سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
وقتی تخت رو داخل اتاق بردند و رادین و روی تخت اصلی منتقل كردند ، دكتر نیم نگاهی به مریم انداخت كه با هق هق گریه می كرد . مریم وقتی نگاه دكتر رو دید با نگرانی پرسید :
ـ چش شده آقای دكتر ؟
دكتر كمی اخم كرد و گفت : ممكنه یه تشنج ساده باشه ...
بعد رو به رایكا و اردشیر گفت :
ـ لطفاً ایشون رو بیرون نگه دارید .
رایكا دست مریم رو گرفت و بیرون برد . مریم با بی میلی از اتاق خارج شد . اردشیر به دكتر كه دستوراتی می داد نگاه كرد بعد هم به رادین ...پسرش .
مریم پشت در اتاق بی تابی می كرد . رایكا می خواست پیش رادین باشه ولی مجبور بود كنار مریم بشینه و او را آرام كنه .
یاد رادین افتاد وقتی با هم حرف زدند ...یاد بی تفاوتی های او ، سرد بودن های او ...با همه ی اینها دوستش داشت ، با تمام وجود . مریم سرش و روی شونه ی او گذاشته و گریه می كرد .
از پرستاری كه برای مریم لیوان آب آورده بود ، تشكر كرد و لیوان رو جلوی لب او گرفت. هیچ چیز از گلویش پایین نمی رفت . حتی آب . با این حال جرعه ای به زور نوشید .
مدتی گذشت تا اینكه دكتر به همراه اردشیر و یكی از پرستارها از اتاق خارج شد.
مریم سراسیمه بلند شد ، مقابل دكتر ایستاد و گفت :
ـ چی شد آقای دكتر ؟ حال پسرم خوبه ؟
دكتر كه شیفت شبش بود و كمی خسته و كم حوصله بود گره ی اخم های خاكستریش رو باز كرد و گفت :
ـ فعلاً چیزی مشخص نیست ، سابقه ی تشنج داشته ؟
ـ نه .
ـ سردرد های شدید ، تهوع ، گیجی ، بی خوابی و تب چی ؟
مریم كمی فكر كرد و گفت :
ـ راستش بعضی وقت ها سردرد داشت ولی بی خوابی و ...نه ...
صدایش از بغض لرزید .
ـ یه سری سوال های دیگه پرستار ازتون می پرسه ، مثل میل به غذا و حساسیت و این حرف ها ...با دقت جواب بدید ، فعلاً چیز خاصی نمی تونم بگم ، باید یه سری تست و آزمایش ازش بگیریم ...
مریم منتظر بود باز هم دكتر چیزی بگه ولی دكتر از كنارش رد شد و سمت انتهای راهرو رفت .
مریم به رفتن دكتر نگاه می كرد و ذهنش پیش رادین بود . دستان رایكا رو كه روی شونه هایش حس كرد ، چانه اش شروع كرد به لرزیدن ، برگشت و با التماس گفت :
ـ میخوام ببینمش ...
رایكا نگاهی به اردشیر انداخت بعد آرام همراه مریم سمت اتاق رفت . رادین تقریباً آرام گرفته بود . دیگه بهتر نفس می زد . هنوز سیر نگاهش نكرده بود كه پرستاری شروع كرد به سوال پرسیدن .
با بی میلی نگاهش رو از رادین گرفت و به همه ی سوالات به دقت جواب داد .

رایكا وارد اتاق دكتر شد . با اجازه ای گفت و نشست . دكتر سری تكان داد و گفت :
ـ پدرتون كجاست ؟
ـ مادرم رو برده كمی بیرون از بیمارستان هوا بخوره .
ـ مادرتون خیلی خانم حساسی هستند ، چرا نمی بریدش خونه ؟
رایكا آهی كشید و گفت : حاضر نمی شه ، الان هم با كلی اصرار یه كم دورش كردیم.
دكتر به نشانه ی فهمیدن سری تكان داد . و رایكا بی تاب گفت :
ـ درباره ی وضع رادین می خواستید بگید ؟
دكتر خودكار رو بن انگشت شست و اشاره اش چرخوند و سری تكان داد .
رایكا بدون پلك زدن به دكتر خیره موند .همان طور كه رایكا به لب های دكتر خیره بود از هم باز شد و گفت :
ـ پرونده شو بررسی كردم ، سابقه ی تشنج نداشته ، ولی ممكنه از این به بعد داشته باشه ، چیزهایی كه بعد بررسی ها دیدم علائم آنفولانزا بود ولی خب خیلی از علائم آنفولانزا به بیماری های دیگه نزدیكه ...
رایكا بی صبرانه پرسید :
ـ چه بیماری ای .
دكتر نگاهی به او انداخت ، خودكار را در جیب روپوش سفیدش گذاشت و گفت :
ـ فعلاً نمی تونم چیزی بگم ، چیزی كه حدس زده بودم خدا رو شكر بعد تست ها
وجود نداشت ولی می خوام چند روز دیگه ای بیمارمون رو اینجا نگه دارم و دوباره ازش تست بگیرم ، چون ممكنه اعلائم بعد چند روز بروز كنه ...
در حال حاضر سعی كردیم تبشو پایین بیاریم ولی وقتی آورده بودید اینجا تبش بالای 5/38 بود . تب و تشنجش باعث شده من رو شكم پافشاری كنم . هرچند كه امیدوارم چیزی نباشه ، ولی بهتره تا جایی كه از دستم بر میاد از سلامت بیمارم مطئن شم.
رایكا گنگ نگاهش می كرد . دكتر زیر ابروی خاكستری اش رو خاراند و گفت :
ـ با این حال من براش آنی بیوتیك های ساده رو تجویز كردم . تا تشخیص كامل نشه نمی تونم بگم دقیقاً چه نوع آنیوبیتیكی مصرف بشه ...
شانه ای بالا داد و گفت : شاید اصلاً لازم نباشه ...
رایكا پرسید :
ـ نمی خواهید بگید درباره ی بیماری رادین چه حدس هایی زدید ؟
دكتر سری تكان داد ، تكیه اش رو به صندلی زد و گفت :
ـ گفتم دوباره ازش یه سری آزمایش و تست های تصویر برداری بگیرند ، به علاوه ی آزمایش مایع مغزی نخایی ...ما مقداری از مایع مغزی نخایی رو برمی داریم و روش آزمایش می كنیم ، جواب این تست تشخیص قطعی برای منژیت هست .
رایكا شوكه شده بود . آب دهانش را قورت داد و گفت :
ـ آقای دكتر ...
دكتر با لحن دلداری دهنده ای گفت :
ـ ما فقط یه سری حدس زدیم ، امیدواریم كه این طور نباشه . خب این بیماری تو كودكان زیر پنج سال ، جوان های بین 18 تا 24 سال و افراد سالمند خیلی شایع هست .
رایكا دعا می كرد كه این طور نباشه . دكتر اشاره ای به او كرد و گفت :
ـ سریعاً باید اطرافیان بیمار ، مثل خانواده و اشخاصی كه بهش نزدیكن و زندگی می كنند پروفیلاکسی بشن . چون شما هم در معرض خطرید و باید سریعاً پیشگیری بشه ....

***

رایكا از اتاق خارج شد . حس بدی كه قلبش رو خاكستری كرده بود به هم ریخته اش می كرد . فقط امیدوار بود كه این طور نباشه . تو راهرو به مریم و اردشیر رسید . مریم با دیدنش سریع پرسید :
ـ چی شد كجا بودی ؟
رایكا نگاه بیمارگونه اش رو به اردشیر دوخت . هر دو غم نگاهش رو حس كردند . مریم گریه كنان گفت : رفته بودی با دكترش حرف بزنی ؟ چی گفت ؟
رایكا سرش رو پایین انداخت . پنهان كردن هیچ فایده ای نداشت . چون قرار بود درمان پروفیلاکسی برای آنها به زودی انجام بشه . خواه ناخواه مریم می فهمید . ولی نمی تونست خودش حامل خبر بدی باشی . بر عهده ی دكتر گذاشت .
اگر او الان هر چه قدر می گفت كه همه ی اینها حدس و گمان است و ممكنه هیچ جای نگرانی ای نباشه ، مریم به هیچ وجه حرفش رو باور نمی كرد و وضعش بدتر از این می شد .

مریم وقتی جوابی از رایكا نشنید ، به سمت اتاق رفت . در رو باز كرد . دكتر داشت به پرستار می گفت :
ـ تست PCR هم ازش بگیرید ...
مریم بغضش رو فرو داد و رو به دكتر گفت :
ـ پسرم چه طوره دكتر ؟
دكتر به رایكا كه تازه وارد اتاق شده بود نگاه كرد بعد دوباره به مریم چشم دوخت و گفت :
ـ داریم دوباره آزمایش می گیریم ...
ـ چی شده دكتر ؟ به من بگید ...
ـ حرف هایی كه به پسرتون زدم در حد یه سری حدس و گمان های پزشكی بود ، هنوز هیچ چیز مشخص نیست ، بهتر امیدوار باشید .
مریم پر استفهام به رایكا نگاه كرد . اردشیر هم به جمعشان اضافه شده بود . نگاه مریم دوباره سوی دكتر كشیده شد . پر از سوال ...باید می فهمید ، باید سر در می آورد . به خاطر همین دوباره پرسید .
***

رایكا روی صندلی های انتظار نشسته و انتظار می كشید . دیروز وقتی مریم حدس و گمان های دكتر رو شنید پس افتاد . رایكا داشت فكر می كرد اگر واقعاً چنین چیزی باشه ...نمی خواست اصلاً فكر كنه . نه به عاقبت رادین نه مریم .
فقط منتظر بود .
وقتی دكتر وارد راهرو شد ، رایكا سریع از جایش بلند شده و سمت دكتر رفت . نگاه دكتر نمایان گر چیزی نبود . رایكا پرسید :
ـ چی شده دكتر ؟
دكتر سمت اتاق پزشكان می رفت . رایكا گفت : جواب تست ها چی شد ؟
دكتر وارد اتاق شد و در را برای رایكا باز گذاشت . وقتی رایكا رو به رویش نشست ، دكتر گفت :
ـ مادرتون كه دیگه بیمارستان نیومدند ؟
ـ نه ، به اجبار خونه مونده ...
ـ بهتره یه مدت ایشون بیمارستان نیاد .
رایكا با استرس به دكتر خیره شد . دكتر آرام نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ رادین برادر ناتنی شماست ؟
رایكا سرش رو پایین گرفت ، دوست نداشت به او لقب ناتنی بدهد ، او برادرش بود.
با این حال با سر تایید كرد . دكتر كمی به فكر رفت . رایكا دوباره نگاه منتظرش رو به او دوخت .
ـ جواب مایع مغزی اومد ، و بقیه ی تست ها ...
رایكا نمی دونست امیدوار باشه یا نه .
ـ متاسفانه حدسم درست بود ، علائم روزهای اول زیاد خودشون رو نشون نداده بودند.
رایكا دیگر چیزی نمی شنید . پلك هایش سنگینی می كرد . آنها را روی هم گذاشت . دوست داشت یه قطره اشكی كه پشت سد مژه هاش گیر كرده بود ، آزاد شه ...
بغض گلویش را سنگین كرده و قلبش از احساس درد مچاله می شد .
آرام زیر لب زمزمه كرد "رادین"

رایكا وارد اتاق شد . لبخند زد .
رادین همان طور كه روی تخت نشسته و تكیه داده داده بود ، نگاهش رو به ملحفه ی سفید داد . رایكا با مهربونی نگاهش كرد ، جلو رفت و لبه ی تخت نشست .
دست او را گرفت و گفت : خوبی ؟
رادین بی حال دستش رو عقب كشید و گفت :
ـ سرم درد می كنه .
ـ خوب می شی .
رادین پوزخندی زد و به پنجره ی اتاق خیره شد . نور چشم هایش را می زد ولی اهمیتی نداد . همان طور نگاه كرد . دكتر همه چیز رو بهش گفته بود . خیلی باهاش حرف زده و او می دونست از این به بعد باید زندگی شو تفكیك كنه ، لوازم مخصوص به خود داشته باشه ...
داشت فكر می كرد كه بره جای دیگر ...حالش از ترحم به هم می خورد .
رایكا دستی به پشت او زد و گفت :
ـ تو فكری ...
بدون اینكه نگاهش رو از نقطه ی نامعلوم آنسوی پنجره بگیره گفت :
ـ نباشم ؟
رادین آهی كشید و نگاهش رو به داخل اتاق برگردوند . چشمانش كه به نور عادت كرده بود سیاهی می رفت . رایكا دستش رو گرفت . این بار رادین شدید تر دستش رو بیرون كشید و با كمی تندی گفت :
ـ دور شو از من .
رایكا اول از رفتار او یكه خورد ، ولی دركش می كرد ، از اینكه رادین سعی داشت خودشو دور نگه داره ، عذابش می داد .
رایكا بلند شد تو اتاق شروع كرد به قدم زدن تا كمی آرام بگیره . چند دور فضا اتاق رو پیمود بعد رو به روی تخت ایستاد ، دستی به چانه كشید و گفت :
ـ چیزی لازم نداری ؟
رادین نگاهش كرد و گفت :
ـ گوشی ...
رایكا لبخند زد و گفت :
ـ برات میارم .
رادین سری تكان داد و بعد سكوت چند ثانیه ای گفت :
ـ مریم كجاست ؟
ـ نگران نباش ، حالش خوبه ...ولی دكترش گفته باید استراحت كنه .
رادین حس می كرد مریم هم در حال پژمرده شدن هست ، مثل خودش . لبخند تلخی زد و گفت :
ـ بگو دیگه نیاد اینجا .
رایكا كه كنار در ایستاده بود ، با قدردانی نگاهش كرد ، لبخند زد و قبل از اینكه از اونجا بره گفت :
ـ زود بر می گردم .
تنها شده بود ، به این تنهایی نیاز داشت . پاهایش رو تو شكمش جمع كرد و پیشانی اش رو به زانویش تكیه داد . چشم هایش را بست . به این تنهایی نیاز داشت . ولی با اومدن دكتر دوباره تنهایی اش شكست .
***

رایكا گوشی رادین رو برداشت . نگاه انده باری به اتاق او انداخت . دوباره بغض گلویش رو می فشرد . می دونست سیلی از پیام و تماس ها در گوشی رادین دست نخورده باقی مونده ، به هیچ كدام نگاه نكرد و گوشی رو در دست گرفت و با یه آه از اتاق رفت بیرون . سمت اتاق مریم رفت . عمه كنار تخت نشسته و مریم را كه اشك می ریخت دلداری می داد . آیدا هم روی زمین نشسته و با چشمانی سرخ اشك هایش تكرار می شد . مریم با دیدن رایكا از جایش پرید و گفت :
ـ چرا بچه مو تنها گذاشتی ؟
شانه های رایكا را تكان داد و با هق هق گفت : چرا ؟ چیزی شده ؟ نگو ...
رایكا دست های مریم رو گرفت و گفت :
ـ مریم این قدر خودت رو عذاب نده ، رادین خوبه ، من فقط اومدم گوشی شو ببرم.
ـ منم میام .
رایكا سریع گفت : نه ...
ـ نه منم میام ، می خوام ببینمش ، قول می دم هیچی نگم ، گریه هم نمی كنم ، اصلاً خفه می شم .
رایكا روی سر مادرش رو بوسید و گفت : خواهش می كنم مریم ، آروم باش . من پیشش هستم .
مریم سمت كمد دوید و گفت : نه میام .
رایكا نگاهی به عمه اش انداخت ، او بلند شد ، سمت مریم رفت و گفت :
ـ بیا بشین مریم جان ، تو باید استراحت كنی ...
ـ نه من خوبم .
رایكا دیگه تحمل آن فضا كه بغضش رو تشدید می كرد رو نداشت . رو به مریم گفت :
ـ بهت قول می دم زنگ بزنم باهاش حرف بزنی باشه ؟
مریم با نا امیدی روی زمین نشست و گریه سر داد .
رایكا نگاه نگرانش رو به عمه دوخت . عمه سری تكان داد و زیر لب گفت :
ـ برو ، آرومش می كنم .
رایكا قبل از اینكه بره بیرون ، به آیدا اشاره كرد . آیدا از جایش بلند شد و بیرون رفت . نگاهی به رایكا انداخت و گفت :
ـ بله ؟
ـ تو دیگه چرا گریه می كنی ؟
پره های بینی آیدا از هق هق خفه ای می زد . رایكا نفس عمیقی كشید و گفت :
ـ آیدا می دونم برای رادین ناراحتی ، حال همه رو درك می كنم ، ولی مریم رو كه می بینی ، خواهش می كنم یه كم مراعات اونو بكن .
آیدا به معنی فهمیدن سری تكان داد . رایكا تشكر كرد و از پله ها پایین رفت و بعد هم خانه را ترك كرد .
آیدا با تردید سمت اتاق رادین رفت . در رو بست و هق هقش رو رها كرد . همه جا بوی رادین رو داشت .با هق هق پشت در لیز خورد و نشست .

رایكا گوشی رو سمت او گرفت و گفت :
ـ بفرما .
رادین با یه لبخند گوشی شو گرفت . هنوز هم كلمات تشكر آمیز در زبانش نمی چرخید .
رایكا روی مبل كنار تخت نشست و رادین مشغول چك كردن گوشی اش شد . پیام هایی كه حس می كرد غیر ضروری هستند رو پاك كرد ، inbox گوشی اش پر شده بود . پیام های فرامرز و علی و ساشا و بقیه ی دوستانش رو پاك كرد . وقتی چشمش به اسم لینا خورد ، دلش گرفت . چندین پیام از آیدا داشت ...دست نخورده نگه داشت . چندین پیام از شماره های ناشناس ...
می خواست پیام های لینا رو پاك كنه . دستش تا روی دكمه ی Delet رفت . پیام مبنی بر اینكه مطمئنید پیام حذف شه رو خوند . دستش رو كلید رفت و no را زد. هر كاری كرد نتونست نخونه . با نوك انگشت به صفحه ی لمسی زد و پیام باز شد .
"رادین كجایی ؟ چرا گوشی تو جواب نمی دی"
فقط پیام های لینا رو خوند .
"ببین من منتظر زنگت هستم ، چرا گوشی تو جواب نمی دی ؟"
"الـــــــــــو ؟ هی تو كجایی ؟"
"ببین رادین ، اگر به این پیامم هم جواب ندی نه من نه تو ."
"شوخی كردم بابا ، تو رو خدا زنگ بزن دیگه ."
"ببین كم كم دارم عصبانی می شم ها ، چرا ناز می كنی ؟ "
"خودت خواستی ها..."
"من رفتم ، آ ...آ...دیگه منو نمی بینی ها ..."
"رادین دیوونه م كردی . چه قدر ناز داری تو . چیزی شده ؟ (شكلك گریه) "
"ببین نه دیگه زنگ بزن نه بهم فكر كن ، فكر می كنی كی هستی ؟ "
دیگه تحمل خوندن باقی پیام ها رو نداشت . لبش رو به دندان گرفته و سرش پایین بود ، می دونست كه رایكا داره نگاهش می كنه .
لب پایینی اش زیر فشار دندانش بی حس شده بود . پشتش رو به تخت كه بالا كشیده بودنش تا بتونه به حالت نشسته تكیه بده ، زد و به پنجره خیره شد . باز هم نگاهش در نقطه ی روشن نا معلومی گم شد
***


نیمه های شب بود . وقتی به آرامی چشم باز كرد ، دقیقاً نمی دونست ساعت چنده . همه جا تاریك بود ، اون قدر تاریك كه انگار حتی مهتاب هم قصد نداشت كمی نور به اتاق او بتاباند . رایكا روی مبل چرمی خوابش برده بود ...ولی تنهایی رو حس می كرد، به آرامی نشست . پاهایش رو كمی خم كرد . فرصت داشت كه تنها باشه . خودش رو خالی كنه . بغضی كه چند روز در گلویش گره خورده باز شده بود ....
ملحفه ی سفید در مشتش مچاله می شد و اشك هایش از لا به لای مژه های فرو افتاده اش رو گونه می بارید ...
رایكا از شنیدن صدای هق هق ریزی كه تو فضای مسكوت اتاق پیچیده بود ، چشم باز كرد ...پیكر رادین روی تخت خم شده ، سرش رو روی پایش گذاشته و می گریست و شانه هایش می لرزید ...
رادین در تاریكی می دیدش ، غمش رو حس می كرد ، اما حتی تكون نخورد ، گذاشت كه تنها باشه ....

با صدای ویبره ی گوشی سریعاً چشمانش رو باز كرد . قبل از اینكه صدای ویبره رادین رو هم بیدار كنه ، گوشی رو برداشت و از اتاق خارج شد .
به صفحه نگاه كرد . "LINA" اسم یه دختر بود . جواب داد .
ـ بله ؟
ـ الو ؟ رادین خودتی ؟ چرا صدات...
ـ با رادین كار دارید ؟
ـ بله ، شما باید رایكا باشید .
رایكا كمی تعجب كرد ، یعنی رادین درباره ی آنها هم گفته بود ؟ آن دختر دوست دخترش بود؟
ـ بله ، رایكا هستم .
ـ منم لینا ام .
ـ بله اسمتون رو تو گوشی دیدم .
ـ میشه گوشی رو بدید رادین ؟
رایكا برگشت و به در اتاق نگاه كرد .
ـ رادین ...راستش خوابه .
ـ خوابه ؟ ببخشید می شه بیدارش كنید ؟ آخه چند روزه خبرش رو ندارم .
رایكا داشت فكر می كرد . یعنی رادین اون دختر رو دوست داشت ؟ از فكر اینكه او هم كسی رو در دلش داشت ، بغضش گرفت . دعا می كرد یه دوست دختر ساده باشه ، بی هیچ علاقه ای ...
ـ داره استراحت می كنه ، میشه دیرتر زنگ بزنید ؟
صدای لینا كم كم نگران می شد :
ـ چیزی شده ؟
رایكا گیج شده بود ، نمی دونست چیزی بگه یا نه . لینا با صدایی لرزان گفت :
ـ الو ؟؟
رایكا بعد مكث كوتاهی به حرف اومد :
ـ بله ...بفرمایید .
ـ رادین خوبه ؟
رایكا آهی كشید و گفت :
ـ ببخشید شما خودتون رو معرفی نكردید ...
لینا چیزی نگفت . می ترسید چیزی بگه و رادین از دستش دلخور بشه .
ـ گوشی دستتونه ؟
آرام جواب داد :
ـ بله .
ـ میشه بعدا تماس بگیرید ؟
بعد چند لحظه گفت : خداحافظ .
لینا قبل از اینكه رایكا موفق بشه قطع كنه گفت :
ـ الو ...الو ...
ـ بله ؟
ـ خواهش می كنم یه چیزی از رادین بگید ، نگرانشم ، آخه چیزی نشده كه از دست من عصبانی باشه و گوشی و جواب نده ، حالش خوبه ؟
ـ آوردیمش بیمارستان .
قلب لینا فرو ریخت ...
ـ بیـ...بیمارستان برای چی ؟
ـ چند شب پیش حالش بد شد ....
لینا ناباورانه می اندیشید . سكوتی كه داشت طولانی می شد رو شكست :
ـ میشه بگید چی شده ؟ چرا رادین رو بردید بیمارستان ؟
و رایكا گفت .

ی توجه به پرستاری كه تذكر می داد می دوید ، صدای گام هایش كه تو راهروی بیمارستان كوبیده می شد ، سكوت رو به هم می ریخت . به طبقه ی مورد نظر رسید ، بی توجه به نفس نفس زدن هایش باز دوید . باورش نمی شد . به همین سادگی ؟ چرا رادین ؟ برای یك بار می خواست در زندگی دلش رو خوش كنه ...چرا به سوی هر چیزی می رفت ، آوار می شد ؟ و او می ماند و خاكستر های خاكستری ....
حتی یه قطره هم اشك نریخته بود . می خواست بره پیشش و بگه كه به اندازه ی كافی منو ترسوندی ، نگرانم كردی ، حالا تموم كن این شوخی مضحك رو ...
بی توجه به رایكا كه بیرون اتاق قدم می زد ، با دستش به در كوبید و وارد شد.
رایكا هم پشت سرش رفت . می تونست حدس بزنه این دختر كیست ؟ ولی از چیزی كه خوشش نیومد برق نگاه لینا بود ، برقی كه حسش رو نجوا می كرد و نگاه بی فروغ رادین كه از پنجره به سوی او كشیده شده بود ....
رادین با دیدن لینا اخم هایش در هم رفت . لینا ناباور ایستاده و نگاهش می كرد. انگار تازه می دیدش ...برای بار اول ...چه قدر رنجور شده بود ...یعنی این یه شوخی نبود؟
قدم بلاتكلیفی به جلو برداشت و دوباره ایستاد ...ایستاد و نگاه كرد .
رادین با همون اخم نگاهش رو گرفت . امیدوار بود دلتنگی شو تو نگاهش نریخته باشه . به رایكا نگاه كرد و گفت :
ـ این اینجا چی كار می كنه ؟
لینا دلخور قدم های باقی مونده تا تخت را طی كرد و گفت :
ـ رادین بگو كه حالت خوبه .
نیم نگاهی به او انداخت و گفت :
ـ من خوبم ، برو ...
شانه های لینا لرزیدن گرفت .
ـ خوبی ؟ پس این جا چی كار می كنی ؟
بغض لینا رو نادیده گرفت ، پوزخندی زد و گفت : هیچی بیرون هوا خوب نبود ، اومدم اینجا چند روزی استراحت .
چهره ی لینا در هم رفت از عذابی كه روی قلبش تحمل می كرد . جلو تر رفت . شانه های رادین رو گرفت و گفت :
ـ بهم نگاه كن .
رادین نیم نگاهی به رایكا انداخت و گفت :
ـ ببرش بیرون .
رایكا یه قدم برداشته بود كه لینا شروع كرد به تكان دادن شانه های رادین و اشك هایی كه حتی توان باریدن نداشتند ، از زندان چشم هایش آزاد شدند .
ـ چرا رادین ؟ چرا به من نگفتی ؟ ...چرا به من چیزی نگفتی ...حتی اگر برات مهم نباشم ، برام مهمی ...رادین منو نگاه كن ...رادین ...
حضور رایكا رو نادیده گرفت . دستانش رو قاب صورت رادین كرد ، به چشم های قهوه ایش خیره شد و گفت :
ـ رادین باهام حرف بزن ...من طاقت ندارم ...
رادین باز نگاهش رو گرفت . این بار به پنجره دوخت ...دیگر نور چشم هاشو نمی زد ، همه چیز رو خاكستری می دید ...
لینا دستش رو از دو طرف صورت او تا گردنش سُر داد ، پشانی اش رو به پیشانی رادین چسبوند و با گریه گفت :
ـ دوستت دارم ....
رادین او را عقب هل داد و نفس حبس شده اش رو بیرون داد . رایكا برای مانع از افتادن لینا یه قدم دیگه برداشت ولی او تعادلش رو حفظ كرد و این بار مصرانه تر سمت تخت دوید ، محكم بازوهای او را گرفت و گفت :
ـ نمی تونی از دستم راحت بشی ...خودت بهم گفتی دوستم داری ...
رادین با تعجب نگاهش كرد . لینا میان هق هق گفت :
ـ با چشم هات ...
به چشم های خودش نمی اندیشید ، به چشمان عسلی او اندیشه می كرد . لینا بی مهابا اشك می ریخت ، دستش رو كم كم از دور بازوهای رادین به سمت پشتش برد و در آنجا به هم قفل شد . رادین سرش رو كج كرد ، به سرفه افتاده بود . میان سرفه به صورت مقطع حرفش رو می زد :
ـ لیـ...لینا....برو ...عقب ...
سعی كرد با فشاری كه به بازوهای لینا وارد می كرد ، او را عقب بكشه ، ولی لینا محكم او را چسبیده بود . رادین همان طور كه سرش رو سمت چپ كج كرده و سرفه می كرد گفت :
ـ برو ...عقب ....
رایكا با چند گام بلند سمت تخت رفت . شانه های لینا رو گرفت و او را به اجبار عقب كشید . لینا دست و پا زنان گریه می كرد و می گفت : ولم كن ...ولم كن ...
كم كم سرفه های رادین بند می اومد . پرستاری وارد اتاق شد و گفت :
ـ اینجا چه خبره ؟
رایكا حریفش نشد ، او شانه های ظریفش رو از از لای پنجه های رایكا بیرون كشید و دوباره سمت رادین دوید و گفت :
ـ رادین خواهش می كنم اذیتم نكن .
رادین بغض كرده بود . رایكا هم حال خوشی نداشت . از اتاق خارج شد . پرستار وضعیت رادین رو چك كرد و رفت . لینا دستی به پیشونی او كشید و گفت :
ـ سرت داغه ، تب داری ...
رادین مهربون تر شده بود :
ـ لینا خواهش می كنم از من فاصله بگیر ، رایكا اینها هم كه كنارم می بینی ، اونا تحت مراقبت و پیشگیری هستند ...
دو قطره اشك روی گونه های لینا تكرار شد .
ـ یعنی این قدر حالت بده ، یعنی واگیر داره ؟
نگاه عسلیش رادین رو دیوونه می كرد .
ـ هیچ چیز برای من مهم نیست ، می خوام كنارت باشم ، امشب من پیشت می مونم .
رادین كلافه دستی میان موهایش كشید و گفت :
ـ نیازی به همراه نیست ، رایكا هم برای خودش می مونه .
ـ نه می خوام بمونم ، دیگه هیچ وقت تنهات نمی گذارم .
با محبت نگاهش كرد . دستش رو دراز كرد ، اشك های لینا رو زدود و گفت :
ـ گریه نكن .
ولی لینا بیشتر برای گریه كردن تحریك شد . چانه هایش می لرزید . دست رادین رو كه رطوبت گونه شو می گرفت و فاصله ای با لب هایش نداشت ، گرفت و بوسید .
رادین آهی كشید كه از نگاه لینا پنهون نموند . لینا دست او را بغل كرد و گفت :
ـ رادین چرا تو ؟ چرا من ؟ نگو كه می خوای ازم فاصله بگیری ..نگو ...ازت خواهش می كنم ، من بهت نیاز دارم ، به نگاهت ، اخم هات ، بد اخلاقی هات ، اذیت كردن هات ...من ...
حرفش بین هق هقش گم شد . رادین دیگه تحمل نداشت . دستش رو از آغوش او بیرون كشید ، به تخت تكیه داد و آه كشید . تحمل نگاه كردن به لینا رو نداشت . از اینكه برای او می گریست ، قلبش رو می سوزاند ..
دوباره نگاهش رو سمت پنجره گردوند ولی این بار نور چشمانش رو زد . سرش رو عقب كشید ولی هنوز حس می كرد نور اذیتش می كنه ، سرش رو میان دستانش گرفت . سر دردش شدید شده بود .
ـ پرده رو بكش ...
نفس نفس می زد . لینا وحشت زده سمت پنجره دوید . پرده رو كشید و سمت رادین برگشت . پیكر خم شده او روی زانو هایش ، برایش نمونه ای از شكستن بود ...
لینا او را همان طور كه خم شده و سرش را گرفته بود ، بغل كرد و گفت :
ـ رادین حالت خوبه ؟ رادین خواهش می كنم حرف بزن . دكترا رو صدا كنم ؟
رادین سرش رو بالا گرفت ، دستش رو تكون داد و گفت :
ـ نه ..نه خوبم ...
بی حال روی تخت دراز كشید . لینا جلو رفت و دستشو نوازشگرانه روی موهای او كشید

دكتر برخلاف شب اولی كه او را آورده بودند خیلی مهربان بود ، دست رادین را گرفته و باهاش حرف می زد . وقتی حرف هاش تموم شد ، دوستانه روی دست او زد و گفت:
ـ وقتی مرخص بشی باید قول بدی طبق برنامه ها پیش بری ، نباید خودت رو نادیده بگیری ، به زندگی امیدوار باش .
رادین تك سرفه ای كرد و گفت :
ـ از اینكه یه پام دكتر باشه یه پام خونه حالم به هم می خوره .
دكتر لبخند زد و گفت : امیدوارم این طور نشه .
رادین پوزخندی زد و گفت :
ـ دلداری های الكی .
دكتر با مهربانی نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ دیگه نمی تونم به پنجره خیره بشم .
ـ این علائم عادیه ، به نور حساسیت پیدا كردی ، حتی ممكنه این كم خوابی و كم اشتهاییت بیشتر بشه ، ولی تبت نسبت به دیروز پایین اومده ، دوباره بهت سر می زنم ، استراحت كن .
رادین با تنفر گفت :
ـ دیگه حالم از این اتاق به هم می خوره .
دكتره كه داشت می رفت ، برگشت ، لبخند زد و گفت :
ـ پدرت اینجاست ، می گم بیاد تو .
ـ رایكا رفته ؟
ـ آره ، گفت بر می گرده .
ـ به پدرم بگو نیاد ، حوصله ی هیچ كس رو ندارم ، آرام بخش هم نمی خوام ، دوست ندارم به زور منو بخوابونید .
دكتر خندید و گفت :
ـ دركت می كنم ، می دونم خسته شدی
رادین زیر لب زمزمه كرد "هیچ كی نمی تونه دركم كنه"
دكتر قبل از اینكه بره بیرون گفت :
ـ یه كم كه استراحت كردی ، قول می دم بیان ببرنت تو محوطه یه كم قدم بزنی .
رادین به در بسته چشم دوخت . باید زندگی جدیدش رو می پذیرفت .
اردشیر وارد اتاق شد ، لبخندی زد و گفت :
ـ خوبی ؟
ـ یه كم از خوب اون طرف تر .
در پایان حرف پوزخندی افزود . اردشیر روی مبل كنار تخت نشست ، پاهاشو روی هم انداخت و گفت :
ـ می خوای حرف بزنی ؟
رادین روی تخت دراز كشید و گفت :
ـ ترجیح می دم بهم آرام بخش بزنن و به زور بخوابم .
اردشیر خندید و گفت :
ـ با من چرا در افتادی ؟ مگه من این بلا رو سرت آوردم .
رادین زیر لب گفت "آره"
اردشیر نشنید و انگشتانشو روی دسته ی مبل می كشید .
رادین محلفه رو روی سرش كشید و با صدایی كه فقط خودش و خدایش می شنید گفت "تو هیچ كس من نیستی"
دوباره متنفر شده بود . 




:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Buy cialis online شنبه 18 فروردین 1397 08:13 ق.ظ

Many thanks! I enjoy this.
brand cialis nl cialis great britain cialis for daily use tadalafil tablets cialis from canada generico cialis mexico prices on cialis 10 mg click here cialis daily uk we like it cialis price try it no rx cialis
Cialis prices شنبه 4 فروردین 1397 07:36 ق.ظ

Regards, Helpful information!
online prescriptions cialis generic cialis cialis wir preise cialis mit grapefruitsaft cialis 30 day sample cialis canadian drugs cialis dosage amounts cipla cialis online cialis prices in england cialis cipla best buy
at home std test kit یکشنبه 4 تیر 1396 09:10 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آغاز آیا واقعا نشستن بسیار خوب با
من پس از برخی از زمان. جایی در سراسر پاراگراف شما در واقع موفق به من مؤمن اما تنها برای while.
من هنوز کردم مشکل خود را
با جهش در منطق و شما ممکن است را
سادگی به کمک پر همه کسانی معافیت.

در این رویداد شما در واقع که
می توانید انجام من می قطعا تا پایان در
گم.
manicure شنبه 9 اردیبهشت 1396 12:19 ق.ظ
I need to to thank you for this good read!! I definitely loved every bit
of it. I have got you book marked to check out new stuff you post…
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic