سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
هر چه به آرنیكا اصرار كرد او قبول نكرد و ازش خواست كه بخوابه . ولی تا صبح خواب به چشمان رایكا نیومد .
***
ـ رادین ....
برگشت و نگاهش كرد .
ـ تا ساعت چند سر كاری ؟
ـ هوووووم ؟ چرا می پرسی ؟
ـ آرنیكا امروز پرواز داره ، خواستم همه گی برای بدرقه ش بریم .
نگاهی به چشمان نگران رایكا دوخت و گفت : باشه میام .
رایكا سرش رو پایین گرفت و آهی كشید . رادین در رو باز كرد و خارج شد . داشت با خودش فكر می كرد یعنی جدی رایكا ، آرنیكا رو دوست داره ؟ پس چرا آرنیكا داره می ره ؟
سوار ماشینش شد و راه افتاد . بین راه ، لینا بهش زنگ زد ، جواب داد :
ـ الو ؟
ـ سلام ، خوبی ؟
ـ اوهوم .
لینا خندید و گفت : الان خوش اخلاقی یا بد اخلاق ؟ نمی شه از پشت تلفن فهمید .
ـ هر دوش .
ـ باز خوبه .
ـ چیه ؟
ـ همین طوری زنگ زدم . شركتی ؟
ـ تازه دارم می رم .
ـ نمی یایی دیدنم ؟
ـ برای بدرقه باید برم فرودگاه .
ـ بدرقه ی كی ؟
ـ یكی از آشناها ...
ـ آها ...
ـ خب من دیگه رسیدم ، بعداً خودم بهت زنگ می زنم .
ـ باشه . سعی كن خوش اخلاق باشی . برای اون كه داره بدرقه می شه خوبه .
رادین لبخندی زد و خداحافظی كرد .
***

سرش رو بالا گرفت و نگاه آبی شو به چشمای سبز او دوخت . رایكا آهی كشید و گفت :
ـ این كه می خواهی بری منصفانه نیست .
آرنیكا دستشو رو دست او كه روی میز بود گذاشت و گفت :
ـ رایكا من می خوام یه مدت زندگی آرومی داشته باشم . هیچ وقت هم تنها زندگی نكرده بودم ، خیلی سخته .
رایكا سرش رو پایین گرفت و گفت :
ـ می تونیم ازدواج كنیم .
آرنیكا لبخندی زد . رایكا سرش رو بالا گرفت ، به این فكر كرد كه چه قدر دلش برای لبخند او تنگ خواهد شد . نگاهش بغض داشت و تمنا توش موج می زد . كاش آرنیكا نگاهش رو درك می كرد .
آرنیكا با انگشتان قلمی اش روی دست او كشید و گفت :
ـ منم دلم برات تنگ می شه رایكا ، خودت می دونی .
رایكا دوست نداشت با بغض حرف بزنه ولی سكوت هم هیچ كمكی بهش نمی كرد.
ـ پس نرو .
ـ من بر می گردم ، رایكا بهت قول می دم ....
ـ برام سخته . كی بر می گردی ؟ دلم رو تا كی خوش كنم ؟
آرنیكا دستانش را پس كشید و گفت :
ـ باید فكر كنم .
ـ از همین می ترسم ، تو خودت هم مطمئن نیستی كه بر می گردی یا نه ، فقط قول می دی ...
فقط نگاهش كرد . رایكا باز گفت :
ـ تو فقط برای تنهایی می ری یا اینكه مهبد سر به سرت گذاشته ؟
آرنیكا كه تمام مدت خونسرد بود كم كم سنگینی بغض رو در گلویش حس می كرد . سری تكان داد . رایكا گفت :
ـ اگر با هم ازدواج كنیم ، مهبد دست از سرت بر می داره ، اون وقت دیگه نمی تونه كاری كنه ....
آرنیكا با نگاه شفافش به او خیره شد و گفت :
ـ رایكا خواهش می كنم یه كم به من فرصت بده .
رایكا دستی میان موهایش كشید . دیگه چی می گفت ؟ آرنیكا تصمیم خودش رو گرفته بود . هر چند او فكر می كرد این تصمیمش به اون شبی بر می گرده كه مهبد قصد داشت شبانه وارد خونه ی آرنیكا بشه و او را اذیت كنه و یكی از همسایه ها به پلیس خبر داده بود .
بیش از پیش از مهبد بدش اومد . نگاهی به او انداخت . آرنیكا به ساعت مچی نقره ای رنگش نگاهی انداخت و گفت :
ـ پروازم دیر می شه ، بریم ؟
رایكا حس كرد این بی رحمانه ترین خواسته ای بود كه شنیده بود . به همین سادگی ؟ بریم ؟ نه قرار بود فقط او بره ...رایكا می موند ، تنها ....
بلند شدند و در حالی كه فنجون های قهوه شون دست نخورده باقی مونده بود ، كافه رو ترك كردند .

آرنیكا موقع خداحافظی مریم و اردشیر حتی رایكا و رادین رو بغل كرد و بابت كمك هاشون تشكر كرد . بعد هم رفت . رایكا فكر نمی كرد به همین سادگی ...
وقتی هواپیما از زمین بلند شد ، رایكا فهمید دیگه هیچ انگیره ای برای زندگی كردن نداره . دیگه مثل گذشته نبود . اون به امید دیدن آرنیكا زندگی می كرد ، نفس می كشید ...دوست داشت تنها باشه ....تنهای تنها ...دیگر آرنیكا نبود ...به نظرش زندگی بی معنی و بی رنگ شده بود .
رادین وارد شكلات فروشی شد . دیگه بعد این همه مدت می دونست لینا چه شكلات هایی دوست داره . دو جعبه از شكلات های مورد علاقه ی لینا رو برداشت ، روی پیشخوان گذاشت و رو به فروشنده لبخند زنان گفت :
ـ اینها رو می برم .
فروشنده كه پسری خوش اخلاق بود لبخندی زد و شكلات ها رو در ساك مقوایی دسته دار گذاشت و گفت :
ـ بفرمایید .
ـ چه قدر می شه ؟
ـ اصلاً قابلتون رو نداره .
رادین سری تكون داد و گفت : خواهش می كنم .
بعد پرداخت پول ، سمت ماشینش رفت . شكلاتو روی صندلی گذاشت و ماشین رو روشن كرد . لبخند زد و سمت خونه ی لینا راه افتاد . یه هفته می شد كه ازش خبری نداشت . فقط لینا دو بار تماس گرفته و گفته بود كه سخت مشغول تمرین هست . رادین هم اونقدر سرش شلوغ شده بود كه نتونست به او سر بزنه . از یه طرف می رفت سر كار بعدش هم یا دانشگاه بود یا برای بچه ها كلاس جبرانی می گذاشت . موقع امتحانات اونقدر سرش شلوغ شده بود كه درست و حسابی به درس های خودش هم نمی رسید . اون قدر تعداد شاگردانش زیاد شده بود كه نمی تونست چه طوری كلاس هاش رو زمانبندی كنه .
ولی توی كلاس ها همیشه از دست دخترهایی كه سعی می كردند آویزون بشن ، بدش میومد . فكر می كرد بعضی ها درس و كلاس رو بهونه كردند . او خیلی جدی باهاشون رفتار می كرد . از طرفی دلش برای ترانه همكلاسی اش می سوخت . می دونست اون هم مثل خیلی از هم دانشگاهی هاش از او خوشش اومده اما او با همه ی دخترهای دانشگاه فرق می كرد . خیلی نجیب و آروم بود . هیچ وقت سعی نكرد اونو ضایع كنه یا سر به سرش بگذاره .
ترانه با اینكه از رفتارهای سرد او نا امید شده بود ولی باز به بهانه ی سوال پرسیدن نزد او می رفت و رادین با حوصله براش تمام سوال هاشو توضیح می داد . ولی هیچ رفتار امیدوار كننده ی دیگری از خودش نشون نمی داد كه ترانه رو امیدوار كنه .
دیگه به خونه ی لینا رسیده بود . جلوی در پارك كرد . شكات ها رو برداشت و پیاده شد . در رو با كلیدی كه داشت باز كرد . از حیاط گذشت . رو ایوان كفشش رو در آورد . دستش رو دستگیره بود كه یه لحظه از شنیدن صدای گفتگو بی حركت موند .
ـ لینا بیا بشین .
صدای یه پسر بود . بعدش هم صدای لینا . به نظر خوشحال میومد .
ـ الان میام . بمون یه چیزی بیارم بخوریم .
با حرص دندون هاشو روی هم فشرد . خون جلوی چشم هاشو گرفته بود .
ـ لینا می گم ها ، پنج شنبه هستی ؟
لینا از توی آشپزخونه با صدای بلند گفت : باید فكر كنم .
خون جلوی چشماش رو گرفته بود . عصبی دستگیره رو كه بین دستش فشرده می شد رو پایین كشید . وارد شد . پسری كه روی مبل نشسته بود متوجه ی در شد و برگشت . رادین با تنفر نگاهش كرد و پسر با تعجب .
لینا لبخند زنون از آشپزخونه خارج شد و در همون حال گفت :
ـ چیه ساكت شدی ؟
ولی به محض اینكه رادین رو دید دهانش از تعجب باز مونده بود . پسر بلند شد كنار لینا رفت . كم كم اخم هایش در هم می رفت . رو به لینا گفت :
ـ لینا این كیه ؟ چه طوری اومد تو خونه ت ؟
لینا موهایش رو پشت گوشش گذاشت خواست چیزی بگه كه رادین با تنفر نگاهش كرد . با تاسف سری تكان داد . جعبه ی شكلات ها روی زمین افتاد و بدون بستن در رفت

از گل فروشی لبخند زنون خارج شد . یه رز شاخه بلند سفید خریده بود . در كوله اش گذاشت و سر گل رو طوری گذاشت كه از كوله اش بیرون بمونه . بعد كوله رو روی دوشش انداخت و راه افتاد .
سمت دانشگاه رادین رفت . تمام راه پسرها بابت گلی كه در كوله اش گذاشته بود بهش متلك گفتند ، ولی او اهمیتی نداد . نزدیك دانشگاه سه پسری كه پشت سرش راه می رفتند شروع كردن متلك گفتن . یكی از اونها كه از سكوت لینا خوشش اومده بود ، كنار او قرار گرفت و گفت :
ـ چرا جواب نمی دی خوشگله ؟
لینا نگاهی به او انداخت . از اون پسر های پولداری كه تمام كارهاشون تو سر به سر گذاشتن دخترها و دوست دختر گرفتن خلاصه می شد . نگاشو گرفت و به راهش ادامه داد . پسر لبخند كجی زد و گفت :
ـ می دونی ازت خیلی خوشم اومد . حالا تو یه چیزی بگو چون در این صورت فكر می كنم موش زبونت رو خورده .
اخم های لینا تو هم رفت . پسر نگاهی به كوله ی او انداخت و گفت :
ـ برای كی گل گرفتی ؟ نگو دوست پسر داری ...ها ؟
لینا باز چیزی نگفت . پسر با پررویی نگاش كرد و گفت :
ـ اگر داری باید باهاش به هم بزنی ، چون می خوام دوست دختر من باشی .
لینا پوزخندی زد و یه دستشو روی بند كوله اش گذاشت .
پسر نگاهی به دوستانش كه پشت سر آنها راه می افتادند انداخت و بعد رو به لینا گفت :
ـ عزیزم چرا چیزی نمی گی ؟
یكی از دوستانش گفت :
ـ شاید واقعاً لال باشه .
آن دو برای خودشون خندیدند . پسر براشون چشم غره رفت و به نیمرخ لینا چشم دوخت .
ـ حرف نمی زنی نه ؟
دستش رو سمت صورت او برد با انگشت اشاره صورت لینا رو نوازش كرد كه لینا عصبی ایستاد ، دست او را گرفت و پیچ داد .
پسر گفت :
ـ آخ ...آخ ولم كن ...باشه بهت دست نمی زنم .
لینا با تنفر دست او را ول كرد . سمت دوستان او چرخید و كج كج نگاهشون كرد . پای راستش رو محكم به جلو كوبید و آن دو از ترس عقب رفتند . لینا پوزخندی زد و بعد از ضربه ای كه به ساق پای همون پسر زد ، سمت دانشگاه راه افتاد .
ـ ببین آیدا دست از سرم بردار . چرا اومدی اینجا ؟
آیدا اخم كرد و گفت : تو كه خونه پیدات نیست . از كی تا به حال می خواستم باهات برم بیرون .
رادین عصبی دستی میان موهایش كشید ، سری برای یكی از شاگردانش كه در محوطه بود تكان داد و رو به آیدا گفت :
ـ این همه آدم . با دوستات برو بیرون . چرا به من پیله كردی ؟
ـ رادین خیلی بدجنسی ...خب چی می شه با هم بریم بیرون ؟
ـ من كه نمی فهمم چی از جونم می خواهی ...من خسته م می خوام برم خونه استراحت كنم .
ـ قول می دم زود برگردیم .
آن دو با هم سمت در می رفتند و لینا جلوی در با یه پوزخند نگاهشون می كرد.
آیدا دست رادین رو گرفت ولی رادین عصبی دستش رو بیرون كشید و گفت :
ـ اینجا خونه ی خاله نیست ها . چرا آبروریزی می كنی ؟
آیدا در جواب فقط لبخند زد .
لینا نفس عمیقی كشید و به آن دو كه كم كم به در نزدیك می شدند نگاه كرد . سری از تاسف تكان داد . فكرش رو هم نمی كرد رادین به این زودی بخواد تلافی كنه .
با یه حركت بدون اینكه كوله شو از روی شونه برداره ، گل رو ازش خارج كرد . با تنفر نگاهی به رادین و آیدا انداخت و گل رو رو زمین انداخت و لگد زد .

وقتی برگشت نگاهش به سه پسری افتاد كه مزاحمش شده بودند . با چشم غره نگاهش رو گرفت و راه افتاد . ولی سه پسر هم دنبالش راه افتادند .
ـ وای خانمی دوست پسرت چی كار كرده كه عصبی هستی ؟
ـ گل قشنگی بود ، حیف ...باور كن به من می دادی لیاقتش رو داشتم .
ـ حالا كه قضیه حل شد ، با ما دوست می شی ؟

رادین در حالی كه با آیدا از دانشگاه خارج می شد گفت :
ـ فقط نیم ساعت .
آیدا با ذوق لبخند زد و گفت : باشه .
سوار ماشین رادین شدند . رادین بعد بستن كمربند ، ماشین رو روشن كرد . سرش رو كه بالا گرفت ، لینا رو دید كه سه پسر دورش كرده بودند . عصبی فرمون رو فشرد .
اخم هایش در هم رفت .
آیدا لبخند زد و گفت : چرا راه نمی افتی ؟
رادین سری تكان داد . نگاهش رو از لینا گرفت . متوجه شد كه سه پسر مزاحمش شدند ولی سعی كرد بی تفاوت باشه . هنوز از دستش عصبی بود . راه افتاد .
لینا نگاه حسرت بارش رو ماشین او كه از كنارش رد می شد و صورت آیدا دوخت .
رادین بدون اینكه نگاهی به او بیاندازه ، رد شد . لینا لب پایینی اش رو با دندان فشرد نمی خواست گریه كنه . نگاهی به سه پسر انداخت . مطمئناً اگر شمشیرش همراهش بود شكم هر سه نفرشون رو سفره می كرد . آن قدر عصبی بود كه می تونست آن ها رو تكه تكه كنه .
همون پسر اولی گفت :
ـ آخی نازی ، غصه نخور ، من باهات دوست می شم .
لینا عصبی شد و گفت :
ـ خفه شید ، برید گم شید ، وگرنه همچین می زنمتون كه خرد بشید ها !
یكی از پسرها خندید و دیگری گفت :
ـ دیدی بالاخره به حرف اومد .
پسر اولی كه خیلی از لینا خوشش اومده بود گفت :
ـ حیف این صدا نیست كه با خشونت حرف می زنی ؟ چرا عصبی هستی عزیزم .
لینا سری تكون داد و گفت : خودت خواستی .
یه قدم عقب رفت ، محكم پای چپش رو بالا برد و به زیر چانه ی پسر لگد زد .
سر از درد افتاد و چانه شو نگه داشت . لینا نگاهی به آن دو انداخت و گفت :
ـ شما هم چوب می خواهید ؟
یكی از پسر ها به سمتش یورش برد ولی دوستش از پشت سر گرفتش و گفت :
ـ بیخیال دردسر درست نكن .
ـ ولش كن ببینم چه غلطی می خواد بكنه .
نگاه تحقیر آمیزی به پسر عصبانی انداخت و گفت : برو به دوستت برس تا نمرده .
و راهش رو كج كرد و رفت .
به خونه كه رسید كوله اش رو پرت كرد . چند تا احتمال می داد . ممكن بود رادین قصد تلافی كردن داشته باشه . شاید دختر یكی از آشناهاشون بوده و یا اینكه واقعاً خبریه ...ولی هر چه كه بود لینا رو عصبی می كرد . اینكه بی تفاوت از كنارش رد شده بود .
اون روز كه مسیح رو تو خونه ش دید می خواست توضیح بده ، ولی خودش گذاشت و رفت . جواب تلفنش رو هم نمی داد . خودش این طوری خواست .
مسیح پسر عموی ناتنی اش بود . از وقتی كه لینا رو به فرزند خواندگی قبول كرده بودند همیشه مسیح هم بازی اش بود و از اول لینا رو دوست داشت . سال پیش هم از پدرش او را خواستگاری كرده بود ولی لینا جواب منفی داده بود . ولی باز مسیح او را دوست داشت و هر از گاهی بهش سر می زد . حتی دفعه ی آخری كه اومده بود هم به لینا گفت كه بیشتر رو پیشنهادش فكر كنه ولی اینها دلیل نمی شد . لینا هیچ اشتباهی نكرده بود . نمی دونست اگر اینها رو به رادین بگه چه قدر باورش می شد .
حرف زدن با رادین و عكس العمل او را پیش بینی كرد . از اینكه باید می رفت منت كشی و سر آخر هم رادین حرفش رو باور نمی كرد ، لجش در اومد . یه لحظه ی از روی عصبانیت تصمیم گرفت كه به مسیح زنگ بزنه .
با خودش گفت "این همه آدم های خوب دور و برم ، من چرا باید به رادین بچسبم ؟ "
تلفن به دست شد . اول مشغول می زد ولی وقتی دوباره تماس گرفت ، مسیح جواب داد :
ـ سلام .
ـ سلام لینا جان خوبی ؟
ـ مرسی مسیح ، تو چه طوری ؟
ـ منم خوبم ، چیزی می خواهی ؟ چون یادم نمیاد دلت برام تنگ شده باشه و زنگ بزنی .
لینا لبخند زد . چه می گفت ؟ مجبور شده بود همون روز به مسیح توضیح بده كه رادین رو دوست داره ، حالا اگر می گفت كه درباره ی پیشنهاد او تغییر عقیده داده حتماً مسیح فكر می كرد كه داره او را گیر میاره و از روی لج بازی این كار رو می كنه . از طرفی دلش بهش اجازه نمی داد . اون هنوز رادین رو دوست داشت .
ـ الو لینا چرا ساكتی ؟
ـ مسیح ببخش ...من بعداً بهت زنگ می زنم .
ـ چیزی شده ؟
ـ نه ...نه ...
***

آیدا با تعجب نگاهش كرد و گفت : چی كار می كنی ؟
ـ می برمت خونه تون .
دهان آیدا با اعتراض باز شد و گفت : ولی تو قول دادی می ریم بیرون .
ـ آیدا خواهش می كنم بگذار برای یه روز دیگه ، من امروز حوصله ندارم .
ـ اما آخه چرا می زنی زیر حرفت ؟ جلوی دانشگاه گفتی می ریم بیرون .
رادین عصبی جلوی در خونه پاشو روی ترمز گذاشت و گفت :
ـ برو پایین .
ـ رادین ...خیلی ...خیلی مسخره ای .
رادین با چشم غره نگاهشو گرفت و منتظر موند . آیدا با ناراحتی پیاده شد و در ماشین رو به هم كوبید . رادین قبل از اینكه آیدا به در برسه ماشین رو راه انداخت و با صدای گوشخراشی كه لاستیك ها تولید كردند ، ماشین از جا كنده شد .
آیدا برگشت نگاهش كرد و بعد لگدی به در زد و زنگ رو فشرد .
رادین به خونه برگشت . از پله ها بالا رفت . صدای مریم رو از اتاق رایكا می شنید كه داشت دلداری اش می داد . دیگه همه می دونستند رایكا از رفتن آرنیكا غمگینه و بیشتر ساعات رو تو اتاقش در سكوت سپری می كنه .
اهمیتی نداد و به اتاق خودش رفت . چشم های عسلی لینا به یكباره جلوی چشماش جون گرفت . با تنفر سرش رو تكون داد . نگاهش به عكس مادرش افتاد كه قاب گرفته بود .
همه چیز به نظرش بد اومد . دوباره همه چیز شروع شد . دیگه تحملش رو نداشت . با سر درد روی تخت دراز كشید و سرش رو با دست هاش گرفت . از درون تمایل داشت به لینا فكر كنه اما مدام غرورش افكارش رو پس می زد .
***

پشت سیستم نشسته بود و سعی می كرد برنامه ای رو كه تحویل گرفته و پروژه ی یكی از دانشجویان بود رو بنویسه .
لینا آرام وارد شركت شد . فقط صدای چیك چیك كیبرد می اومد . نزدیك تر رفت . به رادین كه نگاه كرد . دلش براش تنگ شده بود . طاقت نداشت كه رادین او نو پس بزنه . دوست داشت حرف هاشو باور كنه .
رادین با دیدنش تعجب كرد . لینا لبخند زد ولی رادین اخم كرد و جدی گفت :
ـ اینجا چی كار می كنی ؟
ـ اومدم باهات حرف بزنم .
با نفرت نگاشو گرفتم و در حالی كه سعی می كرد روی برنامه اش تمركز كنه گفت :
ـ برو من حرفی باهات ندارم .
لینا دستشو روی میز گذاشت و گفت :
ـ رادین ، باید باهات حرف بزنم .
رادین مصرانه سر تكون داد . یعنی نه . لینا به اتاق بغلی رفت بعد از سلام و احوالپرسی اجازه گرفت كه تو یكی از سایت ها بره . نزد رادین برگشت و گفت :
ـ سایت A خالیه ، بیا با هم حرف بزنیم .
رادین عرق كرده بود . حس می كرد حالش خوب نیست . نمی دونست حالش واقعاً بد بود یا نه برای وجود لینا این قدر دگرگون شده بود . با دستمال عرق پیشانی اش رو پاك كرد و گفت :
ـ برو .
لینا با نگرانی نگاهش كرد و گفت :
ـ چه قدر كار می كنی ؟ خسته شدی ، پاشو بیا كارت دارم .
سرش رو بالا گرفت ، جدی نگاهش كرد و گفت : حرفی هم برای گفتن مونده؟
لینا سری تكون داد و گفت :
ـ آره ، اگر نمونده بود من اینجا نبودم .
بعد به چشماش خیره شد و گفت : حالت خوب نیست ؟
ـ نه ، وقتی تو رو می بینم حالم بد می شه .
ـ از من بدت میاد ؟
در مقابل لحن آروم اون داشت نرم می شد ولی از دست خودش حرصش گرفت و گفت :
ـ آره ازت بدم میاد .
لینا آهی كشید و گفت :
ـ دروغ می گی . دروغگوی خوبی هم نیستی .
در حالی كه از میز فاصله می گرفت گفت :
ـ تو سایت منتظرتم .

وقتی لینا رفت رادین دست از كار كشید . تمركز نداشت . برنامه رو اجرا گرفت ولی Error داد . عصبی ماوس رو رها كرد . بهتر بود كه می رفت و با لینا حرف می زد . نمی تونست رو كارش تمركز كنه . از پشت سیستم بلند شد و آرام به سمت سایت A رفت .
لینا با ورود او لبخند زد و گفت : بیا بشین .
رادین صندلی ای عقب كشید و نشست . لینا گفت :
ـ رادین می دونی كه درباره ی چی می خوام صحبت كنم ...
بین حرفش گفت :
ـ آره خوب می دونم ، اومدی كه خودت رو تبرئه كنی .
ـ باشه . من تو رو با افكارت آزاد می گذارم ، ولی وظیفه دارم سوء تفاهمی كه پیش اومده رو برطرف كنم . باور كردن یا نكردن پای خودت . این طوری خوبه ؟ من حرف هامو می زنم و بعدش هیچ توقع و اصراری ندارم كه باورشون كنی .. لینا منتظر نگاهش كرد . رادین سری تكان داد و گفت :
ـ خوبه .
لینا لبخند محوی زد و گفت :
ـ اون روز كه اومدی ، راستش از دیدنت تعجب كردم ، نگفته بودی میایی ولی تا خواستم برات توضیح بدم دیگه تو رفته بودی ...
ـ چرا می خواستی برام توضیح بدی ؟
ـ چون فهمیدم كه پیش خودت چی فكر كردی ...
رادین نگاهش كرد . لینا در حالی كه با لبه ی مانتو اش بازی می كرد ادامه داد:
ـ مسیح ، همون پسری كه اون روز دیدی ، پسر عمومه ...
ـ تو كه گفتی فامیل نداری ...گفتی ...
ـ آره گفتم از پرورشگاه منو آوردند ، پسر عموی ناتنی منه . برادرزاده ی پدرم ، پدری كه بزرگم كرده .
ـ هر كی باشه ، تو خونه ی تو چی كار می كنه ؟
ـ پدرم ازش خواسته . چون خودش شیرازه و ماه به ماه نمی تونه به دیدنم بیاد ، از طرفی هم به مسیح اطمینان داره ، ازش خواسته كه هر چند وقت یه بار بیاد و به من سر بزنه .
رادین سری تكون داد و پوزخند زد .
لینا متاسف نگاهش كرد و رادین گفت :
ـ تموم شد ؟
ـ اگر خودت سوالی نداشته باشی .
ـ قبلاً بهم درباره ش نگفته بودی .
ـ آره . ولی فكر نمی كردم چیز مهمی باشه .
رادین با تمسخر گفت :
ـ فكر نمی كردی مچت رو بگیرم نه ؟
مژه های بلند لینا روی هم افتاد . با ناراحتی پلك هاشو باز كرد و گفت :
ـ باور نكردی ؟
رادین فقط نگاهش كرد . لینا پوزخندی زد . بلند شد كوله شو روی یه شونه اش انداخت و گفت :
ـ امیدوار بودم كه باور كنی ، چون منم یه چند تا سوال داشتم ازت .
رادین سرش رو سمت صورت او بالا گرفت و گفت :
ـ تو هم سوال داری ؟ بپرس .
ـ اون روز كه اومدم دانشگاه تون ، می خوام بدونم اون دختر كه سوار ماشینت شد كی بود؟
ـ اینكه اون كی بود به خودم مربوطه .
لینا پوزخندی زد و گفت :
ـ حداقل یكی بهتر رو پیدا می كردی ، از هول حلیم افتادی تو دیگ حلیم . دختره خیلی بچه بود .
رادین پوزخندی زد . و لینا گفت : یه سوال دیگه ...یعنی اون قدر برات بی ارزشم ؟ هیچ وقت فكر نمی كردم ...ولی وقتی دیدم كه متوجه ی مزاحمت اون پسرا شدی و بی خیال گذشتی حس كردم كه از چشات افتادم .
ـ شاید افتاده باشی .
لینا روشو برگردوند . بغضش گرفته بود ولی بغضش رو نگه داشت برای خلوت تنهایی هاش ...صداش رو صاف كرد و گفت :
ـ آدم ها عادت كردند كه دروغ بشنوند ...دیگه صداقت باور كردنی نیست ...
بعد سكوتی گفت : خداحافظ
و سمت در رفت . رادین وقتی او از سایت خارج می شد نگاهش كرد . بلند شد . وقتی از سایت خارج شد ، نگاهش لینا رو كه از شركت بیرون می رفت ، بدرقه كرد.
ته دلش به صداقت لینا باور داشت ، ولی هنوز هم تردید داشت . دوباره پشت سیستم نشست . به مانیتور نگاه كرد . اصلاً تمركز نداشت . اونجا نشسته بود ولی در ذهنش ، داخل سایت نشسته و به حرف های او گوش می كرد . به چشمان عسلی اش خیره می شد و با بی رحمی پسش می زد ...
زیاد تو افكارش محو نشد ، گوشی رو برداشت . پیامی نوشت . بعد سه بار پاك كردن و دوباره نوشتن ، آخر سر پیام رو فرستاد .
لینا قدم زنون می رفت . از پیاده رو از كنار درخت ها می رفت و در تاریكی شب بی دغدغه و آرام اشك می ریخت . حس می كرد به آخر خط رسیده . وقتی برای اولین بار رادین رو دیده بود ، یه حسی بهش اطمینان داده بود كه می تونه دوستش داشته باشه و شاید هم رادین هم ...
صدای زنگ پیامش رو خیلی وقته شنیده بود ولی دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت . رادین منتظر جواب به گوشی اش خیره مانده بود
لینا با خودش فكر می كرد . باید چی كار می كرد ؟ رادین رو باور داشت ، به امید اینكه او هم باورش كنه ، اومد ، حرف هاش رو زد ولی باور نكردن رادین برایش گرون تموم شد . خیلی گرون ...دیگه حالش از هرچه صداقته به هم می خورد . دختر نوجوانی جلوی راهش ایستاد. ترسیده و پر اضطراب گفت :
ـ خانم شما گوشی دارید ؟
لینا به او نگاه كرد . مثل خودش اشك می ریخت . پرسید :
ـ چیزی شده ؟
ـ راستش من گم شدم ، می تونم زنگ بزنم به گوشی مامانم ؟ پول هم ندارم كارت تلفن بخرم ، خانم خواهش می كنم . ما مال اینجا نیستیم ، من گم شدم .
لینا لبخند عمیقی زد و گفت :
ـ باشه عزیزم ، صبر كن .
گوشی شو از كوله اش خارج كرد . با تعجب به اسم رادین روی صفحه نگاه كرد . باورش نمی شد كه او پیام داده باشد . امیدی ته دلش سو سو زد . می تونست یه حرف تلخ تو پیامش باشه ولی دوست داشت خوش بین باشه . پیام رو باز كرد و خوند . با خوندنش از نه دل لبخند زد .
"باورت می كنم ."

وای رادین مگر دستم بهت نرسه ...
رادین خندید و گفت : چی كار می كنی ؟
ـ تكه تكه ت می كنم . می خوام ببینمت ، خیلی وقته ندیدمت .
ـ باور كن دست خودم هم نیست . یه كم دركم كن . ترم آخرم ، از اون طرف ترم پایینی ها ریختن رو سرم ، دارن دیوونه ام می كنند ...
ـ از اون طرف هم می ری شركت نه ؟
ـ آره .
ـ می خواهی صحبت كنم كه یه مدت نری ؟
ـ اووووم ..نمی دونم .
ـ صحبت می كنم ، داری خودت رو می كشی پسر . نه به این كه قبلاً كار نمی كردی نه به الانت ...
بعد لبخند زد و گفت : وقتت رو خالی می كنم كه یه كم هم به من برسی .
ـ یعنی امروز نرم شركت ؟
ـ بگذار صحبت كنم ، بهت خبر می دم .
ـ باشه .
ـ پس فعلاً .
ـ فعلاً .
گوشی رو گذاشت لبخندی زد . نگاهی به قاب عكس دوست داشتنی اش افتاد. این بار لبخندش برای مادرش بود .
بلوزش رو عوض كرد و یه تیشرت سفید و قرمز پوشید . از پله ها پایین رفت . صندلی رو عقب كشید و نشست . نگاهش به اردشیر كه افتاد یه سلام آرام داد و نان تست برداشت .
رایكا مثل همیشه تو خودش بود . انگار فرسنگ ها با آنها فاصله داشت . آرام صبحانه اش را خورد و بلند شد . مریم با نگرانی رایكا را كه سمت پله ها می رفت بدرقه كرد. با چشمان شبنم گرفته به صبحونه نیم خورده ی رایكا نگاه كرد . اردشیر با آرامش صبحونه می خورد . می دونست مریم خیلی دل نازكه ولی دلیل این همه نگرانی هایش رو درك نمی كرد .
رادین كمی صبحونه خورد داشت بلند می شد كه مریم گفت :
ـ تو حداقل یه چیزی بخور .
رادین دوباره رو صندلی نشست . دلش برای مریم سوخت . حس نا شناخته ای بود . كم پیش می اومد . یه بار وقتی اونو در بستر دیده بود ، یه بار هم الان ...
به خاطر او كمی دیگر صبحونه خورد . رایكا آماده در حالی كه بلوز و شلوار مشكی پوشیده از پله ها پایین اومد . با یه خداحافظ بی روح سمت در رفت . اردشیر صدایش كرد .
ـ رایكا !!
برگشت و منتظر نگاهش كرد . اردشیر گفت :
ـ می ری سر كار ؟
با نگاهی فرو افتاده گفت :
ـ بله .
ـ من ماشینم خراب شده ، بمون قبلش منو هم برسون .
ـ چشم ، بیرون منتظرتونم .
ـ الان میام .
رایكا از در خارج شد . اردشیر بلند شد . شاید بد نبود كمی با رایكا حرف می زد. شاید به همدردی او نیاز داشت .
***

مازیار با صدای بسیار بلند و كوبنده ای گفت :
ـ لینا حواست كجاست ؟ ...چرا دفاع نمی كنی ؟ باید شمشیرم رو می پیچوندی .
لینا اخم كرد و گفت :
ـ مازیار ....
مازیار كه از دست او عصبی بود سرش داد زد :
ـ بس كن لینا ...اینجا جای این جور مسخره بازی ها نیست ...باید بین ذهن و بدنت هماهنگی ایجاد كنی ...وقتی تمركز نداری چرا میایی تمرین ؟
لینا موبندش رو با حرص در آورد ، طره های مشكی و براق موهایش موج گرفت و روی شانه های نشست .
ـ باور كن نمی دونم چرا این طوری شدم .
ـ از فردا نیا ...
ـ نه ، تو رو جون لینا ...
ـ بی خودی قسم نده .
ـ دوست ندارم كنار بكشم ، قول می دم حواسم باشه ...
مازیار با لحنی آروم تر گفت :
ـ الان چند بار قول دادی ؟
لینا با مظلومیت نگاهش كرد و گفت :
ـ خواهش می كنم .
مازیار رویش رو برگردوند ، روی تشكی نشست و گفت :
ـ فقط فردا رو بهت فرصت می دم ، باید خودت رو نشون بدی .
لینا با رضایت لبخند زد و گفت : ممنون ، امروز برم ؟
بدون اینكه نگاهش كنه آرام گفت : برو ....
لینا با خوشحالی تشكر كرد و بعد برداشتن كوله و تعویض لباسش از در خارج شد.
گوشی اش رو چك كرد . دلخور لب برچید . رادین نه تماس گرفته و نه پیام داده بود .
بند های كوله شو روی شونه هاش جا به جا كرد و راه افتاد كه یه شخص جلوی راهش سبز شد و بلند گفت : پخ ...
لینا دستشو روی قلبش گذاشت و نگاهش كرد . با دیدن او كه می خندید خودش هم خنده اش گرفت .

دیوونه ترسیدم .
ـ چرا این قدر زود اومدی ؟
در حالی با رادین سمت ماشینش می رفت گفت : كم مونده بود مازیار بیرونم كنه.
نشستند . رادین پرسید :
ـ چرا ؟
به رو به رو خیره شد و گفت :
ـ نمی دونم چرا این طوری شدم .سر تمرینات اصلاً حواسم نیست .
رادین لبخند زد و گفت : یه مدت منو ندیدی این طوری شدی ، از فردا حالت خوب می شه .
لینا با مشت به بازوی او زد و گفت :
ـ بدجنس .
رادین خنده كنان راه افتاد . لینا گفت :
ـ دیگه چه خبرا ؟
ـ هیچی ...از شر آخرین امتحان هم خلاص شدیم .
لینا لبخند زنون گفت :
ـ خب خدا رو شكر . دیگه بهونه نداری ، شركت هم كه نمی ری ...
رادین برگشت نگاهش كرد و گفت : نه دیگه ، امتحانات تموم شد ، دوباره بر می گردم
ـ اَاااااااااااه رادین ، ضد حال نزن دیگه ...
ـ خب گفتم بعد امتحانات بر می گردم .
ـ مشكلی نداره ، یه مدت نرو .
رادین نگاهش كرد . برای چشمان عسلی اش لبخندی زد و گفت :
ـ باشه .
لینا لبخند كشداری زد ، با خوشحالی دستش رو دور بازوی او پیچید و گفت :
ـ آخ جون ...
رادین آرام خندید و گفت : حالا دوست داری كجا بریم ؟
ـ از من می پرسی ؟
ـ نه از اون دختره كه كلاه گذاشته می پرسم .
لینا با حسادت سرش رو بالا گرفت به خیابون نگاه كرد . با كینه نگاهش رو از دختر به چشمان رادین چرخاند . دستشو رو صورت رادین گذاشت ، صورتش رو برگردوند و گفت:
ـ هی نگاش نكن ....
رادین موذیانه لبخند زد و گفت : چرا ؟ خوش تیپه كه .
لینا بازوی او را رها كرد در حالی كه لب هایش از حرص جمع شده و به هم چسبیده بود ، محكم با مشت به بازوی رادین زد كه صدای "آخ" او را بالا برد .
رادین با اخم نگاهش كرد و لینا جدی گفت :
ـ تو نمی تونی هر كس رو كه دوست داری نگاه كنی ، وگرنه چشات رو در میارم .
رادین پوزخند صدا داری زد . از حسودی كردنش خوشش می اومد . از اینكه برای یه نفر مهم بود خوشحالش می كرد . اولین بار بود كه به احساسش فرصت دوست داشتن می داد . تقریباً تمام عمرش رو با كینه و نفرت زندگی كرده بود .
بازویش رو با دست مالید و گفت : دستت سنگینه ها ...
ـ ها ها ها نه پس ...پاتو كج بگذاری می كشمت .
رادین خندید و گفت : چرا این قدر جدی گرفتی ؟ تو كی هستی مگه ؟
لینا با حرص نگاهش كرد و گفت :
ـ ببین خودت خواستی ها .
ـ هوووووووووم ؟
ـ چند لحظه نگه دار بهت نشون بدم .
ـ چی رو ؟
ـ كه فكر می كنی خودمون رو جدی گرفتم نه ؟
رادین گنگ نگاهش كرد . لینا گفت : نگه دار ، برای من تور كردن پسرای دیگه هیچ كاری نداره ...پسرایی كه از تو بهتر باشن ...
رادین كه داشت می زد كنار ، با شنیدن حرف لینا و فكر اینكه می خواد چی كار كنه دوباره تو لاین برگشت .
لینا حق به جانب نگاهش كرد و حرفش رو ادامه داد :
ـ می دونی كه تو یه كمی بد اخلاقی ...می تونم با پسرهایی دوست بشم كه نازم رو بكشن ...
رادین از حرف های او اخم هایش تو هم رفت . ولی لینا لبخند زد و گفت :
ـ پس این قدر برای من ناز نكن ....
رادین تك ابرویی بالا انداخت و نگاهش كرد . لینا هم نگاهش كرد و گفت :
ـ می دونی كه دوستت دارم و تو رو به هر چی خوب تره ترجیح دادم ، پس سعی نكن سر به سرم بگذاری ....
لبخند محوی روی لب های رادین نشست . لبخندی كه خودش نمی خواست بروزش بدهد . لینا با حس خوبی احساسش رو بیان كرد . اگر رادین تا به حال به او از احساسش نگفته بود ، اهمیتی نداشت . مهم این بود كه می دونست رادین هم دوستش داره ، ولی به روش خودش ...او را همون طور كه بود می خواست . رادین با لبخند وارد اتاقش شد . با دیدن رایكا كه وسط اتاقش ایستاده بود با تعجب ایستاد . رایكا سرش رو سمت او گرداند . رادین در رو با پاش بست و گفت :
ـ تو اینجا چی كار می كنی ؟
رایكا نگاه خمارش رو به او دوخت و گفت :
ـ رادین تو برادرمی ؟
رادین كه تا نیمه بلوزش رو برای كندن بالا داده بود ، تعجب زده خشكش زد . هر دو به هم نگاه می كردند . رادین منتظر و رایكا بی حال . بالاخره رادین از مات شدن دست كشید ، بلوزش رو از تن خارج كرد ، روی تخت دراز كشید و گفت :
ـ حالت خوب نیست رایكا ؟
ـ رادین تو تا به حال كسی رو دوست داشتی ؟
رادین لبخندی زد ، در حالی كه آرنجش رو روی بالش می گذاشت گفت :
ـ به قیافه ت نمیاد حالت خوب باشه ، رنگ و روت پریده .
رایكا با آهی نفسش رو رها كرد ، روی صندلی پیكر خسته اش جا گرفت و گفت :
ـ می خوام درباره ی خودمون حرف بزنیم . حس می كنم هنوز هم سعی داری ازم فاصله بگیری ، بیشتر از قبل ...هنوز هم حس می كنی برادرت نیستم ؟ حداقل قبلاً منو برادرت می دونستی
نگاهش كرد و گفت : از وقتی كه فهمیدی ....
رادین بی حوصله نگاهش كرد . حوصله ی تكرار حرف هایی كه مرور زمان داشت حلش می كرد رو نداشت . خودش گاه به گاه به گذشته اش فرو می رفت .
رایكا ادامه داد :
ـ وقتی فهمیدی ، ازت انتظار نداشتم كه ازم فاصله بگیری ...رادین مهم رابطه ی خونی نیست ...من همیشه تو رو برادر خودم می دونم ....
رادین سرش رو روی بالش گذاشت و دستشو زیر بالش برد .
ـ ممنون كه منو برادر خودت می دونی .
خودش از گفتن كلمه ی "ممنون" تعجب زده بود . كم پیش می اومد از این اصطلاحات در زبانش بچرخد . رایكا گفت :
ـ تو چی ؟ می خوام بدونم چه حسی به من داری ؟
رادین یه لحظه چشمانش از شیطنت درخشید و گفت :
ـ عزیزم تو عشق منی ، می دونی كه بدون تو نمی تونم زندگی كنم ، حالا كی با هم ازدواج می كنیم ؟
رایكا تو حس و حال خنده نبود اما به دیدن چهره ی نمكی او كنترل خنده اش رو از دست داد و خنده ی بریده ای تحویلش داد . حالش كمی بهتر بود . حس می كرد بعضی حرف هایش بی شباهت به هذیان نیست . شاید رادین راست می گفت . حالش خوب نبود .
نگاهش كرد و گفت : رادین جدی باش .
ـ آخه چی بگم ؟
ـ من و تو برادریم ، اینو قبول داری ؟
رادین با لحن سردی گفت : برادر ناتنی .
رایكا ناراضی نگاهش كرد و گفت : شبیه برادر ها نمی مونیم ...من هیچی از تو نمی دونم ، هیچی از درونت ...تو چی ؟ چه قدر منو می شناسی ؟
رادین ملحفه رو روی خودش كشید و گفت :
ـ تو رو جون رایكا این بحث فلسفی رو تمومش كن ، من خوابم میاد .
ـ خیلی لوسی رادین ، دارم باهات حرف می زنم .
ـ رایكا حاشیه چینی نكن ، اگر می خواهی درد و دل كنی گوش می دم .
رایكا آهی كشید ، نگاه سبزش جستجوگرانه نگاه قهوه ای او را كاوید و گفت :
ـ تو نمی خواهی چیزی بگی ؟
ـ من چیز خاصی برای گفتن ندارم ، تو بگو ....
رایكا شروع كرد ، تمام حرف هایی كه روی قلبش سنگینی می كرد ف حرف هایی كه نتونسته بود به خاطر غرورش مستقیم به هیچ شخصی ، حتی مریم بگه . فقط به این فكر كرد كه چه كسی بهتر از رادین ؟ او برادرش بود .
تمام حرفش احساسش بود ، آرنیكا ...رادین نشسته بود و به دقت گوش می داد.
در آخر وقتی حرف هایش كه اول مثل شعله ای فروزان بود و به خاموشی نشست ، رادین گفت :
ـ یعنی این قدر آرنیكا رو دوست داری ؟ اون به خاطر تو از مهبد جدا شد ؟
رایكا در حالی كه بغض گلویش رو آزار می داد گفت :
ـ آره ، من دوستش دارم . خیلی دوستش دارم . ولی اون نه ...نه برای من از مهبد جدا شد نه اینكه دوستم داره ...
رادین با لحن امیدوار كننده ای گفت :
ـ ولی به نظر میاد اون هم دوستت داره ، چرا می خواهی خودت رو گول بزنی ؟
ـ نه برعكس ، اگر فكر كنم كه دوستم داره اون وقته كه دارم خودم رو گول می زنم. آرنیكا رفته ...اگر یه ذره به من فكر می كرد ...
رادین به چشمان غم زده ی رایكا خیره بود . كی این همه غبار غم گرفته بود ؟ لبخندی زد و گفت :
ـ به نظرم این قدر خودت رو اذیت نكن ، اون رفته ولی حتماً طبق قولی كه به تو داده به همه چیز فكر می كنه ...خب من دقیقاً نمی دونم چی بگم ، اما به نظرم بهتره این همه نگران رفتنش نباشی ، بهتره بهش فرصت بدی ....
رایكا برای چند لحظه چشمانش را بست . چهره ی آرنیكا جلوی چشمانش واقعی به نظر می رسید . چشمان آبی اش . لبخند خاصش ...چه قدر دلش برای لبخندش تنگ شده بود ...
با یه نفس عمیق چشم هاش رو گشود . تصویر آرنیكا محو شده بود . رادین رو می دید . برایش لبخندی زد . هر چند هنوز غم آرنیكا رو داشت ولی سبك شده بود . حرف زدن با رادین حتی اگر او جوابش رو هم نمی داد ، رایكا رو آرام كرده بود .
لبخندی زد و گفت : ممنون رادین كه به حرف هام گوش دادی .
رادین لبخندی زد و گفت : سنگ صبور خوبی بودم ؟
رادین لبخند پر رنگی زد و گفت : تو از یه مدتی خیلی تغییر كردی ، اگر حرفی برای گفتن داری می تونی رو من حساب كنی .
رادین سری تكان داد و رایكا گفت :
ـ یه چیز بوش ، سرما می خوری ؟
ـ حال ندارم پاشم .
رایكا بلوزی از كشو اش در آورد و گفت : مگه كجا رفته بودی ؟
رادین یاد لینا افتاد . نگاهش رو به رایكا دوخت و گفت : هوووووم ؟!!! هیچی بیرون بودم ....
رایكا لبخندی زد و گفت : با كی ؟
رادین سعی كرد عادی رفتار كنه . بی تفاوت گفت : بچه ها ...
رایكا بلوز رو لبه ی تخت گذاشت و گفت : بپوش .
و خودش بیرون رفت .
***

نیمه های شب بود كه مریم بیدار شد . هر شب بیدار می شد . بیشتر نگرانی هایش رایكا بود كه حس می كرد عاشق شده . ولی با این حال هر شب به اتاق رادین هم سر می زد . هر دو رو به یه اندازه دوست داشت . هر شب قبل از خواب خدا رو شكر می كرد كه رادین برگشته و دیگر مثل قدیم از او متنفر نیست . رادین رو به اندازه ی رایكا دوست داشت ولی از رفتارهاش حس می كرد در حال حاضر مشكلی نداشته باشه .
اول به اتاق رایكا سر زد . آرام و موقر به خواب رفته بود . لبخندی زد و بی سر و صدا در رو بست . به سمت اتاق رادین رفت . با شنیدن صدای های گنگ ناله مانندی قلبش تند تند به دیواره می كوبید . با قدم هایی سریع تر خودش رو رسوند . در رو باز كرد و وارد شد .

دیگر آرام گام بر نمی داشت كه مبادا رادین بیدار بشه ، دردش رو حس كرده بود . در تاریكی سمت تختش دوید . نفهمید چه طور در تاریكی دستش رو گرفت . خیس بود. دمای بدنش بالا رفته بود . دهانش قفل شده بود . سریع دوید كلید برق رو زد و سمت تخت برگشت . با دیدن رادین شكه شد . خیس عرق بود . آرام آرام اما سخت نفس می كشید . موهای خوشرنگش به پیشانی و كناره های گوشش چسبیده بود . هر چند ثانیه دانه ای عرق از روی صورت و بدنش می غلتید ...
قطره قطره های اشك مریم تند تر می غلتید ....با صدایی پر بغض فریاد زد : رادین ...رادین جان ...
كنارش نشسته ، دستانش و گاهی شانه هایش را تكان می داد ...
با گریه ای كه به هق هق می رسید دوباره صدایش زد :
ـ رادین ...پسرم ...چت شده ؟ رادین ....رادین ...
اردشیر و رایكا خودشون رو سراسیمه به اتاق رسوندند . اردشیر جلوی در خشكش زد ولی رایكا وحشت زده سمت تخت رفت . لبه ی تخت روی زانو هایش نشست ، دستی به پیشانی رادین كشید . دستش سوخت .
با وحشت به صورت خیس او نگاه كرد . مریم صورتش رو به صورت خیس او چسبانده و هق هق سر داده بود .
رایكا سعی كرد مادرش رو از او دور كنه . اردشیر به خودش اومد . شانه های مریم را عقب كشید و با چشمانی متعجب و گرد شده رو به رایكا گفت : ببین چشه .
رایكا سری تكان داد . چند بار صدایش زد . ناله های خفیف رادین قلب مریم رو می لرزوند .
رایكا چند بار به صورت رادین سیلی زد . ولی جز ناله های گنگش هیچ عكس العملی نشنیدند ...مریم كه هق هقش اوج گرفته بود با درد نام او را صدا زد :
ـ رادیــــــــــن !!!!
اردشیر بازوهای مریم رو فشرد و گفت :
ـ چرا با خودت این طوری می كنی ؟ آروم باش ...
بعد رو به رایكا گفت :
ـ می بریمش بیمارستان ...
رایكا سری تكان داد و گفت : باشه ، من كولش می كنم و میارم پایین .
بعد رو به مریم گفت :
ـ خواهش می كنم شما آروم باشید .
مریم دستش را جلوی دهانش گذاشت .
رایكا با دلسوزی گفت : برید یه مانتو بپوشید بیایید ...
اردشیر مخالفت كرد :
ـ كجا بیاد ؟ نه مریم تو بمون ...
ـ مامان رو نمی شناسید ؟ ...
ادامه ی حرف رایكا رو گرفت : من نمی مونم خونه .
اردشیر رو به رایكا گفت : سریع ، من می رم ماشین و روشن كنم .
رایكا لبه ی تخت پشت به رادین نشست . كمی به عقب متمایل شد . دست های رادین رو دو طرف گردنش گذاشت و بعد زیر پاهای او را گرفت . مریم در رو كاملاً باز گذاشت و سریع بیرون دوید . رایكا به دقت بلند شد ...با یه جا به جایی كمی رادین رو به سمت بالا هل داد ...كمی خم شد و سمت در رفت . دست های رادین از روی شانه های او آویزان بود وقتی از روی پله ها به این طرف و آن طرف تاب می خورد .
قلب رایكا ریش شد ...بدن رادین روی پشتش می لرزید ...بغضش گرفته بود . رادین كه خوب بود ...شب داشتند با هم حرف می زدند .
اردشیر ماشینو روشن كرد و برگشت . پایین پله ها ایستاده بود گفت :
ـ رایكا بدش من ، سنگینه ...
ـ نه بریم ....
اردشیر در رو باز نگه داشت ، رایكا ، رادین رو بیرون برد . مریم روسری به دست پله ها رو دو تا یكی طی كرد . با گریه آنها را همراهی كرد .
رادین رو در صندلی عقب گذاشتند ، مریم سرش را روی پای خود گذاشت و با اشك موهای خیسش رو نوازش كرد . رایكا و اردشیر هم سوار شدند ؛ سمت بیمارستان راه افتادند .
اردشیر با سرعت سرسام آوری می راند . به خاطر نیمه شب بودن خیابون ها تقریباً خالی از تردد بود .
وقتی با سرعت در محوطه ی بیمارستان توقف كرد ، رایكا سریع پیاده شد و دوباره رادین رو كول گرفت ....با قدم هایی بلند ، سمت بیمارستان رفت . اردشیر جلو جلو سمت پذیرش می رفت . مریم هم از پشت سر گریه كنان دنبال رایكا می دوید .
وقتی وارد شدند دو نفر تخت آوردند . به رایكا كمك كردند تا رادین رو بخوابونه ...تو راهرو صدای چرخیدن چرخ های تخت ، قدم هایشان و هق هق مریم در هم پیچیده بود ....



:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان قشنگ , رمان برادر ناتنی , دانلود رمان , دانلود رمان برادر ناتنی ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
iric.mihanblog.com شنبه 10 تیر 1396 10:31 ق.ظ
Hi friends, how is all, and what you desire
to say regarding this article, in my view its really awesome in favor of me.
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 11:10 ب.ظ
Hello There. I discovered your blog the use
of msn. That is a very well written article. I will
be sure to bookmark it and come back to learn extra of your useful information. Thanks for the
post. I will definitely return.
manicure جمعه 18 فروردین 1396 05:12 ب.ظ
My brother suggested I may like this web site. He was once entirely right.

This submit truly made my day. You can not believe just how a lot time I had spent
for this information! Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو