تبلیغات
دهکده ی دانلود - مطالب ابر دانلود رمان دختری به نام سیوا
 
سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد گیلان کده

توپی وب


جدید ترین موزیک های ایرانی و خارجی

نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هماین خوشحال و سرخوش از
اعلام نامزدیمون بهتر دیدم بهش کمی از نقشه هام رو بگم هرچند کلی اعصابش به هم ریخت ولی مهم نیست باید تحمل کنه لباس نامزدی تقریبا شبیه لباس مامان مارال ولی در قالب جدیدآرایشم هم مامان مارال گفته بودتمام موهاش رو فر کرده بودند و گل سفیدی توی موهاش گذاشته بودند آرایشگر اون زمان که مرده بود ولی شاگردش رو که شانس منکار استادش رو ادامه میداد پیدا کردم و دوبرابر پول بهش دادم تا هم گریم روی صورتم کار کنههم آرایشی که میخوام عکسی از مامان مارال نشونش دادم که لباس سفیدی پوشیده بود البته بعد از چندسال که از عروسیش گذشته بود زمانی که ...آرایشگرم قبول کرد بهش گفتم توی خونه منو درست کنه با کلی وسایل که خودم براش تهیه میکنم برای سفره نامزدی هم یکی از بهترین طراحها رو پیدا کردم تا یه سفره سنتی برام بچینههمایون با تمام نگرانیش خوشحال بود اصرار به عقد داشت که با فریاد من حتی فکرش هم از سرش پرید یک فراک مشکی خوشگل براش از فرانسه سفارش دادم تا یک داماد همه چی تموم باشه !بهش سفارش کردم تا زمان برگزاری نامزدی به من سر نزنه کلی هم به مامان آهو سفارش کردم که حواسش جمع باشه این وسط مه رو کلی خوشحال بود و بعد از دوره نقاهت بیماریش به قول خودش کلی با من حال کرد جریان اون مرد رو به روش زدم که اول انکار کرد ولی بعد گفت از مدیرهای یکی از شرکتهایی که باهاش همکاری میکنهسفارش کردم حتما دعوتش کنه تا توی مهمونی بی نظیرمون شرکت کنهایوب چند باری تیکه انداخت که این عروس خانوم ما کی پدر و مادرشون تشریف میارندکه گفتم به زودی زیارتشون می کنید !خوب همه چیز عالی و بی نقص و البته تاریخی از صبح روز جشن آرایشگر اومد خونه از طرف یه شرکت خدماتی چند نفری برای پذیرایی گرفته بودم که لباسهای قدیمی اون سال رو پوشیده بودندبرای شام با بدبختی آشپز اون زمان رو پیدا کردم پیر و از کارافتاده بود ولی دوتا پسر داشت که آشپز هتل بودند ولی به پای دستپخت پدرشون نمیرسیداون دستور میداد پسرهاش اجرا میکردند هرچند سخت بود ولی پول خیلی خوبی بهشون دادم غذای عروسی مامان مارال کباب بوده و باقالی پلو که با دوغ محلی خوشمزه ای هم سرو شده بودهبه خاطر دوغ خاتون گلی رو که قالیچه دوم رو تموم کرده بود از کرج آوردم برای عروسی و سفارش کردم به هیچ وجه از خونه نره بیرون تا شب نامزدی من و هر چی از مراسم اون زمان یادش مونده بگه اونم فقط بعد از عروسی یادش مونده بود که برام زیاد مهم نبوددور تا دور باغ رو میز و صندلی چیده بودند ریسه های رنگی اطراف استخر آبی که پر از گل و بادکنک بود چشم رو خیره میکرد روی ایوان خونه سفره نامزدی رو کار کرده بود سفره ای که تمام وسایل و خریدهایی که از آمریکا آورده بودم حتی قبل از نامزدی با همایون سفره عیده ای بود از یه طرح قدیمی که وسایل رو داخل صندوقچه های کوچیک قدیمی چیده بود و از فانوسهای رنگی کوچیکی هم استفاده کرده بود سفره ای که وقتی چشمم خودر بهش از زیباییش غرق لذت شدم ! آرایشگر ساعت ده شروع به کار کرد مهمونها از ساعت هشت شب می اومدند دوس داشتم موهای طلایم رو سیا کنه ولی گفت این مدل مو به این رنگ بیشتر میاد تا ساعت دو و نیم که کار موهام طول کشید بعد از یک استراحت کوتاه و ناهار شروع به آرایش صورتم کرد تا زمانی که لباس پوشیدم و گل سفیدی به موهام زد دلشوره نگرفتم وقتی جوزف زنگ زد و گفت توی فرودگاه مهرآباد و منتظره حشمته یه کم استرس توی وجودم نشست ولی من سیوام مثل همیشه موفق میشم !راس هشت آماده منتظر همایون شدموقتی همایون رو توی اون فراک مشکی با اون مدل مو کوتاه و تک شاخه گل سرخی که به زیبایی تزئین مرده بود دیدم مات موندم اونم میخ من بود اگه خنده آرایشگر و تذکرش نبود تا صبح فقط همدیگر رو نگاه میکردیم با لبخند و برقی که توی چشماش بود اومد نزدیکم و با بغض گفت شدی مثل مارال فقط رنگ موهات فرق داره که اونم مهم نیست من - توام خوشگل شدم ولی نمیدونم فرامرز همین شکلی بوده یا نه ؟همایون - من از اون خوشگلتر و خوشتیپ تر شدم من - مطمئنی ؟همایون - بعله !با خودم گفتم امیدوارم وقتی خودش رو هم از نزدیک دیدی همین نظر رو داشته باشی ! با بوسه همایون روی پیشونیم و گلی که به سمتم گرفته بوداز فکر و خیال اومدم بیروندوشادوش همایون از پله ها رفتم پایین اکثر مهمونها اومده بودنداول از همه مه رو با دوربین فیلمبرداری اومد جلو و کلی با جیغ و داد ازمون فیلم و عکس گرفت خوگل شده بود یه لباس سبز سدری خوش دوخت پوشیده بود آرایش مو و چهر ه اش هم خوب بودمامان غزال به خواست من کت و دامنی شبیه روز عروسی مارال داده بود برای خودش دوخته بودند و پوشیده بود مهتاج کت و شلوار مشکی پوشیده بود و آرایش جیغی هم کرده بود دختر نردبونش هم انگار پارچه برای لباسش کم داشت دوس داشتم مهمونی مختلط باشه ولی چون برداشتی از عروسی مامان مارال بود خانوم ها و آقایون از هم جدا بودند البته بوسیله پرده ضخیمی که وسط حیاط کشیده شده بودآی دوس داشتم مه رو به جای عکس و فیلم از هر لحظه ما از قیافه باباش و ستار فیلم و عکس میگرفت مهتاج که با دیدن دوباره سرویس ستاره داوود گردنم میخواست همونجا لیوان شربتش رو بزنه توی سرم !به مهمونا که خوش آمد گفتند پدر و مادرم هم وارد شدند مادرم جیران خانوم خواهر گلین خانوم و آقا سهراب شوهرش که سه سال پیش مارالبا کمک چند آشنا توی یکی از روستاهای تبریز پیداشون کرده بود توی هتل استقلال براشون اتاق گرفتم بهترین لباسها رو برای امشب و حضور در مجلس دخترشون که به مبلغ پانصدتومان اون زمان به گلین خانوم برای اجرای نقشه شوم مهتاج فروخته بودند خیلی ساده و با چشمانی طماع وارد مجلس شدند همایون با دیدن اونا که به عنوان پدر مادرم به مهمونا و خانواده نامزدم معرفی می شدند جا خورد ولی چیزی نگفت ولی چندباری ازم درباره جوزف پرسید که گفتم میاد خوشیم وقتی کامل شد که فخری زن ستار دختر یکی از درباری های اون زمان که هنوز خر پدرش توی این زمان هم به جلو میرفت با شوهر فرنگیش وارد مجلس شد همایون میگفت علی با دیدن مادرش از خود بیخود شده و قسم خورده هر وقت مادرش برگشت آلمان اونم باهاش مبره خوبه همه چیز عالی برگزار شد حلقه ها رد و بدل شد دونفره با همایون رقصیدم رقصی که پر از تضاد بود یکبار حس نزدیکی ولی با هر چرخ که چشمم به اخمها و چشمهای پر از خشم ایوب و ستار و مهتاج می افتاد نفرت از همایون توی وجودم ریشه میکرد ولی با بوسه ای که در آخر رقص به لبام زده شد مطمئن شدم هر اتفاقی بی افته نمیتونم این مرد دوست داشتنی رو فراموش کنم شام سرو شد اشکهای گاه بی گاه مه رو و مامان غزال رو میدیدم حرص خوردنهای ایوب و ستار و مهتاج شبم رو درخشانتر میکرد از همه مهتر مطمئن بودم روح مارال هم از این مراسم خوشحاله نزدیک ساعت یازده بود که کم کم مهمونا شروع به رفتن کردند پدر و مادرم هم موندند خوب نمایش نامزدی تموم شد میریم سروقت جلسه اثبات بی گناهی خدمتکارها در حال رفت و آمد داخل سالن و بیرون بودندهمه رو مرخص کردم و گفتم صبح برای تمیزکاری بیاین و به حشمت سپرده ام مهمون افتخاریم رو بیاره و خدمتکارها رو با تمام مزایا و غذا و حق و حقوقشون راهی خونهاشون کنه به محض رفتن آخرین مهمون مهتاج اژدهها وار شروع به زر زدن کرد بعضی جاها که دهنش کف میکرد ستار کمکش میکرد همیان دیگه هیجانزده نبود داشت کم کم عصبی میشدو خونسردیش رو از دست میدادبا آرامش تمام روی مبلی نشسته ام و با صدای بلندی گفتم خوب خانواده فتاح توکلی اصل هر سوالی ازتون میکنم جواب بدین ؟ مهتاج با عصبانیت فریاد زد توی دختره بی ننه بابا از سرشب مثل عروسک خیمه شب بازی ما رو کشوندی توی املاک شوهر منه اونوقت میگی هر سوالی دارید بپرسید ؟ تو باید به سوالات ما جواب بدی !با فریادی که از من بعید بود گفتم توی خونه من مثل کولی ها صدات رو ننداز روی سرت اگه به صدای بلند من از تو پر سروصداترم خشایار خان هم که نیش خورده بودند زبون باز کردند و با مسخرگی گفتند املاک شما ؟من - بعله این ملک ماله منه !مهتاج - تا جایی که من میدونم این ملک متعلق به مرحوم پسرعموی شوهر منه نکنه اجاره اش کردی هان ؟ لازم نبود با قرض و دروغ خودت رو بالا ببری !خونسرد گفتم من که ادعای بالا بودن ندارم ولی وقتی سند و صاحب ملک اینجا رو به اسم من میناسه دلیل اجاره کردن چیه ؟ستار - حرف بیخود نزن خانوم اگه الان هم به این نامزدی الکی و فرمالیته لومدم چون نمیخواستم دهن مردم برای منی که یک عمر با عزت زندگی کردم باز بشه من - چه بخوای چه نخوای دهن مردمبرای شما و خونه و محله قدیمی ایوب خان باز شده اخمهاش رو گره زد و گفت منظور ؟من - منظور اینکه حسین آقا خیلی سلام رسوندنرنگش پرید و خفه شد مهتاج - برو بابا من خودم زغال میفروشم اونوقت تو یک علف بچه میخوای منو سیاه کن ی ؟تمام مدتی که اونا حرف میزدند و من آروم گوش میدادم همایون کنارم نشسته بود و حرص میخورد آروم کنار گوشش زمزمه کردم مجلس که تموم شد این همه کار وای خیلی ببخشید این برنامه رو ترتیب دادم ولی اینجوری مطمئنم فقط عشق تو توی قلبمه نه نفرت از خانواده ات مهتاج با لبخند بدجنسی گفت اصلا کو سند و مدرک ؟من - هم سند هم مدرک توی راهه زمانی که من با لبخند حرص خوردن مهتاج رو تماشا میکردم حشمت اومد و اعلام کرد که مهمانم اومد وارد که شد همایون با خوشحالی گفت جوزف ! رفت بغلش کرد و انگار جوزف فقط اونجامونده بود توی بغل همایون مرد میان سال با سلام وارد سالن شد و اومدسمتن پیشونیم رو بوسید و تبریک گفتفقط علی و زن ستار و مه رو از جاشون به احترامش بلند شدند اونم بی اعتنا در جواب مهتاج که پرسید مهتاج - شما ؟جوزف - فرامرز کنعانی هستم شوهر مارال و صورت گریم شده اش رو برداشت با حرف جوزف یا همون فرامرز همه خفه خون شدن همایون که زبونش بند اومده بود و گیج منو نگاه میکر د ایوب و ستار با مهتاج رنگشون پریده بود خشایار که به تته پته افتاده بود و من سیوا داشتم حال میکردم اساسی اینقدر ذوق داشتم که نگو هیچ کس حرفی نمیزد که یک دفعه مهتاج بلند زد زیر خنده و قاه قاه خندید فرامرز کنارم نشسته و دست انداخته بود دور گردن من همایون اومد سمتم و کنام نشست و آروم کنار گوشم گفت سیوا این خود فرامرزه ؟من - آره با حرص گفت یعنی این همه مدت منو بازی دادی ؟من - فعلا حرفهای مهمتری هست که تو ازشون بی خبری بهتره امشب فقط گوش کنی ! فرامرز - اگه خنده هات تموم شد باید بگم مهمونی هنوز ادامه داره مهتاج با خنده مسخره ای گفت فکر کردی با چند لایه پلاستیک و چسب میتونی خودت رو شبیه مردی کنی که بیست ساله مرده ؟ستار دنبال حرف خواهرش رو گرفت و گفت نه خواهر من باد خارج توی کله شونه و فکر می کنند انجا مملکت مثل اونور آب بی حساب و کتابه که توش بخور بخور باشه !فرامرز - آخ ستارخان پسر بزرگ ایوب توکلی ببینم هنوز توی همون حجره پدرت کار میکنی ؟از شاگرد دون پایه ترقی کردی به پشت میز نشین ؟ستار کبود از عصبانیت رو به فرامرز گفت تو غربتی به من میگی شاگرد از نوجونی توی اون مغازه ریاست میکردم تو چی میفهمی ؟فرامرز - آی یادم نبود نیست بیست سال پیش یه مردی تقریبادرشت هیکل اندازه شما با همین قیافه و اصلا انگار خود شما بودی با یه قلچماق با چوب سر مرز خسروی زد توی سرم و بیهوشم کرد انگار یه کم ذهنم گیج میزنه !عصبانیت ستار جاش رو به رنگ پریدگی و ترس داد مهتاج با غیض گفت هوی مگه داداش من لات چاله میدونه که اینجوری داری حرف میزنی بی پدر و مادر !آی فرامرز خونسر آتیش گرفت با فریاد گفت تو یکی خفه زنیکه هرزه با اون شوهرت که به ظاهر هم خون من بود ولی به خاطر چند تیکه زمین و خونه به هوای آدرسی از مارال کشوندم لب مرزو بلایی سرم آورد که تا یکسال نمیتونستم بعد از اون ضربه راه برم و پاهام میلنگید تا اومد مهتاج جوابی بده صدای جیغ مه رو بلند شد که داد زد آقاجون !ایوب دست گذاشته بود روی قلبش و داشت درد میکشید همایون رفت سمت ایوب و داد زد مه رو کیف منو از توی ماشین بیارجو به هم ریخته بود مهتاج و ستار با هم پچ پچ میکردند انگار نه انگاراون مردی که روی زمین دراز کشیده و همایون داره روی قفسه سینه اش احیاء انجام میده پدرشونه منم که با فرامرز کنار هم شاهد تلاش همایون بودیم مه رو با سرعت تمام رفت بیرون و بعد از چند دقیقه با کیف همایون برگشت همایونم سریع یه سرنگ از توی کیفش درآورد یه محلول کشید توش و از روی لباس مستقیم زد به سمت چپ بدنش میدونستم یه جور آدرنالینی که محرک برای تپش دوباره قلب مفیده تا یه خس خس از سینه ایوب بلند شد سریع زنگ زد به اورزانس که برسوندش به بیمارستانمه رو تمام مدت گریه میکرد و با نفرت به من نیم نگاهی مینداخت مهم نیست با اومدن آمبولانس فرامرز خواهش کرد مه رو با ایوب بره و همایون بمونه نزدیک بود درگیری به وجود بیاد ولی با اصرار فرامرز و خواهش من همایون کوتاه اومد و مه رو با باباش فرستاد بیمارستان وقتی پرستارهای آمبولانس ایوب رو با خودشون بردند مه رو وقتی از کنارم رد شد خواست سیلی بزنه توی گوشم که فرامرز دستش رو گرفت و گفت دستت روی سیوای من بلند بشه خوردش میکنم !همایونم با عصبانیت مه رو برد بیرون و خودشم باهاش رفت ستار و مهتاج شروع به داد و فریاد کرددن شانس که بعد از مهمونی مامان غزال رو با گلی و ننه کوکب فرستاده بودم خونهوگرنه با اولین فریاد ستار سکته میکرد و تموم ! منو و فرامر زهیچ حرفی نمیزدیم و اونا دور برداشته بودند بعد از یکساعت که همایون برگشت بدون توجه به من یه گوشه نشست که فرامرز طاقت تموم شد و با فریادش همه رو خفه کرد حشمت رو صدا زدم اومد داخل و با قلدری تموم مهتاج و ستار رو بست به مبل و دهنشون رو چسب زد علی خواست دخالت کنه که مامانش ساکتش کردفرامرز - خوب حالا که خفه شدین بهتره من براتون یه داستان بگم چون تا الان هر زری زدید چیزی نگفتمبه خاطر این بود که همایون نبود و اونم یه پای اون قضیه است و باید خیلی چیزها رو بدونه بعد از اثبات بی گناهی مارال برای خودم رفتم خونه پدریش تا سرو گوشی آب بدم چون خودمم مطمئن شده بودماون بچه مال مارال نیست دختری که توی یکسال که عقد من بوده خونه پدرش بوده با اون اخلاق ایوب میدونستم غیر ممکنه که حامله بشه و کسی توی اون خونه نفهمه وقتی رسیدم اونجا دیدم پدر و نامادریم هم اونجان و رو به مهتاج گفت توی زنیکه هرزه مثل زنهای غربتی داشتی داد و قال میکردی با وارد شدنم نامادریم شیر شد و شروع کرد به فریاد زدند که این پسر دسته گلم کهشب عروسیش زنش فرار کرده و نگاش کنید قیافه اش اصلا به تازه دامادها نمیخوره یکی نامادریم میگفت یکی تو و اون داداش سگ صفتت اون پسرعموی گور به گورم هم خفه خون گرفته بود بعد که بابا ایوبتون کمی اوضاع رو آروم کرد و ابراز شرمندگی رو بهش گفتم چرا مارال رو بیرون کرده اونم زد زیر گریه که وای چه ابروریزی چه گناه بزرگی دخترش هرز رفته و مهتاج هم با گریه تائید میکرد و کولی باز ی درمیاورد وقتی آهو خانوم از حال رفت و دوباره بهوش اومد من دلم برای اون زن که میدونست به خاطر همایون و بی پناهیش و ثروتی که از شوهرش براش مونده از روی ناچاری زن این مردک شده گفتم مارال دیشب برگشته پیش من و من صبح دکتر آوردم بالای سرش و با معاینه کردنش گفته که بچه از اون نیست و مارال من از برگ گل پاکتره ! تا حرفم تموم شد مهتاج که خفه خون گرفت و رنگش پرید بابا و نامادریم هم گیج شدند ایوب اخماش توی هم شد و شروع کرد به سوال جواب منم گفت حاضرم قسم بخورم که مارال بی گناهه مهتاج مثل ترقه از جاش بلند شد و تندی گفت میره خواهرش رو که دربه دری کشیده بیاره تا برای همه توضیح بده دلیل هم آورده حالا که آتیش تندعصبانیت پدریش خوابیده بهترین وقته !ولی یکساعت که نه دوساعت گذشت نیومد من یکی که دلشوره گرفتم نامادریم هی میپرسید پس چی شد ؟کجا موندند حرفهای اونم شک توی دل همه انداخت بعد از سه اعت وقتی مهتاج با لباسهای پاره و خاکی و گوشه سرش زخم بود اومد و گفت مارال زد توی سرش و فرار کردهتا الانم گوشه خونه بیهوش بوده من یکی که یخ کردم غوغا شد بعدش که دیگه هیچی دیگه هیچ چیز رو حس نمیکردم !وقتی آتیش گرفتم که گفت بچه رو هم با خودش برده اینقدر قشنگ نقش بازی کرد که من که شب قبلش توی آغوش مارال آروم شده بودم و گرمای بدنش و شرم حیای دخترانه اش بهم ثابت کرد که بی گناه ازش متنفر شدم !خسته و داغون از اونجا زدم بیرون وقتی رفتم خونه اولین کاری که انجام دادم تمام مستخدمین ور اخراج کردم و وسایل خونه رو ظرف یک هفته حراج کردم در خونه رو هم قفل کردم و رفتم خونه پدریم کلی حرف و حدیث شروع شد همه چی برام گنگ بود تا اینکه خیلی اتفاقی یک روز که حالم بد شد رفتم درمانگاه دوستم خانوم دکتری رو که مارال رو معاینه کرده بود دیدم با دوستم ازدواج کرده بودم جالب بود بعد از چند ماه منو شناخت وقتی ازش درباره مارال دوباره پرسیدم تاکید کرد که صدرصد مطمئنه و معاینه اش دقیق بوده که مارال پاک بوده اون زمان یخ عقل من باز کرد و به جای اینکه دوباره برم جار بزنم مارال من بی گناههرفتم دنبال اینکه چرا اصلا باید این اتفاق بیفته و به اولین کسی که مشکوک شدم مهتاج بود رفتم پیش ستار و درباره فرضیه ام گفتم و این دومین حماقت زندگیم بود اولیش تنها گذاشتن مارال شب بعد از عروسی و برگشتن به خونه ای که هنوز شک و بدگمانی درباره مارال توشبرقرار بود دومی هم اینکه رفتم پیش یک سگ صفت ستار هم گفت بردارنه کمکم میکنه به خاطر اثبات بی گناهی خواهرشهرچند از مادر جدا بودند و برادرانه ترین کمکش این بود که بگه مارال ردش رو با یه مرد و بچه بغل توی مرزهای کرمانشاه دیدن و من احمق به حرف هیچ کس حتی پدرم که پا به پا با من اومد و قبولم داشت و کلی نصیحت که بی گدار بهآب نزنم گوش ندادم و رفتم چون نگاه مصوم و به اشک نشسته مارال وقتی باورش کردم که بی گناهه توی ذهنم هنوز نقش بسته بود با ستار و یه مرد گنده به عنوان راهنما و شاهد اینکه مارال رو دیده رفتم اون سمت سبک سفر کردم جزء مقداری پول چیز دیگه ای همراهم نبود مدرک شناسایی هم نداشتموقتی به مرز رسیدیم و ستار گفت وقت خداحافظیه فکر کردم اون غول بیابونی میخواد از ما جدا بشه ولی زهی خیال باطل اون مردک چوب دست بزرگی رو که از اول سفر همراهش بود بالا آورد و زد پشت گردنم جوری که از درد چشمام سیاه شد و نقش زمین شدمدرد وحشتناکتر این بود که ضربه بعدی به پاهام بود جوری که صدای خرد شدن استخونهام رو شنیدم فرصت یه آخ هم نداشتم همه جا ساکت بود و برای من تاریک وقتی چشمام ور باز کردم گفتم حتما توی جهنم یا برزخم ولی دیدم بهی ه تیکه چوب بسته بودنم و پشت یه اسب که منو روی زمین می کشید تا چشمام رو باز کردم دختری بچه ای که کنارم بود جیغ کشیدو با لهجه کردی کسی رو صدا زد تا یکماه فقط مایع زرد رنگ بدبویی رو میخوردم که میگفتند سوپ سبزیجاته و برام خوبه نمیدونستم کجام یا چه بلایی سر پاهام اومده ولی نمیتونستم نه حرفی بزنم نهپاهام رو تکون بدم اصلا دوس ندارم اون زمان رو دوباره یادم بیاد چون خودم هم بوی تعفن و گندزدگی رو از بدن خودم احساس میکردم فقط فهمیده بودم توسط سگ گله شون داغون لب مرز منو پیدا کردند همین !نمیدونم یسکال بود یا چمد ماه ولی وقتی به یه آبادی رسیدند منو بردند درمانگاه اونجا و دکتر گفت پاهام که هیچی ولی شکستگی گردن و سرم رو میتونه گچ بگیره مسخره بود من فرامرز کنعانی با اون همه ثروت داشتم توی عفونت بدنم جون میدادم تا دکتر پرسید خانواده ام کجان ؟ با یه جرقه توی مغزم با جون کندن شماره خونمون توی تهران رو دادم و لطف خدا شامل حالم شد و پدرم اومد اون ده کوره ومنو با خودش برد با دیدنم اول اصلا قبول نداشت که من این یه تیکه استخون پسرشه ولی هرجور برد منو برد تهران باقیش مهم نیست چون بعد از یکماه تا زبونم باز شد گفتم بریم خارج ! رفتیم آمریکا و تمام دوسالی که پاهام تحت درمان بود جزء حرفهای معمولی چیزی از مارال عشق اول و آخرم نگفتم حرفی هم از اون جریان نزدمهمه چیز خوب بود تا اینکه یه ماه بعد از خوب شدنم یه شب عجیب هوس مارال به سرم زد انگار اون شب که با زور و حرص باهاش عشقبازی کردم با پاکیش و معصومیتش و شرم و حیاش آتیش حرصم رو خاموش کرد و جوری منو مست خودش کرد که بعد از چند سال نتونستم تی هیچ زنی پیدا کنم میخواستم به بار همیشگی برم و سرم رو با مشروب گرم کنم به محض خوردن اولین لیوان دومی توی دستم خورد شد چون دختری که پشت میز بار مشروب به مردهای مست میداد مارال من بود !دویدم سمتش محکم بغلش کردم و سر و صورتش ور می بوسیدم اونم به فارسی فحشم میداد تا سرم رو بالا کردم و بهش نگاه کردم دستهای لاغرش منو بغل کرد و زد زیر گریه و من تازه به خودم اومدمهرچی پول توی جیبم بود فکر کنم دوهزار دلاری میشد ریختم توی دستهای مدیر بار و مارال رو با خودم کشوندم بیروننه من چیزی میگفتم نه اون خوشگلتر شده بود یه تاپ بدون آستین پوشیده بود با یه دامن کوتاه موهای مشکی خوشگلش که بلند بود تا روی شونه هاش میرسید چشماش خسته بود عجیب لاغر شده بود توی بغلم میلرزید بردمش سمت ماشینم و تا خود خونه که رانندگی میکردم توی بغلم نگهش داشتم مارال من یخ زده بود نه از سرما از احساس و بدبختی هایی که کشیده بوداون شب که مارال رو به خونه بردم از سایه خودش هم می ترسید شبش تب و لرز بدی کرد دکتر آوردم یه هفته تب داشت هذیون میگفتوقتی بعد از بهوش اومدنش منو دید کلی گریه کرد و تا خود صبح برام تعریف کرد میترسید منم ولش کنم گفت که فروختنش به کردها اوناهم نامردی کردند و فرستادنش ترکیه از اونجا قاچاقی آوردنش آمریکا می گفت شبهای اول میخواستند بفرستنش برای یه خونه فساد که وقتی سیوا توی بغلش گریه می کنه و خودشم با ظاهری داغون مریض میشه هیچ جا قبولش نمیکنن و اونا هم میندازنش توی خیابون و بعد زا کلی بدبختی توی اون بار کار پیدا میک نه به عنوان ظرف شور دخترحاجی بازاری باید ظرفها و لیوانهای مشروب اون حرم زاده ها رو تمیز میکرده از سیوا پرسیدم که گفت سپردش به زن صاحب بار التماسکرد برم بیارمشبا نارضایتی قبول کردم در قبال هزار دلار سیوا رو بچه ای که فقط زمان گشنگی گریه میکرد تحویل گرفتم مارال با دیدن سیوا زا تخت بلند شد و سرحال و قبراق شد عشق اولش من بودم و عشق دومش سیوامنم زمانی که فهمیدم بچه دار نمیشم و سیوا به من گفت بابا عاشقش شدم و قسم خوردم جوری تربیتش کنم که بتونه باغث افتخاره من بشه فامیلم رو عوض کردم تابعیت آمریکایی گرفتم پدرم که خیالش از من و مارال راحت شده بود برگشت ایران و نصف ثروت پدریش رو داد به من حتی نامادریم حتی فکر میکرد که من مرده ام مارال شد مارال آریانمهر و دختر بچه هم شد سیوا آریانمهر و منم همه جا وانمود کردم که مارال زن یه تاجر بزرگ ایرانی بوده که بعد از بیوه شدنش من وکالت اموالش رو به عهده گرفتم و بعدش باهاش ازدواج کردم همه چیز خوب بود تا مریضی مارال و تشخیص دکترها که ماراله من سرطان مغز و استخوان داره و ...حرفش رو نتونست تموم کنه و زد زیر گریه همایون هم گریه میکرد منم با اینکه داستان رو میدونستم ولی بغض بدی بعد از ده سال توی گلوم نشستاز جام بلند شدم خواستم برم سمت همایون و آرومش کنم نمیدونم گیج بودم رفتم سمتش و دستش رو گرفتم چشماش خیس اشک بود ولی نمیدونم چرا یه لحظه دستم سرد شدو جلوی چشمم سیاه شد و دیگه چیزی نفهمیدم ...آخرین چیزی که یادم مونده بود این بود که توی آغوش همایون افتادم و دیگه هیچی فقط درد سینه ام کلافه ام کرده بود دهنم خشک شده بود میدونستم بعد از هر حمله نمیتونم آب بخورم دیگه بریده بودم از هر چی بیمارستان و تخت و سُرم و دارو بود شانسم که ندارم نامزدم شوهر بعد از این جاح قلب بود مشغول غر زدن بودم که تازه متوجه شدم دستم خیلی سنگینه یه نگاه به دستم انداختم سرهمایون روی دستم بود ای جان بچه خوابش برده !باز اون حس شیرین توی وجودم نشست خودمم از این بلاتکلیفی خسته شده بودم ولی باید اول با خودم کنار می اومدم ناخودآگاه دست دیگه ام رو بلند کردم و فرو کردم توی موهاش حس خوبی بود ولی ...نمیدونستم تا کی میخواد این جریان طول بکشه همایون رو دوسشداشتم تنها مردی بود که بهش اجازه دادم بهم نزدیک بشه و گوشه ای از قلب از کار افتادم رو بگیره انگار بیدار بود چون نفسهای مشکوکی میکشید ناز کردن موهاش داره پرروش میکنه با صدای ضعیفی گفتم همایون ؟جوابی نداد با خودم گفتم خودت خواستی !و موهاش رو محکم کشیدم همایون - آی دردم گرفت من - تو که خواب بودی ؟یه نگاه خسته بهم کرد و خم شد سمت صورتم و گوشه لبم رو بوسید و گفت سلام بر سیوا خشن !اخمی کردم و گفتم تو رو گذاشتن همراه ؟ تو که خوابی ؟همایون - بعد از اون عمل سنگین و استرسی که داشتم و اتفاقهای بعدش و همچنین یکماه بی هوشی خانوم میخوای نخوابم ؟با تعجب گفتم چی میگی تو ؟ همایون - چرت و پرت ! چون تو که باور نمیکنی ؟من - همایون درست بگو ببینمچی شده خوب ؟خمیازه ای کشید و گفت بزار اول یه دست و صورتی صفا بدم تا بعد !من - اوف خوبی حالا !نخیر بدون اینکه به من محل بده رفت سمت دستشویی اتاق و از قصد یه نیم ساعتی کشش داد منم خودم رو خونسرد گرفتم که فکر نکنه برام خیلی مهمه خواستم از جام نیم خیز شم که درد بدی توی سینه ام پیچید و آخم دراومدهمایون با عجله اومد بیرون و گفت داری چیکار میکنی ؟درد بدی توی سینه ام بوددستم رو گذاشتم روی سینه ام که احساس کردم کمی ورم کرده درد بدی بود همایون - چیه ؟ درد داری؟ فقط سرم رو تکون دادم اونم سریع رفت و با یه پرستار برگشت و دارویی بهم تزریق کرد که بعد از چند ثانیه دردم کمتر شد همایون هم با نگرانی داشت نگاهم میکرد زل زدم به چشماش و با حرص گفتم چرا ساکتی ؟ حرف بزن منظورت چی بود که من یکماهه بیهوشم ها ؟چرا سینه ام ورم کرده ؟با لبخند مصنوعی گفت چی بگم ؟من - از وقتی افتادم توی بغلت تازمانی که روی دست من توی بیمارستان خوابیدی ؟نفسش رو داد بیرون و با لحن آرومی گفت هیچی حالت بد شد و آوردیمت اینجا ! گفتم یکماه چونیه مورد پیوند برات پیدا شد که با توجه شرایط وخیمی که داشتی رفتی نوبت اول و من هم با اصرار زیاد فرامرز یا همون جوزف هر کوفتی عملت کردم بماند که چندباری تیغ از دستم افتاد و باید تا آخر سالهای پزشکیم گوشه و کنایه همکارهای اتاق عمل رو گوش کنم اما فدای یه اخم تو !ولی عمل خوب بود و شرایط عالی ولی بیهوشی تو طولانی شد که خدا رو شکر با کشیدن موهای من بدبخت از اون شرایط سخت رد شدی !باور حرفهاش برام مشکل بود ولی نه الان جای دروغ بود نه اینکه همایون اهل دروغ پس یعنی من عمل کردم و اگه مشکلی نباشه میتونممثل یه آدم معمولی زندگی کنم ؟با چشمهای نمناک نگاهم میکرد با صدای آرومی گفتم همایون ! زیر لب گفت جانه همایون ؟ زندگی من ! دستم رو بلند کردم گرفت توی دستش و بوسید کشیدمش سمت خودم جوری که صورتش مقابل صورتم بود نفسهاش داشت صورتم رو گرم میکرد با گیجی نگاهش کردم چشماش داد میزد منتظره ولی من زبونم قفل شده بود نمی دونستم چی بگم باورش برام مشکل بودخودم رو خواستم نزدیکش کنم که از انتظار حرف یا حرکتی خسته شدو خواست صورتش رو بکشه عقب که آروم گفتم نه !و خم شدم سمتش بدون توجه به درد سینه ام و احساس دوگانه املبهام رو مهمون لبهای اون کردم میدونستم شوکه شده ولی لبم رو برنداشتم فقط محکم لبم رو فشار میدادم به لبش نمیدونم توی بهت کارم بود یا چیز دیگه ای نا امید خواستم لبم رو بردارم که دسش رو از دستم آزاد کرد و انداخت پشت گردنم و لبهام رو به لب گرفت یه حس شیرین که تا الان نداشتم با توجه به ضعف بدنم یا حتی تشنگیم داشتم همراهیش میکردم اونم نرم و آروم لبهام رو میبوسید یه لحظه یه جرقه توی ذهنم زد من یکماه بیهوش بودم پس دست و صورتم تمیز نیست و دهنم مطمئنم بوی ناخوشایندی میده سرم رو کشیدم عقب همایون با چشمهای خمار داشت نگاهم میکرد با جدیت گفتم بسه دیگه من هنوز دستو صورتم رو هم نشستم ! همایون - مهم نیست , و خواست دوباره بهم نزدیک بشه که گفتم همایون اول برو پرستار صدا بزن تا بیاد منو ببره دستشویی دوم اینقدر دستت رو پشت گردن و بدنم فشار نده به قول خودت من تازه عمل کردم سوم وقتی کارم با پرستار تموم شد پشت در باش تا صدات بزنم !حالت خوشش پرید و با تعجب گفت سیوا تو که تا الان داشتی با لبهای من بازی میکردی ؟من - خوب اون برای تشکر بود الانم من سر و صورت کثیف و خسته امو در ضمن جراح جونم من مگه عمل نداشتم کهتو سنگینیت رو انداختی روی سینه من ؟آخی گفت و از روی من بلند شد تازه دردش شروع شد همایون - خوب عزیزم من برم سریع پرستار رو صدا بزنم تا بیاد خانومم رو ترگل ورگل کنه ! من - بگو خمیر دندون و مسواک هم بیاره و صابون و یه حوله تمیز !دستش رو گذاشت روی چشمش و خم شد و گفت اطاعت سرورم ! وقتی از اتاق رفت بیرون هنوز داغی لباش رو روی لبم احساس میکردم پرستاری اومد و کمک کرد تا خودم رو تمیز کنمانگار شده بودم یه پر کاه گفت نمیتونم از جام بلند شم ولی با اصرار من تا دستشویی اتاق منو برد و سعی کردم تا جایی که میتونم خودم کارم رو انجام بدم دوس نداشتم کسی برام ظرف بگیره تا دست و صورتم رو بشورماز دیدن خودم توی آیینه جا خوردمصورتم لاغرتر شده بود موهام زیر اون کلاه مسخره گره خورده بود میدونستم اگه بخوام شونه شون کنم کلی از موهام از ریشه درمیاد پس بی خیال شدم دست و صورتم رو حسابیبا صابون شستم و دندون هام رو مسواک کردم و به کمک پرستار لباسم رو عوض کردم احساس تازگی میکردم وقتی کار پرستار تموم شد ازش تشکر کردم و گفتم همایون رو صدا بزنه اونم هنوز پرستار نرفته بود بیرون اومد توی اتاق با دینم لبخند مهربونی زد و به شوخی گفت به به چه خانوم خوجلی ! منت گذاشتین و بنده حقیر رو به حضور پذیرفتین ! اون روز هر چی خواستم درباره گیرنده بپرسم یا ایوب و بقیه یه جور یاز جواب دادن طفره میرفت تا شب با چرت و پرت و جوک و مسخره بازی حواسم رو پرت میکرد موقعی که مسکن های آخر شب رو برام تزریق میکرد با اینکه خسته بودم ولی بهش گفتم همایون کارت که تموم شد کنارم بشین باید صحبت کنیم !همایون - چشم شما امر بفرمایید !وقتی کارش تموم شد صندلی رو گذاشت کنار تختم و دستم رو گرفت و گفت من در خدمتم ! من - اول فرامرز کجاست ؟دوم . اونشب چه بلایی سر ایوب اومد سوم . ستار و مهتاج چی شدند ؟ چهارم . چرا امروز کسیبا اینکه من بهوش امدم نیومد ملاقاتم ها ؟مخصوص جوزف ؟منتظرم تعریف کن !احساس کردم دستم رو فشار میداد نه از روی احساس بلکه ناراحتی نفسش رو داد بیرون رو گفت اول فرامرز ظهر اومد دیدنت که من نزاشتم بیاد داخل چون سرما بدی خورده بود و توام مریض گفتم هر وقت مرخص شدی بیاد خونه تو رو ببینه دوم ایوب خان هم توی همین بیمارستان توی ccu بستریه البته با حال و اوضاع بد چون خیلی وضع قلبش خرابه سوم اوشب که من دیگه برنگشتم خونه ولی فرامرز زنگ زد به وکیلش توی ایران و گفت شکایتی که بیست سال پیش پدرش از ستار و مهتاج کرده به جریان بندازه فعلا اون دوتا ممنوع الخرج هستند !چهارم جزء مه رو که درگیر باباشه و مامان غزال که توی خونه است کسی دیگه ای جزء شوهرت نبود که بیاد ملاقاتت خوشگله من !من - خوبه حالا راحتتر میتونم بخوابم !چشمام رو که بستم صدای نفسهای همایون کنار گوشم می اومد با صدای آرومی گفت سیوا باید با هم حرف بزنیم !چشمام رو که باز کردم خم شده بود روی صورتم و زل زد به چشمام نمیدونم از توی چشماش و حالت صورتش نمیتونستم چیزی بفهمم من - خوب حرف بزن !همایون - تو منو دوست داری ؟یخ کردم انتظار هر حرفی داشتم جزء این نمیدونستم چی بگم !صورتش رو برد عقب و منتظر نگاهم کرد من - چرا این سوال رو پرسیدی ؟ همایون - جوابش برام خیلی مهمه فقط بگو دوسم داری یا نه ؟من - از اونجایی که من دروغ بلد نیستم باید بگم نه ! خشکش زد و رنگش پرید و با من من گفت یعنی چی ؟من - دوست ندارم ولی ازت خوشم میاد میدونی چرا ؟دیدم هنوز گیج داره نگاهم میکنهادامه دادم نمیگم ازدواج با تو به من برای انتقام کمک نمیکرد ولی وقتی فهمیدم طرف ایوب و بقی نیستی وقتی دیدم چه عاشقانه مارال رو دوس داری گفتم خوب سیوا خانوم این همون پسری که اول به خیال دایی بودن اومدی جلو ولی بعد فهمیدی هیچنسبت خونی باهات نداره و راستکی نامزدته حلا میخوای چیکار کنی ؟با ناراحتی گفت الان داری واقیعت رو میگی ؟من - آره انتظار نداشتی که از لحظه اول عاشقت بشم اونم من دختری که از ده سالگی توی گوشم قصه داغ و بدبختی های زنی بود که خانواده اش سر یه بهونه الکی از خونه انداختنش بیرون و باعث شدندمن بچه دوساله ای که باهاش بودم زیر برف توی اون سرما تا صبح یخ بزنم و بیماری قلبیم یادگار اونشب برام باشه هدفم از اومدن به ایران فقط انتقام و اثبات بی گناهی مامان مارال بود تا اینکه تو و پیشنهاد ازدواجت اومدی وسط منم باید برای نزدیکتر شدن


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
دستم میسوزه دهنم خشک شده و مزه تلخی میده
چشمام رو باز میکنم نمیدونم کجام اطرافم رو نگاه میکنم یه سرم به دستم وصله توی جام نیم خیز میشم انگار شبه چون اتاق تاریکه و فقط یه چراغ خواب روشنه بهتره از جات تکون نخوری وگرنه سرم درمیاد ! صدای کی بود ؟چراغها روشن میشه نورش اول چشمام رو میزنه سیوا میاد جلو و با لبخند مسخره ای میگه سلام دکتره غشی ! با بی حالی میگم - من کجام ؟ کی این سرم رو وصل کرده ؟سیوا - الان توی خونه بابا جوزفی توی اتاقی که اونشب با هم استراحت کردیم و ...حرفش رو قطع میکنم و میگم فهمیدی من از سرشب حالم بد شد همینجوری بودم ؟سیوا - چجوری ؟ اگه منظورت به لباسهاته که عوض شده اگه منظور قیافه داغونته که مهم نیست چون قیافه طبیعیته اگه منظور چجوریاز اینجا سر در آوردی باید بگم با هواپیما اومدی و ...با حرص داشتم بهش نگاه میکردم که یه ریز چرت و پرت میگفت تا اومدم داد بزنم خفه بشه صدای در اومد و خودش ساکت شد سیوا - بفرمایید ! در باز شد و فقط دیدم سیوا دوید سمت در و خودش رو انداخت روی پاهای یه زن جوزف ویلچر رو هول میداد یعنی این زن ... نهچیزی که الان جلوی چشمهای منه واقعیت نداره یعنی این زن لاغر با اون لباس بیمارستان و سُرم به دستو ابرو و موهای ریخته ماراله منه ؟از جام بلند شدم سُرم از دستم کشیده شد ولی مهم نیست رفتم نزدیکش سیوا سرش رو روی پاهاش گذاشته بود ولی اون زن با چشمهای گریون داشت به من نگاه میکرد من - مارال ؟صدای هق هق گریه اش بیشتر شد سیوا از جلوی پاهاش بلند شد و رفت کنار به جوزف نگاه کردم که با نگرانی داشت به مارال نگاه میکرد من - جوزف این ماراله ؟فقط سرش رو تکون داد و با نگرانی دستی کشید روی بازوی مارال و گفت منو سیوا میریم بیرون عزیزم اندازه این چند سال فرصت داری با برادرت صحبت کنی ولی تاکید میکنم اگه گریه کنی یا حالت بد بشه آمبولانس میگیرم و میبرمت بیمارستان متوجه شدی ؟مارال چشم به من فقط سرش رو تکون داد جوزف و سیوا رفتند بیرون خودم رو انداختم جلوی پاهاش و های های گریه کردم صدای گریه اون از من بلندتر بود نمیدونم چقدر گریه کردیم که صدای جوزف از پشت در اومد جوزف - مارال الن تلفن دستمه میخوام زنگ بزنم آمبولانس یا گریه رو تموم کن یا برگرد بیمارستان ! صدای گریه مارال قطع شد از جلوی پاش بلند شدم و دستهای لاغر و پر از زخم و کبودهای سوزن رو به دستم گرفتم خودش رو انداخت توی بغلم محکم بغلش کردم اندازه تمام این سالها فقط توی بغلم نگهش داشتم دیگه موهای بلندی نبود که سرم رو فرو ببرم توی اونا و با بوی خوش موهاش مست بشم از خودم جداش کردم و کلاهش رو از سرش برداشتم چند تار موی ضعیف روی سرش بود با خجالت سرش رو انداخت پایین سرش رو بوسیدم گریه اش گرفت کنار گوشش آروم گفتم هیسس الان جوزف شاکی میشه !لبخندی زد و گفت همایون ! من - جون دلم - جان همایون زندگی من کجا بودی تا الان ها ؟با یاد اینکه پیوند انجام داد گفتم تو چجوری از بیمارستان اومدی بیرون ها ؟باید تا یک ماه تحت مراقبت باشی بدنت ضعیفه محیط بیرون برات مثل سم می مونه ! با صدای خشداری گفت خودم با مسئولیت خودم مرخص کردم خودم رو البته تا فرداشب ! من - آخه چرا ها ؟مارال - همایون درست پیوند با موفقعیت انجام شده ولی من وقت زیادی ندارم ! باید تو و سیوا حق تمام این سالها رو از پدر - فرامرز و مهتاج بگیرید حتی از ستار ! با تعجب گفتم یعنی چی ؟مارال - همایون دفترها رو خوندی ؟من - آره دفتر اول رو خوندم با ناراحتی گفت آخه چرا ؟ تو که تمام اون سالها خبر داشتی چی به من گذشته باید دفتر دوم رو شروع میکردی ! من - من گیج بودم اومدن سیوا و حرفهاش پیدا شدن تو خریدن اون خونه تو که میدونی من چه آدم احساساتی هستم اسیر احساس سیوا شدم کسی که الان فهمیدم خواهره منه ! تو میدونی من ..مارال با لبخند شیطونی گفت میدونم چه بوسه های آتشینی ازش گرفتی و تصور اینکه اون شریک و همسر زندگیته ولی باید بگم درست فهمیدی احساست اشتباه نکرده اون هنوز همسرته ! با تعجب گفتم چیییی؟با جدیت گفت اینا مهم نیست الان دفتر دوم همراهته ؟من - آره توی چمدونمه مارال - خوبه الان منو ببر روی تخت و اون زنگ رو بده دستم ! انگار یه بچه دوساله رو بغل میکردی خیلی ضعیف شده بود چشماش رو بسته بود دوس داشتم هیچ وقت به تخت نرسیم و تا آخر دنیا توی بغل من باشه ! من - خوب اینم تخت مارال - بزار همینجور توی بغلت باشم ! من - اذیت میشی منم توی راه بودم سرم به دستم بوده احتماله آلودگیم هست بزار بزارمت رو یتخت برم حموم بعد میام مثل سابق بغلت میکنم ! فقط سرش رو تکون داد گذاشتمش روی تخت و زنگ رو دادم دستش زنگ رو که زد خدمتکاری اومد داخل اتاق مارال - حموم رو برای برادرم آماده کن چمدونشم بیار توی اتاق هیچکس مزاحم ما نشه یه شام سبک هم برامون بیار به سیوا هم بگو بیاد پیشم راستی داروهامو هم بیار! خدمتکار چشمی گفت و رفت بیرون کنار تختش نشسته ام و گفتم خوب حالا نمیخوای بگی منظورت از اینکه سیوا هنوز زنه منه چی بود ؟مارال - به اونجا هم میرسیم صبر کن ! تا اومدم ازش چیز دیگه ای بپرسم صدای در اتاق اومد و بعدش سیوا اومد توی اتاق موهای بلندش تا کمرش بود یه لباس راحتی سفید پوشیده بود با شیطنت چشمکی به من زد و اومد سمت مارال و گونه اش رو بوسید و حالش رو پرسید بوی عطر خاصی میداد لعنتی نیمتونستم چشم ازش بردارم این دختر عجیب آدم رو وسوسه میکردسیوا - چطوری همسر گرام ؟چشم غره ای بهش رفتم و اخم کردم ! سیوا - اوه اخمش رو نگاه الان چرا این قیافه رو به خودت گرفتی ها ؟من - مارال بهش بگو من از دروغ متنفرم !سیوا - آهان یعنی اگه می اومدم و در میزدم تق تق سلام من سیوا هستم دختر مارال راهم می دادین ؟من - مارال بهش بگو به هر حال نباید اون دروغها رو میگفت و منو وابسته خودش میکرد !سیوا - اوه مارال جون زحمت نکش خسته میشی با این حالت حرفهای دایی جان رو به من انتقال بدی خوشبختانه صداش بلنده من میشنوم ! از لحنش خنده ام گرفت ولی سعی کردم نخندم مارال - هنوز نمیتونی جلوی خندیدنت رو بگیری ؟من - ای بابا کی خواست بخنده ؟ از جام بلند شدم و گفتم من میرم حموم ! سیوا با خونسردی گفت همایون جان وقتی غش بودی برات لباس گذاشتم میتونی از حموم همین اتاق استفاده کنی ! اووف از دست این دختر رفتم سمت حموم و خودم رو سپردم به آب سرد چون بدنم کمی داغ شده بود لعنت بهت دختره ی ...دلم نمی اومد چیزی بهش بگم خدا این دختر عجیب خوشگله ! دستم کمی درد میکرد یه کوچولو هم زخم شده بود خدا رو شکر اونجوری که من سُرم رو کشیدم رگم پاره نشداز توی آیینه جعبه کمکهای اولیه ای که سر حموم بود چسب زخم و بتادین برداشتم فقط کمی ضدعفونی میخواست !دوش سریعی گرفتم و اومدم بیرون لباسهام رو توی رختکن بوی عطر اون دختره خیره سر رو میداد با لبخند لباسهام رو پوشیدم و اومدم بیرون سیوا توی اتاق نبود سینی غذا روی میزی کنار تخت بود رفتم سمت تخت مارال چشماش رو بسته بودمن - خوابی بجی ؟با بغض گفت نه داداشی بیدارم فقط کمی خسته ام ! من - خوب اگه خسته ای استراحت کن چیزی به صبح نمونده مارال - نه زمان کمی دارم ! من - خواهر خوشگله کچله من این چه حرفیه ناسلامتی مغز استخون من بهت خورده ! لبخند تلخی زد و گفت بشین تا برات تعریف کنم ! نفسی کشید و گفت اول این آمپول رو که آرامبخشه بزن تا دردم شروع نشده ! چشمی گفتم و داروهاش رو نگاه کردم همه مسکنهای قوی برای تسکین درد بود داروهای گرون ولی در عین حال مضر با هر کدومش باید کلی آب و مایعات میخوردتا حل بشه سرنگ رو آماده کردمدستش رو که دیدم جیگرم آتیش گرفت جای سوزن و کبودی هاش داغونم کرد به سختی رنگش ور پیدا کردم و آمپولش رو تزریق کردم دردش اومد ولی طفلک یه آخ هم نگفت دستش رو بوسیدم و سرنگ رو انداخت توی سطل زباله مارال - داداشی شام چی برامون آوردند ؟یه نگاه به سینی کردم یه پارچ بزرگ آبمیوه و دو ظرف سوپمن - سوپ و آبمیوه میخوای من بهت بدم ؟چشماش برق زد الهی فدای خواهر خودم بشم هر قاشق سوپی که دهنش میزاشتم انگار ییه سال به عمرش اضافه میشد خیلی خشوحال بود صورتش اون غم اول رو نداشت سوپش که تموم شد اومدم قاشق بردارم خودم غذام رو بخورم که مارال خواست خودش بهم غذا بده به سختی قاشق قاشق سوپ داد من خوردم خوشمزه ترین سوپ دنیا بودمارال - خوب حالا نوبت تعریف کردنه ! من - بنده سراپ گوشم ! مارال - اونشب که منو از خونه انداختین بیرون تا صبح پت در بودم بچه هم گریه میکرد سروصدای بابا و فریادهای تو می اومد میدونستم میای در رو برام باز میکنی یا حداقل خاتون گلی میاد در رو باز میکنه برام ولی کسی نیومد و فریادها هم تموم شد بچه دیگه صداش در نمی اومد فقط خس خس میکرد میخواستم پرتش کنم توی کوچه برگردم خونه ولی دلم نیومد بچه پتوش نازک بود نمیدونم دلرحمی بود یا ترحم هرچی بود بچه رو توی دامنم پیچیدم گرم شد و پاهای من یخ نمیتونستم حتی با انگشتهام بچه رو نگه دارم چه برسه به اینکه در عمارت رو بزنم لحظه به لحظه سردتر میشدم فقط یادمه در آخرین لحظه صدای اتومبیلی اومد و من از سرما خشک شدم وقتی دوباره چشمهام رو باز کردم توی یه تخت خواب گرم و نرم بود و لباسهام عوض شده بود و فرامرز جلوی روم نشسته بود اول گیج بودم بعد کم کم یادم اومد همه اون اتفاقها از حالت نگاهش ترسیدمانگار به یه طعمه داشت نگاه میکرد یه حیوون پست با من من بهش سلام کردم ولی جوابی نداد فقط از جاش بلند شد و اومد کنار تخت و با لحن بدی گفت چقدر تو و اون توله سگ سگ جون هستید ؟نمیدونستم منظورش چیه هنوز گیج بودم ! من - اینجا کجاست ؟ منو کجا آوردی ؟با پوزخندی گفت اینجا خونه ای بود که قرار بود با لباس عروس بیایو با کفن برگردی ولی تو با لباس سفید اومدی البته با یه بچه توی بغل ! من - اون بچه من نیست یعنی بچه بابا ایوبه ! قهقه خنده اش بلند شد با مسخرگی گفت یعنی اون بچه دوساله خواهر کوچولوی توئه ها ؟یعنی مال تو نیست ؟من - نه یه نامه باهاش بود خوبه توی همین خونه بعد از رفتن مهمونا پیداش کردم تو خودت نامه رو دیدی ندیدی ؟ تازه من چجوری میتونم همچین بچه ای داشته باشم ها ؟ خوبه یکسال عقد تو بودم و خونه بابام ! فرامرز - ولی مهتاج چیز دیگه ای میگه ؟من - مهتاج چی میگه ؟فرامرز - یعنی تو توی این یکسال اصلا خونه مهتاج نرفتی ؟ یعنی تو دنبال گلین خانوم تا دماوند نرفتی ؟ یعنی به باباکریم نگفتی هر جور شده گلین خانوم رو پیدا کنه ها ؟با تعجب بهش نگاه میکنم و میگم تو اینا رو از کجا میدونی ؟با پوزخن گفت مهتاج خواهر گرامی شما به منه بدبخت داماد ناکام گرفتن ! اگه تو خطایی نکردی پس چرا بابات با اون آبروریزی با یه لباس عروس از خونه توی اون برف انداختت بیرون ! با بغض گفتم خوب از دستم عصبانی شد ! با فریاد گفت دروغ میگی مثل سگ اگه دست از پا خطا نکردی پس چرا تا این سن مریض نشدی ؟گیج بودم منظورش چی بود ؟من - یعنی چی که مریض نشدم ؟با داد و بیداد گفت تو مگه 14 سالت نیست پس چرا عادت نشدی مثل همه دخترها ؟خواهرت که گفت دکتر هم بردنت و دکتر گفته تا یکسال دیگه باید مریض بشی ! نمیدونستم چی میگه اشکم راه افتاد و با گریه گفتم من هیچی نمیدونم من اصلا دکتر نرفتم ! فرامرز - یا تو خیلی احمقی یا منو احمق فرض کردی ؟گریه ام شدیدتر شد و با لحن مسخره ای گفت این کولی بازی ها رو برای من در نیار اگه برت گردوندم چون نمیخواستم اون بابات فکر کنه من فرامرز کنعانی پسر سالارخان احمقه که دختر دستمال شده اش رو به من بندازه ! من - بخدا من هیچ کاری نکردم فرامرز - الان معلوم میشه ! و شروع کرد به درآوردن لباسش منم مثل خنگها داشتم نگاهش میکردم و اثبات کرد که من خنگم و اون زرنگ وقتی درد شدیدی کشیدم و خون زیادی ازم رفت بغلم کرد و همراه من شروع کرد به گریه کردند وای همایون اون شب تا صبح من با فرامرز گریه کردم با مردی که منو برد به دنیای زنها منی که یه دختر خنگ بودم درد داشتم ولی آغوشش با همه حرفها و فریادهاش برای من گرم و لذت بخش بود نمیدونم کی توی بغلش به خواب رفتم ولی وقتی چشم باز کردم با یه خانوم بالای سرم بود تا دید چشم باز کردم با مهربونی پیشونیم رو بوسید و گفت این خانوم دکتری که تازه ازخارج اومده و میخواد معاینه ام کنه لباسهام و ملافه ها تمیز بود هنوز دکتر زن ندیده بودم خانومه با مهربونی شروع کرد به صحبت کردن با من و کمک کرد لباسهام رو دربیارم وقتی معاینه اش تموم شد با لبخند مهربونی رفت بیرون هنوز نیم ساعت از رفتنش نگذشته بود که فرامرز اومد داخل و دوید سمتم اول از نحوه وارد شدنش ترسیدم ولی بعد وقتی محکم بغلم کرد و غرق بوسه ام کرد خیالم راحت شد گفت اون بچه از من نیست اون حرف از دختر بودن و پاک بودن من میکرد ویلی من به چهره دوست داشتنیش نگاه میکردم چهره ای که به نطرم بی نقص ترین چهره بود فرامرز مردی که برای اولین بار و آخرین بار مزه آغوش گرم و امنش رو چشیدم از رفت تا به اون بابای بیخیر بگه که من دختر پاکی هستم ! ولی چه فایده یکساعت دوساعت از رفتنش گذشت ولی برنگشت تا اینکه خدمتکاری اومد داخل و گفت خواهرم مهتاج اومده دیدنم تعجب کردم گفتم حتما اومده دنبالم خوشحال از تخت اومدم پایین لباس خواب نازکی تنم بود ظاهرم خیلی شلخته بود سریع یه شونه به موهام زدم تا اینکه مهتاج بدون در زدن اومد داخل با دیدنش بغض کردم و پریدم بغلش باورم نمیشد مهتاج هم داشت پا به پای من گریه میکرد خواهری که توی این همه سال همراه من نبود و یکبارم درکم نکرد مهتاج - گریه بسه مارال باید با من بیایی ! من - کجا خواهر میریم خونه ؟مهتاج با پوزخندگفت ساده ای از صبح نامادری فرامرز اومده عمارت داره مثل این لاتهای چاله میدون عربده میکشه باید یه مدت بیای پیش ما تا یه کم جو آروم بشه ! من - حالا من چیکار کنم ؟مهتاج - هیچی فقط یه کم لباس برای احتیاج بردار منه ساده منه احمق لباسهام رو با کمک مهتاج جمع کردم فقط در آخرین لحظه گفتم مهتاج فرامرز چی اون دیشب باور کرد که من بی گناهم دکتر منو معاینه کرد و گفت اون بچه ماله من نیست ! احساس کردم یه کم هول شد ولی زود به خودش مسلط شد و گفت اینخواهش فرامرز بوده که من یه مدت کنار مهتاج خواهر بسیار نگرانم بشم تا اوضاع آروم باشه ! دم رفتن جوری رفتیم که یه خدمتکارم ما رو ندید لحظه ای که سوار ماشین خشایار خان شدیم مهتاج سبدی داد دستم و گفت باید بچه رو هم ببریم چون ممکنه برعلیه من استفاده اش کنند من خر باز خام اون شدم و با بچه سوار بر ماشین مهتاج راه افتادم تا یه مسیری مهتاج با من اومد ولی بعد وسط راه پیدا شد و گفت برای اینکه کسی شک نکنه برمیگرده خونه ! ازش خداحافظی کردم راننده مرد نسبتا جوونی بود که اصلا حرفی نمیزد من با نگرانی گفتمش کجا میریم ؟اونمفقط یه جمله گفت جایی که مهتاج خانوم گفتند ! دیگه حرفی نزد وسط راه احساس خستگی کردم و خوابم برد و ...دگیه ادامه نداد نفسش سنگین شد نزدیک سه سات داشت حرف میزد صبح شده بود سریع درازش کردم و اکسیژن کنار تخت رو بهش رسوندم یه کم که نفسش برگشت لبخندی زد و گفت ادامه اش باشه برای چند ساعت دیگه ! قبول کردم خودمم هم گیج بودم هم خسته ذهنم خالی بود نمیدونستم چی درسته چی غلط !مارال خواهش کرد به عادت قدیم کنارش بخوابم خسته تر از اونی بودم که حرفی بزنم یا مخالغتی کنم کنارش روی تخت دراز کشیدم و سرش رو گرفتم توی بغلم و با بغض پیشونیش رو بوسیدم و اونم نفس عمیقی کشید و توی آغوشم خوابش برد منم از خستگی بیهوش شدم ...توی خواب و بیداری بودم که با صدای یکی از خواب بیدار شدم سیوا سرتا پا قرمز بالای سرم وایستاده بود مارال با لبخند داشت نگاهش میکرد سیوا با تاسف ساختگی گفت واقعا که ملت زن خوشکل و خوش هیکلشون رو ول میکنن و میرن کنار یه زن کچل خوشگل میخوابن ؟چشماش از شیطنت برق میزد خدا آین دختر منو میکشه موهاش رو از دو طرف بافته بود لباس آستین بلند قرمزی پوشیده بود با جین قرمز لباش هم قرمز کرده بود مارال - من فدای این دختر قرمز پوشم بشم ! خودش رو انداخت بغل مارال و چون مارال کنار من بود باعث شد دسته موی بافته شده اش بخوره به صورته من نفسم بند اومد لامصب چه عطر خوشبویی زده بود به خودش من که حالم داشت بد میشد ! خودم رو جابجا کردم خواستم از تخت بیام پایین که برگشت سمت و با شیطنت گفت سلام به شوهر خیانتکارم چرا دیگه پیش من نمیای ؟اخم وحشتناکی بهش کردم و گفتم علیک سلام ! با خنده و لحن نازی گفت سلام بر دایی نه همسر نه برادر نه ..مارال با دست زدش کار و گفت آهای دختر خیره سر داداشی منو اذیت کنی باید تا ایران پیاده بری فهمیدی ؟چشمهای خمارش رو گرد کرد و گفت اوه اوه چه طرفدار خوشگلپروباقرصی داره ؟مارال نگاهی به من کرد و با مهربونی گفت پس چی فکر کردی همایون عشقه منه ! سیوا همینطور که میخواست از اتاق بره بیرون با شیطنت زبون درازی به مارال کرد و گفت راستی میگی عشقه توئه و عقشه منه ! چشمکی هم به من که با اخم نگاهش میکردم زد و از اتاق رفت بیرون من - اووف از دست این دختر این به کی رفته اینقدر اذیت داره ها ؟مارال - سیوا وقتی حسودیش میشه میزنه در شوخی و مسخره بازی ندیدی چه رنگ جبغی پوشیده بود ؟با تعجب گفتم حسودی چرا ؟مارال - چون من دیشب همسرش رو گرو گرفته بودم ! با حرص گفتم سیوا همسر من نیست ! اون خواهره منه ! مارال - اول برو سر و صورتی صفا بده بعد بیا خدمتکار رو صدا کن تا منو راه بندازه تا بگم تو برای سیوا چی هستی ! من - خدمتکار چرا خودم هستم نوکر بی مزد و مواجب ! با خنده و شوخی دست و صورتش رو شستم و با مسخره بازی دو تا شوید رو ی کله اش رو شونه کردم و صبحونه اش و داروهاشم دادم وقتی حسابی سرحال شد گفت میخواد جوزف رو ببینه باورم نمیشد تا به جوزف خبر دادم مارال میخواد اونو ببینه نیم ساعت بعد خودش رو فوری رسوند خونه از راه که اومد یکراست اومد سراغ مارال و شاخه گل مصنوعی گذاشت کنار تختش و سرش رو بوسیدنمیخواستم معذب بشه برای همین از اتاق اومدم بیرون دوس داشتم برم بیرون سردرگم پشت در اتاقش وایستاده بودم که کسی صدام زد برگشتم سیوا بود لباسهاش رو عوض کرده وبد این دفعه سرتا پا کرم پوشیده بود با اخم گفتم چکار داری؟خونسرد اومد سمتم و دستم رو گرفت و برد سمت یه اتاق دیگهمن - خودم میام دستم رو ول کن نامرد همیچین دستم رو سفت نگه داشته بود که نمیتونستم از توی دستهاش درش بیارم سیوا - زور الکی نزن من پنج ساله که جودو میرم و باید بگم کمربند مشکی دارم ! در ضمن اونا حالا حالاها حرفهاشون تموم نمیشهتعجب کردم هرچند از همچین آدمی این نوع ورزشها بعید نبودمن - خوب حالا میشه دستم رو ول کنی ؟با لبخند در اتاق رو باز کرد رفتم داخل دهنم از تعجب باز موند یه اتاق بزرگ پر از وسیله های ورزشی انگار اومده بودی سالن بدنسازی وزنه - طناب - توتالکو وکلی وسیله دیگه وسط اتاقم یه کیسهبوکس بزرگ وصل بود که دستکشهاش کنارش افتاده بود یه تخت دونفره هم گوشه اتاق بود من - اینجا سالن ورزشه ؟با خونسردی دستم رو ول کرد و رفت سمت تخت و با لبخندگفت نه اینجا اتاقه منه ! چشمام زد بیرون و گفتم چی اینجا اتاقه توئه ؟ یعنی میخوای بگی اینجا که پر از وسایل ورزشیه جای استراحته تو و خوابیدنته ؟سیوا - آره من - پس اون اتاقی که مارال توش خوابیده ماله کیه ؟ تو که گفتی اونجا ماله توئه ؟سیوا - اگه میگفتم عقشم بیا اینجا شب اول استراحت کن می اومدی و لبازی میکردی نه ؟حالا هم چشمات رو اینقدر گرد نکن مثل قورباغه بشی من اصلا از شوهرهمدله قورباغه خوشم نمیاد ! با عصبانیت گفتم هی منو یاد حماقت خودم ننداز ! بعد با تمسخر اضافه کردم آبجی کوچیکه ! صدای خنده اش بلند شد نمیدونم کجای حرفم خنده دار بود ولی این بشر که نمیتونست جلوی خنده اش رو بگیره من - میشه بگی کجای حرفم خنده دار بود ؟با خنده گفت پس هنوز مامان مارال داستان رو برات کامل تعریف نکرده ها ؟من - نخیر هنوز جای فرارشه به کمک خواهرم مهتاج ! با عصبانیت از روی تخت پاشد و اومد سمت کیسه بوکس و دستکشهاش رو دستش کرد و شروع کرد به ضربه زدن در حین مشت زدن با حرص حرف میزد مهتاج هه خواهر دلسوزی ؟خواهری که فقط ادعای خواهری داشت کسی که حاضر شد خواهر بی پناه و بیگناه خودش رو تا لب مرز بیهوش ببره و بعد به کردهای اونجا بفروشه دختری که فقط یک شب از زن شدن و اثبات بی گناهیش میگذشت ؟دلواپسش بودم معلوم بود حسابی عصبی شده با نگرانی گفتم سیوا تمومش کن تو قلبت مریضه بسه ! با فریاد گفت نه بس نیست باید گوش بدی ! با احتیاط رفتم سمتش و دستهاش رو که محکم به کیسه مشت میزد گرفتم با غیض نگاهم میکرد بغلش کردم نه به عنوان همسر یا خواهر به عنوان کسی که ترسیده عصبانیه دختری که زندگیم رو بهم ریختصدای نفسهای تندش رو که آروم میشد میشنیدم بدنش از لرزش عصبانیت وایستاده بود حس دوست داشتنش برگشت توی وجودم میخواستم تا آخر عمرم همینجوری توی آغوش گرم خودم بگیرمش ولی حیف ...سیوا - حیف که چی ؟با هول از خودم جداش کردم و گفتم هیچی ! با شیطنت خندید و گفت نترس حرفت رو بزن عصبانیتم خوابید ! هنوز دستم دور کمرش بود قدش از من کوتاهتر بود و این باعث میشد خم بشه روی صورتش تا بتونم باهاش حرف بزنم بوی خوبی ازش به مشامم میخورد فقط یکی چشمهای پر از شیطنتش و لبهای خوشگلش توی دیدم بود تا خواستم خم بشم سمتش صدای در اتاق اومد و جوری ولش کردم که خنده اش گرفت سیوا - بفرمایید ! خدمتکاری سریع اومد داخل و با دستپاچگی گفت ببخشید سیوا خانوم ولی حال خانوم بد شده ! من سریعتر از سیوا به خودم اومد و از اتاق دویدم بیرون تا در اتاق رو باز کردم انگار آوار روی سرم فرو ریخت چون جوزف سر مارال توی بغلش بود و داشت گریه میکرد من دویدم سمت تخت از گشه دهنش داشت خون می اومد یه لحظه فراموش کردم همایون برادره مارالم شدم دکتر و اون مریض با فریاد به جوزف گفتم چرا بالای سرش داری گریه میکنی زنگ بزن اورژانس ! جوزف - زنگ زدم توی راهه من - از کی اینجوری شده ؟جوزف - به 5 دقیقه هم نمیرسه حالش خوب بود داشت باهم حرف میزد چیزهایی میگفت که یه عمر حسرتش رو خوردم هق هق گریه اش بیشتر شد مارال چشمهاش رو باز کرد و رو به من گفت همایون ! من - جان همایون ؟دستش رو به طرفم دراز کرد دستش رو گرفتم و سر انگشتاش رو بوسیدم صداش به سختی در میومد مارال - من دیگه فرصتی ندارم از الان سیوا که مثل دختر خودم بزرگش کردم دست تو امانت به حق همین ساعت قسمت میدم یه لحظه هم احساس گناه نکنی چون سیوا زمه توئه نه خواهر یا فامیلت ! من - خوب باشه قوبل حرف نزن الان آمبولانس میرسه و سعی کردم حواسش رو پرت کنم تا آمپول مسکنی بهش تزریق کنم ولی دستم رو فشار داد و گفت همایون !من - جان دلم عمر من بعد از بیست سال پیدات کردم الان باید فقط به حرف من گوش کنی !کنارش نشسته ام جوزف سرش رو توی بغلم گذاشت مارال - قسم بخور ؟من - مارال جان چیزی که امکان نداره قسم الکی نمیخورم ! با لبخند ضعیفی گفت - تو پسر مامان غزالی بابات پسرعموی مامان غزال بود وقتی مامان با اون مردک ایوب ازدواج کرد تو چندماهه بودی کسی که ثروت عظیمی داشت ولی خانواده شوهرش نمیخواستنش کسی که زن مردی شد که دو تا بچه داشت و زنش با آبروریزی ازش جدا شدکسی ه به خاطر ارث و میراثی که برای پسر کوچیکش همایون مونده بود زن اون مردک هوسباز و سنگدل شد ! وقتی من اومدم به هم محرم شدیم ولی سیوا دختر بابا ایوب و گلین خانومه نیست خواهر گلین خانومه که به تحریک مهتاج ... نفسش سنگین شد و به خس خس افتاد گیج بودم حرفهاش بوی دورغ رو نمیداد با فریاد جوزف به خودم اومدم مارال خون از دماغ و دهنش زده بود بیرون سریع به پهلو خوابوندمش و ماسک اکسیژن رو براش آماده کردم راه تنفسش رو باز کردم ولی لخته خون توی حلقش مونده بود گیج بودم فقط برای یه لحظه تصمیم گرفتم ازجوزف یه تیغ جراحی خواستم که دست سیوا یه چاقوی جراحی داد دستم کمی از گلوش رو سوراخ کردم خوشبختانه کمی تنفسش بهتر شد پشتش رو ماساژ میدادم میتونست ناله های ریزی بکنه جوزف با عصبانیت توی گوشی فریاد میزد و درخواست آمبولانس میکرد ! احساس کردم کسی دستش رو گذاشت روی شونه ام برگشتم سمتش سیوا با رنگ و روی پریده داشت به مارال نگاه میکرد با صدای لرزونی گفت همایون مامان مارال ؟من - هیسس خوب میشه من اینجام نترس ! ولی خودم از ترس داشتم سکته میکردم میدونستم دیگه کاری از دست من برنمیاد ! مارال با ناله اسمم رو صدا زد گوشم رو بردم سمت دهنش و آروم گفتم جونم هیسس آروم به اندازه کافی حرف زدی !مارال - ققسسممم بوبببوخخخوووررر ! من - مارال الان وقت این حرفها نیست ولی اون به سختی چرخید سمتم و با چشمهای گریون نگاهم کرد طرز نگاهش آتیشم زد زدم زیر گریه و گفتم چشم عزیزم قسم میخورم تا لحظه مرگم مواظبش باشم به عنوان عشقم حالا استراحت کن تا این آمبولانس لعنتی برسه !لبخند کوچیکی گوشه لبش نشست و چشماش رو بست و با زمزمه گفت اگه زیر حرفت بزنی حلالت نمیکنم ! من - قسم میخورم خانمی !سر کچلش رو بوسیدم اول داغ بود اشکهام روی سرش میریخت احساس کردم نفس بلندی کشید و دیگه هیچی ...به عنوان یک دکتر فهمیدم تموم کرده ولی به عنوان یه برادر نه دلم نمیخواست سرم رو بالا بیارم و ببینم که ماراله من نفس آخر ور کشید ! صدای عصبی جوزف اومد که منو صدا میزد جوزف - همایون چرا مارال تکون نمیخوره ؟من - چون خوابیده ! آروم مثل یه بچه دیگه نه دردی داره نه زجری نه آمپول و سوزنی ! صدای گریه جوزف بلند شد برگشتم سمت سیوا وای خدای من اصلا رنگ توی صورتش نبود مات داشت به مارال نگاه میکرد سر مارال رو گذاشتم روی بالش و رفتم سمت سیوا و آروم صداش کردم ولی جوابی نداد تکونش دادم ولی اصلا انگار یا خشک شده بود یا ایستاده مرده بودآروم و با احتیاط بغلش کردم بدنش یخ بود فقط اگه نفسهاش نبود فکر میکردم مرده با گرهی گفتم سیوا داد بزن ! سیوا جیغ بکش با توام محکم تکونش میدادم ولی اون فقط تکون میخورد و عکس العملی نشون نمیداد تا اینکه دیگه صدای نفسهاش هم نیومد و با شنیدن صدای آژیر آمبولانس توی آغوش من از هوش رفت ...
یکماهه که مارال در بین ما نیست و من سیوا آریانمهر دیگه هیچ احساسی توی قلبم ندارم مراسم خاکسپاریش نرفتم یعنی نمیتونستم برم چون توی ccu بستری بودمهمایون و جوزف تمام کارها رو انجام میدادند و من مثل یک عروسک خیمه شب بازی توی دستهای اونا چرخ میزدم همایون میگفت این قرص رو بخوره میخوردم جوزف میگفت این غذا رو بخور میخوردم خودشون داغون بودند مخصوص جوزف ولی با اون حالشون نگران من بودند توی این یکماه دوهفته اش رو بیمارستان بستری بودم تا امروز که همایون اومد دنبالم قیافه اش داغون بود گفت باید برگردیم ایران گفت تحمل اینجا رو نداره با دیدنش بدنم داغ شد نمیدونم حسی که میگن دوس داشتنه به داغی بدن ربط داره یا نه ؟ولی همایون برام جالبه حالا هم که میدونه من هیچ نسبتی جزء همسری با هاش ندارم ! هرچند هنوز باور نداره روزهای اولی که توی بخش بهوش اومدم دنبال کارهای مارال بود که ببره ایران دفنش کنه که جوزف نذاشت گفت باید مارال پیش اون باشه همایون هم به سختی راضی شد یه روز که حال و هوا بهتر بود و هوش و حواسم سر جاش بود اومد دیدنم سرد و یخ بود فقط سلامیگفت و حالم رو پرسید ! تا گفتم مارال ؟زد زیر گریه نمیدونمبرای اون سخته که بیست سال خواهرش رو ندیده یا برای من که که بیست سال با مهربونترین زن دنیا زندگی کردم ؟یا برای جوزف که عاشقانه از اول با مارال بوده ؟همایون - سلام ! نگاهش کردم چشماش هنوز قرمز بود انگار گریه کرده بود جواب سلامش رو دادم اومد سمتم سرتاپا مشکی پوشیده بود ظاهرش به هم ریخته و داغون بود ریش درآورده بود خنده دار شده بود موهاش نامرتب بود انگار فقط دست و صورتی شسته بود دیگه هیچی ! من - علیک سلام این چه قیافه ای برای خودت درست کردی ها ؟با تعجب نگاهم کرد و گفت تو خوبی ؟من - آره مگه قرار بود بد باشه یا جنازه ام روی تخت ببینی ؟با بی حوصلگی گفت نه منظورم اینه که مرخص شدی اومدم ببرمت خونه ! پوزخندی زدم و گفتم خوب پس ببر ! اونم گیج دستم رو گرفت و از تخت آوردم پایین و رفت سمت دراز حرکتش زدم زیر خنده سرجاش خشک شد برگشتم سمتم فکر کرد دیوونه شدم سریع بغلم کرد و گفت هیسس آروم باش نفس عمیق بکش همه چی درست میشه من پیشتم نگران نباش! با خنده گفتم نگران که هستم چون داری منو با لباس بیمارستان و سرم به دست میبری شانس دستگاهها رو صبح ازم جدا کردند وگرنه با اونا تا خود خونه باید کولم میکردی ! نفس عمیقی کشید و ولم کرد با اخم داشت نگاهم میکرد من - خوب چیه یا برو یه پرستار صدا بزن یا که خودت کمک کن لباسهام رو عوض کنم ! همایون - من نمیتونم کمکت کنم میرم یه پرستار صدا میزنم ! من- آهان هنوز باور نداری من همسرت هستم ؟با حرص گفت بدبختانه یا خوشبختانه باور دارم که تو همسر منی ! باورم نمیشد یعنی ؟سعی کردم عادی باشم با لحن خشک خودم گفتم یعنی دفتر دوم رو خوندی ؟همایون - احتیاجی نیست جوزف نصفش رو برام تعریف کرد بیشتر مربوط به شهر مرزی که مارال بوده و اینکه چجوری فروختنش به یه کاباره توی ترکیه و ...من - واینکه سیوا داره از خستگی ولو میشه نیم ساعته سرپا وایستادم برو یا پرستار یا خودت ؟میدونستم چشمام پر از شیطنت شده با لبخند محوی اومدی جلو و پیشونیم رو آروم بوسید و گفت من میرم یه پرستار بیارم عقشم ! حس کردم بدنش داغ بود مثل اونشب پس هنوز دوسم داره خوبه ! به خودم که اومدم دیدم پرستار بداخلاقی اومده داخل و داره لباسهام رو عوض میکنه بعد از ترخیص گفتم منو ببره سرخاک مارال اول قبول نمیکرد وقتی در ماشین در حال حرکت رو باز کردم گفتم یا منو ببره یا خودم رو پرت میکنم بیرون با ترس و لرز منو برد سرخاک قبری که فقط یه تیکه سنگ سیاه بود که ته چهره ای از مارال رو کشیده بودند و دورتا دور مقبره گلهای سرخ بود روی قبر به دو زبون انگلیسی و فارسی اسم مامان مارال منو نوشته بودند عجیب بود گریه ام نمیگرفت از ده سالگی که با شنیدن داستان مامان گریه کردم دیگه اشکی نریختم هیچوقت حتی زمانی که اولین سکته قلبی ام رو کردم ! نمیدونم چقدر به قبرش خیره شدم که صدای گریه همایون بلند شد برگشتم سمتش دستش رو گرفتم با چشمهای خیس نگاهم کرد من - پاشو گریه تو به دردش نمیخوره ! فقط انتقام از تمام کسانی که این بلا رو سرش آوردند میتونه شادش کنه ! با بغض گفت انتقام از کی از خواهر و برادر و پدر خودم ؟و هق هق گریه اش بلندتر شداعصابم خورد شد اه گندش بزنن مرد اینقدر زرزرو ! با فریاد گفتم پاشو خودت رو جمع کن تا تقی به توقی میخوره اشکش درمیادمرد که گریه نمیکنه !عصبی شد از جاش بلند شد و بازوهام رو محکم گرفت و داد زد گریه من به خاطر بیست سال دور یاز خواهرمه می فهمی فقط هم که پیداش کردم یک ماهه تموم توی این میسوختم که فهمیدمخواهرم نیست و دختری که عاشقانه دوسش دارم و برای اولین بار قلبم با دیدنش تپید خواهرمه نه داییشم نه ...تا اومد دوباره توی اوج عصبانیت اشکش درباید فقط یه لحظه تصمیم گرفتم و لبم رو محکم روی لباش گذاشتم خفه شد بدون حرکت بودم اصلا نه من لبم رو تکون میداد نه اون فقط میخواستم خفه بشه که شد لبم رو آروم برداشتم با تعجب داشت نگاهم میکرد چشماش مات صورتم بود با خنده گفتم حالا که گریه ات قطع شد بیا بریم برای امشب پرواز داریم در ضمن مثل ماست اونجا واینستا این حرکت سلاح خفه کن گریه ات بود ادامه هم نداره ! ساکت دنبالم اومد هر بار نگاهش میکردم سریع سرش رو مینداخت پایین آخی بچه خجالتیه ! به خونه که رسیدیم جوزف گفت وسایلمون رو برامون آماده کرده دوس داشتم اونم باهمون بیاد ولی هر بار بهش اصرار میکردم میگفت مارال اینجا تنهاست هر وقت خواستین بی گناهی مارال رو اثبات کنید فقط کافیه بهش زنگ بزنید ! همایون هم کلی اصرار کرد ولی فایده ای نداشت میدونستم سختشهبعد از این همه مدت برگرده ایران ولی باید منتظر روزی باشم که برگرده و تو دهنی محکمی به دهنه خیلی ها بزنه ! الان کنار همایون توی قسمت درجه هواپیما نشسته ام با این تفاوت که ایبار اون خوابه و من بیدار دارم به این یک ماه اخیر فکر میکرد اصلا فکرشم نمیکردماین همه اتفاق بیفته باید قبل از رسیدن به ایران باید حرفهام رو با همایون یکی کنم !صداش زدم بیدار نشد کنار گوشش گفتم همایون پا میشی یا جور دیگه ای بیدارت کنم ؟چشماش رو باز کرد و خمار زل زد توی چشمام و گفت چجوری اینبار هم مثل توی قبرستون میخوای با سلاح خفه کن بیدارم کنی ؟خونسرد لیوان آبمیوه ای که جلوم بود برداشتم و پاشیدم توی صورتش و گفتم این روش هم هست البته مفیدتر از اون روش قبلیه مگه نه ؟چشماش از حدقه زده بود بیرون بیچاره تیشرت سفید هم پوشیده بود حالا خوبه یه کم از آبمیوه رو خورده بودم با نگرانی گفتم وای ببخشید آبمیوه دهنی دوس نداشتی ؟اخمی کرد و از صندلی بلند شد و رفت سمت دستشویی خنده ام گرفته بود مسافر صندلی کناری با لبخند مسخره ای داشت نگاهم میکرد یه پسرجوون سیخ سیخی که کلی زنجیر و حلقه به خودش آویزون کرده بود با اون چشمای قورباغه ایش داشت نگاهم میکردبا لبخند خشنی لیوان آبمیوه ای که برای همایون گذاشته بودن رو برداشتم و گفتم شما هم میل دارید ؟تا اومد بریزم سمتش سریع سمت پنجره رو نگاه کرد ! پسرک مزخرف همایوت با صورتی تمیز برگشت سرجاش و همین که نشست کنار گوشم گفت این بیدار باش رو تلافی میکنم خانومی ! آروم گفتم خوب حالا ! برگشتم سمتش و گفتم باید با هم حرف بزنیم !همایون - پس الان داریم چیکار میکنیم ؟زل زدم توی چشمهای منتظرش و گفتم توی اون مدتی که ایران بودمکارهایی کردم دکور خونه خرید خونه ای که نزدیک عمارت آجری نصب دوربین و حتی گذاشتن میکروفن توی اتاف ایوب و اتاق پذیرایی با بُرد نسبتا خوبی گرفتم چک یک میلیاردی از شاهرخ شوهر اون زن هرزه پیدا کردن خاتون گلی و بافتن قالیچه ای شبیه همونی که شب عروسی ایوب داده بود به مارال تهیه کردم همه چیز مثل بیست سال قبل حتی دورهکلاسهای گریمیکه فرانسه رفته بودم به دردم خورد و اونشبی که شما رو دعوت کردم شدم مارال 14 ساله ! دستش ور احساس کردم که دستم رو فشار میداد چشماش رو بست و با حرص گفت یعنی تمام مدت کمر به نابودی ما بسته بودی ؟من - آره چون هر بلایی که سر ایوب بیاد در مقابل زجرهایی که مامان مارال کشیده کمه ! با ناراحتی گفت میدونم ! من - خوب پس من نامزد توام و همه چی خوبه در ضمن بهتره خودت رو در مقابل ستار و مهتاج و حتی ایوب کنترل کنی فهمیدی ؟کلافه دست توی موهاش کشید و گفت سخته نمیدونم گیجم ! من - همایون باید بتونی پس ببین منچجوری تحمل کردمتو که دوماهه اینا رو فهمیدی ولی من ده ساله با این حرفها و زجرهای مارال زندگی کردم ! سرم رو توی بغلش گرفت و گفت قول میدم تا هر جا که خودت بگی تحمل کنم ! من - خوبه حالا منو ول کن چون میخوایم فرود بیایم ! زد زیر خنده گفت من یا هواپیما ؟چپ چپ نگاهش کردم و گفتم شما حق فرود نداری تا ...با شیطنت گفت تا کی ؟من - حالا ...تا وقتی که هواپیما فرود اومد و پیاده شدیم و ساکهامون رو تحویل گرفتیم ساکت دنبالم اومد خوبه همایون جان ناراحت شدند وقتی وارد سالن شدیم سریع حشمت رو شناختم رو به همایون گفتم حشمت اومده دنبالمون راستی حشمت رو نشناختی ؟همایون - نه اون دیگه کیه داداش دیگه ام ؟با خنده گفتم نه اون برادرزاده بابا کریم خدابیامرزه که خونه عزیزتون زندگی میکرد با تعجب گفت همون پسر لاغر مردنی ؟من - اون زمانش رو که ندیدم ولی همونه فقط فعلا آشنایی نده تا وقتی خودم بگم ! بعد از اینکه کلی سرتاپامون رو گشتن اومدیدم داخل سالن انتظار حشمت اومد سمتمونو خوش


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
من مارال ده ساله از تهران امشب تولد منه و من بی نهایت خوشحالم
چون همایون برام یه دفتر صدبرگ خوشگل خریده که روش
گل کشیده دفترش جلدش سفید
گلش قرمز انقدر نازه که نگو صبح که از خواب پاشدم دیدم روی
بالشتم یه کاغذ رنگی قشنگه
فهمیدم کار همایونه چون فقط اون هر سال برام کادو تولد میخره منم برای اون
میخرم چون هر چی باشه ما دوتا دوقلو هستیم
بابا ایوب روز تولدم به من پول میده میگه برای هر دوتاتون منم میدم به همایون میگم
اون زودتر از من از در بهشت امده پس مال اون
اونم نصفش میکنه یا برای جفتمون خروس قندی یا شیرینی میخوره !
کادو رو باز کردم با دیدن دفتر از خوشحالی جیغ میزنم
دوس دارم توش گل بکشم ولی دفتر نقاشی نیست خط داره پس
توش مینویسم از هر چی دوس دارم
چون دیدم یواشکی مهتاج توی کاغذ و دفتر چیزی مینویسه و
میده به من که ببرم برای مهتاب دختر سرهنگ
بعد که کاغذها رو میبرم برام خروس قندی میخره
تنها زمانی که
آبجی مهتاج منو دوس داره راستی
امشب قراره یه اتفاق فوق العاده بیفته آره امروز شب یلداست
هم تولد من هم
شبی که مامان غزاله میخواد یه کوچولو از بهشت بیاره
ولی همایون اصلا خوشحال نیست
چون میگه ما باید آخرین بچه ها باشیم اگه این بچه بیاد در بهشت همینجور
باز میمونه و یه عالمه بچه میاد توی خونمون و مامان غزاله
همش باید جیغ بزنه و دلش گنده بشه !
از صبح که گلی خاتون بیدارم کرد و یه لقمه نون پنیر
به من داد تا الان چیزی نخوردم چون
هیچکس حواسش به من نیست
منم از فرصت استفاده میکنم
موهای بلندم رو با روبان جمع میکنم و
پیراهن سبزی رو که خیلی دوسش دارم مامان غزاله
خودش برام دوخته میپوشم شلوارم پام کردم
مثل پسرها اگه خاتون گلی
ببینه دوباره دعوام میکنه ولی من دامن دوس ندارم
آخ چقدر سروصدا میکنن پس کی در بهشت بسته میشه و این بچه میاد
خاتون گلی گفته برای مامان غزال نماز
و دعا بخونم تا در بهشت زود باز بشه و این بچه بیاد بیرون چون
مامان غزاله داره از دیشب جیغ میکشه
بابا ایوب هم نیست
آبجی مهتاج هم داره غرغر میکنه
چون اون دلش میخواست میرفت خونه عزیز جون و
شب چره و شام یلدا رو میخورد و با
عموها و عمه ها سرگرم بود ولی خاتون گلی نذاشت
الهی منم دلم میخواست برم خونه عزیزجون ولی کسی نبود منو همایون رو ببره
خودش یا تسبیح دستشه یا با یه پیرزن بداخلاق تند تند
آب جوش و دستمال میبرند توی اتاق نمیدونم میخوان با آب داغ
جیزش کنن چون اندازه یه حموم آب بردند ؟؟
صدای جیغ مامان هنوز میاد
دوس دارم برم موهای خوشگلش رو ناز کنم
یا بغلش کنم اصلا دلم میخواد برم در بهشت رو ببندم که اون بچه نیاد !
چرا مامان باید یه بچه دیگه بیاره ها ؟ منو همایون و آبجی مهتاج که هستیم
تازه عزیز میگه بهتره همون همایون پسرش باشه
ولی بابا میگه یه پسر راستکی میخواد
همایون ناراحت شد فکر کرد الکیه ولی من با سوزن خیاطی مامان زدم بهش
راستکی بود چون دردش اومد
وقتی هم که به بابا ایوب گفتم همایون پسر راستکیه و با سوزن
امتحانش کردم چیزی نگفت فقط کلی خندید
منم این بچه رو دوس ندارم چون مامان به خاطرش داره جیغ میزنه
ولی اگه دختر باشه دوسش دارم چون آبجی مهتاج
اصلا منو دوس نداره و با من بازی نمیکنه
همش لپاش رو سرخ میکنه و با مهتاب دختر سرهنگ میره بیرون
ولی وقتی بابا ایوب میاد خونه صورتش رو میشوره و
روش زردچوبه میماله و با چندتا نیشگون از من میگیره و میگه اگه به بابا بگم
با مهتاب رفته منو همایون رو میده پنبه زن ببره !
آخه من از پنبه زنی که میاد
عمارت میترسم چون یه چشمش همیشه بسته است
اه دستم خسته شد باید
برم به مطبخ یه سری بزنم چون
ممکنه از گشنگی بمیرم و مامان غزاله مجبور بشه
دوباره برای یه مارال دیگه دلش گنده بشه !
دفترم رو میزارم توی رختخوابها و میرم پایین
مامان غزاله داره هنوز جیغ میزنه
خاتون گلی از دیشب یه ریز داره گریه میکنه و بدو بدو دنبال کارهاست
چشمم میخوره به همایون که اونم بغض کرده
و لب حوض نشسته
میرم پیشش و دست میندازم دور گردنش و با
خوشی میگم نبینم داداش
پهلونم ناراحت باشه !
با ناراحتی میگه آبجی مارال من از این بچه بدم میاد !
من - چرا ؟
همایون - خاتون گلی میگه بچه بزرگیه نمیتونه از در بهشت بیاد بیرون
برای همین مامان داره به خاطرش گریه میکنه !
من - یعنی اگه حالا حالاها نتونه بیاد مامان باید به خاطر این گنده
گریه کنه ؟
سرش رو تکون میده و با بغض به حوض نگاه میکنه
البته حوض که نه یه چهار گوش خالی از آب و ماهی از وقتی
منو همایون راه رفتن یاد گرفتیم بابا ایوب این حوض رو خالی کرد
چون یا من می افتادم توش یا همایون
ولی چند ساله بابا کریم میاد و روز عید حوض رو تمیز میکنه بابا کریم
باغبون خونه عزیزجونه که بعضی روزها
مید عمارت تا درختها و گلها رو به قول خودش ناز کنه
مرد مهربونیه ولی اگه دست به گلها بزنی
با چوب دنبالت میکنه چندباری همایون ازش کتک خورده !
به یاد بابا کریم و عید که تا یکی دو ماه دیگه
شروع میشه یه لبخند روی لبم میشینه
یکی محکم میزنه پس کله ام جوری که گردنم تیر میکشه
آخ گردنم با عصبانیت به همایون که با خشم بالای سرم وایستاده و
نگاهم میکنه میگم دیوونه چته ؟ چرا میزنی ؟
همایون - چرا میخندی ها یعنی تو هم دوسش داری؟
با تعجب میگم کی رو دوس دارم ؟
همایون - این بچه رو که داره مامان رو اذیت میکنه ؟
با ناراحتی از درد گردنم میگم نخیرم اگه دختر باشه دوسش دارم
ولی اگه پسر باشه خوب ...
با نگرانی به همایون نگاه میکنم
طفلی ناراحت میشه و با بغض میگه یعنی اگه یه پسر راستکی بود
دیگه منو دوس نداری ؟
هول میگم نه بخدا تو رو هم دوس دارم تو هم که پسر راستکی هستی
دیدی سوزنت زدم دردت اومد اصلا اگه این پسر بود با سوزن
میزنمش تا بترکه !
همایون با خوشحالی بغلم میکنه و میگه یعنی واقعا این کار رو میکنی ؟
من - آره به شرطی که دیگه نزنی پس گردن من !
خم میشه و گردنم رو میبوسه و میگه ببخش آبجی دردت اومد
من - نه خیلی ببینم تو گشنه ات نیست ؟
کله اش رو تکون میده و راه می افته سمت مطبخ
منم سرجام میشینم چون
میدونم برای هردومون غذا میاره نه من عادت دارم تنهایی چیزی بخورم
نه همایون !
اوه چقدر طولش میده حالا خوبه رفته
یه لقمه غذا بیاره
چشمم به همایون می افته که داره اشاره میکنه برم پیشش
از جام بلند میشم
میدوم سمتش و میگم پس کو غذا ؟
همایون - بیا این یه لقمه کوکو سبزی مال تو اینم مال من !
لقمه رو از دستش میگیرم و مثل قحطی زده ها میخورم
اونم مثل من گشنه است
لقمه ام که تموم میشه تا میخوام بگم من یکی دیگه میخوام
صدای جیغ بلندی میاد جوری که از
ترس خودم رو میندازم بغل همایون اونم مثل من ترسیده
خاتون گلی با خوشحالی میدوه بیرون از اتاق و میره سمت در عمارت
در عمارت رو که باز میکنه
بابا ایوب با سرعت میاد توی خونه میدوه سمت اتاق خیلی خوشحاله
صدای جیغ مامان قطع شده
ولی صدای گریه یه بچه میاد به همایون نگاه میکنم رنگش پریده میدونم
ترسیده که صدای یه پسر راستکی باشه !
توی بغلم محکم فشارش میدم و میگم همایون داداشی !
تا مارال هست غصه نخوری ها خودم با سوزن
سوراخش میکنم میدونم الکیه !
چیزی نمیگه و از بغلم میاد بیرون و میدوه سمت
درختها میخوام برم دنبالش که بابا ایوب با صورتی ناراحت از اتاق میاد بیرون
و اصلا منو نمبینه و از عمارت میزنه بیرون
پشت سرش خاتون گلی با گریه میدوه دنبالش بابا ایوب رو صدا میزنه
ولی فایده نداره بابا ایوب رفته بیرون !
میدوم سمت خاتون گلی و میگم چی شد ؟ مامان غزالم خوبه ؟
با گوشه روسریش اشکهاش رو پاک میکنه
و با یه لبخند زروی میگه آره دخترکم مامان غزاله خوبه !
من - میتونم برم ببینمش ؟ بچه از در بهشت اومد ؟
خاتون گلی - نه الان باید استراحت کنه آره ناز خانوم بچه اومد یه
دختر کوچولو که وقتی بزرگ بشه میشه خواهرت !
نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی گفتم پس من برم به همایون بگم !
خواستم بدوم برم پیش همایون
که خاتون گلی گفت مهتاج خانوم رفته خونه سرهنگ با همایون برید اونجا
تا با کالسکه برید خونه عزیزجون شب چره !
از خوشحالی رفتن خونه عزیزجون مخصوص با کالسکه
دیگه برای دیدن مامان غزال اصراری نکردم
بدو بدو رفتم دنبال همایون روی درخت سرو پیداش کردم
از شاخه اش رفته بود بالا
من - همایون بدو میخوایم بریم با کالسکه سرهنگ خونه عزیزجون شب چره !
همایون بغ کرده بود جواب نمیداد
من - نیا پایین منم با خواهر کوچیکه میرم خونه عزیز !
محلش ندادم و رفتم سمت خونه
صدای پریدنش از روی درخت اومد دوید سمتم و با
خوشحالی بغلم کرد و گفت یعنی پسر نیست ؟
من - نه الانم بدو تا مهتاج تنهایی نرفته خونه عزیزجون !
از خوشی رفتن خونه عزیز
نه علت گریه خاتون گلی رو پرسیدم نه رفتن بابا ایوب رو
کاش اونشب پیش مامان غزال میموندم تا ...

کاش اون شب یلدا نه من میرفتم نه همایون عزیز جون با دیدن ما
از حال و احوال مادرم پرسید وقتی همایون با ذوق گفت مامان غزال
یه دختر از بهشت آورده
اخمهاش رفت تو هم و تا وقت شام
حرفی نزد
منو و همایون هم توی عالم بچگی داشتیم با بچه های
عمه بازی میکردیم
بابا ایوب پسر بزرگ بود و بعد عمو ناصر بود و عمه هاله و عمه هانیه
همه میگفتن من شبیه عمه هانیه ام موهای مشکی و لخت و لب و دهن کوچیک
و ابروهای کم پشت ولی خودم میگفتم شبیه مامانم هستم ولی
کسی به حرف من توجه نمیکرد !
اونشب زن عمو اینقدر ذوق داشت که نگو
چون حامله بود و با شنیدن حرف من هی برای عزیزجون چشم و ابرو
می اومد مهتاج هم که از اولی که رسیده بودیم با زیبا دختر
عمه هاله رفته بودند توی اتاق و پچ چ میکردند اصلا توی باغ نبود
همایون هم چون پسری توی جمع نبود
با من و زهرا و نرجس دخترهای عمه هانیه که
تقریبا هم سن و سال من و
همایون بودند بازی میکرد
عمه هاله زن یه مردی بود که میگفتند توی بازار کار میکنه
ولی بابا میگفت اصلا توی بازار نیست
و توی اداره کار میکنه و من که اصلا دوسش نداشتم
چون هر وقت منو توی عالم بچگی بوس میکرد
سیبلهاش و ریشش میخورد توی صورتم و چندشم میشد
شوهر عمع هانیه هم که توی میدون میوه و تره بار
حجره داشت مرد آرومی بود
عمو ناصر هم که مثل بابا توی کار فرش بود
و بچه ای هم نداشت چون زنش تازه حامله شده بود و منم اصلا
از زن عمو زهره خوشم نمی اومد چون
همیشه به مامان حسودی میکرد

اونشب عزیزجون گفت بابا نمیاد دنبالمون و بهتره یه
چند روزی اونجا بمونیم
و برای مدرسه مون هم بابا کریم باغبون ما رو میبرد مدرسه
من و همایون که از خوشحالی جیغ میکشیدیم
خوشحالی ما باعث شد که بچه های دیگه هم بخوان بمونن
که عمه اینا نزاشتن و همبازی هامون رو جدا کردند
مهتاجم که گفت میره خونه عمه هاله شبم با ما نموند و با عمه اینا رفت
خونه عزیزجون زیر کرسی خوابیدن صفای دیگه ای داشت
ولی منو همایون که همیشه کنار هم میخوابیدیم اونجا باید از هم جدا
میشدیم چون عزیزجون اگه میفهمید ما
هنوز با هم و کنار هم میخوابیم سرمون رو گوش تا گوش
میبرید و مینداخت جلوی سگش !
اون چند روز خوشی هم گذشت تا اینکه بابا اومد دنبالمون
با دیدن منو و همایون
سعی کرد اخم نکنه ولی فقط منو بوسید و با همایون دست داد
بابا ایوب هیچوقت همایون رو نمیبوسید جزء شبهای عید
من چندباری ازش پرسیدم گفت چون همایون مرد بزرگی شده
نباید مثل دخترها بوسش کرد !
همایون هم از این حرف بابا کلی ذوق میکرد
عزیز با بابا صحبت میکرد که صدای فریاد عزیز بلند شد
منو و همایون توی اتاق دیگه داشتیم
درسهامون رو مینوشتیم که
با فریاد عزیز دویدیم توی اتاق !
عزیز از عصبانیت صورتش قرمز شده بود
بابا هم سرش رو انداخته بود پایین
متوجه اینکه ما توی اتاقیم نشدند و عزیز با فریاد گفت پسره
احمق ! من گفتم کسی بگیر که بتونه پسر
بیاره برات نه یه قبیله دختر !
حالا این زنیکه کی هست ؟
بابا ایوب سر به زیر گفت یکی از بافندگان قالیه
صیغه اش کردم دوتا پسر داشته که شوهرش ازش گرفته بود
من فکر کردم این یکی هم پسره
ولی وقتی صیغه من بود بعد از حاملگیش
شوهرش اومد دنبالش و بردش منم نتونستم پیداش کنم !
الانم برگشته میگه بچه دختره میدونم شک کردم ماله منه بعد رفتم تحقیق
فهمیدم اون روزی که با شوهرش میرفته
توی راه دزد میزنه بهشون و
شوهرش میمیره بعد هم اینو به عنوان کلفت میبرند
دختره که بدنیا میاد میفرسته ده مادرش همونجا که برام قالی
میبافند اونم بعد از شش سال
که میمیره دختر رو میفرسته پیش من الانم توی خونه است آهو
قبولش کرده ! منم حرفی ندارم
بعد از زایمان آهو و اینکه بچه ها دوقلواند یکی پسر و دختر حجره رو ول کردم
اومدم توی خونه که گلی گفت پسره مرده دختره هم آخرهای شب !
الانم اومدم دنبال بچه ها ببرمشون مگه آهو
دست از گریه و زاری برداره !
عزیز - گمشو هر غلطی خواستی کردی اینم روش برو یه چند روزی
این طرفها نیا اون دخترهم مطمئنی مال خودته بزرگش کن
وای احمق فکر اینکه رفتی از دهاتی
زن صیغه کردی که با پدرت و من دشمن بودند نفسم بند میاد !
حرف عزیز که تموم شد با دیدن ما
داد زد شما تخم جنها از کی اینجایین ها ؟
من - با تته پته گفتم ببخشید عزیز جون !
بابا ایوب با اخم گفت زود وسایلت رو جمع کنید میریم خونه !
منو و همایون با سرعت وسایلمون رو جمع کردیم
و دست عزیز رو بوسیدیم و با بابا برگشتیم خونه !
به محض وارد شدن به عمارت
صدای گریه مامان غزال اومد من که تا گلی در رو باز کرد دویدم
سمت اتاق مامان غزال و تا در اتاق رو باز کردم
با دیدنم داد زد ماراللل !
منم پریدم بغلش و سر و صورتم رو سپردم به بوسه های گرمش
همایون هم خودش رو رسوند و مامان اونم توی بغلش
جا داد نمیدونم چقدر توی بغلش بودیم که صدای گریه ای ما رو به خودمون آورد
دختربچه کوچیکی با لباس خواب کهنه من
جلوی در اتاق وایستاده بود و گریه میکرد
مامان رو به من گفت مارال برو خواهرت رو بیار اینجا !
با تعجب به دختر بچه نگاه کردم میخواستم بگم یعنی بچه ای که از بهشت اومده
به این بزرگیه که مامان یک روز تموم جیغ میکشید
همایون - مامان آهو این که خیلی بزرگه !
مامان با لبخند گفت دوس داشتی کوچولو بود و همش جیغ میزد و بو میداد ؟
همایون اخمی کرد و گفت نه ولی ...
نگاهی به دختر کرد و گفت خوشگله ولی از مارال خوشگلتر نیست !
من مات دختر بودم از جام بلند شدم و رفتم سمتش
و دستش رو گرفتم و گفتم تو دیشب از در بهشت اومدی ؟
دخترک با گریه گفت تو منو نمیزنی ؟
من - نه چون تو خواهر منی !
رو به مامان گفتم اسمش رو چی گذاشتین ؟
مامان با اشکی که توی چشمش بود گفت - مه رو !
الانم برید اتاقتون رو نشون خواهرتون بدین
تا منم یه کوچولو خستگی در کنم !
با همایون خواهر بهشتیمون رو بردیم توی اتاقمون
براش به سختی رختخوابی پهن کردم و گفتم یه کم دراز بکش
اونم دراز کشید ولی
طفلی همش گریه میکرد من نازش میکردم
همایون هم براش قصه میگفت تا اینکه خوابش برد ...
ده سالم بود ولی اندازه یه بچه
پنج ساله عقل داشتم یه لحظه هم با خودم نگفتم
این دختر با دعواها عزیز و بابا ایوب ربط داره ؟
وقتی دخترک خوابید همایون با خستگی گفت من این چند شب
جام عوض شده بود
خوابم نبرد تو اونطرفش بخواب من اینور وقتی پا شد نترسه !
قبول کردم و کنارش دراز کشیدم
اینقدر سوال ازش درباره بهشت توی ذهنم بود که
خسته شدم و خوابم گرفت ....
بعد از خواهر بهشتی که اومد مون و همایون با مه رو چه
آتیشهایی که نسوزندیم خاتون گلی از بس
از صبح تا شب سروصدا میکردیم شبها که بابا ایوب می اومد
شکایتمون رو میکرد
بابا هم چشم غره ای به هر سه تامون میرفت و دیگه پولی بهمون نمیداد
خاتون گلی هم که می دید ما سه تا صبح بغ کرده
گوشه حیاط میشینیم میرفت
خودش برامون شیرینی می پخت تا دلمون غصه دار نباشه
مه چیز به ظاهر خوب بود
بابا ایوب هر سه تامون رو دوس داشت مامان غزال
هر شب برامون قصه میگفت هرچند
به خاطر اینکه مه رو به اون گندگی رو از در
بهشت تنها آورده بود
خسته بود ولی بازم باهامون بازی میکرد و
موهای منو مه رو رو می بافت هر چند مه رو
موهاش کوتاه بود ولی
من برای اینکه غصه دار نشه با روبان های قرمز موهاش
رو خوشگل میکردم
همایونم هر چند موهامون رو میکشید ولی وقتی
می دید منو مه رو توی ازیمون راهش
نمیدیدم برامون با کاغذ گل درست میکرد
آخرهای سال و خونه تکونی توی عمارت خاتون گلی
با زهرا خانوم خدمتکار یگه که فقط آخر سال می اومد از صبح تا شب
خونه رو می شستند و جارو میکردند
مامان غزال هم کمکشون میکرد
یادم اون سال عید آخرهای شب بود آخرین عیدی که ما
شاد و سرحال بودیم
یه روز توی حیاط بازی میکردیم که بابا ایوب با عصبانیت اومد توی
خونه و مامان رو صدا کرد
من که خیلی ترسیده بودم چون بابا وقتی عصبانی میشد
به هیچکس رحم نمیکرد
مامان توی مطبخ داشت با خاتون شیرینی برای عید درست میکرد
که با صدای بابا دوید اومد بیرون
با نگرانی علت عصبانیت بابا رو پرسید
بابا هم با فریاد گفت آماده بشه و یکی از اشرفی های خودش رو
برداره که میخوان برن دیدن زن عمو چون پسر زاییده
مامانم با شنیدن این حرف از ناراحتی روی زمین نشست
و های های گریه کرد
بابا هم با عصبانیت دستش رو میکشید و میبردیش توی اتاق
مه رو با دیدن عصبانیت بابا زد زیر گریه
همایونم بغلش کرده بود تا آروم بشه ولی گریه اش بند نمیشد
منم دویدم سمت اتاق
بابا داشت تند تند توی اتاق قدم میزد
مامانم با گریه لباس میپوشید
بابا اصلا به مامان نگاه نمیکرد وقتی مامان آماده شد دستش رو
کشید و برد بیرون
ظهر خاتون گلی ناهار برامون مرغ ترش درست کرد
تا از فکر و خیال مامان و گریه هاش بیایم بیرون
شب مامان تنها برگشت خونه
منو مه رو پریدیم بغلش اونم سر و صورتمون رو بوس بارون میکرد
همایونم رو هم محکم بغلش کرد و پیشونیش رو بوسید
گفت خونه عزیزجون شام خورده بابا هم چند روزی رفته مسافرت
ما هم باید بچه های خوبی باشیم !
وقتی خاتون گلی پرسید آقا کجان ؟
مامان غزال زد زیر گریه و گفت رفته دنبال اشرف !
تا مامان این حرف رو زد خاتون گلی هم زد زیر گریه ولی مهتاج وقتی
از خونه سرهنگ برگشت شنید بابا کجا رفته کلی ذوق کرد
و گیره مویی که خیلی دوسش داشت داد به من !
اونشب گذشت و مسافرت بابا شد یک ماه درست شب سال تحویل
خاتون گلی سفره هفت سنین خوشگلی رو توی کاسه های قدیمی فیروزه ای
چیده بود منو و مه رو لباسهای آبی خوشرنگی تنون کرده بودیم
مامان غزال برای من و مه رو یه بلوز دامن خوشگل آبی دوخته بود
موهامون هم با روبانهای خوشگل بافته بود
برای همایون هم یه پیراهن سفید خوشگل با یه شلوار پارچه ای
مشکی خوشگل دوخته بود
سرسفره نشسته بودیم مهتاج هم با بلوز دامنی که مادام
خیاط مخصوص سرهنگ دوخته بود
سر سفره نشسته و ذوق زده منتظره بابا بود
از وقتی یادم بود مهتاج اصلا از خیاطی مامان خوشش نمی اومد
به مامان هم نمیگفت مامان میگفت آهو خانوم
هر چی منو و همایون میپرسیدیم چرا اینجوری میگفت
مامان غزال میگفت اینجوری راحتتره
هنوز چند دقیقه ای که به سال تحویل مونده بود که در عمارت رو زدند
خاتون گلی رفت در باز کرد وقتی برگشت با اخم
گنده ای گفت آقا با مهمونشون اومده !
مامان رنگش پرید ولی مهتاج با خوشحالی دوید دنبال بابا
و با بابا برگشت توی خونه
بابا با یه پسربچه اومده بود که تقریبا از همایون بزرگتر بود
پیراهن و شلوار نویی پوشیده بود و قیافه اش خشک بود اصلا نمیخندید
فقط با اخم ما رو نگاه میکرد
مامان از حجاش بلند شد و رفت پیشش و با خوشحالی بهش سلام کرد
و گفت میتونی آهو صداش کنه یا مامان آهو
ولی پسره اصلا نخندید فقط گفت سلام خانوم !
بابا اومد سمتمون و سه تایمون رو بوسید و دست پسره رو گرفت و کنار خودش نشوند
مامان هم برگشت سرجاش نشست
مهتاج از خوشحالی دست توی گردن داداش اخمو کرده بود و میخندید
منو همایون با تعجب به پسربچه نگاه کردیم
من با تعجب گفتم بابا ایوب این کیه ؟
بابا با خندهخ گفت این داداشتونه ستار یه مدت مریض بوده توی
ده خونه خان جون زندگی میکرده !
خان جون مادر مامان غزال بود پیرزنی که فقط تعطیلات عید میدیدمش
و اونم وقتی می اومد خونمون که بابا ایوب نباشه !
من که اون رو بیشتر از عزیزجون دوس دارم !
سال که تحویل شد نه به عیدی بابا توجه کردم نه ذوق کردن
مه رو و خوردن تخم مرغهای رنگی فقط به
مامان غزال نگاه میکردم که با بغض به بابا نگاه میکرد
ولی بابا اصلا نگاهش نمیکرد
همش شیرینی ها رو میزاشت جلوی داداش اخمو و مهتاج
من - بابا این داداش چرا همش اخم کرده ؟
بابا با خنده گفت غریبی میکنه دخترم شما باید مثل همایون
باهاش مهربون باشی !
به ظاهر گفتم چشم ولی اصلا از این پسربچه اخمو که شبیه ماست بود و
دماغ گنده داشت و لبهای کلفت خوشم نیومد !

دفتر رو بستم با یاد اون روزها تمام خاطراتی که
توی ذهنم دفنش کرده بودم
زنده شد اومدن داداش اخمو جدید کسی که در ظاهر
با منو مارال و مه رو خوب بود ولی وقتی بابا نبود یا خاتون گلی حواسش
به ما نبود اذیتمون میکرد مهتاج هم همش طرفداریش رو میکرد
به مهتاج میگفت آبجی ولی مارال و مه رو رو فقط اسمامون رو صدا میزد
منم رو هم که اصلا محل نمیزاشت
الانم بعد از این همه سال جزء سلام علیک و حرفهای معمولی کاری باهم نداریم
دفتر رو گذاشتم توی میز عسلی کنار مبل بدنم از بس
روی مبل نشسته بودم
خشک شده بود با دیدن ساعت تعجب کردم یعنی ساعت نزدیک
هفته صبحه من از دیشب یه کله داشتم میخوندم ؟
اینجوری که از گشنگی و تشنگی هلاک میشم از جام بلند شدم
و رفتم توی آشپزخونه از توی یخچال یه تیکه نون برداشتم خشک شده بود
ولی مهم نیست حس آشپزی نداشتم
ولی باید یه چیزی میخوردم یه بسته گوشت برداشتم و توی ماهیچه با روغن
برای خودم سرخ کردم و چون نونها خشک بود
خالی خالی خوردم تازه بعد از خوردن غذا فهمیدم چقدر گرسنه ام بوده
ظرفهای شامم رو هم جمع کردم هرچند جوزف گفته بود صبحها
خانومی میاد برای تمیزکاری ولی
دوس نداشتم شلخته باشم نمازم رو هم باید میخوندم
هر چند این مدت غافل شده بودم ولی
الان شدید احتیاج به درد و دل کردن داشتم وضو گرفتم و دو رکعت
نماز خوندم نه میشد گفت نماز صبح نه ظهر و عصر فقط برای آرامش فکرم
خوندم و با خودم قرار گذاشتم برای وقتهای نماز
ساعت کوک کنم !
بعد از نمازم تا میتونستم به خاطر این عشق حرام استغفار کردم
و برگشتم سراغ دفتر
از صفحه ای که تموم کردم شروع کردم به خوندم چیز خاصی نبود
اکثرش بحثها و دعواهای
منو و مارال با ستار و مهتاج بود
دوس داشتم ببینم درباره عروسیش هم چیزی نوشته یا نه !
تند تند ورق زدم آره نوشته بود
از شب عروسی زیبا دختر عمه هاله شروع کرده بود
کسی که شوهرش باعث آشنایی خانواده ما با
فرامرز شد وای چه شبی بود مارال چهارده سالش بود
اوج زیبای و طرافت مه رو ده ساله بود شر و شیطون منم مثلا مرد خونه
البته بین خودم و مارال و مه رو چون وقتی ستار خونه بود
به همه زور میگفت حتی به خاتون گلی
اونشب مارال یه پیراهن شیری رنگ بلند پوشیده بود و موهاشم
خاتون گلی براش ریز ریز بافته بود
دوس داشتم تا صبح فقط نگاش کنم ولی با اومدن بابا ایوب
مجبور شدیم بریم
اونشب از حرفهای عزیز فهمیدم اشرف کیه ؟ زن اول بابا که
مهتاج و ستار رو بدنیا آورده بود
اونشب خیلی چیزها فهمیدم یکیش اینکه کاش مارال رو با خودمون
نمیبردیم کاش ...

امشب دلشوره عجیبی دارم قراره بریم عروسی ولی من دوس
ندارم چون مامان غزال حالش خوب نیست
بابا ایوب هم گفت خاتون گلی میتونه مواظبش باشه
ما بریم عروسی من که حتی تصور شادی بدون مامان غزال برام سخته
با قلدری گفتم اگه مامان نیاد منو همایون و مه رو هم نمیایم !
بابا عصبانی شد
تا میخواست حرفی بزنه مامان خودش رفت سریع آماده شد
طول راه توی کالسکه ای که بابا کرایه کرده بود
مهتاج غرغر میکرد و از اینکه خسته شده یا آرایشش خراب شده
حرف میزدم و دوس داشت مثل شاهزاده خانوم ها با
ماشین فرهنگی بیاد که بابا ایوب
برای اولین بار سرش داد زد اونم تا خود جشن خفه شد
ستار مثلا دستهای گنده و زخمتش رو دور گردنش
انداخته بود که دلداریش بده
ولی مهتاج با حرص دستش رو پس زد
وقتی با باغ خانواده داماد رسیدیم
بابا اخمهاش رفت توی هم چون مثل اینکه غروسی قاطی بود
چون زن و مرد باهم وارد باغ میشدند
اکثرشون هم لباسهای فرنگی داشتند !
من که از تعجب خشکم زد چون
تا الان هیچی عروسی که مرد و زن توش باهم باشن
ندیده بودم دوس داشتم برم تو
و ببینم پشت این دیوارهای بلند و درختهای کهنسال
چه جور مجلسی برپاست !
مامان که اصلا دوس نداشت پیاده بشه
بابا هم پشیمون بود ولی نمیتونست شرکت نکنه هر چی بود دایی
بزرگ عروس بود
در آخر هم بابا با کلی ناسزا به خواهر و شوهر خواهرش
از کالسکه پیاده شد
در باغ مردی با لباسهای قشنگی وایستاده بود و
مهمون ها رو خوش آمد میکرد
مهتاج فکر کرد از خانواده داماده برای همین
کلی سلام و احوالپرسی گرم کرد
بابا هم هی بهش چشم غره میرفت
وقتی وارد باغ شدم دهنم از اون همه زیبایی
باز مونده بود
دورتا دور باغ پر از درختمای میوه بود یه حوض بزرگ هم
وسط باغ بود تمام باغ پر از گل و میزهای
خوشگل بود که زن و مرد دورش نشسته بود
بابا - سر یه میز کنار خودم میشینید از جاتونم تکون نمیخوریم
تا من برم ببینم این خواهر و شوهر
خواهر بی غیرتم کجا مشغولن !
رو به مهتاج که با لبخند گل گشادی داشت همه
جا رو دید میزد گفت های دختر چشم سفید اول اون چادر وامونده رو بکش
رو صورتت بعد بفهمم سبک بازی در آوردی
همینجا چالت میکنم !
مهتاج - وا آقاجون من میخوام برم توی ساختمون
آخه عروس اونجاست همه زنها هم اونجا
جمع هستند !


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که حشمت پیدام کرد و زنگ زد اورژانس
اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم یا کی آوردنم بیمارستان
گیج و منگ بودم فکر هم به این که چی شد من از حال رفتم هم
توی سرم نبود انگار سرم خالی حالی بود
به سختی چشمام رو باز کردم انگار یه وزنه صدکیلویی روی چشمام بود
همایون با یه اخم بزرگ بالای سرم بود
تا دید چشمام بازه با لحن طلبکارانه ای گفت علیک سلام !
با بی حالی گفتم توی کشور من دکترهای اخمو رو
بالای سر بیمار راه نمیدن
همایون - توی مملکت من دکترها با یه چماق بالای سر مریض بیخیال
وایمیستن چون ما پیشرو در نقض حقوق بشریم !
یه نگاه خسته بهش کردم و با خستگی گفتم نه چوب میبینم نه چماق
شما که مهد تمدن حقوق بشره پس این دروغ چرا ؟
همایون - آخ دلم میخواد یه کتک مفصل بهت بزنم آخه جای بحث
بشردوستانه با من یه فکری برای اون قلبت کن چرا
درمانت رو جدی نمیگیری ها ؟
من - الان هیجده ساله توی نوبت انتظارم میدونی یعنی چی ؟
از بچگی این مشکل رو دارم دو بار تا پای پیوند رفتم ولی فایده نداشته
وقتی دو سالم بوده توی سرمای زیر صفر درجه تا صبح توی
خیابون موندم برای همین ریه و سینه ام دچار مشکل شده
پس جای حرف زدن و نظر دادن فقط بگو داروی جدید تجویز کردی یا نه ؟
مات داشت نگام میکرد با تعجب گفت تو همیشه اینجور غیرقابل پیش بینی میشی ؟
من - دلیل نداره قابل پیش بینی باشم
چه برخوردی یا حسی بهم داریم که بخوایم همدیگر رو پیش بینی کنیم دکتر ؟
معلوم بود از لحنم عصبی شده با حرص گفت تو بیماری
من دکتر وظیفه ام بود برای سلامتی تذکر بدم همین هر چند منم
توی بهترین دانشگاه دنیا تخصصم رو گرفتم !
من - مرسی دکتر از تذکرتون بهترین جراحان قلب دنیا توی
نیویورک نتونستن کاری برام انجام بدن اون قرصهای هم که میبینی
نمیزارم عوضشون کنی هر قرصش نزدیک
دویست دلار ارزش داره
فقط اون نوع قرص میتونه دردم رو تسکین بده !
معلوم بود ناراحت شده از لحن تندش با لحن آرومی
گفت من منظوری ندارم میدونم چقدر
سخته انتظار برای یه پیوند مناسب من منظورم این بود که
تو که شرایط خودت رو میدونی باید
بیشتر مواظب خودت باشی حشمت میگفت از حال رفته بودم
و دائم زیر لب هذیون میگفتی استخون ... درد
انگار کمرت ضربه خورده باشه ولی من معاینه ات کردم
ضربه ای نخورده بود !
با حرفش تازه فهمیدم تلفن جوزف مامان ؟
سریع از جام پاشدم جور یکه سوزن سرم از دستم در اومد
همایون - وای دیوونه چیکار کردی !
مهم نبود که دستم خون میاد یا همایون داره غرغر میکنه
دستم و پانسمان کرد و با
تشر به من که میخواستم از جام بلند شم
گفت بشین سرجات !
من - سر من داد نزن
همایون - دختره خیره سر دلم میخواد الانم جای لجبازی
بشین تا جواب آزمایشت بیاد ببینم این قلبی که
صاحبش این همه عصبانیه وضعش چجوریه !
میدونستم میخواد آرومم کنه
و جالبه موفق هم شد با بیحالی گفتم استرس زیادی دارم
برای یکی از عزیزام مشکلی پیش اومده
درحالی که من پیشش نبودم !
با لحن شیطونی گفت بهت نمیاد اینقدر احساساتی باشی
که به خاطر یه عزیز از حال بری ؟
با خودم گفتم حیف کارم پیشت گیره وگرنه الان زنده نبودی دایی جان !
من - مگه چجوریم ها ؟
با لذت توی صورتم زل زد و گفت از نظر من که معرکه ای !
نه گر گرفتم نه تعجب کردم با لحن
کاملا سردی گفتم از چه نظر ؟
همایون - فکر نکنم توی این فضا و با این وضعی که من و تو داریم بتونیم
حرف بزنیم با یه قرار دوستانه چطوری ؟
به به دایی جان چقدر عجله داری خوبه داری قدم اول رو برمیداری
با لبخندی که میدونستم تا مرز سکته دادن میبرتش
گفتم بهتر از این نمیشه الان میشه مرخصم کنی شما که همسایه خوب
خودمی پس میشه پارتی بازی کرد و جواب آزمایشم رو بیاری خونه ؟
همایون - البته عزیزم الان میرم پرستار ور صدا بزنم
تا بیاد کمکت کنه تا لباسهات رو عوض کنی !
از جاش بلند شد و تندی از اتاق رفت بیرون مطمئن بودم
مامان مارال گفت همایون خان 9 ماهه بدنیا اومده
ولی اینی که من میبینم از
شش ماهه هم کمتره فکر کنم محصول چهار ماه است !
به کمک پرستار لباس پوشیدم و حشمت هم که
توی این دو روز بیمارستان مونده بود
منو برگردوند خونه
یعنی من دو روز تمام بیمارستان بودم ولی چرا همایون
اشاره ای نکرد
مهم نیست باید اول اطلاعاتی درباره پیوند مغزاستخوان بدست بیارم
خونه که رسیدم گلی برگشته بود تا طفلی تا
شنیده بود من حالم بده جشن پاتختی رو ول کرده بود اومده بود پرستاری من
مه رو هم که از طرف همایون مثلا اومده بود
کمک گلی ولی همش منو سوال جواب میکرد و از خونه و دکورش
میپرید شب اولی که از بیمارستان برگشتیم
همایون گفت بهتره یکی از اتاقهی پایین استراحت کنم
هنوز بدنم برای بالا رفتن و راه رفتن زیاد
جونی نداشت منم قبول کردم سیوا بهتره یه مدت
دختر سر به زیر باشی
حشمت با دیدن چشم گفتنهای من فهمید قصدی دارم
بهش سفارش کردم فعلا بی خیال چک بشه تا هر زمان که خودم گقتم
اون شب اتاقی رو که تخت دونفره رو داشت انتخاب کردم مه رو
هم با اصرار زیاد پیشم موند هر چند
موقع خواب تا نیمه های شب تا روی تخت دراز کشید
گریه زاری کرد خسته تر از اونی بودم که
از صدای گریه اش کیف کنم
چند روز هم با پرستاری های گلی و سفارشهای همایون گذشت
دیگه داشت سیوا خونسرد عصبانی میشد که
همایون برای یه شام دوستانه دعوتم کرد
از ظهر که زنگ زده بود دل توی دلم نبود چون جوزف زنگ زده بود و
گفت حال مامان مارال بدتر شده
و زیر بار شیمی درمانی نمیره من سیوایی که غرورم رو
برای هیچکس نشکسته بودم
پشت تلفن التماس مامان میکردم که این یه نوبت رو بده تا
خودم رو برسونم کم کم داشت
چشمه خشک شده اشکم هم راه می افتاد که
مامان قبول کرد
از فکر تلفن صبح اومدم بیرون رفتم یه دوش سریع گرفتم و
بدون کوچکترین آرایشی مشغول آماده شدن شدم
یه مانتو شلوار آبی کمرنگ نخی پوشیدم
با یه شال چروک سفید
به خاطر حموم چشمام خمارتر شده بود و صورتم سرخ تر
کیف و کفش سفیدم رو برداشتم
هرچند حوصله رستوران رو نداشتم ولی خوب باید تحمل کنم
ساعت نزدیک هفت بود که همایون زنگ زد و گفت تا نیم ساعت دیگه
میاد دنبالم
هنوز زود بود ولی بهتر از این استرس زودتر خلاص میشدم باید
تمام سعی ام رو بکنم تا همین امشب بهم پیشنهاد ازدواج بده
میدونم که دوسم داره از زبون مه رو
در رفت که از همون شب مهمونی اسیرم شده
آخ دایی جان دوست دارم وقتی میفهمی
عاشق خواهرزاده ات شدی قیافه ات رو ببینم !
حشمت صدام زد دایی جان تشریف آوردند اه چه زود یه نگاه به ساعت انداختم
شده یک ربع به هشت یعنی این مدت من توی فکر و خیال قیافه
شکست خورده دایی جان بودم ؟
بدون هیچ تپش قلب و استرسی رفتم بیرون
کوچه تاریک بود ماشینش جلوی
در وایستاده بود ولی داخلش مشخص نبود
با شنیدن در حیاط از ماشین پیاده شد اوه لالا کی میره این همه
راه رو دایی جان تیپ زده اساسی
یه کت و شلوار کرم رنگ خوش دوخت پوشیده بود
پیراهن سفید خیلی مات میزد ولی بهش می اومد اونم با دیدنم
مات مونده بود
خودم رو جمع جور کردم و گفتم سلام اگه دید زدن تموم شد بریم ؟
همایون - ها آخ ببخشید سلام خوبی شرمنده
یه لحظه با دیدنت حواسم پرت شد !
میدونم دایی جان امشب منو حتما عقد میکنی
خوب سیوا جان اعتماد به نفس بالای 100 % آماده ای ؟
بعله محکمی توی دلم دادم پس برو که
هلاک کنی !
توی مسیر تا رستوران دوتایی ساکت بودیم
بعد از نیم ساعت رانندگی همایون جلوی یه رستوران
خیلی شیک نگه داشت و مثل این
آقاهای جنتلمن
اومد پایین و در رو برام باز کرد شونه به شونه هم وارد رستوران شدیم
لحظه ورودم چند جفت چشم زل زدند به من و همایون
پسرها به من و دخترها به همایون
اه از همین رستوران بدم میاد با گونی هم بیای
نگاهت میکنند
همایون آروم کنار گوشم زمزمه کرد - میزی که رزرو کردم
طبقه بالاست
از پله های مارپیچ رستوران رفتیم بالا
طبقه بالا وای خدای من اگه یه دختر معمولی بودم و
همایون عشقم از دیدن این صحنه غش میکردم
طبقه بالا خالی بود و مشتری نداشت فقط روی یه میز پر از
گلهای رز قرمز و شمع بود
و مسیری که
تا میز باید میرفتیم رو با گلبرگهای سفید و قرمز
فرش کرده بودند
لبخندی ناخواسته روی لبام نقش بست
همایون خیلی عاشقانه دستم رو گرفت و جلوم نمایشی زانو زد
و گفت بانوی من افتخار میدن
برای این شام حقیرانه بنده رو همراهی کنند ؟
با لبخند پر از عشوه گفتم باعث افتخاره منم هست شرمنده نفرمایید
پرنس از جا برخیزید !
به لحن من خندید و منو تا میز همراهی کرد
و صندلی رو برام کشید بیرون و من نشستم و با لبخند ازش تشکر کردم
میز رومیزی شیری رنگی داشت با چند بشقاب غذاخوری سفید و طلایی رنگ
و قاشقهایی که انتهاش یه برگ گل چسبیده بود
جام های زیبای هم به عنوان لیوان
گذاشته بودند
یه شمع به شکل قلب چیزی که من نه از نظر سلامتی بدنی داشتم
نه از لحاظ احساسی روی میز به طرز زیبایی تزئین شده بود
و روشن بود
در حال ارزیابی میز و تزئیناتش بودم که صدیا
خنده همایون بلند شد
با تعجب گفتم چی شده ؟
همایون - تو چطور دختری هستی منتظر بودم از این
همه تدارکی که دیدم از خوشی غش کنی !
با اخم ساختگی گفتم میدونی که استرس برام خوب نیست
پس الانم به سختی جلوی هیجانم رو گرفتم !
همایون - وای خانومی ببخش که یادم رفت هیجان برات
خوب نیست الان که مشکلی نداری ؟
من - نه ممنون !
همایون - خوب زیبا اول سفارش شام یا شنیدن حرفهای من ؟
من - اول شام هر چند میدونم خیلی
عجولی و زود میخوای حرف بزنی ولی من از دیشب
چیز قابل توجه ای نخوردم چون
میخواستم صبحش ناشتا برم آزمایش !
همایون با هول گفت وای پس چرا از اول نگفتی ها ؟
و بلافاصله زنگی رو تکون داد و گارسونی
از پله ها خودش رو رسوند
و سفارش گرفت من طبق معمول ماهیچه سفارش دادم
همایون هم مثل من !
حین غذا خوردن هم به خواست من صحبتی نشد
بعد از اتمام غذا همایون با عجله گفت خوب الان نوبت شنیدن
حرفهای منه !
اشاره ای به گارسونی که داشت میز رو جمع میکردم کردم که
بزاره این بره بعد
همایونم پوفی کرد و ولو شد روی صندلی
همین که گارسون آخرین ظرف رو با خودش برد
همایون دست منو که روی میز بود گرفت و با هول گفت سیوا
با من ازدواج میکنی ؟
تعجب کردم میدونستم پیشنهاد میده ولی نه ایجوری
نمیدونم شاید شام و فضایی که توش بودیم
روم تاثیر گذاشته بود
من - الان این حرف یعنی چی ؟
همایون - یعنی سیوا آریانمهر متولد آمریکا که ترم آخر رشته
عکاسی دانشگاه هاروارد تحصیل میکنی
پدر یه آمریکایی و مادر ایرانی و وارث ثروتی عظیم از خانواده پدریت هستی
و پدرت در حال حاضر یکی از غولهای ساخت برج سازی نیویورکه
و تک فرزندی و هجدسال بیماری نارسایی قلبی داری
با من همایون فتاح توکلی اصل جراح قلب و فارغ التحصیل از دانشگاه سوربن
فرانسه با 33 سال سن و ته تغاری یه خانواده
سنتی ایرانی ازدواج مکنی ؟
عصبی دستهام رو از دستش بیرون
کشیدم و گفتم این اطلاعات رو از کجا بدست آوردی ها ؟
همایون با لحن ناراحتی گفت ببخش اگع ناراحت شدی یک کم درباره ات تحقیق کردم
یکی از دوستهام نامزدش توی هاروارد درس میخوند خواستم
یه کوچولو درباره ات تحقیق کنه !
توی دلم گفتم چه تحقیقی ناقصی !
همایون - سیوا جان ناراحت شدی عزیزم ؟
من - نه ولی خوب تعجب کردم
همایون - خوب حالا جوابت چیه ؟
با من من گفتم ببین همایون الان نمیتونم جواب درستی بدم
چون تو یک سری چیزها رو نمیدونی ؟
همایون - پای عشق یا نامزدی یا حتی دوست پسری توی آمریکا وسطه ؟
من - نه پدرم بیماره اون عزیزی که گفتم پدرمه
حضوره منه اونجا لازمه شاید مجبور بشم
از راه ترکیه برگردم معلوم هم نیست کی برگردم !
همایون با لحن ناراحتی گفت بیماری پدرت چیه ؟
با بغض الکی گفتم سرطان مغز استخوان !
همایون از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و با یه حرکت
بغلم کرد و گفت عزیزم ناراحت نباش تو فقط بعله رو به من
بده من تا کره مریخ هم باهات میام !
توی دلم گفتم خوب دایی جان وظیفه اته !
آهی کشیدم و گفتم همایون !
همایون - جانم !!!
من - اول اینکه منو ول کن چون اگه کسی بیاد بالا بد میشه منو و تو
رو اینجوری ببینه چون اینجا نه فرانسه ات نه آمریکا
دوم بعععععله !
سوم ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که خودش رو کشید کنار و با ذوق
گفت این بعله یعنی قول ؟
من - اوهوم یعنی قبول به شرطی که اول نامزد بشیم بعد
جنابعالی با من بیای آمریکا و
بعد از خوب شدن وضع پدرم برگردیم ایران برای عقد و عروسی !
همایون - آخ فدای تو خوشگلم بشم که رک حرفت رو میزنی و
خجالت و لبو شدنم تو
کارت نیست !
اونشب برای من یه قدم به پیروزی نزدیک بود
و برای همایون یک قدم تا سقوط توی چاهی که من براش کنده بودم
سه روزه کارها تموم شد همه عمارت از شنیدن این خبر خوشحال شدند
مه رو اصرار داشت
تا قبل از اومدن مهتاج یه صیغه محرمیت بخونیم
چون معتقد بود مهتاج نمیزاره این وصلت سر بیگیره
و حاجی هم قبول کرد هرچند اول مخالف
سرسخت بود ولی آهو خانوم
با کلی اصرار راضیش کرد از خوشحالی زیاد حالش بد شد
منم گفتم چون وضع پدر و مادرم مشخص نیست
نمیخوام خیلی شلوغش کنند پس بهتره همه چیز رو بزارند
بعد از برگشتن منو همایون و مامان و بابا از خارج
تلفنی به جوزف گفته بودم دارم نامزد میکنم اول کلی ذوق کرد
ولی وقتی گفتم طرف کیه کلی دعوام کرد
گلی و حشمت هم باهام سرسنگین بودند ولی به جهنم مهم نبود
الانم دست توی دست همایون توی هواپیما به مقصد
ترکیه نشسته ایم
و تازه یه چندساعتی از محرمیتمون گذشته
عروسی که نه آرایش داشت نه لباس با یه مانتو و شلوار ساده سفید
و شاخه گلی که همایون بهم داده بود
روی مبلی توی سالن عمارت
کنار همایون که برعکس من حسابی تیپ زده بود نشسته بودم که
روحانی محلشون اومد خطبه یکساله ای خوند منم توی دلم به همشون
خندیدم و اون وسط به چشمهای غمگین علی و اخمهای
دایی ستار نگاه میکردم
صدای همایون رو کنار گوشم شنیدم
همایون - زیبای من به چی فکر میکنه که لبهای خوشگلش به خنده باز شده ؟
با لبخند آروم برگشتم سمتش
صورتهامون نزدیک هم بود طوری که نفسهای داغ اون میخورد توی
صورتم با زمزمه ای ناز گفتم توی فکر اینکه
چقدر زود همه چی درست شد و دل من به اسارت عشق تو دراومد !
خودم تهوع گرفتم از این حرف
ولی اون با لذت داشت به من و لبام نگاه میکرد
و تا خواستم خودم رو بکشم کنار
لبهای داغش روی لبهام نشست و سریع برداشته شد
نه لرزشی نه تپش قلبی اصلا مهم نبود
فقط با لبخندی که به احمق بودن اون توی دلم میخندیدم بهش نگاه کردم
همایون - جونم عزیزم اونجوری نگام نکن که
میزنم زیر قول و قرارم و همینجا عقدت میکنم
چشمام رو بستم و سرم رو تکیه دادم به شونه اش و
توی دلم گفتم ای دایی بدبخت من !
همایون - خانومم پاشو میخواییم فرود بیایم !
اه دایی جان فکر کردی من مثل این دخترهای عاشق
سر روی شونه تو گذاشته بودم تا استراحت کنم ؟
نه دایی جان بالشت سفت و محکم و البته نوازش عاشقانه ای
که از سرم میکردی باحال بود
من - مگه خلبانی که میخوای فرود بیای ها ؟
با شیطنت گفت خلبان که بعله اونم خلبانی که هواپیمای خودش رو
توی باند لب شما فرود میاره
و تا اومدم حرفی بزنم لبم رو بوسید و سریع جدا شد
اوه اوه داییمون چقدر داغه
من - خوب اگه فرودت تموم شد بهتره کم کم بریم چون
هواپیما روی باند فرود اومده
و مهماندارها دارند
به مسافرها کمک میکنند هواپیمات هم که نشوندی پس
بهتره بریم نه ؟
همایون با تعجب گفت سیوا تو بلدی خجالت بکشی ؟
من - خجالت چرا ؟
همایون - کلا گفتم
من - دلیلی برای خجالت نیست
از جام بلند شدم و همایون هم دنبالم اومد خواستم
اون شال مسخره رو بردارم که دایی جان
با اخم گنده ای نگام کرد
من - بهتره اون گره ابروهات رو برداری خسته شدم از بس این
پارچه مسخره روی سرم بود
همایون – من آدم مقیدی هستم اگر هم دیدی این مدت دستت رو میگرفتم
قبل از محرمیت چون میدونستم ماله منی
ولی الان دوس ندارم جز حودم کسی
از زیبای های خانومم لذت ببره !
نمیتونم و نمیگم خوب شال سرت کن فقط برش ندار به خاطر من !
دوست داشتم کیف دستی که همراهم بود
بکوبونم توی سرش
اه حیف کارم گیره وگرنه کشتمت !
من – باشه عسیسم اینم به خاطر تو !
و شال رو شل بندازم روی سرم و با ناز گفتم خوبه ؟
همایون – تو همه جوره برای من خوبی !
حالم داره بد میشه دایی جان بهتره بریم
ساعت پروازم رو به جوزف گفته بودم اونم گفت راننده شرکتش رو میفرسته
دنبالم
بعد از نیم ساعت معطلی اومدم بیرون
شلوغی و سروصدای شهر اون موقع شب
یه کم کلافه ام کرده بود
همایون – خانومی تاکسی بگیرم بریم ؟
من – نه راننده شرکت بابا میاد دنبالمون یه بنز دودی رنگ با یه
راننده سیاه پوست که ...
با دیدن جان راننده بابا حرفم رو قطع کردم و با دست به همایون
نشونش دادم
اونم با دیدن من اومد جلو و بعد از سلام چمدونها رو برداشت برد
وقتی سوار ماشین شدیم
جان گفت بیمارستان یا منزل ؟
من – اول منزل فردا صبح بیا دنبالمون ببرمون بیمارستان
جان – چشم خانوم
همایون – اگه برای من میگی که خسته نیستم
میدونم دلت طاقت نمیاره
بریم بیمارستان شده یه لحظه هم پدر رو ببین بعد !
من – نه عزیزم صبح راحتترم امشب خسته ام دوس دارم اولین
شبمون رو با هم باشیم !
و برای اطمینان بیشتر دسش رو به لبم بردم و بوسیدم
آخ خز ذوق شده بود که نگو !
به خونه که رسیدیم
همایون با دیدن کاخ بابا دهنش باز مونده بود
جان چمدونا رو آورد داخل و رفت دنبال کارش
به محض وارد شدنمون کتی و دوتا خدوتکارهای دیگه اومدند استقبال
خوبه با دیدن همایون حرفی از مامان نزدند
بهشون گفتم چمدونامون رو برند توی اتاقم طبقه بالا
رو به همایون که با کنجکاوی داشت خونه رو نگاه میکرد گفتم
من – عزیزم بیا تو !
همایون – وای سیوا اینجا خیلی بزرگه نگو که تو تنهایی اینجا
سر میکردی ؟
من – خوب با وجود سگ و دوتا محافظ و سیستم امنیتی
و نزدیکی به اداره پلیس ترس ندارم !
همایون – آره تازه خدا هم مواظب عشق من هست !
با خودم گفتم من با خدای تو کاری ندارم !
من – اتاق من طبقه بالاست بیا بریم یه استراحت کوچولو بکنیم تا موقع شام !
همایون همینطور که خونه رو دید میزد گفت هر چی بانو بگه !
دست تو دست همایون از پله ها بالا رفتیم
وارد اتاقم شدم خوبه مگی تمام عکسهای مامان رو برداشته
همایون با خوشی گفت وای چه اتاق قشنگی داری!
به اتاقم نگاه کردم قشنگی خاصی نداشت
دیوارهای اتاقم کاغذ دیوارهای گلبهی با نقشهای ریز
یه تخت دونفره بزرگ که دورتادورش پرده های حریر کار شده بود
و یه کتابخونه کوچک و میز کامپیوتری که دست ساز بابا
جوزف بود و سرویس بهداشتی که داخل اتاقم بود !
همایون – میشه بفرمایید جریان این تخت چیه نکنه جلو جلو خبر دادی
داری با نامزدت میای ها ؟
من - نه من عادت ندارم روی تخت یکنفره بخوام از بچگی
روی تخت بزرگتر از خودم میخوابیدم !
همایون- خوبه میشه بانو حموم رو به من نشوند بدن تا
خستگی راه رو از تنم دربیارم ؟
من – از حموم اتاقم استفاده کن من عجله ای ندارم
یه کم دراز میکشم راحت باش لباس تمیز هم خواستی بگو
تقریبا هم سایز بابا جوزفی !
همایون – نه ممنون لباس به اندازه کافی آوردم !
من – پس تا من یه سرکشی پایین میکنم برو حموم !
خواستم از اتاق بیام بیرون که همایون دستم رو کشید و
محکم بغلم کرد از حرکتش جا خوردم ولی
سعی کردم عکس العملی نشون ندم
صدای نفسهاش می اومد
آروم گفتم همایون !
با صدای خشداری گفت جانم !
من – برو عزیزم حموم ما تمام شب رو وقت داریم
همایون – میدونم عزیزم اول ...
منتظر حرفش بودم که خودش رو ازم جدا کرد و شالم رو از سرم برداشت !
آه کاش زودتر احساساتی میشدی
تا این پارچه مسخره رو برداری
موهای بلندم روی شونه هام ریخت
میدونستم به خاطر موندن زیر شال به هم گره خودره ولی
دایی جان داشتند با لذت نگاهم میکرد
من – الوووو کجایی ؟
همایون – پیش یه خانوم خوشگل
هلش دادم سمت حموم و گفتم پس برو حموم تا این خانوم
خوشگل هم بره پایین نظارت تدارک یه شام عاشقونه !
بوسه ای روی پیشونیم گذاشت و رفت سمت حموم !
منم سریع از اتاق زدم بیرون
اه گندش بزنن حالم داره از این همه
عشقبازی به هم میخوره
سریع از تلفن اتاق کار جوزف زنگ زدم بیمارستان
و خبر اومدنم رو بهش دادم و جریان رو براش تعریف کردم
طبق معمول کلی دعوام کرد و نصیح ولی وقتی
بهش یادآوری کردم که این خاندان
چه بلایی سر مامان آوردند کوتاه اومد
من – جوزف فردا یه اتاق با مردی که گفتم آماده کن !
جوزف – باشه سیبای من !
من – اوف جوزف سیوا نه سیبا !
خنده ای کرد و گفت میدونم دخترک میخوام اذیتت کنم !
من – از طرف من مامان مارال رو ببوس !
جوزف – چشم منتظرتم تا فردا بای !
گوشی رو که قطع کردم همش توی ذهنم حرفهای جوزف
بود اگه همایون بفهمه چی ؟
اگه حاضر نشه آزمایش بده ؟
صدای در اتاق اومد
من – بعله ؟
کتی اومد داخل و گفت خانوم آقا دنبالتون میگردند !
من – باشه الان میام
راستی میز شام رو هم آماده کن مشروب هم سرو نکنی !
کتی – چشم خانوم !
اوف باز باید احساسات به خرج بدم با لبخندی یخ رفتم بالا
و وارد اتاق شدم
همایون با یه تیشرت سفید و شلوار راحتی کرم
جلوی آیینه وایستاده بود داشت موهاش رو خشک میکرد
بازوهای سفت و عضلانی داشت
بدن خوبی داشت
من – اوه چه مرد عضلانی خوش تیپی !
همایون – قابل شمارو نداره خانوم !
من – فعلا که صاحبش لازم داره من رفتم یه دوش بگیرم نهایت ده دقیقه طول میکشه
شام تقریبا آماده است خوراک زبان دوس داری ؟
همایون – اینقدر خسته ام که نون خالی هم باشه میخورم
فقط میخوام سریع بخوابم
من – خوب اگه خسته ای میخوای دستور بدم شام رو سرو کنند
منم قبل از خواب میرم حموم
اومد سمتم و موهام رو ناز کرد و گفت اونقدر دیگه خسته نیستم برو حموم
خانومی منم منتظرت میمونم تا بیای بعد بریم شام !
خودم رو کشیدم کنار و رفتم سمت کمدم و لباس برداشتم و
بدون هیچ حرفی خودم رو انداختم حموم
سعی نکردم خیلی طولش بدم
بعد از حموم لباس زیرم رو پوشیدم و حموم تنی ام رو پوشیدم و اومدم بیرون
همایون روی تختم دراز کشیده بود
با دیدنم با اون وضع جا خورد
همایون – عزیزم سرما نخوری !
من – نه عادت دارم فقط موهام رو خشک میکنم
زحمتش رو میکشی ؟
سریع از جاش بلند شد و سشوارم رو از روی میز برداشت و گفت بشین تا سرما نخوردی !
این چه عادت بدی که داری !
روی صندلی نشسته ام و از توی آیینه به همایون که با اخم
داشت سشوار رو میزد به پریز نگاه کردم
من – خوب بابا حالا من که سرما نخوردم اون اخمهام ماله چیه ؟
همایون – حرف نباشه دختر بد تا موهات رو خشک کنم !
آروم دست میکشید توی موهام و درجه سشوار رو گذاشته بود روی آخرین درجه گرمای
سشوار و حرکت دست همایون باعث شد بدنم داغ بشه !
چشمام هم خمار از توی آیینه نگاهی به
همیاون کردم اوه اوه دایی جان هم حالشون بد شده
من – بسه دیگه موهام خشک شد !
از جاش پرید و با گیجی گفت ها ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
مهری - خانوم ولی این کار امکان نداره !
من - پرتو به جای اینکه وایسی و با من بحث کنی
الان رفته بودی و برگشته بودی اینجا نه اینکه بالای سر من رژه بری !
مهری - ولی من که هیچ سر رشته ای توی این کار ندارم !
با حرص میگم ببین تو فقط میری توی بازار
طالا فروشها همون آدرسی که برام
پیدا کردی میگی میخوای یه
پولی رو بدی تا باهاش کار کنی ببین گلی خیلی گیج میزنه
یه روز نشده یک میلیارد رو از چنگش درمیارن !
با شنیدن رقم روی مبل بی حال افتاد
مهری - وای خانوم شما مبلغ رو نگفتی اگه این سرمایه از دست بره چی ؟
من - بابا تو چجوری تو وکیل شدی ها ؟
به اسم تو و با نظارت من نه کار خلاف قانونی میخوام انجام بدم نه
اون سرمایه کوفتی از بین میره !
مهری - حرف زدن با شما فایده نداره من رفتم کاری
سفارشی ندارین ؟
من - نه بعد اینکه کارت تموم شد به حشمت بگو اون پاکتی که
دستش دادم بده بهت !
مهری - ممنون امروز نمیرم مهمون دارم میشه فردا برم ؟
من - آره فردا صبح اول وقت میری
پرتو خداحافظی میکنه و میره حشمت هم با اشاره من
پاکت حقوقش این ماهش رو جلو جلو میده
اه چقدر این زن گیج میزنه ولی خوبه کارش رو بلده و اصلا کنجکاوی نمیکنه
الان دو روزه که کار چیدمان خونه
تموم شده یک تابلو بی نقص از عمارت آجری بیست سال پیش
تخت دونفره فوق العاده
در اومده بود خوبه شاید دفعه اول نرن توی اتاق ولی
حتما سری بعد میرن خوب حالا میمونه
تابلو آهو که مامان کشیده شاید شک برانگیز باشه ولی نه ...
در گیرو دار این بودم که تابلو رو نصب کنم یا نه که
حشمت صدام زد خانوم تلفن
رفتم سمتش و اشاره کردم کیه ؟
اونم گفت نمیدونم خودش رو معرفی نکرد !
با تعجب گوشی رو گرفتم و گفتم بعله ؟
مرد جوونی گفت سلام خانوم آریانمهر ؟
من - سلام بعله شما ؟
مرد - توکلی هستم علی توکلی شناختین ؟
با خودم گفتم اه تو دیگه با من چیکار داری
من - بعله حال شما ؟
علی - ممنون مزاحم شدم بگم پدر میخواستن درباره
فرش قالیچه ها باهاتون صحبت کنند !
وای خدای من یعنی میخواد بفروشتشون
با خوشحالی گفتم واقعا قبول کردند ؟
علی - بعله امروز فرصت دارید تشریف بیارید حجره ؟
من - بعله خودم رو تا یک ساعت دیگه میرسونم
علی - خوب پس تا اون موقع خداحافظ
گوشی رو گذاشتم و
با خوشحالی داد زدم حشمت برو
ماشین رو آتیش کن که رفتیم یکی از
ارثیه هامون رو پس بگیرم از خوشحالی نمیدونستم چی بپوشم !
مانتو شلوار خاکی رنگی رو پوشیدم
با شال سفید رنگ حوصله کیف برداشتن نداشتم
کتونی های سفیدم رو پوشیدم و
بدون آرایش کردن زدم بیرون موبایلم رو نمیدونستم کجا گذاشته بودم
حشمت - خانوم بریم آماده اید ؟
من - آره بریم
حشمت - شرمنده خانوم ولی لنزهاتون رو نزاشتین ؟
من - استرس دارم نمیخواد برو همینجور خوبه
حشمت - چشم بفرمایید خانوم
توی ماشین از بس استرس داشتم چند باری سینه ام درد گرفت
ولی اهمیت ندادم
با صدای حشمت از درد سینه ام رو فراموش کردم
از ماشین پیاده شدم
رفتم سمت بازار با هر قدم که میرفتم
انگار توی کوره بودم بدنم داغ شده بود آخ دوس داشتم
این شال مسخره رو در بیارم ولی نمیشد
به مغازه که رسیدم
نفسم رو دادم بیرون و رفتم داخل
علی با چند نفری داشت صحبت میکرد هنوز متوجه من نشده بود
بعله دایی جان هم که تشریف آوردند
باباش با اخم وحشتناکی روی صندلی نشسته بود
و کلی کاغذ جلوش بود
رفتم سمتش و آروم گفتم سلام !
همینجور که سرش پایین بود گفت عیلک سلام بفرمایید !
من - آریانمهر هستم
سرش رو بالا گرفت موهاش جوگندمی بود ابروهای پر و پهنی داشت
چشمای مشکی تیز و اخمی که روی
صورتش بود
بینی عقابی نسبتا بزرگی داشت فک محکم گوشه لبش یه
جای زخم بود مثل یه دونه جوش که کنده باشن
همون جای آبله که همزمان با مامان گرفته بودند و مامان
براش کنده بود
دایی - تموم شد ؟
ابروی بالا انداختم و گفتم چی ؟
دایی - ارزیابی بنده خانوم ؟
من - منتظر بودم حداقل یه تعارف بزنید برای نشستن ولی شما
فقط زل زده بودین به بنده !
دایی - بفرمایید
نشستم و منتظر نگاش کردم
میدونستم از اینکه کسی زل بزنه توی صورتش چه زن یا مرد
کلافه میشه
دایی - خوب بنده در خدمتم امرتون ؟
من - پسر شما تماس گرفتن گفتن برای فروش اون قالیچه ها راضی شدین !
اخماش بیشتر رفت توی هم و گفت اونا فروشی نیست
من - ولی خود پسر شما تماس گرفتن که ..
حرفم رو قطع کرد و گفت بعله خودم بهش گفتم
میخواستم اول علت این همه اصرار و قیمت بالایی که گفتین بدونم
من - این طرح رو من توی نمایشگاه مونیخ توی آلمان دیده بودم
وکلی طرفدارش شدم که متاسفانه اونجا
هم نشد خریداری کنم !
دایی - اونجا هم من مخالف بودم که به نمایش بزارنش
ولی این علی پسرم رو میگم کلی اصرار کرد
الانم برام دردسر شده
بابا نمیخوام بفروشم هر کس و ناکسی از راه میرسه میخواد اونا رو بخره خوبه والا !
مردک مزخرف منو از اون سر شهر کشونده اینجا فقط دلیل
بپرسه که چرا میخوامش احمق هنوز هم همون
احمق به تمام معنا هستی !
ازجام بلند میشم و با عصبانیت میگم وقت منو گرفتین آقا یا من
مسخره شما هستم گفتین فروشی نیست منم
قبول کردم بعد از دو هفته پسر شما منو از اون ور
سر میکشه اینور شهر که فروشیه ولی شما میپرسید چرا میخوام
بخرمش ؟
با تعجب به من نگاه میکرد و گفت آرومتر خانوم این رفتاریه !
من - واقعا متاسفم حقا که هنوز همون
کوته فکری که قبلا بودی !
منتظر عکس العملش نشدم و از مغازه زدم بیرون
یکی دنبالم می اومد و تند تند صدام میزد
خانوم آریانمهر سیوا خانوم ...
صدای علی بود ولی محلش نزاشتم
از بازار زدم بیرون حشمت اونطرف خیابون
تکیه داده بود به ماشین از اینور خیابون داد زدم
حشمتتتتتتت !
با دیدن من و عصبانیتم سریع اومد سمتم
علی کنارم وایستاده بود و مات داشت نگام میکرد
حتما گوشش از داد من کر شده بود
علی - شما چرا اینجوری شدین پدر من یکم اخلاقش تنده ولی ...
بدون اینکه نگاش کنم گفتم چی میخوای ؟
علی - هیچی بخدا ولی حالتون اصلا خوب نیست
من - میدونم و توام بهتره دور و بره من نباشی چون ...
حشمت با هول گفت خانوم بیاین بریم داخل ماشین
حالتون بد خرابه !
من - میریم یه جای دور
علی هنوز مات من بود
برگشتم سمتش و گفتم چیه ؟
من منی کرد و گفت میشه منم باهاتون بیام آخه خیلی نگران حالتونم !
که میخوای بیای اشکال نداره کاری میکنم که از اومدنت پشیمون بشی
من - بیا اشکال نداره
حشمت - ولی خانوم شما ...
من - اشکال نداره منو ببر جایی تا راحت بشم
علی ساکت دنبالمون اومد
رفتیم سمت ماشین و راه افتادیم من جلو نشسته بودم و علی
عقب چندباری طول مسیر
حالم رو پرسید منم فقط میگفتم تا چند دقیقه دیگه خوب میشم
به خونه که رسیدیم
حشمت ماشین رو پایین خونه پارک کرد
علی رو تعارف زد اومد تو
سمت ساختمون اصلی نرفتم و رو به حشمت گفتم برو کیسه
و دستکش های منو بیار
علی هم فقط نگران منو نگاه میکرد
تا حشمت برگرده علی گفت خانوم آریانمهر من شرمنده
پدر اول قبول کرد من تماس گرفتم
بعد نمیدونم چی شد که گفت ناراضیه منم دوباره تماس گرفتم
ولی متاسفانه کسی جواب نداد موبایلتون رو هم که نداشتم شرمنده
عصبی گفتم مهم نیست الان مسکنم میاد
تا اومد بگه چجوری ؟
حشمت با کیسه بوکس و دستکشها اومد سمتم و
علی هم با تعجب داشت نگاه میکرد
یه درخت سرو وسط حیاط بود که یه شاخه خمیده داشت محکم بود و
ارتفاش از زمین مناسب بود
حشمت کیسه رو وصل کرد و دستکشها رو داد دستم
شال رو روی سرم محکم کردم و دستکش ها رو پوشیدم و به علی که
با چشمهای گرد داشت نگام میکرد گفتم برو عقب نخوره بهت !
ولی از جاش تکون نخورد
چشمام رو بستم و محکم اولین مشت رو زدم
جوری که کیسه رفت بالا و برگشت
صدای آخ علی اومد کیسه خودره بود توی صورتش حتما
فکر نمیکرده اینقدر ضرب دستم محکم باشه
حمشت - خانوم افتاد
با فریاد گفتم مهم نیست بکشش اینور
حرفهاش توی گوشم زنگ میزد و باعث میشد مشتام محکم تر بشه
حشمت علی رو بلند کرده بود چیزیش نبود فقط
یه کم گیج میزد
اینقدر مشت زدم که کیسه بوکس از شاخه کنده شد و شاخه هم شکست
حرصم عصبانیتم تموم شد رو به علی که
مات داشت نگاهم میکرد گفتم شما چیزی نشدی ؟
سرش رو تکون داد وگفت نه شما همیشه اینجوری عصبی میشی ؟
من - آره این یکی از راههای تخلیه عصبانیتم هست
علی - آهان میشه من برم ؟
ترسیده بود اینو از رنگش و حالت چشماش فهمیدم
من - ممنون که همراهیم کردین خداحافظ
حشمت راهنماییتون میکنه
گیجتر این حرفها بود حشمت بردش بیرون
منم برگشتم توی خونه
گلی رو صدا زدم خبری نبود ازش
باید زنگ بزنم به خاتون گلی که حداقل یکی از قالیچه ها رو
برام تا پنج شنبه آماده کنه
تلفنم که تموم شد دوباره درد سینه ام شروع شد
حشمت که نبود گلی هم معلوم نبود کدوم گوری رفته
از درد نفسم بند اومد
روی مبل افتادم میدونستم عصبانیتم و مشت زدنم
خسته ام کرده
با صدای خشدار با آخرین توان داد زدم حشمتتت !
و از حال رفتم
نمیدونم احساس سبکی میکردم انگار کسی بغلم کرد
چشمام رو نمیتونم باز کنم
الان میدونم روی یه تختم اما کدوم اتاق نمیدونم و یا کی منو آورده
ولی با بی حالی میگم حشش ممم تتت
صدایی گفت آروم باش تکون نخوری سرم به دستته
صدا آشنا بود ولی من بی حال بودم
من - شما ؟
صدا گفت - علی گفت عجیب غریب و سرتقی باورم نشد
ولی الان که حال و روزت رو میبینی باورم میشه که با این
حالت و اون دردی رو که تحمل کردی
دنبال اینی که بدونی من کیه ام نترس دکترم !
آهان پس همایون خان تشریف آوردند
من - ممنون از لطفتون جناب همایون فتاح توکلی اصل
زد زیر خنده و گفت خواهش میکنم وظیفمه
من - حالم خوبه ؟
همایون - آره بعد از یکساعت بوکس تمرین کردند و جواب پس دادن به
خان داداش بزرگم فکر کنم حالت خوب باشه
من - قرصی هم برام تجویز کردین ؟
همایون - نه سرمت هم دیگه آخرشه
من - میخواین بگین برادرتون زنگ زده معذرتخواهی ؟
همایون - نه این یه رویا بیشتر نیست
من - خوب پس حال همه خوبه منم وضعم ثابته ؟
همایون - بعله خانوم
من - تشکر دوباره از لطفتون راه خروج رو که بلدین میخوام
استراحت کنم
راستی مهمونی آخر هفته رو فراموش نکنید دکتر !
صدای ازش نیومد فکر نمیکرد رک
بیرونش کنم
صدای نفس نفس زدناش می اومد با لحن آرومی گفت استراحت کن خداحافظ
من - خداحافظ
صدای در نشون میداد رفته بیرون خوب سیوا خانوم اینم از دایی
کوچیکه بریم سراغ مهمونی گور بابای اون مردک احمق
ولی با دیدن قیافه علی وقتی من مشت میزدم
خنده ام گرفت پسره
از ترس خودش رو خیس نکرده باشه خوبه !
اون روز گلی بعد اینکه از خرید برگشته بود منو بیهوش پیدا میکنه و زنگ
میزنه عمارت که خود دکتر گوشی رو برمیداره اونم میاد
انجام وظیفه گلی میگفت علی هم اومده بوده
و با دیدن من گفته یعنی زنده است ؟
امروز دوشنبه است تا پنج شنبه وقتی نمونده
باید برم دنبال کارها ولی حشمت با
قلدری نمیزاره و میگه فقط تلفنی بهش دستور بدم اون میره دنبال خریدها
تلفن به دست مشغول دستور دادن بودم
من - حشمت بگو میخوام کوفته تبریزی و خورشت آلو حتما باشه
راستی برای دسر هم بگو از اون ژله ای میوه ایشون بدن
همه پول رو یکجا نده نصف الان نصف بعد از
تحویل غذا اونم گلفروشی هم میری و گل مریم سفارش میدی
تعدادش هم 100تا باشه !
هر پنج دقیقه یکبار یادم می افته چی باید سفارش بدم
و زنگ میزدم به حشمت برای لباس هم
میخواستم یکی از لباسهای قدیمی
مادرم رو بپوشم آرایشم که نداشتم اه کی بشه برم و از
دست این شال مسخره
راحت بشم موهام پوسید توی این پارچه مسخره
به ظاهر همه چیز آروم بود برای اینکه جای حرفی نباشه
همسایه اونطرفی رو هم دعوت کردم
توی کوچه بن بست شش تا خونه بیشتر نبود دوتاش که خالی بود
یکی عمارت آجری یکی هم زن مرد جوونی که تازه عروس و داماد بودند
و زنه با دیدن شوهرش که مات من بود گفت نمیتونن بیان
و تشکر اخم آلودی کرد
به جهنم مردک هیز همسایه دیگه هم پیرمرد و پیرزنی
تنها بودند که نمیخواستن بیان
ولی تا گفتم خانواده توکلی هم دعوتن سریع قبول کردند
شب قبل مهمونی از استرس رو به موت بودم
ولی باید خونسردی خودم رو حفظ میکردم
خاتون گلی نزدیکهای ظهر روز پنج شنبه بود که قالیچه رو فرستاد
حشمت هم کوبوندش به دیوار خوب حاجی حرص
باید بخوری در حد مرگ
سریع دوش سبکی میگیرم و میام بیرون ساعت نزدیک
یک بعداز ظهره موهلم رو سریع با سشوار خشک میکنم و بالای سرم
جمعشون میکنم
لباسم یه پیراهن آستین شمشیری آبی رنگه که تا مچ پام
رو گرفته کمرش تنگه اما جالبیه لباس به کمربندی بود که بهش وصل بود
یه زنجیر باریک که حلقه های زیادی بهش وصل بود
پوشیدمش اندازه تنم بود
صندلهای آبیم رو هم پوشیدم لنزهام رو نزاشتم
چون میخواسم چشمهای خودم باشه
آماده شدنم یه دوساعتی طول کشید
از طرف رستورانی که شام رو سفارش داده بودم
چندنفری برای کمک اومده بودند
گلی و حشمت هم آماده بوند همون لباسهای اون مهمونی رو پوشیده بودند
راس ساعت 8 زنگ در رو زدند
من - حشمت آیفون رو بزن
میدونستم که آهو خانوم هم میاد
صدای تعارف کردن حشمت و گلی می اومد اول مه رو وارد شد
یه سبد گل رز دستش بود
منم از پله ها شروع کردم به پایین اومدند
اول با دیدنم لبخند میزد ولی بعد
رنگش پرید
همایون بعد همینجور که زیر بغلهای آهو خانوم رو گرفته بود
داشت می اومد داخل مردک هم پشت سرشون اومد تو
به پایین پله ها رسیدم
مه رو مات من بود با لبخند خاصی گفتم سلام خیلی
خوش آمدین بفرمایید !
انگار صدام رو نمیشنید صداش زدم
مه رو جان خوبی ؟
همایون تا سرش رو بالا کرد اونم مات من شد
مردک که رنگش مثل دیوار شده بود
جوری مقابلشون وایستاده بودم که نمای پشت سرم پذیرایی
و روی دیوارش تابلوی آهو بود که مامان مارال کشیده بود
آهو خانوم تا چشمش به من افتاد
با صدای ضعیفی گفت مارال دخترم و توی بغل همایون از حال رفت ...

با غش کردن آهو خانوم انگار مردک رو آتیش زده بودن نمیدونست چیکار کنه
منم انگار هول شده بودم
هی سوال میپرسیدم چی شده ؟
همایون چندباری مامانش رو صدا زد ولی آهو خانوم انگار جونی نداشت
که جواب بده
اونم مامانش رو بغل زد رفت بیرون به حشمت گفتم ماشین رو روشن کنه
و ببرتشون بیمارستان همایون نزاشت مه رو بیاد
مردک هم باهاشون رفت
بعد از رفتنشون مه رو زد زیر گریه و من و گلی هم سعی میکردیم
آرومش بگنیم ولی فایده ای نداشت
من - مه رو جان الان چرا گریه میکنی ها ؟
مه رو با هق هق گفت به خاطر مامانم اون قلبش ضعیفه تحمل
استرس و ناراحتی رو نداره
من - آخه شما که ناراحتی نداشتین هنوز وارد خونه که نشده بودین
من حرکتی کردم یا حرفی زدم که مادر ناراحت شدن ؟
مه رو - نه چیز خاصی نیست ببخش تو رو خدا
مهمونی تو هم خراب شد
من - نه بابا این چه حرفیه من که ایران کسی رو
ندارم جزء شما خانم و آقای سلطانی ور دعوت کردم که
تشکر کردند ولی دوساعت پیش گفتند پسرشون اومده از کانادا
نمیتونن بیان
مه رو - بازم شرمنده دیگه نمیدونم چجوری معذرت خواهی کنم !
من - من از تعارف کردن متنفرم چقدر دختر تو تعارفی هستی
خوب الان نمیخوای یه زنگ بزنی ببینی
در چه حالن ؟
از جاش پرید و گفت وای راست میگی الان زنگ میزنم همایون میپرسم !
مه رو در حال زنگ زدند بودن منم به بال بال زدن و گریه
کردن اون نگاه میکردم و با خودم میگفتم این گریه ها
در مقابل یک قطره اشک مامان مارال من
پوچ و بی ارزشه
مه رو - خدا رو شکر مامان حالش خوبه فقط
ضعف کرده بوده همش میترسیدم دوباره قلبش باشه
من - خوب این که خوبه برمیگردن اینجا یا نه ؟
مه رو - همایون میاد ولی بابا بیمارستان می مونه آخه
بابا تحمل یه آخ مامان رو نداره
زیر لب گفتم مردک دورو !
مه رو - چیزی گفتی ؟
من - نه گفتم چه خوب ای وای تو نوز فرصت نکردی
لباست رو عوض کنی عزیزم !
رو به گلی گفتم مه رو جان ور راهنمایی کن اتاق پایین تا
لباسشون رو عوض کنند
بیشتر قصد داشتم تخت و وسایل اتاق رو ببینه
یه نیم ساعت از رفتن مه رو توی اتاق گذشته بود ولی هنوز
بیرون نیومده بود مهم نبود
گلی - خانوم کارگرها رو مرخص کنم
من - آره پاکت پولشون توی کشوی میز اتاقمه بده بهشون زنگ بزن
آژانس بیاد دنبالشون یه کم هم غذا بده ببرند


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان عاشقانه , رمان دختری به نام سیوا , دانلود رمان , دانلود رمان دختری به نام سیوا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.