تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر دانلود رمان هویت پنهان
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

منو وارد یه اتاق كوچكی كردن داخل اتاق یه میز و دوتا صندلی بود حامد روی یكی از صندلیا نشسته بود منو روبروی حامد نشوندن ایندفعه صورتشو بهتر تونستم ببینم چقدر تغییر كرده موهای كنار شقیقش سفید شده نسبت به قبل پیرتر به نظر می رسید با صداش به خودم اومدم
-خب تعریف كن چه جوری تونستی زن این بشی؟
انگار كه داره حرص می خوره چون با حرص حرفشو زد
-اون موقع كه زن شدم من حافظمو از دست داده بودم
با تمسخر گفت:
-تو گفتی و من باور كردم
-چی دارم كه دروغ بگم
با داد گفت:
-پس چرا وقتی حافظتو بدست اوردی موندی باهاش؟
گریم گرفته بود شك داشتم بگم یا نه
با شك نگاهم كرد
-نكنه كه ...
ادامه حرفشو خورد و مستقیم به چشمام نگاه كرد سرمو پایین گرفتم
-اره من خر عاشقشم
با داد ادامه دادم
-می فهمی چی می گم
سرمو روی میز گذاشتم اشكام جاری شد دستم مشت شده بود
-نمی دونم چرا هر چی بلاست باید سر من بیاد من فقط می خواستم خانوادمو ببینم همین مگه ما كار خلافی كردیم كه شما نمی زارین بریم
-اگه نمی خواستین كاری كنین چرا قاچاقی می خواستین بیاین؟
-چون من مجبورش كردم می خواستم زودتر خانوادم رو ببینم
یكمی تو فكر رفت با صدای مرددی گفت:
-من فقط میتونم بزارم تو بری ولی فرمانده اصلا
تقریبا با داد گفتم:
-چیییییی؟مگه میشه
-اره چون اون جز دشمنه نمیتونم اجازه بدم
-اگه اون دشمنه به یه حساب منم دشمنم نه
-همینی كه گفتم با خودته می خوای تصمیم بگیری كه برگردی عراق یا بمونی پیش خانوادت دوراه بیشتر نداری
بعد از این حرف از جاش بلند شد
-تا فردا فرصت داری
قبل اینكه بیرون بره صداش زدم
-حامد
به طرفم برگشت با شك گفتم
-میتونم فواد رو ببینم
صورتش سرد شد
-الان میگم بیارنش
رفت بیرون مونده بودم چیكار كنم بین دو راه مونده بودم از یه طرف خانوادم از یه طرفم عشق زندگیم
با باز شدن در از فكر اومدم بیرون

چقدر لاغر شده بود چی به روزش اوردن روی صندلی روبروییم گذاشتنش سرش پایین بود صورتشو نمیدیدم صداش زدم
-فواد
بعد از كمی مكث سرشو بالا گرفت
وای خدای من چی به روزش اوردن اشك تو چشمام جمع شد همه صورتشو كبود كرده بودن اشك تو چشمام جمع شد
-فواد چی به روزت اوردن
دستم كه رو میز بود تو دستاش گرفت و گفت:
-فایزه گریه نكن این كه چیزی نیست من باید بیشتر از این تاوان پس بدم
-تاوان چی فواد تو كه مقصر اصلی نبودی؟
-می دونم ولی بازم من یه كارایی كردم كه نباید می كردم
اشكامو از روی گونم پاك كرد و ادامه داد:
-یه چیزی میگم تو نباید نه توش بیاری قول میدی؟
-تا نگی نه من هیچ قولی نمیدم
با التماس نگاهم كرد و گفت:
-به جون خودم قسمت میدم تو فقط قبول كن
-نمی خواد به جون خودت قسمم بدی تو فقط بگو
-می خوام بری پیش خانوادت
-نه اصلا من تنهات نمی زارم
-گوش كن این به نفعته اگه با من باشی شاید بدتر از اینا سرت بیاد نمی خوام صدمه ببینی
-گفتم كه نه من یا با تو می رم یا بدون تو هیچ جا
-فایزه لج نكن این به نفعته تازه وقتی كه خانوادتو دیدی می تونی دوباره بیای پیش من
-از كجا معلوم كه بلایی سرت نیارن
-نمی یارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بری پیش خانوادت منم اینجا تا هر موقع كه برگشتی منتظرت میمونم
تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل
-وقت تمومه ببریدشون


********
امروز قراره كه نتیجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توی دو تصمیم بزرگ موندم در زندان باز شد و یه خانمی با چادر داخل شد
-بلند شو باید بری

كنار اتاقی كه دیروز منو اورده بودن وایستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد
حامد كنار میز وایساده بود و پشتش به در بود منو روی صندلی نشوند و خودش بیرون رفت
حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقیق شد شاید می خواست جوابشو از تو صورتم بیابه بعد از چند ثانیه گفت:
-خب نگفتی تصمیمت چیه منتظرم بشنوم
-نمی دونم چرا دلت می خواد منو از فواد جدا كنی من این حامدو اصلا نمیشناسم خیلی غریب شدی واسم
با این حرفم حسابی جا خود شاید انتظار نداشت همچین حرفی بهش بزنم
-من به یه شرط قبول می كنم برم خانوادم رو ببینم؟
-چه شرطی؟
-......-شرطم اینه كه نزاری فواد لو بره باید كاریش نداشته باشی تا برگردم
یك تای ابروشو به نشانه تعجب بالا داد
-مطما وقتی خانوادتو دیدی می تونی بر گردی پیش فواد
-چرا كه نه
-من بهت قول میدم اگه تو دوباره اینجا اومدی می زارم برین
با تمسخر ادامه داد:
-ولی اگه برگردی كه...
-حالا بعدا معلوم میشه من هیچ وقت فواد تنها نمیزارم
بعد از مكثی گفت:
-امروز می تونی بری یه تاكسی برات می گیرم كه در بست می برتت شهرتون
-میتونم فواد رو ببینم
با صدای محكمی گفت:
-لازم نكرده الانم اماده شو كه تا یك ساعت دیگه حركت میكنی تا بیای من سر قولم هستم
از روی صندلی بلند شد
-هر چی كمتر فواد رو ببینی كم تر دلبستش میشی


******
دل تو دلم نیست الان داریم به خونمون نزدیك میشیم نمی تونم رفتار خانوادمو پیش بینی كنم بعد از چند مدت دوری دلم حسابی براشون تنگ شده چه جوری بهشون بگم كه من دیگه مجرد نیستم وای وقتی به این چیزا فكر می كنم
با صدای راننده به خودم اومدم
-خانم رسیدیم
با تعجب به اطرافم نگاه كردم
-ولی اینجا كه شبیه ویرانه هاس
-هی خانم مثل اینكه خبر ندارین اینجا چیشده
رنگم پرید نكه اتفاقی واسه مامان بابام افتاده باشه
-نه چیشده
-عراقیا حمله كردن و همه جا رو به بمباران كشیدن
با داد:
-چییییییییییییی؟
راننده با دیدن حال خرابم به طرفم برگشت
-خانم چیشد
داشتم از حال میرفتم صدای راننده داشت كم و كمتر میشد
-خانم خانم با شمام
و دیگر هیچ....




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

خواست جلو بیاد که با جیغ گفتم:
-جلو نیا
با تعجب وایستاد و گفت:
-فایزه!!!
با صدای بلند گفتم:
-من کجام؟چرا منو اوردی اینجا؟
دوباره خواست بیاد جلوتر که با داد گفتم:
-گفتم بهت جلو نیا
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
-باشه باشه تو فقط اروم باش همه چیزو بهت میگم
با کمی مکث ادامه داد
-یادت نمی یاد اونروز چه اتفاقی افتاد؟ از پله ها افتادی یادت اومد
سرمو به نشانه نه تکون دادم با تعجب گفت:
-پس چی از اون روز یادت مونده؟
با عصبانیت گفتم:
-من فقط میدونم تو میخواستی با اون کارت من و حامد و از هم جدا کنی
با اشفتگی چنگی به موهاش زد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
-وای خدای من تو حافظتو بدست اوردی
بعد از این حرف گفت:
-تو یادت نمی اد تو این چند ماه چه اتفاقی افتاده؟
با گیچی نگاهش کردم از نگاهم انگار فهمید چون خودش جوابشو داد
-تو این چند ماه تو حافظتو از دست دادی
میان حرفش مکثی کرد انگار دودل بود که این حرفش رو بزنه یا نه به من که از تعجب چشمام گرد شده نگاه کرد
-و تو خونه من زندگی کردی
با فریاد می یان حرفش گفتم:
-نه این امکان نداره
از تخت پایین اومدم میخواستم به طرفش حمله کنم که وسطای اتاف سرگیچه گرفتم و چشمام تار شد مجبور شدم بشینم فرمانده با نگرانی اومد طرفم
-فایزه چی شد؟
با عصبانیت دستشو پس زدم
-به من دست نزن اشغال عوضی به چه جراتی من و اوردی اینجا کثافت
مثل اینکه عصبانیش کردم چون بازومو محکم فشار داد تا صدای اخم در بی یاد
با عصبانیت فریاد زد
-یه بار دیگه حرفتو بزن
با تمام جراتی که داشتم تو چشماش زل زدم و گفتم:
-اشغا...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یک طرف صورتم سوخت با خشم نگاهش کردم
-اگه نمیدونی اینو هم بدون ما با هم عقد کردیم و من الان شوهرتم و هرکاری خواستم میتونم انجام بدم پس موظب حرف زدنت باش فهمیدی
اشکام خودبه خود جاری شده بود
-نه نه این امکان نداره داری دروغ میگی تو یه دروغگوی
با مشت به سینش میزدم و همینجور داد میزدم ولی اون اصلا تکون نمیخورد
-اشغال عوضی کثافت تو دروغگوی تو میخوای...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم با دستش مشتامو گرفت و با عصبانیت گفت:
-بسه دیگه میخوای نشونت بدم تو زنمی پس بیا دنبالم
دستمو کشید و منو به دنبال خودش کشید خواستم دستمو از دستش بیرون بیارم که محکم تر گرفتشون حالا دیگه ازش میترسیدم چون عصبانیش کرده بودم نمیدونستم منو میخواد کجا ببره به در اتاقی رسید در و محکم باز کرد و منو پرت کرد تو اتاق خودش هم تو اتاق اومد و در رو محکم بست...

با ترس نگاش کردم به طرف کمد رفت یه چیزی از داخلش بیرون اورد و به طرفم اومد با دقت به دستش نگاه کردم دوتا شناسنامه بود یکیش را به طرف من گرفت با دستای لرزون برش گرفتمش صفحه اولش را باز کردم از تعجب شاخ در اوردم این که شناسنامه منه با استفهام نگاهش کردم متوجه شد شناسنامه را ازم گرفت و صفحه بعدش را اورد دوباره به طرف من گرفتش
اول متوجه موضوع نشدم ولی دوباره که دقت کردم نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم
از جام بلند شدم و روبروش وایستادم از عصبانیت به نفس نفس افتاده بودم حالا عمق فاجعه رو میفهمیدم دستمو بلند کردم و سیلی محکمی روی گونش نشوندم جوری که دست خودم به زوق زوق افتاد اشکام جاری شده بود با فریاد گفتم:
-کثافت اشغال تو یه سو استفاده گری به چه جراتی همچین کاری رو کردی
همراه با هق هق گریم با مشت به سینش میزدم:
-چرااااااچرا چرا این کارو کردی تو منو گول زدی تو یه اشغال عوضی هستی
با دستش مشتامو محکم گرفت
-اروم باش
سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی نمیتونستم چون محکم گرفته بودش
-ولم کن عوضی تو یه اشغالی به من دست نزن
دوباره سعی کردم دستمو از دستش بیرون بیارم ولی اون قوی تر از این حرفا بود
-میگم ولم کن عوضی ازت بدم می یاد میفهمی متنفرم ازت
مثل اینکه از این حرفم عصبانی شد چون بلافاصله گفت:
-متوجه حرف زدنت باش من بدون اجازه تو هیچ کاری نکردم و کلی هم بابت اون پشیمونم من حتی وقتی عقد کردیم با اجازه خودت بوده پس از من گله گی نکن
باورم نمیشد گریم شدت گرفت ای خدا دستمو ول کردم روی زانوهام نشستم و با دستم صورتمو پوشوندم من تو این شهر غریب چه جوری راه فرارمو پیدا کنم حالا دیگه بدتر فرمانده دیگه بهم اجازه نمیده از اتاف بیرون بیام
به سرعت اشکامو پاک کردم و رفتم به طرف فرمانده گوشه تخت دو نره نشسته بود و سرشو با دوتا دستش گرفته با التماس نگاش کردم و گفتم:
-خواهش می کنم بزار برم ایران منو ازاد کن به خدامن به هیچکس نمیگم تو همچین کاری رو کردی تو فقط بزار من برم به خدا دیگه اصلا به طرف جنگ نمیرم هر شرطی که بگی به خدا قبول میکنم
دیگه داشت اشکام در میومد هر چه قدر التماس کردم اون از جاش تکون نمیخورد دیگه داشتم نا امید میشدم که اون صورتشو بلند کرد و به چشمام نگاه کرد چقدر چشماش غمگین بود
-معلوم هست تو چی میگی من به این اسونی بدستت نیاوردم که به همین اسونی از دستت بدم پس عمرا اگه بزارم بری حالا هم بیا اینجا بخواب فایده نداره که منو راضی به رفتنت کنی فکر فرارم به سرت نزنه مطما باش اگه فرار کنی یه بلایی به سرت می یارم که فکر فرار به سرت نزنه
با وحشت نگاش کردم عمرا اگه من برم پیش اون بخوابم
از رو تخت بلند شد با ترس نگاهش کردم به طرف درب اتاق رفت یه لحظه خوشحال شدم ولی خوشحالیم زیاد دوم نیاورد چون درب اتاقو قفل کرد و زنجیر اونو به گردنش اویخت دوباره با ترس نگاهش کردم تیشرتشو در اورد و گوشه اتاق انداخت از خجالت سرخ شدم صورتمو اونور کردم چه بی حیا بود مرتیکه خجالتم خوب چیزیه
صدایی ازش نمی یومد دوباره رومو کردم اونور که...
صورتمو به طرف خودش برگردوند و گفت:
_احتیاجی به خجالت نیس...این حالت منو زیاد دیدی!
از روی حرص جیغی كشیدم و گفتم:
_به من دست نزن...!
پوزخندی زد و گفت:
_فائزه باور كن...منو تو زن و شوهریم.
با داد جوابشو دادم:
_به درك!منو به زور گرفتی حالا میگی ما زن و شوهریم؟!
_تو با رضایت این كارو كردی!خودت رضایت دادی!
_دهنتو ببند!چه میدونم،شاید چیز خورم كردی!
فواد بهم چشم غره ای رفت و گفت:
_من از این كارا نمیكنم...اونم برای جلب رضایت ازدواج!
به دیوار تكیه دادم و به پاهام خیره شدم.با صدایی آروم گفتم:
_خواهش میكنم...فقط...راستشو بگو.
_من دارم راس-
_باشه باشه...پس بذار منم برم پیش حامد.
فقط بهم نگاه كرد.یه خورده جرأت پیدا كردم وبلندتر گفتم:
_خواهش میكنم...فقط ببینمش همین!
تی شرتشو از روی زمین برداشت و روی مبل توی اتاق انداخت و دستمو گرفت و نشوند روی تخت.با ترس بهش نگاه كردم:
_خواهش میكنم كاری نكن!
آهی كشید و گفت:




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

حالا چی کار کنیم؟
یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
-من چه می دونم منم تازه بهم خبر دادن حالا تا شب خبرت می کنم من برم یکم کار دارم میخواستم این خبرو بهت بدم
از روی صندلی بلند شد
-خب فعلا خداحافظ
با صدای ارومی خداحافظی کردم نمیدونم چرا دلشوره بدی به جونم افتاده بود حس می کردم میخواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چه اتفاقی خدا عالمه
با صدای هاجر به خودم اومدم
-خانم اتفاقی افتاده؟
با تعجب می گم:
-نه چرا ؟
-اخه دیدم رنگتون بدجوری پریده
-نه چیزی نیست تو برو به کارت برس
-باشه خانم
قبل از اینکه هاجر از سالن خارج بشه صداش زدم
-بله خانم
-میگم تو چیزی در مورد خانواده فواد میدونی؟
با رنگی پریده جواب میده
-برای چی میخوای خانم
-همینجوری خودم میخوام بدونم
-راستش خانم من خودم که چیزی نمیدونم از بقیه شنیدم که میگفتند خود اقا فواد خیلی مهربونه ولی خانوادش یکم تعصبین بخصوص مادرش
-خیلی ممنون میتونی بری
‏ ‏
‏ ‏
تا شب که همینجور کلافه بودم و همش در مورد خانوادش فکر میکردم تا جایی که اصلا متوجه فواد نشدم که کی روبروم نشسته
با صدای داد فواد به خودم
-فایزه
-چیه چرا داد میزنی؟اصلا تو کی اومدی که من متوجه نشدم
-من خیلی وقته نشستم تو متوجه نشدی تو چه فکری هستی حالا؟
-هیچی حالا چی کار کردی؟
-هیچی از اونجایی که خانوادم سخت گیرن ۲راه بیشتز نداریم حالا هر کدوم که خودت میپسندی فردا بهم خبر بده
بعد از کمی مکث ادامه میده
-یا اعلام کنیم که ما عقد کردیم یا اینکه یه خونه جدا بگیریم تا وقتی که اونا اینجان تو بری اونجا زندگی کنی که به نظر من همون اولیش بهتره تازه درد سرشم کمتره حالا تصمیم با خودته فردا بهم خبر بده
-حالا اینا رو ولش کن فعلا بگو شام چی داریم؟
-من چه میدونم برو تو اشپزخونه نگاه کن مگه من نوکرتم
-اوه اوه چه بداخلاق حالا خوبه ما زن گرفتیم که بهتر به شکم برسه که بدتر نمیرسه
-دستت درد نکنه حالا زن میخوای که به شکمت برسی نه حالا خوبه که عروسی نکردیم
بعد با حالت قهر رفتم به طرف اتاقم
-چقدر که تو زود قهر میکنی بابا ما شوخی کردیم...
در اتاقم و محکم بستم و دیگر ادامه حرفشو نشنیدم
‏ ‏این پیشنهاد فواد بدجوری فکرمو مشغول کرده بود نمیدونستم چی کار کنم از بس که فکر کردم سرم درد گرفته بود حالا تا فردا کلی مونده برم یه قرص بخورم که سرم ترکید یه نگاهی به لباس خوابم انداختم شونه هامو انداختم بالا الان که کسی نیست همه خوابند کسی متوجه نمیشه در اتاقمو اهسته باز کردم که کسی بیدار نشه پاورچین پاورچین از پله ها پایین اومدم یه نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود رفتم به طرف اشپزخونه در یخچالو باز کردم و یه قرص سردرد برداشتم بدون لیوان اب خوردم اخه حوصلم نمی یومد برم لیوان بیارم
-کسی با سر پارچ دیدی اب بخوره؟
اب توی گلوم پرید و به سرفه افتادم مثل اجل معلق پیداش شد یکم که ارومتر شدم پرسیدم:
-تو اینجا چی کار میکنی؟ترسوندی منو
-هیچی گشنم بود اومدم یه چیزی بخورم
-میخوای واست گرم کنم؟
یه نیشخندی زد و گفت:
-اگه به حساب نوکری نباشه چرا که نه
اوه اتفاق عصری رو اصلا یادم نمونده بود میخواستم به حالت قهر برم توی اتاقم که زود متوجه شد و اومد روبروم وایستاد و بازوهامو گرفت رومو اونور کردم
-نه فایزه صبر کن چه زودم قهر میکنه بابا ما یه شوخی کردیم
-نخیرم من اصلا قهر نیستم
رومو به طرفش برگردوندم حالت صورتش تغییر کرده بود و داشت با جدیت به من نگاه میکرد تازه متوجه موقعیتمون شدم لباسم اصلا مناسب نبود بازوهامو با یک حرکت سریع از دستش در اوردم و به عقب رفتم ولی اون سریع شونه هامو با دوتا دستاش گرفت و منو توی بغلش گرفت با یکی از دستاش کمرمو گرفت سعی کردم از توی بغلش بیام بیرون که نگذاشت و منو محکم تر بغل کردو کنار گوشم گفت:
-اروم باش کاریت ندارم که
هرم نفسای داغش که کنار گوشم میخورد حالمو دگرگون کرد یه بوسه لای موهام کرد و صورتشو لای موهام گذاشت دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا اورد نگاه به چشماش کردم اشک توی چشماش جمع شده بود داشت به چشمام نگاه میکرد
-فایزه میترسم
زمزمه وار گفتم:
-از چی؟
-از اینکه یه روز از من متنفر بشی
تعجب کردم چرا باید ازش متنفر باشم خودش گفته بود که ما قبلا همدیگه رو دوست داشتیم زمزمه وار گفت:
-کاش هیچوقت حافظت بر نگرده
یهو از من جدا شد و به طرف اتاقش رفت شوکه شدم این چرا اینجوری کرد سریع رفتم به طرف اتاقم
با اتفاقای که امشب افتاد این تصمیمی که گرفتم بهترین راه حل بود فردا به فواد خبر میدم الان بخوابم که حسابی سرم درد گرفته صبح با صدای در اتاقم بیدار شدم هاجر بود
-خانم اقا میگن بیاین صبحانه بخورین
با صدای خوابالودی گفتم:
-باشه تو برو من الان می یام




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

با ارنج دستم محکم زدم به شکمش و سر جام نشستم با ترس سرجاش نشست فکر کنم خواب بود و گرنه اینجوری گیج نمیزد
-چی شده ؟
بزور جلوی خندمو گرفتم
-هیچی تو به ادامه خوابت ادامه بده فکر کنم خواب قشنگی میدیدی نه؟
-دیونه ایها اینجوری ادمو بیدار میکنن
بعد از کمی مکث متوجه موقعیتم شدم یه اخم کردم و گفتم:
-تو اینجا چی کار می کنی چرا اینجا خوابیدی؟
-همینجوری دلم خواست
تو دلم گفتم دلت بیجا میکنه
-حالام برو بیرون میخوام لباس عوض کنم
همینجور که به طرف در میرفت برگشت به طرف من و گفت:
-راستی پات چهطوره؟بهتره درد نمیکنه؟
-نه الان بهتره فقط یکمی درد میکنه
-باشه اگه مشکلی داشتی صدام کن زودم بیا پایین تا صبحانه بخوریم
پشتشو که به من کرد زبونمو براش در اوردم که همون لحظه هم برگشت و میخواست چیزی بگه که منو تو این وضعیت دید اول با تعجب زل زد به من و بعد از چند ثانیه صدای خندش به هوا رفت خودمم خندم گرفت
-اخه این چه کاریه دختر؟
بعد از این حرف بیرون رفت ولی از همون بیرونم صدای خندش می یومد

‏*‏********
امروز پسر عموی فؤاد اومده بود و ما رو برای مهمونی اخر هفته دعوت کرده بود زیاد راضی نبودم که بریم بعد از اون مهمونی این دومین دفعه بود که پسرعموی فؤاد و میدیدم اصلا ازش خوشم نمی یومد به نظرم زیادی هیز بود فؤاد خیاط اورده بود تا واسه من لباس بدوزه خیاطه هم به من نگفت چه مدلی میخواد بدوزه گفت که طرح از فؤاده چه جالب یعنی اونم تو این چیزا وارده
همون روز مهمونی خیاط لباس را اورد وای خیلی خوشگله
پارچش ساتن زرشکی بود مدلش هم از پشت بلند بود و از جلو به صورت هلالی باز بود فقط یکم پشتش زیادی باز بود که اگه یه شال روم بزارم حله
ارایشگره هم اومد سریع کارمو انجام دادو رفت گفته بودم که منو ساده درست کنه ولی بازم حس میکنم یکم زیادیش کرده همون لحظه جمیله اومد تو اتاق
-خانوم اقا میگن زود تشریف بیارین دیر شده
-باشه بریم
برگشتم به طرفش لبخندی زد و گفت:
-خانوم خیلی خشگل شدین
منم یه لبخندی زدم و چیزی نگفتم یکم این پا اون پا کرد فهمیدم می خواد چیزی بگه برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:
-بگو راحت باش
-خانم جسارته...
همون لحظه صدای فواد بلند شد
-جمیله چی شد گفتی به خانم؟
-بله اقا الان می یان
باهم از پله ها پایین رفتیم به فواد نگاه کردم خیلی خوشگل شده بوداز حالت رسمی در اومده بود یه تیشرت و شلوار به رنگ تیره پوشیده بود که جذب بدنش شده بود واقعا خوش هیکل بود
فواد داشت با تلفن حرف می زد اصلا حواسش به من نبود تا روشو به طرف من برگردوند یکه خورد
-ببین من بعدا زنگ میزنم باهات خداحفظ
گوشی رو گذاشت سرجاش اومد به طرف من دستمو گرفت و خیلی اروم اونو بوسید
-خیلی خوشگل شدی
سرشو اورد جلو فهمیدم منظورش چیه یک قدم رفتم عقب با تعجب به من نگاه کرد
-بریم دیر شد
-بریم میگم فایزه این لباست یکم باز نیست؟
-نه من اینو دوست دارم
چیزی نگفت ولی از صورتش معلوم بود راضی نیست
توی ماشین هر دو ساکت بودیم فهمیدم یکم دلخوره ولی چیزی نگفتم
جلوی ساختمان بزرگی نگه داشت وای چقدر بزرگه اینجا همون لحظه که ما از ماشین پیاده شدیم یه ماشین دیگه ای هم وایستاد
‏ ‏باورم نمیشه دختر اقای سعیدی به همراه خانوادش بود از همین اولش اونو دیدم وای به حال بعدا بعد از سلام کردن با هم وارد ساختمون شدیم
حیاط بزرگی داشت پسر عموی فواد توی حیاط داشت سیگار می کشید تا ما رو دید سیگار رو انداخت زمین و با کفشش خاموش کرد و به طرف ما اومد با همه سلام کرد و ما رو به طرف ساختمون راهنمایی کرد
چشمش همش روی من بود پسره هیز بزنم چشماشو ناکار کنم فواد که متوجه شده بود نزدیک اومد و زیر لب گفت:
-گفتم بهت که این لباسو نپوش
با تعجب نگاش کردم اروم بهش گفتم:
-چه ربطی داره؟
یه چشم غره ای بهم کرد و رفت طرف اقای سعیدی وارد سالن شدیم
وای این همه جمعیت از کجا اومد
نگام به فواد افتاد داشت با مرضیه حرف میزد و همینجور میخندید میخواستم همونجا خفش کنم پسره پرو خودم رفتم یه جای خلوت و روی مبل نشستم
حوصلم سر رفته دارم جمعیت و نگاه میکنم از بیکاری یه چشمم خورد به رقص یه پسره معلوم بود که اصلا رقص بلد نیست داشتم میمردم از خنده ولی جلوی خودم و گرفتم توی همون لحظه چشمم خورد به یه مرده چهرش خیلی اشنا بود ولی اصلا یادم نمی یاد کجا دیدمش بی خیال شونه هامو انداختم بالا شاید خیالاتی شدم که میشناسمش دوست داشتم برم وسط برقصم به فواد نگاه کردم اصلا حواسش به من نبود از این فرست استفاده کردمو رفتم وسط
داشتم همینجور میرقصیدم که پسر عمو فواد هم اومد همراهم رقصید از ترس به فواد نگاه کردم داشت با عصبانیت نگاهم میکرد از خیر رقص گذشتم و رفتم سرجام نشستم همون لحظه فواد اومد بغلم روی مبل نشست و مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:
-داشتی چه غلطی می کردی؟
صدای دادم به هوا رفت
-آآآیی دستم دستم درد گرفت دیونه ولم کن باشه باشه تو دستمو ول کن بهت میگم
دستمو ول کرد
-خب میشنوم بگو
-هیچی من حوصلم سر رفته بود رفتم یکم برقصم بعد نمیدونم از کجا پیداش شد اومد باهام رقصید همین
با جدیت به چشمام زل زد و گفت:
-فکر نکن که اونجا نشستم حواسم بهت نیست بلکه خوب حواسم بهت هست خوب حواستو جمع کن بزار بعدا بریم خونه حسابتو میرسم
بعد از این حرف بلند شد و رفت پیش بقیه
چه پرو خودش هر چی دلش خواست انجام نوبت ما که میشه واسه ما ادا در می یاره پسره پرو این مرضیه که مثل کنه به فواد چسبیده ول کنش هم نیست این رقصم زهرم شد کاش که اصلا به این مهمونی نمی یومدم
مرضیه دست فواد و میکشید نمیدونم چرا ولی فکر کنم برای رقص بود فوادم بلند شد و باهم به وسط رفتند از شدت بغض داشتم میترکیدم پسره ایکبری به خودش نگاه نمیکنه اومده منو مواخذه میکنه برم همونجا لتوپارش کنم که حالم جا بیاد ولی حیف که زورم بهش نمیرسه فواد داشت به من نگاه میکرد فکر کنم داشت به عمد حرصم میداد به زور جلوی اشکامو گرفتم نمیخواستم ضعف نشون بدم با صدای کسی چشمامو ازشون گرفتم
-خانوم بفرمایید
نگاه به سینی در دستش کردم این دیگه چیه فکر کنم باید شراب باشه اخه مرضیه هم داشت از این میخورد
یه لیوان رو برداشتم و بو کردم اه بوی بدی داشت می خواستم اونو دوباره سر جاش بزارم که نگام به فواد افتاد دوباره اونو برداشتم و با یک دستم بینیمو گرفتم و یک نفس سر کشیدم اه این دیگه چیه داشت حالمو بهم میزد فواد اومد به طرفم فکر کنم منو دید
-این چه کاریه؟
-به تو چه دوست دارم تو برو به مرضیه جونت برس
لحنم شل شده بود
‏ ‏




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93


سعی کردم به خاطر بیارم قبلا هم این کارا رو میکرد یا نه.آروم گفتم:
_بذار بشینم.
حس کردم عقب رفت و من صاف نشستم.آروم گفتم:
_فواد یه سوال بپرسم؟
با بی حوصلگی گفت:
_بگو.
_ما قبلا با هم رابطه داشتیم؟
بهم نگاه کرد و گفت:
_خودت چی فکر میکنی؟
_میدونم که هنوز...هنوز مثل قبل از نامزدیمونم،اما...
ادامه ندادم.بهم نگاه کرد و گفت:
_نداشتیم.
ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:
_خوبه.
با عصبانیت و خشم گفت:
_چرا؟؟
اعتراف میکنم ازش میترسیدم.زیر لب گفتم:
_خب..چیزه...من خب،خب نمیخواستم چنین لحظه ای رو فراموش کرده باشم!
لبخندی زد اما صورتش مردد بود که حرفمو باور کنه یا نه.بغلش کردم و گفتم:
_شب بخیر.
خواستم از بغلش بیرون بیام که محکمتر منو گرفت.با خنده گفتم:
_در نمیرم،قول میدم!...میذاری بخوابم؟
بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.وقتی رفت دوباره زیر پتوم خزیدم و زیر لب گفتم:
_مزخرف!من واقعا عاشق این بودم؟!
**
وقتی بیدار شدم آفتاب کل اتاقم رو روشن کرده بود.به آرومی از تخت پایین اومدم و یه بلوز شلوار پوشیدم و رفتم بیرون.
خونه از حرف زدن ساکنینش فارغ بود اما میتونستمصددای کار کردن خدمتکارا رو بشنوم.پایین که رفتم یهو دو نفر جلوم سبز شدن که باعث شد من جیغ بکشم.
_خانوم حالتون خوبه؟!
به زور لبخند زدم و گفتم:
_ببخشید ترسیدم...شما؟
بهشون میخورد زیر 25 باشن.یکیشون که لهجه عجیبی داشت،گفت:
_آقا گفته ما 24 ساعته در خدمت شما باشیم.
اخمی کردم و گفتم:
_چی؟
دختر با ترس گفت:
_حرف بدی زدم؟
با تعجب گفتم:
_نه نه..فقط چرا همچین کاری کرده؟
_کی؟
_آقا...یعنی فواد!
_گفتن ممکنه احتیاج به کمک داشته باشین.
اون یکی دختر با شک و تردید بهم نگاه کرد و گفت:
_شما حالتون خوبه؟
_آره...آره،من خوبم!
حس عجیبی داشتم،همه چی برام گنگ بود.هیچیو درک نمیکردم.گفتم:
_فواد کجاس؟
_آقا رفتن سر کارشون.
_واقعا؟...کجا؟
_نیمدونم.حتما نزدیکای مرز.
_مرز؟چه مرزی؟
مطمئن بودم فکر میکردن دیوونه م.همون که لهجه ش عجیب غریب بود گفت:
_مرز ایران و عراق.
_ایران...کشور من... ایران.اون اونجا چی کار میکنه؟!
با صدای بلند من از جا پریدن و گفتن:
_خانوم...فرمانده ن دیگه!
_فرمانده ی کجا؟
وقتی صورت بهت زده و توام با تردید اونا رو دیدم سریع گفتم:
_یعنی...فرمانده کدوم گروه؟
_ما نمیدونیم خانوم.
_باشه میتونین برین.
همونجا وایسادم تا کمی اطلاعاتی رو که تازه فهمیده بودم،واسه خودم مرور کنم که دیدم هیچ کدومشون تکون نمیخورن.پرسیدم:
_خب چرا نمیرین؟!
جفتشون با سرعت از جلوی چشمم دور شدن و من آروم آروم رفتم و خودمو رو یه مبل انداختم.لب مرز...چرا اونجا؟این همه جا!فرمانده س.یعنی فرمانده جنگیه!؟آخه جنگ چی؟!
یه پیرمردی لخ لخ کنان جلو اومد و گفت:
_خانوم...ببخشید،استخر آماده س!
_استخر؟!
_آقا گفتن میخواین برین استخر.
_آها...یادم رفته بود،ممنون.
تا بلند شدم دوباره همون دو نفر اومدن روبروم.خوشحال شدم،چون بهشون نیاز داشتم.پرسیدم:
_مایوی من کجاس؟
_تو اتاقتون.میرین استخر براتون بیارم یا خودتون میخواین برش دارین؟
آروم گفتم:
_یکیتون با من بیاد،یکیم برام بیارتش...ممنون.
استخر که روبروی خونه و تو یه محیط بسته بود واقعا نمای شیکی داشت.پس از چند دیقه اون یکی خدمتکار اومد و یه ربع بعدش من تو آب بودم.
واقعا لذت بخش بود...آب سرد قلقلکم میداد و باعث میشد برای اینکه من گرمم بشه به خودم تکون بدم.
همونطور که برای خودم رو آب حرکت میکردم با خودم گفتم:
_فرمانده...فرمناده چی؟...اصلا موهای من چرا انقد کوتاهه؟!عکسیم از خودم-...آره،باید بهش بگم عکسای گذشته مو بهم نشون بده!
با این فکر از آب بیرون اومدم گفتم:
_بچه ها...کجایین شما دو تا؟!
در حالی که دامنشونو میتکوندن با عجله و صورتی سرخ شده اومدن جلوم و گفتن:
_بله خانوم.
_میخوام لباس عوض کنم.
**
شنیدم که زیرلب میگفتن:
_چقد به خودش میرسه.انگار نه انگار با هم تازه نامزدن،فک کرده اینجا کجاس!؟مادر من با 8 تا بچه بازم جرأت نمیکنه از این کارا کنه!
ناراحت شدم.خواستم برگردم بهشون یه چیز بگم ولی گفتم شاید بتونم از تجربیاتشون استفاده کنم!برگشتم به سمتشون و گفتم:
_من هنوز اسم شما دو تا رو نمیدونم.
سریع صحبتشونو قطع کردن و یکیشون که مسن تر بود گفت:
_من جمیله م...اینم هاجره.
هاجر همونی بود که لهجه بامزه ای داشت.دوباره پرسیدم:
_از کی اینجا کار میکنین؟!
_از زمانی که شما اومدین!
_واقعا من-
در باز شد و فواد با قیافه خشمگین وارد شد.اون دو تائم بلند شدم بدو بدو بیرون رفتن.رو تخت نشست و گفت:
_بیا جلوم بشین.
آروم از روی صندلی بلند شدم و با ترس و لرز جلوش نشستم:
_بله؟




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان هویت پنهان , دانلود رمان , دانلود رمان هویت پنهان ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.