سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93
پدربزرگ همراهتان باشیم.
پدربزرگ گفت:- وقت را تلف نکنبد و بروید خانه را بگردید. اگر همین امشب بتوانیم تماس بگیریم بهتر است.من با عجله بلند شدم و به اتاقم رفتم، کیفم را برداشتم و به اتفاق بیدار دل راهی خانه شدم. در اتومبیل که نشستیم بیدار دل گفت:- اگر اسم آن صاحب منصب را حداقل می دانستیم شاید پدربزرگتان می توانست اقدامی کند.خندیدم و گفتم:پدربزرگ هیچوقت آبش با صاحب منصبمان به یک جوی نرفت و به همین خاطر هم از مال و مکنت دنیا دستش خالی است و با حقوق ناچیز بازنشستگی و شهریه دانشجویان روزگار می گذراند.بیدار گفت:- به خدا دل می بندیم و به خودش واگذار می کنیم تا آنطور که خودش صلاح می داند این مشکل حل شود. اما خودم هرگز فکر نمی کردم که نادر بعد از رسیدن به کمال آرزویش که ازدواج با شما بود باز هم به دنبال این کار بچگانه و به دور از تدبیر رفته باشد. از خدا می خواهم که همه اشتباه کرده باشیم و او خود را به دردسر نینداخته باشد.وقتی به خانه رسیدیم و من کلید انداختم و در را باز کردم. هم زمان با باز شدن در چراغ پارکینگ هم روشن شد و مش عباس از در بیرون آمد و پرسید:- کیه؟گفتم:- مش عباس من هستم، با آقای بیدار آمده ام تا لوازمی بردارم و بعد برگردیم، می بخشید که بیدارتان کردم.با ما به گرمی احوالپرسی کرد و حال نادر را پرسید که گفتم:- هنوز از سفر برنگشته و به محض اینکه برسد دیگر به شما زحمت نمی دهیم.خندید و گفت:- این چه حرفی است خانم جان! این که چند روز است، من برای خاطر جمع شدن شما حاضرم سالی هم نگهبانی بدهم. آقای نیاورانی چطورند، حالشان خوب است؟ آیا خانم حالشان بهتر شد؟- هنوز همانطورند و آقای دکتر می فرمایند در خانه تحت نظر باشند بهتر است.- بله شنیده ام که تو مملکت شلوغ شده و بیمارستانها جای سوزن انداختن ندارد. از قول من خیلی سلام برسانید و خیالتان هم از بابت اینجا راحت باشد.بیدار دل گفت: - پدر زحمتهایی که برای نمایشگاه کشیدید هنوز در خاطر من هست.مش عباس گفت:- چه روزهای خوبی بودند، همه با هم یکی شده بودیم تا کارها پیشرفت کند و الحق هم که مردم خوب استقبال کردند و همین مردم حالا هم دارند با هم همکاری می کنند تا رژیم عوض کنند. سرما اذیتتان نکند بروید به کارتان برسید.من به راه افتادم و بیدار دل هم همراهیم کرد و با هم وارد ساختمان شدیم.به اولین جایی که قدم گذاشتیم اتاق کار نادر بود، همه چیز همانطور بود که ترکش کرده بودیم، من یکسر سوی میز کار او رفتم و دفتر تلفن را برداشتم و نگاه کردم. وقتی شماره را پیدا کردم ذوق کنان فریاد کشیدم:- پیدا کردم.بیدار گفت:- پس تماس بگیرید و به همه خانم ماجرا را بگویید وقتی ببیند شما نگرانین حتماً زودتر اقدام می کند.شماره هما را گرفتم اما دستم می لرزید و از این که حامل خبر بدی برای او بودم دلم به درد آمده بود. وقتی گوشی برداشته شد و کسی به ایتالیایی شروع به صحبت کرد من به فارسی گفتم:- الو آقای قربانی، من آریانا هستم!لهجه ی مرد به فارسی برگشت و به گرمی حالم را پرسید و از حال نادر جویا شد که مجبور شدم برای او جریان را تعریف کنم و از او کمک بخواهم. لحظاتی مکث کرد و سکوت بینمان حاکم شد و پس از آن پرسید:- شما کجا هستید؟- در خانه ی پدربزرگم هستم.رضا گفت:- شماره تلفن آنجا را به من بدهید، من با شما تماس می گیرم.- وقتی شماره را دادم او با گفتن نگران نباشید همه چیز درست می شود به من دلداری داد و سپس تماس قطع شد. بیدار گفت:- مطمئنم که او حالا دارد با تهران و با واسطه تماس می گیرد تا خبر کسب کند، اینطور که معلوم است او از ناپدید شدن نادر خبر نداشت. زودتر به خانه برگردیم که اگر تماس گرفت منزل باشیم، چیزی لازم ندارید که با خودتان بردارید؟گفتم نه. بیدار از اتاق خارج شد و ضمن آن گفت:- دفتر تلفن را با خود بیاورید شاید مجبور شدیم بار دیگر تماس بگیریم.دفتر تلفن را برداشتم و پس از قفل کردن درها قصد خارج شدن داشتیم که مش عباس بار دیگر در مقابلمان ظاهر شد و ما را بدرقه کرد و می خواست در را ببندد که بیدار پرسید:- راستی در این چند روزه کسی به دیدار خانم و آقا نیامده؟مش عباس گفت:- فقط دیروز شاگردان آمدند که گفتم کلاس تعطیل است و آنها ناراحت رفتند، به جز آنها دیگر کسی نیامد.تشکر کردیم و هر دو سوار اتومبیل شدیم، به بیدار گفتم:- هم دلم برای بچه ها می سوزد و هم وفاداریشان را تحسین می کنم. آنها تا می آیند به شروع کلاس امیدوار شوند موجبی پیش می آید که بدبختانه تعطیل می شود. دیروز هیچکدام یادمان نبود که کلاس داریم و بچه ها آمده و پشت در مانده اند. حضور من در خانه پدربزرگ فقط با گرفتاری همراه بوده، روزی که آمدم نیت بر این بود که چون پیر هستند کمکی برایشان باشم اما برعکس شد و خودم بیمار شدم و آنها از من مراقبت کردند، بعد هم که حالم خوب شد قضیه ازدواج پیش آمد و بعد هم فوت پدر و حالا هم ناپدید شدن نادر. گاهی فکر می کنم که اگر قدم به باغ نگذاشته بودم و به اصطلاح برای کمک نیامده بودم شاید مسیر زندگی ام مسیری غیر از این می شد که اکنون هست.بیدار گفت:- حکیمی گفته که اگر درهای محنت و بی نوایی به روی تو باز شود غمگین نباش که در راه اولیاء قدم گذاشته ای و هر چه از دوست رسد نیکوست، پس شاکر و راضی باش. باور کن آریانا نادر مرد درستی است و شرافتمندانه زندگی می کند و اگر خود را درگیر این ماجرا کرده باشد فقط و فقط برای غارت نرفتن آثار ملی و میهنی است.وارد خانه که شدیم پدربزرگ بیدار بود و به انتظار نشسته بود. برایش از مکالمه ی خود با رضا صحبت کردم و بیدار دل به دنبال کلام من افزود:- مطمئن باشید که اگر نادر در چنگ آنها باشد رضا می تواند نجاتش دهد.و هر سه با امیدواری سر بر بالین گذاشتیم. صبح بیدار دل از من و مادربزرگ و پدربزرگ دیرتر از خواب بیدار شد و چشمانش از بیخوابی شب قبل حکایت می کرد. پدربزرگ پرسید:- دیشب خوب نخوابیدی؟بیدار خمیازه اش را مهار کرد و گفت:- فکرهای گوناگون آزارم می داد و می خواستم راه چاره ای برای نجات نادر پیدا کنم اما هر چه فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم و در آخر به این نتیجه رسیدم که این کار فقط از دست رضا بر می آید. امروز باید منتظر تماس باشیم تا ببینیم خدا چه می خواهد.مادربزرگ گفت:"- این دیگر خیلی پستی است که اگر رضا به خاطر مال،جان انسانی را ندیده بگیرد.گفتم:"- من هما را زنی مهربان و دلسوز دیدم و گمان نکنم که حاضر باشد مویی از سر برادرش کم شود.دلداریهایی که ما به یکدیگر می دادیم تا ظهر وقتمان را پر کرد و تلفنهای پیاپی هر یک باعث می شدند از جای خود تکان خورده و به گوشی تلفن چشم بدوزیم اقوام نزدیک هر یک در صدد پرسیدن اخبار برآمده بودندن و نامی و افشین علی رغم فرمان پدربزرگ باز هم درصصد جستجو برآمده بودند.ساعت دیواری سه ضربه نواخت و تلفن زندگ زد.این بار من گوشی را برداشتم و صدای هما را شناختم او خیلی پر شتاب گفت:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود.نگران او نباش فقط خواهشی دارم و آن این است که مردی به نام مجید قربانی می آید خانه تان لطف کن و کلید مغازه ی رضا را به او بده و از او رسید دریافت کن.اگر کارت شناسایی اش را به تو نشان بدهد بهتر خواهد بود.آریانا فراموش نکنی."حتما این کار را بکن.ناد رهم که به خانه برگشت با ما تماس بگیر و ما را در جریان بگذار.با قطع مکالمه از شدت خوشحالی صورت پدربزرگ را بوسیدم و گفتم:- نادر امروز یا امشب پیدایش می شود من باید برگردم خانه!پدربزرگ گفت:- عجله نکن و آرام بگیر و بگو که هما دیگر چه گفت؟حرفهای هما را تکرار کردم و در آخر گفتم:- او خیلی اطمینان داشت که نادر بر می گردد من می روم خانه و منتظرش می مانم.در ضمن آقای قربانی هم می آید که باید کلید مغازه را به او بدهم.بیدار دل گفت:- نظر من این است که صبر کنید تا خود نادر بیاید و بعد کلید را بدهید.شاید در مغازه اجناس نادر هم وجود داشته باشد.پدربزرگ تاکیید کرد و گفت:- نادر اگر بیاید به مین جا می آید و تو را با خود می برد.و به این ترتیب مرا از رفتن به خانه منصرف کردند.بیدار دل که متوجه نگرانی من شده بود گفت:- من می روم خانه تان و به مش عباس می گویم که به محض وارد شدن نادر به ما خبر بدهد.شما هم بمانید و آرامش تان را حفظ کنید.برنامه ها دگرگون شد و پدربزرگ به همه اطلاع داد که جستجو را رها کنند و نادر صحیح و سلامت دارد به خانه بر می گردد.مادربزرگ روانه ی آشپزخانه شد تا تهیه غذا ببیند و من خانه را تمیز کردم و پدربزرگ هم رفت تا سفارش گوسفندی بدهد تا برای نادر قربانی کند.انتظار و چشم به راه بودن در همه ی ما نوعی شتاب و کلافگی به وجود آورده بود و هر کدام با کوچکترین صدایی گوش تیز می کردیم که شاید گمشده بازگشته باشد.آفتاب غروب کرده بود و جز صدای بع بع گوسفندی که از انتهای باغ می آمد صدایی شنیده نمی شد.هر چهار نفر یک دایره ی کوچک تشکیل داده بودیم و در سکوت به انتظار نشسته بودیم.تلفن حکم دیوی را پیدا کرده بود که می ترسیدم به آن نگاه کنم و از بس انتظار کشیده بودم حس م یکردم بدنم دارد بهه خواب می رود و از ترس عود کردن بیماری ام دست و پایم را مالش می دادم که خواب رفتگی پیدا نکند.عقربه ها می آمدند و می رفتند و به گرد خود می چرخیدند،صدای پاندول ساعت چون صدای خراش الماس بر شیشه روح و روانمان را می خراشید و گذشت دقایق را بیشتر به رخمان می کشید تا بالاخره با نواخته شدن نه ضربه صدای توقف اتوموبیلی شنیده شد که هر چهار نفر بر پا ایستادیم و سپس یک تک زنگ شنیده شد که وقتی بیدار گوشی را برداشت و پرسید کیه؟کسی به آن جواب نداد و لحظه ای بعد موتور اتوموبیل به حرکت در آمد و عبور کرد.نگاه پدربزرگ و بیدار در هم گره خورد و او بدون آنکه حرفی بزند از در سالن خارج شد و به طرف در باغ حرکت کرد مانیز به دنبال او حرکت کردیم ولی من در میان راه تاب رفتن نیاوردم و بر جا ایستادم و به فاصله ای اندک از م ن مادربزرگ هم ایستاد اما پدربزرگ به دنبال بیدار رفت.آقای بیدار در را گشود و بیرون را نگاه کرد سپس خم شد و چیزی سنگین را با خود به داخل باغ کشید و با صدایی فریاد گونه گفت:- بیایید کمک کنید.صدای کمک خواستن او گویی نیروی برقی را از وجودم گذرانده باشد مرا تکان داد و به سوی در کشاند.آن جسم سنگین نادر بود که در حالت بیهوشی بیرون درخانه رها شده بود.بیدار او را به کول گرفت و با خود به داخل ساختمان برد و مستقیم به اتاق من رفت و او را روی تخت خواباند.آدمی که روی تخت در حال اغماء بسر می برد به ظاهر نادر بود او صورتش مجروح و زخمهایی چند در آن دیده می شد.بیدار آب و حوله طلب کرد و ضم ندادن فرمان به بیدار کردن نادر مشغول شد.پدربزرگ با گفتن هیچ حالش خوب نیست.وحشتم را بیشتر کرد و بر اشکم افزود وقتی حوله و آب گرم را به دست بیدار دل دادم گفت:- چیز مهمی نیست و الان هوش مش آید..همه به صورت نادر چشم دوخته بودیم و حرکات بیدار را تماشا می کردیم.صدای آه نادر در اثر تماس حوله با زخمهایش درآمد مادربزرگ با گفتن بهوش آمد خوشحالمان کرد.دقایقی گذشت تا بار دیگر صدای آ] و ناله نادر به گوشمان رسید و بیدار کنار گوش او زمزمه کرد:- نادر،نادر چشمت را باز کن،من هستم شهریار.نادر توانست سرش را تکان دهد و بار دیگر ناله کند.بیدار یکبار دیگر زمزمه کرد:- گفتم چشمت را باز کن و ببین در خانه هستی.آریانا منتظر است که تو چشمهایت را باز کنی،به خاطر او هم که شده چشمهایت را باز کن.نادر با اشاره آب طلبید من با سرعت دویدم و لیوانی آب آوردم اما بیدار به جای آن که آب را بنوشد مقداری از لب او را تر کرد و گفت:- تا چشمهایت را باز نکنی به تو آب نمی دهم.نادر آرام آرام چشم گشود ولی نتوانست آن را باز نگهدارد و مجددا چشمهایش را بست.بیدار بار دیگر لبهای او را تر کرد و با گرفتن دست نادر در دستش گفت:- صدای مرا نمی شنوی؟نادر کمی سرش را تکان داد و بیدار گفت:- آریانا دارد از ترس قالب تهی می کند کمی چشم باز کن تا او بتواند ببیند.نادر کوشش کرد که چشم باز کند و این بار به سختی اسم آب را بر لب جاری کرد.دست دیگرش را در دست گرفتم و گفتم:- نادر من اینجا هستم.در کنا رتو چشمهایت را باز کن!نادر گفت:- آ...آ...حرف او باعث شد اشک همه جاری شود و من صدای هق هق گریه ام را در سینه ام خفه کنم و بگویم:- چه به روزت آمده با من حرف بزن.لحظه ای چشم باز کرد و باز ا...آ گفت.به بیدار گفتم:- جرعه ای آب بدهید بنوشد،سینه اش خشک است و صدایش در نمی آید.پدربزرگ گفت:- همین الان دکتر خبر می کنم تا بیاید.او برای تماس با دکتر رفت و بیدار هم جرعه ای آب به دهان نادر ریخت و به من گفت:- آب بیشتر خطرناک است مگر اینکه دکتر بگوید ایرادی ندارد.نادر صدای بیدار را شناخت و این بار صدایش بلند تر شد.بیدار دست او را در درست خود فشرد و گفت:- من اینجا هستم فقط کافی است چشم باز کنی و همه را ببینی.این بار او چشم گشود و ما شاهد دو کاسه ی خونین بودیم که به جای چشمهای زیبایش نشسته بود.از فریاد و شیون من،مادربزرگ مرا از اتاق بیرون برد و گفت:- تو اگر نتوانی خودت را کنترل کنی به وخیم تر شدن حال نادر کمک می کنی،آرام بگیر تا دکتر بیاید.پدربزرگ دکتر عنایتی را د رخانه اش یافت و از او خواهش کرد که هر چه زودتر خودش را به خانه ی ما برساند.ساعتی طول کشید تا دکتر آمد و از دیدن نادر بهت زده برجای ایستاد و پرسید:- چه اتفاقی رخ داده؟پدربزرگ گفت:- به گمانم دعوایی صورت گرفته و او را تا حد مرگ کتک زده اند و پشت در خانه رهایش کرده و رفته اند.دکتر گفت:- بهتر است در بیمارستان بستری شود تا معلوم شود جایی از بدنش شکسته یا نه!اشک و زاری من موجب شد تا به معاینه بپردازد و بعد بگوید:- به ظاهر که استخوان ها آسیب ندیده اند اما جواب قاطع را تا عکسبرداری نشود نمی توانم بگویم.میان گریه گفتم:- چشمهایش،چشمهایش!دکتر عنایتی چراغ قوه ی باریک خود را روشن کرد و به معاینه چشمهای نادر پرداخت و گفت:- زنگ می زنم آمبولانس بیاید و خودم همراهش می روم.تا رسیدن آمبولانس من خودم را آماده کردم و به همراه بیدار و دکتر نادر را به بیمارستان نتقل کردیم.شکستگی در ناحیه ی جمجمه و ستون فقرات دیده شد که می بایست تحت عمل قرار می گرفت.وقتی نادر را به اتاق عمل بردند بیدار و من هردو خسته و نگران خودرا روی نیمکت سالن رها کردیم بیدار زمزمه کرد:- پست فطرت ها خرد شد هاش را به ما تحویل داده اند و هما خانم با قاطعیت می گوید که او صحیح و سلامت به خانه بر می گردد .ای کاش اینجا بود و می دید که صحیح و سلامت یعنی چی!نادر هرگز نخواست بفهمد که با یک باند روبروست و دست خالی نمی تواند با آنها روبرو شود.کو گوش شنوایی که بشنود!نزدیک صبح بود که نادر را از اتاق عمل خارج کردند و برانکارد هنوز در کریدور بود که عده ای مسلح وارد شدند و با دیدن نادر او را روی دست بلند کردند و از کریدور خارج شدند.شیون کنان فریاد کشیدم:- او را کجا دارید می برید؟جوانی کم سن و سال روبرویم ایستاد و پرخاش کنان پرسید:- مگر تو انقلابی نیستی؟گفتم:- به خدا هر چه شما بگویید هستم فقط نگران همسرم هستم.او تازه از اتاق عمل خارج شده.با شیون من چند دکتر و پرستار به یاری آمدند و نادر بیهوش را از آنها گرفتند و به روی تخت برگرداندند.دکتر عنایتی خودش را به من رساند و گفت:- تشخیص افراد انقلابی و شورش گر ممکن نیست من عقیده دارم که یزدانی را به خانه ببرید و آنجا از او مراقبت کنید.خودم هم برای وصل کردن سروم می آیم.بیرون بیمارستان درگیری بین مردم و نیروهای انتظامی به وجود آمده بود و هر کس زخمی می شد روی دست و شانه ی مردم حمل می شد تا به بیمارستان برده شود.یافتن آمبولانس غیرممکن بود و ما به سختی توانستیم وسیله ای بیابیم و نادر را به خانه منتقل کنیم.بوی باروت و دود حاصل از سوختن لاستیک و چوب مواد احتراقی سینه مان را به سوزش انداخته بود.منظره غارت یک بانک و شکسته شدن کیوسک تلفن و شیشه های مغازه و فرار مردم از دست ماموران تا مدتها چون پرده سینما از مقابل چشمم رژه می رفتند.وقتی پس از ساعتها گریز و از خیابانی به خیابان دیگر پیچیدن بالاخره به خانه رسیدیم.دکتر عنایتی نرسیده بود تا سرم نادر را وصل کند و بیدار مجبور شد از فرد دیگری کمک بگیرد.همان طور که کار انقلاب روز به روز بالا م یگرفت کار نادر در خانه و مراقبت کردن از او هم بیشتر می شد و مرا خسته و از پا افتاده می کرد.در شبی که ملت جشن انقلاب را بر پا می کردند من در خانه با این واقعیت روبرو شدم که با همسری مفلوج روبرو هستم.همسری که به جای صدای خوش آهنگش صدای زوزه مانندی از گلویش خارج می شد و به جز دهانش بقیه ی اعضای بدنش بی حس و فلج بودند.مردم از شادی جشن گرفته بودند و من در خانه ام پای تخت همسرم زانوی غم بغل گرفته و اشک می ریختمم و به درستی نمی دانستم که با این موجود چه باید بکنم.وقتی اوضاع کمی آرام گرفت دوباره نادر را در بیمارستان بستری کردیم و او بار دیگر مورد عمل قرار گرفت.شاید بینایی اش را بدست آورد.اما عمل ناموفق بود و من با این حقیقت روبه رو شدم که با مرده ای به ظاهر زنده روبرو هستم که می بایست به عنوان باقیمانده همسر خود بپذیرمش.دلسوزیها و دلداریهای دیگران مثل خیلی چیزهای دیگر به پایان رسید و تنها بار سنگین وظیفه روی شانه ام باقی ماند.اشکها و نالیدن هایم مثل هزاران غنچه در کوی و معابر پرپر شدند در وجوئ من نیز پرپر شدند و دیگر قطرخ اشکی برایم نمانده بود که جاری شود.در کنار بستر همسرم نشسته بودم و به تعداد چوب هایی که برای افروخته شدن به سالن آورده بودم نگاه می کردم،چند درخت از باغ را اره کرده بودیم تا به جای سوخت استفاده کنیم.سالن را به اتاق خواب تغییر دکور داده بودم تا راحتتر بتوانم از نادر پرستاری کنم.بخاری دیواری با چوب درختانی که با کمک مش عباس اره شده بود سوختمان را تامین می کرد.از آسمان گرچه برف نمی بارید اما سرمای گزنده ای داشت و می بایست نادر را هم گرم نگهدارم.مواد غذایی نایاب شده بود و پدربزرگ و مش عباس هر طور که بود برایم آذوقه فراهم می کردند.بیدار به همدان بازگشته یود تا کارهای خودرا رتق و فتق کند و سپس به تهران بازگردد.چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند.دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تامین آنها اقدام م یکردم و در خواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند.شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدیدی خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم.او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رسا تر از گلویش خارج می کرد و من می فهمدیم نیازمند چیزی است.با او حرف می زدم و گاهی هم می پنداشتم که جواب می شنوم.در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه ی رختخوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند خوشحال کرد با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد.تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خودم دادم که حال نادر رو به بهبودی اسن و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند.وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله ای شنیدید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم:- بله باور کنید اشتباه نکرده ام.ببینید داشتم این طور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هردو صدای ناله اش را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: چیزی که بیش از همه مرا آزار می داد نایاب بودن داروهای نادر بود که می بایست بطور مستمر از آنها استفاده کند. دکتر عنایتی برادرانه مرا یاری می داد اما گاه خود می بایست به تأمین آنها اقدام می کردم و درخواست کردن از نامی و افشین و گاه انوشیروان و دیگر دوستانش غرورم را جریحه دار می کرد و فغانم را به آسمان می رساند. شش ماه طول کشید تا به وضعیت جدید خو بگیرم و به نادر در وضعیت جدیدش عادت کنم، او هر وقت به چیزی نیاز داشت صدایش را رساتر از گلو خارج می کرد و من می فهمیدم که نیازمند چیزی است. با او حرف می زدم و گاه می پنداشتم که جواب می شنوم. در یکی از روزها وقتی بدن سنگین او را بلند کردم تا ملحفه تخت خوابش را عوض کنم صدای ناله اش بلند شد و مرا به جای این که ناراحت کند، خوشحال کرد و با دکتر عنایتی تماس گرفتم و او گفت بعد از ظهر برای عیادت خواهد آمد. تا هنگام عصر هزاران وعده و وعید به خود دادم که حال نادر رو به بهبودی است و او همچون من قادر خواهد شد که بار دیگر حرکت کند. وقتی دکتر برای عیادت آمد تمام بدن نادر را معاینه کرد و هیچ واکنشی ندید و به گمان این که من اشتباه کرده ام پرسید:- مطمئنید که صدای ناله شنیده اید؟با بغضی که در گلو داشتم گفتم: - بله، باور کنید اشتباه نکرده ام. ببینید داشتم اینطور بلندش می کردم تا ملحفه اش را عوض کنم که صدای ناله اش بلند شد.همان کار را در مقابل چشم دکتر انجام دادم و این بار هر دو صدای ناله او را شنیدیم و من از خوشحالی به آسمان پریدم و گفتم: - دیدید دروغ نگفتم؟دکتر بار دیگر نادر را معاینه کرد و گفت: - خوشبختانه علائمی ظاهر شده که گرچه ضعیف است اما جای امیدواری وجود دارد.سپس نسخه دکتر تغییر کرد و با رفتن او من همه را آگاه کردم که نادر دارد بهبود پیدا می کند و دکتر امیدوار شده است. دست نادر را در دست گرفتم و گفتم: - عزیزم تو خوب می شوی و مثل سابق هر دو با هم راه می رویم و در باغ قدم می زنیم و تو بار دیگر قادر خواهی شد تا برایم حرفهای امیدبخش و زندگی آفرین بگویی. من دوستت دارم. آنقدر که حاضرم نیمی از بدن خود را به تو تسلیم کنم تا تو هم بتوانی دستم را بگیری و با من حرف بزنی. آه نادر مگر تو نبودی که می گفتی عظمت و شکوه عشق ما باعث رشک فرشتگان آسمان می شود و حتی مرگ هم نمی تواند ما را از هم جدا کند؟ مگر تو نبودی که می گفتی من تنها کسی هستم که در زندگی دوستم داری و همۀ خوبیها و خوشیهای زندگی را تنها و تنها برای من می خواهی؟ اگر به آنچه که گفتی معتقدی پس باید نشان بدهی که هیچ چیز نمی تواند میان من و تو حائلی به وجود آورد و این بیماری هم می تواند با اراده و تصمیم تو وجودت را ترک کند و تو را به من برگرداند. نادر آیا صدایم را می شنوی؟صدایی که از حنجره اش خارج شد مرا امیدوار کرد، دستش را بوسیدم و بر گونه ام گذاشتم و گفتم: - من صبر می کنم، هر چقدر که لازم باشد اما تو هم سنگدلی را کنار بگذار و با من کمی مهربان شو، یادت می آید که از یادداشتهایت آن ورق را برایم خواندی که گوش بشر تا حدی قادر به شنیدن است و از علم جدید گفتی و از چیزی به نام اتر اسم بردی و گفتی ظریف ترین ارتعاشات شناخته شده الکتریسیته و مغناطیس است که اینها نیروهایی هستند که در وجودمان هستند و می توانیم از طریق ذهن آنها را مورد بهره برداری قرار بدهیم، حالا وقت آن رسیده که ما عشق را به عنوان واسطه روحی میانمان قرار دهیم و از تأثیر آن بهره برداری کنیم. من یقین دارم که می توانیم با کمک همین نیرو به یکدیگر کمک کنیم. آیا تو حاضری این راه را امتحان کنی؟ اگر موافقی سرت را تکان بده تا یقین کنم که با من همدل و هم رأی هستی.نادر هم سر تکان داد و هم صدایی از حنجره اش خارج کرد که دلیل موافقتش بود. گفتم: - با این که هر دو کاملاً بی تجربه هستیم اما در یک چیز تجربه کافی داریم و آن هم عشق ما به یکدیگر است، پس ما تلاش خود را می کنیم شاید که موفق شویم، یادت می آید که برایم خواندی در بدن ما غده ای صنوبری و لوبیا شکل وجود دارد که در پشت بینی قرار گرفته که اگر برداشته شود اعمالِ اعشاء بدن متوقف می شوند و آن غده دیگر مخاطی است که شبیه چشم عمل می کند و با دو رشته عصب با بینایی مربوط می شود و می گویند این غده محل کنترل نور بدن است و یا به قولی محل ملاقات روح و جسم است؟ حالا تو سعی کن که این نور را در وجودت پیدا کنی، هر وقت موفق شدی آن را ببینی به من بگو، حالا تمام حواست را برای پیدا کردن آن نور جمع کن.در زمانی که نادر به جستجوی نور پرداخته بود من هم بلند شدم و غذا آماده کردم. گرچه هیچ امیدی به موفقیت نداشتم اما مثل غریقی بودم که برای نجات به هر تخته پاره ای دل خوش می کند از آشپزخانه گاه به بیرون سرک می کشیدم تا نادر را تماشا کنم و او را ساکت و بی صدا می یافتم. به تلفن پدربزرگ که جویای حالمان بود پاسخ دادم و برای این که صدایی تمرکز نادر را برهم نزند صدای زنگ آن را کم کردم و خودم آرام در کنارش نشستم. داشتم خواب آلود می شدم و چشمهایم روی هم می رفت که صدای کوتاه نادر به گوشم رسید، هراسان چشم باز کردم و پرسیدم:- پیدا کردی!نالۀ دیگری کرد و مژه زد که آری. دستش را گرفتم و گفتم: - حالا آن نور را با قوه فکرت حرکت بده و به جریان بینداز، اول آن را به ببر سمت پایت، به طرف انگشتان پایت. دقت کن که آن را رها نکنی و آرام آرام این کار را انجام بدهی.در دل خدا را به یاری طلبیدم که کاری که انجام می دهیم درست باشد و راه به خطا نرویم. بعد به نادر گفتم: - حالا که نور به انگشتان پایت رسیده روح هم باید با آن باشد، به خودت بگو که آن دو می توانند انگشتانت را شفا ببخشند و حرکت دهند. لطفاً این کار را با عجله نکن. خیلی آرام، خُب حالا سعی کن انگشتان پایت را حرکت دهی، اول پای چپ. سعی کن. تو می توانی این کار را بکنی!چشمم به انگشتان پای نادر خیره شده بود و هیچ حرکتی در آن مشاهده نکردم. گفتم: - یکبار دیگر امتحان کن، نور را وادار کن که به انگشتانت حرارت و جنبش بدهد. می دانم سخت است اما تو موفق می شوی، من هم دارم آن نور را می بینم، بیا تا کامل نور انگشتانت را در خودش فرو ببرد. آره درسته حالا وادارش کن حرکت کند.حس کردم که یکی از انگشتانش تکان خورد، با شوق گفتم: - تو موفق شدی، همین طور ادامه بده.گلویم خشک شده بود و از هیجان صدایم درنمی آمد و سینه ام به سرفه افتاده بود اما چشم از پای نادر برنمی داشتم و هنگامی که مطمئن شدم اشتباه نکرده و او قادر شده انگشت پایش را تکان دهد گفتم: - حالا نور را حرکت بده و بیاور به مچ پاهایت و کم کم هدایت اش کن تا زانوانت. آیا می توانی پایت را جمع کنی؟انگشتانش تکان خوردند اما قادر به جمع کردن پا نبود. نمی دانستم باید چه بگویم، از ترس این که نکند او را به پرتگاه مرگ بکشانم گفتم: - بالاتر اگر نیامد ایراد ندارد، نور را ببر به پای دیگرت و انگشتای پای راستت را تکان بده. نادر عرق کرده بود و صداهای حزن انگیزی از حجره اش خارج می ساخت. وقتی دیدم قادر نیست انگشتان پای راستش را تکان دهد گفتم: - تا همین جا کافی است، نور را به جایی که دیدی برگردان، فردا باز هم تمرین می کنیم. می خواهی برایت آب بیاورم؟با زدن مژه موافقت کرد، وقتی سرش را بلند نمودم تا آب بنوشد بوسه ای بر مویش زدم و گفتم: - عزیزم کارت خیلی عالی بود. تو موفق شدی اولین قدم را برداری اما برای امروز کافی است و نباید خود را خسته کنی.آه بلندی کشید که جانم را آتش زد، صدای زنگ خانه بلند شد، با برداشتن گوشی صدای بیدار را شناختم که گفت: - باز کنید.از آمدنش خوشحال شدم و خود را دیگر تنها ندیدم و به این امید که او کمکم می کند به استقبالش رفتم. ساکی سنگین با خود حمل می کرد اما پیش از آن که وارد شود و حال مرا بپرسد، پرسید:- نادر چطور است؟ آیا تغییری کرده؟گفتم: - بهتر است.نشان داد که خوشحال شده و گفت: - دیشب هر چه تماس گرفتم کسی گوشی را برنداشت، تلفن خراب است؟- نه، اما برای این که نادر بیدار نشود از پریز درآوردم.پرسید:- تنهایید؟گفتم: - هفته ای می شود که همه به دنبال زندگی خود رفته اند.بدون اجازه گرفتن ساک را به آشپزخانه برد و از درون آن مقدار زیادی مواد غذایی بیرون آورد و خودش آنها را در فریزر گذاشت و گفت: - نفت حکم کیمیا را پیدا کرده، شما چه می کنید؟به چوبها اشاره کردم و گفتم: - با اره کردن درخت هیزم تهیه می کنم و مقدار نفت هم که برایم می رسد برای حمام کردن نادر گذاشته ام.او بدون حرف به سوی تخت نادر رفت و دست او را در دست گرفت و گفت: - سلام دوست عزیزم، من برگشتم تا در کنارت باشم. آوایی که از حنجره نادر خارج شد بیدار را خوشحال کرد و کنارش نشست و پرسید:- حالت چطور است. می بینم که شکر خدا بهتر شدی ای!نادر برای این که بهبودی خود را نشان دهد انگشت پایش را تکان داد که بیدار متوجه آن نشد و من خوشحال گفتم: - ببینید می تواند انگشت پایش را تکان بدهد.بیدار ذوق زده بلند شد و پرسید:- آیا دکتر می داند؟آنچه رخ داده بود را برای بیدار تعریف کردم و نگاه ناباور او را برای خود خریدم و گفتم: - می دانم دارم ریسک خطرناکی می کنم اما خواستم امتحان کرده باشم که موفق هم شدیم. ای کاش دکتری می یافتیم که او را از این طریق مدارا کند.بیدار گفت: - این طبابت هنوز در کشور ما طب شناخته شده ای نیست و گمان نکنم که کسی باشد تا نادر را پیش او ببریم. اما اگر روانشناس بخواهی دوستی دارم که...گفتم: - نه من به دکتری نیاز دارم که روان پژوه باشد و می دانم که یافتن چنین دکتری مشکل است.- باید در اروپا چنین دکتری باشد که یقیناً هم هست. خوب است از هما سراغ بگیری.اسم هما آتش زیر خاکستر ماندۀ خشمم را فروزان کرد و گفتم: - امکان ندارد با او تماس بگیرم. هما و رضا، نادر را به این روز انداختند و نمی توانم بار دیگر او را به دست آنها بدهم.بیدار سکوت کرد تا از درجۀ خشمم کاسته شود و سپس گفت: - هر طور که خودت تصمیم بگیری عمل می کنیم، اما من اگر جای تو بودم این کار را می کردم و این ریسک را انجام می دادم. به نظر من نادر هر چه زودتر راهی شود بهتر است. لحن قاطع او مرا به شک انداخت و پرسیدم:- با هما تماس گرفته ای؟سر فرود آورد و گفت: - تماس گرفتم تا برای ارسال دارو کمک کند و هما گریان گفت اگر نادر را اعزام کنیم او خودش آنجا از برادرش مراقبت می کند و هر کاری لازم باشد برای بهبودی او آنجا می دهد. آریانا! می دانم که آنها را مسبب بیماری نادر می دانی اما از طرفی هم فکر کن که اگر نادر را نفرستی و او همینطور باقی بماند عذاب وجدان پیدا خواهی کرد. وجود هر دوی شما برای من عزیز است و من به هر دوی شما فکر می کنم و دلم می خواهد هر دو خوش و سلامت با هم زندگی کنید. به خودت نگاه کن. به اندازه چند سال پیر شده ای و نیرویت دارد تحلیل می رود. آریانا اقلاً در این مورد فکر کن!گفتم: - می دانم که نمی توانم و قادر نخواهم بود نادر را به دست آنها بسپارم، مثل روز روشن است که جسدش را برایم به ایران می فرستند. نه! نادر همین جا می ماند و همین جا خوبش می کنم.بیدار دیگر اصرار نکرد و زمانی که من سوپ آماده شده را می خواستم به دهان نادر بگذارم از من گرفت و او به نادر غذا داد، بعد از چند قاشق محکم قاشق را بر بشقاب کوبید و با صدای بلند گریست و گفت: - نمی توانم او را در این حال ببینم، آریانا تو چطور تحمل می کنی؟بشقاب را برداشتم و خودم به نادر غذا دادم و گفتم: - من عادت کرده ام و زجر هم نمی کشم چون می دانم که او دارد بهتر می شود و همین امیدوارم می کند.از روی تأسف سر تکان داد و روی از من گرفت تا شاهد ریخته شدن اشکش نباشم. دور دهان نادر را پاک کردم، بوسه ای بر پیشانی اش گذاشتم و گفتم: - عزیزم هیچکس باور نمی کند که تو داری بهتر می شوی، خواهش می کنم تا تو را از من جدا نکرده اند به آنها نشان بده که بهتر شده ای، آیا می توانی باز هم آن نور را ببینی؟ حالا هم من هستم و هم بیدار، ما هر دو به تو کمک می کنیم، می خواهی شروع کنی؟نادر چند بار مژه روی هم فشرد و من گفتم: - بسیار خُب پس شروع کن.رو به بیدار کردم و گفتم: - بیایید شما هم بنشینید و نگاه کنید. نادر به کمک هر دوی ما نیاز دارد.بیدار آمد و آنطرف نادر نشست و به او چشم دوخت، من گفتم: - هر وقت که آن نور را دیدی حرف بزن.دقایقی طول کشید و هر دوی ما داشتیم از انتظار خسته می شدیم که صدای نالۀ نادر بلند شد من پرسیدم:- آیا می بینی؟او مژه برهم زد و من پرسیدم:- آیا هنوز در نوک انگشتانت حرکت می کند؟ابرو بالا برد و من پرسیدم:- آیا در ساق پاست؟که مژه بر هم فشرد، گفتم: - بسیار خُب از همین جا شروع می کنیم و تو می بایست نور را به همۀ ماهیچۀ پایت برسانی و وادارش کنی که با روح اما نه که حرکت کند، درست همانطور که انگشتانت را وادار به حرکت کردی.نادر بدون آن که صدایی درآورد تلاش می کرد، بعد از چند لحظه آوای ضعیف اش بلند شد. به پایش دست کشیدم و پرسیدم:- آیا چیزی حس می کنی؟به نشانه نه ابرو بالا برد. چندین بار این کار را تکرار کردیم و هر بار هم ناموفق بودیم. نادر عرق کرده بود خسته شده بود و صدای ناله اش ما را متأثر کرد. وقتی گفتم بسیار خُب عزیزم دیگر کافی است و استراحت کن، نفس آسوده ای کشید. بیدار گفت: - نادر تمام تلاشش را می کند تا تو را خوشحال کند. او حتی در این حال هم می خواهد تو را راضی نگهدارد اما تو...فریاد کشیدم که:- می دانم چه می خواهی بگویی. بله! من خودخواهم و فقط به خودم فکر می کنم، این را می خواستید بگویید؟ چرا هیچکس نمی فهمد که قلب من هم برای خاطر اوست که راضی نمی شود ریسک کنم. چه کسی به من اطمینان می دهد که اگر برود سلامت برمی گردد. اگر جنازه او را به من تحویل دهند راضی خواهید شد؟بیدار گفت: - هیچکس قولی نمی تواند به تو بدهد. اما فکر کن چند ماه است که او به این حالت افتاده و بدنش پوست انداخته و هیچ دکتری هم امید به بهبودی نمی دهد اما راه امیدی هست که اگر اعزام شود بهتر شود. این امید ضعیف را نباید نادیده گرفت. کنج اتاق نشستم و گفتم: - ببریدش و هرچه می خواهید با او بکنید. به خواهرش مژده بده که برادر نیمه جانش را به سویش روانه می کنم تا باقی مانده جانش را هم بگیرد و خیالش آسوده شود. من نمی دانم چه باید بکنم. شما بگویید من همان کار را انجام می دهم.خوشحال شد و گفت: - نامه شورای پزشکان حکایت از این می کند که مداوای بیمار در داخل کشور میسر نیست و می تواند خارج شود. جنگ و مسائل جنگ شامل حال نادر نمی شود و او زود می تواند از کشور خارج شود. به من اعتماد کن تا هر دو عزیزمان را برای بهبودی یافتن و به سلامت بازگشتن روانه کنیم. حرفهای بیدار موجب شدند تا عشق و نزدیک بودن به معبود را کنار نهم و خود را قانع کنم که می توانم درد تنهایی و انتظار را بار دیگر تحمل کنم. از صبح آن شب هر دو برای روانه کردن نادر تلاش کردیم و بلیط پرواز برایش گرفتیم و بیدار با هما تماس گرفت و ورود او را اطلاع داد. وقتی نادر را به همراه پرستاری روانه کردیم، دیدم که وجودم نیز دارد همراه چرخ برانکارد حرکت می کند و از من دور می شود. تحمل دیدن حرکت هواپیما را نداشتم و برای این که چشمم تابلو را نبیند. پشت به آن نشستم به امید این که پرواز لغو شود و او به خانه برمی گردد. آنقدر با نادر حرف زده بودم که گمان نکنم هیچ جمله ای از حرفهایم در ذهنش باقی مانده باشد. زیباترین پیراهنش را بر تنش پوشانده بودم و کفشهای نو بر پایش کرده بودم تا هما بداند که این وجود نیمه جان حتی در این حالت هم برایم عزیز است.بیدار با گفتن می توانیم برویم مرا به خود آورد و تازه داغ هجران و دوری او را احساس کردم و با صدای بلند گریستم. تعدادی از مسافرین ایستاده بودند و مرا تماشا می کردند، اما چه پروا از نگاه دیگران. من این بار عشقم را معبودم را بی امید بازگشت روانه کرده بودم و تنها توانستم زیر لب زمزمه کنم:خدا به همراهت معبودم. برای خاطر خدا پیشم برگرد!فصل 21اندوه و ماتم من تنها به صرف احساسات خودم نبود بلکه به خاطر خود نادر نیز بود که می بایست با مرگ جدال کند و می اندیشیدم که آیا می تواند آن را شکست دهد و به سویم بازگردد. مثل چون منی هزاران چشم به انتظار بازگشت عزیزان خود بودند. چه آنها که عزیزی در غربت داشتند و چه آنهایی که فرزندانشان در جبهۀ جنگ می جنگیدند تا دامن وطن را از لوث دشمن پاک کنند، اما چیزی که باعث تأسف بود این بود که همه داشتند به یک بیماری مسری اتهام وارد کردن بر دیگران دچار می شدند و بس کسان بیگناه که به جرم ضد انقلاب بودن یا به محبس می افتادند و یا تیرباران می شدند. لجام مملکت هنوز یکدست نگشته بود و بسیار افراد که به لباس گوناگون و با تظاهر بر انقلابی بودن کینه و عداوت خود را خالی کرده و تشخیص سره از ناسره هنوز ممکن نبود. در آتش فتاده بر خرمن، بسیار کسان به تنگدستی رسیدند و عده ای دیگر دارائی و غنائمی به دست آوردند. بازار سوداگران پررونق گشت و بازار دیگری از رونق افتاد. عده ای نیز که تاب تحمل نیاوردند جلای وطن کردند و رفتند. اما آنان که به راستی عاشق وطن بودند و برای مشتی از آن که به دست بیگانه نیفتد ماندند و جان در کف اخلاص گذاشته و از مادر خویش و عفت و نام ایران دفاع کردند و با نثار خون خود دست متجاوز را از بازو بریدند تا دیگر هوا و هوس دست اندازی به مهد دلیران را نکند.انوشیروان و نامی از خانوادۀ ما به جبهه رفته بودند و مادربزرگ از یاد نادر غافل شده و به آن دو می اندیشید. اندیشه های راحت و قضاوتهای آسانتر موجب شدند تا عمل نادر به حس جاه طلبی او تفسیر شود و حالت آنها از دلسوزی و غمخواری به حالت تدافعی حقش بود، تغییر ماهیت بدهد. من برای دفاع از نادر از بس که نقل قول از بیدار کرده بودم خسته شدم و زبان دفاع را نگهداشتم تا هر طور که دوست دارند قضاوت کنند و رای صادر کنند. حس می کردم که مقابل چشم همه را خون گرفته و حس انتقام و انتقام جویی در شریان همه به حرکت درآمده و زبان منطق بُرّاییِ کمتری دارد و به عکس تملق و زیاده گویی گاه انسانی را تا درجه فرشتگان بالا می برد و صباحی دیگر جایگاهش دوزخ و همنشین اهریمن می باشد. این جو حاکم بر همه جا بود و تعجب آور نبود که نادر که آنقدر مورد علاقه پدربزرگ و مادربزرگ و دوستانش بود به یکباره چهره ای منفور پیدا کند و مورد خشم قرار بگیرد.تنها من پس از اقرار بیدار مطمئن گشتم که همسرم نه تنها یک جاه طلب و زیاده خواه نیست بلکه فردی دلسوز بوده است که نمی توانسته آرام و بی تفاوت بنشیند تا اشیاء گرانبهای کشورش به راحتی از دست برود و کم کم عادت کردم که بگذارم دیگران قضاوت ناعادلانه خود را بکنند و با این امید که روزی خورشید حقیقت خواهد تابید خود را دلخوش می کردم می دانستم که سفر او به اروپا بیش از علت سفر مورد سرزنش است و دیگر لقب استاد را برازندۀ او نمی دانستند و به شوهر آریانا بسنده می کردند. بیدار با هوشیاری و صبر آنچه را که می دید و می شنید تحمل می کرد و چون سنگ صبور عقده های مرا که زبان به شکایت باز می کردم در خود فرو می ریخت و با زیرکی و دوراندیشی به من امیدواری می داد که تحمل کن همه چیز تغییر خواهد کرد. اما این تحمل ظرفیت می طلبید که در من دیگر وجود نداشت و تصمیم گرفتم تا بازگشت همسرم خانه نشین شوم و در را به روی کسانی که با حرفهایشان روحم را آزرده می کردند ببندم و فقط به امید بازگشت او بنشینم.هما برای بیدار گفته بود که نادر را در بهترین بیمارستان بستری کرده و حاذق ترین پزشکان به معالجه او مشغول هستند. او از پیشرفت کار آنها و عمل موفقیت آمیز چشم نادر گفته بود و نه بیشتر و یا اگر گفته بود بیدار برای من بازگو نمی کرد که غم کمتری بر دلم نهد. روزی که خواهر بیدار به تهران وارد شد بیدار او را برای دیدار من آورد و دختر جوان در اولین دیدار آنقدر از خود مهربانی و دلسوزی نشان داد که میل به مصاحبت با او در دلم نشست و در دل آرزو کردم که ای کاش تا آمدن نادر در کنارم بماند. وجود یک هم صحبت که روح را با نیش زبان و تعابیر غلط و نادرست نیازارد موهبتی بود که خداوند نصیبم کرده بود. به بیدار گفتم: - از شقایق خوشم آمده، روحیه ای لطیف دارد و درصدد انتقام نیست، مثل این می ماند که تازه به این سرزمین پا گذاشته و از همه چیز بی خبر است.گفت: - خوشحالم می بینم و می شنوم که شقایق مورد اعتمادت قرار گرفته، اگر بخواهی تا آمدن نادر می توانم او را در تهران نگهدارم.ذوق زده گفتم: - لطفاً این کار را بکن، با بودن او احساس امنیت می کنم و اگر او بماند شما هم دیگر ناچار نیستید در مهمانخانه زندگی کنید. تا آمدن نادر ما هر سه با هم زندگی می کنیم. فقط به یک شرط که او از من گردش و تفریح نخواهد و خلوت مرا با اخبار گوناگون برهم نریزد.او سر فرود آورد و دیری نگذشت که سلایق مشترک ما و گریز از دورویی ها و دورنگی ها موجب شدند که هر دو به کار نقاشی روی آوریم و من دریابم که او نیز همچون برادرش نقاش چیره دستی است که زشتی ها و پلشتی ها را به کمک رنگ می پوشاند و چهره ای روحانی از ضمیر آدمی ترسیم می کند. او هنر خود را در خدمت انسان به کار گرفته بود و با نقش شهیدان بر بوم تصویر آنها را زنده می کرد. غرور ملی او در تجلی بخشیدن به آثار باارزشی شد که به زندگی جاودان متصل بود. او زینت و تجمل را رها کرده و به نقش آفرینی اسطوره ها همت گماشته بود. او به من فرصت داد تا از دریچۀ دیگری به زیبایی و غذای طبیعت و دنیا بنگرم و تنگ نظری و بخل را که در پس غرور پنهان داشته بودم به دور اندازم. او صبورانه همچون برادرش کشتی غرق در طوفانم را با ساز و برگی نو و با تدبیر و دوراندیشی از ورطه گرداب بیرون کشید و راه ساحل نجات را نشانم داد. در مدت چهار ماه پس از اقامت شقایق در خانه ام من موفق به خلق دو اثر شدم که در آن روح انسان دوستی و آزادی نوع بشر سوژه کارم بود.وقتی هر دو فارغ از کشیدن می شدیم او مرا تشویق به فراگیری زبان می کرد با این نیت که اگر زبان بدانی می توانی در احوال مردم سایر ملل تحقیق و کنکاش کنی و به قدر توانایی ات از آنها بهره برداری کنی و نقل قول می کرد که انسان هر چقدر که بیشتر بداند باز هم کم دانسته است. در آن میان بیدار با شوق و هیجان کار ما را تعقیب می کرد و با خرید کتب زبان ما را یاری می داد. در یک شب طوفانی که با آغاز پاییز همراه بود و هر سه قصد خوابیدن داشتیم تلفن زنگ زد و من صدای هما را شنیدم که مژده داد که نادر به زودی راهی ایران می شود. آنقدر ذوق زده و هیجان زده بودم که نمی توانستم درست تکلم کنم و به زحمت توانستم بپرسم:- می توانم با نادر صحبت کنم؟گفت: - عزیزم او بهتر است اما متأسفانه هنوز قادر به تکلم نیست. فقط چشمها و دستهایش سلامتی یافته اند اما پاهایش و متأسفانه زبانش هنوز خوب نشده اند اما پزشکان معتقدند که در اثر مرور زمان سلامتی کامل را به دست خواهد آورد و جای امیدواری زیاد است. من و رضا می خواستیم تا بهبودی کامل نگهش داریم اما او هر روز روی کاغذ برایمان می نویسد که دوست دارد پیش تو برگردد و ما هم ناچار شده ایم روانه اش کنیم. وقتی سوار هواپیمایش کردیم با تو تماس می گیریم که در فرودگاه منتظرش باشی. آریانا! نادر در دنیا تنها موجودی است که برایم مانده خواهش می کنم او را خوب حفظ کن.تمام اندوه و بغض در سینه به خواب رفته ام یکجا بیدار شد و با بانگی از سر خشم گفتم: - اینها را به من نگو. اگر واقعاً برایت عزیز بود او را به جاده انحراف و تباهی روانه نمی کردی. متشکرم که شوهرم را به من برمی گردانی.دستخوش احساس گریه سر دادم و تماس را قطع کردم. شقایق کنارم نشست و پرسید:- حالش خوب نیست؟گفتم: - چرا اتفاقاً خوب است و دارد برمی گردد، البته نه با پای خودش، به کمک ویلچر. خُب هر چه باشد از تخت روان بهتر است.شقایق دستم را گرفت و گفت: - ناشکر نباش. همین که او زنده است و دارد برمی گردد خودش نعمت بزرگی است. من فکر می کنم چیزی که مانع از مرگ او شده عشق و علاقۀ وافرش نسبت به توست. آیا دوست نداری برگردد؟به نگاه متعجب و آلوده به خشم من خندید و گفت: - می دانستم عشق تو نسبت به همسرت نقصان نگرفته. خواستم شوخی کنم و تلنگری هم به احساس خواب رفته ات بزنم. بلندشو بریم استراحت کنیم تا برای ورود مهمان شاد و سرحال باشیم. * * *در فرودگاه وقتی از دور چشمم به نادر افتاد، به قول شقایق، عشق به خواب رفته ام بیدار شد و دیدم که هنوز هم چون گذشته دوستش دارم. حضور جمعیت را فراموش کردم و در مقابل چرخ اش زانو بر زمین زدم و از شوق اشک ریختم. دست بر سرم کشید و او هم بی پروا از دیده شدن اشک ریخت. بیدار و شقایق به ما نزدیک شدند. بیدار در آغوشش کشید و به او خوشامد گفت. نادر بسیار آراسته روانه ایران شده بود و هنگامی که چمدانهای او را تحویل گرفتیم و به سوی خانه حرکت کردیم دستم را در دستش گرفته و به صورتش چسبانده بود و با بوسه هایی تب آلود آن را نوازش می کرد و من در این اندیشه بودم که چرا زندگی ما باید به نوعی با چرخ دستی گره خورده باشد. پدربزرگ، من و حالا هم نادر. اما جنگ خیلی از مصائب را قابل تحمل و پذیرا می کرد و در مقایسه با جوانانی که درگیر و دار جنگ یا جان شیرین از کف داده و یا معلول گشته بودند، درد نادر نیز امری غیرعادی به حساب نمی آمد و چون من، هزاران مادر و همسر با چنین وضعی روبرو بودند.به خانه که وارد شدیم از دیدن پدربزرگ و مادربزرگ و بقیه خانواده بار دیگر دچار احساس شدم و با صدای بلند گریستم. گوسفندی برای نادر قربانی شد و دود اسپند فضای خانه را آکنده کرد. همه خانواده جمع بودند و نادر با مشاهدۀ آنها زبان الکن خود را به کار گرفت و با آوایی جیغ مانند شادی خود را نشان داد. هیچکس سخنی از گذشته به میان نیاورد و لب به شماتت نگشود. صحبتها همه مهرآمیز و دستها نوازشگرانه بود. مادر چندین بار صورت نادر را بوسید و در میان گریه ای که سعی در مهارش داشت گفت: - خوشحالم که به خانه ات و پیش همسرت برگشتی، این خانه در نبود تو حکم گورستان را پیدا کرده بود که حالا بهشت شده است. به زودی زود هم انشاالله حالت مثل آریانا خوب می شود و دوباره همه چیز مثل روز اول می شود.نادر دست مادر را نوازش می کرد و چیزهایی می گفت که هیچ کدام نمی فهمیدیم، اما این مهم نبود. مهم این بود که او می فهمید و احساس رضایت می کرد. سه روز تمام در خانه ما جشن برپا بود و هیچکس در فکر کوچ کردن نبود. دیانا روزهای بارداری خود را طی می کرد و خوشحال بود که در میان جمع است و از دلسوزی همه بهره مند است. مادربزرگ با این که دیگر جست و خیز گذشته را نداشت اما همان حضورش در کنارمان مایه دلگرمی و تسلای خاطرم بود و غالباً تذکرات به موقع اش مرا از فراموشی نجات می داد و می آموختم که با همسرم چگونه رفتار کنم. اما افسوس که بعد از سه روز در صبح روز چهارم همه قصد رفتن کردند و یک به یک ما را تنها گذاشتند. در همان شب وقتی بیدار هم ساز جدایی نواخت اختیار از کف دادم و گریستم و گفتم: - شما هم اگر برویم ما دیگر تنهای، تنها می شویم. ولی از سویی هم آنقدر خودخواه نیستم که بخواهم مانع از راحتی شما شوم. همینقدر که در این چند ماه حمایتم کردید و مرا تنها نگذاشتید به قدر عمری مرا مدیون خود کرده اید و دیگر نمی توانم بخواهم که باز هم ما را تنها نگذارید و از پیشمان نروید.نادر چرخش را به حرکت درآورد و با دستی لرزان بر روی کاغذ نوشت:- شهریار دوست من، برادرم، اگر برایت میسر است پیش ما بمان!و با چشمانی متضرع به بیدار نگریست و او را آنچنان منقلب کرد که سر بر روی پای نادر گذاشت و های های گریست و زیر لب گفت: - تا هر وقت که بخواهی کمکت می کنم اما شقایق باید برگردد.به شقایق گفتم: - نادر مرا به القاب گوناگون صدا می زد و من هم دلم می خواهد به تو بگویم گل همیشه عاشق، تا تو در کنارم بودی هرگز حس نمی کردم که چقدر زندگی می تواند ستمگر باشد و ضرب تازیانه اش را بر شانه هایم حس نکردم. تا تو با من بودی خود را همچون شاگرد نوآموزی دیدم که در مکتب درس فرا می گیرد و تو در این مدت استاد دلسوزی را می ماندی که با صبر و شکیب شاگرد بی استعدادت را تعلیم دادی تا یاد بگیرم که همۀ میوه های زندگی زقوم نیست و با صبر و بردباری شهد برداشت خواهم کرد. ممنونم که با همدلی یاری ام کردی، اما می دانم که با رفتنت بار دیگر احساس تنهایی خواهم کرد و همدل و همزبان خود را از دست خواهم داد اگر باید بروی مانعت نخواهم شد اما دوست دارم که بدانی چشم من همیشه برای بازگشت تو انتظار خواهد کشید پس این خانه را خانه دوم خود بدان و ما را فراموش نکن.شقایق با مهربانی مرا در آغوش کشید و گفت: - برای من هم جدا شدن از تو مشکل است و خوشحالم که می بینم خانه دیگری دارم و قلب مهربانی که مرا پذیرا خواهد شد. قول می دهم که هر وقت فرصت دست داد حرکت کنم و به خانه ام برگردم و انتظار دارم هر زمان وجودم را در کنارت لازم دیدی فوراً با من تماس بگیری که بیایم.با رفتن شقایق تنهایی را با تمام وجود احساس کردم و باز هم خود را در پیله ای اسیر و تنها یافتم. گرچه بیدار در کنارمان مانده بود اما او نمی توانست جای خالی شقایق را برای من پر کند و اوقات بی کاری اش را با نادر می گذراند و به من در حمام کردن و لباس پوشاندن و گاهی هم غذا دادن به نادر یاری می رساند. هرچه به سالگرد ازدواج مان نزدیکتر می شدیم به جای احساس شادی کردن، قلبم مالامال از اندوه می شد. دو عروس دیگر نیز لفاف زرین هدیۀ مادری را هنوز باز نکرده و به انتظار رسیدن زمان، لحظه شماری می کردند. ملاحت و سمیرا و دیانا هرگاه در کنار هم می نشستند گفتگویشان پیرامون نوزادانی بود که برای ورودشان تدارک بسیار دیده بودند و هر یک اسامی خاص برای نوزادان خود انتخاب کرده بودند و من گاهی در شادی آنها سهیم می شدم و گاه نیز در خلوت به حال خود گریان بودم


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آریانا , دانلود رمان , دانلود رمان آریانا ,
تاریخ انتشار : پنجشنبه 17 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic