سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
مهبد وقتی خبر دار شد آرنیكا رسیده ، با خنده سمت میز آنها آمد با همه سلام و احوال پرسی كرد با رادین و رایكا و اردشیر دست داد و رو صندلی كنار آرنیكا نشست و بدون اینكه ذره ای از حضور مریم یا اردشیر معذب باشه رو به آرنیكا گفت :
ـ خوشگله تو كجا بودی ؟
آرنیكا با دلخوری گفت : تازه یاد من افتادی ؟
ـ نه عزیزم ....
و دستش را دور گردن آرنیكا انداخت . رایكا ناباور نگاهشان كرد . حس بدی در قلبش موج می زد . آرنیكا سرش را بالا گرفت . نگاهش با نگاه غمگین رایكا تلاقی كرد . سرش را سمت دیگری برگرداند . رادین برای مهبد پوزخندی زد . با خودش گفت "حتماً برای اینكه دو تا رقیب پیدا نكنه نامزدش رو چسبیده. " رادین حوصله ی دردسر نداشت . پیش خودش خیلی زود كوتاه اومد . آرنیكا با تمام زیبایی اش به دردش نمی خورد . او خودش نامزد داشت . رایكا كه دیگه تحمل نداشت بلند شد و گفت : من می رم یه كم قدم بزنم .
و از سالن خارج شد . مهبد بلند شد ، دست آرنیكا را گرفت و گفت : بیا برقصیم .
آرنیكا لبخندی زد و آرام به دنبال او كه دستش را گرفته بود راه افتاد . بعد مدتی مهبد میان جمع آرنیكا را تنها گذاشت و شروع كرد با دوست دخترخاله اش رقصیدن . آرنیكا سمت میز برگشت ، لبخندی زد و رو به رادین گفت : باهام می رقصی ؟
رادین از پیشنهاد او تعجب كرد لبخندی زد و گفت : باعث افتخاره ولی مشكل اینه من اصلاً نمی رقصم .
آرنیكا به ابروهای خوش فرمش حالت خاصی داد و گفت : چرا ؟
رادین فاصله ی بین لب و بینی اش را با انگشت اشاره خاراند و گفت : همین جوری
آرنیكا اصرار كرد : پاشو ، من تنهام .
مریم با لبخند به او اشاره كرد كه بلند شه . ولی رادین از جایش تكان نخورد . او هیچ وقت نمی رقصید . آرنیكا دستش را سمت او دراز كرد ، مچ او را گرفت و گفت : بیا دیگه ....
رادین ناچاراً بلند شد و در حالی كه با او هم قدم می شد گفت : من اصلاً رقص بلد نیستم .
آرنیكا ناباور گفت : جدی ؟ باور نمی كنم .
رادین لبخند زیبایی تحویل او داد و گفت : باور كن .
ـ مگه میشه ؟
دست رادین را گرفت و او را مقابل خودش قرار داد . رادین ولی در جایش ایستاده و فقط دست می زد و با نك كفشش رو زمین ضرب گرفته بود .
رایكا آرام و سر به زیر وارد سالن شد . همان جا جلوی در از آن فاصله آرنیكا را دید كه موهای بلندش رو كمرش حركت می كرد و دست رادین را گرفته بود و با هیجان چیزی بهش می گفت . دیگه تحمل نداشت . دوباره از سالن خارج شد . تحمل رادین در كنار او خیلی سخت بود . ولی باز از قضیه ی نامزدی مهبد بیشتر نگران بود .
دستش را در جیب كتش انداخت و با قدم هایی آرام در باغ راه می رفت . به این فكر می كرد كه چرا هیچ چیز جور نیست . اینكه واقعاً راهی هست ؟ فقط ابراز علاقه كردن به ذهنش می رسید كه آن هم از نظرش درست نبود .
بعد یه مدت آرنیكا و رادین پشت میز برگشت و با اردشیر و مریم مشفول صحبت شدند . وقتی همه برای صرف شام می رفتند مریم گفت : چرا رایكا برنگشت !!!
اردشیر سری تكان داد و گفت : ببین بیرون با كی داره صحبت می كنه .
مریم گوشی اش را در آورد و تماس گرفت بعد با نگرانی گفت : چرا گوشیش خاموشه ؟
آرنیكا نگران شد ولی لبخندی زد و با احترام گفت : شما برید برای شام ، منم به مهبد می گم رایكا رو صدا كنه .
مریم تشكر كرد و آن سه رفتند . آرنیكا دنبال مهبد گشت ، ولی او هم نبود . تصمیم گرفت خودش دنبال رایكا بگرده . از فرشید سراغ او را گرفت ولی او گفت رایكا را ندیده و رو به آرنیكا گفت : تو برو من دیدمش می گم بره .
آرنیكا گفت : آخه مهبد هم نیست .
فرشید دستی به صورتش كشید و گفت : یعنی چه ؟ قایم موشك بازیه مگه ؟ مهبد دیگه كجاست ؟
آرنیكا شانه های ظریفش را بالا داد و گفت : نمی دونم . از فرشید جدا شد ، كمی دیگر اطراف را گشت . با دیدن رایكا كه قدم می زد ، لبخند زنون سمتش رفت . وقتی به او رسید گفت : اینجایی ؟
رایكا با تعجب برگشت و به او نگاه كرد . دستش را از جیب كتش بیرون آورد و گفت :
ـ آره یه كم اومدم قدم بزنم .
آرنیكا لبخند زیبایی زد كه دل رایكا لرزید .
ـ خیلی وقته اومدی .
رایكا به ساعتش نگاه كرد و آرنیكا گفت : چیه ناراحتی .
رایكا سعی كرد خونسرد باشه گفت : نه چیزی نیست .
آرنیكا همان طور كه با او گام بر می داشت با لبخند گفت : چرا ناراحتی .
رایكا نگاهش كرد و لبخند عمیقی زد . دیگه ناراحت نبود . اگر آرنیكا همیشه كنارش بود او هم غمی نداشت .
رو به او كه شانه هایش عریان بود گفت : سرما نخوری .
آرنیكا دستی به موهایش كشید و گفت : نه هوا خوبه .
بعد مكثی گفت : باید بریم برای شام ، ولی من می خواستم باهات صحبت كنم .
رایكا به وجد اومد . آرنیكا مظلومانه او را نگاه كرد و گفت : اگر اشكالی داره بمونه بعد.
ـ نه نه بگو .
آرنیكا به نیمكت چوبی ای كه در باغ بود اشاره كرد و گفت : بشینیم ؟
رایكا سری تكان داد و كنار هم نشستند .

آرنیكا لبخند تلخی زد گفت : نمی دونم می تونی كمكم كنی یا نه ، اما می خوام باهات صحبت كنم .
رایكا برایش لبخند آرامش دهنده ای زد و آرنیكا گفت :
ـ راستش با مهبد مشكل دارم .
رایكا از اینكه ته دلش این گفته خوشحالش كرده بود از خودش بدش اومد . آرنیكا آهی كشید و گفت : وقتی لندن بودم همه چیز فرق می كرد . نمی دونم شاید فقط در روز چند ساعت تلفنی حرف زدن بود و الان وظایف دیگه ای هم داره ...نمی دونم ...ولی حس بدی دارم . من به مدت دو سال با مهبد هم صحبت شدم . راستش نمی خواستم قیافه شو ببینم ، می خواستم خودم رو محك بزنم و ببینم تو یه رابطه ظاهر آدم ها چه قدر می تونه برام اهمیت داشته باشه . مهبد خیلی بهم اصرار می كرد ولی من گفتم كه می خوام فقط مكالمه داشته باشیم . راستش از راه دور كه صداش رو می شنیدم بوی عشق می داد ...
با حسرت آه دیگری كشید و گفت :
ـ حرف های قشنگی هم می زد ، راستش بعد تموم كردن درسم دیگه وسوسه شدم بیام پیش مهبد و این انتظار دیدنش رو بشكنم . من حتی عكس هایی كه می فرستاد رو هم نگاه نمی كردم .
دست هاشو به هم قلاب كرد روی پایش گذاشت و گفت : راستش مسئله اصلاً ثیافه نیست . من بعد دیدن مهبد هیچ احساسم تغییر نكرد ولی صدای دیگه آهنگ عشق رو نداشت ...فقط تا یه هفته باهام خیلی خوب تا كرد . بعد یه دفعه ...نمی دونم حس می كنم مدام داره ازم فاصله می گیره ...حس می كنم مهبد ازم انتظاراتی داره كه نمی تونم براورده اش كنم .
رایكا به او كه ناراحت سرش را پایین انداخته بود نگاه كرد . دوست داشت سرش رو روی شانه ی خود بگذاره و دلداری اش بده . آن همه نزدیكش بود ، می ترسید ناخودآگاه به آغوش بكشدش ...منظور آرنیكا را فهمید ، نسبت به مهبد احساس تنفر می كرد .
آرنیكا سرش را بالا گرفت و گفت : چند وقت پیش اومد پیشم ازم خواست عروسیمون رو بندازیم جلو ...
رایكا ناراحت و رنجیده نگاهش كرد . آرنیكا گفت : ولی من ازش خواستم این كار رو نكنه ، چون حس می كنم این درخواستش فقط از روی هوس بوده ...نمیخوام فقط زیبایی ظاهری های منو ببینه ...من اومدم كه قلبم رو بهش بدم اما ...
رایكا ناباور به او نگاه كرد كه دو قطره اش به نرمی روی گونه اش سر خورد . از دیدن گریه ی او خیلی ناراحت شد . نتونست خودش رو كنترل كنه . دستش رو دراز كرد و اشك هایش را پاك كرد . آرنیكا گوشه ی چشمش را پاك كرد و گفت :
ـ من ..من دیگه دارم گیج می شم . نمی دونم مهبد ..اون مهبدی كه میشناختم نیست ...تازه دارم پی می برم كه نمیشناسمش ...
رایكا بی صدا آهی كشید و صدایش زد : آرنیكا !
آرنیكا به چشمان او خیره شد . ولی رایكا نگاهش را گرفت . چه طور می تونست بگه كه او دوستش داره ؟
از اینكه آرنیكا دست او را گرفت ، تعجب كرد . آرنیكا دست او را میان دست های ظریف خود فشرد و گفت : رایكا خواهش می كنم ، راهنماییم كن ...من دارم دیوونه می شم.
خیلی سعی كرد تا او را سمت خودش نكشد و بغل نكنه . فقط به آرامی دست او را فشرد و آرنیكا گفت : دارم دیوونه می شم . من یه تعهد هایی نسبت به اون دارم ، خب اون دو سال و نیمه منتظر منه ...دیگه از چند ماه دیگه باید دنبال كارهای عروسی باشیم ...
رایكا پكر به دستانشان نگاه كرد و آرنیكا گفت : رایكا چرا چیزی نمی گی ؟
از لحن غصه دار او دلش گرفت . سرش را بالا گرفت و به او نگاه كرد .
ـ آرنیكا ، ناراحت نباش ، درست می شه ..
آرنیكا دست های او را ول كرد ، شقیقه هایش را فشرد و گفت :
ـ چی درست می شه ؟ اون خیلی سرد و بی تفاوت شده . حتی از اینكه برام وقت بگذاره و بخواد باهام بیرون بره طفره می ره .
دقیقاً حرفی زد كه دل خودش را سوزاند : خب برید پیش یه مشاوره .
آرنیكا متاسف سری تكان داد و گفت : بارها ازش خواستم ، می گه ما كه مشكلی نداریم ...
رایكا عصبی شد با این حال آرام گفت : پس این حال و روز تو چیه ؟ بهش نمیاد این قدر نادون باشه ...خودش رو زده به اون راه .
ـ من چی كار كنم ؟
رایكا گفت : خب اگر از رابطه ت رضایت نداری تمومش كن .
نفس عمیقی كشید . این تنها حرفی بود كه از دلش می اومد . منتظر به آرنیكا نگاه كرد .

آرنیكا لبان خوش فرمش را كمی باز كرد و آرام گفت : خیلی بهش فكر كردم .
رایكا فقط نگاهش كرد . آرنیكا گفت : باید با خودش صحبت كنم .
رایكا سری تكان داد و آرنیكا مستاصل به او چشم دوخت و گفت :
ـ تو اگر جای مهبد بودی چی كار می كردی ؟
رایكا به او نگاه كرد دوست داشت بگه با تمام وجودم دوستت می داشتم اما لبخندی زد . آرنیكا گفت : تو هم فكر می كنی اگر نامزدت نتونه انتظارات رو برآورده كنه ، باید كم محلی بهش بشه ؟
رایكا لبخندی زد و گفت : نه من اصلاً این طوری فكر نمی كنم .
بعد با لبخند شوخی گفت : من كه فكر می كنم مهبد عقل تو سرش نداره .
آرنیكا نگاهش كرد و خندید . گونه هایش از خنده برجسته شد و رایكا حس كرد نمی تونه نگاش نكنه .
بالاخره بلند شدند . با هم قدم می زدند آرنیكا گفت : الان همه شام خوردند ، ببخشید ها ، گرسنه ای ؟
رایكا لبخندی زد و گفت : نه .
سرش را بالا گرفت با دیدن دختر و پسری كه گوشه ی باغ در تاریكی كنار یه ماشین در حال بوسیدن هم بودند اخم هایش تو هم رفت . خواست نگاهش رو از آنها بگیره كه دید پسر مهبده . خون جلوی چشم هاشو گرفت . همان موقع كه دید نگاه آرنیكا داره می چرخه سریع دستش رو روی چشم های آرنیكا گذاشت . آرنیكا شوكه شد دست رایكا را كه روی چشمش بود گرفت و سعی كرد كنار بزنه .
رایكا با یه دست بازوی او را گرفت و او را 180 درجه برگرداندش به سمت دیگر . آرنیكا بالاخره دست رایكا را از روی چشمش كنار زد و گفت : داری چی می كنی ؟
رایكا از صحنه ای كه شوكه بود گفت : هیچی ...
آرنیكا لبخند زد و گفت : پس چرا این طوری كردی ؟
رایكا كه می ترسید آرنیكا برگرده و با دیدن آن صحنه ناراحت بشه گفت : بریم دیگه .
با هم قدم برداشتند ولی آرنیكا ایستاد . روی پاشنه چرخید و اول چیز زیادی ندید ولی وقتی دست مهبد رو دید كه روی كمر دختر بالا می رفت ناباور نگاهش رو روی صورت آن دو بالا آورد . باورش نمی شد ، مهبد بود .
رایكا نگران بازوی او را گرفت و صدایش كرد : آرنیكا .
آرنیكا كه بدون پلك زدن فقط خیره شده بود جوابی نداد . رایكا مقابل او ایستاد تا بیشتر از این چیزی نبینه .
انگشتان قلمی آرنیكا روی دهانش قرار گرفت ، سرش را پایین انداخت و شانه های ظریفش شروع به لرزیدن كرد . رایكا تا سر حد جنون از دست مهبد عصبی و از گریه های آرنیكا غمزده بود . سمتش رفت ، دستش رو گرفت . هق هق ریزش بالا گرفت و اشك های معصومانه اش فرو ریخت . رایكا دیگر تحمل نداشت . گفت :
ـ آرنیكا شاید مست باشه .
از اینكه رو كثافتكاری های مهبد پرده می گذاشت راضی نبود ، ولی اصلاً هم دوست نداشت او را این چنین پژمرده ببینه .
یه قدم دیگه كه برداشت آرنیكا خودش را در آغوش او انداخت و به گریستن ادامه داد. رایكا شوكه ایستاده بود . به آرامی دست هایش را بالا برد و موهای او را نوازش كرد .

فصل چهارم : قهر و آشتی .

بی حوصله گفت :
ـ الو ؟
ـ كجایی ؟
ـ مگه مفتشی ؟
ـ هه هه هه ، تازه فهمیدی ؟
ـ سر كارم .
ـ اِااااااااا جدی ؟ سر كاری ؟ كی سر كارت گذاشته ؟
رادین عصبی شد و گوشی رو قطع كرد . روی میز گذاشت . هنوز دستش به كیبرد نرفته بود كه دوباره زنگ خورد . لینا بود . پوزخندی زد . اول جواب نداد . سر سومین بار كه زنگ زد ، برداشت . لینا گفت :
ـ چه بی جنبه ای .
ـ قطع می كنم ها !!!
ـ خیلی خب .
ـ چی كار داری ؟ وقت ندارم .
ـ نمی خواهی بیایی منو ببینی ؟
رادین پوزخندی زد و گفت : تو دلت برای من تنگ شده ؟
لینا از پشت تلفن شكلكی در آورد و بعد گفت : میایی ؟
ـ نه .
ـ باشه پس خداحافظ . برم دعوت مازیار رو قبول كنم ، كلی خواهش كرد باهاش برم كافه سنتی .
رادین چیزی نگفت و لینا با یه لبخند گوشی رو قطع كرد .

در رو بست . عینك آفتابی دور قهوه ای اش را روی چشم زد و راه افتاد . چند قدم بر نداشته بود كه هیوندای قرمز رنگی زیر پایش ترمز كرد . سرش را بالا گرفت و به رادین نگاه كرد . ابرویی بالا انداخت و رفت نشست . رادین راه افتاد و گفت :
ـ داشتی می رفتی دیدن استادت ؟
لینا لبخندی زد . راحت تكیه داد و آرنجش رو لبه ی پنجره گذاشت و چیزی نگفت . رادین نیم نگاهی به او انداخت كه خونسرد به رو به رو چشم دوخته بود . اخم كرد و پایش را روی پدال گاز فشرد .
ـ كجا می ریم ؟
رادین نگاه دیگری به او انداخت تند عینك او را از روی چشمش برداشت و گفت :
ـ جواب منو ندادی .
لینا لبخند مرموزی زد و گفت : واسه ت چه فرقی می كنه ؟
و خودش رو به سمت جلو كشید تا عینكش را برداره . رادین زودتر از او عینك را برداشت . نباید این قدر برایش مهم می شد . نباید اصلاً از اول چیزی می پرسید . با حرص عینك را از پنجره انداخت بیرون . لینا با تعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ دیوونه چرا عینكم رو انداختی دور ؟
رادین پوزخندی زد و سریع دور زد . لینا كه كمربند نبسته بود یه وری شد و سرش محكم به بازوی او خورد . دستش را به بازوی او فشار آورد تا به عقب برگرده و خوب بشینه . بعد كمربندش را بست و گفت : رانندگیت رو ....باید بهت مدال داد .
رادین با اخم به لاك های جگری رنگ دستان او حین بستن كمربند خیره شد و پوزخندی زد .
لینا از كیفش بسته آدامسی بیرون آورد و گفت : می خوری ؟
رادین مه علامت منفی سری تكان داد و لینا برای خودش آدامس برداشت و در دهان گذاشت .
ـ با هم ناهار می خوریم ؟
رادین نگاهش كرد و چیزی نگفت . لینا گفت : آهنگ چرا نمی گذاری ؟
و دستش سمت cd ها رفت . رادین دست او را گرفت و عقب كشید . بدون اینكه نگاهش كنه گفت : حوصله ی آهنگ گوش كردن ندارم .
لینا كه از لمس دست او حس خوبی داشت لبخندی زد . رادین دست او را ول كرد و لینا دیگر چیزی نگفت .
بعد از اینكه ناهار خوردند لینا با شوق و ذوق ازش خواست كه بیرون بروند ولی رادین گفت كه كلاس خصوصی دارد . دوباره سوار ماشین شدند . لینا گوشی اش را در آورد و برای خودش آهنگ گذاشت . رادین سمتش برگشت و جدی گفت :
ـ مگه نمی گم حوصله ی آهنگ گوش دادن ندارم ؟
لینا ولی با لجبازی تمام راه گوشی شو روشن گذاشت و آهنگ گوش داد . داخل كوچه نرسیده به خونه اش نگه داشت و گفت : برو .
لینا كوله اش را برداشت و گفت : نمیایی تو ؟
ـ نه دیرم شده .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
به عنوان برنامه نویس در شركت یكی از آشنا های لینا مشغول به كار شده بود . حس می كرد یه كم با لینا بد رفتاری كرده . كارش كه تموم شد از شركت خارج شد. همان موقع گوشی اش ویبره رفت . لینا بود . جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام . كجایی ؟
صدایش مثل همیشه پر شور و نشاط بود . جوابش رو داد :
ـ تازه از شركت خارج شدم .
ـ یه چیز ازت بخوام ادا نمی یایی ؟
رادین تعجب زده سكوت كرد . یادش نمی اومد از كی به او اجازه داده بود با او این طوری صحبت كنه .
ـ بگم ؟؟؟
ـ بگو .
ـ بیا ناهار رو با هم بخوریم .
ـ تنهایی بخور .
لینا دلخور گفت : دیدی گفتم ادا میایی ؟
ـ ادا میایی یعنی چه ؟
ـ پس چرا گفتی بگم ؟
ـ گفتم بگی . نگفتم منم قبول می كنم كه .
ـ خیلی آدم بدی هستی .
رادین لبخندی زد و گفت : من كار دارم .
ـ نمیایی ؟
ـ نه .
ـ یعنی برات مهم نیست چه قدر از دستت دلخور می شم ؟
رادین با بی تفاوتی گفت : نه اصلاً .
لینا گوشی رو قطع كرد و با پایش محكم به كابینت كوبید . به میزی كه قرار بود بچینه فكر كرد . عصبی گوشی رو روی كابینت انداخت كه تا یه جایی سر خورد و موند .
نفس عمیقی كشید و گفت : به جهنم . خودم تنهایی غذا می خورم اصلاً این طوری بیشتر می چسبه .
سعی كرد حرص نخوره و با آرامش میز رو برای خودش بچینه . برای خودش غذا كشید و ناراحت پشت میز نشست . با لب و لوچه ای آویزون كمی به میز زل زد و بعد با حرص یه لقمه رو انداخت تو دهانش . هنوز لقمه از گلویش پایین نرفته بود كه صدای زنگ در او را وادار كرد كه بلند شه . از آشپزخونه خارج شد و سمت اف اف رفت . وقتی چهره ی رادین را در مانیتور آبی دید ، گل از گلش شكفت . در رو باز كرد . رادین اومد داخل و گفت : سلام .
لینا به او اعتنایی نكرد و رفت به آشپزخونه . رادین هم با اخم پشت سرش راه افتاد . هیچ وقت او را اینقدر جدی ندیده بود . لبخندی زد و گفت : مهمون دعوت می كنی بعد تنهایی غذا می خوری ؟
لینا بی هیچ جوابی لقمه ای دیگر فرو برد . رادین دستش به صندلی رفت و گفت :
ـ بشینم یا برم ؟
لینا سرش رو بالا گرفت به او چشم دوخت . حس كرد دوست داره تو چشم هاش ذوب بشه . گفت :
ـ خودت گفتی نمیایی .
ـ حالا كه اومدم .
لینا لبخند كمرنگی زد و گفت : بشین .
رادین نشست و نایلونی كه در دستش بود را روی میز گذاشت . لینا به نایلون نگاه كرد و گفت : می خواستی سر به سرم بگذاری ؟
رادین فقط لبخند زد و لینا گفت : الان برات غذا می ریزم . این چیه ؟
ـ شكلات .
لینا چهره اش دوباره شاد شد و با هیجان دست هایش را به هم كوفت و گفت : آخ جون برای من شكلات خریدی ؟
ـ نه كی گفته برای تو خریدم ؟
چشمان لینا از شیطنت درخشید . دستش رو دراز كرد و نایلون رو برداشت . رادین كه به صندلی تكیه داده بود با یه حركت به سمت جلو خیز برداشت و جعبه ی شكلات رو از روی نایلون گرفت . لینا به دست هاشون كه نزدیك هم بود نگاه كرد و گفت :
ـ اعتراف كن مال منه .
رادین پوزخندی زد و گفت : اعتراف می كنم واسه یه دختره .
لینا با خوشحالی گفت : و اون دختر منم .
ـ و اون دختر تو نیستی . یكی از دختر های ترم اولی دانشگاهمونه .
لینا پكر شد و گفت : دروغ گو .
ـ ولش كن .
لینا با یه حركت نایلون رو عقب كشید و با این كار شكلات در دست او بود . لبخند پیروزمندانه ای زد ، در جعبه رو برداشت و یكی از شكلات های گرد و مغزدار رو برداشت نزدیك لبش برده بود كه دید رادین كنارش خم شده و دست او را گرفته و مانع خوردنش شده . به انگشتان رادین كه دور دستش بود نگاه كرد و لبخند زد . رادین كه انگار تازه متوجه كارش شده بود ، دستش رو عقب كشید و سر جایش نشست و نگاهش رو از او گرفت. ولی رو لب های لینا لبخند بود . رادین بدون اینكه نگاهش كنه گفت : برای توهه ولی الان نخور ....
لینا شكلات را در جعبه برگرداند با لبخند از جایش بلند شد و برای او غذا كشید .
بعد صرف غذا . رادین از جایش بلند شد لینا با اعتراض گفت : می ری ؟
ـ آره .
ـ پس تكلیف شكلات ها چی می شه ؟
ـ نترس شكلات ها رو با خودم نمی برم .
لبنا به چشمانش زل زد و گفت : من از نبودن شكلات ها نمی ترسم .
رادین نگاهش رو از نگاه عسلی او كه در نگاهش مات شده بود گرفت و گفت :
ـ پس چی ؟
ـ بمون با هم چایی بخوریم .
ـ من چایی نمی خورم .
لینا مقابل در ایستاد و گفت : چرا می خوری .
ـ بی خیال شو ، برو كنار . لینا بدون اینكه پشت برگرده ، دستش رو پشتش برد ، در رو قفل كرد و گفت : تو جایی نمی ری .
رادین با تعجب گفت : این كار ها چیه ؟
ـ خوشت میاد بری تو اون چهار دیواری بشینی و به یه اتاق غمگین زل بزنی ؟ خب همین جا بمون ، منم حوصله م سر رفته .
ـ من عروسك كه نیستم تو رو سرگرم كنم ، در ضمن مسافرخونه نمی رم .
لینا نگاهش كرد و گفت :
ـ پس كجا می ری ؟ قرار داری ؟
رادین لبخندی زد . از اینكه می دید او حسودی می كند خوشش می اومد . گفت :
ـ آره .
لینا دلخور پرسید : با یه دختر ؟
ـ اوهوم .
لینا با آرامش از پشت در كنار رفت ، كلید رو در بندك ، كمر شلوارش انداخت و گفت:
ـ با این حساب اصلاً نمی گذارم جایی بری .
رادین به او نگاه كرد كه با آرامش سمت مبل رفت ، پشت به او نشست و تلویزیون رو روشن كرد.

رادین هم رفت روی مبلی كه در كنار او بود نشست . لینا گفت :
ـ كار خوبه ؟
ـ اوهوم .
ـ نمی خواهی برگردی خونه ت .
ـ اَه . تو چه قدر به زندگی من پیله می كنی .
عصبی از جایش بلند شد و گفت : نكنه دلت رو به اینكه یه خانواده ناتنی پول دار دارم خوش كردی ....
كنترل از دستان لینا روی مبل افتاد . با چشمانی ناباور به او زل زد . رادین نگاهش رو از او گرفت و گفت : بیا این در لعنتی رو باز كن .
لینا كلید رو سمت او گرفت و رادین به سرعت كلید رو از دست او كشید و با گام های بلند سمت در رفت . لینا كه سعی داشت بغضش رو فرو بده سرش رو برگردوند و به او كه از در خارج شده بود نگاه كرد .
بلند شد در رو كه نیمه باز مونده بود رو بست . به آشپزخونه رفت . نگاهش به شكلات افتاد . یاد انگشت هایش وقتی دور دستش قرار گرفت ، افتاد . بغضش شكست و اشك ، آرام و بی خبر روی گونه هایش غلتید .
جعبه ی شكلات به شدت داخل سطل زباله سرنگون شد .
فصل سه : بازگشت .
در خیابان قدم می زد كه گوشی اش ویبره رفت . فكر كرد لینا ست .با حس عجیبی گوشی رو از جیبش بیرون كشید . با دیدن نام رایكا رو صفحه ی گوشی اش پكر شد .رایكا هر روز به او زنگ می زد . او هم تمام تماس هایش را بی جواب می گذاشت . گوشی دوباره ویبره رفت . رادین عصبی به نام رایكا نگاه كرد . رایكا هر روز یك بار تماس می گرفت و امروز كه رادین بی حوصله بود مدام زنگ می زد . محكم دستش و روی دكمه ی off گوشی گذاشت و گوشی رو در جیب ژاكتش برگردوند . به مسافرخونه ی رفت و روی تخت نشست . سرش رو روی یكی از زانوهایش گذاشت و به افكار همیشگی ش پناه برد . مادرش ...كسی كه تمام عمر فكر می كرد یه عده آدم دور و برش مسئول مرگش هستند...به پدر ندیده اش فكر كرد . اون عكس رو می خواست . شاید بد نبود اگر رایكا دوباره زنگ زد ، جواب می داد .او می تونست عكس رو براش بیاره .
گوشی شو روشن كرد . سیلی از اس ام اس های دریافتی ، مقابل چشمانش بود . اسم هر كسی بود به جز لینا . آیدا چند بار پیام داده و ازش خواسته بود تلفنش رو جواب بده . گفته بود بارها باهاش تماس گرفته و او جواب نداده . پیام فرامرز رو خوند "رادین جون فردا امتحان داریم. ساپورتمون می كنی دیگه" پیامی مشابه پیام فرامز از یكی دیگر از همكلاسی هایش داشت . پوزخندی زد . باقی پیام ها رو نخونده حذف كرد تا اینكه به پیام رایكا رسید .
"رادین من كاری به بچه بازی هات ندارم ، پاشو بیا خونه مریم حالش خوب نیست." رادین یه بار دیگر پیام رو خوند . اول خیلی نگران شد ولی بعد فكر كرد شلوعش نكنه ، احتمالاً اتفاقی نیافتاده .
ولی وقتی پیام دیگر رایكا رو خوند باز هم نگران شد .
"رادین دارم بهت هشدار می دم . سریع بیا خونه ، مریم باید ببینت ."
از روی تخت بلند شد ، ایستاد . عصبی دستی به گردنش كشید . باید می رفت یا نمی رفت ؟ حالش از اتاق دلگیر كه دیوارهای قهوه ای رنگ و رو رفته ای داشت به هم می خورد . رفت بیرون . نمی دونست برای فرار از اتاق بود یا واقعاً به دیدن مریم می رفت .

رایكا با او از پله ها بالا رفت . جلوی اتاق كه رسیدند رادین ایستاد و گفت : چش شده
رایكا با ناراحتی سری تكان داد و گفت : اگر بگم می تونی درك كنی ؟ یا نه هنوز باور داری كه همه باهات دشمنیم ؟
رادین ساكت گوش می كرد .
ـ بعد رفتنت یه روز نبود كه گریه نكنه یه روز نبود كه كنار تلفن نشینه و انتظار نكشه ، یه روز نبود كه با سایه ی تو حرف نزنه ، نگرانت نباشه ، خودخوری نكنه ، با مسكن خوابش نبره ، نره تو اتاقت و لباس هات رو نبوسه ، عكس هات رو بغل نكنه ، نگران جا و مكان و غذا خوردنت نباشه ...
رایكا رویش را برگرداند و ناراحت به اتاق خود رفت . رادین متاسف به در اتاق رایكا كه بسته شد نگاه كرد ، بعد هم نگاهش به در اتاق مریم افتاد . به سستی گامی برداشت .
دستش روی دستگیره مردد موند اما بالاخره دستگیره رو به آرامی پایین كشید و داخل رفت . در رو پشت سرش بست . سرش رو بالا گرفت . مریم روی تخت خواب بود . ضعیف و رنجور . با چهره ای بیمار گونه . رادین باورش نمی شد كه مریم به خاطر او به این روز افتاده باشد . او هرگز مریم رو باور نداشت ، هیچ وقت ...
همان جا ایستاد یك به یك خاطرات جلوی چشمانش رژه رفت . یاد آوری محبت های مریم و دیدن حال و روزش ، برایش عذاب وجدان می آورد .
وقتی پنج سالش بود و بینی اش بر اثر افتادن شكسته بود و خون ازش می ریخت اولین نگاه رنگ پریده ای كه به دادش رسید مریم بود كه صورت خونی او را بوسید و با دستانی یخ زده او را كه ترسیده آرام كرده بود . وقتی توپ هایش گم می شد مریم رو صدا می زد كه از دور از دسترس ترین جا توپ هایش را بیرون بكشه .
مریم بود كه هر شب موهاش رو نوازش می كرد تا او بخوابه . مریم بود كه هرگز سرزنشش نمی كرد و فقط خوبی هایش را می دید ...همیشه مریم نگرانش بود و دوستش داشت . دقیقاً نمی دونست در چه سنی بود بر اثر شنیدن گفتگویی پی به خیلی چیزها برد و بعد از اون دروغ پشت دروغ شنید و از اولین نفری كه فاصله گرفت ، مریم بود ....
همان جا ایستاده به صورت رنگ پریده ی مریم زل زده و خاطرات رو زیر و رو می كرد كه مریم پلك هاشو تكون داد و بعد به آرامی و به زحمت آنها را باز نگه داشت . با دیدن رادین شبنم اشك به چشمانش نشست . پس او آمده بود . تصویر عزیز دوست داشتنی اش از پشت اشك هایش تار بود . این روزها آنقدر اشك ریخته بود كه حس می كرد چشمانش كم سو شده . پلك هاشو باز و بسته كرد تا اشك هاش فرو بریزه و او تصویر رادین رو ببینه و اومدنش رو باور كنه . رادین همان جا ایستاده و به اشك هایی كه باور كرده بود برای او می چكد خیره مانده بود . مریم لبان خشكش رو بر هم زد و با صدای گرفته ای كه به زحمت به گوش می رسید گفت : اومدی ؟
رادین شرمنده سری تكان داد . مریم سعی كرد لبخند بزنه ، گفت : بیا نزدیك عزیزم.
شنیدن صداش كه می لرزید حس بدی رو به رادین منتقل می كرد . به آرامی سمت تخت گام برداشت . مریم به آرامی با كمك دستانش نیم خیز شد و نشست . بعد سرش رو سمت او بالا گرفت ، لبخندی زد و گفت : بیا اینجا .
چیزی به عنوان احساس تپش قلب های رادین رو پر شور كرده بود ، اما نمی دونست باید چی كار كنه . فقط نزدیك رفت . كنار تخت ایستاد . مریم نگاهش كرد . یك دستش رو گرفت و گفت : بشین .
رادین مثل عروسكی مطیع لبه ی تخت نشست . مریم دست او را در دست فشرد . چانه اش لرزید و با عشق به پشت دست او بوسه ای زد و بعد با دلتنگی دست او را به گونه ی خود فشرد . رادین سرش رو پایین گرفت . شرمنده و ناراحت . مریم ولی دوست داشت یه دل سیر نگاهش كنه . با بغض گفت : رادین جان ....
رادین سرش رو بالا گرفت و به او خیره ماند . مریم یك دفعه ای او را در آغوش گرفت . اون قدر او را محكم گرفته بود كه می ترسید اگر رهایش كنه مثل پرنده ای از قفس بپرد .
رادین خاموش و بی حركت در آغوش مریم بود و صدای تپش های بی امان قلب بی قرار او را از نزدیك حس می كرد . كمی طول كشید تا با حس اطمینان چانه اش رو روی شانه ی مریم رها كرد . مریم هم اشك می ریخت و عقده های ندیدن رادین رو خالی می كرد . بارها به اتاقش رفته و لباس هایش را بوییده بود اما حالا خودش اینجا بود . موهایش را بوسید و گفت : رادین فكر می كردم می دونی .
سكوت طولانی اش شكست : چی رو ؟
ـ اینكه دوستت دارم . فكر نمی كردم ازم متنفری ....
رادین شرمنده گفت : من ازتون متنفر نیستم .
مریم سكوت كرد و رادین هم در سكوت گذاشت تا اشك های او بریزه ..

مریم در طبقه ی بالا خوابش برده بود . رادین روی مبل نشسته و با رایكا صحبت می كرد كه اردشیر كلید انداخت و وارد خونه شد . رادین با دیدنش از جاش بلند شد . نیم نگاهی به او انداخت و بعد رو به رایكا گفت : من می رم .
رایكا بی میل با او دست داد . چون به مریم قول داده بود او را نگه داره . اردشیر كلید رو به آرامی روی اپن گذاشت ، نگاهی به رادین انداخت و گفت : بشین ، كارت دارم .
رادین دوباره نشست . رایكا آنها را تنها گذاشت . رادین سرش رو پایین گرفته و اردشیر جز موهای خوشرنگش چیزی نمی دید . اردشیر هم سكوت كرده بود . رادین حس می كرد با سكوتش قصد عذاب دادن او را دارد . اردشیر بالاخره سكوتش رو شكست. دستش رو به دسته ی مبل تكیه داد و گفت :
ـ این چند مدت بهت خوش گذشت ؟
رادین سرش رو بالا گرفت ، پوزخندی زد ، دوباره شد همون رادین قبلی . گفت :
ـ مهم جا و مكانش نبود ، تو بهشت هم كه می رفتم باز همون فكر و خیال ها با من بود .
اردشیر سری از تاسف تكان داد و گفت : بعضی آدم ها خیلی دیر پی می برند . تو هم می خواهی خیلی دیر بشه ؟ مریم رو دیدی ؟ داشت از دوریت دق می كرد . خانواده یعنی چی ؟ كسی كه از دوری یكی تو بستر بیافته مادر نیست ؟ چرا چون فقط نه ماه تو شكمش نبودی ؟ من پدرت نیستم ؟ چون خونم تو رگ هات نیست؟
نفس های رادین سخت بالا می اومد . دوباره سرش رو پایین انداخت و گفت :
ـ شما بیست و یك سال به من دروغ گفتید .
ـ بهش فكر كردی كه چرا ؟ وقتی خیلی اتفاقی شنیدی كه مریم مادرت نیست خیلی پژمرده و گوشه گیر شدی . ما فكر می كردیم تو با خودت هم قهر كردی . تمام این سال ها مریم بی مهری هات رو به جون خرید ، پس زدن هات رو ...
اردشیر سكوت كرد و رادین به لحن دلخور او اندیشید . خانواده همین بود ؟ شاید بی شك آره ...پس تكلیف همه ی دروغ ها چی می شد ؟ پس حس گناه كار دونستن اطرافیانش و متنفر بودن ازشون تو این همه سال ها چی ؟ سال های عمرش بر باد رفته بود و هیچ برگشتی در كار نبود . ولی كم كم داشت باور می كرد . باور می كرد كه با اینكه هیچ نسبتی با آنها نداره ، خواسته و ناخواسته یك عمر با آنها زندگی كرده و حالا جزئی از آنها شده بود . باید اسمشون رو می گذاشت خانواده ، و به این فكر می كرد كه تمام آن دروغ ها برای لطمه نخوردن خودش بود ؟
اردشیر ته ریش در آمده ی زبرش را دستی كشید و به او خیره موند . بعد سینه اش با آه بالا و پایین شد و گفت :
ـ می خواهی چی كار كنی ؟
رادین مردد او را نگاه كرد . لب پایینی شو با زبان تر كرد و گفت :
ـ سعی می كنم زندگی كنم .
ـ كنار ما ؟
ـ دور از شما ...
ـ این قدر خودخواه و مغرور نباش .
رادین سعی كرد این را به خودش بفهماند "خودخواه و مغرور نباش"
به او كه حالا سر پا ایستاده بود نگاه كرد و گفت :
ـ وسایلت كجاست ؟
ـ تو یه مسافرخونه .
ـ بریم بیاریمش ؟!
اردشیر از جایش بلند شد ولی جمله اش را سوالی پرسید تا او را وادار به برگشتن نكرده باشد . باید به میل خودش بر می گشت .
رادین نگاهی طولانی به اردشیر انداخت و سری و در آخر به آرامی سر تكان داد .
***

دوباره در اتاق خودش بود . روی تخت خودش می خوابید . یعنی می تونست بدون فكر كردن به گذشته ؛ آینده رو سپری كنه ؟ می تونست آنجا رو خونه ی خودش و این اتاق را اتاق خودش بداند و بقیه هم خانواده اش باشند ؟
با افكاری پر تشویشی به خواب رفت . در اتاق خودش . روی تخت خودش ...در نزدیكی خانواده اش .
صبح وقتی تو اتاق خودش پلك هاشو باز كرد باورش نمی شد كه دوباره در همین خانه ست . بعد خشك كردن صورت شسته اش از پله ها پایین رفت .
مریم از پایین پله ها برایش لبخند زد و گفت : صبح بخیر .
آرام و متعجب "صبح به خیر " گفت . باورش نمی شد این همان مریم باشه كه رو تخت افتاده بود . او سر حال و با نشاط بلند شده و با عشق صبحانه حاضره كرده و از موندن رادین حس خوشی و سرزندگی می كرد .
رایكا با دیدنش لبخندی زد و صبح به خیر گفت . جواب او را هم آرام داد و نشست . اردشیر زودتر رفته بود . مریم صبحونه ی تكمیلی برایش چید . رایكا با دیدن مریم كه مثل یه پروانه دور رادین می چرخید ، برای رادین چشمكی زد و رو به مریم گفت :
ـ وای مامان من حسودیم شد ها .
مریم با لبخند دستی به موهای رایكا كشید و رایكا دستش را دور كمر او انداخت و گفت : قربونت مامان ، شوخی كردم .
رادین سر به زیر صبحونه شو خورد و از جایش بلند شد . مریم كه دید چیز زیادی نخورده خیلی اصرار كرد كه بیشتر بخوره ولی او دیگر میل نداشت . آخرین نان تست عسل زده را هم به اصرار مریم از دستش گرفت و به اتاقش رفت . تیشرتی آبی رنگ پوشید . داشت كاپشنش را بر می داشت كه رایكا اومد تو اتاقش . لبخند زد و گفت :
ـ ممنون كه موندی .
رادین شانه ای میان موهایش كشید و سر تكان داد . رایكا گفت : میری دانشگاه ؟
ـ نه .
ـ پس كجا ؟
ـ سر كار .
رایكا با تعجب نگاهش كرد و گفت : كار ؟
رادین پوزخندی زد و گفت : آره .
ـ تو سر كار می ری ؟ آفرین پیشرفت كردی . كجا ؟
ـ تو یه شركت .
ـ چه كاره ؟
ـ برنامه نویس .
رایكا با تشویق سرش رو تكان داد و گفت : خیلی خوبه .
ـ اوهوم .
رادین می دونست كه دیگه از لحاظ پولی مشكلی نخواهد داشت اما باز دوست داشت خودش نیمی از مخارجش رو پرداخت كنه . می دونست دیگر نیازی نبود پول های اردشیر رو پس بده اما تمام مسائل با بازگشتش حل نشده بود . او به این سادگی نمی تونست همه چیز رو فراموش كنه . فقط سعی كرده بود باهاشون كنار بیاد .
دستی به موهایش كشید ، نگاهی به خودش در آینه انداخت . داشت از اتاق خارج می شد كه رایكا گفت : بیا .
رادین برگشت و به دست او خیره موند .
رایكا لبخند زد ، سوویچ رو سمتش گرفت و گفت : بابا گفته بهت پسش بدم .
رادین بعد كمی مكث ، سوویچ رو گرفت و از اتاق خارج شد . از پله ها پایین رفت . به نظرش مریم زیادی شلوغش كرده بود . با این حال تو ذوقش نزد و ایستاد تا اسپندی كه براش دود كرده بود رو بیاره . بعد هم به كلی از سفارش هایش گوش كرد و راه افتاد.
در پاركینگ لبخندی برای هیوندای قرمزش زد . فكر نمی كرد دوباره بتونه سوارش شه. با خوشحالی پشت فرمان نشست و ماشین خیلی نرم و دنده عقب از پاركینگ خارج شد و بعد هم دور شد .

بعد ترك محل كارش به دانشگاه رفت . یه كلاس داشت . با استادی كه او را شاگرد نمونه ی كلاسش می دانست و ازش غیبت ناگهانی اش را انتظار نداشت .
بعد كلاس كمی با استاد گفتگو كرد و سمت در دانشگاه راه افتاد . به ماشینش رسیده بود كه یكی از پشت سر گفت :
ـ ببخشید


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
رایكا سر میز صبحانه با شنیدن حرف پدر جا خورد .
ـ من دوست دارم عروسی مثل آرنیكا داشته باشم . همه به پدر نگاه كرده بودندو او گفته بود : اگر نامزد نداشت حتماً دست تو و آرنیكا رو تو هم می گذاشتم .موقع گفتن این جمله به رایكا اشاره كرده بود . و رادین خصمانه به پدر زل زد . واقعاً بهش برخورده بود و در دل می گفت " باز رایكا ، رایكا من اینجا هیچم ...."و بدون اینكه كسی در مورد این موضوع اظهار نظر كنه هر كی به خوردن صبحونه اش مشغول شد .***چه زود دعایش مستجاب شد . آرزو كرده بود كه دوباره آرنیكا را ببینه . به زودی . و حالا او اینجا بود رو به رویش . در خانه شان . بعد گذشت سه روز او را می دید . پی برد هرچه قلب و احساسش را سركوب می كند نتیجه ی عكس دارد و دوست داشتنش عمیق تر می شه . بدی اش این بود كه در كنارش مهبد هم حضور داشت . به خاطر اینكه آن شب مهبد نتونست حضور داشته باشه ، به اصرار های پدر آنها دوباره دعوت شده بودند . رایكا نگاهش را به نگاه آبی او نمی سپارد ولی برای هزارمین بار حرف های آن شب آرنیكا ذهنش را مشغول كرده بود . پدر و مهبد در مورد كار و وضعیت اقتصادی مشغول صحبت بودند . آرنیكا حوصله اش سر رفته بود رو به مریم گفت : می تونم طبقه ی بالا رو ببینم . ـ حتماً عزیزم چرا نمی تونی . و آرنیكا با تشكر لبخند زد و بلند شد . پدر با لبخند او را تا سر پله ها بدرقه كرد و بعد دوباره به بحثش با مهبد ادامه داد . رایكا زیر چشمی رفتن آرنیكا را دید . خیلی دوست داشت همراهش به طبقه ی بالا می رفت اما نه پدر نه خودش هیچ كدوم چنین درخواستی نداشتند و به نظرش اگر خودش بلند می شد و می گفت حاضر است طبقه ی بالا را نشانش دهد كمی دور از ادب بود . آرنیكا با لبخند پله ها را طی كرد . رادین در اتاقش مشغول صحبت با تلفنش بود . لینا تماس گرفته و او در مقابل سوالش كه گفته بود "چرا بهم زنگ نزدی" گفت :ـ خانم مگه قراره من بهت زنگ بزنم ؟ ـ اما من این طور فكر كردم . ـ لطفاً مزاحم نشید ...ـ یعنی طاقت شنیدن دو كلمه حرف نداری ...به همین سادگی دیگران برات مزاحم به حساب میان ؟ ـ من حوصله ی این حرف ها رو ندارم . دیگه زنگ نزن . و همان طور كه تماسش را قطع می كرد از اتاقش بیرون رفت با دیدن آرنیكا كه آخرین پله را هم طی كرده بود در جا ایستاد . آرنیكا لبخندی زد . چهره ی به اخم نشسته ی رادین هم باز شد و گفت : چیزی لازم دارید ؟كمی شانه اش را بالا انداخت و گفت : نه فقط اومدم این طبقه رو ببینم ...رادین لبخندش عمیق تر شد . آرنیكا گفت : می شه راهنمایی ام كنی ؟ رادین از خدا خواسته گفت : حتماً . و با شیطنت گفت : اول دوست دارید كجا رو ببینید ؟
اطراف اتاق نگاهش رو گرداند و روی میز توالت قاب عکسی نظرش رو جلب کرد ، سمتش رفت . رادین با تعجب به اطراف زل زده بود . کم به این اتاق می اومد ،یا شاید هم اصلاً سال ها می شد که پایش را در حریم خصوصی پدرش و مریم نگذاشته بود . آرنیکا همان طور که به قاب عکس زل زده بود برگشت و با لبخندی که همیشه رویلبش بود گفت : این تویی ؟ رادین با نک انگشت اشاره پیشانی اش را خاراند و با چند قدم خودش را به او رساند . با دیدن عکس بچگی هایش لبخندی روی لبش نشست . ـ اوهوم ؟با همون لبخند جواب داد : ـ آره ...ـ آخی چی تپل بودی ....بعد مکثی افزود : خیلی هم خوشگل بودی ....ـ الان زشتم ؟ و به چهره ی آرنیکا دقیق شد آرنیکا دستش را جلوی دهانش برد و گفت : آه منظورم این نبود و با لحن دلجویانه و رکی گفت : معلومه که الان هم زیبایی ...خب عکس بچگی تو دیدم اون حرف رو زدم ، می دونی که بچه ها به معصومیت خاصی دارن....ولی راستشتو چهره ی تو هنوز اون معصومیت از بین نرفته ...رادین از تعریف های او غرق لذت شد ...هر وقت دختری از او تعریف می کرد ، رادین به این نتیجه می رسید که آن دختر خیلی لوس و بی پرواست ولی حالا چه شده بود؟که کنار آرنیکا بودن اونو به عرش می برد ...با صدای آرنیکا به افکارش محو شد .ـ این هم رایکاست ؟ رادین به قاب عکسی که به موازات قاب عکس خودش طرف دیگر میز قرار داشت نگاه کرد و گفت : آره ...ـ بچگی های رایکا مثل الانش لاغره که ...مثل تو تپل نبود ....ـ آره ....و به آرامی پوزخندی زد و گفت : لابد من حقش رو خوردم ...آرنیکا با تعجب نگاهش کرد و سر در گم پرسید : یعنی چی ؟ چرا ؟رادین خندید و گفت : هیچی جدی نگیر ، ایرانی ها از این مثال ها زیاد می زنند ...ـ مثال بود ؟ ـ آره ...و خودش سمت در رفت و آرنیکا با ذوق سمتش دوید و گفت : بریم اتاق رایکا رو هم ببینیم ....ـ باشه ...سمت اتاق رایکا رفتند . رادین به دو اتاق دیگر اشاره کرد و گفت : اون اتاق مهمونه اون یکی هم اتاق کاره هم کتابخونه ....آرنیکا سری تکان داد و با هم وارد اتاق رایکا شدند . آرنیکا با دقت اطراف را نگاه کرد . اتاق ساده و شیکی بود و هر چیزی سر جای خودش قرار داشت . کتابخونه ی کوچکی بالای میز کار بود . میزپر از لوازم و ابزار بود البته همه منظم و در قفسه های مخصوص به خودش ...نگاهش به چند شعری که با قلم شکسته خطاطی شده بود انداخت .شروع کردبه خواندن ، رادین هم اطراف را نظاره کرد . با خودش گفت "اوه ، مستر منظم" آرنیکا بعد خوندن شعر ها رویش را برگرداند و سمت قفسه ی کوچک کتاب رفت و نگاهی انداخت . یک سری کتاب های تخصصی مربوط به رشته اش و ردیف بعدی یک سریکتاب های فلسفی ....یکی شو برداشت و رو به رادین که نگاهش می کرد گفت : پایین حوصله م سر می ره می تونم تو سالن بالا بنشینم و کتاب بخونم ؟ ـ حتماً ....با هم از اتاق خارج شدند و آرنیکا روی مبلی که کنارش آباژور پایه بلندی بود نشست ، کتاب رو روی پایش گذاشت و گشود . رادین رفت و با آلبوم خانوادگی شان برگشت و گفتـ اگر حوصله ت سر رفت اینم نگاه کن ...آرنیکا سرش را بالا گرفت او را نگاه کرد و گفت : آلبومه ؟ لبخند عمیقی زد و گفت : آره ...ـ حتماً نگاهش می کنم ...و آلبوم رو روی میز شیشه ای دایره شکل مقابلش گذاشت . رادین مودبانه گفت : ببخشید چند دقیقه تنهات می گذارم . آرنیکا که مشغول خوندن مقدمه ی کتاب بود گفت : ـ باشه ، برو ....رادین سمت اتاق پدرش و مریم رفت . به قاب عکس نزدیک شد . می دونست کار مریمه ...گاهی کمی ، فقط کمی نسبت به مریم عذاب وجدان داشت اما دلش وجدانش را راضی می کرد با فکر اینکه همه را در مرگ مادرش مقصر می دانست ... قاب عكس رو در دستش گرفت و نگاه كرد ، لبخندی برای تصویر بچگی هایش زد و آن را روی میز برگرداند ولی آن قدر لبه گذاشته بود كه بعد از عقب كشیدن دستش ، قاب از روی میز به زمین افتاد و شیشه اش شكست . رادین بی حوصله به خرابكاری اش نگاه كرد ، خم شد تا قاب رو برداره وقتی قاب در دستش جا به جا شد چیزی زیر عكس نظرش رو جلب كرد ، كمی لبه اش را بالا كشید عكس بود ، تصویری از عكس مشخص نبود ،به خاطر همین عكس رو كاملاً بیرون كشید و نگاه كرد . عكسی قهوه ای رنگ كه به نظر با دوربین های قدیمی گرفته شده بود . عكس زنی كه نوزادی در آغوش داشت ...به عكس زل زد ....تصویر خودش بود ....اشك در چشمانش نشست با بغض به عكس زن خیره ماند و زیر لب گفت : مامان ....مدتی كه به عكس خیره ماند به خودش آمد ....سرش درد گرفته بود ...روی زمین نشست و باز به عكس خیره شد . عكس رو روی سینه اش فشرد و بغضش رو فرو خورد ...وقتی عكس رو برگردوند نوشته هایش رو خوند . بالا سمت چپ تاریخ داشت و پایین تاریخ نوشته بود :من و پسر گلم ....پس خط مادرش بود . نگاهی به خط دیگر انداخت :بابا علی ش هم كه داره از ما عكس می گیره ...گنگ و گیج دوباره خوند و دوباره ...سر در نمی آورد هر چه در ذهنش مرور می كرد جور در نمی آمد ...اسم پدرش كه علی نبود ، اسم پدرش اردشیر بود...هیچ سر در نمی آورد ...با تصور اینكه اشتباه خونده باشد دوباره پشت عكس رو خوند ولی همان نوشته ی اول به چشمانش خورد ...عكس را برگردوند و نگاهش كرد ، شاید تصویر خودش نبود ، خوب نگاه كرد ولی مگر می شد ؟ خودش بود ...به مادری كه هنوز مطمئن نبود مادرش باشد دقیق شد . روسری بلند سفیدی به سر داشت و بلوز و دامنی بلند به تن و او را در آغوش داشت ... خودش بود ، مادرش بود ، فقط اسم علی برایش نا مفهوم بود ...پدرش ؟ علی ؟ یعنی امكان داشت پدرش اسمش را عوض كرده باشد ؟ امكان داشت ولی حس شومی می گفت نه امكان نداره ....بدون جمع كردن شیشه ها و بر گردوندن قاب عكس بلند شد و عكس رو زیر بلوزش پنهان كرد . خارج شد . آرنیكا هنوز روی مبل نشسته و داشت آلبوم را تماشا می كرد با دیدن رادین گفت : چه عكس های بانمكی گرفتید ! رادین سری تكان داد و سمت اتاقش رفت . در را پشت سرش بست و عكس رو از زیر لباسش بیرون كشید و نگاه كرد ...خودش بود....حتی برای خداحافظی از آرنیكا و مهبد هم پایین نرفت . سعی می كرد به سوالاتی كه در ذهنش می چرخید جواب بده ....ولی هرچه فكر می كرد بیشتر گیج می شد . رایكا كه هنوز ذهنش درگیر آرنیكا بود ، به بهانه ی خواب زود به اتاقش رفت . مریم و اردشیر بعد كمی شب نشینی تصمیم گرفتند بخوابند . مریم وقتی وارد اتاقش شد با دیدن قاب عكس شكسته یكه خورد . جلو رفت و نگاه كرد ، عكس پشتی نبود ...سمت اتاق رادین رفت . در زد ، بی جواب موند ، دستگیره رو پایین كشید اما قفل بود ، صدایش كرد ....رادین ترجیح داد بعداً با آنها صحبت كند آنقدر مشوش و درگیر افكارش بود كه می دونست اگر بیرون بره فقط داد و فریاد راه می اندازه ....سرش را میان دستانش فشرد....مریم به اردشیر نگفت كه عكس رادین و مادرش را زیر قاب عكس گذاشته ، به شدت نگران رادین بود...بعد جمع كردن شیشه ها ، اردشیر گفت كه نگران نباشه خودش فردا می بره و یه قاب جدید برای عكس می خرد . صبح با احساس گنگی چشمانش را باز كرد ...رو تختی به طرز نا منظمی دورش پیچیده شده بود ...نیم خیز شد و كنارش زد ....به محض اینكه بلند شد چشمانش به عكس افتاد ....عكس كنار گوشی اش روی میز خودنمایی می كرد ....آهی كشید و عكس را برداشت ، نگاه كرد ....بعد سال ها مادرش رو می دید ....وقتی به صورتش آب می زد دوباره یاد سوال هایش افتاد به شدت آبی به صورتش پاشید و داخل آینه به خودش نگاه كرد ....وقتی بیرون اومد و داشت با حوله ی سفید صورتش رو خشك می كرد نگاهش به ساعت افتاد ، هیچ وقت آن قدر سحر خیز نبوده ...مگر این كه برای دانشگاهش این ساعت بلند می شد ...عكس رو برداشت و با گام هایی آرام از پله ها پایین رفت . یك راست سمت آشپزخونه رفت ...رایكا ، مریم و اردشیر هر سه دور میز جمع بودند . با چهره ی حق به جانبی به آنها نگاه كرد ...آنها هم سرشون رو بالا گرفته و او را نگاه می كردند. رادین دستی كه عكس را داشت بالا آورد همه به دستان او نگاه كردند بعد به عكسی كه روی میز سر خورد . مریم با نگاه نگرانش عكس را كاوید ولی اردشیر فقط با بهت به عكس خیره شد ، هیچ نوشته های پشت عكس یادش نبود این عكس مال سالها پیش بود اما مریم یادش بود....خوب و دقیق ...رادین جلوی چشمان متحیر آنها به اردشیر زل زد و گفت : تو پدر من نیستی ؟ حالا نوبت اردشیر بود آن قدر هول شد كه نزدیك بود لیوان چای بعد برخورد با دستش بریزه كه هول هولكی گرفتش و به رادین زل زد .....رادین كه كم كم خونسردی اش رو از دست می داد كمی صدایش اوج گرفت : دوست ندارم سوالم رو هزار بار تكرار كنم ...تو پدر من نیستی ؟ اردشیر آب دهانش را قورت داد نگاهی دردمندانه به مریم كرد ولی دید مریم سرش را پایین گرفته و آرام و بی صدا اشك می ریزد ...رویش را از مریم گرفت و به رادین گفت : بشین ....چانه ی رادین شروع به لغزیدن كرد با اخم گفت : شما همه تون دروغ گویید ...تقریباً فریاد زده بود . رایكا متاسف نگاهش می كرد . نگاهش به پیشانی به عرق نشسته ی رادین ثابت ماند . رادین مستقیم به او چشم دوخت و با عجز گفت : ـ تو برادر من نیستی ؟ مریم با دستمالی كه رایكا سمتش گرفته بود اشك هایش را گرفت . خواست چیزی بگه كه رادین با خشم گفت : تو یكی چیزی نگو ....تو كه از اول هم مادرم نبودی ....دوباره اشك های مریم جاری شد . رایكا از جایش بلند شد و رادین گفت : بهم بگید ...تقریباً داشت به گریه می افتاد ...اردشیر سرش را پایین انداخت و گفت : پسرم ...فریاد رادین حرف او را قطع كرد : من پسر تو نیستم ....و با عجز دستش را روی تكیه گاه صندلی گرفت . پلك هایش را باز و بسته كرد و گفت : نمی گید ؟خودم برم دنبال حقیقت ؟ رایكا كنارش رفت و دلجویانه شانه هایش را گرفت و گفت : تو تمام عمرت با ما زندگی می كردی ....یعنی برادر منی ، پدر من پدر تو هم هست و مریم مادرته ...اردشیر از فرصت استفاده كرد و از مریم درباره ی چگونه فهمیدن رادین پرسید . رادین ناباور سرش را به طرفین تكان داد و رایكا بعد فشاری كه به شانه های او آورد گفت :ـ رادین جان تو....ـپس تو هم می دونستی ؟ من تو این خونه هیچی ....چه قدر تكمیل كردن حرف هاش براش سخت بود ... دست رایكا رو پس زد و با فریاد رو به اردشیر گفت : می خوام بدونم پدرم كی بود ....من اینجا چی كار می كنم ...ـ رادین تو الان حالت خوب نیست ...ـ من خوب خوبم ، بهونه نیارید .....رادین از دیشب سردرد های بدی رو تحمل كرده بود ...آن قدر به ذهنش فشار آورده بود و فكر كرده كه تا مرز جنون رفته بود و حالا با كور سویی از امید از آنها سوال كرده و آنها با سكوتشان مهر تایید به افكار رادین زده بودند . حس می كرد تعادلش رو از دست می ده ....نمی تونست بیشتر از این ضعیف جلوه كنه سمت پله ها دوید ...مریم بلافاصله از جایش بلند شد و گفت : شما بنشینید ، با اجازه من برم باهاش صحبت كنم . با نشستن مریم و تكان سر اردشیر ، رایكا سمت پله ها و بعد سمت اتاق رادین رفت . خوشبختانه در را قفل نكرده بود . داخل شد و به او كه روی شكم رو تخت دراز كشیده و سرش را میان بازوهایش گرفته نگاه كرد . جلو رفت و لبه ی تخت نشست . رادین به كمرش چرخشی داد و او را نگاه كرد ، بعد طاق باز روی تخت خودش رو رها كرد و نگاه نم گرفته اش را به چشمان سبز رایكا دوخت و گفت : می خوام بدونم ...اگر برام توضیح می دی كه بمون ...وگرنه تنهام بگذار....بعد این حرف سرش رو كه به شدت درد می كرد ، میان دستانش فشرد . رایكا با نگرانی پرسید : خوبی ؟ رادین پوزخندی زد و گفت : اگر شرایط منو داشتی خوب بودی ؟ ـ رادین این طوری فكر نكن ....ما همه دوستت داریم ....رادین لبخندی زد و گفت : موعظه نكن ....رایكا آهی كشید و به او خیره موند .... رادین منتظر به او چشم دوخت و رایكا لب گشود در حالی كه نمی دونست از كجا شروع كنه : چی رو می خواهی بدونی ؟ رادین روی تخت نشست و گفت : پس می خواهی بگی ؟ رایكا سری تكان داد و رادین بعد در آغوش گرفتن زانوانش سرش را هم روی زانو گذاشت و در حالی كه نگاهش به رایكا بود گفت : همه چی رو ...ـ درسته تو ....رادین سرش را پایین انداخت و با صدایی لرزان گفت : آره من بچه ی این خانواده نیستم ، اردشیر پدرم نیست . رایكا موهای نرم و خوشرنگ او را نوازش كرد و گفت : اما رادین ما تو رو جزو خانواده مون می دونیم . گلویش را بغض بدی می فشرد . هیچی نگفت . ولی انگار برای رایكا هم گفتن آسون نبود . به زحمت پرسید : پدر و مادرم كی بودن ؟ مادرم واقعاً مرده ؟ رایكا سرش را پایین انداخت و در حالی كه به انگشتان بلندش خیره شده بود گفت : ـ تو بچه ی همسایه مون بودی ....رادین ناباور سرش را بالا گرفت . نگاهش پر از خشم شد ...دندان هایش از لرزش چانه اش به هم می خورد و صدا می داد . رایكا نگاهش رو از نگاه غمزده ی او گرفت . دوست نداشت چیز بیشتری بگه و عكس العمل شدید اونو ببینه ، رادین در شك بود و رایكا مطمئن بود كه یه عكس العمل شدید رو ازش می بینه . نمی خواست چیزی بگه اما رادین پرسید ...رادین درحالی كه فریاد می زد از اتاقش به سمت پله ها و از آنجا به سمت پایین سرازیر شد . نگاه منتظر و متعجب مریم و اردشیر و غافلگیر كرد و با نفرت رو به آن دو گفت : ازتون متنفرم ...صدایش رو بلند تر كرد و گفت : ازتون متنفرم ....می فهمید . اشك های مریم نرم و آهسته غلتید . رایكا از بالای پله ها خودش رو به او رسوند و گفت : رادین جان ...رادین با خشم نگاهش رو ازش گرفت . حالا كه همه چی رو می دونست ....حس بدی داشت ...خیلی بد ....حس تنفر ، خیانت ، دروغ .... او هیچ نسبیتی با آنها نداشت . نوزاد همسایه كه سرپرستی شو قبول كرده بودند ، چون آپاندیس مادرش عد كرده و چون هیچ كی و نداشت و جون داد ، پسر یك ماهه اش را به سرپرستی قبول كردند ، چون پدرش هم چند روز زودتر از مادرش رفته بود ....چون كسی رو نداشت ...با نفرت نگاهش رو بین آن سه گرداند و فریاد زد : ـ شما دروغ گو های بزرگی هستید . رایكا دستش رو روی شانه ی او گذاشت و گفت : رادین ما فقط می خواستیم كه تو احساس بی كسی نكنی ...با خشونت دست او را پس زد و گفت : با اون مزخرفاتی كه تحویلم دادید ؟ فریاد می زد و عصبی تكرار می كرد : من بیست و یك سال تمام حس می كردم شما مادرم رو كشتید به اردشیر خیره شد و گفت : فكر می كردم مسئول مرگ مادرم تو هستی ، فكر می كردم اون زن اولته ، فكر می كردم مادرم باردار نمی شده و از مریم كه پاش تو زندگی مادرم باز شده بود متنفرم كردید ، از رایكا كه به دنیا اومد و جای مادرم رو تو دلتون تنگ تر كرد ، از خودم متنفر بودم كه دیر به دنیا اومدم ، اون قدر دیر كه مریم پاش به زندگی ت باز شه ....فریاد زد و گفت : ازتون متنفر بودم ....از همه تون ....و با ناتوانی روی زمین زانو زد اما كمرش رو بالا نگه داشت و با تنفر نگاهشان كرد و سپس فریاد زد : با این كاراتون بیشتر ازتون متنفر شدم ....حالم از این همه دروغ به هم می خوره ....مریم طاقت نیاورد بدون اینكه به عكس العمل رادین اهمیتی بده سمتش رفت كنارش نشست و در حالی كه دستش رو می گرفت با اشك هایی روان گفت : ـ عزیزم ما نمی خواستیم چنین دروغ هایی بهت بگیم ، همه ی این دروغ ها از یه سوالی كه تو ازمون پرسیدی به هم گره خورد ...ما نمی خواستیم این طوری بشه ...و به هق هق افتاد . رادین با تنفر دستش را از میان دست او بیرون كشید و گفت :با نگاهی سرخ گفت : چرا با من این كار رو كردید ؟ مریم میان هق هق نگاهش كرد و گفت : ولی اگر از اول همه چیز رو می دونستی بدتر می شد ، حداقل این طور خودت رو جزیی از ما می دونستی ....رادین با نفرت بلند شد و با نگاه تحقیر آمیزی كه به مریم انداخت گفت :ـ نه من هیچ وقت شما ها رو خانواده ی خودم نمی دونستم ، تو فكر و وجود من شما یه دشمن بودید ، دشمن های مادرم ....من تمام عمرم فكر كردم شما ها عامل مرگش هستید ....رایكا بازوی او را گرفت و گفت : باور كن ما نمی خواستیم چنین چیزهایی بهت بگیم . باور كن همه چیز به هم گره خورد ، مجبور شدیم این طوری بهت بگیم ... رادین با تاسف سری برای او تكان داد و گفت : ولی حالا حالم بیشتر ازتون به هم می خوره ...رایكا ناباور او را نگاه كرد . اردشیر كه تمام مدت در سكوت روی مبل نشسته بود بلند شد ، آه عمیقی كشید و سمت رادین اومد . رایكا خم شد و مریم رو كه هنوز گریه می كرد ، بلند كرد . اردشیر با خونسردی رادین رو نگاهش كرد و وقتی در چند قدمی او رسید گفت :ـ حالا این همه داد و بیداد نداره ، من دركت می كنم ، تحملش خیلی سخته ، ولی مطمئن باش اگر از اول می دونستی بیشتر از ما متنفر می شدی و از طرفی حس می كردی ما داریم بهت ترحم می كنیم . نگاه سرخ رادین به نگاه صبور اما غمگین اردشیر خیره بود . اردشیر سرش را پایین انداخت و گفت : هر تصمیمی بگیری بهش احترام می گذاریم . رادین كه صورت عروسكی اش رو غمی عمیق پوشونده بود ، پوزخندی زد و سمت در رفت و گفت : من می رم ...جای من اینجا نیست . اردشیر ناباور نگاهش كرد و گفت : كجا می ری ؟ ـ هر جهنم دیگه ای ....اردشیر آخرین حرفش رو به زبان راند : گوش كن رادین ...رادین ایستاد و برگشت . اردشیر از ته قلبش حرفش رو زد : تو برای من پسرمی ، حتی اگر خونم تو رگ هات نباشه ، ولی باز تصمیم با خودته ...اگر به اندازه ی یه خانواده خوب نیستیم با خودته ...این خونه ی خودته هر وقت برگردی ....حرفش رو نیمه كاره گذاشت و به رفتن رادین نگاه كرد . كفشی به پایش كرد . داخل پاركینگ نگاهش به هیوندای قرمز رنگش افتاد ....هیچ چیز متعلق به او نبود ..سمت در می رفت كه مریم دستش رو گرفت و گریه كنان گفت : خواهش می كنم ...خواهش می كنم نرو ...رادین جان ...ازت خواهش می كنم . رادین نگاهش رو قبل از اینكه رنگ دلسوزی بگیره سوی دیگری چرخاند . مریم دست او را گرفت و تمنا كنان گفت : كجا می خواهی بری ؟ ...همین جا بمون ...رادین دستش رو بیرون كشید و گفت : من جام اینجا نیست . دوباره گریه های مریم شدت گرفت . از اینكه نمی تونست كاری برای موندنش كنه نسبت به خودش حس بدی داشت . رایكا با یه ساك كوچك برگشت و گفت : ـ مامان رادین بر می گرده ، فقط فعلاً می خواد تنها باشه ...بعد به رادین نگاه كرد و گفت : نمگه ؟ لبخند تلخ رادین بی شباهت به پوزخند نبود . رایكا ساك رو سمتش گرفت و گفت : نیازت می شه ....ـ من ازتون چیزی نمی خوام ...ـ دست خالی و بدون پول كه نمی تونی بری ....رادین مردد موند. هر جا كه می خواست بره ، حداقل باید چیزی با خودش می برد ، به پول هم احتیاج داشت ..رایكا كه او را مردد دید ساك رو به دستش داد و بعد سوویچ رو از جیبش بیرون آورد و سمت او گرفت . رادین بدون گرفتن سوویچ سمت در رفت . صدای گریه های مریم به اوج رفت . رایكا مادرش رو در آغوش كشید و زیر گوشش گفت : بر می گرده ..... رادین در هتلی گران قیمت اتاق گرفت اما زود پشیمون شد . پول به اندازه ی كافی در حسابش بود اما خودش رو صاحب پول ها نمی دونست . همیشه از پول هایی كه در حسابش ریخته می شد ، بی مهابا خرج می كرد و هیچ وقت اونقدر عاقل نبود كه پس انداز كنه ....نمی دونست باید زندگی شو چه طور بگذرونه ...باید می نشست و تصمیم می گرفت درباره ی آینده ش ، دانشگاه رفتنش ، خودش ....ساكش رو كنار تخت انداخت و طاق باز روی تخت شیك هتل دراز كشید و دستاشو زیر سرش قلاب كرد . همون طور كه به سقف رنگ شده خیره شده ، فكر می كرد...نسبت به همه احساس تنفر می كرد ...برای همه ی دروغ هاشون ...خودش هم نفهمید چی شد كه یاد آرنیكا افتاد ، اما بی دلیل نسبت به اون هم احساس تنفر داشت و یاد اونو از ذهنش پس زد ....نفهمید چه طور شد كه خوابش برد ....صبح با صدای زنگ گوشی اش چشم هاشو باز كرد .... داشت فكر می كرد كه عكس مادرش رو تو خونه جا گذاشته و باید با خودش می آورد ، كه دوباره نگاهش به تلفنش افتاد ..به زحمت دستش رو دراز كرد و گوشی شو از روی میز چوبی كوتاه برداشت و به صفحه ش زل زد ....اسم لینا روی صفحه ی گوشی ش باعث شد كه چهره ش در هم بره . دكمه ی قرمز رو فشرد و از روی تخت بلند شد....صورتش رو شسته و برگشته بود كه دید باز گوشی ش زنگ می خوره . خم شد و به صفحه ش نگاه كرد ، باز هم لینا ...عصبی گوشی رو از روی تخت برداشت و جواب باید : چته ؟ چی از جونم می خواهی ؟ صدای لینا برخلاف او كه خشمگین و عصبی بود ، خیلی آرام و پرنشاط می نمود :ـ صبح به خیر ...ـ زنگ زدی بهم بگی صبح به خیر ؟ ـ اوه ...اوه كار بدی كردم ؟ چرا این قدر عصبی ؟ خواب بودی ؟ ـ قطع كن ...گفته بودم كه دیگه زنگ نزن ....لینا با خونسردی گفت : همه ی پسرها همین طوری اند ....از خداشونه بهشون زنگ بزنیم اما تا زنگ می زنی می گن قطع كن مزاحمی ...ـ خانم من حوصله ی شنیدن چرت و پرت های شما رو ندارم ....برو دنبال یه گوش اضافه ی دیگه بگرد ....و به لینا مجالی برای حرف زدن نداد و تماس رو قطع كرد به محض قطع شدن تماس دوباره گوشی ش زنگ خورد و رادین عصبی نگاهی به صفحه انداخت . این بار مریم بود . با تنفر نگاهش رو از صفحه ی گوشی گرفت . با خودش فكر كرد اگر تك تك باید بشیند و به زنگ خور هاش جواب بده بی شك روزش رو از اینی كه هست بد تر خواهد كرد ....گوشی رو خاموش كرد و بعد دوش گرفتن تصمیم گرفت كه از اونجا بره ...نباید پول هایی كه مال خودش بود رو همین طور خرج می كرد ....هر چه فكر كرد هیچ جور راه نداشت شب رو پیش دوستاش بمونه ...از اینكه اونا تو زندگی ش سرك بكشند متنفر بود ... با خودش گفت "یه جای ارزون تر پیدا می كنم و شب رو همون جا می مونم ." ولی نمی دوست تا كی می تونه به این وضع ادامه بده ....نمی دوست بعد از خالی شدن حسابش چه می كرد ....او كار و منبع درامدی هم نداشت ...اگر اردشیر هم حسابش رو پر می كرد او رویش رو نداشت كه ....تصمیم گرفت دیگه فكر نكنه ... به ساك نگاهی انداخت . از رایكا ممنون بود كه ساك رو براش آماده كرده . لباس هایی كه می خواست بپوشه رو بیرون كشید ...نمی تونست از ته دل از رایكا متنفر باشه ...چند ساعتی رو در خیابون ها ساك به دست قدم زده بود ....برای اینكه ولخرجی نكنه صبحونه هم نخورده بود ...حسابی احساس ضعف می كرد . گوشی شو خاموش كرده بود و نمی دونست چه كسایی بهش زنگ زده اند . نگاهش رو تو مسیری كه می رفت از رستوران های شیك می گرفت و پیش می رفت آخر سر به یك ساندویچی كوچك معمولی رسید . پشت یكی از میز های سفید پلاستیكی نشست و به قیمت ساندویچ ها كه روی دیوار نصب شده بود نگاه كرد . ساندویچی كه سفارش داده بود بعد كمی تاخیر آماده شد . بعد خوردن ساندویچ و نوشابه اش كیفش پولش رو بیرون كشید . پول نقد چیزی نداشت . به مرد كه هم آشپز هم صندوقدار بود نگاهی كرد و درحالی كه كارتش رو نشون می داد گفت :ـ شما كارتخون ندارید ؟ مرد كه چاق و هیكلی بود خنده ی مسخره ای كرد و گفت : نه ....رادین جیب هایش رو گشت و گفت : من پول نقد ندارم ، امكانش هست برم از بانك بكشم ...مرد پوزخندی زد و ابرویش رو بالا داد و گفت : اون وقت بر نگشتی چی ؟ رادین متعجب نگاهش كرد و در دل فكر می كرد یعنی به او می یاد كه چنین آدمی باشه ؟ متعجب در دل جواب داد "شاید بیاد . " مرد رو به او گفت : خیلی خب ، شاگردم تا بانك باهات میاد ....رادین لبخند بی معنی ای زد و گفت : خوبه ...مرد شاگردش رو كه برای یكی از میزها سفارش می برد صدا زد . رادین نگاهی به اطراف انداخت . فضای ساندویچی خیلی كوچك و فشرده بود و به زحمت چهار تا میز توش جاداده بودند و بینشون یه فضای باریك برای رفت و آمد بود .شاگرد اومد و رو به مرد گفت : بله آقا ؟ مرد برایش توضیح داد كه با او تا بانك برود و به میزان حسابش ازش پول دریافت كنه. او چشم غلیظی گفت و با رادین راه افتاد . رادین پوزخندی زد و به او كه خیلی لاغر با قدی متوسط و لباس قدیمی سفیدی به تن داشت نگاه كرد . به بانك رسیدند . جلوی عابر بانك حسابی شلوغ بود و جمعیت صف كشیده بودند . رادین بی حوصله به صف نگاه كرد و ایستاد . شاگرد این پا و اون پا كرد و گفت : خیلی طول می كشه ، من باید زودتر برگردم .رادین بی اهمیت سری تكان داد كه او گفت : خب بریم یه بانك دیگه ....بی حوصله جوابش و داد : همه جا همین طوریه ، دو دقیقه صبر داشته باش ...رادین كه بی حوصله شده بود بعد كمی انتظار گوشی شو روشن كرد و خودش رو با پیام های دریافتی اش مشغول كرد . بالاخره نوبتش شد و بعد از حسابش مبلغی پول كشید ، مقداری رو به شاگرد ساندویچی داد و بقیه رو در جیبش بیرونی ژاكتش گذاشت كه داشته باشه ...بعد عابرش رو تو كیف پولش گذاشت و راه افتاد ..... هنوز چند قدمی نرفته بود كه توسط كسی سمت مغازه كشیده شد . سینه اش به كركره ی مغازه ی بسته برخورد و آن مردی كه او را هل داده بود سریع دست تو جیب ژاكتش كرد و پول هاش رو برداشت و به همون سرعت شروع به دویدن كرد . رادین فقط تونست خودش رو جمع و جور كنه و به حركت پاهای آن مرد كه دیوانه وار می دوید نگاه كنه ...در نهایت نگاهش او را بعد از پیچ گم كرد . آهی كشید و زیر لب گفت : لعنتی ....شاید پیش از این پولش رو می زدند برایش اهمیتی نداشت اما حالا ذره ذره های پول حسابش برایش اهمیت داشت ....به این امید پول ها رو برداشت كه روزی به اردشیر برگردونه ....مسیری كه آن مرد پیموده بود رو دوباره نگاه كرد و اوفی گفت . خیلی كلافه بود...تصمیم گرفت دیگه پول نقد همراه خودش نبره ....حدس زده بود وقتی كه داشت پول ها رو برداشت می كرد آن مرد تعقیبش كرده و بعد هم قصد دستبرد زدن به او را داشته .....بی هدف قدم می زد ...بیشتر از اینكه به وضعیت حالش فكر كنه در گذشته و به فكر مادرش بود ....وقتی به خودش اومد دید روی نیمكت یك پارك نشسته و ساكش كنارشه .دستش رو به تكیه گاه نیمكت زد و نفس عمیقی كشید ...چه قدر احساس بیچارگی و استیصال می كرد ...با خودش فكر كرد كه چه قدر بی كسی بده . صدای بی امان زنگ گوشی اش كلافه اش كرد . آن رو برداشت . تصمیم گرفت زنگ گوشی شو عوض كنه ...جدیداً خیلی رو اعصابش می رفت . لینا بود . قطع كرد و آهنگ گیتاری كه تو لیست داشت برای زنگ موبایلش گذاشت . به رو به رو و بازی بچه های قد و نیم قد نگاه می كرد كه دوباره گوشی اش زنگ خورد . با دیدن اسم لینا واقعاً كفری شده بود . ـ چته ؟ چرا اینقدر زنگ می زنی ؟ صدای خنده ی لینا كه در گوشش پیچید به صورت غیر ارادی اخم هاش از هم باز شد.لینا با ته خنده ای كه تو گلوش بود گفت : تو چرا همیشه عصبی هستی ؟ ـ تو مثل اینكه خیلی بی كاری ها ....مدام پای تلفنی ...ـ ببین آقا پسر ....ـ نه تو گوش كن ....چی از جونم می خواهی ؟ نكنه پول اون یه شب اتاقی كه قرض دادی رو می خواهی ؟ ـ خب كجا ببینمت ؟ ـ برای چی ؟ لینا خونسرد و جدی گفت : برای گرفتن كرایه ی اتاقی كه بهت دادم . رادین با تعجب گفت : كه این طور ... و آدرس پاركی كه بود را داد ..... بعد مدتی از دور دید دختری كه روپوش مشكی ای به تن داشت نزدیك شد . او را برانداز كرد . اصلاً انتظار دیدنش رو این طوری نداشت . لینا خیلی ساده پوش بود ولی این چیزی از شیك پوشی اش كم نمی كرد . رادین اولین باری كه دیده بودش اون قدر لا به لای جمعیت گم شده بود كه حتی نگاهی اجمالی به سر و وضعش نیانداخته بود .نگاه رادین روی چهره ی او بالا آمد .صورت صورت صاف و سفید لینا بدون آرایش معصومیت خاصی بهش می داد . اما نگاهش برق می زد . با لبخند شیطنت باری به رادین زل زده بود . رادین نگاهش رو به نیمكت داد . لینا كنارش نشست كه رادین دستش رو از تكیه گاه نیمكت پایین آورد و كمی جمع و جور تر نشست . لینا گفت : میشه پونصد تا ....رادین به كف دست او كه جلو آورده بود نگاه كرد و با پوزخند گفت : چه خبره ؟ ـ خب خونه ی خصوصی بود. كرایه ش بالایه ...رادین با اخم نگاهش رو به رو به رو دوخت و گفت : ـ می تونستم برم جای دیگه ....لینا زیركانه لبخند زد و گفت : اگر جایی رو داشتی مطمئن باش پیش من نمی اومدیرادین سكوت كرد . داشت فكر می كرد ...نمی تونست همین طور پول های باقی مونده اش رو به باد بده ...اگر در شرایط عادی بود هرچه زودتر پولی كه خواسته بود رو می داد تا از دستش خلاص شه ...لینا دستش رو كه خسته شده بود پایین كشید و گفت : چیه نداری ؟ رادین همون طور كه به رو به رو خیره شده بود گفت : الان نقد ندارم ....ـ خب اشكالی نداره ...برگشت و نگاهش كرد كه لینا لبخندی عمیق برایش زد بعد نگاهی به ساك انداخت و گفت : این چیه ؟ خواست نگاهی به ساك بیاندازه كه رادین مانع شد و گفت : بهتره دخالت نكنی .ـ از خونه انداختنت بیرون ؟ رادین با حرص گفت : ـ نه خیر ...لینا به نیم رخ او لبخندی زد و با شیطنت گفت : ولی این طور به نظر میاد ....ـ بهتره بری ...ـ كجا برم ؟ تازه اومدم ....ـ چند روز دیگه پولتو می دم ...ـ من پول ازت نمی خوام ...رادین نگاهش كرد و گفت : پس پاشو برو ...لینا شكلكی برایش در آورد و گفت : چرا انداختنت بیرون ؟ رادین كه حرصش در آمده بود گفت : هیچ كی منو بیرون نكرده ، خودم اومدم بیرون ...لینا با سماجت گفت : چرا ؟ ـ به تو مربوط نیست ...ـ هست ...نگاهی خیره به او كه داشت یكه به دو می كرد انداخت و گفت : پاشو برو خونه ت ...ـ تو هم میایی ؟ رادین اخم غلیظی تحویلش داد كه لینا برای اینكه برایش سوتفاهم نشه حرفش رو تصحیح كرد : آخه به نظر می رسه باید جا واجب شدی ....كجا می خواهی بری ؟ـ یه جایی می رم دیگه ...به خودم مربوطه ...ـ خب بیا بهت اتاق می دم ، با صبحونه ....بعد لبخندی زد و گفت : می تونی پولشون رو بعداً یه جا تصفیه كنی ...ـ تو كه گفتی پول نمی خواهی ...لینا لبخندی زد و گفت : الان هم می گم ...ـ پس چی ؟ ـ برای خودت می گم ، اگر می خواهی احساس دین نكنی ...وگرنه من به پولش نیازی ندارم ...رادین پوزخندی زد و گفت : لازم نیست ، بلند شو برو ...ـ تو همیشه این طور بداخلاقی ؟ فكر كنم به خاطر همین بیرونت كردند...و خندید و به رو به رو نگاه كرد .


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
رایكا جلوی آینه ایستاده بود . دكمه ی پیراهنش را بست و به تصویر خودش در آینه لبخندی زد . یك بلوز مردونه اندامی نخودی رنگ كه با یك جین روشن تن كرده بود . به ساعت نگاه كرد و قبل از اینكه از پله ها پایین بره سمت اتاق رادین چرخید وارد شد . او داشت با حوله موهایش را خشك می كرد . برایش لبخندی زد و گفت : الان می آن ها ....
و به بلوز توسی و شلوار توسی رادین نگاه كرد و گفت : نمی خواهی یه لباس رسمی تر بپوشی ؟
رادین حوله را روی تختش انداخت پوزخندی زد و گفت : مگه جلسه ی خواستگاریه ؟
ـ نگفتم كه كت و شلوار بپوش ، مثلاً مثل من .
رادین سر تا پای رایكا را بر انداز كرد . به نظرش شیك می آمد ولی بلند شد و گفت :
ـ تو تویی ، منم منم ....
گوشی رایكا زنگ خورد . رادین به صفحه ی گوشی او نگاه كرد . رایكا در حالی كه الو می گفت سمت اتاق خودش رفت . رادین سمت پله ها رفت . صدای كسی آمد كه پدرش با او صحبت می كرد .
ـ خوش اومدی دخترم ...
ـ مرسی ...
و كادویی كه دستش بود را سمت مریم گرفت . مریم با خوش رویی گفت : عزیزم چرا زحمت كشیدی ؟
رادین از آخرین پله ها هم پایین رفت . هیچ خبری از یك ایل نبود . فقط یك دختر آنجا بود . یك دختر مو بور زیبا .
پدر گفت : عزیزم پس مهبد جان كجاست ؟
ـ واقعاً ببخشید براش كاری پیش اومد ، منو فرستاد كه بیام ...
ـ بریم داخل دخترم ، خب دیر تر میاد دیگه ...
ـ اگر بتونه خودش رو برسونه حتماً .
رادین داشت به لهجه ی انگلیسی – فارسی دختر فكر می كرد . به ذهنش فشار آورد كه دوست پدرش در كدوم كشور زندگی می كرد .
مریم با دیدن رادین لبخندی زد و گفت : رادین جان اومدی ؟
سری تكان داد و جلو رفت . پدر با لبخند پرسید : رایكا كجاست ؟
دختر داشت در ذهنش اسم رایكا را هجی می كرد . رادین جواب داد : اسدی زنگ زده ، الان میاد پایین .
رادین با دختر دست داد . زیبایی اش خیره كننده بود . كمی نسبت به سوالی كه در ذهنش می چرخید كنجكاو بود . با هم سمت مبل ها رفتند و نشستند . رادین نیم نگاهی به دختر انداخت و بعد رو به پدر گفت : بقیه مهمون هامون تو راه اند ؟
پدر با لبخند جواب داد : مهمون مون آرنیكا جون دختر دوستم به همراه نامزدشون هستند كه ایشون نتونست خودش رو برسونه .
رادین با شنیدن اسم نامزد حواسش از دختر پرت شد . تصمیم گرفت بیخیالش شود. آرنیكا لبخندی زد هر چه سعی كرد برای شروع حرف خاصی نداشت با اینكه با آنها راحت بود اما حرف خاصی برای گفتن نداشت برای همین گفت : خونه ی قشنگی دارید . مدرنه ....
ـ چشات قشنگ می بینی دخترم .
با این حرف پدر، نگاه رادین نا خودآگاه به چشمان آبی آرنیكا كشیده شد . وقتی لبخند نمكی آرنیكا را دید نگاهش را گرفت .
رایكا به آرامی از پله ها پایین آمد . وقتی سمت پذیرایی رفت با دیدن آرنیكا متعجب شد . برای بار دوم بود كه آن دو جفت چشمان آبی را می دید . اندام بلندو كشیده اش در جا خشك شده بود . سعی كرد به جلو قدم بردارد . آرنیكا به احترام او بلند شده بود . پدرش گفت :
ـ این پسر بزرگم اریكاست ...
اریكا جلو رفت و با لبخند با او دست داد و خوش آمد گویی گفت .
آرنیكا بعد تشكر گفت : را اِ كا ...
رایكا از اینكه اسمش را بخش بخش و با لهجه می گفت خنده اش گرفت . لبخندی زد و گفت : بله .
ـ شما رو تو فرودگاه دیدم .
ـ بله درسته .
آرنیكا با لبخند گفت : چه خوب كه دوباره دیدمتون .
رایكا لبخندی زد و گفت : منم خوشحالم كه دوباره دیدمتون .
آرنیكا دوباره سر جایش نشست . پدر گفت:
ـ قبلاً همدیگر رو دیده بودید ؟
هر دو سری تكان دادند و رایكا گفت : تو فرودگاه .
پدر با لبخند گفت :
ـ آرنیكا جان تنها اومدند . نامزدش مهبد جان براشون كاری پیش اومده .
رایكا مودبانه سری تكان داد و نشست . از شانسش جای انتخابی اش برای نشستن ، دقیق رو به روی آرنیكا بود .

هر بار كه نگاهش سوی نگاه آرنیكا سر می خورد خجالت زده سرش را پایین می انداخت . كلمه ی نامزدش در سرش می چرخید . او مهبد را در فرودگاه دیده بود و به نظرش اصلاً مناسب آرنیكا نبود .
برایش عجیب بود كه چرا فكر آرنیكا مدام در ذهنش می چرخد . دنبال جوابی برای سوالش بود . چرا بی تفاوت نبود ؟
طاهره خانم آنها را سر میز دعوت كرد . همه بلند شدند . رایكا به احترام همه ایستاد تا بروند و خودش بعد آنها بره . وقتی آرنیكا از كنارش گذشت نتوانست نگاهش را از او بگیره . او را از پشت سر كه سمت میز می رفت برانداز كرد .
خودش آخرین نفری بود كه سمت میز رفت . تصمیم گرفت جایی بنشیند كه مدام با آرنیكا چشم تو چشم نشه . كنار رادین نشست . رادین تقریباً رو به روی آرنیكا نشسته بود . بی اهمیت قاشقش را برداشت و مشغول خوردن سوپش شد .
آرنیكا نگاهی به رادین كه شروع كرده بود انداخت و رو به همه با صدای ملایمش گفت:
ـ می تونم یه درخواستی داشته باشم ؟
پدر با مهربانی گفت : بگو دختر . چی نیاز داری ؟
آرنیكا لبخندی زد و گفت : قبل شروع می شه دعا بخونیم ؟
غذا به گلوی رادین پرید . رایكا برایش لیوان آبی ریخت و او بعد سر كشیدن آبش دست از خوردن كشید.
پدر با رویی باز پذیرفت و آرنیكا بعد بستن چشم هایش ، كف دستانش را به حالت نیایش روی هم گذاشت و شروع به دعا خوندن كرد . بعد كه تموم شد آرام چشمانش را باز كرد و رو به همه لبخند زنان گفت : ممنون .
مریم كه تمام مدت به زیبایی او چشم دوخته بود ، آرام پلك زد . به نظرش حتی وقتی چشمانش را هم می بست زیبا بود. رایكا هم دقیقاً به همین موضوع فكر می كرد .
پدر با خوشنودی گفت : كار قشنگی كردی دخترم .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : خونه من و پدر و مادرم قبل شروع غذا دستای هم رو می گیریم و دعا می خونیم ....
رادین برای لحظه ای جمع سه نفره شان را تصور كرد و حسودیش شد . رایكا داشت به پدر و مادر آرنیكا فكر می كرد . به نظرش باید آدم های جالبی باشند . چون علاوه بر زیبایی ظاهری آرنیكا ، رفتارش هم زیبا بود .
مشغول صرف غذایشان بودند كه رادین تكه گوشتی كنار بشقاب او گذاشت و گفت : شما فقط سوپ خوردید .
آرنیكا با لبخند تشكر كرد و رایكا با چشمانی ناباور به رادین خیره مانده بود .
بعد صرف شام دوباره روی مبل ها نشستند و آرنیكا و پدر مشغول صحبت درباره ی پدرش شدند ، تا اینكه گوشی آرنیكا زنگ خورد و با گفتن "با اجازه" سمت حیاط رفت .

پدر در انتظار بازگشت آرنیكا به در چشم دوخته بود . رادین هم نا خودآگاه سرش را به سمت در برگرداند . ولی از آرنیكا خبری نبود . پدر رو به رایكا كه دستبندش را دور مچش سر می داد گفت : رایكا جان برو ببین براش مشكلی پیش نیومده باشه .
چشمی گفت و بلند شد . رادین رفتنش را تماشا كرد . رایكا نگاهش را در حیاط گرداند . آرنیكا را دید كه آرام كنار باغچه و گل های رز قدم می زند . با لبخند سمتش رفت و گفت : مكالمه تموم شد ؟
آرنیكا لبخندی زد و گفت : بله ...
ـ پدر نگران شدند ، به خاطر همین من اومدم دنبال تون ...
ـ نمی خواستم نگران تون كنم . هوا خوب بود ، هوس كردم كمی قدم بزنم .
رایكا شانه به شانه ی او قدم می زد . تپش قلبش به اوج رسیده بود . حس شیرین و در عین حال عذاب آوری داشت . در تاریكی نگاهش را سمت او گرداند . آرنیكا تاپ پوشیده و شانه هایش عریان بود . رایكا رو به او گفت : حداقل من برم پالتو تون رو بیارم ...سرما می خورید ....
آرنیكا دست رایكا را گرفت و گفت : نه نمی خواد زحمت بكشید . من به این هوا رو دوست دارم ...
رایكا به دستش كه از میان دستان او رها شده بود نگاه كرد . دوست داشت جای دست او را ببوسد . دیگر انكار كردن سخت بود . دوباره شانه به شانه اش قدم می زد و از اینكه كنارش بود نمی توانست بی تفاوت باشد....وقتی نزد خودش اعتراف كرد كه آرنیكا را دوست دارد مدام یاد نامزدش مهبد می افتاد و خودش را با عذاب وجدان درگیر می كرد و سعی می كرد نسبت به او بی تفاوت باشد . اما نمی شد ....با خودش فكر می كرد چه طور احساس تازه شكفته اش اینقدر عمیق است .
آرنیكا لبخندی زد و وجود رایكا را به آتش كشید . حس می كرد عروسكی باربی كنارش قدم بر می دارد ، لبخند می زند و صحبت می كند . چه قدر به نظرش دوست داشتنی بود ....
آرنیكا سمت گل های رز رفت و گفت : چه قدر قشنگند، می تونم یكی شو بچینم ؟
رایكا با ترس گفت : نه نه ...
آرنیكا دستش را عقب كشید و گفت : ببخشید ...نمی چینم .
رایكا لبخندی زد . سمت گل ها رفت . و در حالی كه یكی از آنها را می چید گفت :
ـ منظورم این بود كه تیغ تو دست تون می ره .
و گلی كه چیده بود را سمت آرنیكا گرفت . آرنیكا با لبخند زیبایی تشكر كرد و گل را از دستش گرفت .رایكا در مقابل وسوسه ی زل زدن به او شكست خورد و مستقیم به چشمان آبی اش كه زیر سایه تاریكی شب تیره شده بود نگاه كرد . نگاهش برق می زد ولی كمی غمگین بود . دوست نداشت غمش را ببیند .
آرنیكا سرش را پایین گرفت و گفت : بر گردیم .
دوباره با او هم قدم شد و فكر اینكه او متعلق به كس دیگریست سخت عذابش می داد . حداقل زمانی كه پیش خودش اعتراف نكرده راحت تر بود . لبخندی به روی لبش نشست . چه زود هم اعتراف كرده بود ...نمی توانست به آینده ای كه وجود نداشت بیاندیشد ...
وقتی وارد شدند آرنیكا با لبخند گفت : ببخشید من از رااِكا خواستم یه كم قدم بزنیم
و با ذوق افزود : هوای بیرون خیلی خوب بود .
رادین به آرنیكا كه سمت پدرش می رفت نگاه كرد و به گل رز سرخ شكفته ای كه در دستش بود . كمی اخم ابروانش را به هم نزدیك كرد ولی وقتی دید آرنیكا گل را طرف پدر گرفته گره ی اخم هایش باز شد .
ـ بفرمایید پدر جون ...این برای شما...
پدر با لبخند گل را گرفت بویید و تشكر كرد . رایكا كنار رادین نشست و هركاری كرد نتونست نگاهش را از آرنیكا كه روی مبل تك نفره ای كه كنار پدر بود ، می نشست ، بگیرد .
بعد صرف چای پدر رو به آرنیكا كرد و گفت : مهبد جون نمی خواد بیاد ؟
آرنیكا به گوشی اش نگاه كرد و گفت : بهش زنگ می زنم . آرنیكا بلند شد و همان طور كه قدم می زد به بوق هایی كه در گوشش می پیچید گوش می داد . بالاخره مهبد جواب داد . بعد صحبت كوتاهی با او رو به پدر گفت : مهبد عذرخواهی می كنه ، می گه نمی تونه خودش رو برسونه ...
پدر به شوخی اخم كرد و گفت : دخترم بده باهاش صحبت كنم .
آرنیكا قدم زنان سمت او رفت و گوشی اش را داد . پدر شروع كرد با مهبد درباره ی خوش قولی صحبت كردن . هر چند كه لحنش به شوخی می زد ولی مهبد آن سوی خط با شرمندگی جواب می داد .
رایكا كه حواسش به مكالمه ی پدرش بود شنید كه در آخر كلامش گفت :
ـ نه مهبد جان ماشین چرا بفرستی ؟ خودمون می رسونیمش ...
ـ ...


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
در اتاقش رو باز كرد و گفت : رادین جایی می ری ؟
بی اعتنا اوهومی گفت و بلوزش را كه تن می كرد ، پایین كشید .
ـ كجا می ری ؟
ـ می شه نپرسی ؟
ـ نه ...من نباید بدونم تو كجا می ری ؟
به تبعیت از او گفت : نه .
رایكا وارد اتاق شد ، در را پشت سرش بست و گفت : باز چت شده ؟
ـ من كه خوبم .
و با گفتن این حرف برگشت نزدیك بود با سر بره تو صورت برادرش . با اینكه پنج سال از او كوچكتر بود اما تقریباً هم قدش بود . بی حوصله سمت كمد چرخید و درش را باز كرد . رایكا ملایم و مهربان پرسید : رادین ....
جوابی نداد . كمربندی از كمد برداشت و مشغول بستن شد .
ـ رادین خیلی كله شقی ، هر جا می خواهی برو ، فقط ساعت 9 برگرد ...
با تمسخر پرسید : اون وقت ساعت 9 چه خبره ؟
ـ خونه ی عمه دعوتیم ...
سری تكان داد . به تیشرت نازكش اتكلون زد و خودش را در آینه نگاه كرد . خوشش نیامد . تیشرت سبز رنگ آستین كوتاهش بیشتر با این شلوار و كمربند می آمد . با این فكر بلوزش را كند و زیر پایش انداخت و سمت كمد رفت . رایكا همان طور كه نگاهش می كرد گفت : جمعش كن ....
متنفر بود از اینكه رایكا آن قدر اون رو زیر ذره بین قرار می داد و یا اشكالش را می گرفت عصبی گفت : مریم جمع می كنه .
ـ مریم كلفتت كه نیست ....
تیشرت سبز رنگش را پوشید و گفت : منم اینو نگفتم ...همیشه این كارها رو می كنه . بدون اینكه كسی بهش بگه ...این بار هم ....
رایكا میان حرفش پرید و گفت : كار هات رو می كنه چون تو خودت انجام نمی دی ...
ـ اصلاً من در اتاقم رو قفل می كنم كه اینقدر مریم به زحمت نیافته ....خودمم و اتاقم ...دوست دارم به هم ریخته باشه ...
ـ مریم برات خیلی زحمت كشیده ، بزرگت كرده ، یعنی به نظرت اون قدر لیاقت نداره كه مامان صداش كنی ؟
ـ بازم حرف های تكراری ؟
ـ تو هیچ وقت اون رو درك نكردی ...
ـ كی ؟ مادرت رو ؟
ـ اون مادر تو هم هست رادین ...این رو بفهم ...اون تو رو بیشتر از من دوست داره.
رادین پوزخند صداداری زد كه رایكا گفت : من كه جای تو بودم شرمنده می شدم ...می فهمی وقتی بهش بی محلی می كنی چه حالی میشه ؟
عصبی سمت رایكا برگشت و گفت :می فهمی اون مادر من نیست ...می فهمی ؟
رایكا پلك هایش را باز و بسته كرد و گفت : اون مامان هر دومونه ....
رادین با فریاد گفت : مادر من خیلی سال پیش مرده ...وقتی به دنیا اومدم .
رایكا كه عصبانیتش را دید تصمیم گرفت كوتاه بیاد . اما رادین كه سمت در می رفت گفت : این قدر هم سعی نكن لقب مادرم رو به یكی دیگه بچسبونی .
و از اتاق خارج شد . رایكا هم سمتش آمد و گفت : باشه هرچی تو بگی ...ساعت نه برگرد .
رادین بی اهمیت پله ها را دوتا ، یكی به سمت پایین طی كرد . ژاكت مشكی رنگش را روی آرنجش زد و بیرون رفت .

كمی در خیابان قدم زد . نمی دانست كجا برود . پیش كدوم دوستش . اسم دوستانش را پشت هم در ذهنش قطار كرد ، نه حوصله ی هیچكدام شان را نداشت . ژاكتش را پوشید . حتی حوصله ی متلك گفتن به دخترها را هم نداشت . ذهنش درگیر حرف های رایكا بود . از توی خیابان راه می رفت . نگاهش به دختری در پیاده رو افتاد . بین جمعیت بود و نگاهش می كرد . ایستاد . نگاه كرد . كنجكاو شده بود چرا آن دختر مستقیم نگاهش می كند . عابرین از جلوی دختر می گذشتند و برای چند دقیه ای او پشت جمعیت گم می شد و دوباره ...یك دفعه نفهمید چه شد ...صدای بوق مكرر گوشش را كر كرد ...توسط پسری به سمت پیاده رو كشیده شد . آن قدر گیج شده بود كه هیچ كاری نمی توانست بكند . تلو تلو خوران این ور و آن ور می شد كه پسر گفت : تو خوبی ؟
سرش پایین بود . به نشانه ی مثبت تكان داد . چشمانش كفش هایش را تیره می دید . با بی حالی گفت : چی شده ؟
ـ نزدیك بود بری اون دنیا .
سرش را بالا گرفت . هنوز گنگ بود . با منگی پرسید : چی ؟
پسر خندید و گفت : داشتی تصادف می كردی .
ـ جدی ؟
ـ آره ...حواست كجاست ؟
رادین چیزی نگفت كه پسر پرسید : حالا خوبی ؟ من برم ؟
ـ برو .
پسر دستی به شانه ی او زد و رفت . ولی چشمانش بیشتر تار شد . سرش گیج می رفت . نزدیك بود تصادف كند . حالا چرا حالش خوب نبود ؟ حس كرد دیگر كنترل تعادلش دست خودش نیست . در دقیقه آخر كه حس می كرد داره روی زمین می افته تصویر محوی رو دید كه سمتش می دود.
دختر سمت رادین دوید و او را گرفت اما وزن رادین برایش سنگین بود . زانویش روی زمین خم شده و رادین روی دستانش بیهوش افتاده بود . نگاهی به چهره ی زیبا و رادین انداخت . چهره اش ظریف و دخترونه بود و فوق العاده جذاب . سرش را بالا گرفت پسری سمتشان می آمد . رو به او گفت : چیزی شده ؟
دختر نگران سرش را تكان داد و گفت :آره ...حالش بد شده .
ـ نامزدتونه ؟
ـ نه برادرمه ، كمكم می كنید بلندش كنم و یه ماشین بگیرم ؟
پسر جلو آمد ، خم شد و گفت : حتماً .
و زیر بازو های رادین را گرفت و مثل یك عروسك بلندش كرد . حداقل برای آن پسر حكم یك عروسك بی وزن را داشت .
دختر برای ماشینی دست تكان داد و گفت : دربست .
ماشینی كمی جلو تر ایستاد . پسر رادین را داخل ماشین نشاند و دختر هم كنارش نشست و از آن پسر تشكر كرد و ماشین راه افتاد و بعد گرفتن آدرس سمت مقصد رفت . جلوی در دختر پیاده شد ...هرچه تقلا كرد نتوانست رادین را بلند كند . رو به راننده گفت : می تونید كمكم كنید ؟
راننده با تعجب نگاهش كرد و گفت : چشه ؟
ـ برادرمه ...حالش بده ....
راننده مشكوك گفت : خب چرا نمی بریش دكتر ؟
ـ زنگ می زنم دكترش بیاد . حالا كمك می كنید ؟
راننده پیاده شد و كمكش كرد . رادین را روی شانه اش زد و در حالی كه سمت خانه می رفتند پرسید : حالا مشكلش جدیه ؟
ـ نه نگران نباشید .
خودش از این همه دروغی كه پشت هم قطار كرده متعجب بود . مرد رادین را روی مبل گذاشت . بعد از اینكه "آخیش" گفت دختر كرایه اش را داد . مرد كمرش را گرفت و گفت : وای شكست ....
ـ چی ؟
ـ كمرم ...سن و ساله دیگه ...
دختر اسكناسی دیگر طرفش گرفت و راننده خودش را به آن راه زد و گفت : این چیه ؟
ـ بفرمایید ، خیلی زحمت كشیدید ...
بی تعارف پول را گرفت و خداحافظی كرد . دختر تا كنار پنجره رفت . وقتی دید راننده از حیاط خارج شده و در را بسته ، سمت مبل ها رفت . رو به روی رادین نشست و نگاهش كرد ....

دختر رفت نزدیك و نگاهش كرد . یكدفعه صدای ویبره ی گوشی او را مجبور كرد كه دست در جیب ژاكت او كند . كمی فاصله گرفت و كلید سبز را فشرد . صدای گیرای پسری در گوشی پیچید .
ـ الو رادین كجایی ؟
سكوت كرد .
ـ رادین گوشی دستته ؟ چرا جواب نمی دی ؟ ما داریم راه می افتیم . بابا رو عصبی كردی ...خودت بیا خونه ی عمه .
تماس را قطع كرد و نگاهی به گوشی انداخت .
رادین كم كم چشمانش را گشود . گیج بود . هیچی یادش نمی اومد . وقتی خوب پلك هایش را باز كرد دید دختری رو به روی او به حالت نشسته روی مبل خوابش برده ...به اطراف نگاه كرد . از هیچ چیز سر در نمی آورد . آنقدر گیج و هول بود كه وقتی جا به جا می شد پایش به میز چوبی مقابل مبل خورد و از سر و صدای ایجاد شده دختر پلك هایش را باز كرد . برایش لبخندی زد كه رادین خصمانه گفت :این جا كجاست ؟
ـ خونه ی من ....بیدار شدی ؟
ـ یعنی چه بیدار شدی ؟ اینجا چه خبره ؟
دختر خونسرد نگاهش كرد و گفت : هیچ اتفاقی نیافتاده ...فقط شما حالتون بد شد آوردمتون اینجا ...
رادین عصبی بلند شد گوشی اش را از كنار پای او برداشت و گفت : شما به همه این طوری لطف می كنید ؟
ـ نه به همه ...
برای چند ثانیه به او زل زد . به نگاه عسلی و موهای صاف و مشكی كوتاهی كه تا پایین گردن سفیدش می رسید . نگاهش را پس گرفت و گفت : این كار شما درست نیست .
و با كنایه افزود : می فهمید كه ...
ـ چی ؟ كمك كردن به آدم ها درست نیست ؟
ـ هر چی ...تو این خونه تنها زندگی می كنی ؟
دختر كه فرصتی برای معرفی پیدا كرده بود گفت : راستش پدرم تو شیراز كار می كنه ...من اینجا تنهام و پدرم یك ماه در میون بهم سر می زنه .
نگاهش را پایین انداخت و گفت : راستش پدر واقعی ام نیست . وقتی بچه بودم من رو از پرورشگاه آورده ...
رادین به این فكر می كرد كه چرا باید همه چیزش را به یه غریبه بگوید ؟ رو به او گفت : من می رم شما هم سعی كنید كمتر به مردم لطف كنید .
همیشه عادتش این بود . در برابر كمك های دیگران هیچ وقت تشكر نمی كرد ولی اگر راه داشته باشد بهونه هم می گیرد .
سمت در می رفت كه دختر بلند شد و گفت :
ـ نمی خواهی اسمم رو بدونی ؟
رادین برگشت و با پوزخند نگاهش كرد و گفت : اسمت رو می خوام چی كار ؟
ـ خب هر شخصی دو كلوم هم با هم حرف می زنند اسم هم رو می پرسند.
و با لبخند افزود : من لینا ام .
ـ لینا ، نینا یا هر چی كه باشی فرقی به حال من نمی كنه .
ـ بمون برات یه چیزی بیارم بخوری .
سمت در رفت و آن را گشود . لینا هم بیرون دوید . روی ایوان گفت :
ـ راستی برادرت زنگ زد .
رادین ایستاد و با اخم گفت : چرا دست به گوشی من زدی ؟
ـ حرفی نزدم . فقط خودش گفت كه دارند می روند خونه ی عمه تون ...
ـ خودم می دونم .
و سمت در می رفت كه لینا گفت : فكر كنم پدرت عصبانی باشه . مراقب خودت باش
رادین بدون هیچ جوابی در را به هم كوبید و بیرون رفت . جلوی در ایستاد و با دوستش تماس گرفت .
ـ الو ؟
ـ الو ...
ـ الو ؟ ....الو ؟ ...
ـ الو فرامرز ؟
ـ الو چیه ؟
رادین با بی اعصابی گفت : اینقدر الو الو نكن ...
ـ رادین تویی ؟ جون داداش تازه شناختمت ...
ـ آره جون خودت ...
ـ باور كن به من وقتی دارم جواب می دم به صفحه گوشی اصلاً نگاه نمی كنم.
ـ خیلی خب . من بیرونم پاشو بیا دنبالم من رو تا خونه ی عمه ام برسون ....
ـ رادین یه آژانسی چیزی بگیر برو دیگه ...
ـ خیلی بی خاصیتی ...فقط مونده بودم جناب عالی بهم دستور بدی ...
ـ عصبانی نشو اومدم ...آدرس رو بده ...

رادین دقیقاً نمی دانست كجاست . رو به فرامرز گفت راه بیافته تا آدرس رو براش بفرسته . سر كوچه كه رسید و كمی جلوتر رفت بعد شناسایی محل آدرس را فرستاد و گفت تا یه جایی قدم زنان می ره تا او برسد .
همان طور آرام آرام قدم می زد كه با شنیدن زنگ گوشی اش ، دست در جیب ژاكتش كرد و آن را در آورد . فرامرز بود .
ـ رادین با این ترافیك تا صبح هم خونه ی عمه ت نمی رسی .
ـ تو كجایی ؟
ـ نزدیك ام بهت .
بعد از اینكه یك ربع دیگر هم گذشت فرامرز رسید . رادین سمتش رفت و گفت :
ـ زودتر بریم .
ـ ای بابا حتماً باید بری ؟ بیا خونه ی ما ...
با تاكید گفت :
ـ باید برم .
و ترك موتورش نشست . فرامرز همان طور كه مشغول صحبت با او شده بود موتورش را راه انداخت .
بین راه مدام رایكا تماس می گرفت اما رادین جواب نداد . بعد سه ربع موتور فرامرز جلوی در خانه ی عمه متوقف شد . رادین بعد پیاده شدن با او دست داد و سمت خانه رفت . تلفنش زنگ می خورد . نگاهی به صفحه كرد . دوباره رایكا بود. جواب داد.
با صدایی بسیار آرام طوری كه كسی جز رادین نشنود گفت : معلوم هست كجایی ؟
ـ در رو باز كن .
و بدون هیچ حرفی تماس را قطع كرد . در روی پاشنه چرخید . وارد خانه ی ویلایی عمه شد . به محض ورودش به جز شوهر عمه كه سفر بود بقیه به استقبالش آمدند . مریم و رایكا و عمه و آیدا . پدر هم با نگاهی عصبی براندازش كرد . آیدا به زور باهاش دست داد و گفت : از كجا میایی ؟
ـ مگه مفتشی ؟
با لبخند بزرگی گفت : این طوری فكر كن .
جمعیت سر جاهایشان برگشتند و عمه كه سمت آشپزخونه می رفت گفت :
ـ عمه جون ببخش ، دیر اومدی ما شام خوردیم ...بیا برات غذا بكشم .
رادین كه احساس گرسنگی می كرد سمت آشپزخانه رفت . آیدا هم شانه به شانه ی او راه افتاد . هر چند كه سرش به زحمت به شانه ی او می رسید . آیدا یه دختر هفده ساله و دختر عمه ی رادین و رایكا بود . هرچند كه رادین تمام نسبت ها را از خودش قیچی كرده بود . باز عمه اش بود ولی وقتی می خواستند دختر و پسر خاله ها ی رایكا را به او نسبت دهند اعصابش به هم می ریخت . هر چند كه دیگر عادت كرده بود . شانزده سال زمان كمی برای عادت كردن نبود . او دیگر 21 سالش بود . دیگر مثل قدیم در برابر این مسائل واكنش نشان نمی داد . مگر اینكه بحث های قدیمی دوباره رو می شد .
آیدا هم یك صندلی كنار او عقب كشید و نشست .
ـ رادین دانشگاه چه خبر ؟
رادین بی اهمیت مشغول غذا خوردن شد . قاشق را سمت دهانش می برد كه آیدا زد زیر دستش . غذا ریخت و قاشق هم روی سرامیك افتاد و صدا داد . آیدا لبخندی زد . رادین عصبی نگاهش كرد و گفت : چته وحشی ؟
آیدا برایش زبان درازی كرد و گفت : وحشی خودتی ...وقتی ازت سوال می كنم جوابم رو بده .
عمه درحالی كه ظرف میوه را به سالن می برد برای آیدا چشم غره ای رفت و گفت :
ـ چرا نمی گذاری بچه غذاشو بخوره ؟ پاشو یه قاشق بهش بده .
به محض خروج عمه ، رادین دست آیدا را گرفت و در حالی كه پیچ می داد گفت :
ـ جواب می خواهی ؟
ـ وای رادین دستم رو ول كن ....
رادین فشاری به دستش وارد كرد كه آیدا ملتمس گفت : خواهش می كنم .
رادین ولش كرد اما اشك آیدا در آمد . درحالی كه دستش را گرفت بود از آشپزخانه خارج شد و سمت اتاقش دوید . رادین بلند شد و خودش قاشقی برداشت .

***


با هم وارد خانه شدند . رادین ژاكتش را كند داشت می رفت بالا كه پدرش با لحن محكمی گفت : صبر كن .
رادین به شدت خوابش می آمد و حوصله ی جر و بحث را نداشت . برگشت و گفت :
ـ نصیحت بمونه برای صبح ...
پدرش با چند گام خودش را به او رساند و دستش را كشید و خیلی جدی گفت :
ـ حرف های الان رو همین الان می شنوی .
رادین بازویش را از بین دست او بیرون كشید و با اخم نگاهش كرد . مریم رو به همسرش گفت : عزیزم رادین جان خسته ست .
ـ مریم خواهش می كنم تو چیزی نگو .
رایكا به دیوار تكیه زده و نگاهشان می كرد .
رادین با خواب آلودگی پدرش را نگاه كرد . پدر دندان هایش را به هم فشرد و گفت :
ـ باز چت شده ؟
رادین ناگهان عصبی گفت : همه همین رو می پرسید ....باز چت شده ...باز چت شده ....خسته شدم از شنیدن این جمله ی مسخره ...
صدایش را بلند تر كرد و گفت : قرار بود باز چم بشه ؟ ها ؟ ها ؟ جواب بدید ؟ چی از جونم می خواهید ؟
با این حرف نگاهش را روی هر سه نفر چرخاند بعد روی پدرش ثابت نگه داشت و گفت : فقط همون جمله رو بلدید ؟ باز چت شده ؟ باز چت شده ...
سیلی كه روی صورتش نشست شوك عجیبی به او وارد كرد ...تمام حرف هایی كه به ذهنش هجوم می آورد و داشت نجوا می كرد ، پرید ....نمی دونست دیگه چی بگه ....
مریم جلو آمد و گفت : چی كردی ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic