا روزی او را از دست بدهد!
صدای رعد و طوفان همراه بارش تند باران كورش را از خواب پراند. اولین شب حضورشان در ویلا بود و او جلوی تلویزیون خوابش برده بود. از فكر این كه مبادا آنی از آن صداهای وهم آور بترسد از جای بلند شد تا سری به او بزند. آرام به سمت اتاق خواب رفت و در را باز كرد. در تاریكی اتاق كمی طول كشید تا متوجه شود تخت خالی ست. نفهمید چرا دلش ناگهان به شور افتاد. با سرعت به سمت دستشویی رفت و چند ضربه به در زد. اما پاسخی نشنید . در را باز كرد اما آنی آن جا نبود. به حمام و تك تك اتاق ها سرك كشید. اما آنی نبود. وحشت زده و با سرعت كاپشن بهاره ی خود را به تن كرد و از ویلا خارج شد. طوفان با بی تابی قطره های درشت و هراسان باران را به این سو و آن سو می كوبید و صدای امواج خروشان دریا، خشم طبیعت را با همه یوجو به نمایش می گذاشت. صدای فریاد كورش كه آنی را صدا می زد در میان آن همه هیاهو گم شد. او به حالت دو اطراف ویلا را گشت و بعد انگار از اول می دانست آنی كجاست به سمت ساحل دوید. از همان فاصله پیكر آنی مشخص بود كه رو به دریا چون مجسمه ای سنگین ایستاده و باد و باران بارانی اش را تكان می داد.
كورش خود را به او رساند. سعی داشت خشم خود را مهار بزند و حال او را درك كند. وقتی بازوی او را گرفت دختر چنان جا خورد كه یه وضوح می لرزید.
- نترس. منم . . . مگه دیوونه شدی كه این وقت شب توی این هوا اومدی این جا؟!
آنی زمزمه ای كرد اما كورش نشنید. آنی دوباره كمی بلندتر حرفش را تكرار كرد و این بار كورش به آن چه می شنید شك داشت. « می خواستم خودم رو بكشم!»
ناباورانه و با چشم های از حدقه درآمده غرید: تو چی گفتی؟
فریاد آنی چنان بلند بود كه حتی باد و طوفان در مقابل او كم می آورد. ضجه اش چنان جگر خراش بود كه انگار تخته سنگی امواج دریا را پاره پاره می كند و حركاتش به راستی مانند دیوانگانی بود كه دیگر قید همه چیز را زده اند.
- می خواستم خودم رو بكشم! . . . از خودم بدم می یاد . . . از خودم بیزارم . . . نمی دونم چرا به این دنیا اومدم؟ . . . چرا؟ هر چی فكی می كنم دلیل بودنم رو نمی فهمم . . . خودم رو نمی فهمم . . . من كی هستم؟ چی هستم؟ فرشته ی عذابم یا فرشته ی مرگ؟! حتی برای تو هم خوب نیستم. من چه فایده ای برای تو دارم؟ . . . چه نقشی توی زندگیت دارم؟ . . . تو به خاطر من خیلی چیزها رو از دست دادی . . . به خاطر من راحله رو از دست دادی . . . اون می تونست تو رو خوشبخت كنه . . . من فقط برای تو دردسر آوردم. . . فقط ناراحتی . . . من هیچی نمی فهمم . . . با نفهمی خودم بابام رو كشتم . . . اون مرده كورش . . . جهانگیر مرد . . . مامان ژانت مرد . . . صبا هم معلوم نیست چی بشه. . . از خودم بدم می یاد. . . از دست هام . . . از پا هام. . . از موهام . . . از همه چیزم . . .
و با حالتی هیستیریك ضرباتی محكم بر بازوها و ران های خود وارد می آورد. كورش كه از شنیدن آن حرف ها و دیدن آن رفتارها شوكه شده بود با دیدن فرود آمدن مشت ها بر بدن او به خود آمد و سعی كرد دست های او را نگه دارد. آنی تقلا می كرد و كورش با قدرت تمام دست های او را گرفت و او را به سینه ی خود چسباند تا توان حركت را از او بگیرد. او كمی دیگر تقلا كرد و بالاخره از شدت ضعف و ناتوانی بی حال شد و آرام گرفت. باران هم چنان ضربات خود را بر پیكر آن دو فرود می آورد. كورش با یك حركت او را از روی زمین بلند كرد و در حالی كه آب از سر و لباس شان روان بود به سمت ساختمان ویلا رفت. وقتی وارد ساختمان شدند، او را روی مبل نشاند و خواست برود كه آنی دستش را محكم گرفت. كورش فهمید هنوز مامنی برای هراس اوست.كمی خوشحال شد و كنار او نشست. آنی به آغوشش خزید و سرش را بر سینه ی او گذاشت. مانند نوزادی كه از صدای تپش قلب مادر آرام بگیرد از شنیدن صدای ضربان قلب كورش آرامش گرفت و كم كم به خواب رفت. كورش با افسوس و اندوهی فراوان او را كه برایش موجودی عزیز بود در آغوش گرفته و امیدوار بود آن فریاد ها و ناله ها كمی روح نا آرام و خفقان زده ی او را سبك كرده باشد.
دو هفته ی تمام از حضورشان در ویلا می گذشت. آنی به طرزی غریب آرام می نمود. آن قدر راحت و آرام كه كورش را می ترساند. در آن مدت چند مرتبه ای برای خرید، قایق سواری و گشت و گذار در جنگل از ویلا خارج شده بودند و هر بار عكس های یادگاری زیبایی با دوربین حرفه ای كورش گرفته بودند. وقتی كه فیلم ها را برای چاپ به شهر بردند آنی با خنده گفت نیمی از عكس ها متعلق به اوست.
شب هنگام، عكس ها را روی زمین چیدند تا بهترین ها را برایی گذاشتن در قاب عكس انتخاب كنند. آنی عكسی را كه از كورش هنگام باد زدن كباب در حیاط ویلا گرفته بود برداشت و گفت: این جا خیلی با مزه ای! شكل اون آقاهه شدی كه توی بازار كباب درست می كرد.
كورش از یادآوری مرد ژنده پوش جگركی فریادی كشید و بر سر او هوار شد.
بالاخره بعد از یك ساعت سه عكس به عنوان بهترین ها انتخاب شد. دی یكی آنی با حالتی رویا گونه به دور دست های دریا خیره بود: سبزی پاك چشمانش بیش از هر زمان زیر نور خورشید نمایان بود و موهای زیتونی روشنش درخشش خاصی داشتند.
یكی از عكس ها هم از كورش بود كه مستقیم به دوربین زل زده بود و لبخند جذاب و مهربان خاصش را بر لب آورده بود. آخرین عكس هم دو نفری در قایق گرفته بودند كه مرد قایق ران از آن ها انداخته بود. در آن عكس هر دو می خندیدند و كورش زوری دست دور شانه ی باریك آنیتا انداخته بود كه انگار او در میان بازویش گم شده!
روز قبل از بازگشت شان، آنی تصمیم گرفت از روی كتاب آشپزی، یك غدای خوب ایرانی برای كورش درست كند. تا آن روز یا در رستوران ها غذا می خوردند یا غذاهای حاضری یا غذاهایی كه زمان كمی برای پخت لازم داشتند، درست می كردند. در حقیقت كورش هنوز چیز چندانی از دست پخت همسرش نمی دانست.
آنی با وسواس لپه ها را همراه با پیاز و گوشت تفت داد و بعد رب گوجه فرنگی و زردجوبه را اضافه كرد. بعد مدام محتویات درون قابلمه را هم زد تا غذا شو زد. آب را اضافه می كرد كه كورش وارد آشپزخانه شد. حوله ی حمام به تن داشت. موهای خیسش روی پیشانی ریخته بود. با لبخند به قابلمه نزدیك شد و نیم نگاهی به آنی انداخت.
- قیمه درست می كنی؟
- بله، اما باید قول بدی تا وقتی میز رو نچیدم،به غذا ناخنك نزنی.
- اِ ! باریك ا . . . . پس معنی ناخنگ زدن رو هم فهمیدی!
- بله. از صبا و عفیفه خانم یاد گرفتم.
- خوبه.
آنی در قابلمه را گذاشت و به سمت ظرفشویی رفت تا برنج را بشوید. كور ش هم انگار با نخی نامرئی به او متصل بود به دنبالش حركت كرد.
- برنج رو پاك كردی؟




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل هفتم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

. لحظه ای سرش را زیر آب برد تا آرام شود. نمی خواست بیش از آن كورش و منصور را بیازارد.
وقتی بالا آمد اشك هایش بی صدا با هق هقی خفه سیل آسا بر گونه هایش جاری بود.
منصور با دیدن پسرش كه با ناراحتی در راهرو قدم می زد ایستاد و پرسید: چی شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشمانی نگران گفت: هنوز داره گریه می كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمی به پستی جهانگیر ندیدم. اون آشغال حتی به دختر خودش رحم نمی كنه.
منصور اندوهگین، آهی از سینه بیرون فرستاد و گفت: با این كارش ضربه ی سختی به این دختر می زنه. با شناختی كه من از آنیتا پیدا كردم می دونم این براش شكست بزرگی محسوب می شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحویل بدیم، آنی شكست خورده محسوب می شه. امیدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتی گفت: تازه همه چیز داشت درست می شد.
منصور دست زیر بازوی پسرش انداخت و در حالی كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش می یرد گفت: من برای آنی خیلی نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ی دوستش بود اما عفیفه خانم مشغول گردگیری طبقه ی پایین بود و ممكن بود حرف هایش را بشنود.
منصور روی تخت دو نفره شان نشست و در حالی كه ناراحتی و غم از چهره اش می بارید با صدایی اندك لرزان گفت: آنی یك شوك دیگه هم تو راه داره! . . . باید مطلب مهمی رو به تو بگم . . . تو دیگه یك مرد كامل و عاقل هستی . . . می دوتم می تونی تحمل كنی . . . صبا . . . به احتمال زیاد بعد از بیداری . . . حس نیمه ی چپ بدنش رو از دست می ده! البته امكان بهبودی با عمل جراحی هست اما درصد بهبودی خیلی كمه. . . من مطمئنم این مسئله برای آنی كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر می دونه شوك بزرگی خواهد بود. البته این در صورتی یه كه صبا به هوش بیاد! یعنی چه صبا بیدار بشه چه نه ما مصیبت بزرگی رو در راه داریم. سرش را بالا گرفت تا تاثیر حرف هایش را بر پسرش ببیند كه با دیدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نیز اشك به دیده آورد. كورش نالید: یعنی صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ی مثبت تكان داد. بغضی بزرگ بر حنجره ی كورش چنگ انداخت و او برای این كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه برای تولین مرتبه در دوران بزرگسالی اش گریست. او نمی توانست باور كند صبای عزیزش، آن كه چون مادری دلسوز و مهربان همیشه كنارش بوده حالا به آن روز بیفتد. از طرفی هم برای آنی دل می سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضیه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر می كرد همه چیز دارد درست می شود ناگهان آواری از مصیبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آنی یك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفیفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما یك صبحانه ی مقوی برایش ببرد. اما ساعت دوازده عفیفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتی لیوان آب میوه ای را كه دقایقی قبل برایش برده را نیز نیمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگیرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعیت آنی را از عفیفه خانم جویا شده بود. دلش می خواست می توانست كنار آنی بماند اما احساس می كرد او به كمی زمان نیاز دارد تا آن مسئله را برای خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آنی به جز چند قاشق سوپ چیز دیگری نخورده ، رنگش به شدت پریده و وقتی او سعی كرده دستش را بگیرد آنی دستش را پس كشیده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ی قطع تماس را فشرد و به روی دكتر عظیمی لبخندی عصبی زد. دكتر عظیمی با ناراحتی گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشی اش را در جیب روپوش پزشكی اش انداخت و با آهی گفت: ثمره می گه رنگش پریده و دستش هم خیلی سرده.
- خب معلومه كه بعد از بیست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف می كنه و فشار خونش پایین می یاد.
هر دو به سمت انتهای كریدو حركت كردند.
- خیلی نگرانم احمد. اوضاع حسابی به هم ریخته شده. از یك طرف صبا، از یك طرف آنی. . . از طرف دیگر هم كورش. هر كدوم یك مسئله ی بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. می ترسم نتونم طاقت بیارم. می ترسم آنی هم نتونه طاقت بیاره.
دكتر عظیمی دستی به شانه ی دوستش زد و با امیدواری گفت : همه چیز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست می شه.
- فكرم خیلی مشغوله. فردا صبح هم كه باید مهندس پیرنیا رو عمل كنم.
- اگر فكر می كنی نمی تونی بسپرش به من.
- نه. روحیه ی مهندس حسابی به هم ریخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربیارم.
عظیمی خندید و گفت: هنوز دو پایی روی حرفش ایستاده كه تومورش خطرناكه و داره می میره.
- هر چی براش توضیح می دم مشكل حادی نداره قبول نمی كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمی تونم تشخیص قطعی بدم.
- از این موارد چند نفر داشتم اكثریت خوب شدند.
منصور بی مقدمه گفت: باید برم خونه. این دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سینی بزرگی را كه یك طرفش بشقاب سوپ ماهیچه و طرف دیگرش یك سرنگ و یك كیسه ی سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آنی می رفت. پشت در لحظه ای ایستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روی تختش نشسته و با موهای ژولیده و حالتی رقت انگیز پتویش را تا زیر چانه بالا كشیده و از میان چشمان پف كرده اش به نقطه ای نا معلوم خیره بود.
منصور سینی را كنار تخت گذاشت و در حالی كه سعی می كرد تحت تاثیر آشفتگی او قرار نگیرد روی لبه ی تخت نشست. آنی با اندوه سرش را به زیر انداخت.
- فكر كنم به اندازه ی كافی برای مردنِ اسمت توی شناسنامه ی پدرت عزاداری كردی!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آنی با بغض و حیرت نگاهش كند.
- برام مهم نیست . . . من خیلی وقت هست دختر اون نیستم . . . شما ناراحتی من رو نمی فهمید.
- « نمی فهمید» حرف خوبی نیست. باید بگی متوجه نمی شید. به خصوص كه داری با بزرگترت صحبت می كنی. تو فرق « نمی فهمید » با « متوجه نمی شید » رو درك می كنی؟
آنی شانه بالا انداخت و گفت: شاید این یكی با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آنی كمی عصبی گفت: چه فرقی می كنه؟
- خیلی فرق می كنه. حرفی كه تو زدی از لحاظ دستوری كاملا اشتباهه.
- دستوری؟
- یعنی گرامری. دستور زبان فارسی. تو باید سواد خودت رو بیشتر كنی. . . حالا پاشو انتخاب كن. یا سوپ یا سرم و آمپول. سه ثانیه فرصت داری. یك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم باید برم.
آنی به چهره ی جدی منصور خیره شد و بعد نگاهی به سینی كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضی آشنا به گلویش چنگ انداخت. با چشمانی پر از اشك و صدایی لرزان گفت: سرم!
منصور حیرت زده نگاهش كرد و گفت: یعنی حاضری دو تا سوزن توی تنت فرو كنم اما سوپ نخوری. تو با كی لجبازی می كنی؟ جهانگیر كه این جا نیست این حركات تو رو ببینه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكیل بی وجدانش نمی دم.
بغض آنی شدید تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلویش برد و به سختی گفت: نمی تونم چیزی بخورم . . . انگار این جا یك چیزی هست كه نمی گذاره . . . غذا پایین بره . . . از گلوم، غذا . . . پایین نمی ره.
و دست جلوی دهانش فشرد تا صدای گریه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ی حالت او در دل جهانگیر را نفرین می كرد. برای تسلط بر خود سریع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه ای گفت: برگرد ببینم.
آنی با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزریق را انجام داد. حالا آنی به بهانه ب درد آمپول با خیال راحت اشك می ریخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتی كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل یافته و لحنش جدی و محكم شده بود.
- اون می خواد تو رو تنبیه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختی و در مقابل من كه به نوعی دشمن سر سخت و رقیب خودش می دونه ، سرشكسته كردی. جهانگیر مردی نیست كه بتونه در مقابل این حركات آروم بمونه. اون به خاطر التیام زخم غرورش هر كاری می كنه . . . این روش اونه . اما دلیل نمی شه تو رو دختر خودش ندونه و دلیل نمی شه تو به خاطر این كه فكر می كنی شكست خوردی خودت رو از بین ببری یا شكنجه كنی. . . ببینم تو كتاب كنت مونت كریستو رو خوندی؟ یا احیانا فیلمش رو دیدی؟
آنی به نشانه ی مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگی و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ی اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگیره و تو وقتی به پایان نزدیك می شی همراه او احساس راحتی می كنی اما درست در پایان كتاب تو هم مثل ادموند یا همون كنت مونت كریستو به این نتیجه می رسی كه حتی انتقام نتونسته دردهای تو رو كاملا آروم كنه. حتی فكر می كنی شای می تونستی بنشینی و ببینی خداوند چه طور انتقام تو رو می گیره. عدل الهی همیشه به آدم آرامش بیشتری می ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمایتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعی كن زودتر رو به راه بشی. تو باید با خوشبختی و خوشحالی خودت كنار ما، به جهانگیر بفهمونی شكست نخوردی!
سپس سینی را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو یك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما این بار حرفی نزد. فقط لبخندی كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتی كورش به خانه آمد و فهمید آنی هنوز غذایی نخورده از عفیفه خانم خواست ظرفی غذا بكشد تا او خودش برای آنی ببرد اما در كمال حیرتش عفیفه گفت: آقا دستور دادند دیگه براشون غذا نبریم. به خصوص اصرار كردند شما این كار رو نكنید.
كورش حیرت زده پرسید: برای چی؟
عفیفه سرش را كمی كج كرد و گفت: چی بگم!؟
كورش به سرعت شماره ی پدرش را گرفت در حالی كه از رفتار او متعحب بود.
- سلام بابا. جریان چیه؟ چرا كفتید برای آنیتا غذا نبریم؟
- علیك سلام . . . هر وقت گرسنه اش شد خودش غذا می خوره.
- اما اون الآن حال خوبی نداره. اگر ما . . .
- آروم باش پسر. به من اطمینان كن و حتی به دیدنش هم نرو. این تنهایی براش لازمه. هم با خیال راحت تصمیم می گیره و هم قدر حضور ما و به خصوص تو رو بیشتر می فهمه!
كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.

كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.
ترفند منصور بالاخره جواب داد و شب وقتی همه برای خواب به اتاق های خواب رفتند آنی پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و كمی غذا از یخچال برداشت و برای خود گرم كرد. صبح روز بعد هم كاغذی روی میز كنسول نزدیك در ورودی گذاشت كه روی آن آدرس صندوق امانتی در شهر خودشان را كه مدارك را در آن گذاشته بود نوشته و كلید صندوق را نیز كنار آن قرار داده بود. منصور با دیدن كاغذ و كلید لبخندی بر لب آورد و آنها را به كورش داد كه عصر، هنگام بازگشت به خانه، تحویل بصیر بدهد.
كورش هم خوشحال بود كه آنی بالاخره با خود كنار آمده و توانسته تصمیم قطعی اش را بگیرد. فقط امیدوار بود آن بحران را نیز هر چه زودتر پشت سر بگذارد. گر چه فاجعه ای حتمی در راه بود كه كورش مانده بود برای پیشگیری از عوارض آن چه باید بكند!
به سفارش منصور، کورش دوباره آنی را به دیدار با دكتر هوشمند و شركت در كلاس های ورزشی ترغیب كرد . آنی نیز با این كه كمی به رفتار سابقش بازگشته و غمی عمیق در چهره اش نمایان بود به آن كارها تن می داد. دكتر هوشمند معتقد بود شكست آنی در مواجه با پدر تاثیر بسیار بدی در روح و روان او داشته و به نوعی اعتماد به نفسش را تضعیف كرده. وقتی منصور از شرایط صبا و نگرانی اش بابت عكس العمل آنی برای دكتر هوشمند گفت، او را هم بسیار دلواپس و ناراحت كرد. دكتر هوشمند هم عقیده داشت وضعیت صبا ضربه ی بزرگ دیگری است كه می تواند به راحتی تعادل روانی آنی را بر هم بریزد.
كورش با شنیدن حرف های پدر بیش از گذشته پریشان بود و احساس می كرد كلید حل آن مشكل فقط به دست خودش است. گرجه می دانست احساسش نو پاست و كمی نگران بود اما برای خودش هم عجیب بود آنی در آن مدت كوتاه آن قدر برایش مهم شده !
با صلاح دید دكتر هوشمند در یك موسسه ی آموزش زبان كاری برای آنی یافت و او بعد از مصاحبه بلافاصله پذیرفته شد. شاگردان آنی دختر بجه هایی بین هشت تا دوزاده ساله بودند كه با معصومیت و نشاط كودكانه ی خود تاثیر مثبتی بر روحیه ی غمگین آنی داشتند . دیگر تمام اوقات آنی پر بود. یا به كلاس شنا می رفت یا كلاس زبان و یا انواع كتاب های درسی و غیر درسی را مطالعه می كرد تا در ایران ادامه ی تحصیل دهد.
منصور دست گرم صبا را در دست فشرد و نگاه اندوهگینش را به چهره ی ساكت و صامت او دوخت.
كورش كه طرف دیگر تخت نشسته بود غصه دار ، آن دو موجود عزیز را می نگریست.
- كورش! فكر می كنم چند وقتی یه خیال داری حرفی بزنی اما . . .
كورش كمی مضطرب شد، آب دهانش را فرو داد و گفت : چه حرفی؟
منصور در حالی كه دست صبا را به آرامی نوازش می كرد گفت: فكر كنم حالا وقتشه حرف بزنی. حالا صبا هم این جاست و مطمئنم حرف هاتو به صبا هم مربوط می شه.
كورش سعی كرد لبخند بزند اما چندان موفق نبود.
- فكر می كردم ما جزو پدر و پسرهایی هستیم كه خیلی راحت حرف هامون رو به هم می زنیم.
- بله . . . درسته . . . اما. . .




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل ششم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

آناهیتا كه به نسبت لباس مناسب تری به تن داشت به تبعیت از كورش از ماشین خارج شد. منظره ی بدیع رو به رو هر دو را به سكوت و احترام واداشته بود. آنی كه در طرف دیگر ماشین ایستاده بود، نگاهش از قله های سپید به دنبال عقابی كشیده شد كه در آسمان ، مانند سلطانی بر همه چیز نظارت داشت.
با دور شدن عقاب به حرف های كورش فكر كرد. به این كه او در این مكان، كه انگار جدا از دنیا بود، نا امیدی هایش را كمتر حس كرده، شاید نا امیدی هایش چندان بزرگ نبوده!
اما هر چه بوده او را به آن جا كشانده تا دل دردمندش را آرام كند. به نیم رخ متفكر كورش نگاه كرد. كورش سنگینی نگاه او را احساس كرد و طنین صدای آرام، اما نافذش سكوت میان شان را شكست. صدایی كه انگار مراقب بود از یك متری شان آن سوتر نرود و كوهستان نیمه خواب را هوشیار نكند.
- وقار و ابهت كوهستان رو حس می كنی؟
- یعنی این هایی كه گفتی باعث شد تو نا امید نباشی؟!
كورش جدی نگاهش كرد. چشمان دختر با كنجكاوی انتظار پاسخ می كشیدند.
- سردت نیست؟
- نه زیاد . . . اما تو لباست مناسب نیست.
كورش با حسرت گفت: ای كاش پوتین هام رو برداشته بودم . . . سوار شد!
هر دو باز هم سوار ماشین شدند. كورش بخاری را روشن كرد و در حالی كه نگاهش هنوز منظره ی مقابل را می بلعید شروع به حرف زدن كرد.
- هجده سالم بود. یك سال كوچك تر از حالای تو، با تمام خصوصیاتی كه اکثر آدما تو اون سن و سال دارن. مدام به آینده فكر می كردم. از وقتی یك پسربچه بودم آقای دكتر صدایم می زدند و از جایی كه پدرم پزشك بود همه مسلم می دونستن كه من هم پزشك می شم . حتی این آرزو رو در نگاه پدرم و صبا می خوندم. من عاشق این دو موجود عزیز بودم و خیلی برام سخت بود بگم از پس این رشته بر نمیام! بارها به خودم تلقین كرده بودم كه می تونم اما هر وقت با بابا به بیمارستان می رفتم و یك بیمار می دیدم تا مدت ها از فكر اون بیمار خارج نمی شدم. یك پزشك خوب باید بتونه در عین دل رحم بودن پر طاقت باشه ، اما من نبودم. وقتی می فهمیدم بیماری روزهای آخر عمرش رو طی می كنه افسرده می شدم و این افسردگی روی زندگیم و رفتارم تاثیر می ذاشت. در حالی كه یك پزشك همیشه باید دست كم ظاهر خودش رو حفظ كنه . . . تمام این احساسات باعث شده بود در وجود خودم احساس ضعف كنم. . . شاید درك نكنی برای پسری هجده ساله كه در اوج غروره چقدر سخته كه اعتماد به نفسش رو از دست بده. این كه فكر كنه خیلی كمتر از اون چیزیه كه دیگران در موردش فكر می كنن... من سر یك دو راهی واقعی ایستاده بودم كه زندگی آینده ام با انتخاب یكی از اون دو راه مشخص می شد. انتخاب رشته ی تحصیلی به منزله ی انتخاب شغل آینده ست و برای مرد، كه می دونه همیشه باید شاغل باشد و یك سوم عمرش رو برای كارش بده خیلی سخته كه شغلش رو تحمل كنه. به خصوص برای من كه هرگز چیزی در زندگیم وجود نداشت كه بابتش مجبور به صبر و تحمل زیادی باشم. درسته كه مادر نداشتم و پدرم مدام در سفرهای خارجی یا مطب و بیمارستان بود، اما به آن وضعیت عادت كرده بودم و وجود خانواده ی یاوری هم كمتر فرصت فكر كردن به اون خلاء بزرگ رو می داد. . . در هر حال با اون شرایط و سن و سال غم بزرگی روی دلم سنگینی می كرد كه من حتی نمی تونستم در موردش با كسی حرف بزنم.. در حقیقت شرم مانعم می شد. شرمی كه می دونستم شاید نابودم كنه. مستاصل و درمانده بودم . . . روزی كه دفترچه ی كنكور رو گرفتم انگار حكم حبس ابدم رو خریده بودم! می دونم به نظرت غم بچه گانه و خنده داری داشتم اما پای تمام عمرم در میون بود . . . شاید خنده ات بگیره ، حالت دختری رو داشتم كه می خواستند به زور به پیرمردی عبوس شوهرش بدن ! شاید این طوری بهتر دركم كنی. شغل من برای من مهم تر از ازدواجم محسوب می شد یا شاید به یه میزان پراهمیت . . . چند روزی فرم دانشگاه رو مثل آیینه ی دق مقابلم گذاشتم و فكر كردم. . . صبا زودتر از همه متوجه تغییر حالاتم شد. . . بابا همیشه درگیر كارهاش بود. حالا خیلی بهتر شده . . . اون روزها جوان تر و پر انرژی تر بود و گاهی فقط برای خواب به خانه می اومد.
كورش در میان خنده ادامه داد: چند سال پیش یك بار صبا حسابی جوش آورد و یك بحث حسابی به راه انداخت و بابا رو تهدید كرد اگر بخواد به آن رفتارش ادامه بده، عكس العمل های بدی می بینه .
آنی نیم نگاهی به او انداخت و پرسید: چه عكس العمل هایی؟
كورش كه هنوز در چهره اش آثار خنده بود شانه بالا انداخت و گفت: نمی دونم! كار به عكس العمل نكشید. بابا عاشق صباست . . . همیشه هم بوده . . . بی اون كه نشون بده از حرف های اون ترسیده كم كم از فشار كارش كاست. . . دعوای اونا واقعا دیدنیه. . . اول هیج كدوم كوتاه نمیان اما در عمل مطابق میل هم رفتار می كنن . این رفتارشون تا همین چند سال پیش خیلی مشخص بود اما حالا مدتیه بحث و مشاجره ای ندیدیم . . . به قول خودشون دیگه با وجود یك دختر و پسر جوون تو خونه باید بیشتر مراقب رفتارشون باشن .
لجظه ای سكوت كرد. نگاهش هنوز به رو به رو مانده و از دیدن آن همه شكوه خسته نشده بود.
- صبا فهمید من دچار مشكل شدم. . . یك روز كه بی حوصله تلویزیون تماشا می كردم گفت: هر وقت فكر كردی از پس مشكلت بر نمیآیی مطمئن باش شارژ اعتماد به نفست داره تموم می شه! اگه خودت نتونستی شارژش كنی اشكالی نداره دنبال یه شارژر دیگه بری. این شارژر هر شخص مطمئن یا هر چیز با مفهومی می تونه باشه. . .
صبح روز بعد ماشین صبا رو ازش قرض گرفتم و از خونه زدم بیرون. فقط حركت كردم. نمی دونستم كجا باید برم. فقط رفتم. یك آن به خودم اومدم دیدم به جاده ی چالوس رسیدم. . . سر دو راهی دیزین پیچیدم بالا. شیب تند جاده و رودخونه ای كه بر خلاف مسیر من با شتاب پایین می رفت تحریكم می كرد كه بالاتر برم. اون روز یك روزی بود مثل امروز. حتی هوا هم همون طوری به نظرم می رسه. فكر می كنم ماشین رو همین جا نگه داشتم. . . آره. . . شاید فقط چند متری اون طرف تر بود. . . یك ساعت تمام من اینجا ایستاده بودم و نگاه می كردم و فكر می كردم. اما نه فكرهای مغشوش و نا امید كننده. انگار این كوه ها با من حرف می زدند. حتی خدا رو بیشتر احساس كردم. ذره بودن خودم رو توی این دنیای بزرگ بیشتر فهمیدم و در عین حال قدرتی رو كه خداوند به من داده.تا به حال فكر كردی انسان با تمام كوچكی خودش دست به چه كارهای بزرگی زده. فكر كردی كه ذهن آدم ها چقدر وسیعه؟ شاید به اندازه ی كائنات. مغز انسان حد و مرزی نداره و تا هر جایی كه بخواد می تونه برسه حتی تا به خدا!
- خدا همه جا هست.
- بله، درسته. اون همه جا هست. چیزی از خدا به ما نزدیك تر نیست. اما ما چی؟ ما به خدا نزدیك هستیم؟ فاصله ی ما تا خدا خیلی زیاده. . . خیلی . . . در هر حال خداوند به ما این لیاقت رو داده كه زنده باشیم. . . پس باید خوب زندگی كنیم. در هر جا و در هر موقعیتی كه هستیم باید بهترین راه رو انتخاب كنیم. . . و من با وجودی كه برای پزشكی درس خونده بودم و مطمئن بودم قبول می شم ، اما بهترین راه رو برای خودم انتخاب كردم. من با شجاعت تمام فرم پزشكی و غیر پزشكی رو پر كردم و در كمال تعجب هم در رشته ی پزشكی و هم رشته ی مورد علاقه ام قبول شدم. نمی دونی بعد از قبولی چقدر همه حیرت زده شده بودند وقتی فهمیدند من مهندسی الكترونیك رو به پزشكی ترجیح دادم. همه منتظر یك جراح موفق دیگه بودن كه كار پدرش رو ادامه بده. حتی پدرم ... شاید نا امید شد اما من هدفم رو انتخاب كرده بودم. من می خواستم موفق باشم و از زندگیم لذت ببرم. من فهمیدم كه عمر آدمی چقدر زود می گذره و این فرصت كوتاه ارزش عذاب كشیدن نداره. فهمیدم اگر خوب و موفق باشم هم خودم از زندگیم بهره می برم و هم به دیگران بهره می رسونم. هم خودم به آرامش می رسم و هم اطرافیانم از آرامش من در راحتی خواهند بود. . . آه. . . خیلی حرف زدم تا به حال این قدر پشت سر هم حرف نزده بودم.
بعد نگاهی به آنی كه متفكر می نمود انداخت و ادامه داد: خسته ات كردم. می دونم.
او سرش را به نشانه ی منفی تكان داد و گفت: تو خوب حرف می زنی.
- من اهل نصیحت كردن و این حرف ها نیستم اما فكر كردم بد نباشه این تجربه ام رو برای تو تعریف كنم. حداقلش اینه كه یك كمی سرگرم شدی.
آنی نگاهش را به چشمان شوخ كورش دوخت و با حالتی جدی و در عین حال ملایم گفت: تو خیلی مهربونی. . .
بعد سرش را زیر انداخت و ادامه داد: همیشه از تو بدم می اومد. . . یعنی اون وقت كه تو رو نمی شناختم. . . وقتی تو رو دیدم اول، ازت بدم می اومد هنوز. . . اما. . . هر چی بیشتر تو رو شناختم. . . فهمیدم كه تو . . . خیلی آروم . . . مهربون. . . عمیق و چی می گن. . . ؟! مسئولیت. . . مسئول. . . هستی. اما یك كمی هم عجیب هستی!
كورش خندید و گفت : مهم نیست من چی هستم. مهم اینه كه تو چی می خوای باشی. فكر كنم الآن این تو هستی كه سر دو راهی ایستادی و باید تصمیم بگیری. فقط. . .
آناهیتا میان حرفش پرید: من هم می خوام خوب و موفق باشم. مثل تو.
- اگر واقعا همچین خیالی داری اجازه بده یك نفر كمكت كنه تا اول با مشكلات روحیت كنار بیایی. تو باید از درون خودت رو بسازی و بعد برای آینده ات یك تصمیم درست بگیری.
- من از این وضع خسته هستم. . . تو بگو چی كار كنم؟
كورش كه با تمام وجود لبخند بر لب آورده بود ماشین را روشن كرد و گفت: همه چیز رو بسپار به من.

اولین كاری كه انجام داد این بود كه با پدرش به صورت خصوصی در مورد تصمیم آناهیتا صحبت كرد و از او خواست آن ها را به یكی از دوستان خوب روانكاوش معرفی كند. منصور كه از تصمیم او كمی متعجب و در عین حال خوشحال شده بود. در اولین فرصت با دوستش تماس گرفت و یك وقت فوری قبل از پشیمانی احتمالی آناهیتا گرفت.
كورش هم برای این كه به آناهیتا بقبولاند كسی از ماجرا مطلع نیست به او اطمینان داد خودش با دوست پدرش تماس گرفته و برای روز بعد قرار ملاقات گذاشته.
همه چیز آن چنان سریع رو به راه شده بود كه آناهیتا كمی گیج و ناباور به نظر می رسید.
بالاخره روز ملاقات با دكتر هوشمند فرا رسید. آنی از صبح آن روز كمی بی قرار بود. كورش یك مرتبه از شركت با او تماس گرفت تا قرارشان را یادآوری كند و به او قوت قلب دهد. شب قبل نیز از ثمره خواسته بود از آناهیتا عذرخواهی كند كه او به اصرار پدر و كورش تن داد و با اكراه از او معذرت خواست. آناهیتا به خوبی متوجه حالات او بود اما نشان می داد كه اهمیتی به آن موضومع نمی دهد!
ساعت از شش می گذشت كه كورش به خانه آمد. عفیفه خانم از آشپزخانه به استقبالش آمد و طبق سفارش مامان مهین لیوانی آب میوه به دستش داد تا قبل از رفتن به اتاقش بنوشد. مهین روزی چند بار با خانه ی آن ها تماس می گرفت سقارش هایی به عفیفه خانم می كرد و گاهی با ثمره و كورش و به ندرت با آنی صحبت می كرد. كورش آب میوه اش را با عجله سر كشید و به سراغ آنیتا رفت. طبق معمول او در اتاق خود یافت، چند ضربه آرام به در زد. آنی پشت كامپیوتری كه منصور به تازگی برایش خریده بود نشسته و مشغول بود. با شنیدن صدای در حدس زد كه كورش است. كش موهایش را باز كرد و با سرعت دوباره به دور موهایش بست تا مرتب باشد. بی اختیار ابروهایش را با انگشت به طرف بالا كشید و اجازه ی ورود داد.
كورش در را به آرامی باز كرد اما فقط یك قدم به درون گذاشت و گفت: فكر كنم بهتره دیگه حاضر بشی.
آنی بی آن كه از جایش بلند شود صندلی را به سمت او چرخاند و گفت: فكر كردم گفتی برای آخر وقت می ریم.
- باید ساعت هفت اون جا باشیم. تا من یه دوش بگیرم و حاضر بشم تو هم آماده شو. نیم ساعت دیگه راه میفتیم.
به نظرش رسید دختر كمی مضطرب است و دوباره سایه ی خاكستری نگرانی چشمانش را تیره كرده. كورش با شیطنت لبخندی زد و گفت: تا اون جایی كه من می دونم این خانم دكتر هنوز كسی رو توی مطبش به قتل نرسونده!
از حالت او آنی هم لبخندی كمرنگ روی لب نشاند. لبخندی كم جان و سریع. كورش باز فكر كرد « لبخند جرقه ای!»
در حالی كه هنوز چهره ای بشاش داشت با گفتن اینكه تا نیم ساعت دیگه پایین باش از اتاق خارج شد و در را بست. با رفتن رفتن كورش چهره ی دختر به غم نشست. با تانی از جایش بلند شد و در كمد لباس هایش را باز كرد. در آن مدت ، قبل از این كه آن اتفاق برای صبا بیافتد هدایای زیادی از اقوام گرفته بود. از میان لباس های رویش، ژاكت زرشكی رنگ روی زانو و خوش پوشی كه صبا برایش گرفته بود با جین سرمه ای انتخاب كرد . شال پشمی اما نازك و ظریفی همرنگ شلوار روی سر انداخت. بوت ها و كیف سرمه ای اش را نیز در دست گرفت و از پله ها پایین رفت. آرایش ملایم و دلپذیری كه مانند اغلب اوقات روی صورت نشانده و رنگ تیره ی روسری او را جذاب تر از همیشه ساخته بود. می دانست رنگ های تیره بیش از رنگ های روشن به او می آید و نا خود آگاه می خواست تاثیر خوبی روی روانكاوش داشته باشد. از طرفی هم حس می كرد شاید با داشتن ظاهری خوب اعتماد به نفس بیشتری پیدا كند. ثمره كه روی مبل لم داده بود و درس های فردایش را مرور می كرد با دیدن او پرسید: این ساعت كجا داری می ری؟
قبل از این كه بتواند حرفی بزند عفیفه خانم از پشت سرش گفت: كورش خان می خواد آنیتا خانم رو ببره خرید.
ثمره نگاهی كه هنوز دوستانه نبود به صبا انداخت و در حالی كه حس می كرد توجهات كورش به او معنی ندارد با دل خوری سرش را داخل كتابش فرو كرد. آناهیتا مقابل در ورودی شالش را مرتب كرد،بوت هایش را به پا كرد و به حیاط رفت تا آن جا به انتظار كورش بماند. كورش مثل همیشه مرتب و ساده از پله ها پایین آمد. عفیفه خانم كه با وسواس لكی را از روی نرده ی پله ها پاك می كرد با دیدن او گفت: كورش خان برای شام بر می گردید؟
- بله، گمونم تا دو ساعت دیگه خونه باشیم.
بعد نگاهی به ثمره انداخت . او را بی توجه مشغول مطالعه دید.
- فردا امتحان عربی داری؟
ثمره بی آن كه نگاهی به برادر بكند با دل خوری گفت: بله.
- اشكالاتت رو یادداشت كن وقتی برگشتم باهات كار كنم.
- مشكل خاصی ندارم. اگر هم بود تلفنی از راحله می پرسم. شما به كارتون برسید مبادا به خانم بد بگذره!
كورش با لبخند به سمت خواهر كوچكش كه چون كودكان بهانه گیری می گرد رفت. دستی به موهای صاف و تیره اش كشید. ثمره هنوز خوددار و بی تفاوت بود. كورش آهسته چند تار از موهایش را كشید. ثمره نالید و خودش را لوس كرد.
- اِ ! نكن دیگه. دارم درس می خونم.
- تو كه این طوری نبودی ثمر!
ثمره با بغض قطره اشكی را فرو خورد و گفت: تا وقتی مامان برنگرده من همین طوری ام. خوب هم نمی شم.
كورش كنار او نشست. كمی خم شد و نزدیك گوشش زمزمه كرد: وقتی صبا برگرده نمی گه این دختر اخمو و ننر كیه تحویل من دادید؟!
ثمره باز هم كمی خودش را لوس كرد و بالاخره طاقت نیاورد به گردن برادر آویزان شد و او را بوسید تا بد اخمی اش را جبران كرده باشد.
وقتی كورش وارد حیاط شد آنی از شدت سرما در خودش مچاله شده بود و با حرص از این سو به آن سو قدم می زد.
- ببخشید دیر كردم. . . حالا چرا این جا منتظر موندی؟!
آنیتا نگاهی غضب آلود تحویل او داد. اشاره ای به ساعتش كرد و در حالی كه باز هم بر اثر عصبانیت لهجه اش غلیظ تر شده بود گفت: گفتی نیم ساعت بعد. . . یعنی شش و نیم. حالا ده دقیقه از نیم ساعت گذشته. ده دقیقه من اینجا لرزیدم!
- گفتم كه معذرت می خوام و این رو هم گفتم نباید می اومدی توی حیاط.
او می خواست بگوید تحمل رفتار ثمره را نداشت اما سكوت كرد و به طرف در كوچه رفت.
كورش كه ماشین را مقابل در پارك كرده بود به دنبال او از خانه خارج شد. در طول مسیر هر دو ساكت بودند و فقط به موسیقی ملایمی كه از ضبط صوت پخش می شد گوش می كردند. حدود ربع ساعت بعد كورش ماشین را كنار خیابان اصلی مقابل ساختمان بزرگ پزشكان نگه داشت. ضبط را خاموش كرد و گفت: طبقه ی سوم، واحد دو. دكتر هما هوشمند. آنیتا نگاهی به او كه خونسرد می نمود انداخت و گفت : این یعنی من باید تنها برم؟!
كورش برگشت و نگاهش كرد.
- بله. مگه چه اشكالی داره؟ دكتر هوشمند الآن منتظر توست. كافی یه خودت رو به منشی معرفی كنی.
- پس تو كجا می ری؟
- می رم یك روزنامه می خرم. بعد بر می گردم همین جا می مونم و منتظر می شم تا تو برگردی. تو كه نمی خواهی من با تو بیام پیش خانم دكتر.
آنیتا كمی دستپاچه گفت : نه . . . نه. . . فقط فكر كردم اول با من می آیی




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل پنجم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

ساعت نزدیک به نه شب بود که مسافران از راه رسیدند.منصور در را برایشان باز کرد و در حالیکه ژاکتش را به دور خود می پیچید در حیاط به استقبالشان رفت.وقتی همه با ساکهای خود وارد خانه شدند ثمره پرسید: پس مامان کجاست؟
- یک کم سرش درد می کرد.خوابیده.
- چرا سرش درد گرفته؟
- احتمالا سرما خورده.راستی شام خوردید؟
کورش گفت: آره! این ثمره خانم گرسنه اش شده بود ساندویچ گرفتیم.
آنی ساکت بود.برای برداشتن دستمال کاغذی به سمت جلو مبلی رفته و همانجا روی مبل نشسته بود و حرفی نمی زد.منصور نگاهی به او انداخت و گفت: مثل اینکه خیلی خسته شدی؟ نکنه بت خودش نگذشته.
آنی با دقت به او نگاه کرد و با لحنی آرام گفت: سفر خوب و جاده زیبا و دریا آروم بود.
- چه خوب! حالا بهتره یک دوش بگیرید که خستگی سفر از تنتون بیرون بیاد
ثمره با سرعت به سمت پله ها دوید و گفت: اول من دوش می گیرم.
منصور رو به آنی گفت : چای آمادست.یک فنجون می خوری؟ اگر هم خیلی خسته ای می تونی از حمام پایین استفاده کنی.
- نه، زیاد خسته نیستم.اما چای می خورم.
کورش گفت : اگه زحمت نیست منم یه چایی می خورم .
منصور به آشپزخانه رفت و دقایقی بعد با سه فنجان چای بازگشت و روی مبل رو به روی دختر نشست.
- اون اینجا بود.مگه نه؟!
جمله اش ناگهانی وکلامش مطمئن و سرد بود.منصور کمی تعجب کرد،اما خوشحال بود که برای حرف زدن دیگر نیاز به حاشیه رفتن نداشت.
کورش با تعجب به آنی خیره شد ولی وقتی چهره گرفته پدرش را دید چیزی نپرسید .
- از کجا فهمیدی؟
- بوی عطر مخصوصش روی مبل جا مونده! این رو مامان ژانت در پاریس برای اون خرید.

- نمی پرسی چرا اومده بود؟ یا چی می گفت؟!
- می دونم!
- فکر نمی کنم بدونی مادرت چقدر از این جریان متأسف شد ... ببین آنیتا ... من با بودن تو در اینجا مشکلی ندارم ... تو می تونی برای همیشه پیش ما باشی.می تونی یک زندگی تازه اینجا شروع کنی.به تحصیلاتت ادامه بدی.مشغول به کار بشی و دوستان تازه پیدا کنی ... ما تا بحال با هم کنار اومدیم ... فکر کنم بعد از این هم بتونیم.در هر حال تصمیم آخر با خود توست ... در مورد پول ها و مدارک هم خودت باید تصمیم بگیری ... من نه می خوام نصیحت کنم و نه می خوام ادای آدمهای مهربون و دلسوز رو در بیارم ... تو دیگه بچه نیستی.به قول خودت نوزده سالته و بهتر از هر کسی می تونی آینده خودت رو پیش بینی کنی.تو باید بیشتر از هر چیز و هر کسی به فکر خودت باشی.فقط باید ببینی چطور می تونی زندگی بهتر و سالم تری داشته باشی.... در هر صورت هر تصمیمی بگیری برای همه محترمه.اما اگر خواستی بمونی بدون که از نظر من هیچ موردی نداره و تازه بخاطر صبا خوشحال هم می شم.ما می تونیم بدون اینکه مزاحمتی برای هم درست کنیم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشیم.همونطور که تا حالا داشتیم.
چند جرعه از چای اش را نوشید و در حالیکه از جای بلند می شد ادامه داد: اون دو روز دیگه میاد ... راستی اگر پای پلیس وسط کشیده شد می تونی روی کمک من حساب کنی! من یک دوستی دارم که بازپرسه.البته نمی دونم توی اینترپل آشنا داره یا نه ... در هر حال شاید بتونه کمکی بکنه! خب من دیگه می رم بخوابم.امروز خیلی روز خسته کننده ای داشتم.شب بخیر.
بعد نیم نگاهی به کورش که چشمانش از تعجب گرد شده بود انداخت و به او اشاره کرد فعلا حرفی نزند . به همین دلیل کورش لیوانش را برداشت ، نگاهی عمیق به چهره متفکر آنی انداخت و به دنبال پدر از پله ها بالا رفت .
آناهیتا متحیر از حرفهایی که می شنید چای اش را نوشید.با حس کردن ویبره گوشی اش که در جیب شلوارش بود،دست برد و گوشی را بیرون آورد.ساناز بود.آنی بی حوصله گوشی را به گوش چسباند.
- ای دختر بی معرفت کجائی؟ از دیشب تا حالا سه چهار بار باهات تماس گرفتم.
- موبایل سایلنت بود.نشنیدم.
- پس چرا نیومدی دختر؟ نمی دونی چه پارتی با حالی بود!
- رفتیم سفر.سورپرایز بود.فراموش کردم به تو بگم.
- بی خیال.ما از این پارتی ها زیاد دعوت می شیم.حالا یکی دیگه فردا شب هست.بروبچس های با حالی هم توش هستند. حالا بگو فردا شب چه کاره ای؟
آنی با کمی تعجب گفت: فردا شب چه کاره؟ اِم ... من کار ندارم.
اینجا کار پیدا نکردم.نخواستم ... چرا پرسیدی؟
صدای قهقهه ساناز از پشت خط به گوشش رسید.
- منظورم اینه که از فردا شب کار خاصی که نداری؟ خنگ بازی در نیار دختر.
- اگر تو خواستی انگلیسی حرف بزنی می فهمیم که کی خنگ بازیه!
- خیلی خب بابا.آی اَم ساری! بالاخره نگفتی فردا می یایی یا نه ؟
- آدرس بگو.
- گفتم که بیا خونه من.
- نه.من خونه تو نمی یام.آدرس بگو خودم می رم.
- می ترسم پیدا نکنی. خیلی سخته.
- پیدا می کنم.
- پس بی زحمت آدرس رو به کسی نده.این پارتی ها توی ایران ممنوعه.خلاف حساب می شه.فقط آدمهای مخصوص دعوت دارند.حالیته که.
- آره. فهمیدم.
- فردا شب قبل از اینکه راه بیافتی زنگ بزن آدرس دقیق رو بهت بدم.من خودم همیشه همین طور می رم.اسم کوچه و پلاکشون رو نمی دونم.
- باشه .فردا با تو تماس می گیرم.
- سعی کن ساعت هشت راه بیافتی.
- ok!. پس خداحافظ.فردا می بینمت.
پس از قطع تماس به سمت اتاق خود رفت تا استراحت کند.او می دانست رفتنش به آن میهمانی باب میل اطرافیانش نیست.اما از طرفی هم می خواست استقلال خود را به همه ثابت کند و هم کنجکاو بود یک کلوپ مخفیانه ایرانی را ببینه و باید می دید!
روز بعد صبا با وجودیکه حال خوبی نداشت راهی محل کارش شد.ظهر که باز می گشت برای ناهار از رستوران محل چند پرس غذا گرفت.به هیچ وجه حوصله پخت و پز نداشت و تمام مدت مشغول یافتن راهی بود تا آنی راضی به پس دادن پول و مدارک جهانگیر شود.وقتی به خانه رسید ثمره تازه آمده بود و آنی مثل همیشه،در اتاق به سر می برد.منصور گفته بود آن روز برای ناهار به خانه نمی آید.صبا دخترها را صدا زد.ناهار در سکوتی که فقط برای ثمره سنگین بود به اتمام رسید.در حقیقت صبا و آنیتا چنان غرق افکار خود بودند که تقریبا حتی چیزی از غذا نفهمیدند.ثمره که غذایش را زودتر از آن دو تمام کرده بود.نیم نگاهی به مادر انداخت و گفت: راستی امروز مهتاب من رو برای تولدش دعوت کرد.قراره تولد همین پنج شنبه باشه.می تونم برم که؟!
صبا که درست متوجه حرفهای او نشده بود مویش را پشت گوش داد و گفت: ببخشید عزیزم متوجه نشدم چی گفتی.
ثمره با دلخوری گفت: مهتاب برای شب جمعه دعوتم کرده.تولدشه.
- فقط دوستاش رو دعوت کرده.
- نه.جشن مفصلی گرفتن.حدود پنجاه نفری دعوت کردند.
- وقتی جواب ما رو می دونی چرا می پرسی.
قطره ای اشک بلافاصله چشمان تیره دخترک که از پدر به ارث برده بود حلقه زد.
- ولی مامان همه بچه ها قراره برن.
- خب برن! این که دلیل نمی شه.لابد برادر مهتاب دوستای خودش رو هم دعوت می کنه.اونها هم که همگی مشروب خور هستند.به خانواده راحت و بی قید و بند مهتاب هم نمی شه اعتماد کرد.
ثمره با بغض گفت : ما اصلا با اونها کاری نداریم.ده دوازه نفریم که دور هم می شینیم و فقط هم با هم می رقصیم.
- شاید شما با کسی کاری نداشته باشید،اما ممکنه دیگران با شما کار داشته باشند.اگر اونها خانواده سالمی بودند حرفی نبود اما متأسفانه نیستند و من و پدرت به هیچ عنوان اجازه نمی دیم تو همچین جایی حضور داشته باشی.
ثمره کم کم مجاب می شد و با اخم و لبهایی که گوشه هایش به سمت پایین کشیده شده بود در برابر مادر تسلیم گشت.در مدتی که آنها بحثی آرام داشتند آناهیتا ساکت بود و با اینکه دخالتی نمی کرد در حین بازی با غذایش تمام حواسش را جمع حرفهای مادر و خواهر کرده بود.با رفتن ثمره،صبا به آنی نگاه کرد و با مهربانی پرسید: چرا غذات رو نمی خوری عزیزم؟
- سیر شدم.
- تو خیلی کم غذایی ... باید سعی کنی یک کم بیشتر بخوری.این کسالت و خمودگی تو مربوط به کمبود آهن و ضعفت می شه.
قرصهات رو هم اگر من بهت ندرم فراموش می کنی.باید بیشتر به خودت برسی تا با هم کلی نقشه و برنامه برای آینده ات بریزیم.
آنی بی آنکه به او نگاه کند گفت: چه برنامه ای ؟
- ادامه تحصیل،ورزش و تفریح و خیلی کارهای دیگه که نیاز به انرژی داره ... امشب احتمال داره نوید سری به ما بزنه،می تونیم با اون بنشینیم و صحبت کنیم.
به عمد نام نوید را آورد.می ترسید: اگر پای منصور یا کورش در میان باشد او حالت تدافعی بگیرد.بخصوص که نوید خودش سر و زبان بود و به نظر می رسید آنی هم نظر خوبی نسبت به او دارد.اما با جواب آنی تمام خیالات صبا بهم ریخت.
- من امشب نیستم.قرار دارم.
صبا سعی کرد لبخند بزند.
- قرار؟ با کی ؟
- با دوستم.می خوام برم کلاپ.
صبا آب دهانش را به زحمت فرو داد.به یاد حرفهای منصور افتاد که باید در مورد او خونسردی و صبوری خاصی داشته باشند.
صبا به راستی نمی خواست دخترش را فراری بدهد.او تصمیم گرفته بود با تمام وجود آنی را جذب خانه و خانواده کند.حتی اگر مجبور می شد خودش همراه او به پارتی برود!
به زحمت لب باز کرد و در حالیکه کلمات شمرده شمرده و آرام از دهانش خارج می شد گفت: نوید هم از این جور جاها بدش نمیاد.شاید بد نباشه اون رو هم همراهت ببری.
- نه. تنها می تونم برم.
- منظورم این نیست که تنها نمی تونی بری.ببین عزیزم این جا چون این طور میهمانی ها غیر قانونیه و دسته بندی خاصی نداره به هیچ وجه امن نیست.از طرفی ممکنه همسایه ها پلیس رو خبر کنند و اونها هم همه رو دستگیر کنند که مطمئنم خوشت نمیاد و اگر تنها نباشی لا اقل کسی هست که موقعیت تو رو توضیح بده و خلاصه برای تو هم قوت قلبه.
- چیه؟
- قوت قلب یعنی شاید دلت رو کمی آروم کنه.به هر حال تحمل هر سختی،تنهایی سختتر می شه ... از طرفی هم ممکنه محیط اونجا نا مناسب باشه.تو ظاهرا اطلاعی از چگونگی مهمونی نداری ... داری؟
- یعنی چی؟
- یعنی یک مهمونی ساده ست یا مشروب و مواد مخدر هم توش پیدا می شه.
صبا باور نمی کرد روزی آن چنان خونسرد بنشیند و از دخترش بپرسد چه جور پارتی قرار است برود! حس می کرد کمی سرش داغ شده و پشتش تیر می کشد.اما با تمام توان سعی داشت بر خود مسلط باشد و هر طور می تواند آنی را همراه کسی روانه کند.دختر شانه بالا انداخت و گفت: اون حرفی نزد. فکر نکنم مواد مخدر باشه.اما مشروب هست.فکر کنم هست.
صبا لب زیرینش را گزید و گفت: خب توی این جور مجالس ممکنه هر اتفاقی بیافته.تو که نمی خوای من رو نگران کنی؟ هان؟!
آنی نگاهی به چهره رنگ پریده صبا انداخت .از رفتار او خنده اش گرفته بود اما برای اینکه خودش هم بدش نمی آمد کسی همراهش باشد در حالیکه از جای بلند می شد گفت: با رامین می رم.
صبا با ناراحتی گفت: با رامین؟ لا اقل با کورش برو.رامین بچست.
آناهیتا در آستانه خروج از آشپزخانه ایستاد.به سمت مادرش چرخید و با چشمانی گرد شده گفت: اون یک سال از من بزرگتره و اگر من نباید تنها باشم با اون راحت هستم.
- پس بذار من با صمن تماس بگیرم ور
آنی پوزخندی زد و بعد در حالیکه حالات عصبی سر و گردنش را تکان می داد از آشپزخانه خارج شد.با رفتن او صبا مستصل،با دستانش صورتش را پوشاند.حالا درد در تمام سرش می پیچید و سوزش سینه اش هم بر دردهای دیگر اضافه شده بود.
لحظاتی به همان حال باقی ماند و بعد انگار چیزی بخاطر آورده باشد به سرعت به سمت تلفن رفت و با صنم تماس گرفت.می دانست او روی فرزندانش چقدر حساس است و بخصوص با تب رامین جوان که جوان تر و خام تر بود چقدر دست و دلش می لرزد.بالاخره هر طور توانست موضوع را برای او شرح داد بعد خواست او رامین را توجیح کند که اگر آنی علت نیامدنش را پرسید قرار قبلی با دوستانش را بهانه کند.با گذاشتن گوشی نفسش را محکم از سینه بیرون داد و به آنی گفت که رامین نخواهد آمد.
تا غروب،آنی پشت کامپیوتر ثمره نشسته و خود را با اینترنت سرگرم کرد.
وقتی کورش به خانه آمد از همه چیز مطلع شد.در حقیقت همه خانواده جریان را می دانستند.تا آن روز سابقه نداشت بچه ها جایی بروند که هیچ شناختی نسبت به آن مکان نداشته باشند و این مسئله باعث نگرانی همه بخصوص صبا بود.
ساعت یک ربع به هشت،کورش در پیراهن سرمه ای اسپرت و شلواری جین آماده بود.آنی آخرین نگاه را در آینه به خود انداخت،بارانی و شال سبز رنگش را برداشت و از اتاق خارج شد .ثمره در اتاقش درس می خواند و منصور هنوز از مطب نیامده بود.
کورش و صبا در اتاق نشیمن نشسته بودند.با آمدن آنی هر دو با کنجکاوی درونی و خونسردی ظاهری،او را از نظر گذراندند.آرایش صوترش زیاد نبود در حد سایه ای سبز تیره و رژ لبی صورتی.او شلوار جین راسته با بلوزی جذب و آستین کوتاه پوشیده بود.رنگ مشکی لباس،او را لاغرتر از آنچه بود نشان می داد و فاق کوتاه شلوار و کوتاهی بلوز موجب می شد خط سفید باریکی از شکم او نمایان باشد.کورش کلافه نگاهش را به صفحه تلویزیون دوخت.آنی دستی به موهای خوش حالتش که به زیبایی اطراف شانه ها رها کرده بود کشید و رو به کورش گفت: تو زفران بلد هستی؟
صبا با تعجب پرسید: زفران چیه؟
- آدرس خونه ... گفت زفران ... کوچه یاس ...
کورش با کمی حرص گفت: لابد منظورت زعفرانیه است؟
- آها! آره. زفرانیه.
- آره بابا بلدم.بریم؟
وقتی از در خارج می شدند صبا به کورش اشاره ای کرد تا او کی تأمل کند بعد به آرامی گفت: مراقب خودتون باش.
کورش با چهره ای مطمئن گفت : نگران نباشین.حواسم هست.
بالاخره آنها سوار بر پاترول کورش حرکت کردند. هیچ کس متوجه نشد یک جفت چشم از پشت پنجره رفتنشان را با نفرت و خشم نگاه می کرد!
ثمره خود را به اتاق پدر و مادرش رسانده و از آنجا چشم به حیاط و کوچه داشت.او با خودش فکر می کرد چرا خواهرش می تواند به راحتی به چنان جشنی برود اما شرکت در یک جشن خانوادگی برای او ممنوع است.
برای یافتن کوچه کمی دچار مشکل شدند اما برای یافتن خانه هیچ مشکلی نبود.در حقیقت صدای بلند موزیک،خانه را کاملا مشخص می کرد.آنجا خانه ای بزرگ و ویلایی بود رد کوچه ای بن بست که در کل شش خانه جنوبی و شمالی در آن وجود داشت.
آنی با آرامش و کورش با تردید به سمت خانه رفتند.هوا سرد بود و سوز شدیدی بدن هر دو را به لرز انداخته بود.
کورش در حالیکه سعی می کرد خونسرد باشد وارد سالن شد.جمعیتی که شاید به سی،چهل نفر می رسید در وسط سالن و زیر رقص نورهای تند و اعصاب خرد کن خود را تکان می داند و صدای جیغ و خنده شان با صدای بلند موزیک در هم ادغام می شد. با ضربه ای که به شانه اش خورد به خود آمد و به آنی نگاه کرد.آنی او را به دختری جوان که آرایش غلیظ روی صورت نشانده و لباسش چیزی جز یک تاب دکلته طلایی و دامنی کوتاه به همان رنگ،نبود،معرفی کرد.
- ساناز،دوستم ... این هم کورش
ساناز لبخندی معنی دار بر لب آورد و گفت: اِی وَل!
پس بالاخره یک پسر وطنی تور کردی؟!
آنی که از حرف او سر در نیاورده بود پرسید: پسرِ چی؟
ساناز در میان خنده با صدای بلندی که در میان سر و صدا به گوش او برسد گفت: می گم یک دوست پسر ایرانی پیدا کردی؟
آنی خندید و گفت: نه ... این فامیل منه.من دوست پسر ندارم.
ساناز کنار او گوش زمزمه کرد: امشب پیدا می کنی!
آنی در حالیکه همچنان لبخند بر لب داشت سرش را چند بار به علامت منفی تکان داد و گفت: اوه نه! من امشب می خوام یک کم بهم خوش بگذره.دوست پسر نمی خوام.
- پس خوش باش جیگر!
و شال و بارانی او را گرفت و رفت.
آنی خواست به کورش چیزی بگوید اما با دیدن چهره بر افروخته او با تبجب پرسید: چی شده؟
کورش در حالیکه حرص و خشمش را کنترل می کرد گفت: هیچی!
تو راحت باش.می خوام ببینم چی کار می کنی؟
آنی با بد عنقی جواب داد: این جور جاها چه کار می کنند؟!
- اوه! پس من خیلی مزاحمت شدم.
- من نمی فهمم تو چرا ناراحتی؟!
کورش آب دهانش را به سختی فرو داد بعد دهانش را باز کرد تا حرفی بزند اما پسری که به هیچ وجه در حال خود نبود.تنه محکمی به آنی زد و از کنارش دور شد.آنی زیر لب ناسزایی به زبان انگلیسی نثار پسر کرد و گفت: بهتره بریم یک گوشه.
کورش باز هم تلاش کرد آرام باشد.بار اولی نبود که به آن مجالس می رفت.چند ماه پیش یک بار تجربه کرده می دانست آن جوانها با آن رفتارهای عجیب هیچ کدام حالت طبیعی ندارند اما منتظر بود خود آنی هم بفهمد دقیقا در اطرافش چه می گذرد.از طرفی هم وجود آنی آن قدر برایش مهم شده بود که حضور او را در چنان محیطی تاب نمی آورد.آرزو می کرد می توانست دست او را بگیرد و از آنجا ببرد.دلش می خواست زیباییهای دنیا را نشانش دهد و بگوید اگر او اجازه دهد دیگر نمی گذارد غبار اندوه و تنهایی روی دلش بنشیند.
بی اختیار به رقص عجیب پسری خیره بود که صدای ساناز او را به خود آورد.
- بفرمائید نوش جان کنید.
کورش به گیلاسهای مشروبی که در دست های دختر بود نگاهی انداخت.
آنی یکی از گیلاسها را گرفت اما کورش تشکر کرد.
- من به هر کسی تعارف نمی کنم ها! شما مهمون ویژه هستید.
و نگه وقیحانه ای به کورش انداخت که مشمئزش کرد .
با رفتن ساناز،آنی لبی به گیلاس زد.
- خیلی دوست داری؟
آنی که به دلیل سر و صدا متوجه سوال او نشده بود نگاهش کرد.
- می گم دوسش داری؟
- کی رو؟
- همین که داری می خوری.
آنی نگاه از کورش برگرفت و دوباره کمی نوشید.چشمانش را بست و گفت: گاهی خوبه!

 همین که داری می خوری.
آنی نگاه از کورش گرفت و دوباره کمی نوشید.چشمانش را بست و گفت: گاهی خوبه!
- تو امشب خیلی خوشگل شده بودی!
آنی چشمان حیرت زده اش را به او دوخت.باور نمی کرد آن پسر آرام و کم حرف از آن حرفها هم بلد باشد.
- کورش ادامه داد: گفتم خوشگل شده بودی! یک گل زیبا وقتی مون گل و لای بیفته دیگه جلوه ای نداره.بخصوص وقتی که به جای آب،الکل پاش بریزی!
- چرا نمی رقصید؟
باز هم صدای نخراشیده ساناز مانع ادامه حرفهایش شد.
- من رقص دوست ندارم.
- ای بابا دختری که تو آمریکا بزرگ شده رقص دوست نداشه باشه؟!
- من دوست ندارم.
- شما چی؟
کورش با لبخندی پر از تمسخر گفت: وقتی فامیلیم که توی آمریکا بزرگ شده نرقصه،از من توقع داری؟!
- ای بابا! این جوری که نمی شه.
آنی گیلاسش را تا انتها سر کشید و گفت: ما فقط اومدیم تماشا!
- مگه سینماست؟
بعد دست در جیبش کرد و قرص به طرف آنی گرفت.
- بزنید روشن شید.اونوقت می فهمیم کی رقص دوست نداره.
آنی ابروهایش را بالا انداخت،به پشتی فلزی صندلی تکیه داد و گفت: من نمی خورم.
کورش اما قرص ها را گرفت.ساناز با خوشحالی رفت و دو بطری آب معدنی آورد.بعد کمی سر به سرشان گذاشت و رفت.
آنی با نگرانی رو به کورش گفت: نخوری ها! اینها اصلا چیزهای خوبی نیستند.
- امتحان کردی؟
- من نه،اما دوستم می خورد.خیلی عصبی و بد اخلاق شده بود ... انگار همیشه مریض بود.
کورش یکی از قرصها را به دهان گذاشت و آب بطری را تا نیمه سر کشید.آنی وحشت زده نگاهش کرد و گفت: این طوری می خوای مراقب من باشی.تو که الان دیوونه می شی! صبا چه طوری به تو اعتماد کرد؟!
- حرف نباشه.
- یعنی چی؟
آنی حالا عصبانی شده بود و با خود فکر می کرد اگر حال کورش بد شود چگونه به خانه باز گردد.
- تو ... تو ... دیوونه ای.
- چرا اعتراض می کنی؟! مگه وقتی از این زهرماری خوردی من حرفی زدم.
- این فرق می کنه.اون قرص مغزت رو پوک می کنه.
- اون هم به مرور زمان هم مغز رو پوک می کنه هم تمام بدنت رو از بین می بره.
آنی ناگهان با همان حالت عصبی از جایش بلند شد.
- کجا؟
- خونه!
کورش لبخند پیروزی بر لب آورد و برخاست.آنی به دنبال ساناز می گشت تا لباسهاش را از او بگیرد که ناگهان در قمستی از سالن همهمه شد و متعاقب آن صدای شکستن شیشه آمد.
کورش دست زیر بازوی آنی انداخت و او را به سمت خروجی کشاند .
- لباسهام!
آنی هیجان زده و پر اضطراب آن کلمه را بر زبان آورد.
کورش که باز هم چهره اش بر افروخته شده بود همچنان که بازوی او را می فشرد وارد راهروی باریکی شد که کنار سالن بود.
- دستم رو ول کن داره دردم میاد.
کورش از فشار انگشتانش کم کردو گفت: همین جا منتظر بمون تا من اون دختره رو پیدا کنم.
و از آنی دور شد.لحظاتی از رفتن کورش نمی گذشت که چند پسر جوان در حالیکه ززیر بازوی پسری دیگر را که سر و رویی خونین داشت گرفته بودند وارد راهرو شدند.آنی وحشت زده خود را به دیوار چسباند تا آنها از کنارش عبور کنند.پسر زخمی به شدت بی حال می نمود و درست در لحظه ورود به اتاق آنی دید که او بی هوش شد.
یکی از پسرها به سرعت از اتاق خارج شد و با عصبانیت رو به آنی گفت :تو اینجا چیکار می کنی؟ زود برو تو سالن.
آنی سعی کرد بر خود مسلط باشد.اما رنگ پریده اش خبر دیگری می داد.
- من منتظر کسی هستم.
- برو تو سالن منتظر شو.
همان لحظه کورش و ساناز از راه رسیدند.کورش به سمت پسری که کنار آنی بود براق شد.پسر جوان با نگاهی از سر خشم و حرص به کورش انداخت و بعد با اشاره جدی ساناز دوباره به همان اتاق بازگشت.
- اون پسره حالش خوب نبود.باید زنگ بزنید آمبولانس خبر کنید.
ساناز که دست پاچه و دلخور به نظر می رسید "باشه ای " سرسری گفت.کورش غرید: لباسها رو بده.
ساناز با حالتی که مشخص بود به شدت از کورش ترسیده و حساب می برد وارد اتاقی که ته راهرو بود شد و بارانی و شال آنی را آورد.
- آنی جون ببخشید من نمی دونستم امشب اینجا چه خبره.هیچ وقت این طوری ها نبود.این پسره هم که زیادی مشروب خورده و سر شبی حال همه ما رو گرفت.
کورش بارانی را بالا گرفت و به آنی کمک کرد به سرعت لباسش را بپوشد بعد با حالتی بسیار جدی رو به ساناز گفت: فکر کنم هنوز خیلی تو لجن فرو نرفتی.تا فرصت داری خودت رو نجات بده.
وقتی رفتند ساناز با استیصال به دیوار راهرو تکیه داد و با بدبختی سعی کرد مانع ریزش اشکهایش شود.
در ماشین هر دو ساکت بودند.آنی با اضطراب چشم به منظره شب دوخته اما تمام فکرش پی آن پسری بود که با سر روی خونین از مقابلش گذشته بود.
- باید با پلیس تماس بگیرم.ممکنه اون پسره بمیره.
- می خوام همین کار رو کنم.اما اول باید یک کیوسک تلفن پیدا کنم.
- ما که موبایل داریم.
- بهتره شناسایی نشیم.




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل چهارم ,
تاریخ انتشار : جمعه 4 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.