سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
رایكا با آرنیكا وارد اتاق شدند ، آرام در رو بستند . اردشیر با خوشحالی به آرنیكا نگاه كرد ، آرنیكا انگشت قلمی شو روی بینی اش به نشانه سكوت قرار داد . اردشیر سری تكان داد و رفت آرنیكا رو بغل كرد و آرام خوش آمد گفت .
رادین ملحفه رو روی سرش كشیده و سعی می كرد به چیزی فكر نكنه . رایكا برای آرنیكا لبخندی زد . اردشیر آرام به رایكا اشاره كرد كه دیرش شده و میره .
رایكا سری تكان داد .
سكوت چند ثانیه ای اتاق با صدای رایكا شكست .
ـ رادین ....
همان طور كه ملحفه رو روی سرش نگه داشته بود "هوم" كشیده ای گفت.
ـ منو نگاه كن .
رادین بی حوصله گفت :
ـ بگو می شنوم .
ـ نمی خوام بشنوی ، منو نگاه كن .
رادین زیر ملحفه غلتی زد و پشت كرد . آرنیكا به آرامی رو به رایكا گفت :
ـ می تونم باهاش صحبت كنم ؟
ـ حتماً ...من بیرونم .
رایكا رفت . آرنیكا نزدیك تخت شد ، از روی ملحفه به بازوی او زد . رادین بی حوصله گفت :
ـ رایكا دست از سرم بردار ، حوصله تو ندارم ...
آرنیكا لبخندی زد و دوباره به بازویش زد . رادین كه عصبی شده بود غلتی زد ، سریع و عصبی ملحفه رو از رو خودش كنار زد و دهانش رو باز كرد كه چیزی بگه ولی با دیدن آرنیكا كه بهش لبخند می زد ، شوكه شد . چشمانش گرد شده به آرنیكا دوخته بود.
آرنیكا لبخندی از صمیم قلب زد و گفت :
ـ خوبی ؟
ـ آرنیكا تویی ؟
با لبخند حرفش رو تایید كرد .
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
لبه ی تخت نشست ، كیف فانتزی شو روی پاش گذاشت و گفت :
ـ اومدم تو رو ببینم .
رادین نیم خیز شد و نشست . آرنیكا گفت :
ـ الان بهتری ؟
ـ ممنون .
ـ رادین تا جایی كه شناختمت تو خیلی همه چیز رو تو خودت می ریزی ، و اینكه از خانواده ت فاصله می گیری .
رادین پوزخندی زد و گفت :
ـ اومدی نصیحتم كنی ؟
آرنیكا سری تكان داد و گفت : نه اصلاً . فقط اومدم باهات حرف بزنم ...
ـ ممنون كه اومدی .
ـ می دونم روزهای سختی رو گذروندی ، ولی تا اونجایی كه شناختمت می دونم آدم ضعیفی نیستی ...
رادین سرش رو پایین انداخت و گفت : دیگه نمی تونم ضعیف نباشم .
ـ نمی تونی چون مدام داری به خودت تلقین می كنی .
رادین آه دردناكی كشید .
آرنیكا دست او را میان دستانش گرفت و گفت :
ـ رادین ، مرگ و زندگی دست خداست ، به خدا باور داری ؟
نگاهش رو به آبی چشمان او دوخت .
ـ دكترها فقط تشخیص می دن ، هیچ وقت نمی تونن زمان مرگ یه آدم رو تعیین كنند ، حتی تخمین زدنشون برای اینكه بیمارها چه قدر فرصت زندگی كردن دارن اشتباهه...
نگاهش رو از آبی آرامش بخش چشم های او گرفت .
***

لینا گل به دست از پله های بیمارستان بالا می رفت كه گوشی اش زنگ خورد .

ایستاد و جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام لینا خانوم خوبی ؟
ـ اوه سلام آقای كاویانی خوبید ؟
ـ ممنون لینا جان تو خوبی ؟ پدر نیومدن ؟
ـ مرسی ممنون ، آخر این ماه میاد .
ـ بگو یه كم هم ما رو تحویل بگیره ، یه سری بزنه ...
ـ خواهش می كنم این چه حرفیه ؟ همیشه ذكر و خیر خوبی هاتون هست .
ـ خوبی از خودته دخترم ، راستش زنگ زدم ببینم این برنامه نویس ما نمی خواد بیاد سر كار ؟ امتحاناتش تموم شد نه ؟
دوباره اندوهی بی پایان قلبش رو آكنده كرد . آه بی صدایی كشید و گفت :
ـ ببخشید آقای كاویانی ، من باید زودتر بهتون زنگ می زدم و اطلاع می دادم .
ـ چی رو دخترم ؟
ـ رادین دیگه فكر نكنم بتونه بیاد سر كار .
كاویانی با تعجب گفت :
ـ چرا ؟ مگه چیزی شده ؟
ـ راستش الان بیمارستان بستریه ، بعدش هم فكر نكنم شرایط كار كردن داشته باشه.
كاویانی كه نگران شده بود گفت :
ـ رادین رو چرا بردید بیمارستان ؟ مریضه ؟
آرام و غمگین گفت : بله .
ـ كدوم بیمارستان ؟ بگو بیام حتماً بهش سر بزنم ، خیلی برام زحمت كشیده .
ـ ممنون ، خوشحال می شه ببینتون .
***

كمی دسته گل را جا به جا كرد . شش شاخه رز سرخ ساقه بلند دسته گلش رو تشكیل داده بود . لبخندی زد و وارد شد . با تعجب به دختر چشم آبی و زیبایی كه لبه ی تخت نشسته و دست رادین رو گرفته بود نگاه كرد .
بدون اینكه نگاه حسودش رو بگیره تخت رو دور زد ، گل ها را با گل های خشكیده ی گلدان عوض كرد و به رادین چشم دوخت .
رادین هم نگاهش كرد . آرنیكا لبخندی زد و سلام گفت .
لینا تازه یادش اومد كه سلام كنه ، جوابش رو داد .
به دست هایشان خیره شد كه همان لحظه آرنیكا دست رادین رو ول كرد . لینا به دست او كه سمتش گرفته شده بود نگاه كرد .
آرنیكا صمیمانه لبخند زد و گفت :
ـ من آرنیكا هستم ، تو باید دوست رادین باشی .
لینا بی تمایل دست داد در دل با حرص گفت "فقط دوست خالی !" خودش رو معرفی كرد:
ـ منم لینا هستم .
آرنیكا خنده ی ملایمی كرد كه دندون های ردیفش رو به نمایش گذاشت .
ـ پس لینا تویی ؟
لینا با تعجب نگاهش كرد .
ـ رادین درباره ت حرف زد .
رادین خودش هم باورش نمی شد با آرنیكا درد و دل كرده باشه ، آخرین بار با لینا بود كه درد و دل كرده . همان موقع كه حس می كرد تنهاست و كسی رو نداره . شاید چون آن لحظه همان حس مشابه رو داشت .
لینا نگاهش رو بین رادین و آرنیكا رد و بدل كرد بعد روی صورت بشاش آرنیكا ثابت نگه داشت و گفت :
ـ رادین درباره ی من چی گفته ؟
رادین به آرنیكا نگاه كرد و ابرویی بالا انداخت . آرنیكا لبخند مرموزی زد و لینا كنجكاوانه گفت :
ـ باید بدونم وگرنه دست بر نمی دارم .

آرنیكا نگاهی به لینا انداخت و درحالی كه كنجكاوانه عكس العمل او رو زیر ذره بین نگاه تیزبینش گرفته بود گفت :
ـ خودت حدس بزن .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ نمی تونم چیزی حدس بزنم ، چون تا به حال از من پیش هیچ كس حرفی نزده.
آرنیكا اخم ظریفی به رادین كرد و رادین لبخند كجی زد .
لینا لیوان آب رو پر كرد . رادین نگاهش كرد و لینا گفت :
ـ ولی خیلی كنجكاوم بدونم ها ...
بعد به آرنیكا نگاه كرد و گفت : راجع به یه چیز دیگه هم كنجكاوم.
آرنیكا پرسید :
ـ چی ؟
ـ تو فامیلشی ، فقط اسمت رو می دونم .
آرنیكا لبخندی زد و گفت : از آشناهاشون هستم .
لینا سری تكان داد و لیوان رو به سمت لبش برد . رادین كه فكر می كرد برای او آب ریخته ، سریعاً خودش رو جلو كشید ، با دستش محكم به لیوان زد و بعد پرت شدن از دست لینا روی زمین كوبیده و هزار تكه شد .
لینا با تعجب دستشو روی قلبش گذاشت و گفت :
ـ چی كار می كنی ؟
رادین عصبی به تخت تكیه داد اخم كرد و گفت :
ـ اون لیوان منه ، نمی فهمی نباید توش آب بخوری ؟
آرنیكا لبخند تلخی زد . لینا آهی كشید و گفت :
ـ خب ، چرا این طوری می كنی ؟ ترسیدم .
رادین نگاهشو از نگاه عسلی و نگران او گرفت . همان موقع پرستاری وارد شد و گفت :
ـ صدای چی بود ؟
***

رایكا ، آرنیكا رو تا خونه خودشان رساند تا كمی پیش مریم بمونه هم استراحت كنه ، هم تنها نباشه ...
وقتی به بیمارستان برگشت ، كمی رادین رو برد تا توی محوطه قدم بزنه ، وقتی به اتاق برگشتند ، رادین آهی كشید . دیگه خسته شده بود .
رو به رایكا گفت :
ـ پس كی مرخص می شم ؟
ـ به زودی ...
زهرخندی زد . چه قدر این جمله تكراری شده بود . به زودی .
رایكا كمك كرد تا روی تخت دراز بكشه .
لینا گفت :
ـ من پیشش هستم ، تو برو یه كم استراحت كن .
ـ ممنون ، خودت خیلی وقته اینجایی ، برو خونه .
لینا با تاكید گفت : نه می خوام بمونم .
رایكا سری تكان داد و گفت : پس اگر كاری داشتی بهم زنگ بزن.
لینا لبخندی زد و گفت :
ـ باشه .
رادین تا نزدیك در رفت . چیزی یادش اومده بود ، برگشت و رو به رادین گفت :
ـ وقتی آرنیكا رو بردم پیش مریم ، بهش قول دادم كه تلفنی باهات حرف بزنه.
رادین سری تكان داد و گفت : باشه .
رایكا رفت و او داشت آخرین دیدارش رو با مریم به یاد می آورد . اشك هایش كه حتی برای مدت كوتاهی بند نمی اومد ، آغوش او و حرف هایی كه با هق هق زده می شد . می دونست الان حال مریم بهتر از او نیست .
لینا لبه ی تخت نشست و گفت :
ـ به چی فكر می كنی ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ هیچی ...
لینا دستش رو دو طرف گونه ی او گذاشت و گفت :
ـ راجع به من چی به آرنیكا می گفتی ؟
رادین جوش آورد ، دست های لینا رو پس زد و با صدای بلند گفت :
ـ بهت می گم به من دست نزن ، نزدیكم نشو ....چرا نمی فهمی ؟
لینا با دلخوری نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ چرا نمی فهمی ؟ برو خونه ت ، من دیگه ...
جمله اش رو "دوستت ندارم" تكمیل می كرد ولی نگفت . برایش سخت بود . لینا منتظر نگاهش می كرد . رادین روشو گرفت و گفت :
ـ دیگه حوصله تو ندارم .
لینا شانه ای بالا انداخت و گفت :
ـ هر چه قدر دلت می خواد دروغ بگو ...
رادین نگاه تند و تیزی به او انداخت و لینا گفت :
ـ می دونم از ته قلبت نمی گی .
رادین با حرص دندان هایش را روی هم فشرد . لینا از روی تخت بلند شد ، سمت گل هایی كه خریده بود رفت ، درحالی كه داشت گلبرگ ها رو نوازش می كرد گفت :
ـ حتی اگر یه درصد هم حقیقت داشته باشه ، باید بهت بگم مجبوری منو تحمل كنی ، چون نمی تونم هیچ لطفی بهت كنم .
رادین عصبی چشمانش رو بست و گفت :
ـ لینا خواهش می كنم بیشتر از این اذیتم نكن ، برو ...دیگه هم هرگز نیا اینجا . هیچ وقت ...
لحن تحكم آمیز رادین قلب لینا رو لرزوند . دلخور در حالی كه لب پایینی اش آویزون شده بود گفت :
ـ رادین تو هم داری منو اذیت می كنی ...نبین من می خندم ، تو گریه های خاموش منو نمی بینی ...قلب من داره می سوزه ، ولی من چیزی نمی گم ...
صدایش شروع به لرزیدن كرد :
ـ یه كم منو درك كن ...من تازه داشتم حس می كردم كه با هم خوشبختیم ...به خودمون امیدوار بودم ...من خیلی تنها بودم ...آدمك های دور و برم هیچ نقش اصلی تو زندگی من ندارن ...دل من فقط به تو خوشه ...
دو قطره اشك گونه هایش رو تر كرد و تا زیر چانه هایش سُر خورد .
ـ می خوای دلخوشیمو بگیری ؟
دو قطره اشك دیگه جایگزین شد و همان مسیر قبلی گونه اش رو پیمود .
رادین آهی كشید . از اینكه اشك های اونو در آورده بود ، عذاب می كشید . لینا با تردید نزدیكش شد و لبش رو كه می لرزید، گزید .
رادین كه دیگه طاقت پس زدنش رو نداشت دستش رو دراز كرد ، گونه های تَرِش رو پاك كرد . به زحمت بغضش رو فرو داد و گفت :
ـ بسه ...اشك نریز .
پره های بینی لینا می زد ، سرشو روی شونه ی رادین گذاشت و گفت :
ـ من دوستت دارم .
رادین در دلش گفت "منم"
لینا بینی شو بالا كشید و گفت :
ـ من از آرنیكا پرسیدم ، تو بهش گفتی كه منو دوست داری ..
با حسرت آه كشید و گفت :
ـ هیچ وقت به خودم نگفته بودی ، ولی من به همون نگاه صادقت دلخوش بودم.
رادین آرام دستشو بالا برد و روی سر لینا گذاشت. شالش روی شانه هایش افتاده بود ، شروع كرد موهای لینا رو نوازش كردن .

درمان های دارویی رادین همچنان ادامه داشت ، رادین از دكتر خواسته بود مرخصش كنه ، چون دیگه اصلاً تحمل بیمارستان رو نداشت .
مدتی كه تو بیمارستان بود ، گاهی تب می كرد بهش تشنج دست می داد به خاطر همین دكتر هنوز اصرار داشت یه سری مراقبت های دیگه و تحت درمان بودن ها ادامه داشته باشه .
مریم آخر سر دوباره به بیمارستان اومده بود . هر چند كه گاهی قولی كه داده بود می شكست و سیل اشك هایش فرو می ریخت . از طرفی لینا رو دیده و با او آشنا شده بود . لینا از این موضوع كه با خانواده ی رادین دیدار داشته ، خشنود بود .
آرنیكا هنوز هم به ملاقات رادین می رفت . رادین به رفت و آمد های آنها عادت كرده بود ، فقط این بین ملاقات های فامیل ها او را عصبی می كرد . وقتی یه بار از همین رفت و آمد و شلوغی ها سر درد شدیدی گرفته بود ، دكتر ملاقات ها رو به همین افراد نزدیك و درجه یك ، محدود كرد و گفت كه بهتره دورش خلوت باشه و اون به آرامش نیاز داره .
رادین نسبت به نور شدید و صدا های خیلی بلند حساس شده بود و وقتی با چنین شرایطی رو به رو می شد بی قراری می كرد یا سرش درد می كرد و حتی گاهی می زد زیر گریه .
آخرین باری كه این طور شد مریم هم زد زیر گریه ولی با حرف های دكتر گریه هایش بند اومد .
هنوز هم حرف های دكتر توی گوشش می پیچید .
"خانم شما نباید این قدر رادین رو عذاب بدی . گریه های شما بیشتر حال اونو بد می كنه . خودش به اندازه ی كافی داره تحمل می كنه ، ازتون می خوام اگر طاقت ندارید دیگه به بیمارستان نیایید. باید خدا رو شكر كنید كه زود به بیمارستان رسوندینش و ما زود بیماری شو تشخیص دادیم . وگرنه ممكن بود اتفاقات بدتری بیافته . ممكن بود علائم دیر بروز كنه ، ما تشخیص نمی دادیم و رادین حس شنوایی و بینایی شو از دست می داد یا اختلال گفتاری و مشكلات رفتاری پیدا می كرد یا حتی اندام هاش فلج می شد .
حرف آخر دكتر كه بی تعارف بیان شده بود تو گوشش زنگ می زد :
ـ شما باید شكر كنید . چون ممكن بود تا به حال رادین می مُرد . ولی خب شانس آورده و ما به موقع بیماری شو تشخیص دادیم "

مریم جلو رفت و موهای رادین رو نوازش كرد . او آرام خوابیده بود . با حسرت نگاهش كرد و آهی كشید .
حداقل جای شكرش باقی بود كه هنوز هم كنارشون بود .
***

رایكا وارد اتاق شد ، لینا و مریم هنوز آنجا بودند . لبخندی برای رادین زد كه خواب بود.
مریم رو به رایكا گفت :
ـ بیرون بمون ، بهتره اینجا آروم باشه . رایكا گفت : مامان شما برید ، تا به حال اینجا بودید ...منم دلم برای رادین تنگ شده ، بگذارید من یه كم اینجا باشم .
مریم نگاهی به لینا انداخت . لینا وانمود كرد نگاهش رو ندیده . چون دوست نداشت به او بگویند كه بیرون بره .
مریم بی میل سمت در رفت و گفت :
ـ دوباره بر می گردم .
در رو باز كرده بود كه متوجه نفس نفس زدن های یهویی رادین شد . با عجله برگشت . لینا با وحشت روی تخت خم شد و به رادین نگاه می كرد . رایكا با ملایمت او را عقب كشید و گفت : می رم دكتر رو صدا كنم .
دوباره اشك های مریم سرریز شده بود . دوباره بهش تشنج دست داده بود .
رایكا بیرون دوید . با دیدن اولین پرستار ، سراغ دكتر رو گرفت . طولی نكشید كه با دكتر و سرپرستار برگشت . آنها به سمت اتاق دویدند ولی رایكا نرفت ، دیگه طاقت دیدن آن صحنه ها را نداشت . قلبش گرفته بود . با گام هایی بی هدف سمت انتهای راهرو می رفت .
لینا در حالی كه خودش رو كنترل می كرد كه اشك نریزه ، مریم رو به زور بیرون آورد و سعی كرد او را روی صندلی بنشاند ....

رایكا در محوطه ی بیمارستان كمی قدم زد . بعد قسمت سنگی جدول باغچه كه بلند ساخته شده بود ، نشست و سرش رو میان دستان هاش گرفت . از خدای خودش می خواست كه رادین این قدر عذاب نكشه .
نگاه غمزده شو بالا گرفت . مردی رو به رویش با فاصله ایستاده بود و پشت سر هم سیگار دود می كرد . به دودهای سیگار كه بالا می رفت نگاه كرد .
تا به حال سیگار نكشیده بود ولی حس می كرد به یه چیزی لازم داره تا آروم شه ، حالا اون چیز هر چی كه بود . حتی سیگار ...
نگاه سبزش حسرت آرامش رو داشت . تمام عمرش منطقی فكر كرده بود و یا حداقل سعی كرده بود این طور باشه ولی حالا هیچ چیزی به عنوان منطق در او وجود نداشت .
چشمانش برای آرامشی كه آن مرد بعد دود كردن سیگارهاش ظاهراً داشت ، خمار شده بود .
از نظر خودش اگر آن فرشته ی دوست داشتنی بر سرش نازل نمی شد ، او برای گرفتن یه نخ سیگار شاید هم بیشتر از جایش بلند می شد .
آرنیكا نایلون آبمیوه رو روی جدول سنگی گذاشت . دسته گل رو هم همین طور . خودش هم كنار رایكا نشست و گفت :
ـ سلام .
رایكا آرام جوابش رو داد . بدون اینكه نگاهش كنه . آرنیكا لبخندی زد و گفت :
ـ برای رادین یه كم آبمیوه آوردم
لبخندش عمیق تر شد و گفت : همین طور گل . دیروز كه اینجا بودم ، گل های كنار تختش پژمرده شده بود ، لینا فرصت نكرد براش گل بگیره .
وقتی سكوت رایكا رو دید بهش دقیق شد . تازه پی به آشفتگی اش برد . لبخندش از نگرانی پرید . دستشو روی شانه ی رایكا گذاشت و گفت :
ـ تو خوبی ؟
رایكا سری به طرفین تكان داد و گفت :
ـ دوباره حال رادین بد شد .
بعد سرشو میان دستانش گرفت . آرنیكا هم اندوه گین شد . از جدول سنگی پایین رفت رو به روی رایكا ایستاد و گفت :
ـ خواهش می كنم نگران نباش ...
ـ چه طور می تونم نگران نباشم ؟
آرنیكا خم شد ، مچ دو تا دست های او را گرفت كه ستون سرش شده بود و در حالی كه سعی می كرد لبخندش قوی و پررنگ باشه گفت :
ـ رایكا امیدوار باش ، شما كه اطرافیانش هستید باید بهش روحیه بدید ...منو نگاه كن ...هوم ؟؟؟
رایكا به آرامی سرش رو بالا گرفت . محو آبی شفاف نگاهش شد . نیم نگاهی به لبخند امید بخش او انداخت و دوباره ترجیح داد در نگاهش غرق شه .
از خودش خجالت می كشید كه در آن موقعیت هم فكر چشم های آرنیكا بود . سرش رو پایین انداخت . لمس انگشتان آرنیكا دور مچ هایش باعث می شد گر بگیره .
آرنیكا به نگاه فرو افتاده ی او لبخندی زد .
رایكا بعد كمی تردید گفت :
ـ وقتی تو رفتی هیچ چیز خوب نبود . من انگیزه مو از دست داده بودم ، ولی با اتفاقی كه برای رادین افتاد همه چیز بد تر شد .
سری به طرفین تكان داد و گفت :
ـ من دیگه ظرفیت تحمل ندارم ، حس می كنم زندگیم از هر چی انگیزه ست تهی می شه ...دیگه نمی تونم باور كنم كه می تونم زندگی كنم .
بغضش گرفته بود . كمی سكوت كرد تا با بغضش كنار بیاد بعد ادامه داد :
ـ ولی وقتی تو...تو كه كنارم می مونی ، حس می كنم تحمل زندگی راحت تره ...حس می كنم می تونم امید داشته باشم ...تو برام مظهر آرامشی ...
اصلاً نگاهش نمی كرد ، چون مطمئن بود با دیدن نگاهش زبونش بند می اومد.
ـ آرنیكا خواهش می كنم نرو ، پیشم بمون ...من به بودن تو احتیاج دارم .
حلقه ی سوزان دست آرنیكا از دور مچ هایش باز شد . آه عمیقی كشید . نا امیدانه سرش رو بالا گرفت . به آرنیكا نگاه كرد . می ترسید كه باز آرنیكا نا امیدش كنه .
آرنیكا سمت گل رفت ، یكی از گل ها رو بیرون كشید و گفت :
ـ این گل ها رو برای رادین گرفتم ، ولی اون آدم مهربونی هست ، منو می بخشه كه یكی شو برداشتم .
رایكا نا باور به او كه گل به دست رو به رویش ایستاده بود نگاه كرد . آرنیكا گل را طرف او گرفت .
رایكا روی ابر ها سیر می كرد . باز هم همون لبخند های قشنگ و آرامش بخش برای رایكا زده می شد . او هم لبخند زد و گل رو گرفت و با دم عمیقی رایحه ی خوشبویش رو درون ریه هایش داد .
رادین ناباور به دكتر خیره شد و گفت باورم نمی شه .
دكتر خندید و گفت :
ـ می دونم از دست همه مون خسته شدی .
رادین پاهایش رو از تخت آویزون كرد و رو به لینا گفت :
ـ رایكا رو پیدا كن بره كارهای ترخیصم رو انجام بده .
لینا لبخندی زد و بیرون رفت . دكتر كه خیلی با او صمیمی شده بود ، لبه ی تخت نشست در حالی كه یه پاشو رو زمین گذاشته و پای دیگرش بین زمین و هوا مانده و گه گاهی تاب می خورد گفت :
ـ قهرمان داری مرخص می شی ولی ...
رادین در افكارش نقطه چین ها را پر می كرد كه دكتر گفت :
ـ باید مواظب خودت باشی . هر چند كه خیلی دوستت دارم ولی نمی خوام زیاد اینجا ببینمت ، فقط برای معاینه و كارهای قبیل این . نمی خوام با حال بد ببینمت ها ...
رادین لبخندی زد و به دمپایی نگاه كرد .
دكتر خندید و گفت : خیلی عجله داری ها ...
رادین شرمگین لبخند زد و گفت :
ـ با این كه می دونم همه چیز خوب نیست و روال زندگیم تغییر كرده ، با اینكه می دونم مریضم و هر لحظه امكان داره دوباره بر گردم اینجا ، ولی باز الان رفتن از اینجا برام حكم آزادی داره ...خسته شدم .
دكتر دستی دوستانه به پشت او كشید و گفت :
ـ یادت نمی ره كه باید بیشتر به خودت اهمیت بدی نه ؟
رادین سری تكان داد و دكتر گفت :
ـ داروهاتو فراموش نكن ، باید استراحت كافی داشته باشی و چی رو فراموش نكنی ؟
رادین لبخندی زد دیگر حرف های دكتر رو حفظ بود . خیلی وقته كه برایش توضیح می داد باید چه كارها كنه و چه نكنه .
با لبخند گفت :
ـ ورزش .
دكتر سری تكان داد و گفت :
ـ ورزش منظم باعث می شه سیستم ایمنی بدنت تقویت بشه .
رادین به معنای فهمیدن سری تكان داد .
دكتر لبخندی زد باهاش دست داد و خداحافظی كرد .
رادین لباس هایش رو تعویض كرده و منتظر بود . كفش هایی كه رایكا برایش آورده بود رو لینا به اتاقش برد و رادین پوشید .
لینا موهاشو داخل شالش انداخت ، پشت گوشش گذاشت و برای رادین لبخند زد . رادین هم لبخندی زد و از تخت پایین پرید .
لینا با خوشحالی گفت :
ـ خوبی ؟ سرت درد نمی كنه ؟
ـ نه كاملاً خوبم ...
ـ عالیه ...
مریم هیجان زده وارد شد . سمت رادین دوید و او را در آغوش كشید . رادین دوست داشت آنها فاصله شون رو رعایت كنند ولی مثل اینكه هیچ كدام حرف گوش كن نبودند .
بعد كمی تردید او هم مریم را در آغوش گرفت . مریم گفت :
ـ عزیزم خیلی خوشحالم داری بر می گردی خونه .
رادین آهی كشید . اول می خواست برای خودش خانه ای جدا بگیره و راحت زندگی كنه ، در هر صورت باید همه چیزش رو تفكیك می كرد پس به نظرش بهتر بود كه خونه شون هم تفكیك می شد . از اینكه باید وسایل غذا خوری و باقی چیز هایش رو جدا می كرد حس می كرد كه نمی تونه راحت زندگی كنه . ترجیح می داد در خونه ی دیگری به تنهایی زندگی می كرد .
هر چند كه مریم و اردشیر به شدت مخالفت كردند . می دونست چاره ای نداشت . به هر حال خودش اون قدر پس انداز نداشت كه خونه ی مستقلی بگیره .
با هم راه افتادند . دكتر بار دیگر در راهرو آنها رو دید و خداحافظی كرد . مریم هم برای تمام زحمت هایی كه كشیده بود قدردانی كرد .
رایكا و اردشیر و آرنیكا در محوطه منتظر بودند . لینا و مریم و رادین به طبقه ی همكف رفتند .
رادین خواسته بود صدای ترخیص شدنش رو در نیارن و فامیل رو جمع نكنند ، دكترش هم موافقت كرده و گفته بود كه آرامشش رو به هم نزنند .
انتهای راهرو كه رسیدند لینا ایستاد . مریم نگاهی به رادین كرد و رادین برگشت نگاهی به لینا كرد . مریم تنهاشون گذاشت . رادین با چند قدم خودش رو به لینا رسوند و گفت :
ـ چی شد ؟
لینا مردد سرش رو بالا گرفت و به او نگاه كرد . رادین لبخندی زد و گفت :
ـ چرا موندی ؟
ـ من كجا بیام ؟ خوشحالم كه مرخص شدی ، مواظب خودت باش . خانواده ی فوق العاده ای داری ، باهاشون خوب باش .
رادین كمی اخم كرد . ولی اخمش جدی نبود . دلش ضعف می رفت برای اذیت كردن او . لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
ـ خب ، خداحافظ .
و روی پاشنه چرخید و سمت در رفت . لینا با اندوه به او نگاه می كرد . نمی خواست آن بغض لعنتی بشكنه . وقتی رادین با لبخند دوباره برگشت نزدش با تعجب نگاهش می كرد .
رادین دست لینا رو گرفت و گفت :
ـ بیا بریم ...
سعی می كرد صداش نلرزه ...
ـ می خوام استخدامت كنم ، اتاقم رو مرتب كنی . خوبه ؟
لینا با مشت به بازوی او زد و گفت : مسخره ...
ـ خب خودت سوال های عجیب می پرسی . بیا بریم خونه دور هم هستیم .
ـ ولی درست نیست .
ـ چرا نیست ؟ دیگه همه می شناسنت . به زور اومدی خودت رو به همه نشون دادی و آویزونم شدی دیگه ، چی كار كنم ؟
در پایان حرفش با بدجنسی لبخند زد .
لینا لب هاشو غنچه كرد و گفت : مثل اینكه دلت برای گذشته ها تنگ شده ها ، می خوای جواب كارهات رو با روش كنم بدم ؟
رادین خندید . خیلی دوست داشت دستشو دور گردن او بیاندازه ولی تا حد ممكن ازش فاصله گرفته بود .
ـ بیا بریم ، همه منتظرن .
با هم شانه به شانه گام برداشتند . لینا گفت :
ـ من نمیام ها ، بعد خانواده ت می گن چه دختر پررویی هستم . خجالت می كشم .
ـ اصلاً بهت نمیاد خجالتی باشی .
ـ خب تو یه مواردی آدم مجبور می شه خجالت بكشه .
وقتی به بقیه رسیدند دیگه حرفی نزدند . اردشیر در جلو رو باز كرد تا رادین بشینه .
رادین لبخندی به لینا زد و نشست . لینا نگاهش به رادین بود . با حرف مریم مجبور شد روشو برگردونه .
ـ لینا جون این مدت خیلی برای رادین زحمت كشیدی ، دخترم تمام روز رو بیمارستان بودی و ما رو شرمنده كردی .
لینا لبخند زد و گفت :
ـ نه این چه حرفیه ، وظیفه مو انجام دادم .
بعد با تك تكشان دست داد و گفت :
ـ خیلی از دیدنتون خوشحال شدم .
فقط رادین در ماشین نشسته و بقیه بیرون بودند . مریم گفت :
ـ كجا ؟
ـ من دیگه از حضورتون مرخص می شم .
ـ این همه زحمت كشیدی حالا بگذارم بری ؟ با هم میریم خونه ...
ـ ممنون رادین باید استراحت كنه . من مزاحم نمی شم .
رادین همان طور كه از پشت شیشه آنها را نگاه می كرد در دلش گفت "قبول كن دیگه . "
ـ نه عزیزم چه مزاحمتی ، شام رو دور هم هستیم . ما كه هیچ جور نمی تونیم لطفت رو جبران كنیم .
ـ خواهش می كنم شرمنده م نكنید ، من كاری نكردم كه نیاز به جبران باشه .
اردشیر كه تا اون موقع ساكت بود رو به لینا گفت :
ـ یه شام كه دیگه این حرف ها رو نداره ، بفرمایید دور هم باشیم . آرنیكا جون هم داره میاد .
آرنیكا با لبخند به اردشیر نگاه كرد و گفت :
ـ من دیگه چرا ؟ من می رم خونه ...
رایكا لبخندی زد و گفت :
ـ خانم ها چه قدر تعارفی هستند !!!
و برای اینكه دیگه جواب منفی آنها رو نشنوه ، در عقب رو باز كرد و گفت : بفرمایید.
آرنیكا به لینا لبخندی زد و گفت :
ـ بشین عزیزم .
لینا نگاهی به داخل ماشین انداخت با اینكه فضای كافی بود گفت :
ـ جاتون تنگ می شه من خودم ماشین می گیرم و میام .
صدای رادین بلند شد :
ـ بابا مهربون بنشینید جا می شید .
لینا نشست ، آرنیكا هم كنار او قرار گرفت و بعد مریم و رایكا نشستند . اردشیر هم پشت رل نشست و راه افتاد .
رادین كمی دست دست كرد و بعد در حالی كه كمی سرش رو به عقب كج كرده بود گفت
"همگی ببخشید كه پشت كردم"
بعدش سكوت كرد . چه قدر به نظرش گفتن كلمه ی ببخشید سخت می اومد . به زحمت خودشو راضی به بیانش كرده بود . حالا هم به بیرون زل زده و فكر می كرد همه دارند به همان كلمه ی ببخشید كه شنیدنش از زبان او تعجب آور بود، می اندیشیدند .
مریم با سینی غذا وارد اتاق رادین شد . با مهربونی لبخند زد و گفت :
ـ برات غذا آوردم .
رادین لبخندی زد ، به غذا نگاه كرد ، محال بود بتونه تا آخر بخوره .
مریم وقتی نگاه اونو روی غذا دید گفت :
ـ هنوز هم كم اشتهایی ؟
رادین برای اینكه مریم نگرانش نشه تظاهر كرد . لبخند زد با اشتیاق سینی رو گرفت و گفت : نه خیلی گرسنمه ...
مریم سینی رو روی پای او گذاشت . رادین قاشق رو به دستش گرفت . فقط دعا می كرد كه مریم نخواد كنارش بشینه و نگاش كنه ، چون واقعاً اشتها نداشت .
قاشق اول رو به دهانش برد و دعا كرد كه معده اش پس نزنه ...
دعایش مستجاب شد . مریم لبخندی زد و از اتاق خارج شد . رادین قاشق دوم رو كه تا جلوی دهانش برده بود ، دوباره در بشقاب برگردوند و لبخند تلخی زد .
سینی رو كنار تخت گذاشت ، گوشی شو برداشت دراز كشید . یكی از دستانش رو زیر سرش قرار داد و شروع به چك كردن گوشیش كرد .
چندین پیام از شاگردهایش داشت كه ازش خواسته بودند برای ترم جدید حتماً كلاس بگذاره ...هنوز مطمئن نبود ...كاویانی هم كه بعد سر زدن تو بیمارستان ، با لینا تصویه كرده بود .
بی كار بود ، همان طور كه دكترش گفته استراحت می كرد و باشگاه می رفت ورزش می كرد . گاهی هم خارج از باشگاه برای خودش ورزش می كرد تا وقتش رو پر كرده باشه .
پیام های زیادی دریافت كرده بود اگر همه رو می خوند سرش گیج می رفت . دنبال پیامی از لینا بود كه یكی از شماره های ناشناس توجه شو جلب كرد . باز كرد و خوند
"سلام .
اول شدنتون رو تو دانشگاه تبریك می گم .
همچنین از اینكه در طول ترم با حوصله اشكالاتم رو رفع می كردید ازتون ممنونم
ترانه .
"
یاد چهره ی پاك و معصومانه ی ترانه افتاد . دلش برایش می سوخت . امیدوار بود كه ترانه به زودی اونو فراموش كنه ، دیگه دانشگاهش تموم شده بود و این كار رو راحت تر می كرد . جوابش رو داد
" ممنون از تبریكتون .
براتون آرزوی موفقیت می كنم . "
حتماً باقی دوستان و شاگردانش هم پیام تبریك فرستاده بودند ولی حوصله خوندن نداشت . بالاخره لا به لای پیام ها یه پیام از لینا پیدا كرد .
" تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی . می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
"
رادین از ته دل لبخند زد . یاد آوری چشمان عسلی اش او را به رویا كشاند . مدتی به او اندیشید و بعد در جواب پیامش فرستاد :
" من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند می ترسم
من صبورم اما . . .
این بغـض گران ، صبر نمی داند چیست !
"
زیاد تو انتظار نموند . لینا سریع جوابش رو داد .

"نه بابا ، بهت نمیاد اهل شعر باشی . (شكلك ذوق زده) "
رادین با حس شیرینی لبخند زد و فرستاد .
"ما اینیم دیگه (شكلك خجالتی) "
این بار جواب پیامش خیلی زودتر رسید :
"همه جوره چاكرتیم ، مخلصیم (شكلك قلب)"

رادین لبخند عمیقی زد و براش شكلك بوسه فرستاد . لینا در جواب فرستاد :
" (شكلك تعجب) (شكلك خجالتی)
خجالت نمی كشی برای دختر مردم بوسه می فرستی ؟ (شكلك شاكی) "
آخر پیام هم چند بار شكلك خنده فرستاد و به علاوه ی شكلك بوسه ای كه رادین فرستاده بود .
***

یك ماه بعد :
به زحمت از خواب پاشد . دستی به شقیقه اش كشید . باز هم سردرد های تكراری ...دیگه عادت كرده بود . بعد شستن دست و رویش و كمی صبحونه خوردن به اتاقش برگشت . آماده شد و از پله ها پایین رفت .
مریم رو به او با نگرانی گفت :
ـ كجا ؟
ـ می رم دانشگاه ، باید یه سری مدارك ببرم .
رایكا كه داشت سر كار می رفت گفت :
ـ می خوای باهات بیام .
مریم گفت :
ـ آره بمون باهات بیاد .
رادین سعی كرد خونسرد باشه . دوست نداشت معذبش كنند . گاهی وقت ها كه باشگاه می رفت اردشیر هم پیله می كرد كه بیا برسونمت . سمت در رفت و گفت:
ـ من با ماشین خودم می رم ، رایكا تو هم برو سر كار .
رایكا دیگه اصرار نكرد . می دونست دوست نداره بهش ترحم كنند . مریم با نگاه نگرانش او را بدرقه كرد . رادین در پاركینگ سوار ماشینش شد و رفت . رایكا سر مریم رو بوسید و خداحافظی كرد .
وقتی سوار ماشین شد ، برای آرنیكا پیام فرستاد .
"صبح به خیر ، برای امروز میریم بیرون ؟"
ماشین رو از پاركینگ بیرون آورده بود كه جواب آرنیكا رسید .
"صبح تو هم به خیر ، آره ، البته اگر وقت داشته باشی و خسته نباشی. "
رایكا خوشحال شد و بهش زنگ زد تا ساعتش رو مشخص كنند .
***

رادین جلوی دانشگاه رسیده بود كه گوشیش زنگ خورد . ماشین رو پارك كرد و جواب داد . لینا بود . با لبخند جواب داد .
ـ سلام .
ـ سلام كجایی ؟
ـ هووووووووم چی بود ؟
ـ سوال منو با سوال جواب نده ، كجایی ...
رادین خندید و گفت :
ـ وای وای چه جدی ...ترسیدم ، داشتی با شمشیرت تمرین می كردی كه این طور خشن شدی ؟
لینا غش غش زد زیر خنده و گفت :
ـ اوخی نازی ترسیدی ازم ؟ باشه مهربون می شم .
ـ یادمه به من می گفتی بداخلاق .
لینا باز هم در جواب خندید و گفت :
ـ ما چاكریم ، دیگه تكرار نمی شه ...
ـ من جلوی دانشگام .
ـ دانشگاه رفتی چی كار ؟
ـ رفتم یه دیداری با دخترای دانشگاه تازه كنم .
لینا با این كه می دونست داره سر به سرش می گذاره ، با دلخوری و حسودی گفت :
ـ كه این طور ...
ـ نه اون طور ...
ـ خداحافظ ...
ـ باز كه خشن شدی ...
ـ اینجا باشی كله تو می كنم .
رادین خندید و حین خنده كمی سرش درد گرفت . یه دستش رو روی سرش گذاشت و گفت : كجایی ؟
ـ خونه .
رادین از ماشین پیاده شد و گفت :
ـ كاری داشتی زنگ زدی ؟


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ntiavwmmqaxq پنجشنبه 29 اسفند 1398 07:25 ق.ظ
bsegnsoivnhd medication canada <a href=https://www.vive4x4.com/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=30128>cialis canada pharmacy</a> pharmacy online store cialis viagra canadian pharmacy <a href="https://manchesterclopedia.win/wiki/Every_little_thing_You_Need_To_Know_About_Allergies">tadalafil canada</a> order cialis online pharmacy
canada cialis online <a href=http://ziyuanchong.com/home.php?mod=space&uid=160405>buy cialis canada</a> medicine without prescription canadian rx pharmacy <a href="http://hardcoreweather.com/user-57907.html">northwest pharmacy canada</a> canadian pharmaceuticals online
kxrhhqlswyay canada drug co <a href=http://bookmarking.press/story.php?title=buy-generic-cialis#discuss>buy cialis from canada</a> tadalafil canadian pharmacy cialis dosage <a href="http://i-m-a-d-e.org/qa/index.php?qa=user&qa_1=minutearmy97">best online pharmacies</a> cialis.com coupon
northwest canadian pharmacy canada drug store <a href=http://shorl.com/frijydrosepudu>cialis online canada</a> side effects cialis canadian pharmacy <a href="http://www.cityescorts.co.uk/author/bridgejason86/">Canadian pharmacy</a> viagra online canada pharmacy

viagra canadian pharmacy
mzsbxcunpcqj سه شنبه 20 اسفند 1398 04:44 ب.ظ
kfaqwh Viagra <a href=http://si1denafilfored.com/>usasildenafil.com</a> more info here tqthhd click here for info <a href="http://si1denafilfored.com/">viagra 100mg</a> generic viagra
utbdcermjfks سه شنبه 13 اسفند 1398 07:53 ق.ظ
bjghvo viacra <a href=http://si1denafilfored.com/>generic viagra (sildenafil citrate)</a> basics cdbubn Viagra <a href="http://si1denafilfored.com/">usa viagra</a> webpage
eeiyfj یکشنبه 4 اسفند 1398 05:09 ب.ظ
xcibkv <a href="http://sildena2020usa.com/">buy viagra without a prescription</a> prescription prices
<a href="UR"L>what does viagra do</a> drugs online without a prescription
vdsnSmuse پنجشنبه 30 آبان 1398 02:40 ب.ظ
trazodone 50 mg http://trazodoneud.com/ - trazodone 50 mg tablet trazodone for anxiety <a href="http://trazodoneud.com/#">п»їtrazodone</a> trazodone weight gain
vdsnSmuse جمعه 24 آبان 1398 10:21 ب.ظ
trazodone dosage for sleep http://trazodoneud.com/ - trazodone alcohol trazodone alcohol <a href="http://trazodoneud.com/#">trazodone 100 mg</a> trazodone overdose
gebswrini پنجشنبه 23 آبان 1398 06:37 ب.ظ
generic viagra online pharmacy http://sofiapharmku.com/ - generic viagra online pharmacy generic viagra reviews <a href="http://sofiapharmku.com/#">generic viagra online canadian pharmacy</a> when does viagra go generic
gsvbfremo جمعه 17 آبان 1398 06:00 ق.ظ
quetiapine drug class http://quetiapineseroquelik.com/ - seroquel 25 mg seroquel <a href="http://quetiapineseroquelik.com/#">seroquel</a> quetiapine drug class
gwolWrolo جمعه 17 آبان 1398 12:15 ق.ظ
effexor xr http://venlafaxineeffexorhf.com/ - effexor generic venlafaxine hcl <a href="http://venlafaxineeffexorhf.com/#">venlafaxine drug class</a> venlafaxine hcl
gewvamift سه شنبه 14 آبان 1398 01:47 ق.ظ
hydroxyzine overdose http://hydroxyzineataraxth.com/ - hydroxyzine interactions hydroxyzine pamoate for anxiety <a href="http://hydroxyzineataraxth.com/#">atarax anxiety</a> hydroxyzine high
bfikProme پنجشنبه 9 آبان 1398 07:07 ق.ظ
omeprazole vs prilosec http://omeprazoleprilosecjg.com/ - is prilosec safe omeprazole ingredients <a href="http://omeprazoleprilosecjg.com/#">long term use of prilosec</a> omeprazole (prilosec)
vdgdSmuse پنجشنبه 9 آبان 1398 05:46 ق.ظ
best essay writers review http://customessaywritersfz.com/ - college essay writers automatic essay writer <a href="http://customessaywritersfz.com/#">write my essay for money</a> quality custom essay
001lrjh دوشنبه 4 شهریور 1398 04:51 ق.ظ
eipf8s7 generic form of viagra <a href="http://sildenapharmacy.com/">sildenafil</a> viagra vs generic viagra <a href=http://sildenapharmacy.com/>sildenafil - generic viagra</a>
wmanielpeixoa یکشنبه 6 مرداد 1398 10:21 ق.ظ
tirttcbozezk best generic cialis http://www.rutulicantores.it/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=1863237 - canada cialis without prescription canada viagra <a href="http://aggeliki.triantis.com/index.php?option=com_k2&view=itemlist&task=user&id=11244">canadian meds viagra</a>
pxanielohrrbt پنجشنبه 13 تیر 1398 02:33 ب.ظ
ujjgydkelmuy generic viagra buy <a href=http://northwestpharmacyph.com/>canadian generic cialis</a> cilas <a href="http://northwestpharmacyph.com/">generic cialis canadian</a>
buy discount viagra online
dzanielsrzflf شنبه 8 تیر 1398 07:14 ب.ظ
bbpzdrzawtfb best place to buy viagra <a href=http://northwestpharmacyph.com/>online pharmacy viagra</a> canada pharmacy cialis <a href="http://northwestpharmacyph.com/">canadian generic cialis</a>
buy viagra
xdanielgsuqpd پنجشنبه 6 تیر 1398 05:29 ق.ظ
kdmmvdbtvekq erectile dysfunction viagra http://canadaviagravrcialis.com/ - cialis cost in canada viagra australia <a href="http://canadaviagravscialis.com/">can you bring cialis back from canada</a>
http://obntolpup.strikingly.com/ یکشنبه 2 تیر 1398 05:01 ق.ظ

Very good postings, Kudos!
precios cialis peru we choice free trial of cialis cost of cialis per pill we like it cialis soft gel how does cialis work cialis ahumada cialis 20 mg effectiveness cialis super kamagra cialis 10 doctissimo look here cialis order on line
Cialis online چهارشنبه 29 خرداد 1398 01:17 ق.ظ

Fine information. Thanks a lot!
precios de cialis generico cialis 5 mg generic cialis 20mg tablets safe dosage for cialis achat cialis en europe cialis 5 mg schweiz cialis side effects callus cialis ahumada generic low dose cialis
http://enrocu.strikingly.com/ یکشنبه 26 خرداد 1398 07:18 ق.ظ

You actually expressed it terrifically.
wow look it cialis mexico il cialis quanto costa we like it cialis price cialis 5 mg scheda tecnica generico cialis mexico cialis 20 mg cost cialis 5 mg cialis lowest price cialis with 2 days delivery cialis tadalafil
where to buy cialis online forum شنبه 25 خرداد 1398 03:17 ق.ظ

You actually suggested it perfectly.
side effects of cialis cialis therapie legalidad de comprar cialis effetti del cialis cialis tadalafil viagra cialis levitra cialis 5 mg schweiz tarif cialis france click here to buy cialis generic cialis pro
Buy generic cialis پنجشنبه 23 خرداد 1398 09:28 ق.ظ

Many thanks! I enjoy it.
side effects for cialis costo in farmacia cialis price cialis best tadalafil tablets cuanto cuesta cialis yaho cuanto cuesta cialis yaho buying cialis on internet cialis tadalafil acquistare cialis internet wow cialis tadalafil 100mg
eqanielboltax سه شنبه 21 خرداد 1398 08:19 ق.ظ
ghoiurexwjxc buy viagra internet <a href=http://northwestpharmacyc.com/>viagra for men</a> viagra costs <a href="http://northwestpharmacyc.com/">cheap cialis canadian pharmacy</a>
non prescription viagra
http://cialisvie.com/ دوشنبه 20 خرداد 1398 05:07 ب.ظ

Kudos. I value this.
cialis for sale tadalafil 20mg we choice cialis pfizer india order cialis from india non 5 mg cialis generici how much does a cialis cost canadian cialis price cialis wal mart pharmacy cialis 5 mg funziona low dose cialis blood pressure
cialisvie.com یکشنبه 19 خرداد 1398 11:13 ق.ظ

Superb posts. Thanks a lot.
wow cialis tadalafil 100mg achat cialis en itali cialis daily reviews calis cialis tablets australia cialis without a doctor's prescription cialis online try it no rx cialis cialis 20 mg cut in half cialis canadian drugs
cialisvie.com شنبه 18 خرداد 1398 05:51 ق.ظ

Nicely put, Cheers.
when can i take another cialis cialis super kamagra cialis 5mg how much does a cialis cost chinese cialis 50 mg order generic cialis online cilas cialis tadalafil cialis name brand cheap cialis professional yohimbe
http://canadianorderpharmacy.com/ جمعه 23 فروردین 1398 09:29 ب.ظ

Seriously many of great knowledge!
canada medications information order canadian prescriptions online north west pharmacy canada trust pharmacy canadian legitimate canadian mail order pharmacies canadian prescription drugstore canadian drugs drugs for sale deep web pharmacy onesource online drug store
Buy generic cialis جمعه 16 آذر 1397 07:14 ق.ظ

Amazing plenty of amazing facts!
cost of cialis cvs precios cialis peru ou trouver cialis sur le net cialis mit grapefruitsaft india cialis 100mg cost cialis 200 dollar savings card cialis authentique suisse canadian cialis generic cialis levitra calis
Cialis generic پنجشنبه 15 آذر 1397 12:05 ب.ظ

Cheers, Helpful information.
cialis patent expiration are there generic cialis cialis dosage amounts cialis dose 30mg achat cialis en suisse import cialis no prescription cialis cheap look here cialis order on line cialis in sconto only best offers 100mg cialis
buy cialis online without a prescription چهارشنبه 14 آذر 1397 03:59 ب.ظ

Helpful posts. Cheers!
we recommend cialis best buy cialis patent expiration cialis online deutschland cialis purchasing prescription doctor cialis warnings for cialis viagra or cialis we recommend cialis best buy generic cialis at walmart venta de cialis canada
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو