سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

خیال خام


 

در شهری مرد فقیری زندگی می كرد . وقتی از دنیا رفت به پسرش كمی پول به ارث رسید . پسر تصمیم گرفت كه با همین پول اندك شغلی برای خودش دست و پا كند . او با این پول تعدادی شیشه خرید و آنرا درون سینی گذاشت و به بازار برد تا بفروشد .

در گوشه ای از بازار سینی اش را گذاشت و كنار آن نشست .




:: مرتبط با: کتابخانه نوجوانان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان تصویری , داستان صوتی , قصه , قصه تصویری , داستان های نوجوانان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

عیار جوانمرد


 

 

مرد صرافی كه كیسه ای پر از پول بهمراه داشت از كنار عده ای دزد گذشت. یكی از دزدها گفت : ” من به شما قول می دهم تا آخر شب كیسه پول این مرد را برای شما بیاورم .




:: مرتبط با: کتابخانه نوجوانان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان تصویری , داستان صوتی , قصه , قصه تصویری , داستان های نوجوانان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

پند مادر


 

 

   دهقانی با زن و تنها پسرش در روستایی زندگی می كرد. خدا آنها را از مال دنیا بی نیاز كرده بود . مرد دهقان همیشه پسرش را نصیحت می كرد تا در انتخاب دوست دقت فراوان كند و افراد مناسبی را برای دوستی برگزیند




:: مرتبط با: کتابخانه نوجوانان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان تصویری , داستان صوتی , قصه , قصه تصویری , داستان های نوجوانان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند.

پشت خانه آنها پنجره ای قرار داشت که به یک باغ زیبا و بزرگ باز می شد . باغ پر از گلهای زیبا و درختهای میوه بود . این باغ متعلق به یک جادگرو بدجنس بود و هیچ کس جرات نمی کرد به داخل باغ برود.






:: مرتبط با: کتابخانه کودکان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان تصویری , داستان صوتی , قصه , قصه تصویری , داستان های کودکان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1 مهر 1393 | نظرات
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

خرسی بنام وولستن کرافت 

 

نه خیلی دور و نه خیلی وقت پیش، یک خرس بزرگ و زیبا روی یکی از قفسه های فروشگاه نشسته بود و منتظر بود تا کسی او را بخرد و به خانه ببرد

اسم او وولستن کرافت بود اون یک خرس معمولی نبود . موهای تنش رنگ خاکستری تیره و روشن بود و رنگ عسلی نوک بینی و گوشها و پاهایش بسیار جذاب بود

وولستن کرافت با آن جلیقه قهو ه ای و پاپیون طلایی اش بسیار زیبا بود

روی اتیکتی که به  پاپیونش نصب بود اسمش را با خط پررنگ نوشته بودند   ول ستن کرافت

    

او قبل از کریسمس به این فروشگاه آمده بود زمانیکه درخت بزرگ و زیبای کریسمس در ویترین مغازه بود همه جا با چراغهای رنگی کوچک تزئین شده بود نوارهای رنگی مخصوص کریسمس و نور چراغهای همه چیز را زیبا کرده بود و موسیقی روزهای تعطیل نواخته می شد .او از این نورها و صداها لذت می برد




:: مرتبط با: کتابخانه کودکان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان کوتاه , داستان تصویری , داستان صوتی , قصه , قصه تصویری , داستان های کودکان ,
تاریخ انتشار : سه شنبه 1 مهر 1393 | نظرات
 

 



 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات