سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

افزایش بازدید بازدید ایده

سامانه افزایش بازدید و كسب درآمد

مجموعه بازدید ایده
نوشته شده توسط : دهکده دانلود 93

. لحظه ای سرش را زیر آب برد تا آرام شود. نمی خواست بیش از آن كورش و منصور را بیازارد.
وقتی بالا آمد اشك هایش بی صدا با هق هقی خفه سیل آسا بر گونه هایش جاری بود.
منصور با دیدن پسرش كه با ناراحتی در راهرو قدم می زد ایستاد و پرسید: چی شده؟
كورش به سمت پدرش آمد و با چشمانی نگران گفت: هنوز داره گریه می كنه.
بعد با خشم ادامه داد: در عمرم آدمی به پستی جهانگیر ندیدم. اون آشغال حتی به دختر خودش رحم نمی كنه.
منصور اندوهگین، آهی از سینه بیرون فرستاد و گفت: با این كارش ضربه ی سختی به این دختر می زنه. با شناختی كه من از آنیتا پیدا كردم می دونم این براش شكست بزرگی محسوب می شه. چه پول ذو پرداخت كنه و چه مدارك رو تحویل بدیم، آنی شكست خورده محسوب می شه. امیدوارم بتونه هر چه زودتر خودش رو جمع و جور كنه. كورش با حسرت و ناراحتی گفت: تازه همه چیز داشت درست می شد.
منصور دست زیر بازوی پسرش انداخت و در حالی كه او را به همراه خود به سمت اتاق خوابش می یرد گفت: من برای آنی خیلی نگرانم. هر دو وارد اتاق شدند و منصور در را بست. ثمره خانه ی دوستش بود اما عفیفه خانم مشغول گردگیری طبقه ی پایین بود و ممكن بود حرف هایش را بشنود.
منصور روی تخت دو نفره شان نشست و در حالی كه ناراحتی و غم از چهره اش می بارید با صدایی اندك لرزان گفت: آنی یك شوك دیگه هم تو راه داره! . . . باید مطلب مهمی رو به تو بگم . . . تو دیگه یك مرد كامل و عاقل هستی . . . می دوتم می تونی تحمل كنی . . . صبا . . . به احتمال زیاد بعد از بیداری . . . حس نیمه ی چپ بدنش رو از دست می ده! البته امكان بهبودی با عمل جراحی هست اما درصد بهبودی خیلی كمه. . . من مطمئنم این مسئله برای آنی كه خودش رو به خاطر حال مادرش مقصر می دونه شوك بزرگی خواهد بود. البته این در صورتی یه كه صبا به هوش بیاد! یعنی چه صبا بیدار بشه چه نه ما مصیبت بزرگی رو در راه داریم. سرش را بالا گرفت تا تاثیر حرف هایش را بر پسرش ببیند كه با دیدن صورت غرق در اشك كورش، خودش نیز اشك به دیده آورد. كورش نالید: یعنی صبا . . .
منصور سرش را با تاسف به نشانه ی مثبت تكان داد. بغضی بزرگ بر حنجره ی كورش چنگ انداخت و او برای این كه در مقابل پدر شكسته نشود با سرعت به اتاقش رفت و آن جا بود كه برای تولین مرتبه در دوران بزرگسالی اش گریست. او نمی توانست باور كند صبای عزیزش، آن كه چون مادری دلسوز و مهربان همیشه كنارش بوده حالا به آن روز بیفتد. از طرفی هم برای آنی دل می سوزاند و از عكس العمل او نسبت به آن قضیه هراسان بود. چقدر سخت بود حالا كه فكر می كرد همه چیز دارد درست می شود ناگهان آواری از مصیبت بر سرشان هوار شود.
بعد از حمام آنی یك سره به اتاقش رفت و تا صبح روز بعد از آن خارج نشد. منصور به عفیفه خانم سفارش كرده بود مراقب او باشد و حتما یك صبحانه ی مقوی برایش ببرد. اما ساعت دوازده عفیفه خانم با همراه او تماس گرفت و گفت دخترك صبحانه نخورده و حتی لیوان آب میوه ای را كه دقایقی قبل برایش برده را نیز نیمه خورده پشت در گذاشته. منصور گفت اگر از خوردن ناهار هم امتناع كرد دوباره با او تماس بگیرد.
از صبح آن روز كورش هم دو مرتبه با خانه تماس گرفته و وضعیت آنی را از عفیفه خانم جویا شده بود. دلش می خواست می توانست كنار آنی بماند اما احساس می كرد او به كمی زمان نیاز دارد تا آن مسئله را برای خود حل و فصل كند.
ساعت دو ثمره با پدر تماس گرفت و اظعار داشت آنی به جز چند قاشق سوپ چیز دیگری نخورده ، رنگش به شدت پریده و وقتی او سعی كرده دستش را بگیرد آنی دستش را پس كشیده. اما همان تماس كوچك به او فهمانده كه دست خواهرش به شدت سرد است.
منصور تكمه ی قطع تماس را فشرد و به روی دكتر عظیمی لبخندی عصبی زد. دكتر عظیمی با ناراحتی گفت: پس ناهار هم نخورده!
منصور گوشی اش را در جیب روپوش پزشكی اش انداخت و با آهی گفت: ثمره می گه رنگش پریده و دستش هم خیلی سرده.
- خب معلومه كه بعد از بیست و چهار ساعت غذا نخوردن ضعف می كنه و فشار خونش پایین می یاد.
هر دو به سمت انتهای كریدو حركت كردند.
- خیلی نگرانم احمد. اوضاع حسابی به هم ریخته شده. از یك طرف صبا، از یك طرف آنی. . . از طرف دیگر هم كورش. هر كدوم یك مسئله ی بزرگ برام شدن. از همه بدتر صباست. می ترسم نتونم طاقت بیارم. می ترسم آنی هم نتونه طاقت بیاره.
دكتر عظیمی دستی به شانه ی دوستش زد و با امیدواری گفت : همه چیز رو بسپر به خدا. انشاء ا . . . درست می شه.
- فكرم خیلی مشغوله. فردا صبح هم كه باید مهندس پیرنیا رو عمل كنم.
- اگر فكر می كنی نمی تونی بسپرش به من.
- نه. روحیه ی مهندس حسابی به هم ریخته شده. اصرار داشت فقط خودم تومورش رو دربیارم.
عظیمی خندید و گفت: هنوز دو پایی روی حرفش ایستاده كه تومورش خطرناكه و داره می میره.
- هر چی براش توضیح می دم مشكل حادی نداره قبول نمی كنه. البته من هم تا سر رو باز نكنم نمی تونم تشخیص قطعی بدم.
- از این موارد چند نفر داشتم اكثریت خوب شدند.
منصور بی مقدمه گفت: باید برم خونه. این دختر ممكنه كار دست خودش بده.
منصور سینی بزرگی را كه یك طرفش بشقاب سوپ ماهیچه و طرف دیگرش یك سرنگ و یك كیسه ی سرم قرار داشت به دست گرفته و به سمت اتاق آنی می رفت. پشت در لحظه ای ایستاد چند ضربه به در زد و وارد شد.
دختر روی تختش نشسته و با موهای ژولیده و حالتی رقت انگیز پتویش را تا زیر چانه بالا كشیده و از میان چشمان پف كرده اش به نقطه ای نا معلوم خیره بود.
منصور سینی را كنار تخت گذاشت و در حالی كه سعی می كرد تحت تاثیر آشفتگی او قرار نگیرد روی لبه ی تخت نشست. آنی با اندوه سرش را به زیر انداخت.
- فكر كنم به اندازه ی كافی برای مردنِ اسمت توی شناسنامه ی پدرت عزاداری كردی!
لحنش محكم و سرد بود و موجب شد آنی با بغض و حیرت نگاهش كند.
- برام مهم نیست . . . من خیلی وقت هست دختر اون نیستم . . . شما ناراحتی من رو نمی فهمید.
- « نمی فهمید» حرف خوبی نیست. باید بگی متوجه نمی شید. به خصوص كه داری با بزرگترت صحبت می كنی. تو فرق « نمی فهمید » با « متوجه نمی شید » رو درك می كنی؟
آنی شانه بالا انداخت و گفت: شاید این یكی با ادب تر باشد.
- « با ادب تر » نه ! مودبانه تر.
آنی كمی عصبی گفت: چه فرقی می كنه؟
- خیلی فرق می كنه. حرفی كه تو زدی از لحاظ دستوری كاملا اشتباهه.
- دستوری؟
- یعنی گرامری. دستور زبان فارسی. تو باید سواد خودت رو بیشتر كنی. . . حالا پاشو انتخاب كن. یا سوپ یا سرم و آمپول. سه ثانیه فرصت داری. یك . . . دو . . . سه . . . زود باش من وقت ندارم باید برم.
آنی به چهره ی جدی منصور خیره شد و بعد نگاهی به سینی كنار تختش انداخت. چند لحظه به ظرف سوپ نگاه كرد و ناگهان بغضی آشنا به گلویش چنگ انداخت. با چشمانی پر از اشك و صدایی لرزان گفت: سرم!
منصور حیرت زده نگاهش كرد و گفت: یعنی حاضری دو تا سوزن توی تنت فرو كنم اما سوپ نخوری. تو با كی لجبازی می كنی؟ جهانگیر كه این جا نیست این حركات تو رو ببینه و برات دل بسوزونه. مطمئن باش من هم گزارش كاهات رو به اون وكیل بی وجدانش نمی دم.
بغض آنی شدید تر شد. انگشتان دستش را به سمت گلویش برد و به سختی گفت: نمی تونم چیزی بخورم . . . انگار این جا یك چیزی هست كه نمی گذاره . . . غذا پایین بره . . . از گلوم، غذا . . . پایین نمی ره.
و دست جلوی دهانش فشرد تا صدای گریه اش را خفه كند.
چشمان منضور هم از اشك تر شده و از مشاهده ی حالت او در دل جهانگیر را نفرین می كرد. برای تسلط بر خود سریع سرنگ را برداشت و آن را پر كرد. بعد با لحن آمرانه ای گفت: برگرد ببینم.
آنی با خجالت برگشت. منصور به سرعت تزریق را انجام داد. حالا آنی به بهانه ب درد آمپول با خیال راحت اشك می ریخت. منسور سرم را هم به او وصل كرد. وقتی كارش تمام شد دوباره بر خود تسلط كامل یافته و لحنش جدی و محكم شده بود.
- اون می خواد تو رو تنبیه كنه. . . چون از نظر خودش تو اون رو به مادرت فروختی و در مقابل من كه به نوعی دشمن سر سخت و رقیب خودش می دونه ، سرشكسته كردی. جهانگیر مردی نیست كه بتونه در مقابل این حركات آروم بمونه. اون به خاطر التیام زخم غرورش هر كاری می كنه . . . این روش اونه . اما دلیل نمی شه تو رو دختر خودش ندونه و دلیل نمی شه تو به خاطر این كه فكر می كنی شكست خوردی خودت رو از بین ببری یا شكنجه كنی. . . ببینم تو كتاب كنت مونت كریستو رو خوندی؟ یا احیانا فیلمش رو دیدی؟
آنی به نشانه ی مثبت سر تكان داد.
- خب. اون واقعا مورد ظلم قرار گرفته بود. . . تمام زندگی و همسرش رو به ناحق از اون گرفتند . . . ادموند دانتس از همه ی اون ها انتقام گرفت. حقش بود انتقام بگیره و تو وقتی به پایان نزدیك می شی همراه او احساس راحتی می كنی اما درست در پایان كتاب تو هم مثل ادموند یا همون كنت مونت كریستو به این نتیجه می رسی كه حتی انتقام نتونسته دردهای تو رو كاملا آروم كنه. حتی فكر می كنی شای می تونستی بنشینی و ببینی خداوند چه طور انتقام تو رو می گیره. عدل الهی همیشه به آدم آرامش بیشتری می ده. انگار خدا در قضاوتش حق رو به تو داده و حمایتت كرده و به خاطر گذشتت به تو پاداش داده. حالا استراحت كن و سعی كن زودتر رو به راه بشی. تو باید با خوشبختی و خوشحالی خودت كنار ما، به جهانگیر بفهمونی شكست نخوردی!
سپس سینی را به دست گرفت و از اتاق خارج شدو یك ساعت بعد حودش آمد و سوزن سرم را از دستش خارج كرد. اما این بار حرفی نزد. فقط لبخندی كم رنگ بر لب آورد و اتاق را دوباره ترك كرد. عصر وقتی كورش به خانه آمد و فهمید آنی هنوز غذایی نخورده از عفیفه خانم خواست ظرفی غذا بكشد تا او خودش برای آنی ببرد اما در كمال حیرتش عفیفه گفت: آقا دستور دادند دیگه براشون غذا نبریم. به خصوص اصرار كردند شما این كار رو نكنید.
كورش حیرت زده پرسید: برای چی؟
عفیفه سرش را كمی كج كرد و گفت: چی بگم!؟
كورش به سرعت شماره ی پدرش را گرفت در حالی كه از رفتار او متعحب بود.
- سلام بابا. جریان چیه؟ چرا كفتید برای آنیتا غذا نبریم؟
- علیك سلام . . . هر وقت گرسنه اش شد خودش غذا می خوره.
- اما اون الآن حال خوبی نداره. اگر ما . . .
- آروم باش پسر. به من اطمینان كن و حتی به دیدنش هم نرو. این تنهایی براش لازمه. هم با خیال راحت تصمیم می گیره و هم قدر حضور ما و به خصوص تو رو بیشتر می فهمه!
كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.

كورش كمی خجالت كشید اما به روی خودش نیاورد و با پدرش خداحافظی نمود.
ترفند منصور بالاخره جواب داد و شب وقتی همه برای خواب به اتاق های خواب رفتند آنی پاورچین پاورچین به آشپزخانه رفت و كمی غذا از یخچال برداشت و برای خود گرم كرد. صبح روز بعد هم كاغذی روی میز كنسول نزدیك در ورودی گذاشت كه روی آن آدرس صندوق امانتی در شهر خودشان را كه مدارك را در آن گذاشته بود نوشته و كلید صندوق را نیز كنار آن قرار داده بود. منصور با دیدن كاغذ و كلید لبخندی بر لب آورد و آنها را به كورش داد كه عصر، هنگام بازگشت به خانه، تحویل بصیر بدهد.
كورش هم خوشحال بود كه آنی بالاخره با خود كنار آمده و توانسته تصمیم قطعی اش را بگیرد. فقط امیدوار بود آن بحران را نیز هر چه زودتر پشت سر بگذارد. گر چه فاجعه ای حتمی در راه بود كه كورش مانده بود برای پیشگیری از عوارض آن چه باید بكند!
به سفارش منصور، کورش دوباره آنی را به دیدار با دكتر هوشمند و شركت در كلاس های ورزشی ترغیب كرد . آنی نیز با این كه كمی به رفتار سابقش بازگشته و غمی عمیق در چهره اش نمایان بود به آن كارها تن می داد. دكتر هوشمند معتقد بود شكست آنی در مواجه با پدر تاثیر بسیار بدی در روح و روان او داشته و به نوعی اعتماد به نفسش را تضعیف كرده. وقتی منصور از شرایط صبا و نگرانی اش بابت عكس العمل آنی برای دكتر هوشمند گفت، او را هم بسیار دلواپس و ناراحت كرد. دكتر هوشمند هم عقیده داشت وضعیت صبا ضربه ی بزرگ دیگری است كه می تواند به راحتی تعادل روانی آنی را بر هم بریزد.
كورش با شنیدن حرف های پدر بیش از گذشته پریشان بود و احساس می كرد كلید حل آن مشكل فقط به دست خودش است. گرجه می دانست احساسش نو پاست و كمی نگران بود اما برای خودش هم عجیب بود آنی در آن مدت كوتاه آن قدر برایش مهم شده !
با صلاح دید دكتر هوشمند در یك موسسه ی آموزش زبان كاری برای آنی یافت و او بعد از مصاحبه بلافاصله پذیرفته شد. شاگردان آنی دختر بجه هایی بین هشت تا دوزاده ساله بودند كه با معصومیت و نشاط كودكانه ی خود تاثیر مثبتی بر روحیه ی غمگین آنی داشتند . دیگر تمام اوقات آنی پر بود. یا به كلاس شنا می رفت یا كلاس زبان و یا انواع كتاب های درسی و غیر درسی را مطالعه می كرد تا در ایران ادامه ی تحصیل دهد.
منصور دست گرم صبا را در دست فشرد و نگاه اندوهگینش را به چهره ی ساكت و صامت او دوخت.
كورش كه طرف دیگر تخت نشسته بود غصه دار ، آن دو موجود عزیز را می نگریست.
- كورش! فكر می كنم چند وقتی یه خیال داری حرفی بزنی اما . . .
كورش كمی مضطرب شد، آب دهانش را فرو داد و گفت : چه حرفی؟
منصور در حالی كه دست صبا را به آرامی نوازش می كرد گفت: فكر كنم حالا وقتشه حرف بزنی. حالا صبا هم این جاست و مطمئنم حرف هاتو به صبا هم مربوط می شه.
كورش سعی كرد لبخند بزند اما چندان موفق نبود.
- فكر می كردم ما جزو پدر و پسرهایی هستیم كه خیلی راحت حرف هامون رو به هم می زنیم.
- بله . . . درسته . . . اما. . .


- تو واقعا دوستش داری یا . . .
برای لحظاتی سكوتی سنگین و پر معنی بر فضا طنین انداخت و بالاخره كورش به حرف آمد.
- دلم می خواست این كار رو به بعد از بیداری صبا موكول كنم . . . اما وضعیت آنی . . . وضعیت صبا . . . همه ی این ها من رو می ترسونه. آنی الآن مثل یك شاخه ی نحیف و ترك خورده می مونه كه اگر تكیه گاهی نداشته باشه با یك باد شدید می شكنه و از بین می ره . . . من . . . من می خوام . . . من می خوام برای اون تكیه گاه باشم . .. حالا كه اسمش تو شناسنامه ی پدرش نیست، می خوام كه تو شناسنامه ی من باشه.
- پس دلت براش سوخته! فكر نمی كنی شاید در آینده پشیمون بشی. . .
- تمام این كارها رو می كنم اول به خاطر این كه واقعا دوستش دارم و بعد هم به خاطر صبا . . . از هر طرف كه به این قضیه نگاه می كنم می بینم دلیلی وجود نداره كه بعدها جایی برای پشیمونی بمونه .
نگاه منصور هنوز چهره ی همسرش را می كاوید بلكه نشانی از درك حرف های كورش در وجودش ببیند، اما او چنان خاموش و بی حركت بود گویی هزار سال خواب بوده و هزاران سال دیگر در پیش دارد.
- به نظر می یاد فكر همه چیز رو كردی . . . من به تو اعتماد دارم و به تصمیمت احترام می گذارم. پس هر طور كه صلاح می دونی عمل كن.
- شما با مامان مهین صحبت می كنید؟
منصور به چهره ی جدی پسرش نگاه كرد و گفت: باشه. اما بهتره قبلش با خود آنی حرف بزنی.
كورش وقتی از بیمارستان خارج می شد می دانست مهم ترین تصمیم زندگی اش را گرفته و با وجود اضطراب گنگی كه پس زمینه ی شور و هیجانش بود به درستی عملش ایمان داشت. او آنی را می خواست و نگاه سبز عسلی و نرمش خاص رفتار آن اواخر آنی به او فهمانده بود كه او هم می خواهدش.
فصل بیست و دو
دقایقی بود كه برفی درشت و پنبه ای باریدن گرفته بود. آناهیتا كیف زرشكی اش را روی دوش انداخت و از موسسه بیرون آمد. با مشاهده ی بارش برف بی اختیار لبخندی كم رنگ روی لب آورد و با خود فكر كرد انگار زمین و آسمان با هم جشن گرفته اند! به سر كوچه كه رسید بهار، یكی از شاگردانش را دید كه كنار دیوار ایستاده و با نگرانی پایین خیابان را می پاید . دانه های درشت برف روی موهای مجعد و تیره اش نشسته و چهره ی گندم گونش بر اثر سرما سرخ شده بود. آنی به سمت او رفت و گفت : عزیزم چی شده؟ چرا هنوز خونه نرفتی؟
بهار چشمان درشت و قهوه ای اش را به او دوخت و طبق عادتی كه در كلاس داشت گفت: Excuse me teacher! هنوز دنبالم نیومدند.
آنی لبخندی زد و گفت: این جا لازم نیست انگلیسی صحبت كنی. نگران هم نباش الآن دیگه مامان یا بابا می رسند.
چانه ی دختر با بغضی لرزید و گفت: نه! اون ها من رو یادشون رفته!
ناگهان چیزی در وجود آنی فرو ریخت و حس كرد نفسش به سختی بالا می آید. به زحمت لی باز كرد و گفت: چرا؟!
دخترك سرش را به چپ ئ راست چرخاند و قطره های اشك را روی صورت رها كرد.
- دارند از هم طلاق می گیرند. یك روز بابا دنبالم می یاد و یك روز مامان . . . من مطمئنم امروز یادشون رفته كدوم باید بیان! من باید این جا بمونم.
آنی دست یخ زده اش را روی موهای خیس بهار كشید و با صدایی كه تقریبا می لرزید گفت: نه عزیزم . . . نگران نباش اون ها تو رو یادشون نمی ره. بالاخره یكی شون یادش می یاد تو هم هستی! اصلا من این جا كنارت می مونم . . . یا این كه . . . آها . . . با سرعت گوشی همراهش را از كیف خارج كرد و گفت: شماره ی مامانت رو بگو بهش زنگ بزنم. حتما كاری براش پیش اومده كه دیر كرده.
بهار سعی كرد بر گریه اش مها بزند و بعد شماره را شمرده شمرده به آنی گفت. هنوز دو بوق نخورده بود كه با توقف پاترول كورش مقابل پیاده رو توجه اش جلب شد. كورش با تعجب نگاهی به او انداخت و اشاره كرد سوار شود. در همان لحظه صدای زنانه ای در گوشش پیچید.
- الو . . . بفرمائید.
- الو . . . اوه . . . من . . . من معلم بهار هستم . . . بهار اینجا . . .
- بله .. . بله . . . باباش قراره بیاد دنبالش. الآن می رسهو
و تماس قطع شد. آنی نگاه پریشانش را به چهره ی پر از سوال و انتظار بهار دوخت.
- مامانت خیلی ناراحت بود! خیلی هم معذرت از تو خواست! گفت كار مهمی پیش اومده و . . . بابات الآن می رسه.
كورش كه تمام توجه آنی را به دختر بچه می دید، ماشین را پارك كرد و به سمت آنها رفت.
- سلام ، چی شده؟
آنی به او نگاه كرد و كورش فهمید مشكلی پیش اومده. هنوز حرفی رد و بدل نشده بود كه صدای شادمان بهار نگاه هر دو را به سوی خود جلب كرد.
- بابام اومد. . . ! بابام اومد.
و آن قدر شادمان از حضور پدر بود كه معلم پریشانش را فراموش كرد و به سوی پراید سیاه رنگی كه كمی جلوتر توقف كرده بود دوید.
كورش به نیم رخ گرفته ی آنی نگاه كرد و گفت: بیا بریم. درست شبیه آدم برفی شدی.

كورش به نیم رخ گرفته ی آنی نگاه كرد و گفت: بیا بریم. درست شبیه آدم برفی شدی.
آنی آن قدر منتظر شد تا بهار درون ماشین پدر پرید. بعد با همان نگاه و چهره ی متفكر روی صندلی جلوی پاترول نشست. او حتی فراموش كرد برف روی سر و شانه اش را بتكاند! دقایقی از حركت شان می گذشت اما آنی در سكوت با خود خلوت كرده و چشمانش به منظره ی پشت پنجره دوخته شده بود. كورش ظاهرا توجه به جلو داشت اما تمام حواسش پی او و تغییر رفتارش بود.
-یك روزی من هم مثل اون بودم!
زمزمه اش چون حركت برگ های خشكی بر اثر وزش باد سكوت حاكم را شكست. كورش نیم نگاهی به او انداخت و آنی ادامه داد: یك روز یك ساعت تمام جلوی در مدرسه منتظر بودم . . . پشت دیوار قایم شده بودم كه كسی من رو نبینه . دلم نمی خواست بغهمند من فراموش شدم!
كورش حال او را درك می كرد اما نمی خواست بیش از آن ذهنش درگیر گذشته های دور شود.
-راستی! نمی خواهی بپرسی برای چی من امروز دنبالت اومدم؟!
از لحن شادمان كورش دختر هم كمی خود را جمع و جور كرد و با لبخند به نیمر خ مردانه ی كورش نگریست.
-بله، می پرسم. . . چرا اومدی دنبالم؟
-امروز كارم كم بود گفتم ناهار مهمونت كنم. نظرت چیه؟
-عالیه . . . اما . . .
-اما چی؟ طوری شده؟
-فقط یه خواهش.
-بگو. چی می خوای؟
-می خوام همین حالا دوست دخترت رو هم دعوت كنی.
كورش متعجب خنده ای كرد و گفت: تو به دوست دختر من چی كار داری؟
-دلم می خواد بدونم تو چه جور دختری رو دوست داری.
كورش چهره ای موذیانه به خود گرفت و پرسید: برای چی می خوای بدونی؟
آنی شانه بالا انداخت .
-فقط كنجكاوی.
-اما من دوست دختری كه منظور توست ندارم.
-اوه! باور نمی كنم. چه طور ممكنه؟!
-یعنی این طوری به نظر می یام؟!
-خوب هر آدم جوونی باید یك دوست خیلی صمیمی داشته باشه.
-مگه تو داری؟
-دلم می خواست ولی ندارم.
اخم های كورش كمی در هم رفت.
-یعنی اگر فرصتی پیش بیاد حتما یك دوست پسر صمیمی پیدا می كنی؟!
آنیتا به اخم كورش خندید و گفت: وای وای وای تو غیرت داری! یادم نبود. مرد ایرانی . . . غیرت . . . وای،وای !
صدایش را به طرز مضحكی تغییر داده، دست هایش را در فضای اطرافش حركت می داد و بالاخره كورش را به خنده انداخت.
-OK! . . . باشه. قبول. هر چی تو بگی. اما تو پسر جذابی هستی و من مطمئنم حتما دخترهای زیادی دل شون می خواد با تو دوست باشن. ها؟ می دونم ایرانی ها دوست های خودشون رو قایم می كنند و به كسی نمی گند . . . اما من و تو حالا با هم خیلی دوست های خوب هستیم . . . من به كسی حرف نمی زنم . . . فكرش رو بكن. با هم می ریم بیرون. كوه . . . اسكی . . . اوه خیلی خوبه . . . دوستت باید یك داف باحال باشه! مگه نه؟!
كورش كه هنگام حرف زدن آنی با شیطنت می خندید با شنیدن جمله ی آخر او حیرت زده به چهره ی شاداب او نگاه كرد و پرسید:
-داف باحال؟ این رو از كی یاد گرفتی؟
-از اون دختره . . . ساناز . . . همون كه دختر بدی بود.
كورش انگشت اشاره اش را تكان داد و گفت: درسته. دختر بد. یك دختر خانواده دار و با شخصیت از این اصطلاحات استفاده نمی كنه.
-ولی داف كه معنی بدی نداره. یعنی خوشگل ، خوش تیپ باحال . . . سكسی.
-بس كن آنی.. . این اصطلاحات برای آدم هایی مثل خود اون هاست. تو از این به بعد تو این اجتماع زندگی می كنی باید آدم دررست و نا درست رو از هم تشخیص بدی و مراقب باشی كسی روی تو تاثیر بدی نداشته باشه.
آنی با دلخوری گفت: اون به من گفت من یك داف باحال هستم!
كورش حالا كمی عصبی شده بود.
-اون غلط كرد! در این كه تو دختر قشنگی هستی شكی نیست اما بفهم كی با چه نیتی از تو تعریف می كنه. تو كه نیت ارسطو رو فهمیدی و با صراحت جوابش رو دادی، باید در مورد دخترهای اطرافت هم آگاه باشی.
بعد زیر لب زمزمه كرد: به كجا می خواستم برسیم، به كجا رسیدیم!
-در هر حال دیگه حرفش رو نزنیم بهتره . . . خب فراره امروز یك روز خوب برای ما باشه. ناهار چی می خوری؟
آنی كمی فكر كرد و گفت: یك استیك آبدار و عالی با سبزیجات . . . خیلی وقته نخوردم.
بعد ناگهان انگار چیزی یادش آمده، فریاد كوتاهی كشید و ادامه داد: اوه، نه! امروز میس یاسری می گفت پنج شنبه با نامزدش رفتند فرزاد، نون با كباب داغ خوردند. نه! نون داغ با كباب داغ. می گفت خیلی خوشمزه و عالی بوده.
كورش با حالتی جدی كه طنزی نهفته در خود داشت گفت: خب چون با نامزدش بوده به نظرش خوشمزه اومده.
آنی لحظه ای تامل كرد و بعد خیلی زود مفهوم حرف او را فهمید و خندید.
-شاید! اما گفت توی هوای سرد غذای خیلی داغ خیلی چسب داره.
كورش در میان خنده گفت: اما با نامزد چسبش بیشتره!
-هِی كورش تو داری من رو مسخره می كنی!
-نه جدی می گم . . . بیا فكر كنیم . . . كه ما . . . با هم نامزدیم . . . اون وقت امتحان كن ببین مزه ی غذا عوض می شه یا نه!
با وجودی كه حرف كورش كمی ختر جوان را دستپاچه كرده بود اما سعی كرد خوددار باشد و با طنز و شوخی بر بروی احساسات خود سرپوش بگذارد.
-تو امروز خیلی بد شدی كورش!
-آره! قبول دارم یك كمی بدجنس شدم!اما بد نشدم . . . حالا هم می برمت یك نون داغ، كباب داغ بهت می دم بخوری كه تا آخر عمر یادت نره.
پیشخدمت میان سال كه به دیوانگی آن دو جوان در دل می خندید فرشی از سالن رستوران آورد و در فضای باز روی تخت خیس از برف انداخت. آنی در حالی كه می لرزید روی تخت نشست و گفت: خیلی عالی یه!
كورش با كمی نگرانی كنار او نشست.
-لباست كمه دختر. سرما می خوری.
-نه. خیلی خوبه.
كورش بی توجه به او كاپشن گرمش را از تن خارج كرد و روی شانه های باریكش انداخت . اما آنی مقاومت كرد.
-نه . نه . . . خودت سرما می خوری. تازه ژاكت از روی پالتو كسی نمی پوشه. خنده داره.
-اولا ژاكت نه و كاپشن. بعد هم مهم نیست. تو امروز این رو تنت كنی از فردا مد می شه و همه كاپشن رو از وری پالتو می پوشند!
آنی حیرت زده گفت: ولقعا!
-تقریبا! حالا بپوش.
-نه . ممكن نیست . . .
در حال تعارف بودند كه پیشخدمت با سینی نان و كباب ها آمد و آن را به دست كورش داد. هنگام خوردن ، آنی مدام خنده اش می گرفت و كورش به او یاد می داد چطور باید با دست غذایش را بخورد. آنی سعی می كرد از چنگال استفاده كند،اما كورش لقمه های بزرگی به دست او می داد كه خوردن شان باعث تفریح هر دو شده بود.
وقتی دست های شان را شستند سریع درون ماشین پریدند. كورش بخاری را روشن كرد و آنی در حالی كه تمام صورتش می خندید گفت: باید برای میس یاسری بگم كه این جا عالی بود.
-پس بالاخره من رو جای نامزدت فرض كردی!
آنی مشتی آرام حواله ی بازوی او كرد و معترض گفت: كورش! باز هم بدحنس شدی؟
كورش با صدای بلند خندید و ماشین را به حركت درآورد. یك سی دی داخل پخش گذاشت. صدای آرامش بخش و ملایم موسیقی فضا را پر كرد. اتوبان خلوت، بارش برف، آسمان به شدت ابری، حضور مردمی آشنا و محبوب و بالاخره نوای موسیقی، آرامشی لذت بخش به جان دختر می ریخت، طوری كه وقتی كورش سوالی پرسید او متوجه نشد.
-چیزی گفتی؟
كورش نیم نگاهی به او انداخت. چقدر سخت بود كه بخواهد حرف دلش را بزند . در حقیقت از عكس العمل آنی وحشت داشت. گرچه حتی نمی توانست درست حدس بزند او چه واكنشی نشان خواهد داد.
-پرسیدم به نظر تو من چه جور آدمی هستم؟

توانست درست حدس بزند او چه واكنشی نشان خواهد داد.
- پرسیدم به نظر تو من چه جور آدمی هستم؟
آنی با لبخندی عمیق گفت: تو خیلی خوبی.
- فقط همین!
آنی متعجب گفت: خودت می دونی كه خوب هستی. دوست داری بیشتر ازت تعریف كنم؟!
- دوست دارم نظر واقعی خودت رو بگی. مثلا فكر كن قراره من برم خواستگاری یك دختر سخت گیر به نظرت من رو می پسنده؟
قلب آنی در سینه فرو ریخت. چهره اش بی اختیار كمی در هم كشیده شد و گفت: اگر عاشق یه آدم دیگه نباشه، حتما از تو خوشش می یاد . . . ببینم تو كه می گفتی دوست دختر نداری !
- من یك عالمه دوست دختر دارم و داشتم. اما همه یا همكارم هستند یا هم دانشگاهی هایم بودند. گفتم اون طرو كه منظور توست با كسی رابطه ندارم . . . اما . . . اصلا بگو ببینم تو شخص به خصوصی رو دوست داری؟
آنی سكوت كرد. مطمئن بود تا آن روز عاشق نشده اما در مورد احساسش نسبت به كورش تردید داشت. حس می كرد دلش نمی خواهد او با كسی ازدواج كند.
كورش كه سكوت او به شك و دلشوره انداخته بودش، بی صبرانه گفت: جوابت برام خیلی مهمه دختر! حرف بزن.
آنی با تعجب بخ كورش نگاه كرد و سعی كرد بفهمد او چرا آن قدر بی قرار است.
- اول بگو چرا می پرسی. بعد من جواب می دم.
- برای این كه اون قدر برام ارزش داری كه اگر بدونم شخص به خصوصی رو دوست داری، علاقه ی خودم رو نا دیده می گیرم و كمكت می كنم در صورت امكان . . .
آنی از شدت تحیر با دهانی نیمه باز به نیم رخ بر افروخته و رفتار پزیشان كورش نگاه می كرد و قادر نبود حرفی بزند. او هنوز مطمئن نبود معنی چیزهایی را كه شنیده درست فهمیده یاشد!
كورش وارد یك خروجی شد و اندكی بعد با كلافگی ماشین را كنار خیابان پارك كرد. دستانش را روی فرمان به هم قفل كرد و با صدایی گرفته و لحنی تاثیر گذار شروع به حرف زدن كرد.
- مدت زیادی از آشنایی ما نمی گذره . . . اما در این مدت ما همیشه با هم بودیم و فكر می كنم برای شناخت، تا حدی كافی به نظر برسه . . . شاید هم نرسه! نمی دونم. . . فقط می دونم گاهی حتی با یك نگاه می شه دل سپرد، چه برسه به چند ماه . . . دوست داشتن دلیل نمی خواد. دوست نداشتن دلیل می خواد . . . دوست داشتن انگار به آدم الهام می شه. . . انگار یك نفر بهت می گه این خودشه! همونی كه منتظرش بودی! عشق خیلی ساده ست. خیلی آروم می یاد توی قلبت می شینه. مثل یك مهمون ناخونده می مونه كه حتی بدون در زدن وارد خونه ی دلت می شه. مهمونی كه وقتی می بینیش از بی ادبیش دلگیر نمی شی! حتی احساس رضایت می كنی . . . دوست داشتن به آدم انرژی می ده . . . آدم رو پاك می كنه، مهربون تر می كنه . . . دوست داشتن به آدم قدرت می ده، جرات می ده . . . جرات این كه جلوی معشوق بنشینی و بهش بگی دوستش داری و می خوای كه همیشه با تو بمونه و اون هم دوستت داشته باشه.
هنگام ادای جمله های آخر به چشمان ناباور آنی خیره شد تا كلامش، تاثیر بیشتری بر او بگذارد. آنی نفوذ چشمان سیاه او را تاب نیاورد و سر به زیر انداخت. قلبش مانند قلب كبوتری اسیر در سینه می تپید و احساس می كرد زبانش قاصر از بیان حتی یك كلمه است.
كورش كه اعتراف، سبكش كرده بود، نفسی عمیق از درون سینه بیرون داد و سرش را پشتی صندلی تكیه زد. لحظاتی صبر كرد و باز به حرف آمد.
- من منتظرم آنی. چرا حرف نمی زنی؟
صدای آرام دختر از میان لب های لرزانش بیرون آمد.
- من . . . من نمی دونم چی باید بگم . . . گیج شدم.
كورش لبخندی زد كه بر صدایش اثر می گذاشت.
- فقط بگو با من عروسی می كنی یا نه؟!
آنی حیرت زده تر از لحظاتی قبل به او خیره شد و گفت: عروسی؟ آه . . . من . . . تو . . . یعنی من هنوز خیلی جوونم!
كورش به تلخی پوزخندی زد و گفت: جواب فوق العاده ای بود!
آنی وحشت زده از رنجاندن كورش نالید: آخه من . . . می ترسم!
كورش متوجه حال او شد . می دانست ازدواج مسئولیت است و آنی شاید از آن مسئولیت می ترسد. نگاهش را به برف هایی كه حالا ریز و تند شده بود دوخت و با لحن آرامش بخشی گفت: فكر كنم منظورم رو برات واضح نگفتم . . . ببین ما الآن توی یك خونه زندگی می كنیم و گاهی با هم بیرون می ریم و فكر می كنم حرف همدیگر رو خوب می فهمیم. نسبت به هم توجه خاصی داریم یعنی حداقل من نسبت به تو این طور هستم . . .
كورش حرف زد و حرف زد و سعی كرد طوری آنی را متوجه حسن نیتش كند و این رابطه را به او بفهماند كه از طرفی می خواهد رابطه شان قانونی باشد تا ارتباط نزدیك آنها در چشم دیگران ناپسند جلوه نكند و از طرفی می خواهد عشق و علاقه اش را مقدس تر بكند تا وجدان آسوده تری داشته باشد. تا آن جایی كه می توانست سعی كرد علت تعجیلش را توضیح دهد و هر دلیلی آورد جز دلیل اصلی. صبا اگر می ماند ضربه ی سختی بر پیكر نحیف آنی وارد می شد و اگر می رفت علاوه بر ضربه، دیگر دلیلی برای ماندن آنی نمی ماند. كورش می دانست مرگ صبا چنان بر او گران خواهد آمد كه حتی عشقش نمی توانست آنی را در ایران نگه دارد.
وقتی حرف ها و توضیحات كورش تمام شد آنی حرفی برای گفتن نداشت و فقط فرصت خواست تا خوب فكر كند.
عصر همان روز از منشی دكتر هوشمند برای روز بعد وقت گرفت. او به راستی دچار تردید بود.
در مطب دكتر هوشمند، او از ترس و اضطرلبش گفت و این كه ترجیح می دهد دوست كورش باشد تا همسر او!
وقتی بالاخره پس از كلی این شاخه . آن شاخه پریدن آرام گرفت دكتر هوشمند نگاه حدی اش را به چشمان نگران او دوخت و پرسید: چقدر دوستش داری؟
دختر آب دهانش را فرو داد. سرش را به پشتی صندلی چرم و راحتش كه هر گاه عصبی می شد روی آن می نشست ، تكیه داد، چشمانش را برای چند لحظه بست و دوباره باز كرد.
- فكر می كنم اون به من یك احساس تازه داده . . . یك احساس خوب كه هم آرامش داره . . . هم هیجان، هم ترس. اما دلم نمی خواد باشه. من فكر می كنم كورش یك مرد .. . یك مردِ. . . چی می گن . . .
- استثنائی!؟
- بله، بله. استثنائی. دلم می خواد همش پیشم باشه. . . وقتی نیست دلم براش تنگ می شه .همش منتظرم ساعت از شش بگذره و اون بیاد خونه. . . وقتی دیر می كنه . . . دلم یه جوری می شه .. . یه احساس بد . . . یه حال بد . . .
بعد به چشمان دكترش نگاه كرد و ادامه داد: بله، فكر می كنم دوستش دارم . . . اما اون عجله كرده ! من فقط نوزده سالمه . برای ازدواج خیلی زوده . . . ای كاش صبر می كرد.


:: مرتبط با: رمان ,
:: برچسب‌ها: رمان , رمان ایرانی , رمان آناهیتا , رمان آناهیتا فصل سوم , رمان آناهیتا ادامه ی فصل ششم ,
تاریخ انتشار : شنبه 5 مهر 1393 | نظرات
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
kraft gift boxes wholesale یکشنبه 28 مهر 1398 04:18 ب.ظ
Pretty component to content. I simply stumbled upon your site andd in adcession capital to asssert thaat I get actually lovd account your weblog posts.
Any way I'll bee subscrubing in your augment or eben I fulfillment yoou access persistently fast.
cosplay costumes سه شنبه 16 مهر 1398 12:36 ب.ظ
Hi there! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that would be ok.
I'm definitely enjoying your blog and look forward to new updates.
canadian pharmacy online جمعه 5 مهر 1398 05:10 ب.ظ
<a href="http://canadianonlinepharmacymrx.com/">http //www.reliablemedpharmacy.com/</a>
http://canadianonlinepharmacymrx.com/
<a href=http://canadianonlinepharmacymrx.com/>prescription without a doctor's prescription</a>
online drugstore جمعه 5 مهر 1398 03:51 ب.ظ
<a href="http://canadianonlinepharmacymrx.com/">legitimate canadian pharmacies</a>
http://canadianonlinepharmacymrx.com/
<a href=http://canadianonlinepharmacymrx.com/>legitimate canadian pharmacies</a>
online pharmacies canada پنجشنبه 4 مهر 1398 09:45 ب.ظ
<a href="http://canadianonlinepharmacyelite.com/">canadian pharmacies online</a>
http://canadianonlinepharmacyelite.com/
<a href=http://canadianonlinepharmacyelite.com/>highest rated canadian pharmacies</a>
no prescription pharmacy canada پنجشنبه 4 مهر 1398 08:26 ب.ظ
<a href="http://canadianonlinepharmacyelite.com/">us pharmacy no prior prescription</a>
http://canadianonlinepharmacyelite.com/
<a href=http://canadianonlinepharmacyelite.com/>online pharmacies</a>
best canadian mail order pharmacies پنجشنبه 4 مهر 1398 06:25 ب.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesoffer.com/">most reliable canadian pharmacies</a>
http://canadianpharmaciesoffer.com/
<a href=http://canadianpharmaciesoffer.com/>canadian online pharmacy</a>
best 10 online pharmacies چهارشنبه 3 مهر 1398 10:13 ق.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesunlimited.com/">canadian pharmacy</a>
http://canadianpharmaciesunlimited.com/
<a href=http://canadianpharmaciesunlimited.com/>international pharmacies that ship to the usa</a>
best canadian mail order pharmacies سه شنبه 2 مهر 1398 08:55 ب.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/">online pharmacies</a>
http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/
<a href=http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/>canadian pharmacy</a>
canadian pharmacies that ship to us سه شنبه 2 مهر 1398 07:58 ب.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/">canadian pharmacies</a>
http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/
<a href=http://canadianpharmaciesshippingbsl.com/>prescription drugs without prior prescription</a>
canadian pharmacy سه شنبه 2 مهر 1398 07:06 ق.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesrxbest.com/">online pharmacies</a>
http://canadianpharmaciesrxbest.com/
<a href=http://canadianpharmaciesrxbest.com/>prescription without a doctor's prescription</a>
legitimate canadian mail order pharmacies سه شنبه 2 مهر 1398 06:09 ق.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesrxbest.com/">canadian online pharmacy</a>
http://canadianpharmaciesrxbest.com/
<a href=http://canadianpharmaciesrxbest.com/>pharcharmy online no precipitation</a>
legitimate canadian pharmacies دوشنبه 1 مهر 1398 06:08 ب.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesprofmeds.com/">canadian pharmacy</a>
http://canadianpharmaciesprofmeds.com/
<a href=http://canadianpharmaciesprofmeds.com/>canadian pharmacies</a>
canadian online pharmacies دوشنبه 1 مهر 1398 04:58 ق.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesoffer.com/">reputable mexican pharmacies online</a>
http://canadianpharmaciesoffer.com/
<a href=http://canadianpharmaciesoffer.com/>safe canadian online pharmacies</a>
canadian online pharmacies دوشنبه 1 مهر 1398 04:05 ق.ظ
<a href="http://canadianpharmaciesoffer.com/">best online pharmacies in canada</a>
http://canadianpharmaciesoffer.com/
<a href=http://canadianpharmaciesoffer.com/>canadian pharmacies that ship to us</a>
quest bars cheap یکشنبه 17 شهریور 1398 02:25 ق.ظ
Great article! We will be linking to this particularly great
post on our site. Keep up the good writing.
99eptbf یکشنبه 3 شهریور 1398 11:15 ب.ظ
9bmckya viagra 50 mg price <a href="http://sildenapharmacy.com/">Sildenafil http://sildenapharmacy.com/</a> sildenafil 100mg troche miami pharmacy <a href=http://sildenapharmacy.com/>sildenafil</a>
4mnj5k0 یکشنبه 3 شهریور 1398 07:54 ق.ظ
0n73ubo best price generic viagra <a href="http://sildenapharmacy.com/">check these guys out</a> www.2usa-pharmacy.usa <a href=http://sildenapharmacy.com/>Sildenafil Citrate sildenapharmacy.com</a>
qpbi0d2 شنبه 2 شهریور 1398 07:55 ب.ظ
f5mnq71 sildanafil <a href="http://sildenapharmacy.com/">Viagra Sildenafil Citrate Usa sildenapharmacy.com</a> sildenafil <a href=http://sildenapharmacy.com/>click this</a>
frp9mgi شنبه 2 شهریور 1398 11:07 ق.ظ
cjmmduo generic vigira <a href="http://sildenapharmacy.com/">viagra generic</a> sildenifel <a href=http://sildenapharmacy.com/>listen to this podcast</a>
86hy10g شنبه 2 شهریور 1398 07:49 ق.ظ
gbu7oug sildenafil cirate <a href="http://sildenapharmacy.com/">Buy Viagra</a> sildenafil tablets 100 mg <a href=http://sildenapharmacy.com/>Sildenafil citrate</a>
pharmacy without dr prescriptions شنبه 2 شهریور 1398 01:41 ق.ظ
<a href="http://canadianonlinepharmacyoffer.com/">canadian pharmacy</a>
http://canadianonlinepharmacyoffer.com/
<a href=http://canadianonlinepharmacyoffer.com/>canada drugs no prescription needed</a>
tvfb397 جمعه 1 شهریور 1398 08:47 ب.ظ
zweeknt sidnedafil generico <a href="http://sildenapharmacy.com/">citrate in viagra</a> purchase sildenafil 100 mg tab <a href=http://sildenapharmacy.com/>Viagra</a>
mvn7vds جمعه 1 شهریور 1398 07:13 ب.ظ
xur7lqh viagra generic 100mg <a href="http://sildenapharmacy.com/">learn this here now</a> sildenafil citrate 100mg <a href=http://sildenapharmacy.com/>silendafil</a>
8h1q3mp جمعه 1 شهریور 1398 01:33 ب.ظ
89lf3s9 buy revatio <a href="http://sildenapharmacy.com/">sildenafil</a> sildenafil order <a href=http://sildenapharmacy.com/>BSildenafil Citrate Usa http://sildenapharmacy.com/</a>
sr37kyc جمعه 1 شهریور 1398 02:27 ق.ظ
1iy26yx buy sildenafil citrate online <a href="http://sildenapharmacy.com/">generica viagra red 100mg</a> f100 female viagra <a href=http://sildenapharmacy.com/>viagra</a>
pharcharmy online no precipitation پنجشنبه 31 مرداد 1398 10:05 ب.ظ
<a href="http://canadianhealthypharmacyrx.com/">us pharmacy no prior prescription</a>
http://canadianhealthypharmacyrx.com/
<a href=http://canadianhealthypharmacyrx.com/>canadian pharmacies</a>
buy prescription drugs without doctor پنجشنبه 31 مرداد 1398 02:57 ب.ظ
<a href="http://canadianhealthypharmacyrx.com/">top 10 mail order pharmacies</a>
http://canadianhealthypharmacyrx.com/
<a href=http://canadianhealthypharmacyrx.com/>top 10 mail order pharmacies</a>
pharcharmy online no precipitation چهارشنبه 30 مرداد 1398 05:24 ب.ظ
<a href="http://canadiantrustmedpharmacy.com/">prescription without a doctor's prescription</a>
http://canadiantrustmedpharmacy.com/
<a href=http://canadiantrustmedpharmacy.com/>best online pharmacies canada</a>
approved canadian pharmacies online سه شنبه 29 مرداد 1398 07:46 ب.ظ
<a href="http://canadianpharmacybestmeds.com/">buy prescription drugs without doctor</a>
http://canadianpharmacybestmeds.com/
<a href=http://canadianpharmacybestmeds.com/>canadian pharmacies online</a>
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30

 
   
با تشکر از گروه اف دی ال و عزیزانی که در راستای ساخت و گسترش وب سایت دهکده دانلود 93 همراهیمان می کنند.
در صورت برخورد با هر مشکل در تمامی بخش های این وب سایت لطفا با درج کامل مشخصات آن مطلب به مدیریت گزارش دهید.
مطالب در صورت در خواست کار گروه مصادیق جرایم اینترنتی حذف خواهد شد.