سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
لازم دانستند. بیدار دست نادر را در دست گرفت و پرسید:- حالت خوب است؟او با انگشت به من اشاره کرد و سپس آوای جیغ مانندش را درآورد که همه فهمیدیم او نگران حال من است. هاتف گفت: - لطفاً آرام بگیرید. خوشبختانه بخیر گذشته است و او فقط قصد بردن تابلو را داشته.بیدار گفت: - ممکن است یکی از اعضاء باند باشد. چون اگر دزد معمولی بود می توانست به راحتی چیزهای دیگر را با خود ببرد.هاتف تأیید کرد و در همان حال گفت: - حالا باید چکار کنیم؟سپس ادامه داد:- ماندن شما در این خانه خطرناک است و باید هرچه زودتر اینجا را ترک کنید و بهتر است بروید خانۀ استاد.گفتم: - نه، اگر این ماجرا در آنجا اتفاق افتاده بود الان شما با دو جسد روبرو می شدید. آن دو پیر هستند و سکته خواهند کرد.بیدار گفت: - حق با آریاناست، من هم می گویم اگر این دو از این خانه خارج شوند، اولاً ممکن است خانه تحت نظر باشد و هرکجا که بروند شناسایی می شود و دوم هم این که آنها گمان می کنند این دو چیزی می دانند و برای این که اقرار نکنند فرار کرده اند. بهتر است هر دو همین جا بمانید و یک نفر از ما پلیس را خبر کند تا خانه را محافظت کند.هاتف خندید و گفت: - توی این شلوغ پلوغی که کسی به کسی نیست! من عقیده دارم که خودمان از خانه مراقبت کنیم و با بهادر و انوشیروان و نامی جلسه ای بگذاریم تا هر شب یک نفر اینجا باشد تا...بیدار حرف او را قطع کرد و گفت: - کسی را لازم نیست خبر کنید، من خودم هستم اما مشکل کماکان وجود دارد و من یقین دارم آنها تا تابلو را پیدا نکنند خیالشان راحت نمی شود. حالا راستی، راستی تابلو کجاست؟من به نادر نگاه کردم و نگاه آن دو نیز متوجه نادر شد و بیدار از او پرسید:- تابلو هنوز در ایران است؟نادر به علامت نه سر تکان داد و با دست اشاره کرد که می خواهد بنویسد. من دفتر و مدادی که همیشه در کنار تخت او می گذاشتم را برداشتم و پیش رویش گذاشتم و مداد را به دستش دادم، او با دستی لرزان و خطی ناخوانا نوشت:- برادر رضا با خود از ایران خارج کرد.بیدار گفت: - شاید منظور آنها تابلوی دیگری است؟نادر نوشت:- نه آنها دنبال همان تابلو هستند و باور نمی کنند که از ایران خارج شده باشد، مرا هم به خاطر همان تابلو به این روز درآوردند!بیدار از روی تأسف سر تکان داد و گفت: - چقدر به تو گفتم که خودت را آلوده این کار نکن اما گوش نکردی. حالا هم جان خودت در خطر است و هم جان آریانا.نادر نوشت:- آریانا را از این خانه ببرید، آنها با من کار دارند.هاتف به من نگریست و من گفتم: - هر جا نادر باشد من هم همانجا خواهنم بود.با این حرف خشم نادر را برانگیختم، او جیغ کشید و انگشت تهدید بلند کرد. گفتم: - فریاد نکش، من بی تو هیچ کجا نخواهم رفت. این بار اگر قرار است بلایی به سر تو بیاید باید من هم باشم، یا هر دو زنده می مانیم یا این که هر دو با هم می میریم.بیدار که چون نادر خشمگین شده بود گفت: - این کاملاً دور از عقل است که...حرفش را قطع کردم و گفتم: - چه با منطق و چه بی منطق، من نادر را تنها نمی گذارم. کاری نکنید از این که شما را باخبر کردم احساس پشیمانی کنم.هاتف گفت: - بسیار خُب حالا که می خواهید بمانید، بمانید. اما من می گویم که دیگران را هم در جریان بگذاریم شاید...نادر با دست اشاره کرد که نه و روی کاغذ نوشت:- هر چقدر کسی کمتر بداند بهتر است. آنها موجودات خطرناکی هستند که معلوم نیست رئیسشان کیست. من فکر می کنم دیگر نیایند و متوجه شده باشند که براستی تابلو پیش من نیست.هاتف به تمسخر گفت: - اما آنها باید آدمهای احمقی باشند که اینجا دنبال آن تابلو باارزش می گردند و بفکرشان نرسیده که تا بحال از ایران خارج شده و به مقصد رسیده است. به نظر من او بدنبال چیز دیگری آمده بوده و تابلو فقط بهانه بوده!بیدار به فکر فرو رفت و لحظاتی بعد از من پرسید:- دقیقاً آن مرد چه کرد؟- من هم دارم به همین نتیجه می رسم که اگر به قول نادر آدمهای خطرناکی باشند و شبکه اطلاعاتی داشته باشند تا به حال متوجه شده اند که تابلو خارج شده و آن مرد هم برای کار دیگری به این خانه وارد شده، خوب است جستجو کنیم شاید چیزی بیابیم.من گفتم: - او کار خاصی انجام نداد جز این که با من به اتاق کار نادر آمد و از من خواست در گاوصندوق را باز کنم و بعد با چراغ قوه درون آن را نگاه کرد و چون مطمئن شد آن جا نیست از من نشانی آن مرد را پرسید و من هم یک تصویر خیالی را برایش بازگو کردم که گویا با یکی از افراد آنها جور درآمد و او با گفتن وای به حالت اگر پیش او نباشد بدون جستجوی دیگر از اتاق خارج شد.هاتف گفت: - همین کارش می رساند که یا مثلاً تمام خانه را گشته و تنها گاوصندوق مانده بوده که از شما خواست آن را باز کنید که این هم خودش جای شک دارد چون این گونه آدمها خیلی راحت می توانند هر گاوصندوقی را باز کنند یا این که فقط آمده بود شما را بترساند و شما مدتی در رعب و وحشت زندگی کنید.گفتم: - می توانست این کار را تلفنی هم انجام دهد!بیدار گفت: - شاید خواسته بفهماند که چقدر به شما نزدیک هستند و اگر بخواهند به قول معروف راحت می توانند به شما دسترسی داشته باشند. من که می گویم بیش از اینکه شما از آنها ترسیده باشید آنها از شما ترس دارند و می خواهند هر طوری که شده شما را در خوف و رجا نگه دارند تا عملی انجام ندهید. مسلماً آنها قصد کشتن شما را ندارند چه امشب مناسبترین زمان را برای انجام مقصود خود داشتند.من گفتم: - کاملاً گیج شده ام و بالاخره نفهمیدم قصد آنها چیست.هاتف گفت: - آنها می ترسند که نکند نادر آنها را شناخته باشد و بخواهد آنها را لو بدهد، اما وقتی که دید نادر قادر به حرف زدن نیست و نمی تواند حرکت کند آزادش گذاشت و رفت.نادر روی کاغذ نوشت:- آن مرد خیال کرد من هنوز کورم و نمی توانم ببینم. یک موجود نیمه مرده ای که فقط نفس می کشد.من گفتم: - اتفاقاً او هم همین جمله را گفت و هنوز نمی دانست که نادر می تواند ببیند و دستهایش حرکت می کنند.بیدار گفت: - شاید از کسی شنیده اند و برای اطمینان یافتن آمده بودند که از نزدیک ببینند و باور کنند که نادر نمی تواند برایشان مشکلی به وجود آورد. همه با این نتیجه خیال خود را آسوده کردیم و برای اطمینان بیشتر یکبار دیگر اتاق کار و اتاقهای بالا را جستجو کردیم و چون چیزی نیافتیم بیدار و هاتف همان بالا خوابیدند و من در طبقه پایین کنار نادر ماندم اما آن شب خواب به چشمم نیامد و تا وقتی که سیپده سر زد. چشمم باز بود و گوش به صدای بیرون خوابانده بودم.قدرت و توانایی نادر پیشرفت کمی داشت و بیماری دیگری که داشت بدان دچار می شد افسردگی و فراموشی بود که این بیماری بیش از ضعف قوای جسمانی هم او را هم مرا شکنجه می داد. آزمودن دکترهای مختلف و بهره گیری از تجربیات آنها هم نتوانسته بود نور حیات را به تمام کالبد نادر بتاباند و او را نجات دهد. نادر هر روز صبح با دستی لرزان روی کاغذ به من صبح بخیر می گفت و گاه مرا می ستود و گاه به باد شماتت می گرفت و زبان به شکوه باز می کرد. او از وضع خود خسته شده بود و مرگ را برای خود سعادتی جاودانه می دانست و زمانی هم با در دست گرفتن دستهایم و گذاشتن بر صورتش با قطرات اشک التماس می کرد که زندگی خود را از او جدا سازم و به دنبال خوشبختی خود بروم.التماسهایش آتش به جانم می زد اما دریغ که از دستم کاری ساخته نبود که برایش انجام دهم. او به گردش از خارج خانه علاقه و تمایل نشان نمی داد و از این که در انظار دیده شود اکراه داشت و روی کاغذ می نوشت خواهش می کنم مرا در میان مردم نگردان تا بیش از این مورد سُخریه (ریشخند، استهزاء) و طعن و حقارت دیگران قرار نگیرم. اگر دوستم داری مرا بگذار تا در سیاهچال بپوسم و از شر این زندگی محنت بار رهایی یابم. این زندگی گوری است بدون سنگ و لوح و کتیبه و من هر ثانیه و هر لحظه سردی مرگ را احساس می کنم و محبتهای تو بیش از آن که جانم را راحت و آرام سازد بر عذاب وجدانم می افزاید. آریانا تو را قسم می دهم که دست از آزار خود و شکنجه من بردار. پدربزرگ می گفت چیزی که نادر را زنده نگه داشته است عشق توست وگرنه او می بایست در اروپا مرده باشد و مادربزرگ می گفت همه مردها وقتی بیمار می شوند کج خلق و عصبی می شوند اما از توجه دیگران به خودشان لذت می برند ولی به زبان نمی آورند و مادر و بقیه عقیده داشتند که اگر نادر در آسایشگاه بستری بشود برای حالش بهتر خواهد بود. رهنمودهای دیگران گاه مرا بر سر دوراهی قرار می داد و از خود می پرسید چه کسی درست می گوید و راه درست کدام است؟ شقایق تنها کسی بود که مرا تشویق می کرد به اینکه هیچ مکانی برای نادر بهتر از خانه خودش نخواهد بود و مرا امید می داد که در مقابل ناصبوری های نادر مقاومت کنم و همچنان به او مهر بورزم. او در شرف ازدواج بود و حضور برادرش، بیدار را می طلبید. با فکر رفتن بیدار دچار وسوسه شدم که نادر را در آسایشگاه بستری نمایم و خود تا آمدن او به خانه پدربزرگ برگردم. تحمل ترس و نگرانی و هر لحظه در انتظار واقعه ای بودن را در خود نمی دیدم و دوست داشتم تا قبل از حرکت بیدار. من نیز از خانه خارج شده باشم. این تصمیم آرامشی به من بخشید و ضعف و ترس و بیم را از دلم دور کرد. شب بود و من در حال غذا دادن به نادر بودم که دستم را گرفت و بر لب خود گذاشت و تمام نگاه سپاسگزارش را بدیده ام دوخت و با آوایی حزین جیغ کشید که دانستم دارد تشکر می کند. از خودم، از فکرم و از خودخواهی ام آن چنان بیزار شدم که اشکم جاری شد و سر بر شانه اش گذاشتم و بی مهابا گریستم و از خود پرسیدم چگونه می توانستی حتی فکر جدا شدن از نادر را به مغزت خطور دهی و او را تنها و بی پناه در آسایشگاه رها کنی؟ آیا روزهای ناتوانی و درماندگی خود را فراموش کردی به یاد بیاور که چگونه در تاریکی وجودت بدنبال یک شعاع نور می گشتی و کسی را می طلبیدی که حرفت را بفهمد و با تو غمخواری کند. حالا که توان یافته ای سر به طغیان بلند نموده و نعمات زندگی را برای خود می خواهی؟ فکر کن اگر این آزمایشی الهی از صبر تو باشد آیا به قبول شکست تن درمی دهی و خود را رسوا می کنی؟ در گوش نادر گفتم عزیزم مرا ببخش که بیش از این نمی توانم جوابگوی عشق تو باشم. ای کاش توان و قدرت آن را داشتم که نیروی خود را به تو منتقل کنم و ضعف تو را از میان بردارم اما من به همین که هست نیز خود را خوشبخت و سعادتمند می بینم و آرزویم این است که تو هم هنوز مرا دوست داشته باشی. به من بگو آیا من هنوز همچون گذشته برایت عزیز هستم؟ دستش را روی موهایم کشید و آه سوزناکی کشید که نشانه عشق کاملش به من بود. صبحی که بیدار ما را ترک کرد دفتری از سفارشان بر طاقچه ذهنم باقی گذاشت که گمان بردم به جای یک خورشید دو خورشید در آسمان در حال درخشیدن است که نور امید آفرینش تاریکی و ترس وجودم را با انوار خود ذایل کرد و به خودم گفتم سهم من اینست.فصل 22ماه رمضان فرا رسیده بود و مردم روزه دار خود را برای یک ماه مهمان خداوند شدن آماده می کردند. در هر سحرگاه نادر با من بیدار می نشست و به دعای سحر گوش فرا می داد و آنچنان غرق در دعا می شد که گاه حرف مرا نمی شنید، اما من خوشحال بودم که روح همسرم به نور الهی اتصال پیدا کرده و دارد خوشه چینی می کند. در شب قدر وقتی به همراه واعظی که دعای مخصوص شب قدر را می خواند ما نیز کتاب دعا گشوده و او را همراهی می کردیم. در آخر دعا حال نادر منقلب شد و با صدای بلند گریست و دو دست به دعا بلند نمود و چیزهایی گفت که من نفهمیدم اما می دانستم دارد از خداوند استجابت دعاهایش را می خواهد و برای این که او را راحت بگذارم تا به نیایش خود ادامه دهد به آشپزخانه رفتم و من هم با دلی شکسته و چشمی اشکبار سر به آسمان بلند کردم و از خدا پرسیدم:- آیا صدای ناله و فغان بندۀ دلسوزت را نمی شنوی؟ برای تو که حاکم بر تمام نیروهایی و همه چیز در کف ارادۀ توست آیا نمی خواهی که به نادر رحم کنی و به او لباس عافیت بپوشانی؟ آیا زمان پایان آلام و مصائب ما فرا نرسیده؟ من در این شب از تو می خواهم که همسر مرا سلامت به من برگردانی تا به شیطان که دارد ایمانم را به تزلزل وادار می کند ثابت کنم که خداوند من آنقدر مهربان است که صدای ضعیف و درماندۀ بنده اش را می شنود و به درخواست او لبیک می گوید. خداوندا! پیش از این که لب به کفر باز کنم و در تور ابلیس گرفتار شوم به من رحم کن و این شب تار را با نور مهر خود روشنی ببخش که دیگر تاب و تحمل صبر کردن ندارم و چیزی نمانده که عصیان زده و طغیانگر شوم. من به قدرت تو، به ارادۀ تو. به بزرگی و عظمت تو ایمان دارم و همین ایمان است که مرا گستاخ می کند تا از تو طلب کنم. آیا تو صدای مرا می شنوی؟ آیا تو به بنده ای که بیمار و دردمند در بستر نشسته و دست التماس و التجاء به سویت دراز کرده رحم می کنی؟ امشب شب استجابت دعاهاست، خودت این را به بندگانت نوید داده ای که بخواهید تا برایتان استجابت کنم. پس صدای ما را نیز بشنو و دعاهایمان را مستجاب کن.وقتی احساس کردم سبک شده ام به آرامی وارد سالن شدم تا خلوت نادر را برهم نزنم، دیدم او همانطور به حالت نشسته به خواب رفته و مرا برای آن که بخوابانمش صدا نزده است. او را بدون این که بیدار شود در بستر خواباندم و با نگاه به چهره مهتابی اش با دلی غمگین و شکسته به نماز ایستادم و سپس به بستر رفتم. از شنیدن صدای آریانا به گمانم رسید که هنوز خوابم و این صدا را در خواب است که می شنوم. خوب چشم باز کردم و با شنیدن بار دیگر نامم هراسان بلند شدم و در بستر نشستم و گوش دادم، اشتباه نشنیده بودم و کسی که مرا به نام صدا می زد نادر بود. قادر به توصیف آن لحظه نیستم و نمی توانم بگویم که چگونه بلند شدم و خود را به او رساندم نادر دستش را به سویم دراز کرد و گفت: - آریانا من می توانم حرف بزنم و به گمانم می رسد که اگر کمکم کنی قادر خواهم بود حرکت کنم.ملحفه را با شتاب از رویش برداشتم و با گرفتن هر دو دستش او سعی کرد پای خود را جمع کند و از تخت پایین بگذارد هر دو هیجان زده بودیم و ناباور به اتفاقی که در شرف تکوین بود نگاه می کردیم. نادر با ترس و دو دلی پای خود را آرام آرام جمع کرد و بهت زده به من نگاه کرد و وقتی دید من از خودش هیجان زده تر هستم نفس بلندی کشید و کارش را ادامه داد و وقتی موفق شد هر دو پا را روی زمین بگذارد دستش را از دستم خارج کرد و هر دو چشمش را لحظه ای بست و بار دیگر نفس عمیقی کشید و سعی کرد پای راستش را بلند کند و بعد از انجام این کار پای دیگر را بلند کرد و چند قدم به جلو گام برداشت و من در پشت او حرکت می کردم که از صدای بلند گریستن اش به جلو دویدم و فریاد زدم:- نادر! آه خدای من، باور کردنی نیست. نادر تو خوب شده ای!او سر فرود آورد و گفت: - بله من خوب شدم. خدا شفایم داد. آریانا خواب بودم که در خواب دیدم نوری در تمام وجودم دوید و گرمای مطبوعی احساس کردم و گویی کسی به من گفت بلند شو و حرکت کن. آریانا این یک معجزه است؟- می دانم عزیزم، دیشب خدا صدای ضجه ما را شنید و دعایمان را اجابت کرد. نادر من و تو بیش از آدمهای دیگر باید شاکر خدا باشیم.سر فرود آورد و گفت: - شاکرم و به نام مقدس خودش قسم که تا زمانی که شمع زندگی ام خاموش شود از یادش و از کمک به بندگانش غافل نخواهم شد. آریانا من هوای بهشت را استشمام کردم و حس می کنم که تازه تولد یافته ام.- بله همینطور است. آیا به راستی دیگر هیچ دردی احساس نمی کنی؟چون کودکان پای بر زمین کوبید و بدنش را تکان داد و گفت: - ببین خوب، خوب شده ام.نمی دانم چند ساعت را هر دو غرق در شادی یقین و ناباوری گذرانده بودیم که تلفن زنگ زد و من گوشی را برداشتم. پدربزرگ بود و وقتی با صدای هیجان زدۀ من روبرو شد پرسید:- آریانا اتفاقی افتاده؟گفتم: - پدربزرگ تا نیایید باور نخواهید کرد که سحرگاه در خانۀ ما معجزه ای رخ داده و نادر بهبود یافته است.صدای پدربزرگ تغییر کرد و به بانگی بلند پرسید:- چه می گویی؟- باید بیایید و خودتان از نزدیک ببینید.پدربزرگ بدون هیچ حرف دیگری گوشی را گذاشت. به نادر گفتم: - دیشب پدربزرگ وقتی تلفن کرد به من گفت در سحرگاه دست به دعا بردار و همسرت را دعا کن که خداوند شفایش دهد و من بی اختیار زبان به کفر گشودم و گفتم خداوند ما را فراموش کرده و صدایمان را نمی شنود. اما پدربزرگ گفت تو اشتباه می کنی چون خداوند هنگامی که همه نعمتهایش را به بنده ارزانی کرد همواره با آن بیقراری و بیماری هم نصیب کرد تا که بنده یاغی نشود و دچار تباهی نگرد. حالا می فهمم که پدربزرگ راست می گوید!نادر گفت: - آریانا تا دقایقی دیگر استاد و مادربزرگ می رسند. بیا هر دو به استقبالشان برویم و من از هوای آزاد استفاده کنم و به طبیعت نگاه کنم و باور کنم که هر چه رخ داده حقیقی و درست است.با نادر به سوی حیاط رفتیم و او در کنار باغچه سر به آسمان بلند کرد و هر دو دست را به سوی آسمان گرفت و با کشیدن نفس عمیقی گفت: - خداوندا از نعمتی که به من ارزانی کردی سپاسگزارم.و بعد آرام دور حیاط شروع به قدم زدن کردیم. نادر مانند کودکان زبان باز کرده وراج شده بود و از این که می توانست خوب و بدون هیچ لکنتی صحبت کند خوشحال بود و بی وقفه حرف می زد.- می دانی آریانا، از چه زمان عاشق تو شدم؟گفتم: - هر بار به نکته ای اشاره می کنی، این بار از چه زمان احساس کردی که دوستم داری!خندید و گفت: - به خاطر این است که هر چه فکر می کنم، می بینم همیشه عاشقت بوده ام. شاید از همان نگاه اول و یا شاید هم خیلی پیشتر از آن.پرسیدم:- نگفتی از چه زمان؟دستم را در دستش گرفت و گفت: - حالا فکر می کنم از آن زمان که تو برای قدم زدن در باغ پدربزرگت به گردش رفته بودی و من و پدربزرگت تو را زیر آلاچیق درخت مو پیدا کردیم. نمی دانی آریانا چه معصومیتی در چهره ات نهفته بود و من عاشق صورت مهتابی رنگت شدم. در میان انگشتانت شاخه گل رُزی بود. به یاد داری؟ گل را در میان انگشتان ظریفت می گرداندی و نوعی هیجان و بیقراری در حرکات دستت بود. وقتی تو با ما همراه شدی به خود گفتم چه می شد اگر این دختر می فهمید دوستش دارم و او هم مرا.نادر در بیان احساسش صادق بود اما از زمان و مکانی که نام می برد متحیر ماندم، چرا که در باغ پدربزرگ آلاچیق درخت مو نداشتیم و من به یاد نمی آوردم که با چنین صحنه ای روبرو شده باشم. خواستم لب باز کنم و بپرسم که به چه زمان اشاره می کند که صدای زنگ خانه را شنیدیم و هر دو برای باز کردن در رفتیم. نگاه پدر بزرگ و مادربزرگ وقتی به اندام نادر افتاد که در را به رویشان گشود دیدنی بود، هر دو بهت زده با دهنی باز به او زل زده بودند و باورشان نمی شد که نادری که روبرویشان ایستاده همان نادر بیمار و رنجور و اسیر بستر باشد. نادر زانو زد و پدربزرگ را در آغوش کشید و صورت یکدیگر را بوسیدند. نادر پس از آن بوسه ای بر پیشانی مادربزرگ زد و گفت: - خیلی خوش آمدی!پدربزرگ گفت: - گرچه باور کردنش مشکل است اما در مقابل اراده خداوند هیچ چیز مشکل و غیرباور نیست.همانطور که مهمانها را برای داخل شدن به ساختمان همراهی می کردیم مادربزرگ گفت: - الان سیل فامیل به سویت روانه می شود. من با عجله آمدم تا برای پذیرایی از مهمانها آماده ات کنم. من تنها به مادرت اطلاع دادم و می دانم که او از فرط خوشحالی تمام دوست و آشنا و فامیل را خبر خواهد کرد.گفتم: - بیایند مادربزرگ، همه بیایند!پدربزرگ گفت: - آریانا مهمانانت برای افطار مهمان من هستند. نگران پذیرایی از آنها نباشید.پدربزرگ چون گذشته نادر را کنار خود نشاند و گره ای دیگر بر پیوند عاطفه شان زد. همانطور که مادربزرگ پیش بینی کرده بود، چند ساعت بعد خانه مملو از جمعیت شد و به هنگام شب دوستان هم از راه رسیدند و من و نادر را در میان خود گرفتند. هاتف گفت: - در عجبم از کار خداوند که هر کدام از ما را به نوعی عافیت بخشید. من در سر فکر نوشتن نام پنج تن را می پروراندم که چون دستم لرزان شده بود این کار میسر نمی شد تا این که دل شکسته خداوند را به نام آنان سوگند دادم و شفا یافتم.پدربزرگ گفت: - و من به قلم سوگند دادم و توانستم قلم در دست بگیرم.من گفتم: - من خدا را به حرمت دل عاشقان راستین قسم داده بودم.و نادر گفت: - و من به نور و به عشقی که خودش به بندگانش دارد. قسمش داده بودم.بهادر گفت: - بیایید به پاس شکر نعمت خداوندی بار دیگر نمایشگاهی به راه بیندازیم. من آنقدر تحت تأثیر قرار دارم که اگر بگویید تمام اموالت را ببخش دریغ نخواهم کرد.انوشیروان ملیکای کوچک را روی دست بلند کرد و گفت: - من دخترکم را برای فروش می آورم تا شاید بتوانم یک شب آسوده بخوابم.صدای اعتراض جمع بلند شد و دیانا که گویی چنین حرفی دارد حقیقت پیدا می کند کودکش را از انوشیروان گرفت و به سینه خود فشرد. نادر گفت: - باید این کار را چند روزی به تعویق بیندازیم تا بیدار برگردد.پدربزرگ گفت: - تا ما مقدمات را فراهم کنیم او هم خواهد رسید.بار دیگر سیاهه نویسی آغاز شد و نادر به عنوان اولین نفر تمام تابلوهای موجود در خانه را اهدا کرد و دیگران نیز با برشمردن هدایای خود بر لیست افزودند. بدین ترتیب مقدمات بازگشایی نمایشگاه تا آخر شب به طول انجامید و بقیه کارها به روز بعد موکول شد. با رفتن مهمانها سر به شانه نادر گذاشتم و گفتم: - بیا تا سحر بیدار بمانیم.او گفت: - پس بیا با هم به امامزاده برویم و تا وقت سحر آنجا باشیم.هر دو با این نیت بپا خاستیم تا وضو گرفته و راهی شویم، من به طبقه بالا رفتم و لباس پوشیدم. نادر صدای رادیو را بیش از حد بلند کرده بود و به اعتراض من که فریاد می زدم صدا را کم کند توجه نمی کرد. پیش خود اندیشیدم که پس از گذشت ماهها هوس کرده است که با صدای بلند به رادیو گوش دهد. لباس پوشیده بودم و در همان حال فکر کردم که دیگر لزومی ندارد از سالن به جای اتاق خواب استفاده کنیم و حال که نادر خوب شده است می توانیم برگردیم به اتاقمان با این فکر با عجله و شتاب اتاق را مرتب کردم و پس از اطمینان از این که همه چیز مرتب است از پله ها پایین آمدم و بار دیگر بانگ اعتراضم بلند شد که صدای رادیو را کم کن. اما نادر به اعتراضم پاسخ نداد، بنابراین خودم به طرف رادیو رفتم و آن را کم کردم در هال باز مانده بود و سوز شبانگاهی به درون می وزید.برای یافتن نادر قدم به بیرون گذاشتم و او را به نام صدا زدم. ترسی موهوم به یکباره بر وجودم چنگ انداخت و مرا هراسان کرد و یکبار دیگر او را صدا زدم تا که صدایش را شنیدم که گفت اینجا هستم. از ترس گریه سر دادم و با صدای بلند گریستم. صدای گریه ام را شنیده و با شتاب خود را به من رساند و پرسید:- آریانا چه شده. آیا بلایی سرت آمده؟زبانم سنگین شده بود و تنها توانستم با تکان سر تکذیب کنم. مقابل پایم نشست و بار دیگر پرسید:- پس چرا گریه می کنی؟ آیا از چیزی ترسیدی؟سر فرود آوردم و به زحمت گفتم: - ترسیدم تو بار دیگر مرا تنها گذاشته باشی!سرم را به سینه اش فشرد و گفت: - من دیگر تو را تنها نمی گذارم آرام جانم، فقط هوس کردم تا تو حاضر می شوی کمی در هوای شبانگاهی راه بروم. باور کن من شایسته این همه عشق و دلسوزی نیستم.سربلند کردم و گفتم: - آریانا همسرش را آنقدر دوست دارد که ترسو شده و اگر از او دور شوی چون کودکان بیقرار شده و زاری می کند!دستم را به لبهایش فشرد و گفت: - این قرار مرا چون پرنده ای سبکبال به اوج آسمان پرواز می دهد. آریانا! من هم دوستت دارم و زندگی را فقط و فقط به خاطر با تو بودن و در کنار تو زیستن می خواهم، بلند شو کودک دلبند من که عمر شب کوتاه است و به زودی سحر می رسد.در تاریکی شبانگاهی وقتی هر دو به سوی امامزاده حرکت کردیم نادر گفت: - تو کودک بیگناهی را می مانی که هنوز چشمهای زیبایت بدی و بد کرداری انسانها را ندیده و نمی شناسد. تو همان فرشته پاک و معصوم، دخترکی هستی که با شاخه گل رُز در سایه درخت تاک ایستاده و با نگاه مهربانش آب خوشه های میخوش (میوه ای که مزه ترش و شیرین دارد) را قطره قطره به ساغر جان می چکاند از صمیمیت دستان گرم تو جسم و روح سرد، گرما می یابد و زندگی آغاز می کند.- اما من هرگز در زیر هیچ درخت تاکی نایستاده و تو را ملاقات نکرده ام.نادر با صدای بلند خندید و گفت: - آریانای من، همسرت در روزهای محنت، وقتی که چون مرده ای نیمه جان اسیر بستر بود در رویا تو را ملاقات می کرد و با واژه های بر زبان نیامده تو را می ستود. من نور اتری خود را از تو به دست می آوردم و چون قاصر از بیان بودم گرمی و افروختنی آن را حفظ کردم تا روزی که قادر شوم و به تو بگویم که هرگاه ذهنم را متمرکز کردم تا بتوانم پیگمانهای چشم درون را با نور مرتبط سازم تصویری جان می گرفت که نقش تو بود و به راستی تو همیشه در نقطه ملاقات روح و جسم حاضر بوده ای و خود عقیده دارم که خداوند با ترسیم نقش تو در ضمیرم خواست مرا هوشیاری دهد که چون چشم گشودم پرستار و غمخوار شبهای تاریک خود را فراموش نکنم. در درون حرم عاشقان و شیفتگان بگرد ضریح طواف می کردند، من در گوشه ای ایستاده بودم و گفتم خداوندا، از این که مرا انسان خلق کردی و عواطف و احساسات در وجودم نهادی شکرگزارم و به درگاهت التماس می کنم تا نور و فروغ تابناکت را از دلم برنگیری و مرا به هوای خود در بیابان وهم انگیز رها نسازی. خداوندا به من آن قدرت و توان را عطا کن که بتوانم در راه راست بدون لغزش و خطا به سویت گام بردارم و در رهگذرم دست افتاده ای را بگیرم تا بتواند برخیزد. خداوندا روحم را از تعلقات ریایی پاک گردان تا مست فریبندگی دنیا نگشته و از تو دورم نسازد. کمکم کن تا به وظایف همسری خود آنگونه که رضای تو در آن است عمل نمایم و اگر مرا لایق مادری دانستی به این مقام شامخ مفتخرم ساز تا فرزندی نیکو و صالح در دامان خود پرورش داده و او را به خود عاشق گردانم. تا آن زمان که این تن به خاک سپرده می شود، از عمر خود راضی و مسرور باشم و به امید لطف و مهر تو در آستانه خداوندیت ماوا بگیرم. با بانگ تکبیر که از سر شوق و تحسین با صدای بلند بر زبانها جاری شد. حرم را ترک کردم و در دل این ایمان با من بود که انسان چون حق طلب کند از او جواب خواهد گرفت. چند روز بعد از برپایی نمایشگاه که باز هم به بازار مکاره شباهت پیدا کرد و باشکوهتر از نمایشگاه اول برگزار شد کلاس خطاطی بار دیگر افتتاح شد و هنرجویانی تازه، قدم به مکتب گذاشتند که این بار از وجود استادانی همچون هاتف، بهادر و نادر استفاده می کردند و پدربزرگ و مادربزرگ به عنوان استادان شناخته شده در این هنر، کار نظارت را عهده دار بودند و من هم هنوز شاگرد مبتدی نقاشی در کلاس همسرم هستم و با قلم موی رنگ بر بوم، تصویر بندگان خالص خدا را صورتگری می کنم تا شاید در کنار نام پر افتخار آنها اثر من نیز به یادگار بماند. پـــایـــان


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic