سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
حتماً باید كار خاصی داشته باشم ؟
رادین لبخندی زد و گفت :
ـ خب پس نپیچون ، بگو دلت برام تنگ شده بود .
لینا لبخندی زد و گفت : دوست داری اینو بشنوی ؟ خب آره دلم برات تنگ شده بود
رادین احساس وصف نشدنی ای داشت . اینكه دوست داشتن های لینا ادامه داشت ، واقعی بود و دلش رو نمی زد .
ـ خب دیگه چه خبر ؟ خوبی ؟
ـ آره خوبم .
لینا با خوشحالی گفت : چی بهتر از این كه خوبی .
رادین نیمچه لبخند زد و لینا گفت :
ـ رادین !!!؟؟؟
اون قدر لحن صدای لینا نوازشگرانه بود كه بی اختیار گفت :
ـ جانم .
بند بند وجود لینا لرزید . با خوشحالی گفت :
ـ امروز تولدمه .
رادین اول فكر كرد لینا الكی داره می گه تا ببینه عكس العمل اون چیه . گفت :
ـ خب چی كار كنم ؟
لینا به یكباره پكر شد و گفت : خب ...هیچی ...بهم تبریك بگو دیگه ...
ـ داری جدی می گی تولدت ِ ؟
ـ نه پس ، داشتم جك می گفتم دور هم بخندیم . تولدمه دیگه چرا باور نمی كنی .
ـ خب چرا زودتر بهم خبر ندادی ؟
ـ خب حالا گفتم دیگه .
ـ حالا دیره ...
لینا با ناز گفت : مگه چی كار می خوای برام بكنی ؟
رادین در حالی كه سمت دانشگاه می رفت گفت :
ـ هیچی زیاد ذوق نكن ، هیچ كاری نمی خوام برات بكنم .
ـ می دونستم خیلی بی ذوقی .
رادین خندید و گفت : كیك خریدی ؟
ـ نه خیر نخریدم .
ـ چرا ؟
ـ چرا بخرم ؟ اینكه برم برای خودم كیك بخرم یه كم مسخره به نظر می رسه .
ـ آخی دلم برات سوخت هیچ كس رو نداری كه برات جشن بگیره .
لینا به مسخره خندید :
ـ هه هه هه ، بابام بهم زنگ زد تلفنی بهم تبریك گفت .
دیگه نگفت كه مسیح هم زنگ زد و خواسته بود براش جشن بگیره ولی او بی حوصلگی رو بهانه كرده بود .
رادین گفت :
ـ ببین من دارم می رم دانشگاه ، فعلاً كاری نداری ؟
ـ نمیایی پیشم ؟
ـ بیام چی كار ؟
لینا عصبی شد و گفت :
ـ رادین پا تو اینجا بگذاری ، پاتو قلم می كنم ...منو بگو با چه شوقی زنگ زدم بگم تولدمه ، برای تولدت جبران می كنم .
رادین خندید و گفت : تولد من گذشته .
ـ به هر حال دوباره تولدت می رسه كه .
رادین یه لحظه فكر كرد "اگر واقعاً نرسه چی ؟" لبخندش هر لحظه كم رنگ تر می شد .
ـ الو...چی شد ؟ چرا ساكتی ؟

صدای آرنیكا تو گوشش پیچید كه گفت "رادین امیدوار باش ، فردا پیش بینی نشده ست ولی می تونی با افكارت اونو بسازی . "
لبخند محوی زد و گفت :
ـ لینا فعلاً خداحافظ .
لینا به آرامی خداحافظ گفت و رادین سمت دانشگاه رفت .
لینا گوشیو روی پاش گذاشت ، هنوز به فكر نرفته بود كه یه پیام براش رسید . از طرف مازیار بود . خوند .
"سلام لینا جان.
آغاز دوباره تو تبریك می گم ."
لینا جواب فرستاد :
"ممنون كه به یادمی ."
كمی كه گذشت گوشیش زنگ خورد . باز هم مازیار بود ، جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام ، من همیشه به یادتم ، حالا چی كار می كنی برای تولدت ؟
ـ هیچی تو خونه ام .
ـ چرا خونه ؟ پاشو بیا اینجا هم كمی تمرین می كنیم ؛ هم برات یه جشن كوچولو می گیرم .
ـ واقعاً ممنونم ، ولی منتظر كس دیگه ای هستم .
مازیار بعد كمی سكوت گفت :
ـ رادین ؟
ـ اوهوم .
ـ باشه لینا جان ، خلاصه تنها نمونی ...
لینا لبخند زد و گفت : نه .
ـ باشه ، پس دیدمت كادوت رو می دم .
ـ وای مازیار من كادو نمی خوام .
ـ خب این حرفا رو ول كن ، چیز قابل داری نیست .
ـ بازم تشكر می كنم .
ـ اصلاً حرفش رو نزن ، من با یكی از بچه ها تمرین دارم ، فعلاً قطع می كنم ، آخر شب بهت زنگ می زنم باشه ؟
ـ باشه .
ـ بدرود .
لینا خندید و گفت :
ـ بدرود .
تماس قطع شد . لینا رفت تا آماده بشه . رادین نگفته بود كه میاد ولی اون منتظر بود . ترجیح می داد امیدوار باشه .
بودن كسایی كه تولد لینا رو یادشون بوده و دوست داشتن براش جشن بگیرن ولی اون منتظر همون كسی بود كه حتی از روز تولدش خبر نداشت .
***

رادین بعد تحویل مدارك تو محوطه ی دانشگاه چند تا از دوستانش رو دید . هیچ كس از بیماریش خبر نداشت و این راضیش می كرد . هر كی یه چیزی می گفت :
ـ چه عجب آقا اول شدن كلاسشون رفته بالا .
ـ آقا اول دانشگاه شدی دیگه ، رئیس جمهور می شدی فكر كنم ما رو بی دلیل ترور می كردی .
ـ آخه فقط اینم نیست . الان برای خودش یه پا استاده ، برنامه نویسه ، دیگه در شأنش نیست كه با ما بگرده .
فرامرز دستش رو رو گلوی رادین گذاشت و گفت :
ـ داداش چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟
رادین برگشت سرفه كرد ، بعد دست فرامرز رو پس زد و گفت :
ـ نكن ببینم .
بعد نگاهی به جمع كوچكشون انداخت و گفت :
ـ شما الاف ها اینجا چی كار می كنید ؟
ساشا پوزخند زد و گفت :
ـ همون كاری كه تو می كنی ...
علی زد پس گردن ساشا و گفت :
ـ تو دیگه خالی نبند ، تو كه مشروط شدی ...
همه زدند زیر خنده و رادین گفت :
ـ واقعاً ؟ !!!
ساشا با خنده سری تكان داد . رادین پوزخند زد و گفت :
ـ تو دیگه عجب آدمی هستی ...
ـ حالا چند تا از درس هاتون رو افتادید ؟
فرامرز با لحن لوتی گفت :
ـ داداش افتادن كه تو مرام ما نیست ، این استاد ها هستند كه ما رو می اندازن .
رادین مدتی با آنها حرف زد و از دانشگاه خارج شد . داشت سوار ماشین می شد كه دختری صداش زد :
ـ آقا رادین !

برگشت ، ترانه بود . لبخندی زد و سر تكان داد . ترانه هم لبخند محجوبانه ای زد و گفت :
ـ تو دانشگاه صداتون كردم نشنیدید .
ـ بله ، اشكالی نداره ، بفرمایید .
ـ اول خیلی خوشحال شدم بابت موفقیت تون ، دوباره بهتون تبریك می گم ...بعد یه مزاحمت براتون داشتم .
ـ خواهش می كنم ، بفرمایید .
ـ می دونم سرتون شلوغه ، ولی شرمندم یكی از اقوام مون تازه وارد دانشگاه شده ، می خواستم ازتون بخوام اگر امكانش هست یه سری دروس پایه رو باهاش كار كنید.
رادین در دل دعا می كرد این آغاز دوباره دیدن های هم نباشه . هر چند هنوز مطمئن نبود بتونه به تدریس كردن ادامه بده . برای همین گفت :
ـ ببخشید من یه سری مشكلات برام پیش اومده ، به خاطر همین دوباره تدریس كردن رو شروع نكردم .
ترانه مایوسانه نگاهش كرد .
ـ ولی اگر خواستم برای بقیه كلاس بگذارم ، شماره تون رو دارم حتماً خبرتون می كنم.
ترانه تشكر كرد و رفت . رادین سوار ماشینش شد . باز دلش می سوخت . تنها دختری بود كه خیلی سعی می كرد موقع حرف زدن و رفتار كردن خیلی باهاش معدب باشه و خوب برخورد كنه . ترانه دختر خوبی بود ، نمی خواست الكی امیدوارش كنه.
***

سخت ترین كار ممكن خریدن هدیه بود . فكر می كرد از پسش بر نمی یاد . تا به حال یادش نمی اومد كه برای دختری هدیه خریده باشه .
دیگه كم كم اعصابش داشت به هم می ریخت . با خودش فكر كرد یه دسته گل بگیره و بره پیشش ولی دلش نیومد كادوی دیگری نخره .
بعد كلی بلاتكلیفی آخر سر یه ست مروارید اصل براش خرید و راهی شد . بین راه یه دسته گل رز خرید . تو چهارراه پشت چراغ قرمز بود كه نگاهش به بادكنك فروش افتاد كه ایستاده و با تلمبه بادكنك هایش رو باد می كنه .
نگاهی به بادكنك هایی كه به چوب متصل بود انداخت و و مرد رو صدا كرد .
مرد جلو اومد خم شد و گفت : بله ؟
ـ یه چند تا بادكنك می خواستم .
ـ چشم . چند تا ؟
ـ یه ده بیستایی بده ...
مرد داشت بادكنك می شمرد كه گفت :
ـ نه عمو جون كی نفس داره باد كنه ، باد شده شو می خوام .
مرد نگاهش كرد و گفت : باد شده می بری ؟
ـ آره بگذار رو صندلی عقب .
مرد سری تكان داد . در عقب رو باز كرد و در حالی كه داشت نخ های بادكنك رو از چوب جدا می كرد رادین گفت :
ـ خوش رنگ هاشو بگذار .
ـ چشم .
ـ دستت طلا .
پول نقد از جیبش بیرون آورد . بادكنك فروش در عقب رو بست ، كنار شیشه خم شد و گفت :
ـ اینم بیستا ..
رادین كمی فكر كرد . چون لینا بیست و یك ساله می شد گفت :
ـ یه دونه دیگه هم اضافه تر بگذارید .
ـ به چشم . بفرما .
آخرین بادكنك رو روی صندلی جلو گذاشت و رادین پول رو بهش داد . بادكنك فروش نگاهی به پول انداخت بعد دستی تو جیبش كرد تا بقیه ی پولش رو بده .
رادین نگاهی به چراغ كه سبز می شد انداخت و گفت :
ـ بقیه ش مال خودتون ...
صدای تشكر بادكنك فروش رو نشنید ، چرا كه سبز شد پاشو روی گاز گذاشت و دور شد .
بین راه از كیك فروشی یه كیك قلب سفید كه روش یه قلب قرمز ژله ای داشت خرید و ازشون خواست كه روش بنویسند "لینا جان تولدت مبارك "

زنگ رو نزد ، با كلید در رو باز كرد ، داشت در پاركینگ رو برای بردن ماشینش به داخل باز می كرد كه دید لینا روی ایوان ایستاده .
لبخندی بهش زد و ماشین رو داخل برد . لینا پا برهنه سمتش دوید و گفت :
ـ آخ جون رادین اومدی ؟
رادین لبخند قشنگی زد و در پشت رو باز كرد . لینا سمتش رفت . وقتی گل و كیك و بادكنك ها رو دید ذوق زده دستش رو دور گردن رادین انداخت و گونه ی او را بوسید .
رادین دلخور شد و گفت :
ـ برو عقب لینا .

لینا كه هیچ چیز شادی شو به هم نمی زد با لبخند عمیق و كشداری گفت :
ـ اینا برای منه ؟
رادین خندید و گفت : نه برای دختر همسایه تونه .
لینا خندید و گفت :
ـ هه هه بانمك .
رادین كیك رو دست او داد و گفت :
ـ تو اینو ببر .
ـ وااااااااااای رادین خیلی خوشحال شدم اومدی ، باورم نمی شه برام این كارها رو كرده باشی .
رادین خندید و گفت : منم باورم نمی شه .
لینا كیك به دست سمت خونه رفت . رادین نگاهی به پای او كرد و گفت :
ـ تو پات چیزی نره .
لینا برگشت با شیطنت لبخند زد و گفت :
ـ نه مواظبم .
رادین به زحمت همه ی بادكنك ها رو بیرون كشید ، به همراه گل و كادو داخل رفت . لینا بعد گذاشتن كیك تو یخچال اومد كمكش كرد و بادكنك ها رو گرفت .
رادین نگاهی به او كرد كه یه بلوز آستین كوتاه سفید چسبان پوشیده بود با یه جین برمودای لوله ای . موهای مشكی شو روی شونه هاش رها كرده و یه طرفش رو یه گل سفید بزرگ زده بود . در دل تحسینش كرد . واقعاً زیبا بود . رنگ پوست سفید و بی آرایشش در تضاد موهاش مثل همیشه بی نظیر بود و اون گل سر سفید و بلوز هم به طرز زیبایی با چهره ش هماهنگ بود .
گفت :
ـ منتظر كسی بودی ؟
لینا با شیطنت گفت :
ـ آره .
ـ من كه نگفته بودم میام .
لینا خندید و گفت : جرات داشتی نیای ؟
رادین باهاش دست داد و گفت :
ـ بهت تبریك می گم ، ولی باید سالهای بعد زودتر خبر بدی .
به سالهای بعد هم امیدوار شده بود . مهم نبود كه واقعاً باشد یا نه ،مهم همون حال بود كه وجود داشت .
لینا دست او را فشرد و گفت :
ـ باید سال های دیگه خودت یادت بمونه دیگه .
رادین خندید و سری تكان داد . لینا خواست رو بوسی كنه كه رادین مانع شد . لینا با دلخوری نگاهش كرد و رادین رفت رو مبل نشست . لینا دوباره ذوق زده سمتش رفت ، كنارش نشست . رادین كمی فاصله گرفت ولی دستشو دور شونه ی لینا انداخت و گفت :
ـ حسابی خوشگل كردی ها .
لینا با خوشحالی لبخند زد و گفت :
ـ واقعاً ممنونم رادین ، هیچ وقت این روز رو فراموش نمی كنم .
رادین جعبه ی مروارید رو سمتش گرفت و گفت :
ـ این هم كادوت .
لینا با خوشحالی گفت :
ـ واااااای چه خبره رادین ؟ با همین كیك و بادكنك و گل ها حسابی منو غافلگیر كردی.
ـ قابلت رو نداره عزیزم .
لینا با خوشحالی جعبه رو گرفت با دیدن ست مروارید لبخند زد ، جعبه رو بست و در آغوش كشید ...تا به حال ذوق زدگی شو تا یه جایی مهار كرده بود . ولی دیگه اشك های شوقش باریدن گرفته بود .
رادین اخم تصنعی كرد و گفت :
ـ چرا گریه می كنی ؟
با صدایی كه از بغض می لرزید گفت :
ـ رادین تو نمی فهمی ...نمی دونی چی می گم ، وقتی می گم تو و كارات برام یه دنیاست باور نمی كنی ، من حتی بد اخلاقی هات رو هم دوست دارم .
رادین لبخند زد و با ملایمت اشك های او را پاك كرد . لینا لبخند شرمگینی زد و گفت:
ـ نمی خواستم گریه كنم .
ـ فدای سرت ، برو كیك رو بیار برات شمع روش كنیم .
لینا با خوشحالی بلند شد سمت یخچال رفت و كیك رو بیرون كشید . در حالی كه چنگال و زیردستی و كارد بر می داشت ، شروع كرد به شمردن بادكنك ها ...
وقتی با كیك بر می گشت با لبخند گفت :
ـ این تعداد بادكنك ها تصادفی این قدر شد یا نه ؟؟؟
رادین تو چشم های عسلیش نگاه كرد . چه قدر این نگاه رو دوست داشت . اول می خواست سر به سرش بگذاره و بگه كه تصادفی بوده ولی خندید و گفت :
ـ نه این یكی رو دیگه یادم بود كه بیست و یه ساله شدی .
لینا با خوشحالی كنارش نشست . كیكو روی میز گذاشت . رادین خودش شمع ها رو روی كیك چید . به تعداد سال های تولد لینا .
رادین در حالی كه فندك رو از روی میز برداشته و شمع ها رو روشن می كرد گفت :
ـ یه آهنگ بگذار .
لینا با تردید نگاهش كرد . برای حساسیت های اخیر او خیلی رعایت می كرد . رادین از نگاهش فهمید . لبخند محوی زد و گفت :
ـ ناراحت نباش ، آهنگ بگذار ، صداشو كم كن .
لینا از جایش بلند شد . آهنگ گذاشت . آهنگ تولدت مبارك تو فضا پخش شد . رادین لبخند زد و گفت :
ـ آفرین همه چیز رو حاضر كردی كه .
لینا با لبخند كنارش نشست . رادین گفت :
ـ شمع ها رو فوت كن .
لینا با خوشحالی روی زانو كنار میز نشست . دست هاشو به صورت نیایش روی هم گذاشت و شروع كرد به آرزو كردن . رادین با كنجكاوی به لب هایش كه بی صدا تكان می خورد نگاه كرد ولی نفهمید چه آرزو كرده . لینا بعد آرزو سریعاً شمع ها رو فوت كرد . رادین براش دست زد و لینا دوباره كنار او نشست .
ـ كیكت رو نمی بری ؟
ـ چرا .
شمع ها رو با هم برداشتند و لینا كیكش رو برش داد . تو زیر دستی ریخت و چنگال ها رو كنارش گذاشت . اولین زیر دستی رو به رادین داد و دومی رو هم روی پاش گذاشت .
رادین لبخند زد و لینا گفت :
ـ برای تولدت جبران می كنم .
(امیدوار بودند تولدش میاد) . رادین لبخند زنون گفت :
ـ همون طوری كه پشت تلفن می گفتی جبران می كنی ؟
ـ نه همین طور مثل خودت .
رادین دستی به موهای مشكی او كشید و بعد چنگال رو به دست گرفت . لینا اما اشك به چشم هاش اومد . نمی دونست كه چه قدر به نوازشش نیاز داره ، به آغوشش كه نزدیك بود اما دور .
لینا به زور تكه ای كیك خامه ای رو پایین داد . به رادین نگاه كرد كه آرام كیك می خورد . لینا گفت :
ـ تو دهنم كیك بگذار .
رادین خنده ش گرفت ولی وقتی یاد چیزی افتاد لبخندش رنگ باخت . به جای چنگال خودش چنگال لینا رو گرفت و تكه ای كیك روش گذاشت و جلوی دهن لینا برد . لینا اول لبخند زد و بعد دهنش رو باز كرد و كیك رو خورد .
لینا چنگالش رو گرفت ، در كیك فرو برد و بعد جلوی دهان رادین گرفت .
رادین اول به كیك نگاه كرد بعد به لینا . لینا وقت تردید اون رو دید گفت :
ـ بخور ...آفرین باشه ؟
رادین لبخند زد : كیك رو خورد .
ولی بعد چنگال رو از دست او گرفت . لینا با دلخوری نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ برو یه چنگال دیگه بیار .
لینا سعی كرد لبخند بزنه و رفت یه چنگال دیگه آورد .
آرام آرام كیكشون رو خوردند . بعد به هم نگاه كردند و لینا دوباره بابت همه چیز تشكر كرد .
رادین ازش پرسید :
ـ چه آرزویی كردی ؟
دوباره برق شیطنت تو نگاه لینا درخشید و گفت :
ـ مگه آرزو ها رو می گن ؟
رادین شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ خب نگو .
لینا خندید و گفت :
ـ اگر بگم قول می دی تو هم روز تولدت آرزوتو بگی ؟
رادین لبخند زنون دستش رو جلو برد و گفت :
ـ باشه ، قول .
لینا دستش رو تو دست او گذاشت ، فشرد و گفت :
ـ خوبه پس می گم .
رادین منتظر به او چشم دوخت .
ـ من هیچی نمی خوام جز یه چیز...آرزو كردم همیشه كنارم باشی . مثل حالا داشته باشمت . تا آخرین لحظه كنار هم باشیم . آرزو نكردم كه با هم ازدواج كنیم ...
لبخند تلخی زد و گفت :
ـ چون می دونم زیر بارش نمی ری . همین طوری هم ازم فاصله می گیری ...ولی آرزو كردم كنارم باشی ...هنوز هم اون قدر فرصت باشه كه با هم بخندیم ، من می خوامت با همین فاصله ها ، می خوام حس كنم كه خوشبختم ، حس كنم كه هستی و در كنارت منم باشم ...می خوام امیدوار باشم و تو هم امیدوار باشی ...
رادین به آرامی آه كشید وقتی نگاه لینا رو دید لبخند زد ، از ته دل .
موسیقی به آرامی سكوت دو نفره شان رو می شكست :

منو حالا نوازش کن
که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره
که این احساس زیبا هست

منو حالا نوازش کن
همین حالا که تب کردم
اگه لمسم کنی شاید
به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه کار سختی ست(سختی است)

نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه


تو از چشمای من خوندی
که از این زندگی خستم
کنارت اون قدر آرومم
که از مرگم نمی ترسم

تنم سرده ولی انگار
تو دستای تو آتیشه
چشمامو می بندی
و این قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود
تو باشی کار سختی نیست
بدون مرز با من باش
اگر چه دیگه وقتی نیست

نبینم این دمه رفتن
تو چشمات غصه می شینه
همه اشکاتو می بوسم
می دونم قسمتم اینه


پایان 




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات